فردا صبحِ زود، قبل از صبحونه!-

-

-

وضعیت جسمی آرتور، مالی و جینی در خطر بود و شلوارهاشون بوی نامطبوعی میداد.
آرتور همونطور که شکمش رو گرفته و خم شده بود، چوبدستیش رو بالا گرفت.
- آمادهاین؟ یک... دو... سه!
بنگ!هر سه نفر از جا پریدن و عینهو اوسین بولت به سمت دستشویی تاختن. جینی فِرزتر از بقیه بود، امّا مالی قُلدُرتر!
در نتیجه، اون اول وارد دستشویی شد و در رو پشت سرش بست.
- نـــــه! دوپینگ کرده بودم، ولی بازم مامان بُرد!

- مالی زود باش! مالـی! اوف! اووف! اوووووف! مــــالــــــی!

مالی بیتوجه به جیغها و خودزنیهای شوهر و دخترش، توی دستشویی نشسته و مشغول دستشویی بود.
ناگهان دستی از پشت، دهنش رو گرفت و فشار داد. مالی که از شدت ترس، میزان دستشوییش یهویی شدید شده بود، پیچ و تابی به خودش داد و یقهی شخصِ پشت سرش رو گرفت و باهاش رو در رو شد.
- تـ... تو؟!

- یــِـــــــس... می!

آرتور که روی خودش دستشویی کرده بود، برای لحظاتی از شرّ استرس راحت شده بود. امّا با شنیدن صدای مالی که معلوم نبود داشت با کی حرف میزد، دوباره مضطرب شد.
- چی میگی مالی؟ مگه کس دیگهای هم اون توئه؟

مالی جوابی نداد. عوضش، دیوار دستشویی ترک برداشت و بعد، در از لولا در اومد و مالی و کتی با لباسهایی پارهپوره به بیرونِ دستشویی پرتاب شدن.
جینی جیغی کشید و پشت پدرش قایم شد.
مالی همونطور که داشت با کتیِ غیراهلی کُشتی میگرفت، فریاد زد:
- یه کاری کن آرتور! این یارو... نمیتونم از پسش بر بیام!

و آرتور غیرتی شد!
دوید، پرید، کتی رو گرفت و انداختش توی یه چمدون. بعد همون چمدون رو انداخت توی یه چمدون بزرگتر. چمدون بزرگتر رو انداخت توی یه چمدون بزرگترتر. چمدون بزرگترتر رو انداخت توی یه چمدون بزرگترترتر. چمدون بزرگترترتر رو انداخت توی یه چمدون بزرگترترترتر. چمدون بزرگترترترتر رو انداخت توی یه یخچال، دَرِش رو بست و یه زنجیر کلفت هم دورش گره زد. بعد هرچی ورد قفل کردنی بلد بود، اعمال کرد و در آخر هم یخچال رو حمل کرد و اولین وسیلهی نقلیه رو که توی خیابون دید، متوقف کرد و یخچال رو داخلش چپوند، هرچی گالیون داشت توی جیب راننده خالی کرد و راننده هم که نمیدونست قضیه چیه و یخچال به اون گندگی اونجا چیکار میکنه، شونههاشو بالا انداخت و به همراه وسیلهی نقلیهش از اونجا دور شد.
- آخیـــــش!
آرتور که خیالش راحت شده بود، برگشت خونه. وقتی که دستش رو روی دستگیرهی در گذاشت، ناگهان سر جاش میخکوب شد.
مدتی بود که حال خوشی نداشت. طوری که حتی متوجه نشد وسیلهی نقلیهای که یخچال رو به اون سپرده بود، دقیقاً چی بود، سایزش چقدر بود و به کجا میرفت...