جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

18 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
17
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  116 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  160 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: دوشنبه 30 مرداد 1396 22:23
نمایش جزئیات
آفلاین
مالی و آرتور به طرف زیر زمین دویدند. ولی وارد آن جا نشدند. روی پله ها ایستادند.
جینی که احساس می کرد خبر خفن و هیجان انگیزش تاثیر کافی نگذاشته، با ناامیدی فریاد دیگری سر داد.
-چرا وایسادین پس؟ می گم نیست...دختره این جا نیست! زود باشین بیایین ببینین.

مالی و آتور همچنان ثابت و مصمم سرجای خود ایستاده بودند.

آرتور به مالی نگاه کرد و مالی به آرتور. سر انجام این مالی بود که لب به سخن گشود!
-دخترم؟...این روزا دفترچه ای چیزی که پیدا نکردی؟

جینی نمی فهمید الان چه وقت این سوالات است.
-نه...دفترچه چیه. می گم کتی نیست.

-عاشق ماشق هم که نشدی؟
-مامان بس کن. من بعد از پسری که زنده ماند مگه جرات دارم عاشق کسی بشم؟ جامعه جادویی طردم می کنه! چرا نمیایین پس؟

مالی و آرتور به سختی خاطرات زیر زمین، تام ریدل، جینی و باسیلیسک را از ذهن خود پاک کردند و به طرف جینی دویدند.
جینی تازه متوجه ماجرا شده بود.
-شما می دونین چند سال از اون ماجرا گذشته؟ تازه...اون خاطرات که اصلا تو ذهن شما نبود. از چی ترسیدین؟

چشمان مالی پر از اشک شد. اشک هایش را با گوشه ردای آرتور پاک کرد.
-چرا مادر...آلبوس گفت درست نیست هری که قهرمان ماست، با این خاطرات اذیت بشه. همه رو از مغز اون کشید بیرون و فرو کرد تو مغز ما دوتا. الان چند ساله هر شب خواب می بینم باسیلیسکه داره از من و بابات استیک دارچینی درست می کنه. حالا باباتو درک می کنم. ولی یه نگاهی به من بنداز...من می تونم استیک بشم؟ از من استیک در میاد؟

جینی جوابی نداشت. این بار فریاد نکشید. به آرامی گفت:
-کتی...تو زیر زمین...نیست!

آرتور عینکش را به چشم زد.
-هوممم...جالبه...اگه زیر زمین نیست، فقط یک احتمال باقی می مونه...روی زمینه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: شنبه 7 مرداد 1396 14:46
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه سوژه:
كتي بل از تيمارستان فرار كرده و اومده خونه ويزلي ها. اونا هم هركاري ميكنن نميتونن از شرش خلاص شن. تا اين كه مالي، از شدت عصبانيت با قابلمه به سر كتي ميزنه و اون رو بيهوش ميكنه!
---------------------

با گفتن اين حرف، جيني و مالي دو دست كتي را گرفته و او را مثل يك كيسه برنج روي زمين كشيدند و به سمت زير زمين به راه افتادند. او را درون زير زمين انداخته و دست هايش را با طناب هايي بسيار مقاوم و هم چنين زنجير به ستوني كه در آنجا قرار داشت وصل كردند.
ساعتي بعد، درحاليكه جيني ومالي در حال استراحت بودند ناگهان خانه ي ويزلي ها شروع كرد به لرزيدن! مالي بسيار ترسيده بود اما جيني كه منشا اين لرزه ها را ميدانست به سمت آشپزخانه رفت. يكي از قابلمه هاي مالي را برداشت و به سمت زير زمين به راه افتاد.
وقتي در را باز كرد كتي را ديد كه سرجايش ويبره ميرود و مدام "نقطه مقطه" ميكنه. جيني كه مطمئن بود اين ضربه هاي قابله هيچ تاثيري روي كتي ندارد، دوباره قالمه را بالا برد و بر سر كتي كوبيد و كتي در حاليكه زبانش از گوشه دهانش بيرون زده بود، بيهوش شد.

چند روز بعد:

چند روز گذشت و عمل كتك خوردن توسط قابلمه هر روز تكرار ميشد. اما امروز به طرز عجيبي ويزلي ها هيچ گونه لرزه اي را حس نكردند. جيني از ترس اينكه كتي مرده باشد به زير زمين رفت. اما وقتي در را باز كرد، با ديدن طناب ها و زنجير هاي باز شده، جيغ بلندي كشيد و گفت:
- مامان! بابا! كتي تو زيرزمين نيس!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جینی ویزلی در 1396/5/7 15:21:28
ویرایش شده توسط جینی ویزلی در 1396/5/7 15:24:28
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


هیچ وخ یه ویزلی رو دست کم نگیر. مخصوصا اگه از نوع تک دختر خاندان باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: جمعه 6 مرداد 1396 16:51
نمایش جزئیات
آفلاین
مالی، آرتور و جینی، با قیافه هايي که هم نگرانی و هم خوشحالی در آن ها موج میزد، به کتی افتاده روی زمین نگاه میکردند. آرتور با تردید گفت:
_ به سلامتی... مرلين بيامرز شد؟!

مالی سری تکان داد؛ نميدانست خوشحال باشد یا ناراحت... کمی جلو رفت و قابلمه را از روی کتی برداشت. کتی، در حالیکه دهنش باز و زبانش از گوشه آن بیرون زده بود، روی زمین افتاده بود. با خودش گفت:
_ این فرصت خوبيه که بریم سنت مانگو و مسئولین رو بياريم تا بیان این دختره رو جمعش کنن

اما وقتی این نظرش را با آرتور و جینی در میان گذاشت، با استقبال زیادی مواجه نشد.
_ مامان، يه کم فکر کنی میبینی این کار فقط دردسر بیشتری به بار مياره...

_ عزیزم، این کار باعث ميشه اونا فکر کنن ما زدیم بیهوشش کردیم، یا... به فرض محال که مرلين بيامرز شده باشه... اونوقت باید به وزارت جواب پس بدیم

ناگهان آرتور از جا پرید.
_ ولی میتونیم يه کار کنیم!

مالی و جینی نگاهی به هم انداختند، سپس به آرتور و یکصدا گفتند:
_ چیکار؟

آرتور خنده ای شیطانی کرد و گفت:
_ حدس بزنید!

مالی و جینی به فکر فرو رفتند... ناگهان جینی، طوریکه آرتور و مالی بدجور از جا پریدند، صدا زد:
- بابا بگو دیگه!!

آرتور سرش را خاراند و گفت:
- یادم رفت تقصیر خودته دیگه! اینقد بلند داد میزنی، آدم اسم خودشم یادش میره!

مالی و جینی:

آرتور سری به نشانه تاسف تکان داد و گفت:
- حالا فعلا بیاین از اینجا برش داریم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در 1396/5/6 19:55:50
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: چهارشنبه 4 مرداد 1396 00:16
نمایش جزئیات
آفلاین
جيني به قيافه ي غم زده ي مادرش نگاه كرد. مالي با چشمانش به جيني التماس ميكرد تا يك راه حلي براي اين مشكل پيدا كند. اما ذهن جيني واقعا به جايي قد نميداد.
راحت شدن از دست يه ديوونه كار آسوني نبود. به خصوص اينكه كتي، به عكس بقيه ي ديوانگان كه اندكي مغز درون جمجمه هايشان باقي مانده بود، تمامي مغزش را از دست داده بود و جمجمه اش خالي خالي بود و در بي عقلي تمام و كمال به سر ميبرد.

- پس كي ميخواين خونه تكوني رو شروع كنين؟ شايد نقطه ي من زير همين وسايل شما بود!

مالي با شنيدن اين حرف سريعا از جايش بلند شد تا جلوي كتي را بگيرد. اما ديگر خيلي دير شده بود.
كتي با سرعتي شبيه سرعت نور به سمت كابينت هاي آشپز خانه رفت و در يك چشم به هم زدن يكي از كابينت ها را خالي از هر گونه وسيله اي كرد!
- عه! اينجا كه نبود. شايد تو اون يكي باشه.

و به سمت كابينت بعدي رفت.
قبل از اينكه آرتور و مالي و جيني بتوانند عكس العملي از خود نشان دهند، تقريبا نصف كابينت هاي آشپزخانه خالي شده بودند!
مالي ديگر تحمل اين وضع را نداشت. پس يكي از قابلمه هايش را كه كف آشپزخانه افتاده بود را برداشت و...
- تق!

قابلمه با سرعت بر سر كتي فرود آمد. با اين حركت كتي همانطور كه نقطه نقطه ميكرد، روي زمين افتاد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جینی ویزلی در 1396/5/4 0:28:14
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


هیچ وخ یه ویزلی رو دست کم نگیر. مخصوصا اگه از نوع تک دختر خاندان باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: یکشنبه 1 مرداد 1396 22:59
نمایش جزئیات
آفلاین
- از کوجا؟از کوجا؟

جینی که شور و اشتیاق کتی رو دید لبخند خبیثی زد.
- بیا بریم بهت نشون بدم!

ساعتی بعد- شهر لندن

دوربین روشن میشه و دنبال جینی و کتی بل راه میافته که دارن وسط جمعیت مشنگی به سمتی حرکت میکنن. مشنگا هم با نگاه های متعجب به این دو نفر نگاه میکردن. جینی شک نداشت با شنل سرخابی و چکمه های چرم اژدهای ارغوانیش خیلی خوشتیپ شده و هیچم شبیه شنل قرمزی به نظر نمیاد. در نتیجه علت نگاه های متعجب مشنگ هارو تقصیر کتی میدونست.
- عه...کتی انقدر ویبره نزن. آروم بگیر یه دقیقه بچه! خیلی داری جلب توجه میکنی.

-نمیتونم. اینجا پر از نقطه ست!

جینی با تعجب به دور و برش نگاه کرد تا اثری از آثار احتمالی نقطه هارو ببینه. ولی نقطه ای وجود نداشت. اقلا از دید جینی!
همه چیز کاملا طبیعی بود. ملت داشتن میرفتن و می یومدن.
- کدوم نقطه هارو میگی؟

- باو جینی چقدر تو گیجی! اوناها دیه...همون نقطه مربعیایی که دور کلاه اون آقا پلیساست دیه!

جینی نگاه حیرت زده شو به کلاه دوتا پلیس مشنگی دوخت که سر چهارراه وایساده بودن.
- حاشیه کلاه اون ماگلارو میگی؟ چقدر تو خلی بچه... اونا که نقطه نیستن. اونا فقط...

یه مرتبه افکار شیطانی از ذهن جینی عبور کرد. شاید بهتر بود میذاشت کتی تو این توهم که اونا نقطه ن باقی بمونه. تازه مگه چه عیبی داشت؟ مگه کتی دنبال نقطه ش نمیگشت؟ حالا هم پیداش کرده بود. هرچند تو دنیای غیر جادویی. باید تشویقش میکرد تا بره سراغ پلیس های مشنگ. حتما اونا میفهمیدن که کتی دیوونه ست و میبردنش تیمارستان. به هر حال دیوونه همیشه دیوونه ست و از این حیث بین مشنگ و جادوگرش فرقی نیست!

جینی دلش برای کتی می سوخت. کتی تو جریان دیوانگیش مقصر نبود ولی جینی بیشتر از وضعیت کتی دلش برای زندگی خودشون می سوخت که تو همین یکی دو ساعت کتی به بوق داده بود. اگر زود نمیجنبید ممکن بود به خاک سیاه بشینن!
- آره درسته کتی. اونا نقطه ن که رو کلاه اون آقا پلیساست. نقطه هات دست اوناست. واست نگه داشتن. برو ازشون بگیر!

کتی بل با شور و شعف جیغ کشید و دوئید به طرف چهارراه. جینی هم درحالیکه لبخند فاتحانه ای به لب داشت، روشو برگردوند و تو جهت عکس کتی راه افتاد تا هرچه سریعتر بین جمعیت خودشو گم و گور کنه.

ساعتی بعد_ خونه ویزلیا!

جینی درو با شدت باز کرد و با قیافه ی گل انداخته، تقریبا خودشو پرت کرد تو خونه.
- مامان! بابا؟ بالاخره تونستم گم و گورش کنم. تحویلش دادم به دوتا پلیس مشنگ تا ببرنش تیمارستان. دیگه لازم نیست نگران باشین...

همون لحظه چشم جینی افتاد به نگاه غم زده آرتور و مالی که تو آشپزخونه، پشت میز نشسته بودن و با کمال بی علاقگی به حرفای جینی گوش میدادن. و یه نفرم کنارشون نشسته بود که کسی نبود جز....کتی بل!
- یه دفعه کوجا غیبت زد تو جینی؟خیلی دنبالت گشتم. فکر کردم گم شدی! راستی ممنونم ازت به خاطر راهنماییت. اون آقا پلیسا خیلی مهربون بودن و با کمال میل نقطه هارو بهم دادن. فقط نمیدونم چرا وقتی سرمو برگردوندم دیدم دارن میدوئن. فکر کنم دزدی چیزی پیدا کرده بودن و میخواستن بگیرنش. این شد که نتونستم ازشون تشکر کنم. راستی داشتیم با مالی در مورد خونه تکونی حرف میزدیم. بهش گفتم تا وقتی من هستم اصلا ناراحت نباشه من همه جوره کمک میکنم!

به نظر می رسید خلاص شدن از دست کتی به اون سادگی نبود که جینی تصور میکرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کتی بل در 1396/5/1 23:02:28
ویرایش شده توسط کتی بل در 1396/5/1 23:05:00
ویرایش شده توسط کتی بل در 1396/5/1 23:20:57
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: پنجشنبه 29 تیر 1396 21:48
نمایش جزئیات
آفلاین
در همین حین، جینی سر رسید و اوضاع را دید؛ بلافاصله گفت:
- هي کتی! نقطه ت!

و به در خروجی اشاره کرد. کتی هم که همیشه مرلين دنبال نقطه اش میگشت، با خنده گفت:
_ کو؟ کجاست؟

جینی به آرتور چشمکی زد و درحالیکه از پله ها پایین می رفت، گفت:
- کتی جان، نقطه ت داره فرار میکنه! بیا با هم بریم پيداش کنیم!

کتی مثل صاعقه، تا در ورودی دوید و فریاد زد:
_ بدو جینی!

جینی از پله ها پایین رفت و تا خواست بیرون برود، آرتور، روزنامه را در دستش گذاشت و گفت:
_ بدون اینکه کتی بفهمه، بخونش!

جینی قبول کرد و دنبال کتی دوید. کمی که از خانه دور شدند، جینی تیتر روزنامه را خواند: فرار دیوانه ی خطرناک از بخش اعصاب و روان سنت مانگو!

جینی از تعجب، سرجايش میخکوب شد. کتی متوجه شد. برگشت و به او نگاهی انداخت و با خنده گفت:
_ خوب جینی، نگفتی از کجا شروع کنیم!

جینی به فکر فرو رفت؛ فکر راهی بود که بتواند کتی را به تیمارستان ببرد؛ ناگهان فکری به ذهنش رسید، بشکنی زد و گفت:
- کتی! ميدونم از کجا شروع کنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: جمعه 5 خرداد 1396 22:38
نمایش جزئیات
آفلاین
مالی که فشارش چسبیده بود کف زمین یک دستشو به سرش گرفت و با دست دیگه اش سعی کرد وسیله ای برای گرفتن پیدا کنه تا مثل گلدون نازنین مادر بزرگش نقش زمین نشه ولی خب چیزی پیدا نشد و مالی از کادر حذف شد.
آرتور که به وضعیت چند دقیقه پیش همسرش دچار شده بود تردید رو کنار گذاشت و بین مالی یا کتی دوید سمت دیوانه ی متواری داستان...!

_آه راست میگی کتی؟مگه میشه؟من خودم دیروز با مالی نقطه اتو گذاشتم تو انبار فرد و جرج....

دست کتی رو که مجهز به انواع وسایل مرگبار بود گرفت و ادامه داد:
بیا عزیزم٬ توأم دختر من فرقی نداره که بیا داخل خونه ببینیم مالی چش شد؟ شاید لازم باشه برسونیمش بیمارستان....

_وای نه نیازی به بیمارستان نیست؛ من خودم در این جور چیزا مهارت دارم اصلا به خودت زحمت نده آرتور الآن معاینه اش می‌کنم.

آرتور که متوجه شد با دست خودش همسر نازنین و وفادارشو به مرگ دعوت کرده با صدایی که داشت می‌لرزید گفت:
چیییی؟نه نه کتی لازم نیست. الآن که فکر می‌کنم مالی تمام این کارا رو کرده تا من نازشو بخرم از اوایل ازدواجمون همین بود؛ هر وقت دعوامون می‌شد و اون مقصر بود خودشو به غش و ضعف می‌زد....

اما گوش کتی به این حرف ها نه بدهکار بود نه طلبکار٬ دست هاشو کوبید بهم و با ذوق غیر قابل وصفی رفت سمت مالی...
_وای نه آرتور من مطمئنم حالش خوب نیست؛ من باید درمانش کنم. آره اصلا شاید رسالت من تو زندگیم این بوده که الآن مادر چند ده بچه رو به زندگی برگردونم تا یه خانواده به این عظمت عزادار نشه....

قبل از هر اقدام آرتور کتی بالا سر مالی رسید و تنها کاری که آرتور تونست بکنه این بود که زیر لب بگه:
وای مالی مرلین رحم کنه بهمون...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: شنبه 26 فروردین 1396 10:23
نمایش جزئیات
آفلاین
- ... اوه، آرتور... منظور این روزنامه که این دختره نیست... هست؟
- ها؟ کدوم روزنامه؟ چی شده؟
- آرتور! تو همین الان به این خیره شده بودی.
- نه، تو فکر بودم. بذار ببینم چی شده.

آرتور روزنامه رو برداشت و تیترش رو خوند. متاسفانه ضربه ای که به سرش خورده بود باعث کند شدنش شده بود، پس کمی طول کشید تا بین عبارت «دیوانه ی خطرناک» و خود دیوانه ارتباط برقرار کنه. نهایتاً مغزش مراحل ...Processing رو طی کرد و گفت:
- خطرناک؟ باید سریعاً با سنت مانگو تماس بگیریم عزیزم.

و موبایلش رو برداشت. دوباره مراحل ...Waiting For Network... Connecting... Updating نواحی پس سری و گیجگاهی مغزش طی شدند تا متوجه شد که این موبایلیه که قرار بود برای فهمیدن طرز کارش کالبدشکافیش کنه و اصولاً سنت مانگو از خط تلفن استفاده نمی کنه که. پس چوبدستیش رو برداشت تا پاترونوس بفرسته.

از اون سمت، با شنیده شدن صداهای شکستن و خرد شدن مشکوک، مالی برای حفظ آثار باستانی و عتیقه جات خاندان پریوت - که نسل اندر نسل تحت عنوان «جهیزیه» اما با هدف مقدس حفظ آثار باستانی از مادر به دختر منتقل می شدند - به سمت کتی دوید و با ترسناکترین چهره ی ممکن گفت:
- تصویر تغییر اندازه داده شده

- اخم می کنی خوشگل میشیا مالی! میدونم اینجا دکورش خرابه، ولی اخم نداره که! بیا!

و با یه لگد زیبا، بوفه ی زیبا و پرعتیقه ی مالی رو بر باد داد.

مالی اولش تصمیم گرفت طلسمی که یه زمانی روی بلاتریکس استفاده کرده بود رو مجدداً روی کتی اجرا کنه، اما با فشردن دندوناش به هم خودش رو کنترل کرد. بعد از سالها فرزند داری و سروکله زدن با تعداد نامتناهی بچه و نوجوون و جَوون، می دونست دربرابر کسایی که استراتژی «ملاقه و پیاز» جواب نده، باید نرم برخورد کرد.
- کتی دخترم، امروز صبح نقطه ت اومده بود اینجا دنبالت. بهش گفتم تو انباری مغازه... چیز... اتاق فرد و جرج سوپ پیاز بخوره تا تو بیای. بیا ببرمت اونجا.

خلاصه که، مالی کتی رو برد طبقه ی بالا تو اتاق فرد و جرج که حالا انبار مغازه شون بود حبس کرد! و فوری دوید پایین پیش آرتور.
- با سنت مانگو تماس گرفتی؟
- نه راستش عزیزم، نه که خیلی وقته قبض پاترونوسمو پرداخت نکردم، چوبدستیم یه طرفه شده. فکر کنم خودت باید تماس بگیری.
- منم شارژم تموم شده راستش.

آرتور خواست دوباره بساطِ داد و قال راه بندازه که چرا وقتی باید با چندرغاز حقوق بازنشستگی خرج یه ایل و تبار رو بده، مالی صبح تا شب با موریل پای چوبدستیه و کل درآمدش رو خرج پاترونوس می کنه... اما اومدن صداهای گرمپ گرمپ خطرناکی از طبقه ی بالا بهش فهموند که الان وقت این کارها نیست.
- خیلی خب، بعداً راجع به اینکه چطور ظرف نیمروز شارژ ده سیکلی که دیشب خریدم رو تموم کردی! اما الان باید سریعاً برم سنت مانگو. برو پودر پروازو بیار زن!

مشخص بود که حسابی اعصاب آرتور خرد شده، ولی مالی چاره ای نداشت جز اینکه حقیقت رو بگه.
- پودرمون دیروز تموم شد آرتور.
- چاره ای نیست، آپارات می کنم.

ولی یادش اومد که سمت سنت مانگو طرح زوج و فرد جادوییه و توی روز زوج نمی تونه با چوبدستی یازده اینچش تا فردا به سنت مانگو آپارات کنه...
- فعلاً همونجا نگهش دار، فردا تحویلش میدیم به سنت مانگو.

در همین لحظه صدای مهیبی از حیاط اومد و قبل از اینکه بفهمن چه خبر شده، کتی با سر و روی خاکی و تا دندون مسلح به ترقه ها و وسایل شوخیِ فرد و جرج، از در خونه وارد شد.
- نقطه ام اونجا نبود مالی. فکر کنم از پنجره فرار کرده بود، عین من! ولی مهم نیست، پیداش می کنیم الان!

بیست و چهار ساعت آینده، قرار بود برای ویزلی ها به اندازه ی بیست و چهار قرن طول بکشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرسیوال گریوز در 1396/1/26 11:39:31
تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: جمعه 25 فروردین 1396 21:12
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید!


- نه اونجا نذارش. گفتم که مراقب باش... اون مال جهزیه امه.

با بلند شدن صدای این جیغ بنفش خورشید که تو پهنه افق قصد طلوع کردن رو داشت منصرف شد و تصمیم گرفت دم دست اولین ابری که از اون اطراف رد میشه قایم بشه. شیشه های خونه ترک ملایمی برداشتن و خواب از سر پناهگاه نشینان پرید.
کله سحر بود. حتی خروس های اون حوالی هم حال و حوصله سر و صدا کردن نداشتن. ولی ظاهرا این چیزا برای مالی اهمیتی نداشت. هیچکس دیگه ای صبح سحرخون، وقتی که سگم با کتک حاضر نبود از تو لونه ش بیاد بیرون یهو تصمیم نمی گرفت دست به تغییر دکوراسیون و دیزاین خونه بزنه. ولی مالی هیچکس نبود. مالی کلا مدلش این بود.

تو اون لحظه با اون بیگودی هایی که به موهاش پیچیده بود و اون روبدوشامبر جیگری و ملاقه ای که تو دستش تکون میداد ترسناک تر و مخوف تر از همیشه به نظر میرسید. دیدن این وضعیت باعث شد حتی موهای سر نویسنده هم بریزه چه برسه به آرتور بینوا که سالها بود همراه و همدم مالی بود. آرتور یه دست به پیشونیش کشید و آخرش حرف دل خواننده و نویسنده رو زد.
- عزیزم فکر نمیکنی الان زیاد وقت مناسبی برای این کار نیست؟

مالی تاب خطرناک دیگه ای به ملاقه ش داد.
- نه عزیزم الان دقیقا وقتشه تا بچه ها خوابن و من و تو با هم تنهاییم. اوه آرتور...مثل همون شبایی که هنوز بچه ها نبودن و منو تو تنها بودیم و تا نصفه شب بیدار میموندیم و حرف میزدیم؟

آرتور یادش بود. ولی نمی تونست بفهمه این وضعیت به اون وضعیت چه شباهتی داره؟ آرتور قصد داشت اینو به زبون بیاره ولی ترس از ملاقه تو دست مالی زبونشو بسته بود. پس ترجیح داد سرشو بندازه پایین و گلدونای جهاز مالی رو ببره همون جایی که ازش خواسته بود.
- عالی شد نه عزیزم؟ مطمئنم بچه هام از این تغییر وضعیت خیلی خوششون میاد. میگم نظرت چیه وقتی بیدار شدن بریم بالا و یه دستیم به بقیه طبقه ها بکشیم؟

آرتور خوب میدونست که منظور مالی از دستی کشیدن به سر و روی خونه چیه. به هرحال انقدر با همسر دلبندش زندگی مشترک داشت که بدونه منظور دقیق مالی بازسازی مجدد خونه ست. حتی فکر کردن به این قضیه باعث میشد کمرش رگ به رگ بشه. تو اون لحظه سخت محتاج این بود که بتونه یه بهونه ای برای فرار جفت و جور کنه.

شتـــــــرق دنـــــگ!

همون لحظه در خونه با این صدای مهیب باز شد و خورد تو کله ی بیموی آرتور که برای سر هم کردن بهانه نزدیک در وایساده بود. احتمالا برای اینکه از ضربه نهایی ملاقه بتونه جاخالی بده. پشت بندش کتی بل ویبره زنان وارد سوژه شد. کلا سوژه ای نبود که یه بار بتونه مثل آدم واردش بشه!
- سلام مالی! داشتم از اینورا رد میشدم گفتم بیام یه دست دور همی با هم گرگم به هوا بزنیم... عه؟داشتین خونه تکونی میکردین؟عالیه من عاشق خونه تکونیم مخصوصا اگر بتونم توش نقطه مو پیدا کنم. راستی گاوی رو ول کردم تو باغتون بچره واس خودش ایراد که نداره؟

دقایقی بعد

بالاخره مالی موفق شد بره کمک آرتور و با کفگیر از پشت در بکندش. تو این فاصله هم کتی درحالیکه با یکی از دستمالای آشپزخونه موهاشو بسته بود یه تی برداشته بود و داشت کف زمین رو سیاه میکرد. هرازگاهیم صدای دنگ و دونگی از گوشه و کنار بلند میشد و وسیله ها و جهاز مالی یکی پس از دیگری روی زمین سقوط میکردن و نیست و نابود میشدن. مالی نمیدونست به خاطر وضعیت آرتور و برآمدگی روی کله ی طاسش گریه کنه یا ملاقه برداره دنبال این دختره دست و پا چلفتی دیوونه بذاره یا کلا بی خیال همه این چیزا بشه و سر به بیابون بذاره!

بالاخره مالی رضایت داد اول از همه به وضعیت همسرش رسیدگی کنه. آرتورو نشوند پشت میز و رفت براش یه لیوان آب قند بیاره. درست همون لحظه صدای شترق بلندی از هال به گوش رسید.
- چیزی نیست من حالم خوبه... نقطه م تو این گلدونه نبودش. راستی خیلی گلدونه زشت بود. الکی جا گرفته بود خرده هاشو جمع کردم ریختم تو سطل به وقت تو دست و پاتون نره!

- گلدون یادگار مادربزرگم!

مالی سریع نشست کنار آتور.
- عزیزم تو رو به پیژامه مرلین یه کاری کن. این دیوونه الان میزنه کل خونه مونو میترکونه!

اما آرتور حواسش نبود. تو اون لحظه درحالیکه داشت با یه دست کیسه یخ رو به برآمدگی رو کله ش فشار میداد نگاهشو دوخته بود به تیتر روزنامه ای که چند دقیقه پیش جغدشون براشون آورده بود. مالی لب ورچید و اخمی کرد.
- حواست به منه آرتور؟دارم میگم که...

صدای مالی با مشاهده تیتر روزنامه کم کم ساکت شد. تیتر درشت صفحه اول روزنامه این بود:

نقل قول:
فرار دیوانه ی خطرناک از بخش اعصاب و روان سنت مانگو!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: شنبه 13 شهریور 1395 13:54
نمایش جزئیات
آفلاین
پست پایانی

هری داشت دیوانه می شد! حاضر بود بار دیگر با ولدمورت و هفت جان پیچ اش روبرو شود، اما جینی و چو را کنار هم نبیند.

-هری! به این زن چشم قشنگت بگو که درست با من حرف بزنه!
-من هرجور که دلم بخواد حرف میزنم قرمزی!
-

در حینی که هری "سیامک انصاری وارانه!" به دوربین خیره شده بود، با خود می اندیشید که کاش دامبلدور اینجا بود و به او تسلی خاطر می داد که تمام این حوادث در ذهنش بوده و واقعیت نداشته. (هرچند کی میگه این دلیل بر غیر واقعی بودنشه؟! )
هنوز این آرزو کامل در ذهن هری شکل نگرفته بود که در خانه با شدت باز شد و دامبلدور داخل خانه پرید!

لحظه ای هری آرزو کرد کاش چیزی دیگری از مرلین میخواست!
-سلام پروفسور! من...عه!

هری نتوانست جمله اش را تمام کند چرا که دامبلدور در حالی که دست هایش را همچون دو بال گشوده بود و ریشش در هوا پیچ و تاب میخورد به سمت هری حمله ور شده بود.

ابتدا هری را روی زمین خواباند و خودش روی شکم هری نشست! دستانش را در دوطرف صورت هری قرار داد و درحالی که آنها را به شدت تکان میداد، گفت:
-هری! فرزند روشنایی! زود باش عشق بورز! از قوی ترین سلاح جهان استفاده کن! زودباش هری تو می تونی! طلسم رو از خودت بنداز بیرون!

هری بریده بریده گفت:
-چی...میگی...دامبلدور....چه طلسمی؟
دامبلدور گفت:
-فرزند! تو حالیت نیست!ویکتوریا گانت وارد جسمت شده! با نیروی عشق اونو از خودت دور کن! تو می تونی!

جینی و چو آن قدر غرق در دعوا بودند که متوجه ورود دامبلدور نشدند؛ اما خب...گوششان نسبت به نام ویکتوریا گانت واکنش نشان داد!
هردو با چشمانی که از خشم گشاد شده بود، به سمت هری برگشتند.
-هری! اون چی گفت؟!
-ویکتوریا گانت؟!
-می کشمت هری!
-ریز ریزت می کنم!

همین که هردو خواستند به هری حمله ور شوند، دامبلدور با بالا بردن دستش مانع از این کار شد.
-نه فرزندان! هری قربانیه! باید عشق بورزه!
-بعد از سه تا زن تازه میخواد عشق بورزه؟!

هری بریده بریده پاسخ داد:
-من...نمی دونم...فکر کنم....حال...پروفسور...خوب...نیست!

دامبلدور با شنیدن این حرف، سر هری را بیش از بیش تکان داد.
-نه فرزندم! من خوبم! تو متوجه نیستی! باید عشق بورزی! جسیکا گفته فرزند!

هری با تعجب پرسید:
-جسیکا...کیه...پروفسور؟
-مهم نیست! مهم اینکه عشق بورزی!

هری رسما دیوانه شد! می خواست همینکه از دست دامبلدور و همسرانش خلاص شد برود جلوی در خانه ی ریدل و فریاد بزند که ولدک بیا منو بکش! هری در این فکر بود که ناگهان ققنوسی، معلوم نبود از کجا وارد خانه شد!

فکری به سر هری زد: دم ققنوس را گرفت، از دامبلدور جدا شد و در خانه به پرواز درآمد. ابتدا چرخی زد و سپس از پنجره خانه خارج شد.

جینی و چو با دمپایی و جارو و هرچه در بساط شان بود از خانه بیرون آمدند و در حالی که ققنوس مذکور را مورد عنایت قرار میداند، دمپایی و جارو را به سمتش پرتاب می کردند. اما ققنوس ارتفاع گرفته و دور شده بود.

دامبلدور از خانه بیرون آمد و به ققنوس اش که درحال دور شدن بود خیره شد.
-فرزندانم! هری موفق شد! این جادوی نیروی عشق بود! باز هم عشق پیروز شد!

جینی:
چو:
خوانندگان:
نویسنده:

کارگردان لخ لخ کنان و با عصبانیت وارد صحنه شد.
-کات! کات! بس دیگه! جمع کنید برید خونه هاتون! :vay:

دامبلدور با لبخند گفت:
-فرزندم! هنوز که تموم نشده! باید جسیکا و ریموس رو نجات بدیم، ویکتوریا رو نابود کنیم،بعدش تازه بفهمیم ویکتوریا جان پیچ داره، من هری رو بفرستم به...
-جمع کنید ببینم! رد شدین از سوژه! قرار بود چند همسری پاتر رو بازی کنید نه اینکه دوباره هفت کتاب رو زنده کنید!

کارگردان این را گفت و با تکان چوبدستی همه چیز را غیب کرد، حتی اجازه نداد هانا، هرمیون و فلور سر از کار شوهرشان در بیاورند. سپس خودش هم که این حجم از تغییر سوژه! را دید، جامه درید و سربه بیابان گذاشت!

سوژه ما به سر رسید، تستراله به خونه اش نرسید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کریچر در 1395/6/13 13:57:45
وایتکس!