چوبدستی مالی درست وسط سینه ی هری قرار گرفت و هنوز طلسم رو نگفته، جرقههای سبز و سرخ از سرش بیرون میزد. هری که خوب میدونست مادرزنش مشکل کنترل خشم داره و خاطره نفله کردن بلاتریکس تو هاگوارتز هنوز جلو چشمش بود، برای نجات جون خودش و حتی هم بقیه سریع نقشهای کشید و حرفی رو زد که هر زنی آرزو به دل شنیدنشه:
- مالی، ابروهات مبارک. تتو کردی کلک؟
همین چند کلمه برای تسلیم شدن مالی کافی بود، جفت دستاش رو گذاشت رو لپهای گل انداختهش و هزار بار سرخ و سفید شد تا جواب دامادشو بده:
- ایوای از کجا فهمیدی هری؟ چه داماد با فهم و شعوری دارم. حقا که پسر برگزیده است و اینا.
جینی و آرتور:
همون لحظه نگاه مالی در نگاه آرتور گره خورد:
- تو آرتور! حتی یه بارم نشد بگی عزیزم چه خشگل شدی.. چه بهت میاد.. یه بارم نشد بفهمی رفتم آرایشگاه... آخرش این آرزو رو به گور میبرم.
-
جینی که کلا به سبب سالها زندگی در پناهگاه خوب میدونست که اگه الان دخالت نکنه، این دو تا قهر میکنن و یادشون میره که اصن برای چی این همه راه کوبیده بودن اومده بودن، خودشو انداخت وسط:
- یادتون نره واسه چی اومدیم اینجا!!

و و قتی با نگاههای «این دختره راجغ به چی حرف میزنه»ی اونها مواجه شد، توضیح داد:
- این مرتیکه سر من هوو آورده.
گفتن این جمله همان و بازگشت خشم ویزلیها همان! هری آب دهنش رو قورت داد و در دفاع از خودش گفت:
- هوو کدومه زن؟! چرا چرت میگی؟ من کی حرف از هوو زدم؟
- خودت گفتی.. خودت... گفتی تو زن زندگی نیستی! گفتی لیاقتت از من بهتره.... عررررررررر!
- من؟ من گفتم؟ من گفتم یه کمم به شوهرت برس به جای اینکه صب تا شب پای این...چی چی بود این وسیله مشنگیه؟
- عنترنت!
- همون.. به جای اینکه صب تا شب پای اون کوفتی باشی.
آرتور متفکرانه پرسید:
- ینی قضیهی هوو و اینا نبوده؟
هری مظلومترین نگاهش به معنی نه رو به آرتور دوخت. درست همون لحظه که همه چیز میرفت که به خوبی و خوشی تموم بشه،یک نفر سه مرتبه به در کوفت و بعد صدایی از پشت که او را صدا میزد:
- هری، عزیزم! درو باز کن ببین چو جونت اومده.