جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

122 کاربر(ها) آنلاین هستند (77 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
120 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

دور دوم انتخاب بهترین‌ها

نشان انتخاب بهترین‌های سایت جادوگران

دور دوم هفتاد و هفتمین دورهٔ انتخاب بهترین‌های سایت جادوگران برای فصل تابستان ۱۴۰۵ آغاز شده است؛ با رأی خود از اعضای اثرگذار جامعه قدردانی کنید.

مهلت شرکت: ۲۹ و ۳۰ شهریور
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: یکشنبه 14 مهر 1392 16:39
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
نوزده سال و خرده ای بعد از کشته شدن ولدمورت، جینی گریه کنان، با چمدان، غمبرک زنان و نالان به پناهگاه می رود و به آرتور و مالی می گوید که هری سرش هوو آورده و به او مشکوک است. آن ها خانوادگی به منزل هری می روند تا ته و توی قضیه را درآورند. هری مسئله ی هوو را انکار می کند ولی در همان لحظه چو وارد خانه می شود. چو که خانواده ی ویزلی را می بیند، فرار را به قرار ترجیح داده و ناپدید میشود. خانواده ی ویزلی درحالی که دنبال او می گردند، هری آن ها را در اتاقی زندانی می کند.
در همین حین، کوییرل در خوابگاه مدیران، از طریق منوی مدیریت جریان مربوط به هری، چو و خانواده ی ویزلی را دنبال می کند...
----------------------------------

هری بعد از این که پشت دری را انداخت، فریاد شادمانه ای کشید و دستش را پیروزمندانه بالا برد (البته نه آن طور که نوزده سال و خرده ای پیش ،بعد از بازی کوییدیچ، همراه با گوی زرین پیروزمندانه دستش را بالا برد،.یک طور دیگر!) و سپس به حرکات موزون ناشی از خوش حالی پرداخت! درحالی که دستانش را دایره وار تکان می داد و هد می زد گفت:
- هاها! این است هوش و تدبیر پسر برگزیده!پسر کله زخمی، پسر دلیر و غیور گریفندوری، پسر نجان دهنده ی بشر، پسر خفن...
در همین لحظه کوییرل از توی میکروفون منوی مدیریت به هری تذکر داد:
- بسه دیگه!انقدر اسپم نباش! برو ادامه ی پست!
سپس هری پیش از آن که جینی و والدین خودشان را نجات دهند، با صدای تق بلندی غیب شد.

در راه غیب شدن
هری با این که احساس می کرد در لوله های تنگی فشرده شده و نفسش بالا نمی آید، با خودش فکر کرد:
- من آدم بدی نیستم. جینی رو دوست دارم. ولی خوب چو رو هم دوست دارم.عشق ورزیدن که اشکال نداره. پارسال هم که رفتیم محضر و همه چیز شرعی شد... من اصلا کار بدی نکردم...
همین طور که خودش را دلداری می داد، به چراغ قرمزی درون لوله های تنگ رسید.کمی توقف کرد، درون لوله ی دیگری دو جادوگر با هم برخورد کرده و خود را تکه کرده بودند. ماموری از وزرات هم آمده بود تا کروکی بکشد!
هری نگاهی به ساعتش انداخت و زیرلب غرولند کرد:
- اون موقع ها که وزیر دیگر و اوس کریم(اسکریمجیور !) وزیر بودن از این مشکلات نداشتیم... خودتو غیب می کردی سه سوت بعد ظاهر می شدی! این همه ترافیک . واه واه!

پناهگاه
آرتور، مالی و جینی تلاش می کردند تا از اتاقی که در آن حبس شده بودند بیرون بیایند. مالی لرزونک مدام خودش را به در می کوبید، اما در مقاومت می کرد! سپس رو به آرتور کرد و گفت:
- آرتور، در رو با چوبدستیت باز کن.
آرتور که دیگر موهای قرمزش به سفیدی گراییده بود، پشت گوشش را جلو آورد و گفت:
- بلند تر بگو!
جینی که از کم شدن شنوایی پدرش به ستوه آمده بود و دلیلش را برای استفاده نکردن از سمعک جادویی نمی فهمید فریاد زد:
- در رو با جادو باز کن بابا!
آرتور: دخترم، من هشتاد و خرده ای سالمه، آروم صحبت می کنی نمی شنوم!
- اون در لعنتی رو باز کن!!
- در بستنی؟!
جینی:

بعد از غیب و ظاهر شدن
- آخیش بالاخره رسیدم.
هری به منزل چو رسیده بود. خانه ای نقلی ولی زیبا که نمای آن معماری چینی داشت و فانوس های زیادی از در و دیوار آویزان بود!
- من اومدم عزیزم.
صدای چو از دوردست آمد:
- باز جریمه شدی؟ چند بار بگم طرح ترافیکه، روزهای فرد خودتو غیب و ظاهر نکن!
چو نزدیک تر آمد و درحالی که پوشک جادویی در دستش بود و از سر و صورتش مایع زرد رنگ نامعلومی میچکید( ) گفت:
- خودت عوضش کن. من دیگه نمی تونم! خسته شدم!
(در همین لحظه گوش های کوییرل تیز شد!هری چی را عوض کند؟!)
هری آهی کشید و گفت:
- بدش به من.سلام گلم... از دستشون خلاص شدم. ولی باید واقعیت رو بگیم. دیگه نمی تونم بیشتر از این پنهان کاری کنم... توپولوی بابا!
کوییرل:
چو : هر جور صلاح می دونی عزیزم.امروز فردا قضیه رو بهشون بگو. هری کوچولو! به بابایی سلام کن!
هری کوچولو:
کوییرل:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دابی در 1392/7/14 16:50:11
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: شنبه 13 مهر 1392 21:42
نمایش جزئیات
آفلاین
خوابگه کوزه گران مدیران!

کوئیرل از پشت سیستمش بلند شد، ذهنش به هم ریخته بود، اصلا سر و ته این پستها رو نفهمید. پست زدن ها هم پست زدن های قدیم عاقا! کوئیرل با فک کردن به اینجای قضیه تنها محض خالی کردن خشم مهار ناپذیرش یه تی وی شونصد اینچ ال ای دی رو می بره بالا سرش و عینهو .. عینهو.. عاقا یکی بیاد محض رضای ملکه یه کلمه به من بگه که بی ادبی نباشه! حالا به هر حال کوئی تی وی رو زد زمین و تی وی مساوی شد با هندونه.. و پس از این تخلیه ی خشم یه چند قدم مدیر منشانه ی دیگه به سمت مورد نظرش برداشت!

کوییرل تو راه همینجور که می رفت دستار سیر مالش رو تاب داد و به یه حرکت لات مآبانه صدای شترقی درست کرد و روزگارو لعنت کرد. با این همه درگیری و شلوغی سرش و بیزی بودن های مداوم حقش نبود که وقتی یه میاد یه پست بخونه با این وضع مواجه بشه.. انصاف نیست کوییرلی که بچه هاش رو گازن با همچین وضعیتی رو به رو شه!!

کوئیرل وارد آشپزخونه میشه و به سمت گاز میره.. زیر دختر بچه ای رو که بوی سیر می داد، کم کرد و زیر پسر بچه ی پیازی رو هم کلا خاموش کرد! بعد یه قابلمه قرمه سبزی فرد اعلا رو از توی گهواره برداشت و گذاشت تو کالسکه!

(قیافه ی نویسنده در حال نوشتن این سطور حتی!!: )

بعد به سمت سیستمش حرکت کرد، در حالی که سعی می کرد آروم بره تا قرمه سبزی نریزه! وسط راه یه لگدم به مجسمه ی فرعون و تی وی فوق ال ای دی شون زد و هر دو رو ترکوند. عاقا جان پولداری و فراوونیه دیگه!

کوئیرل همین که صندلی رو حس کرد فکری به ذهنش رسید. منوی مدیریت رو برداشت و داستان رو حسابی رفرش کرد:



نقل قول:
هری با هیجان گفت:

- کی رو میگی؟ اصن مگه کسی اینجا بود؟

ملت حاضر، غایب، زنده، مرده و سایر موارد! :


آرتور دو قدم جلو میاد و یکی می خوابونه زیر گوش هری، بعد می بینه خیلی حال بهش و حسابی چسبید یکی دیگه هم میزنه زیر اون یکی گوش هری. بعد بر می گرده عقب و دیالوگشو میگه:

- پسره ی شپشو بی همه چیز هیچی نداره مو شپل هپل! فک کردی که هستی که داری سر ما شیره می مالی؟ این دختر چش انیمه ای همین الان اینجا بود لباس خواب می خواست که.. تو ما رو ماهی فرض کردی آیا!؟

هری مقادیری کف زمین میوفته و عر می زنه و عرب بازی در میاره تا داور خطا بگیره، بعد یادش میاد داوری نیست که وسط رول.. اونم وقتی کوئیرل داره نظارت می کنه. در نتیجه پا میشه کاسه کوزه ش رو جمع می کنه. چوب جادوشو در میاره و یه نگاهی بهش می ندازه:

فلش بک

هری در حالی که جلوی سه تا ویزلی ها با لبخند خودشیفته وارانه ای وایستاده چوب جادوشو به طرف هر کدوم میگیره و فک می کنه حالا بدون رولینگم هنوز قهرمانه، خلاصه نفری یه دونه بفراموشیوس به ویزلی ها می زنه و دیالوگه مربوط به انکار وجود چو رو میگه!

ته فلش بک

اینجا جرقه ای در ذهن هری زده میشه که البت در حد کبریت بی خبری بیش نیست و هری اینجا می فهمه که ای داد بیداد طلسمش اثر نکرده و همه همچنان یادشونه که چو اینجا بوده و این گونه بغض را گلوی هری رو می بنده اما دیگه خیلی دیره!!

مالی ویزلی که انگار موهای وزوزی بلاتریکس رو رد وجود هری دیده باشه حمله ور میشه رو سر هری می پره.. تقلاهای هری و "نکن خانوم زشته" های آرتور ویزلی هم به جایی نمی رسه. مالی در حالی که گوش هری بدبخت تو دستش به شدت پیچانده شده به سمت خونه میره!

- زود باش مرتیکه.. نشونم بده ببینم کجا قایمش کردی!

هری با گریه و بغض و مظلوم نمایی فراوان در یه اتاقو به ویزلی ها نشون می ده. ویزلی ها سراسیمه به قصد دخـ.. قتل وارد اتاق میشن و هری با شادی تمام از جاش بلند میشه و پشت دری ها رو می ندازه و فرار می کنه به سمت نا کجا.. و فوش که ویزلی های حبس شده نثار هری می کنن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وزیر دیگر در 1392/7/13 22:04:56
یک روز جادوگر به سراغ جادوی واقعی می رود!

به یاد اغتشاشگران خوف:

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: جمعه 12 مهر 1392 11:43
نمایش جزئیات
آفلاین
- هری! هری!

- ... هان؟ ...

مالی دست از آیینه ی جادوئیش کشید و به هری که هنوز در فکر دادگاه و احتمال رفتن آبرویش بود، نگاهی کرد و گفت:

- آخی! باز رفتی تو مخ اسمشونبر؟

هری با حرف مالی به خودش آمد. کمی کلمه ی «اسمشونبر» را در ذهنش بالا و پایین کرد و...

اندر مخیله ی هری


هری پس از مکث کوتاهی از حرف مالی استفاده ی کامل را کرد و با لحن مظلوم نوزده بیست سال پیشش گفت:

- عهه... آره! وای! یه اسمشونبر جدید ظهور کرده و الانه که بره مهدکودک آلبوس اینا و بخورتشون!

آرتور:

جینی:

مالی:

چو: ...

- ... چو؟

جینی اسم چو را که در این اثنا در رفته بود را فریاد زد و ادامه داد:

- اون دختره ی بی حیا کوش؟ چیکارش کردین؟

هری با هیجان گفت:

- کی رو میگی؟ اصن مگه کسی اینجا بود؟

ملت حاضر، غایب، زنده، مرده و سایر موارد!:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الستور مودی در 1392/7/12 11:49:29
چوبدستی لازم نیست..
به یک ضربه ی عصایم بند هستید!

تصویر تغییر اندازه داده شده

×××××

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: پنجشنبه 11 مهر 1392 17:18
نمایش جزئیات
آفلاین
هری باز عقل ناقص خود را به کار بینداخت و شروع به حرف زدن نمود:

خب بیا توی اتاق ببین اینجا چطوریه

درون اتاق پر لباس بود ...از پوشک مرلین بگیر تا مانتوی پسرونه

در این لحظه قیافه کل خانواده ی ویزلی

پس از دیدن این صحنه همه منقلب شدن و از خجالت صحنه را ترک نمودن بدون آنکه حرفی بزنند ...

جینی پس از دیدن این صحنه لگدی محکم بر سر چو بزد و چو بمرد و به جهنم مهاجرت نمود ...

در این لحظه هری که با دیدن صحنه ی مرگ چو بسیار غمگین بود داد و فریاد نمود و اشک بریخت و از ریش مرلین تقاضای مرگ کرد

جینی که متوجه خالی بندی هری شده بود برای او دعوت نامه ی
.
.
.
.
.
.
.
.
دادگاه بفرستاد تا از او طلاق بگیرد

3 روز بعد در دادگاه در محضر ریش مرلین و گزارش تصویری از شبکه ی gahlsjhdkjhجادوگران در حال پخش مراسم طلاق:

گزارش گر آلبوس مرلین پور :

اینجا دادگاه است ...

تماشاگران:

خب؟؟

مرلین پور:

خب به جمالتون
برای ارسال نظرات به این آدرس جغد بدید :

لندن _ خیابان گریملن_ساختمان مرلین پور_طبقه ی 18191265 اتاق 3

در این لحظه قاضی (که همان ریش مرلین باشد):

دلیل طلاق؟؟

خاندان ویزلی به هم نیگا میکنن ...
نگاه های پر معنا...
معناش اینه که ویزلی ها نمی دونن به چه دلیل و اینا ...

جینی با خشم فریاد میکشد :

این پسره ی بوق صفت سر من هوو اورده ...

در این لحظه قاضی با تمام سرعت حکم را میگوید بدون آنکه در خواست عکس العمل از طرف هری را بکند :

حکمش اعدام است


در این لحظه هری با خود میگوید : یا مرلینا دستم به پوشکت ما را نجاتی بده

در این لحظه مرلین به هری میگوید ...

من حریف ریش خود نمی شوم از پوشکم کمک بخواه ...


هری:

یا پوشکا به ما کمکی بده ریش مرلین حکم اعدام داده است ...

در این لحظه در افکار پوشک مرلین :

وای ببین ...
هری پاتر دست به دامن پوشک شده است چه جالب باید کمی اورا اذیت بوگولیم تا دفه آخرش باشد همدست ما اسمشو نبر را میکشد

پوشک به حرف در میاید:

ها ... کاش میتوانستم کمکی به تو عطا کنم ولی خب میدونی این روز ها خرج زندگی زده بالا ... دیگه دامبلدور یارانه ها را نمی دهد

_خب حالا من چی کار کنم پوشک اعظم مرلین؟ :vay:

_تو باید با اون دوئل کنی و اورا بکشی

_که چه بشود؟

_که یارانه دادن به چنگال ما بیفتد

_آها ... خب من که نمی توانم اورا بکشم یعنی او از من قوی تر است

_آه راست میگویی ... خب برو و ریشش را بکن

_هه...باشد میروم و میکنم ...

در این لحظه پوشک بو میبرد که حقه ای در کار است .

او میگوید:
چرا به این راحتی قبول کردی؟؟

هری هم که ناقص العقل است بگفت که :

در تایپک شوالیه های سپید ریش دامبلدور توسط جرج کنده شده است ...

_آها ... خب پس برو و مویش را بکن ...

_باشد میروم

_چرا به این راحتی قبول کردی؟ :vay:

_چون دلم خواست ... اصلا به توچه

_آه باشد برو و بکن و بیاور ...

در این لحظه پوشک با قدرت جادویی و خفنش کلا دادگاهو منحل میکنه تا بتونه یارانه دهی رو در دست بگیره :zogh:

و در این لحظه قیافه ی استرس بار پوشک: :worry:
هری:
ملت ویزلی:

هری به درون شهر میرود ...راه های زیادی را طی می نماید و به مغازه ای میرسد که سردرش این تابلو می درخشد :

هر جا که صحبت از کندن موی دامبلدور است نام ملی جرج ویزلی میدرخشد


و هری با این قیافه وارد مغازه میشود

اتفاقا خود جرج نیز در مغازه حاضر است ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
برای شرکت در بزگترین همایش جادوگران سال اینجا کلیک کنید .


زوپس! بلاک! زمستان! دیگر اثر ندارد!
حتی اگر شب و روز، بر ما برف ببارد!




تصویر تغییر اندازه داده شده


باشد که هیچ کس نباشد باشد که فقط که خودم باشم.

گروهک تروریستی الهافلیه ...
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: چهارشنبه 10 مهر 1392 00:26
نمایش جزئیات
آفلاین

هر چهار نفر با نگاه هایی متعجب و همچنین عصبی به در خیره شدند. دم در دختری زیبا با مو های سیاه بلند که یک چشمش را پوشانده بودند ، ایستاده بود. دختر خانم مانتوی صورتی رنگی پوشیده بود و کفش های ابی بر تن داشت! همچنین ماتیک سرخش از یک کیلومتری قابل تشخیص بود: « :aros: »

سکوتی سهمگین بر جو حاکم شده بود. کسی حرف نمی زد و چیزی نمی گفت! همه ساکت بودند. هری اب گلویش را قورت داد و نگاهی به جینی کرد که در حال وارنداز کردن چو بود. آرتور ویزلی نیز همینکار را می کرد ولی بعد از کمی وارنداز چو ، نگاهی نیز به جینی انداخت و بعد به هری حق داد که سر جینی هوو آورد. مالی ویزلی نیز از فرص استفاده کرده بود و اینه ای جادوئی ایجاد کرده بود و در حال وارنداز کردن صورت خودش بود.


بالاخره سکوت سهمگین با صدای نازک و شیرین و دل ربا و زیا و لطیف و عاشقانه و نایس و ... (رئیس محفل: « خجالت بکش مرتیکه! بسه دیگه! ») شکسته شد: « عزیزم! اومدم لباس خوابم رو که دیشب جا موند ببرم! »

در همین لحظه جینی صدایی عجیب ایجاد کرد و با یک حرکت کونگ فو به طرف چو پرید و با لگد او را نقش بر زمین کرد. چو بیهوش شد اما جینی دست بر دار نبود و بر روی زمین نشسته بود و داشت مو های چو را می کشید.

چند دقیقه ای همین وضع ادامه پیدا کرد تا اینکه مویی بر سر چو باقی نماند و بعد جینی بلند شد و به طرف هری رفت و مقابلش ایستاد!

هری: « :worry: »

جینی: « زود توضیح بده! »

هری که دستپاچه شده بود ، عقل نابغه ی خود را به کار انداخت و شروع به داستان سازی کرد و گفت: « خب .... خب جریان اینه که .... می دونی که این محفل حقوق زیادی نمیده به من ... خب خرج زندگی هم بالاست! من ... من این روزا لباس می فروشم تو خونه! ... این چو هم دیروز اومد یه لباس خواب خرید ازم ولی یادش رفت ببره! اومده بود اونو برداره!»

جینی نگاه مرموزی به هری کرد و گفت: « خب پس که اینطور! باید بهم ثابت کنی هری وگرنه کل خونه رو ، رو سرت داغون می کنم! »

هری: « »

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 مهر 1392 19:48
نمایش جزئیات
آفلاین
چوبدستی مالی درست وسط سینه ی هری قرار گرفت و هنوز طلسم رو نگفته، جرقه‌های سبز و سرخ از سرش بیرون میزد. هری که خوب می‌دونست مادرزنش مشکل کنترل خشم داره و خاطره نفله کردن بلاتریکس تو هاگوارتز هنوز جلو چشمش بود،‌ برای نجات جون خودش و حتی هم بقیه سریع نقشه‌ای کشید و حرفی رو زد که هر زنی آرزو به دل شنیدنشه:‌

- مالی، ابروهات مبارک. تتو کردی کلک؟

همین چند کلمه برای تسلیم شدن مالی کافی بود، جفت دستاش رو گذاشت رو لپهای گل انداخته‌ش و هزار بار سرخ و سفید شد تا جواب دامادشو بده:

- ای‌وای از کجا فهمیدی هری؟ چه داماد با فهم و شعوری دارم. حقا که پسر برگزیده است و اینا.

جینی و آرتور:‌

همون لحظه نگاه مالی در نگاه آرتور گره خورد:‌

- تو آرتور! حتی یه بارم نشد بگی عزیزم چه خشگل شدی.. چه بهت میاد.. یه بارم نشد بفهمی رفتم آرایشگاه... آخرش این آرزو رو به گور میبرم.

-

جینی که کلا به سبب سالها زندگی در پناهگاه خوب میدونست که اگه الان دخالت نکنه، این دو تا قهر میکنن و یادشون میره که اصن برای چی این همه راه کوبیده بودن اومده بودن، خودشو انداخت وسط:‌

- یادتون نره واسه چی اومدیم اینجا!!‌

و و قتی با نگاه‌های «این دختره راجغ به چی حرف میزنه»‌ی اونها مواجه شد، توضیح داد:

- این مرتیکه سر من هوو آورده.

گفتن این جمله همان و بازگشت خشم ویزلی‌ها همان! هری آب دهنش رو قورت داد و در دفاع از خودش گفت:

- هوو کدومه زن؟! چرا چرت میگی؟ من کی حرف از هوو زدم؟
- خودت گفتی.. خودت... گفتی تو زن زندگی نیستی! گفتی لیاقتت از من بهتره.... عررررررررر!
- من؟ من گفتم؟ من گفتم یه کمم به شوهرت برس به جای اینکه صب تا شب پای این...چی چی بود این وسیله مشنگیه؟
- عنترنت!
- همون.. به جای اینکه صب تا شب پای اون کوفتی باشی.

آرتور متفکرانه پرسید:
- ینی قضیه‌ی هوو و اینا نبوده؟

هری مظلوم‌ترین نگاهش به معنی نه رو به آرتور دوخت. درست همون لحظه که همه چیز میرفت که به خوبی و خوشی تموم بشه،‌یک نفر سه مرتبه به در کوفت و بعد صدایی از پشت که او را صدا میزد:

- هری، عزیزم! درو باز کن ببین چو جونت اومده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: دوشنبه 8 مهر 1392 21:15
نمایش جزئیات
آفلاین
جینی که هنوز لبخند ناشی از دیدن پدرو مادرش برروی صورتش بود ناگهان محو شد و تبدیل به گریه شد بابا...هق هق...ببین اون پسره ی...... به علت زشت بودن این کلمه از گفتن آن معذوریم چه گفته به من گفته:یا همین الان طلاق بگیر برو یا میبرم تو رو می اندازم تالار اسرار همون جا تبدیل به فسیل بشی!بابا رفته هبو برام آورده.
مالی:چی چی آورده یکبار دیگه بگو نمیشنوم چی میوه آورده سبزی آورده تازه هست؟ یا نه پاک کرده و خرد کرده خیلی خوب شد پس امشب قرمه سبزی داریم خیلی وقت بود نخورده بودم.
جینی که از این بی خیالی مادرش عصبانی شده بود بلند داد زد هبو آورده!پناهگاه یک تکانی خورد که انگار زلزله آمده باشد و هر چه خاک تو این 19 سال جمع شده بود ریخت پایین.
آرتور که دیگه صبری برایش نمانده بود کمربند خودش را درآورد و بلند داد زد ای پسره ی...... میدونم باهات چی کار کنم.

جینی که از این حمایت پدرش بسیار راضی بود گفت:بابا برو انقدر با کمربندت بزنش تا بیاد ازم معذرت خواهی کنه!

آرتور به همراه خاندان ویزلی ها به طرف خانه هری راه افتاد!

مالی گفت:ای بابا یعنی امشب هم نمی تونم قرمه سبزی بخورم!

جینی:
مالی:

1دقیقه بعد لشکر ویزلی ها نزدیک خانه هری و جینی، هری با دیدن این لشکر گفت:مرلینا به من کمک کن!:worry:
من تسلیم هستم من تسلیم هستم به من بیچاره رحم کنید.

آرتور:به دخترم چی گفتی چی آوردی دوباره تکرار کن ببینم.
هری:چی چی...من...من ...حرف ...آوردم...کی من؟:worry:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سلسیتنا واربک در 1392/7/8 22:17:31
ویرایش شده توسط سلسیتنا واربک در 1392/7/8 22:19:27
ویرایش شده توسط سلسیتنا واربک در 1392/7/8 22:29:43
ویرایش شده توسط سلسیتنا واربک در 1392/7/8 23:20:41
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: دوشنبه 8 مهر 1392 20:42
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی... تصویر تغییر اندازه داده شده


از آن نوزده سال بعدی که نوزده سال بعد بود، چند سالی می گذشت. سالهایی که در آن افسانه ی «پسری که زنده ماند» به قصه ای برای خواباندن بچه ها تبدیل شده بود. دیگر خبری از «کسی-که-نباید-اسمش-را-برد» و ارتش مخوفش نبود.

پناهگاه، پناهگاه شلوغ سابق نبود. دیگر صدای شلوغ کاری های فرد و جرج بگوش نمی رسید، دیگر همه ی چراغ های خانه روشن نبودند.

آثار پیری همانطور که در صورت آرتور و مالی به چشم می خورد، در ظاهر خانه نیز دیده می شد. سوختگی هایی هم که شاهکار بلاتریکس لسترنج بود، هنوز بر در و دیوار خانه دیده می شد.

همین چیز ها بود که باعث می شد صدای «پاق» مانندی که از جلوی در آمد، کمی عجیب بنظر برسد. آرتور سرش را از روزنامه ی پیام امروزش بلند کرد. نیم نگاهی به در انداخت، چیزی دیده نمی شد. روزنامه را تا کرد و کناری گذاشت، بسمت در رفت و با صدایی بلند گفت:

- کیه؟

در را باز کرد و به بیرون نگاهی انداخت. بخاطر باد تندی که به صورتش می زد کمی چشمانش را جمع کرد، اما باد مانع از دیدن فردی که مقابلش بود نشد.

- بابا!

- جینی!

آرتور دخترش را در آغوش گرفت و به داخل خانه دعوت کرد، اما قبل از آن که فرصت کند در را ببندد، در از شدت باد، با صدای بلندی بسته شد. جینی بی آنکه حرفی بزند پالتو اش را درآورد و به همراه چمدانش روی مبل انداخت. آرتور که از خوشحالی و تعجب نمی دانست چه بگوید فریاد زد:

- مالی! بیا ببین کی اومده!

البته فریاد لازم نبود، مالی قبلا خودش را به آنجا رسانده بود. آرتور نگاهش را از مالی و جینی که درحال احوال پرسی بودند دزدید و به چمدانی که روی مبل افتاده بود چشم دوخت.

- چمدون؟... جینی؟ اتفاقی افتاده؟ تو خونه...؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چوبدستی لازم نیست..
به یک ضربه ی عصایم بند هستید!

تصویر تغییر اندازه داده شده

×××××

تصویر تغییر اندازه داده شده
پناهگاه
ارسال شده در: پنجشنبه 28 شهریور 1392 19:57
نمایش جزئیات
آفلاین
وقت ندارم! افتتاح شد، سوژه با خودتون!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کوین کارتر در 1405/2/20 19:11:44
چوبدستی لازم نیست..
به یک ضربه ی عصایم بند هستید!

تصویر تغییر اندازه داده شده

×××××

تصویر تغییر اندازه داده شده