جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  160 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: چهارشنبه 10 مهر 1392 00:26
نمایش جزئیات
آفلاین

هر چهار نفر با نگاه هایی متعجب و همچنین عصبی به در خیره شدند. دم در دختری زیبا با مو های سیاه بلند که یک چشمش را پوشانده بودند ، ایستاده بود. دختر خانم مانتوی صورتی رنگی پوشیده بود و کفش های ابی بر تن داشت! همچنین ماتیک سرخش از یک کیلومتری قابل تشخیص بود: « :aros: »

سکوتی سهمگین بر جو حاکم شده بود. کسی حرف نمی زد و چیزی نمی گفت! همه ساکت بودند. هری اب گلویش را قورت داد و نگاهی به جینی کرد که در حال وارنداز کردن چو بود. آرتور ویزلی نیز همینکار را می کرد ولی بعد از کمی وارنداز چو ، نگاهی نیز به جینی انداخت و بعد به هری حق داد که سر جینی هوو آورد. مالی ویزلی نیز از فرص استفاده کرده بود و اینه ای جادوئی ایجاد کرده بود و در حال وارنداز کردن صورت خودش بود.


بالاخره سکوت سهمگین با صدای نازک و شیرین و دل ربا و زیا و لطیف و عاشقانه و نایس و ... (رئیس محفل: « خجالت بکش مرتیکه! بسه دیگه! ») شکسته شد: « عزیزم! اومدم لباس خوابم رو که دیشب جا موند ببرم! »

در همین لحظه جینی صدایی عجیب ایجاد کرد و با یک حرکت کونگ فو به طرف چو پرید و با لگد او را نقش بر زمین کرد. چو بیهوش شد اما جینی دست بر دار نبود و بر روی زمین نشسته بود و داشت مو های چو را می کشید.

چند دقیقه ای همین وضع ادامه پیدا کرد تا اینکه مویی بر سر چو باقی نماند و بعد جینی بلند شد و به طرف هری رفت و مقابلش ایستاد!

هری: « :worry: »

جینی: « زود توضیح بده! »

هری که دستپاچه شده بود ، عقل نابغه ی خود را به کار انداخت و شروع به داستان سازی کرد و گفت: « خب .... خب جریان اینه که .... می دونی که این محفل حقوق زیادی نمیده به من ... خب خرج زندگی هم بالاست! من ... من این روزا لباس می فروشم تو خونه! ... این چو هم دیروز اومد یه لباس خواب خرید ازم ولی یادش رفت ببره! اومده بود اونو برداره!»

جینی نگاه مرموزی به هری کرد و گفت: « خب پس که اینطور! باید بهم ثابت کنی هری وگرنه کل خونه رو ، رو سرت داغون می کنم! »

هری: « »

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 مهر 1392 19:48
نمایش جزئیات
آفلاین
چوبدستی مالی درست وسط سینه ی هری قرار گرفت و هنوز طلسم رو نگفته، جرقه‌های سبز و سرخ از سرش بیرون میزد. هری که خوب می‌دونست مادرزنش مشکل کنترل خشم داره و خاطره نفله کردن بلاتریکس تو هاگوارتز هنوز جلو چشمش بود،‌ برای نجات جون خودش و حتی هم بقیه سریع نقشه‌ای کشید و حرفی رو زد که هر زنی آرزو به دل شنیدنشه:‌

- مالی، ابروهات مبارک. تتو کردی کلک؟

همین چند کلمه برای تسلیم شدن مالی کافی بود، جفت دستاش رو گذاشت رو لپهای گل انداخته‌ش و هزار بار سرخ و سفید شد تا جواب دامادشو بده:

- ای‌وای از کجا فهمیدی هری؟ چه داماد با فهم و شعوری دارم. حقا که پسر برگزیده است و اینا.

جینی و آرتور:‌

همون لحظه نگاه مالی در نگاه آرتور گره خورد:‌

- تو آرتور! حتی یه بارم نشد بگی عزیزم چه خشگل شدی.. چه بهت میاد.. یه بارم نشد بفهمی رفتم آرایشگاه... آخرش این آرزو رو به گور میبرم.

-

جینی که کلا به سبب سالها زندگی در پناهگاه خوب میدونست که اگه الان دخالت نکنه، این دو تا قهر میکنن و یادشون میره که اصن برای چی این همه راه کوبیده بودن اومده بودن، خودشو انداخت وسط:‌

- یادتون نره واسه چی اومدیم اینجا!!‌

و و قتی با نگاه‌های «این دختره راجغ به چی حرف میزنه»‌ی اونها مواجه شد، توضیح داد:

- این مرتیکه سر من هوو آورده.

گفتن این جمله همان و بازگشت خشم ویزلی‌ها همان! هری آب دهنش رو قورت داد و در دفاع از خودش گفت:

- هوو کدومه زن؟! چرا چرت میگی؟ من کی حرف از هوو زدم؟
- خودت گفتی.. خودت... گفتی تو زن زندگی نیستی! گفتی لیاقتت از من بهتره.... عررررررررر!
- من؟ من گفتم؟ من گفتم یه کمم به شوهرت برس به جای اینکه صب تا شب پای این...چی چی بود این وسیله مشنگیه؟
- عنترنت!
- همون.. به جای اینکه صب تا شب پای اون کوفتی باشی.

آرتور متفکرانه پرسید:
- ینی قضیه‌ی هوو و اینا نبوده؟

هری مظلوم‌ترین نگاهش به معنی نه رو به آرتور دوخت. درست همون لحظه که همه چیز میرفت که به خوبی و خوشی تموم بشه،‌یک نفر سه مرتبه به در کوفت و بعد صدایی از پشت که او را صدا میزد:

- هری، عزیزم! درو باز کن ببین چو جونت اومده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: دوشنبه 8 مهر 1392 21:15
نمایش جزئیات
آفلاین
جینی که هنوز لبخند ناشی از دیدن پدرو مادرش برروی صورتش بود ناگهان محو شد و تبدیل به گریه شد بابا...هق هق...ببین اون پسره ی...... به علت زشت بودن این کلمه از گفتن آن معذوریم چه گفته به من گفته:یا همین الان طلاق بگیر برو یا میبرم تو رو می اندازم تالار اسرار همون جا تبدیل به فسیل بشی!بابا رفته هبو برام آورده.
مالی:چی چی آورده یکبار دیگه بگو نمیشنوم چی میوه آورده سبزی آورده تازه هست؟ یا نه پاک کرده و خرد کرده خیلی خوب شد پس امشب قرمه سبزی داریم خیلی وقت بود نخورده بودم.
جینی که از این بی خیالی مادرش عصبانی شده بود بلند داد زد هبو آورده!پناهگاه یک تکانی خورد که انگار زلزله آمده باشد و هر چه خاک تو این 19 سال جمع شده بود ریخت پایین.
آرتور که دیگه صبری برایش نمانده بود کمربند خودش را درآورد و بلند داد زد ای پسره ی...... میدونم باهات چی کار کنم.

جینی که از این حمایت پدرش بسیار راضی بود گفت:بابا برو انقدر با کمربندت بزنش تا بیاد ازم معذرت خواهی کنه!

آرتور به همراه خاندان ویزلی ها به طرف خانه هری راه افتاد!

مالی گفت:ای بابا یعنی امشب هم نمی تونم قرمه سبزی بخورم!

جینی:
مالی:

1دقیقه بعد لشکر ویزلی ها نزدیک خانه هری و جینی، هری با دیدن این لشکر گفت:مرلینا به من کمک کن!:worry:
من تسلیم هستم من تسلیم هستم به من بیچاره رحم کنید.

آرتور:به دخترم چی گفتی چی آوردی دوباره تکرار کن ببینم.
هری:چی چی...من...من ...حرف ...آوردم...کی من؟:worry:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سلسیتنا واربک در 1392/7/8 22:17:31
ویرایش شده توسط سلسیتنا واربک در 1392/7/8 22:19:27
ویرایش شده توسط سلسیتنا واربک در 1392/7/8 22:29:43
ویرایش شده توسط سلسیتنا واربک در 1392/7/8 23:20:41
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: دوشنبه 8 مهر 1392 20:42
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی... تصویر تغییر اندازه داده شده


از آن نوزده سال بعدی که نوزده سال بعد بود، چند سالی می گذشت. سالهایی که در آن افسانه ی «پسری که زنده ماند» به قصه ای برای خواباندن بچه ها تبدیل شده بود. دیگر خبری از «کسی-که-نباید-اسمش-را-برد» و ارتش مخوفش نبود.

پناهگاه، پناهگاه شلوغ سابق نبود. دیگر صدای شلوغ کاری های فرد و جرج بگوش نمی رسید، دیگر همه ی چراغ های خانه روشن نبودند.

آثار پیری همانطور که در صورت آرتور و مالی به چشم می خورد، در ظاهر خانه نیز دیده می شد. سوختگی هایی هم که شاهکار بلاتریکس لسترنج بود، هنوز بر در و دیوار خانه دیده می شد.

همین چیز ها بود که باعث می شد صدای «پاق» مانندی که از جلوی در آمد، کمی عجیب بنظر برسد. آرتور سرش را از روزنامه ی پیام امروزش بلند کرد. نیم نگاهی به در انداخت، چیزی دیده نمی شد. روزنامه را تا کرد و کناری گذاشت، بسمت در رفت و با صدایی بلند گفت:

- کیه؟

در را باز کرد و به بیرون نگاهی انداخت. بخاطر باد تندی که به صورتش می زد کمی چشمانش را جمع کرد، اما باد مانع از دیدن فردی که مقابلش بود نشد.

- بابا!

- جینی!

آرتور دخترش را در آغوش گرفت و به داخل خانه دعوت کرد، اما قبل از آن که فرصت کند در را ببندد، در از شدت باد، با صدای بلندی بسته شد. جینی بی آنکه حرفی بزند پالتو اش را درآورد و به همراه چمدانش روی مبل انداخت. آرتور که از خوشحالی و تعجب نمی دانست چه بگوید فریاد زد:

- مالی! بیا ببین کی اومده!

البته فریاد لازم نبود، مالی قبلا خودش را به آنجا رسانده بود. آرتور نگاهش را از مالی و جینی که درحال احوال پرسی بودند دزدید و به چمدانی که روی مبل افتاده بود چشم دوخت.

- چمدون؟... جینی؟ اتفاقی افتاده؟ تو خونه...؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چوبدستی لازم نیست..
به یک ضربه ی عصایم بند هستید!

تصویر تغییر اندازه داده شده

×××××

تصویر تغییر اندازه داده شده
پناهگاه
ارسال شده در: پنجشنبه 28 شهریور 1392 19:57
نمایش جزئیات
آفلاین
وقت ندارم! افتتاح شد، سوژه با خودتون!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کوین کارتر در 1405/2/20 19:11:44
چوبدستی لازم نیست..
به یک ضربه ی عصایم بند هستید!

تصویر تغییر اندازه داده شده

×××××

تصویر تغییر اندازه داده شده