جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  116 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  160 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 تیر 1403 17:31
نمایش جزئیات
آفلاین
- اینجا چخبره؟

پاتریشیا بهت زده به باغ وحش درون آشپزخانه محفل زل زد. علاوه بر حیواناتی که از سر و کول پاتریشیا بالا می‌رفتند، یک لاکپشت و یک اردک با شش جوجه‌اش و تعدادی همستر و انواع چرنده و پرنده و درنده ای که پاتریشیا نمی‌شناخت، به علاوه تمساحی که با مهربانی خود را به دست گابریل می‌مالید، تازه وارد محفل را دربر گرفته بودند.
پاتریشیا همچنان در آشپزخانه سابق محفل که در حال حاضر جنگل حساب می‌شد ایستاده بود و با دهانی باز به گابریل زل زده بود.

- یعالمه دوست پیدا کردم! نگا کن. انگار از تو خوششون اومده.
- اون سموره داره تو سوپ پیاز ناهارمون شنا میکنه؟
- اسمش الکسه من دعوتش کردم.

پاتریشیا نفس عمیقی کشید، بعد سنجاب روی سرش را برداشت و به آرامی رو میز گذاشت. سنجاب پرید و نقش شال گردن گابریل را ایفا کرد.

- میتونیم اینارو همینجا نگه داریم تا با ما زندگی کنن؟ لطفاااا.
پاتریشیا همانطور که حیوانات اهلی و وحشی را از ردایش می‌تکاند نگاه حسرت آمیزی به سوپ انداخت.
- ریموس حق داشت، تو واقعا تمرین صبر لازمی... به هر حال، من قرار نیست جا بزنم. بیا با مدیتیشن شروع کنیم.
- من، من، من، میام! من عاشق مدیتیشنم!
- اول اطرافمون رو خلوت میکنیم.

و با سر به حیوانات اطرافش اشاره کرد و منتظرانه به گابریل زل زد. گابریل هم اصواتی را از خودش درآورد که انگار فقط خودش می‌فهمیدند و حیوانات. در کمال ناباوری تمامی موجودات رفتند و فقط لاکپشت مانده بود که هنوز مقداری با در فاصله داشت.
- بعد چهار زانو می‌شینیم رو زمین.

پاتریشیا نشست و گابریل هم به تقلید انجام داد.
- بعد چند تا نفس عمیق می‌کشیم.

گابریل از جا پرید و مقابل چشمان متعجب پاتریشیا دوان دوان از اتاق خارج شد. بعد از دقایقی، با چند مدادرنگی در دستش و یک دفتر نقاشی به آشپزخانه برگشت.
- حالا میتونم نفس عمیق بکشم!
- من قرار نیست جا بزنم ولی یه فرمانده عاقل بعضی وقتا عقب‌نشینی میکنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 تیر 1403 16:22
نمایش جزئیات
آفلاین
گابریل گفت:
- ببخشید حواسم نبود!

و سعی کرد خودش را توی زمین جا بدهد، اما موفق نشد و زمین او را به طرفی پرت کرد. ریموس که خیلی خسته شده بود، خودش را روی کاناپه‌ای پرت کرد. گابریل به طرف او آمد و پرسید:
- چی شد؟ مگه نگفتین صبر مهم‌ترین مهارت درس‌دادنه؟

ریموس جواب داد:
- فعلا برو یه نگاهی به دوروبر بنداز تا من بیام!

وقتی گابریل رفت، پاتریشیا از پله‌ها پایین آمد و ریموس را دید که خسته و کوفته، روی کاناپه ولو شده بود. از او پرسید:
- چی شده ریموس؟

ریموس جواب داد:
- می‌خواستم گابریل رو بکارم، ولی نتونستم!

پاتریشیا گفت:
- گابریل دیگه کیه؟
- یه محفلی تازه‌وارد. دارم بهش آموزش می‌دم.
- الان کجاس؟ شاید من بتونم بهش آموزش بدم.

ریموس به آشپزخانه اشاره کرد و پاتریشیا رفت تا گابریل را پیدا کند. به محض اینکه او وارد آشپزخانه شد، سنجابی خاکستری‌رنگ پرید روی سرش. بعد یک طوطی قرمز روی بازویش نشست. بعد چندتا پروانه روی دستش نشستند. بعد نوبت به یک بچه‌گربه رسید؛ یک خوکچه‌ی هندی، یک خرگوش و دوتا توله‌سگ.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
با یه کتاب می‌شه دور دنیا رو رفت و برگشت، فقط کافیه بازش کنی.
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 تیر 1403 14:29
نمایش جزئیات
آفلاین
- چشم!

گابریل اهل مخالفت کردن نبود، بنابراین با ذوق و شوق برای یاد گرفتن درس اولش حتی با اشتیاق بیشتری شروع به بالا و پایین پریدن می‌کنه.
- من بزودی اولین درسمو یاد می‌گیرم.

برای ریموس کار کمی سخت بود که در حین حرکات شدید گابریل زمین زیر پاشو بکنه، ولی به هر زحمتی که بود بالاخره به قدری عمقشو می‌کنه که کل پاهای گابریل زیر زمین بره.

- هووف به نظر کافی میاد.

ریموس حالا شروع به برگردوندن تپه‌ی خاک‌هایی که از زمین خارج کرده بود می‌کنه. گابریل با کنجکاوی نگاهی به عرقی که شر شر از صورت ریموس می‌چکید می‌ندازه.
- حالا چرا با جادو انجامش نمی‌دی؟
- صبر گابریل! صبر! وقتی می‌خوای به بقیه درسیو بدی، خودتم باید توش خبره باشی! پس خودمم با صبر و حوصله بهت صبر کردنو یاد می‌دم.
- وای این شگفت‌انگیزه!

گابریل چنان ذوق‌زده می‌شه که لازم می‌دونه این شادی رو مستقیما با ریموس شریک بشه. پس با پرشی از چاله بیرون می‌پره و یکراست رو سر ریموس جا خوش می‌کنه. اما ریموس به قدری خسته بود و عرق دیدشو تار کرده بود که متوجه بیرون اومدن گابریل نمی‌شه. بالاخره بعد از گذشت مدت‌زمانی نه‌چندان طولانی ریموس با پیروزی بیل رو به گوشه‌ای پرتاب می‌کنه.
- بالاخره تموم شد!

گابریل از همون بالای سر ریموس جواب می‌ده:
- کارت عالی بود.

ریموس با شنیدن صدای گابریل که به جای این که از زیر پاش بیاد، از بالای سرش میاد، تکونی به سرش می‌ده و چشماشو می‌ماله. بعد نگاهی به بالای سرش می‌ندازه.
- تو... تو مگه قرار نبود تو چاله‌ای که من کندم کاشته بشی؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1403/4/6 1:29:43
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 اردیبهشت 1403 13:05
نمایش جزئیات
آفلاین
گابریل همونقد که توی ابراز علاقه و بغل و تماسای بسیار نزدیک فیزیکی متبهر بود، توی تجزیه و تحلیل مسائل و فهم و ادراک عمیقشون نیاز به یه حمایت و بغل گنده داشت. گابریل نمی دونست که چجوری باید این شرایط رو هندل کنه، ریموس هم نمی دونست که با چه مصیبتی قراره روبرو بشه و دامبلدور هم نمی‌دونست که چرا ریشش انقد می‌خاره! توی زندگی آدما خیلی چیزا وجود داره که آدما نمیدونن.

ریموس پس از اینکه خوردن شکلات های شیری توسط گابریل تموم شد و آخرین تکه شکلات، وارد مرحله بلع و سپس کار هضمش شروع می‌شد، رو به گابریل کرد و گفت:
- خب... آماده‌ای برای یه مسیر سفید و روشن؟
- من همیشه آماده‌ام برای مسیرای سفید و روشن. کیو باید بغل کنم؟ مسیرش هیجان داره؟ من آماده ام! من! من! من!

ریموس جلوی هیجان گابریل کم آورد. دو دستی گابریل رو بغل کرده و نگه داشته بود، تا گابریل تکون خوردن رو تموم کنه. اما گابریل همچنان من من کنان بالا و پایین می‌پرید.

- ببین... دخترجون... اینجوری نه من... نه تو... تمرکز نداریم!
- من دارم! من! من! من!

ریموس که چاره ای مقابل خودش نمی‌دید، رفت و یک بیل از توی انبار خونه آورد. با بیل شروع به کندن زیر پای گابریل کرد.

- من! م... داری چیکار میکنی؟
- میخوام بکارمت! اولین چیزی که باید یاد بگیری صبره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Lorsque vous sentirez que tout est fini, le reflet du miroir vous montrera le chemin


تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: یکشنبه 23 اردیبهشت 1403 18:53
نمایش جزئیات
آفلاین
ریموس لوپین چشمای شکاکش رو بین گابریل و پاکت نامه که مقادیری هم مچاله شده‌، جا به جا میکنه.
- که اینطور...
- کاملاً! اصلاً به مظلومیت این قیافه میخوره دروغ بگه؟

ریموس جلوی گابریل دولا شد. چشماشو تنگ کرد و به عمق چشمای گابریل خیره شد. بعد شروع کرد به چرخیدن دور گابریل و بازهم از انواع زوایا به چشمای گابریل نگاه کرد.
- نه واقعاً، اصلاً نمی‌خوره. خوشحالم که بهمون ملحق شدی.

و گابریل که آغوش باز ریموس رو دید، سریع پرید بغلش و در حالی که چشماش که کاملاً باز شده بودن و صورتش که انقدر به صورت لوپین نزدیک بود که نوک دماغش تقریباً نوک دماغ ریموس رو لمس میکرد، گفت:
- من خیلی بغل دوست دارم.

ریموس کاملاً گیج شده بود. تا حالا کسی انقدر با محبت بغلش نکرده بود. ولی البته که ریموس به عنوان یکی از بالا رده‌های محفل، مجبور شد اشکی که توی چشم‌هاش حلقه زده بود رو با فین کردن خارج کنه و به خودش مسلط شه.
- خیلی خوش اومدی... محفل ققنوس بهت افتخار میکنه.

بعدش ریموس از توی جیب کتش یک بسته پر از شکلات شیری خوش‌آمد گویی در آورد و توی دستای گابریل گذاشت.
- حالا وقت شروع آموزش‌هات به عنوان یکی از مبارزان اولین و قدرتمندترین خط دفاعی علیه نیروهای سیاهیه.
- آموزش؟ چه آموزشی؟
- آموزش‌های فوق سری خفن که هیچ مرگخواری ازشون خبر نداره و هر مرگخواری رو میتونن از پا در بیارن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Smile my dear, you're never fully dressed without one
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: شنبه 15 اردیبهشت 1403 16:32
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه تا پایان این پست:
دامبلدور می‌خواد برای محفل اعضای جدید پیدا کنه و برای این اعضا جغد‌ی فرستاده. مرگخوارا از این فرصت استفاده می‌کنن و مرگخوار تازه‌واردشون یعنی گابریل دلاکور رو با نامه‌ی یکی از این جغدا می‌فرستن خانه گریمولد تا جاسوسی کنه. حالا گابریل نامه دعوت به محفل ققنوس رو تحویل ریموس لوپین می‌ده...


~~~~~~~~~~~

نیوت که چنان بار و بندیلی جمع کرده بود انگار قصد سفری دور و دراز و همیشگی داره، با دیدن باز شدن دهن مرگخوار تازه‌وارد به قصد عذرخواهی دستشو بالا میاره.
- اوه نه نیازی به عذرخواهی نیست. خودم حواسم نبود. گویا این جغد دنبال تو می‌گشت!

نیوت اینو می‌گه، جغدو به تازه‌وارد تحویل می‌ده و بدون این که منتظر جوابی بمونه، ساک به دست از خانه گریمولد خارج می‌شه. مرگخوار تازه‌وارد شونه‌ای بالا می‌ندازه و جغدو تحویل می‌گیره.
- بفرما اینم روغن ریش دامبلدور که می‌خواستی!

تازه‌وارد به محض گفتن این حرف، شروع می‌کنه سیبیل‌ها و ریش‌های جغد رو چرب کردن و جغد هم با رضایت هوهویی سر می‌ده.

- خیله خب، اینم از این، من چیزیو که می‌خواستی بهت دادم. حالا نامه دعوت به محفل رو بده بیاد!

جغد نامه رو تحویل می‌ده و میاد از رو دستای تازه‌وارد پرواز کنه و بره که ناگهان دامبلدور که معلوم نیست از کجا پیداش شده جغدو برمی‌داره.
- آه چه برسِ خوبی پیدا کردی!

دامبلدور که جغدِ چرب و چیلی شده رو با شونه اشتباه گرفته بود، مشغول شانه کردن ریشش با جغد می‌شه. تازه‌وارد که تمام مدت با چشمانی گرد شده شاهد ماجرا بود، با جفت چشمای بینای خودش می‌بینه که جغد جان به جان آفرین تسلیم می‌کنه و در نهایت درون ریش‌های دامبلدور جاسازی می‌شه.
- کارت درسته فرزندم!

دامبلدور همونقد ناگهانی که وارد صحنه شده بود، از صحنه خارج می‌شه و به اتاقش برمی‌گرده. تازه‌وارد به محض رفتن دامبلدور، نفس راحتی می‌کشه.
- هوووف... حداقل دیگه جغدی نیست که مبادا منو لو بده!

- هی! تو دیگه کی هستی؟ چطوری اومدی اینجا؟

تازه‌وارد با شنیدن این حرف از جا می‌پره و ناگهان متوجه می‌شه پوسته‌ای که برای ورود به محفل ازش استفاده کرده بود، از بین رفته و حالا تبدیل به خودش شده... گابریل دلاکور!
- اممم... چیزه... خودتون خواستین؟

گابریل همزمان نامه دعوت به محفل ققنوس رو تحویل ریموس لوپین می‌ده که جلوش قد علم کرده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: شنبه 7 بهمن 1402 02:43
نمایش جزئیات
آفلاین
تازه وارد نما سریعا خودش را به باب ورودی محل دامبلدور رساند. صدای ترق و تروق گام های بلند و درشتی که از اتاق می آمد، نشان داد که آقای دامبلدور، بسیار شاد و شنگول در اتاق مشغول فکر با خود و فراغ از همه ی غم های دنیاست. تازه وارد نما تصمیم گرفت که دق الباب کند. ناگهان دامبلدور فریاد زد:
- کــــــــیـــــــــه؟!

تازه وارد نما که احتیاجی شدید به شلواری جدید احساس می کرد. حتی ترسیده بود که برگردد. ناگهان صدایی گرمتر و فرزانه تر از صدای قبل پرسید:
- کیه باباجان؟!

تازه وارد نما که کمی جرات پیدا کرده بود چندین ضربه کوتاه به در زد و سپس در را باز کرد و گفت:
- برای نظافت اومدم. داوطلبانه
- خوب کردی باباجان اتاق ما دیگر به علت تار عنکبوت و پشم خفاش و فضله جغد داشت غیر قابل سکونت می شد. بشور بابا. بساب عزیز جان

تازه وارد که خواست اولین قدم را بردارد توده خاکی بلند شد و اورا به سرفه انداخت. پس از چند لحظه ای که بینایی اش را به دست آورد، به هرگوشه و کناری که یک عنکبوت می تواند تار بزند، تاری بافته دید. روی تمامی وسایل و زمین کف اتاق پشم ها و فضله های ریخته شده ای دید که کم کم داشتند اتاق را تصاحب و به بیرون می آمدند تا اعلام حکومت کنند.
یا مادر مرلینی گفت و کار نظافت را شروع کرد. در و دیوار را با جارو گردگیری کرد و تمام تارها را پاک کرد. پشم ها و فضله ها را درون خاک انداز ریخت و به سطل منتقل کرد. همینارو من تو دو خط نوشتم ولی تازه وارد نمای بدبخت فقط دوساعت درگیر تارها بود. در این میان دامبلدور هی طول اتاق را با گام هایش طی می کرد و با خود صحبت می کرد.
تازه وارد که فضارا محیا دید، حرف دلش را با کمی ترس و استرس، غیر مستقیم زد.
- پروفسور. ریشاتو بده بشورم!
- ریشای منو؟!

تازه وارد نما کمی فضارا متشنج دید. خواست چیزی بگوید که فضارا عوض کند.
- همینطوری گفتم. شاید بخواید ریشاتونو تمیز کنید.
- فکر بدی نیست باباجان! چند وقتیه ریشامونو آب نزدیم! بشور بابا جان!

تازه وارد که از موفقیت فکر قزم قوربایش بسیار عروسی مند شده بود، با خوشحالی گفت:
- چشم!

بدو بدو به سمت دامبلدور رفت و اشتیاقش باعث شد دامبلدور به خودش بترسد.
- چته باباجان؟!
- هیچی پروفسور! لمس ریشوان جادویی شما مرا هیجان زده کرده
- اوکیه باباجان! یواشتر هیجان زده شو. وگرنه مجبورم ترجیحا از ریشوان جادویی کثیف استفاده کنم.

تازه وارد که دید روغن ریشش در خطر است، سعی کرد جوانب احتیاط را بیشتر حفظ کند. دستانش را درون سطل آب کرد و یک دستش را به ریش دامبلدور گرفت. با دست دیگرش ظرفی را از لباسش در آورد و زیر ریش های دامبلدور گرفت.
- مطمئنی این روشش همینه بابا جان؟!
- بله شما خیالتون راحت!
- پس اون شیشه چیه بابا جان؟!
- گرفتم زیر ریشتون که آب کثیف روی زمین نریزه تا مجبور نشم دوباره زمینو تمیز کنم!
- آفرین بابا جان! خوشم به هوشت! ولی بابا جان مطمئ... عـــــــجـــــــب... زوووررررییییی...داریــــــــــــــــی... بابا.... جان! تموم شد؟!
- بله!
- آفرین بابا جان! خسته نباشی! برو که پدر منوهم در آو... برو منم خسته شدم!
- چشم! با اجازه!

تازه وارد نما که حالا یه شیشه کامل از روغن ریش دامبلدور داشت، با خوشحالی به راه افتاد تا به جغد برسد که ناگهان با نیوت اسکمندر برخورد کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
.یادگار گذشتگان.



با خود میگفتم اوضاع بهتر میشه و روزای خوبم میبینی!
الان فهمیدم خیر! اوضاع، اصلا اوضاعی نی!



تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: دوشنبه 16 مرداد 1402 07:19
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- حالا از کجا باید روغن ریش گیر بیارم؟

سوالی بود بس حیاتی و مهم که تازه وارد از خودش پرسید. شاید باید دوباره پیش دامبلدور باز می گشت و بعد از شنیدن هزاران قصه‌ی حوصله سر بر در مورد ریش های پر دردسرش، اعتماد او را جلب می کرد.
- نه! دیگه حوصله‌ی شنیدن اینجور مزخرفاتو ندارم.

شاید هم باید یواشکی وارد اتاقش می شد و به او دستبرد می زد.

- نه بابا یه وقت منو تو اتاقش ببینه که بی دلیل دارم کشو و کمدشو می گردم؛ اعتمادشو نسبت بهم از دست میده و کل ماموریتم میره رو هوا.

همانطور که او با خود کلنجار می رفت و دنبال راه حل دیگری برای حل مشکلش می گشت؛ ناگهان متوجه چیز عجیبی شد. خانه به طرز اعجاب آوری ساکت شده بود.

- عه اینا کجا رفتن پس؟
- پیست! پیست! بیا اینجا.

تازه وارد متعجب اطرافش را نگریست و نگاهش به رون افتاد که داخل گلدانی بزرگ ایستاده و چندین برگ درخت در دست گرفته بود.
- تو هم مثل بقیه زود برو قایم شو تا مامان مالی ندیدتت.
- چرا اون وقت؟
- چون...

هنوز حرف رون تمام نشده بود که صدای گام های سنگین کسی در خانه طنین انداخت.
مالی ویزلی درحالی که در یک دست سطل هایی پر از آب و کف و در دست دیگر تعداد زیادی تِی داشت؛ با عصبانیت وارد سالن شد.
- با همتونم وقت تمیزکاریه!

تازه وارد حالا می فهمید که چرا همه‌ی اهل محفل، در جایی مخفی شده اند. حقیقتا هیچکس علاقه نداشت به جای انجام دادن کار های دلخواهش، بیاید و خانه تمیز کند.
احتمالا او هم باید فوری درجایی پنهان می شد ولی از آنجایی که فکر خوبی به ذهنش رسیده بود؛ جای آنکه پنهان شود، سمت مالی رفت.

- خانم ویزلی منم می تونم تو تمیزکاری کمکتون کنم؟

مالی که با دیدن داوطلب تعجب کرده بود دست و پایش را گم کرد و باعث شد مقداری آب روی لباس تازه وارد بریزد.
این حجم از آمادگی یک نفر برای کمک به او هنگام تمیزکاری، خیلی کم سابقه بود. فرزندان خودش که با زور دمپایی و لنگه کفش به فکر نظافت و مرتب کردن اتاقشان می افتادند.
بنابراین بسیار ذوق زده شد و با خوشحالی سطل و تی ای دست تازه وارد داد‌.

- البته عزیزم. حالا کجا رو اول می خوای تمیز کنی؟
- اتاق پروفسور دامبلدور رو.

تازه وارد با شادی سطل را از مالی گرفت. حالا بهانه ای داشت تا بتواند وارد اتاق خواب داملبدور شود و آنجا را به خوبی بگردد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: چهارشنبه 22 تیر 1401 19:47
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

نقل قول:
دامبلدور میخواد برای محفل اعضای جدید و جوان پر از روشنایی و عشق پیدا کنه و برای این اعضا جغد‌ میفرسته. لرد و مروپ میخوان یکی از اون جغدا رو پیدا کنن و به محفل نفوذ کنن. درنتیجه نقشه میکشن که تازه وارد مرگخواری رو بفرستن محفل تا اعتماد دامبلدور رو جلب کنه و جغدی بدست بیاره و برگرده. تازه وارد موفق میشه یه جغد پیدا کنه که حاضره در ازای چرب شدن سبیلش با روغن ریش دامبلدور، همه چیز رو لو بده.
اما ماموریت جلوی پیرزنی به نام آرتمیسیا لو میره و لرد نگهداری از پیرزن رو به تام جاگسن محول میکنه تا وقتی که تازه وارد جغد محفل رو بدست بیاره نقشه شون لو نره.


تصویر تغییر اندازه داده شده


تازه وارد، بعد از اینکه مطمئن شد پیرزن نمیتونه به دامبلدور گزارش بده، با سرعت هر چه تمام تر، به سمت خونۀ گریمولد دوید. باید تا قبل از اینکه جغد نظرشو عوض کنه، ماموریت رو تموم می‌کرد.

مدتی بعد - خونه گریمولد

تازه وارد نفس نفس زنان وارد شد و در رو پشت سرش بست.

- هوووووی!
- باز این گفت هوی! الان چنان به حسابت برسم که...

تازه وارد کمی با خودش فکر کرد؛ اگه زود قضاوت کرده باشه چی؟ اگه این هوی، بازم نوعی صدای جغد ها باشه چی؟...

- نه خیر! این هوی یعنی هوووووی! تو که یکی دو ساعتی منو اینجا معطل کردی! فکر کردی کی هستی که با من اینطوری رفتار می‌کنی!
- چطوری رفتار کردم مگه؟
- یعنی یادت نیست؟

نقل قول:
جغد را به درون سطل زبالهٔ درون آشپزخانه انداخت و محض اطمینان در قابلمه‌ای را به روی سطل گذاشت تا صدایش به بیرون درز نکند... 


- چیز... خب...
- حالا روغن ریش دامبلدور رو گیر آوردی یا نه؟
-
-

جغد سعی کرد آرامش خودشو حفظ کنه. عصبانیت فقط باعث ریزش پرهاش می‌شد.
- چون جغد خیلی مهربون و با عشقی هستم، فقط یک روز دیگه بهت مهلت می‌دم تا روغن ریش رو پیدا کنی. بعد از اون، من هیچی رو لو نمی‌دم.

تازه وارد سریع دست به کار شد. خیلی مهلت نداشت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
یه بوتراکلِ جذاب


پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: یکشنبه 14 شهریور 1400 23:39
نمایش جزئیات
آفلاین
وقتی لرد و مادرش، مروپ، تازه وارد نما و پیرزن به خانه ریدل ها رسیدند، جلوی در خانه با مایکل رابینسون که آواره کوچه های جلوی خانه ریدل شده بود، مواجه شده بودند کن از هر طریقی برای نفوذ به خانه ریدل ها استفاده می کرد!

- جمع کن این بساط رو ملعون! دیگه نبینمت این دور و ورا!
- اما ارباب من فقط...
- تو چی؟! جمع کن این بساط رو تا مرگخوارانمان را صدا نکردیم، از وسط نصفت کنن!
- شنبلیله خوش عطر مامان تو خودت رو عصبی نکن! من این سوسک سیاه رو میفرستم که اوقات شریفت رو نگیره!

لرد با شنیدن حرف های مادرش بدون توجه به مایکل که زار می زد با پیرزن به داخل خانه رفت و بعد مروپ با حالت آرامش قبل از طوفان، گفت:
- پس میری مایکل مامان؟
- نه... بانو... مروپ!
- پس که نمیری؟
- نمیرم!
- دِ برو گمشو پسره ملعون!

و بعد مایکل سریع دوید و رفت! بعد از آن که مایکل رفت، مروپ نیز وارد خانه ریدل ها شد.

- شلیل شیرین مامان، جاگسن مامان رو پیدا کردی؟
- بله مادر! این ملعون چه قابلیت های بدرد بخوری داشته! تیکه تیکه شدن بدن، قدرتی بود بسی شایسته یک مرگخوار!
- آره انگور سرخگون مامان! این قدرت هلوی تر و تازه مامان بود، که چنین انتخاب های درستی می کنه!

جاگسن که با شنیدن تعریف لرد، در پوست خود نمی گنجید، با صدایی که حالت فخر داشت، گفت:
- هــعـــی... تسترال! یه بارم به جای تف، مهربونی ات رو نثارمون کردی! ممنون ارباب!
- حالا شاد نشو! حداقل تا پیش از اینکه ما شاد شویم، نشو! وظیفه ای داریم برایت بسی مهم...
- با جون و دل انجام میدم ارباب!
- میدونی... باید از این پیرزن محافظت کنی! اگر هم بگی نه... از مرگخواری طردت می کنم!

جاگسن با دستی که از تنش هنوز جدا نشده بود، بر سرش زد و با تاسف و ناراحتی گفت:
- ای... تسترال! تف تو روت! یه دیقه هم نخواستی ما شاد بشیم! آخه ارباب...
- آخه نداره! یا قبول می کنی و یا از مرگخواری عزل نمیشی!
- باشه بابا... یعنی ارباب!

پیرزن با شادی ای ساختگی به نزد جاگسن رفت و گفت:
- سلام مرد تکه تکه شده! البته همه مردا تکه تکه ن! اما الان من باید خودمو معرفی منم، من آرتمیسیا لافکین، وزیر اسبق سحر و جادو...

جاگسن از همین الان هم فهمیده بود، تو چه دردسری افتاده است! او دوباره با دستی که به بدنش وصل بود، بر سرش زد و عبارت «تف بر تسترال!» را سه بار تکرار کرد و بعد به پیرزن خیره شد، که هنوز هم داشت حرف میزد و خود را به جاگسن معرفی می کرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اژدها... از جلو نظام!