دامبلدور نگاهی به ریشش انداخت و نگاهی به تازه وارد که بدترین جمله را برای شروع صحبت انتخاب کرده بود.
-فرزند تازه وارد... من اگه ریشمو می زدم وضعش الان این بود؟ اون ویزلی گمنام رو می بینی که اون سر اتاق بین خواهر و برادراش غوطه ور شده؟
تازه وارد با دقت نگاه کرد.
-همونی که یه جونور دریایی داره غرقش می کنه؟
دامبلدور اخم کرد.
-اون جونور دریایی نیست خب... ادامه ریش منه. تازه از اونجا به بعدش دیگه نمی دونم کجا رفته. گاهی برای ماموریت به مناطق دور دست می ریم. وقتی به مقصد می رسیم احساس می کنم صورتم کشیده می شه. دقت که می کنم متوجه می شم صبح که بیدار شدم، ریشم مثلا به پایه تختخوابم گره خورده. بیا و این همه راه رو برگرد و ریش رو آزاد کن! به دشمن هم بگو تکون نخوره تا برگردی. می فهمی چقدر سخته؟
دامبلدور حرف های بی معنی یا حداقل کم معنی می زد. ولی برای تازه وارد مهم نبود. مهم سر صحبت بود که باز شده بود.
-خب جناب دامبلدور. این طرفا جغد هم دارین؟ از وقتی اومدم یکی دو تا دیدم که رفتن بیرون. اونا رو کی می فرسته؟ به کجا می فرسته؟
-من بچه که بودم خیلی جذاب بودم. جذاب تر از تام. دلیل نفرتش از من همینه. همیشه نفر دوم بوده! نامادریم متوجه این کینه و دشمنی شد. منو توی یه برج زندانی کرد که از آسیب امثال تام در امان بمونم. همین ریشی که می بینی، یا حداقل یه بخشش رو می بینی، منو از اون زندان نجات داد. از پنجره آویزونش کردم و رفتم پایین.
دامبلدور به شدت روی ریشش تمرکز کرده بود. تازه وارد قصد نداشت بپرسد که بعد از پایین رفتن از برج چگونه ریش خود را آزاد کرده. موضوع مهم جغد بود. او جغد می خواست!
-بله بله پروفسور. الانم مشخصه که ابهت زیادی دارین. این جغدا مال محفل هستن یا کرایه شون کردین؟ زبر و زرنگن؟ من الان دنبال یکیشون برم ممکنه بتونم بگیرمش؟
-به وسیله ریش؟ نمی دونم فرزندم. تا حالا امتحان نکردم.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


... از سوپ خوش طعمم بچشید ببینیم چی به سرتون میاد. تا هاگرید برنگشته بچشید!

کجایی سر ... عه تو آشپزخونه چی کار میکنی؟ عه وا! کدو میپزی؟ 
آلبوس ... تو چرا اصلا به فکر خودت نیستی؟
اگه توی این کدو به جای تازه وارد جدیدمون یه مرگخوار انتحاری باشه چی؟ زود باش ... بشکافش 
آلبوس جان به نظرت وقتش نرسیده که کمی استراحت کنی و کارهای سختی مثل آموزش تازه واردین رو به ما بسپری؟ من نگران تحلیل رفتن بنیه و خستگی مفرطت هستم.




عالیه باباجان! خب میخوای از کجا شروع کنی؟ 


ما الان افسرده شدیم! دامبلدور پست ما را پاک نکرد. فکر کرده کیه؟
خب...اولین شرط مرگخوار شدن اینه که محفلی بشی!
این جا چه می کنی؟ این همه ققنوس را نمی بینی که در اطراف بال بال می زنن؟
گم می شی تنهایی!