جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

4 کاربر(ها) آنلاین هستند (3 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
4
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  160 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: پنجشنبه 31 مرداد 1398 05:04
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور نمی توانست پیرمرد را در محفل بپذیرد؛ پس باید با عشق او را منصرف می کرد.
_پدر جان... چه خوب کردی که اومدی به دیدن من! امم...راستش کارای محفل یکم زیادی سنگینه...عضویت شما اینجا زیاد براتون مناسب نیست.
_دل ... باید... جوون.
_جواب سنگینی دادی پدر جان.

دامبلدور جوابی برای پیرمرد پر ذوق نداشت.
بنابراین جغدش را به سوی پیرمرد روانه ساخت اما قبل از اینکه جغد به دست پیرمرد برسد، لرد سخت کوشانه از روی گرز غول غارنشین بالا آمد و پرید روی سر غول.
_ما به قله های موفقیت رسیدیم...

و پرچمی سیاه رنگ را در پیاز موی غول فرو کرد و به اهتزار در آورد.
_فتوحات ما روز افزون باد.

لرد غول سوار، تلاش فراوانی کرد تا از روی سر غول سرک بکشد و جغد دامبلدور را که به سمت پیرمرد ناشناس روانه بود، ببیند.

_عزیز مامان؟! اون بالا چیکار میکنی؟ نمیگی خطر داره؟ اگر بیوفتی مرلینی نکرده سرت بشکنه چی؟

جغد که فقط یک سانتی متر با دستان پیرمرد فاصله داشت، وقتی دید از حنجره پیرمرد صدای یک زن خارج میشود کرک و پرش ریخت و سقوط کرد و ضربه مغزی شد.

_بانو گانت؟!
_اکه هی...شناخت! داشتم موفق میشدم جغده رو برای عزیز مامان بگیرما.
_مامان جان... نقشه رو لو دادین که!

لرد درست میگفت؛ مروپ لو رفته بود. او که با دقت فراوانی با نرم افزار فتوشاپ خود را شبیه پیرمرد ها کرده بود با یک اشتباه تمام نقشه هایش را نقشه بر آب کرده بود.

_اینهمه مادر و پسری تلاش میکنین بخاطر یه جغد آخه؟! خجالت نمیکشید؟!
_چه جغدی؟ چه کشکی؟ چه ماستی؟ اصلا جغد چی هست؟ تو جیب جا میشه؟
_انکار هم که می کنید بانو.

دامبلدور به سمت جغد بی پر و بال ضربه مغزی شده روی زمین خم شد که آن را بردارد و به داخل خاکستر دفترش برگرداند تا از خاکسترش جغدی دیگر متولد شود، اما بعد یادش افتاد جغد ها یکبار مصرفند و نمیشود مانند ققنوس هربار تمدید مجددشان کرد!
پس تصمیم گرفته که جغد مفلوک را بشوید و با آن سوپ بار بگذارد، اما مروپ نیز در همان هنگام شیرجه رفت تا پاکت نامه جغد را سریع تر از دامبلدور به چنگ آورد و آن را به پسرش تحویل دهد.
مروپ مادری نبود که به همین سادگی ها تسلیم شود.

اما مسئله اینجا بود که هم دامبلدور و هم مروپ گانت هر دو سنی بالا داشتند و اسلوموشن وار به سمت نامه جغد حرکت میکردند.

_عزیززززز... ماااااماااان... نگراااان... نبااااش...میگیرمش.
_مادر؟ میشه یکم سریع تر اقدام کنید؟!
_عزیززز... ماااماااان...الاااان میررررسم!

یک ساعت بعد

_داااارم میررررسم.
_به همینننن... خیااال باااشید باااانو.
_

لرد که حوصله اش سر رفته بود با بالشی زیر سرش بر روی کله غول غارنشین خوابش برده بود.

_عه... دامبلدور یه دقیقه صبر کن!

مروپ با سرعت یک جت خود را به بالای سر غول رساند و ملافه ای بر روی لرد کشید و دوباره به محل قبلی اش در نزدیکی پاکت نامه برگشت تا شیرجه اش را ادامه دهد.

در این گیر و دار، غول غارنشین همان لحظات را برای عطسه ای زلزله وار انتخاب کرد. عطسه ای که موج انفجارش کل محوطه میدان گریمولد را دچار زلزله کرد، مخصوصا لرد را که بالای سر غول خوابش برده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: پنجشنبه 31 مرداد 1398 00:02
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور دوان دوان به طرف خانه گریمولد می رفت و گهکاهی پشت سرش را نگاه می کرد که بفهمد که لرد سیاه هنوز هم در تعقیبش است یا نه.

ولی تنها چیزی که می دید، یک شکم بود!

برای این که غول که کاملا هول شده بود، در حال دویدن، بین دامبلدور و لرد قرار گرفته بود و به این شکل، لرد سیاه دچار پدیده طبیعی غول گرفتگی شده بود.

دامبلدور که سنی ازش گذشته بود، بی خیال پشت سرش شد و به دویدن ادامه داد و موفق شد قبل از هر گونه سکته قلبی و مغزی به گریمولد برسد.

به طرف در رفت.

-درخواست!

دامبلدور برای اولین بار شخصی را دید که حتی از خودش هم پیرتر بود.
-سلام پدر جان!

دامبلدور خوشحال و ذوق زده، به غریبه سلام کرد. فقط با این هدف که برای یک بار هم که شده در زندگی اش، کسی را "پدر جان" خطاب کند.

-درخواست...عضویت...محفل...

پیرمرد برای عضو شدن آمده بود...و دامبلدور دنبال اعضای جوان و تازه نفس می گشت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: شنبه 19 مرداد 1398 16:59
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- حالا چی کار کنیم؟
- ععععرررر.

دامبلدور نگاهش را از در بسته بیمارستان برگرفته و به غول انداخت که فکر می‌کرد مخاطب دامبلدور است. غول زشت و درشت و پرمو بود. جغدش هم همینطور.

- فوکس نکن.

پیرمرد احساس می‌کرد چیزی ریشش را می‌کشد.

- اوخ... می‌گم نکن بابا جان.

تق!

- زدی تو سر ما؟!
- به هوش اومدی تام؟

لرد ولدمورت لحظه‌ای پیرمرد را نگاه کرده، سپس دوباره چشمانش را بست.
- نه.

پیرمرد که لردولدمورت را بلند کرده بود، آهی کشید.
- گیری افتادیما.

سپس به سمت کنار خیابان رفته و ولدمورت را کنار ساختمان نشانده و به دیوار تکیه‌اش داد. سپس بلند شد که برود.

- دامبلدور! دلت می‌آد!؟

پیرمرد به چهره اخم‌آلوی مرد انداخت.
- آره.
- ما سر راهی می‌شیم اونوقت.
- تام از قبل سرراهی بودی، گردن من ننداز.
- خب پس ما داریم می‌میریم... دکتر گفته.

دامبلدور تحت تاثیر قرار گرفت.

- گفته برای نجات جونمون باید یک نفر با ریش بلند یکی از جغدهاش رو برامون بفرستـ... کجا می ری؟ داشتیم حرف می‌زدیم!

دامبلدور می‌دوید، ولدمورت دنبال او می‌دوید و غول هم که ماجرا از درکش بسیار پیچیده‌تر بود، به تقلید از آنان شروع به دویدن کرد.
شاید شخص یا اشخاص جدیدی در خانه گریمولد منتظر بودند تا استخدام شوند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Io sempre per te...


#بیا_بنویسیم
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: شنبه 19 مرداد 1398 10:28
نمایش جزئیات
آفلاین
طولی نکشید که مراجعه کننده بعدی امد. اما او یک انسان نبود، یک غول غارنشین بود که یک جغد غول اسا بر بازویش بود! دامبلدور گفت:
_خوش امدی، غول عزیز. برای ثبت نام امدی؟
_حالا من چگونه جغد این رو بردارم؟

غول غارنشین با حرکات سر به دامبلدور گفت که برای نگهبانی از انجا داوطلب شده است. ولدمورت هم عصبانی شد؛ چون که دیگر انجا یک نگهبان غول اسا بود و نمیتوانست دست از پا خطا کند. پس دوباره دامبلدور و ولدمورت منتظر مراجعه کننده بعدی ماندند. این بار یک سانتور امده بود و می خواست ثبت نام کند. اما او که جغدی نداشت تا ولدمورت ان را بردارد؛ پس ولدمورت شروع کرد به داد زدن سر سانتور:
_تو میدانی من که هستم؟ لرد سیاه! لرد ولدمورت!
_نیازی نیست من را از خودت بترسانی، تو دیگر اقتدارت را از دست داده ای!
_اواداکدورا!

پس به این ترتیب سانتور توسط ولدمورت به قتل رسید. اما طولی نکشید که صدای بلندی امد و چماق غول غار نشین بر سر ولدمورت فرود امد و بیهوش شد. دامبلدور که به او نگاه میکرد، گفت:
_خب، مثل این که الان باید تام را به بیمارستان سوانح جادویی ببرم.

و دامبلدور با ورد موبیلیارپوس ولدمورت را در هوا تکان میداد تا به بیمارستان برسند؛ اما بیمارستان تعطیل بود!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


خونه میسازم برا ملت مثل دسته گل! تنها شباهتی که به دسته گل داره دوامشه

Hufflepuff is not yet
!lost
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: شنبه 19 مرداد 1398 00:30
نمایش جزئیات
آفلاین
-نیستیم!

صدا از پشت در به گوش می رسید.

دامبلدور با خوشرویی در را باز کرد...و روی خوشش خیلی زود جای خود را به اخم داد.
-تام؟

-ما تغییر چهره داده بودیم! نباید ما را می شناختی.
لرد سیاه غر غر کنان، کلاه از سر برداشت و سبیل مصنوعی اش را کند.
-سبیل هوریس بود. همین یک ساعت پیش از صورتش کندیم. ترو تازه بود. هدرش دادی.

دامبلدور با اصرار جلوی در ایستاده بود.

-ما نیاییم تو؟

دامبلدور به آگهی اشاره کرد.
-آگهی رو خوندی تام؟ کسایی که دلشون پر از روشنایی و عشقه...الان دقت کن و ببین روشنایی داری یا عشق؟ تازه باید جوان هم باشن...که نیستی.

لرد سیاه سعی کرد از گوشه و کنار دامبلدور، داخل خانه را ببیند...ولی موفق نشد.
دامبلدور حجیم بود!

-الان چی باعث شده فکر کنی ما اومدیم عضو بشیم؟ ما فقط داشتیم رد می شدیم. گفتیم بپرسیم جغد اضافه دارین؟ از همونایی که...

-که برای تازه واردا می فرستم...نه تام؟

هدف لرد سیاه دقیقا همین بود. ولی وقتی در به شدت به رویش بسته شد، فهمید که به سادگی به هدفش نخواهد رسید.
برای همین تصمیمی گرفت.
-ما همین اطراف پرسه می زنیم...منتظر یک تازه وارد می مانیم...و جغدش را تصاحب می کنیم.

حالا، محفل، دامبلدور و لرد سیاه در انتظار مراجعه کننده بعدی بودند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 مرداد 1398 12:13
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
پیرمرد هنوز پله هایی را که به سختی پایین آمده بالا نرفته بود که در صدای زنگ خانه بلند شد. او می دانست که جهان پر از قلب های روشن مشتاق است.

تق تق تق!

خیلی مشتاق.

- اومدم باباجان... اومدم.

تقتقتق!

- افتادن دنبالت مگه عزیز من؟

پیرمرد تا جایی که استخوان های فرسوده و زانوهای آب گرفته اش اجازه می دادند، به سرعتش افزود و خودش را به آستانه در رساند.

پَـــــــق!

در از جا کنده شده و مردی کچل با کت و شلوار، در حالی که شخص نیمه مومیایی شده ای روی دوشش بود، وارد شد. به سرعت محموله اش را که موهای دم اسبی داشت روی کاناپه انداخته و سپس با میخ و چکش او را سر جایش محکم کرده و با سرعت هر چه تمام تر از آنجا رفت. دامبلدور حتی متوجه نشد که چطور تکه ای کاغذ در دستش چپانده شده. او که سردرگم شده بود، کاغذ را از هم گشود:

این گرته.
فقط روزی سه وعده غذا بهش بدید و جایی برای گلف بازی.

قربان شما، ز. ز


پلشخ! تیشک!

گرت مومیایی شده، در حالی که تیر و تخته های مبل از جاهای مختلفش آویزان بود، از پنجره پریده و در سایه ها به تعقیب مرد کچل مشغول شد.
دامبلدور امیدوار بود همه مراجعین همین قدر عجیب و غریب نباشند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Io sempre per te...


#بیا_بنویسیم
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: پنجشنبه 3 مرداد 1398 15:46
نمایش جزئیات
آفلاین
پروفسور به آرامی به پایان آمد
هم جا را خاک فرا گرفته بود ، پروفسور دستی بر روی میز خاک گرفته کشید و آهی کشید.
تار عنکبوت همجا پناهگاه را فرا گرفته بود در همان هنگام نیز آهنگ کلاسیکی نواخته میشد.
پروفسور دیگر باید وارد عمل میشد ، پس رفت جلوی میزی و کشوی میز باز نمود ، قلم و جوهر که انتهای بود با چند برگه کاغذ برداشت و شروع به نوشتن کرد.

نقل قول:
به چند تن با دلی روشن و پر عشق بدون مدرک خاصی نیازمندیم.
آدرس: خانه گریمولد شماره ۱۲


بعد رفت بیرون تا آن کاغذ هارا به دیوار بچسباند.
_حالا فقط باید منتظر سرازیر شدن افراد باشیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


شناسه قبلی : آبرفورث دامبلدور

پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: شنبه 29 تیر 1398 22:27
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سوژه جدید


ریشش را از روی لحاف کنار زد. سپس لحاف را از روی بدنش. نشست و پاهایش را از لبه تخت آویزان کرد.

- اسیر شدیم این وقت شب!

انگشت در گوش خود فرو برد. خالی بود! سمعک‌های جادویی‌اش را قبلا درآورده بود.

- پس صداتون با سمعک چقدر بلنده؟

صدایشان خیلی بلند بود. صدای دویدن چندین و چند ویزلی قد و نیم قد. صدای پارس سیریوس و زوزه ریموس. صدای روی هم فرود آمدن بشقاب‌های پر شماری که یکی یکی توسط مالی کف مالی می‌شد. صدای استفراغ هری که احتمالا حاوی اسنیچ بود. صدای بال زدن توله شاخدم مجارستانی که چارلی روی شیروانی برایش لانه ساخته بود. صدای قهقهه فرد و جرج که معلوم نبود این بار چه کسی را طعمه بمب کود حیوانی کرده‌اند.

- اصلا من می‌رم تو دفتر مدیریت هاگوارتز قیلوله برم.

همزمان با خروجش از اتاق، از قدح خارج شد. قطره اشکی کنج چشمانش بود که نشان می‌داد دلش برای آن شلوغی تنگ شده. در حالی که آخرین نسل از ویزلی‌ها به این علت که «آخه این جا که دیگه جای موند نیست. » مهاجرت کرده بودند. آن‌ها خود او را با دست‌آویز قرار دادن توییتی از رولینگ، خطری برای خودشان معرفی کرده و پناهنده شده بودند. حساب فرد و جرج البته از سایرین جدا بود. آن‌ها خودشان را متعلق به همین خاک دانسته و عمرشان را وقف تولید شوخی برای همین مرز و بوم کرده بودند. فقط موقتا با درآمد حاصل از این شوخی‌ها، سفری نه ماهه به آن سوی مرزها داشتند. فرزندان خانواده پاتر اما با «آخه این جا که دیگه جای موند نیست. » مخالف بودند. آن‌ها عقیده داشتند «اینا دیگه رفتنین ... چیزی نمونده! » اما همگی آن‌ها نیز بورس تحصیلی گرفته و رفته بودند.

دامبلدور مانده بود و محفلی که روز به روز پیرتر و سوت و کور تر می‌شد. تلویزیون دفترش را خاموش کرد و به مینروا مک گونگال که به عنوان مجری شبکه اپوزیسیون محفل، روزشمار برای رفتن ریشوها گذاشته بود، فرصت ادامه عرض اندام نداد. باید فکری به حال رشد جمعیت می‌کرد. بنابراین مستقیم سراغ آرتور ویزلی رفت.

- آرتور! چرا روی کاناپه خوابیدی؟

- مالی چند وقته بهونه «اه اه! چقدر دهنت بوی پیاز می‌ده ... از تخت من گمشو بیرون. » می‌گیره.

این طور که پیدا بود، از آرتور نیز بخاری بلند نمی‌شد. یا باید خودش دست به کار می‌شد؛ که نمی‌شد! یا باید برای جذب نسل جوان دست به نوآوری در شیوه‌های تبلیغاتی می‌زد ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: شنبه 22 تیر 1398 14:13
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
پست پایانی:


- برو خِنه خِدتانِ دید بزن!

مردی که ساکن خانه شماره یازده گریمولد بود، پس از دیدن تلسکوپی که به حیاط خانه شان نشانه رفته بود، از جا جسته و با عصبانیت از خانه بیرون جسته بود تا حساب آنان را برسد.

- اَهه! پس کجا رفتنه؟!

مرد با تعجب به سقف خانه شماره سیزده نگاه کرد. هیچ درختی آنجا نبود، چه برسد که تلسکوپی بخواهد از آن بیرون زده باشد. خانه دوازده ای هم که اصلا وجود نداشت، یا دست کم تا جایی که مرد به خاطر می آورد.


درون خانه شماره دوازده:

- پروف! پروف! پروف! پروف! بیاید بالا ببینید اورانوس چه قد چاق شده!

دوشیزه فیتلوورت، در حالی که از یک شاخه در حال نوسان آویزان بود، با دقت از درون تلسکوپ به خانه همسایه چشم دوخته بود.

- الان میام فقط یک لحظه... بابا جان می شه پاچه من رو ول کنی؟
- نع!
- بجاش اینو می خوای؟
-نع! ... هان؟ چی هست؟

جوجه برای یک لحظه به دانه آتشینی که در دست پیرمرد بود نگاه کرده و سپس پاچه وی را ول کرده و دانه را بلعید.

پوپ!

- عــــــَــــــه!


دانه در شکم جوجه ترکیده و باعث شده بود که او پف کرده و سر ذوق بیاید و همینطور توجه تمام خواهر و برادرهایش که در شاخسار ادوارد می زیستند نیز جلب شده به سمت دامبلدور هجوم بیاورند و پیرمرد تنها فرصت کرد مشتی دانه آتشین به سمت آن ها بپاشد و به جهتی نامعلوم برود. از یکی دو پیچ گذر کرده و سرانجام به درون اتاقکی برود.

- پروفسور اشتراک ماهانه داشت؟

کریچر در یک طرف اتاقک لمیده و در حالی که کوکتلی می نوشید، به آرامی سنگ سفید رنگ بزرگی را نوازش می کرد.
- اگر انتظار داشت که کریچر بیرون رفت باید اشتراک طلایی ماهانه گرفت... هوررررت!

جن خانگی کمی از نوشیدنی اش را با صدا هورت کشیده و انگشتر طلایی بزرگی که در دستش بود را نشان داد.
- چی؟
- اگر پول نداشت، تونست از چاله توی باغچه استفاده کرد.

کریچر با ابروهایی گره کرده، دکمه ای که کنار دستش بود را زد، در باز شده و پیرمرد به بیرون پرتاب شد. همان جا که نشسته بود سرش را خاراند و خواست بلند شود که...

- پروف بپا!

ويولت بودلر در حالی که برعکس روی نیمبوس اش نشسته و سخت بر روی یکی از کثیر شاخک های کج و معوج دم آن خم شده و قصد داشت آن را صاف کند.
- درد نئاره باو، یه کم دندون رو جیگر...

جارو به دیوار خورد، کمی دور خودش چرخید و قبل از تمام شدن جمله سوارش عمودی شده و اوج گرفت.

- و بعد او به من گفت که: آلبوس...

دمبلدور بلند نشد، جمله های آشنایی را شنیده و چهار دست و پا به سمت اتاق کوچک و زهوار در رفته خزید.
-گاد، چی داری می خونی؟

پسر جوان روی تختش دراز کشیده، کاغذ ها را به شکم و پاهایش تکیه داده، چیزی می خواند و می خندید و یک کمی هم سرخ شده بود.
- هــ... هـیچی! نه خب، من جوونم و در سن بلوغ باید که ... چیز داشته باشم پروف، حریم خصوصی!

گادفری از جا پریده و کاغذ ها را مچاله کرده و زیر بالشش چپاند.

-آره... درست می گی.
- درست می گم!

پیرمرد همچنان نگاه مشکوکانه اش را به پسرک دوخته و بی آن که چشم از او بردارد، عقب عقبکی، چهاردست و پا بیرون خزید. سپس همان طور تا طبقه آشپزخانه که در زیر زمین بود پایین رفت.

- وایسا ببینم! کجا داری می ری واسه خودت!

ماتیلدا به سمت دامبلدور آمده، نگاهی به سر و و ضعش انداخته و سپس او را توی تشت انداخته و مشغول سابیدن شد:
- از صب خروسخوون تا بوق سگ! بشور! بپز! تمیز کن! ماموریت برو! ای خداااا!
- بلو بلو بلو بلو.

پیرمرد می خواست ابراز همدردی کند، اما فقط حباب تولید کرده بود.

- کلی کار دارم شمام بازیتون گرفته! پروفسور دامبلدورید که باشید! منم ماتیلدام! خیال کردید ... برگردید اون تو!

ماتیلدا در حالی که بغض گلویش را گرفته بود، پس از آن که پیرمرد نفس گرفت، دوباره او را به کف تشت فرستاده و مشغول چنگ زدنش شد.
- خیال کردید کم کاریه! روی زمین واسه خودم می خزم! نهایتش ماتیلدا لباسام رو می شوره! رو دیوار چنگ می زنم! ماتیلدا پاکش می کنه! بفرما، تمیزِ تمیز شدی! نمی خواد یه دستت دردنکنه هم بگی! برو اصلا! هیشکی قدر منو نمی دونه!

ماتيلدا پیرمرد را از تشت بیرون انداخته و صورتش را با دو دوست پوشانده و های های می گریست. دامبلدور هم تصور کرد بهتر است او را تنها بگذارد.
- پیس! پیس! پروفوصور بیاید اینجا.
- کجایی؟
- اینجام!

دامبلدور با سردرگمی به اطراف نگاه کرد.

- این طو!
- روبیوس! بابا جان چطوری رفتی اون تو؟
-هان؟

روبیوس هاگرید از درون یک کابینت کوچک به پیرمرد خیره شده بود.

- می گم چطوری رفتی اون جا؟

نیمه غول که گویی سعی می کرد چیز دردناکی را به خاطر بیاورد چهره در هم کشید:

- سَخ! بگذریم... پروف می شه یه چی بدی با اینا نون آ بخورم. گوشنمه آخه!

هاگرید این را گفته و سپس دستش را دراز کرده و از کابینت بغل یک مشت نان برداشته و گذاشت توی دهانش.

- باشه بابا جان، بذار ببینم چی داریم.

ذهن پیرمرد اکنون مشغول آن بود که چطور جنگل بان را از درون کابینت بیرون بکشد، در همین حال در آستانه یخچال ایستاده و به آن خیره شده بود.

- لطفا اون چیزی که می خواید رو بردارید و در رو ببندید، تا در مصرف برق صرفه جویی بشه و مام نگندیم.

پرتقالی که درون یخچال بود این را گفته دست هایش را روی هم گذاشته و به نشانه احترام کمی خم شده بود.
- پیشنهاد من به شما اینه!

موجود نارنجی این را گفته و لیوانی مملوء از آب پرتقال به دست پیرمرد داده و سپس در یخچال را بست، اما بلافاصله در را دوباره اندکی باز کرد و گفت:
- فقط لطفا ظرفش رو زودتر بیارید، من... می دونید، خیلی تاب ندارم.

پرتقال لبخندی زده و در یخچال را بست. پیرمرد به سختی توانست با لبخندی دیگر پاسخ او را بدهد و بلافاصله لیوان را در سینک خالی کرد. با گام هایی خسته از پله ها بالا رفته و روی یک صندلی راحتی ولو شد.
حالا همه چیز سرجایش بود.
تقریبا...!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Io sempre per te...


#بیا_بنویسیم
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: جمعه 21 تیر 1398 23:25
نمایش جزئیات
آفلاین
تا وقتی پنه لوپه در گیر دعوا با کریچر بود، آملیا رفت تا اتاق مناسبی برای خودش پیدا کنه. به دامبلدور گفته بود که اتاقی تو طبقه بالا میخواد، اما ظاهرا دیر رسیده بود. در هر اتاقی رو باز میکرد، با صاحب اتاق روبرو میشد؛ گاهی هم با جیغ صاحب اتاق. با گریه، رفت پیش دامبلدور.

- پروف، همه اتاقای طبقه بالا از قبل رزرو شدن.
- فرزندم، گریه و زاری نداره، اصلا چرا اتاق طبقه بالا، پشت بوم!... البته اون هم در اختیاره دوشیزه بودلره...
-
- ولی می تونید از این نقطه که حتی بلند تر هم هست استفاده کنید!

آملیا کمی راضی شده بود. خواست بره که یاد یه چیزی افتاد.
- از اونجا نمیفتم پروف؟ جارو مارو ندارما!
- من به توانایی های شما ایمان دارم، دوشیزه فیتلوورت.

شنیدن این جمله از زبون دامبلدور، باعث شد که آملیا، برای اولین بار، دست از تنبلی برداره، بره یه مشت چوب و مته و... برداره و بره برای ساخت یه رصد خونه درختی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!