جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

48 کاربر(ها) آنلاین هستند (25 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
46 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

زمین كوییدیچ هاگوارتز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 20 مرداد 1397 22:21
نمایش جزئیات
آفلاین
ریونکلاو vs گریفیندور

جاروی فرسوده


رختکن کوییدیچ ریونکلاو جایی است که معمولا نقشه‌های محرمانه و خفنِ ناپلئونی ریخته می‌شود.
- اسم با ث؟!
- ثریا.
- منم ثریا.
- ثور!

همانطور که عرض کردم، معمولا!

- عه! اصلا قبول نیست. شما همش تقلب میکنه. ثور اسم نیست. تو بده پنج، شما تو هم بده صفر!
- راست میگه اسم نیست. بده صفر!

"شما"‌ی مذکور در بیست و هفت دست باخت قبلی‌اش هیچ احساس شکستی نداشت. در واقع باخت هیچ چیز از ارزش‌های او کم نمی‌کرد. اما این ‌بار فقط یک باخت ساده نبود. "شما" روی تک‌تک شخصیت‌های اونجرز غیرت داشت. هویت و شخصیت اونجرز، هویت و شخصیت شما بود. هر چند در این زمان شما هویت و شخصیت چشمگیری نداشت اما مطمئنا در آینده پیدا می‌کرد.
- یعنی چی اسم نیست؟!
- ثور نمیشناسیم! تا حالا کسی دیدی اسمش ثور باشه؟!

شما از پشت صندلی بلند شد و روی میز پرید. 
- دارید هویت ثور قدرقدرتو میبرید زیر سوال؟!
- حالا پنج نمره که این حرفا رو نداره، تو هم بده پنج!
- نمیخام!

شما از روی میز پرید و با سرعت از در خارج شد.

دو ساعت بعد-تالار ریونکلا

همه‌ی اعضای ریونکلاو دور میز نشسته بودند. آندرومدا در راس همه نشسته بود. ناگهان در با صدای بدی باز شد.
- آووووردمش!

شما همرا با یک مرد چکش‌ به‌دست جلوی در ایستاده بودند. به‌ نظر می‌رسید اگر شما کمی لبخندش را گسترده‌تر کند دهانش نیاز زیادی به دوخته شدن پیدا می‌کند.

- این کیه؟! دوباره لوله‌ها رو ترکوندی تعمیرکار اوردی؟!
- شما! هزار بار بهت گفتم دوش حموم سیار نیست؛ از اون قدیمیاس. وقتی بخوای جداش کنی میشکنه.

مرد چکش به‌دست به نظر می‌رسید چیز زیادی از محیط و موضوع  متوجه نشده است، اما در حدی که بفهمد " تعمیرکار" خطاب شده است متوجه شده بود. بنابرین خفن ترین فیگور خود را گرفت و با خفن ترین صدای خود گفت:
- من تعمیرکار نیستم. من، ثور، عضو اونجرز، ولیهد آسگــ‍‍...

شما با هیجان روی گردن ثور پرید و محکم او را بغل کرد.
- دیدین؟ دیدین؟ ثور قبوله پس. ده‌امتیازی هم هست. تازه ولیعهده. مثل جومونگ!

ثور با تلاش فراوان سعی کرد شما را از گردن خود جدا کند. پنه لوپه بی توجه به درگیری شما و ثور با هیجان رو به آندرومدا گفت:
- همین آخری خوبه. همینا رو بگیر دیگه!

شما که الان به پاچه‌ی ثور چسبیده بود و ثور همچنان سعی در جدا کردنش داشت، گفت:
- چی داریم میخریم؟!
- جارو‌های قبلیمونو زدیم تو دیوار!
- شکستن؟!
- فروخته شدن!
- آها!
- الان داریم اینترنتی جارو میخریم. نیم ساعته با پیک جارویی میفرستن. تازه مارکم هست. تن پاک! میشه باهاش کیلومترها پرواز کنی بدون اینکه خسته بشی، ردیاب اسنیچم داره، خونه‌ هم تمیز میکنه خودش، مشقاتم مینویسه، تو وقت استراحتشم لایه اوزون رو میدوزه. اصلا همه مشکلاتو حل میکنه.

آندرومدا همانطور که جارو‌ها را به سبد خرید اضافه میکرد به اعضا نگاه کرد.
- خب...جارو‌ها رو خریدیم. فقط دو نفر کم داریم.

شما همانطور که بالا و پایین می‌پرید گفت:
- منو  ثور! منو ثور!

به هرحال وقتی چاره‌ای نداشته باشید پیشنهاد"منو ثور" ایچیکاوا هم به اندازه همیشه بد نیست. شما که سکوت آندرومدا را خوشامدگویی به تیم تلقی کرده بود با خوش‌حالی گفت:
- ما مدافع!
- نمیشه. زئوس و پنه‌لوپه مدافعن!
- زئوس؟! همون خداعه؟!
- اره. از بازیای قبلی سالم مونده بود گفتیم اسراف نشه.
- کو؟ کو؟ کو؟
- کمد کثیف بوده، گرد و خاک گرفته. ابرایی که تولید میکرد قهوه‌ای بودن؛ برای همین گذاشتیم تو وایتکس تمیز شه!

صدای زنگ رختکن کوییدیچ ریونکلاو مانع از ادامه تشریح روند پاک‌سازی ابر‌های زئوس شد. شما ویبره زنان در را باز کرد و بسته را از جارومتوری گرفت و با ویبره شدید تری به طرف میز رفت.
- این شما و این جارو‌های این دوره تیمـ...

خنده اعضای ریونکلا به یک پوکر فیس عمیق تبدیل شد. جارو‌هایی که آنها سفارش داده بودند زمین تا آسمان با جارو‌های قدیمی و خرابی که برایشان فرستاده شده بود فرق داشت.

- اینا اونان؟!
- فکر نکنم. اینا شبیه طی حمومن. تازه طی حموم قدیمی!

لاتیشیا یکی از جارو ها را برداشت.
- تاریخ ساختش مال پونزده سال پیشه! مگه اینا اسقاطی محسوب نمیشن؟
- امم...زنگ بزنیم پسش بدیم ؟!
- همون موقع که گفتن جنس فروخته شده پس گرفته نمی‌شود.
- با اینا مسابقه بدیم یعنی؟!
- اینا رسما از رده خارج شدن که!
- اممم...چند ساعت بیشتر نمونده خب!

شما دستش را بالای یکی از جارو ها گرفت و سعی کرد از عمق وجودش روی بالا آمدن جارو تمرکز کند.
- بالا!

جارو ککش هم نگزید! شما سعی کرد از عمق بیشتری تمرکز کند!
- بالااااا!

جارو غلتی زد ولی بلند نشد. اصلا شاید عمق وجودی شما برای تمرکز کافی نبود.
- میشه تو امتحان کنی پنه‌لوپه؟
- بالا!

جارو همچنان همانند اولش به زمین چسبیده بود. جارو هیچوقت قصد بلند شدن نداشت. از آخرین باری که خودش از زمین بلند شده بود چهارده سال میگذشت. اصلا نمی‌دانست این چه رسمی بدی‌ است که جادوگرها خودشان خم نمی‌شوند. جارو می‌خواست از حقوق پایمال شده جارو هادفاع کند!

- بلند نمیشه!
- چاره‌ای نیست؛ فقط خدا کنه پروازش خو...

هنوز حرف لاتیشیا تمام نشده بود که فریاد "بیاید تو زمین" از پشت در رختکن شنیده شد.

زمین مسابقه

طبق معمول مدیر و اساتید گرام خیلی با وقار و خفن و غیره و غیره نشستند و دانش آموزان هم به علت کمبود صندلی از سر همدیگر بالا می‌رفتند. گزارشگر بعد از تشکر از تمامی اسپانسر ها‌ی برنامه تصمیم گرفت که بالاخره به کارش برسد و دست از تبلیغ این شرکت و آن شرکتِ اسپانسر بردارد.

گزارشگر: دوباره سلام دوستان. همونطور که مستحضرید انگار مشکل فنی پیش اومده چون که اول تعمیر کار چکش به‌دست وارد زمین شده.
- تعمیرکار چیه؟! ثوووره! ثور!

گزارشگر به منبع صدا که مدام از سر و کول ثور بالا می‌رفت و ویبره می‌زد نگاه کرد. گزارشگر به مرد نیمه لختِ کنارِ ثور که مدام ابر و مه دور پروپاچه اش تولید می‌کرد هم نگاه کرد. گزارشگر حتی به مدافع گریفیندور، پرتقال نارنجیی، که با چسب نواری به جارو بسته شده بود هم نگاه کرد.
گزارشگر بیخیال معرفی بازیکنان شد!
- بله دوستان. شما رو دعوت میکن‍...

هنوز کلام گزارشگر بخت برگشته منعقد نشده بود که "شما" از گردن ثور پایین پرید و با ملق و جیغ و هورا و جلف بازی های بسیار وسط زمین دوید و شروع به دست تکان دادن برای گزارشگر و تماشاچیان کرد؛ که اعضایِ غیورِ تیم ریونکلاو با ندای"با تو نیست! با تو نیست!" یکی پس از دیگری روی کله این ننگ روونا پریدند و ایچیکاوا را موقتا منهدم کردند.
گزارشگر بیخیال "دعوت کردن از دوستان"شد و تصمیم گرفت ازاین به بعد  سر اصل مطلب برود تا آبروی تیم ها حفظ شود.
- تیم گریفیندور پرواز میکنه و در جاهای خودشون مستقر میشن و تیم ریونکلاو...اممم...تیم ریونکلاو...حیقیتا ملتفت نیستم دارن چیکار میکنن!

آندرومدا دو سه لگد محکم حواله جارویی که سوارش بود کرد.
- چرا بالاتر نمیره؟!
- همین دو مترم که اومده آقایی کرده. با طی حموم که نمیشه پرواز کرد!

اعضای تیم ریونکلاو، در دومتری زمین، سوار بر جارو با یکدیگر درگیر بودند. آندرومدا حیثیت جد و آباد ریونکلاو را در خطر می‌دید.

- من یه ایده‌ای دارم!

به هر حال از آنجا که صاحب ایده شما بود حیثیت جد و آباد ریونکلاو همچنان در خطر بود. حتی در خطر تر!

- اممم...تیم ریونکلاو هنوز بالا نیومدن، احتمالا استراتژی یا نقشه یا یه چیزی دارن به هر حال. بله دوستان بوقِ بازی رو زدن و بازی شروع شد!

از نظر فنی برای بازی بوق نمی‌زدند. اما اگر تیم شما با جارو های یک قرن پیش در دو متری زمین گیر کرده بود نه تنها بوق و سوت که جیغ و کل و هورا و شیپور هم برای شما اهمیت چندانی نداشت.

- تاتسویا کوافل رو گرفته دستش و از دروازه خالی ریونکلاو رد میشه. یک گل به نفع‍...عه! تاتسویا دوباره گل زد..دوگل برای گریفیندور. تاتسویا توپو میفرسته برای ادروارد که ...امممم...توپ توی قیچی‌های ادوارد فرو میره. جنس توپ‌ها هم بد شده. همش بخاطر اینه که از اسپانسر ما نخریدن توپو. به هر حال ادوارد شروع به دور زدن از تو دروازه ریونکلاو میکنه و قاعدتا چون توپ تو قیچیاش گیره اینو گل چهارم حساب میکنیم...گریفیندور پشت سر هم گل میزنه! ادوارد میره که گل هشتم رو بزنه که...اوه!

گزارشگر و تماشاچیان و اعضای تیم همه ساکت شدند. سه دروازه ریونکلاو در کسری از ثانیه در اثر صاعقه خرد و خاکشیر شدند.
درست بود که زئوس ذاتا ریونکلایی نبود، اما به هر حال شرافت کاری داشت. به عنوان یک مدافع نمی‌توانست ببیند تیمش هی گل بخورد!  خفنیت خداییش این اجازه را نمی‌داد.

- اممم...جناب مدیر گفتن که ...خب تو قوانین ما فقط آسیب به بازیکن خطائه، کسی در مورد آسیب به دروازه چیزی نگفته...پس مشکلی نیست دوستان! با تشکر از مدیر خوب این دورمون هوریس عزیز و اسپانسـ...

تاتسویا کوافل همراه ادوارد فرورفته درونش را  به سمت گزارشگر پرتاب کرد، اما گزارشگر جا خالی داد و توپ و ادوارد مستقیم به شکم پهناور آقای مدیر که از اول پست نقش دست های پشت پرده را داشت برخورد کرد و رسما آقای مدیر و دستش و ادوراد و پشت پرده با هم محشور شدند از شدت ضربه!
گزارشگر خوشحال از اینکه زنده مانده و بی‌توجه به مدیر که الان سوراخی به وسعت کوافل و ادوارد وسطش ایجاد شده بود، ادامه داد:
- آقای مدیر کمی سوراخ شدن و یکی از مهاجمای گریفیندور تقریبا با اقای مدیر دو روح در یک بدن شدن. مهاجم دیگه گریفیندور داره یه بند به ریونکلا فحش ژاپنی میگه. خبر نداره شماشون ژاپنی بلده! به هر حال ادامه بدید دوستان!

"ادامه بدید دوستان" در حالت کلی مفهوم بسیار ساده‌ایست، اما وقتی یک تیم با وسایل نظافتی قدیمی شرکت کرده باشند و نهایت ارتفاعشان دو متر باشد و تیم دیگر دروازه‌ای برای گل زدن نداشته باشد مفهوم از اساس به فنا واصل می‌شود.
هاگرید با سرعت زیادی به دنبال گوی زرین میگشت و آندرومدا هم سر جارو را به سمت بالا گرفته بود و با سرعت زیادی روی جارو شنای ‌‌غورباقه میرفت تا شاید جارو یک متر بالاتر برود.

- من یه ایده ای دارم!

حیثیت جد و آباد ریونکلاو از این بیشتر به فنا نمی‌رفت!

- بگو ایدتو!
- ثور میتونه پرواز کنه!
- الان میگی؟!
- از اول میخواستم بگم.
- به هر حال یه نفری نمیتونه گل بزنه! ما الان یه جستوجوگر پرنده میخوایم نه مهاجم.

شما ویبره زنان گفت:
- یه ایده دیگه هم دارم

آندرومدا فهمیده بود ایده های شما انقدرها هم بد نیست.
- بگو.
- آندرومدا رو ببندیم به چکش ثور، بعد ثور پرتش کنه طرف اسنیچ.
-

آندرومدا کاملا اشتباه فهمیده بود! ایده‌های شما همانقدر بد بود.

- اعضای تیم گریفیندور نشستن توی دروازه تخمه میشکونن و  هاگرید که دنبال اسنیچ میگرده رو تشویق میکنن. اعضای ریونکلاو هم که هنوز تو همون دو متری با هم بحث میکنن.

اعضایِ تیمِ غیورِ ریونکلاو با چشمانی دوبرابر حالت عادی به جستوجوگرشان خیره بودند. آندرومدا در دوراهی بین خرد شدن استخوان‌هایش و حیثیت جد و آباد ریون گیر کرده بود.
- یعنی...یعنی هیچ راه دیگه ای نیست؟! 
-
- خب...حالا که اینطوره...
اعضای ریونکلاو اجازه تغییر نظر به کاپیتان فداکار و خفنشان ندادند و سریع از همان دو متر ارتفاع هم پایین پریدند و آندرومدا را با طناب به چکش ثور بستند.
- فقط باید پیداش کنی‍...
- هاگرید اسنیچو پیدا کرد و داره به طرفش میره‌. گریفیندور یک قدم تا پیروزی فاصله داره.

همانطور که گزارشگر میگفت گریفیندور فقط یک قدم تا پیروزی فاصله داشت؛ که ثور با همه قدرت چکش و آندرومدای الصاق شده به آن را به سمت اسنیچ پرتاب کرد و آندرومدا جیغ کشان همرا با چکش و اسنیچ در افق محو شد.
گزارشگر، داور، اعضای دو تیم، تماشاچیان و حتی کلاغ های هاگوارتز سکوت کردند.

- بله دوستان داور داره از ویدیو چک استفاده میکنه و ...بله...اسنیچ توی حدقه چشم جستوجوگر ریونکلاو فرو رفته و این یعنی برنده این مسابقه ریونکلاوه.

تماشاچیان ریونکلایی بعد از این بردِ پر شور، جیغ زنان ردا دریدند و سر به میادین اصلی هاگزمید گذاشتند.
اعضای تیم ریونکلاو همچنان به خط افق که کاپیتانشان در آن محو شده بود خیره بودند.
- بچه ها...بریم کاپیتان عزیزمونو پیدا کنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 20 مرداد 1397 21:19
نمایش جزئیات
آفلاین
بسمه تعالی



ریونکلاو در برابر گریفندور



خرید داور


-بشین ببینیم بابا!
بابا نشست و بقیه دیدند.

بابا که نزدیک به تلویزیون نشسته بود، با چشمانی اشکبار به فرزندانش چشم دوخت. یکی از آن ها موهایش آتش گرفته و دیگری با تیر و کمانش خرس توی تلویزیون را نشانه رفته و هر دو از تماشای راز بقاء لذّت می بردند.

- آرتمیس، آپولو، بابا جان یه خبر خیلی مهمی براتون دارم!
- برو به زنت بگو!

هر دو این را همزمان گفته بودند.
آرتمیس و آپولو پس از به قتل رسیدن و آواره شدن خود و مادرشان که در آخر آنان را رها کرد و همچنین چندین سوء قصد به جانشان از طرف نامادریشان "هرا"، دیگر با او خوب نبوده و او را "زن بابا" صدا می کردند. آن ها پدرشان، زئوس را مسبب این مصائب می دانستند و می گفتند که اگر قدرت مدیریت چندین زن را نداشت، چرا چندین زن گرفت و اصلا چرا بعد از آن از هرکدام چندین بچه آورد.
زئوس تنها شانه بالا می انداخت و لبخند می زد.

- همین بی توجهی هاتونه که...
- که چی؟

دوقلو ها همزمان گفته بودند.
بله، آپولو و آرتمیس دو قلو بودند.

بغض زئوس ترکید و او غلت زنان به کناری رفت تا دیگر مانع تماشای تلوزیون فرزندانش نباشد.
او پدر فداکاری بود.

- کجا داری می ری؟!

مرد در آستانه در متوقف شده و از روی شانه نگاهی بی حوصله به همسرش انداخت.
- چته باز؟!

هرا تکه ابری را که پشت سرش پنهان کرده بود، نمایان ساخت. رنگ از رخسار زئوس پرید.

تززززز!


زئوس اتصالی کرده و صاعقه ای عصبی به جعبه فیوز خانه خورده و برق ها رفته و همه جا غرق در تاریکی شده و صدای باز و بسته شدن در و پس از آن صدای شیهه اسب های پوسایدون به گوش رسید. هرا با موهایی که بالای سرش جمع کرده بود، بی شال و روسری، دوان دوان خود را به آستانه در رسانده و در حالی که تکه ابر را در مشتش بالا گرفته بود، فریاد زد:
- کدوم گوری رفتی؟! باز داری با داداشت می ری الباتی؟!

همه المپی ها جلوی در خانه هایشان جمع شده بودند و با یکدیگر نجوا می کردند.
هیدس خیلی ذوق کرده بود!

- بیا این توله هاتم با خودت ببر!

تیری از میان موهای هرا بیرون زد.


قلعه هاگوارتز، برج ریونکلاو، ساعت هفت و چهارده دقیقه:


- نشونشون می دیم!
- می پوکونیمشون!

پیست پیست!


یوآن از شدّت هیجان، به افتخار تیم کوییدیچ ریونکلاو، رایحه افشانی کرده و سبب مرگ دو تن از بازیکنان شد: گرنت پیچ و تری بوت هر دو سبز شده و دور چشمانشان سیاه شده و زبانشان از دهانش بیرون آمده و تکان نمی خوردند.

- پیش اومد دیگه!

یوآن شانه ای بالا انداخت.
لینی برای اطمینان از شرایط آن دو به هر کدام چند سیلی، لگد و نیش زد. ولی تکان نخوردند.
- مردن!

سپس با رضایت شصتش را نشان داد.

پیست.


لینی نیز کنار آن دو افتاد.

- یه خورده اش مونده بود.

یوآن این را گفت و پاورچین پاورچین به سمت درب خروجی رفت.

پیست.

از جا پریده و قدم هایش را تند تر کرد.

پیست پیست.

تندتر!

پیست.

به سمت در خوابگاه دوید و در را پشت سرش بست. همزمان صدای چندین جیغ مقطع از درون خوابگاه به گوش رسید. درون تالار نیز افراد زیادی این سو و آن سو تلف شده بودند. سور ریونی ها به عزا تبدیل شده بود.

- فکر کنم حداقل هفت نفر برای تیم کوییدیچ داشته باشیم، نه؟

آندرومدا، در حالی که از اکسیژن درون کپسول لباس فضایی اش تنفس می کرد این را رو به لیسایی که سر بر شانه اش نهاده و جان داده بود گفت.


قلعه هاگوارتز، زمین کوییدیچ، ساعت هفت و هفده دقیقه:


هوریس اسلاگهورن از تماشای بازی دو تیم گریفندور و هافلپاف بسیار خرسند شده بود، ذره ذره نوشیدنی کره ای اش را مزه مزه کرده و به دانش آموزی آن پایین اشاره کرد، که شیر بیشتری در تشت بریزد.
هوریس پاشویه با شیر دوست داشت.

- ایول! نمی دونستم که واسه مسابقه از این کاغذ رنگیا تدارک دیدم!

هوریس این را گفته و چند تکه کاغذ رنگی از هوا قاپیده و روی سر دانش آموز ریخت.
- دو دو رو دودو! آزاد شدی!
- واقعا؟!

دانش آموز بسیار خوش حال شده و اشک در چشمانش حلقه بست، هوریس نیز در جواب او لبخندی زد.
-نع! بشور.

سپس هوریس یک تکّه را بالا آورده و آن را جلوی چشمانش گرفته و به آن اخم کرد.
- مگه بازی هافلپاف و گریفندور نیست...؟ پس این کاغذا چرا آبی ان؟

نگاه هوریس به جاروی بی سواری معطوف شد که به سمت طلوع خورشید می رفت. پس کمی به جلو خم شده و به بالای سرش نگاه کرد.

- سولام آقای مدیر. ببخشین، تو بساطتون دیگه داور نیس؟
- خجالت بکش پسر... یه داور بسّه تونه.

هوریس خواست دوباره سر جایش خم شود که دید هاگرید هم چنان به او نگاه کرده و با دستانش ور می رود.

- آخ می دونین چیه... داور پنالّی گرفت... بچه ها مام بش گفتن دقد کنه... خب نکرد. بعدشم چیز شد دیگه...

هاگرید این را گفته و چیزی را که سابقا دست ادوارد بونز بود، پاره پوره کرده و بر سر هوریس ریخته و نخودی خندید. هوریس که به هاگرید خیره مانده بود، پلک هایش را بر هم فشرد و عینکش را به بالا سر داد.
- خیله خب! خیله خب!

مدیر درون این جیبش را نگاه کرد. داوری نبود.
مدیر درون آن جیبش را نگاه کرد. یک داور بود.

- سلام.
- عاااااااا!

ادوارد با داور دست داده و ناخواسته انگشت های او را کند. داور با دیدن انگشت های کنده شده ترسیده و بعد مرد.

- شعت! مراقب این یکی باشید.

هوریس با نارضایتی داوری از جورابش در آورده و به میدان فرستاد. داور نیز از ترس همان ابتدای کار سوت زد:
- بازی تمومه، گریفندور برنده است!
- ای جووونم!

قرچ.

با باز شدن دستان هاگرید، داور مچاله شده به زمین سقوط کرد.


آسایشگاه روانی دکتر زاموژسلی، ساعت نه و سی و هشت دقیقه:


- آره... به چشماش خیره شده بودم. همون موقع که داشت جون می داد، تکون خوردن نیشش رو دیدم، بال بال زدنش رو و حتی آخرین جمله اش رو... شت!

سکوت...

- ایشان گفتند شت؟

آندرومدا که بر روی لباس فضایی اش یک ردای بلند سفید پوشیده بود بدون آن که چشم از خودکار آبی رنگ بردارد سری به تایید تکان داده و ادامه داد:
- آخه می دونید... اون خیلی شت دوست داشت.

دکتر پلک زد.
- ایشان شت دوست داشتند؟

آندرومدا دوباره به تایید سر تکان داد.
- خودمم دوست دارم... شت!

دکتر یک بار پلک زد. یک بار دیگر هم پلک زد... اما احساس کرد به اندازه کافی پلک نزده، پس یک بار دیگر هم پلک زد.
- چرا شت دوست دارید؟

او شانه بالا انداخت، اما شخص دیگری پشت سر او دست بلند کرده بود.

- گویید زئوس آ.
- چون شت قشنگه!

زئوس این را گفته و تصویری از خودش و همسرش هرا، در حالی که همسرش او را می زند، نشان داد.

- ایشان شت هستند؟
- آره! همون روزی که ازش پرسیدم اسمت چیه خودش بهم گفت! گفت شت!

زئوس یک عمر تصور می کرد که نام همسرش شت است.

- نظر شما نیز این است آندرومد آ؟!

آندرومدا به نشانه تایید سر تکان داد.

- پس ما نیز هستیم.

مرد این را گفته و کف دستش را جلو آورده و روی دست های آندرومدا، زئوس و پوسئیدون که در تمام این مدّت سکوت کرده بود، گذاشت.



شهر لندن،حوالی استمفورد بریج، ساعت ده و پنج دقیقه:


- آقا اینا چند؟
- صد دلار!

هوریس کمی این طرف و آن طرف شخص را نگاه کرده و پس از آن دندان های وی را شمرده و دور کمرش را اندازه گرفت، در همین زمان مرد دیگر شروع به سخن گفتن کرد:
- این طور نگاش نکن! یه جوری سوت می زنه چهارستون بدنت می لرزه.

هوریس که اکنون مرد را کف دستش سبک و سنگین می کرد، بدون رضایت به داور نگاه کرد و به او گفت:
- سوت بزن.

داور دست ها را در دهانش گذاشته و سوت زد. با سوت داور همه خبردار ایستادند.

- خب حالا یه کم بدو..

داور یک لحظه نبود و لحظه دیگر با تکه ای از اهرام ثلاثه آن جا بود.

- حالا پرواز کن.

داور بال بال زد و اوج گرفت و چند کبوتر را در هوا قاپیده و به زمین بازگشت.

- ده دلار می دی... ورش می دارم.

مرد دست داورش را گرفته و به درون مغازه برده و در را در صورت هوریس کوبید.


قلعه هاگوارتز، میدان کوییدیچ، ساعت یازده و سی دقیقه:


- داور کجاست؟

تتسویا این را پرسیده و سپس روی زمین چهار زانو نشست. پس از آن از جایش بلند شده و رو به همه اعلام کرد.
- بدون داور مسابقه رو شروع می کنیم!

بازیکنان ریون تنها پلک می زدند.
آن ها هیچ...
آن ها نگاه...


شهر لندن، حوالی ومبلی، ساعت دوازده و چهل و یک دقیقه:


- اسمت چیه عمو؟
- پیِرلوئیجی.
- اسم خانوادگیت چیه؟
- کولینا.
- چندی؟

نوجوان با انگشت هایش عدد هفت را نشان داد. هوریس در جوابش لبخند عریضی زد:

- خوبه... هفت دلاری؟

پسرک سرش را به اطراف تکان داد. هوریس خیلی ذوق کرد.
- هفت سنتی؟!
- نچ.

هوریس کمی سرش را خاراند.
- پس هفتا چی؟
- میلیون.

هوریس به پسرک لگدی زد و فرار کرد.


قلعه هاگوارتز، میدان کوییدیچ، ساعت سیزده و سی و سه دقیقه:


- بیگیر!
- این... جوری... نه!
-آه.
- همییینه!
- مااااااماااااان!

تتسویا شمشیرش را تا نیمه درون شما فرو برده بود. زئوس دو عدد از انگشتانش را در بینی رون فرو کرده و به او شوک داده و چیز هایی که به انگشتانش می چسبید را با زبان رون تمیز می کرد. هاگرید در حال جویدن پنه لوپه بود و او نیز در تلاش برای فرار از دندان های هاگرید. ادوارد انگشت هایش را در لباس فضایی آندرومدا فرو کرده و اکنون فشار جو به او وارد می شد و او هم با کلاهک شیشه ای اش به صورت ادوارد می کوبید و آقای لادیسلاو پاتریشوا خانزفا کاردلکیپ جورامونت پتیران عاصدیغ زاموژسلی هم آه می کشید.

دنگ دنگ دنگ.

صدا از طرف دروازه ریونکلاو می آمد. هر کس هر کاری می کرد را متوقف کرده و به آن سو نگاه کرد.
مردی با موهای طلایی و ریش بلند در کنار دروازه های تیم ریونکلاو ایستاده و با چکشش آن ها را کوبیده و مصدودشان نموده بود.

- تو کی هستی؟

این را پوسایدون که احساس می کرد آن قدر که باید فعال نیست گفته بود.

- من ثور ام.
- خوشبختم، منم پوسئیدونم، می آی با هم دوست باشیم.
- باشه.

دنگ دنگ دنگ، ووووش.

حالا ثور با چکش بر روی دروازه ها می کوبید و پوسایدون زمانی که چکش داغ می شد، رویش آب می ریخت.


شهر لندن، نزدیک به وارت هارت لین،ساعت چهارده و چهل و چهار دقیقه:


هوریس با چرخدستی در میان ردیف نوشابه های کره ای گام بر می داشت و نگاهش را به این سو و آن سو می افکند که ناگاه پیرزنی را دید که روی یک قفسه نشسته است، پس به سمت او رفت.

-سلام مادر جان.
- چی؟
-سلااام مادر جان!

پیرزن با عصایش بر سر هوریس زد.

- آخ! چرا می زنی؟
- دیگه منو با اسم کوچیک صدا نکنیا. به من بگو منیره.

هوریس چانه اش را خاراند، او استاد هاگوارتز بود و معجون سازی که درس پیچیده ای به شمار می رفت را تدریس می کرد، اما سر از کار پیرزن در نیاورد.
-اممم... سلام منیره.
- همیشه می دونستم برمی گردی ممد!

هوریس به آرامی چرخ دستی را بین خودش و منیره قرار داد.
- منیره... داورم می شی.

منیره لخند عریضی زد، آغوشش را بازتر کرد و بعد در سبد افتاد.
او سکته کرده بود.
هوریس نیز چرخ دستی را به سمتی هل داده و سوت زنان از فروشگاه بیرون رفت.


قلعه هاگوارتز، میدان کوییدیچ، ساعت پانزده و دو ثانیه:

- سه دو یک که گفتم برید! سه... دو... یک!

به ناگاه تاتسویا شمشیر از نیام بر کشید و به مدافعین تیم ریونکلاو که با چشماق هایشان نزدیک می شدند، حمله ور شد. آن ها با چکش و صاعقه به کاتانا ضربه می زدند و کاتانا نیز در این جا و آن جایشان فرو می رفت، در این زمان بلاجر ها در گوشه ای پناه گرفته و جیغ می زدند.

- هننن نن نن ن ن!

رون بسیار تلاش می کرد تا توپ سرخ رنگ را از حلقه های دروازه ریونکلاو رد کند، اما به همّت ثور و پوسایدن آن ها دیگر برای انگشت هم کوچک بودند، چه برسد به کوافل.

- ننعععع! نمیذارم از تو حلقومم بکشینش بیرون! من گووووشنم! گوووشنه تر می شم!

هاگرید این را گفته و شکمش را سفت کرد تا آندرومدا نتواند با پریدن روی شکم او شما را بیرون بکشد.

در گوشه ای دیگر از زمین، پنه لوپه مشغول کاری بود و دیگران هم که کاری برای انجام دادن نداشتند، او را تماشا می کردند. او میز چوبی بزرگی را در میان زمین قرار داده و مشغول قاطی کردن چیزهای مختلف با یکدیگر بود.
او ادعا می کرد که گره این مسابقه به دست او باز می شود!
- قارچ گل گلی!
-بیا.
-پوست سگ آبی!
- بیا.
- موی پشت گوش کوسه.
- بفرما.
- عرق سرد اژدها!
- بگیر.
- پیشونی.
- ایناها.
- نه... پاکش کن.

رون پیشانی عرق کرده پنه لوپه را پاک کرد و او دست به کمر زده ماحصل تلاشش را برانداز نمود.
- حالا نگه اش دار رون!

رون جسم بمب شکل را برداشته و آن را در آغوش گرفت.
- خوبه! حالا برو وسط زمین.
- اممم... می گم مطمئنی اینجوری گریفندور برنده می شه.

رون ته دلش کشمکشی داشت. چرا یک ریونکلاوی در مسابقه ای مستقیم زمینه پیروزی گریفندور را فراهم می کرد؟ اما او به این کشمکش اهمیتی نداد. او می دانست که پنه لوپه یک محفلی و سفید بوده و راست می گوید. او حتی می دید که پنه لوپه لبخند زده و شصتش را نشان می دهد! پس با خیالی آسوده به مرکز میدان رفت.

بووووم!


شهر لندن، حوالی یک پارک، ساعت شانزده و چهل و یک دقیقه:


- سووت بزن.
- شووووت!
- حالا بدو.
- هن... هن. نـــمی ت تونم.
- اشکال نداره... پروازم می کنی؟
- تا کهکژان راه شیری.

هوریس کمی چانه اش را خاراند.
- چه قدر می گیری با هام بیای؟

مرد نشسته دستش را به سمت هوریس گرفت.
هوریس هم دستش را گرفت و کشان کشان برد.
در دور دست ها ابر قارچی شکلی پدیدار شده بود.


الیمپوس، پلاک هشتاد و سه، ساعت هفده و پنجاه دقیقه:

دینگ دونگ.

- یک کدومتون تن لشش رو برداره اون در رو وا کنه.

مرد پستچی این صدا را از درون خانه شنیده بود. پس سرش را جلو آورده و گوشش را گذاشت روی در.

- می خوریم و می خوابیم! خونمونه! ناراحتی بفرما برو!

دو نفر این را همزمان گفته بودند.

- ای از مچ پا آویزونتون کنن! ای گیر کرونوس بیافتید! ای...

صدا نزدیک و نزدیک تر شده و پست چی سرش را از در برداشت.

- شما؟!

هرا بی شال و روسری آمده بود دم در.
با همین کار هایش زئوس را دق داده بود.

- پستچی ام... نامه دارید.
- نامه؟

هرا نامه را از پستچی گرفته و بدون آن که رسید را امضا کند در را بست.
سپس جیغ زد!
- مردنتم مصیبته زئوس!

شهرداری لندن پول کفن و دفن را می خواست.


ویرانه هاگوارتز، میدان کوییدیچ سابق، ساعت هجده و صفر دقیقه:


هوریس دست مرد را رها کرده و به منظره پیش رویش چشم دوخت. زمین سوخته و چمن ها نابود شده بودند. آسمان سفید شده و خاکستر همچون برف می بارید و بر این سوی و آن سوی می نشست. خبری از باد نبود. بوی چوب و موی سوخته فضا را مسموم کرده بود.
سکون و سکوت حکم رانی می کردند.

مدیر با موهایی پریشان و نگاهی خیره به جلوی پایش نگاه کرد، تل عظیمی در مقابلش بود از گوشت های سوخته که روزی می شناختشان. صدایشان را شنیده بود، تماشایشان کرده و با آنان چه چیزهایی را که به اشتراک نگذاشته بود.
پلک زد.
انگشتش را بالا آورده و عینکش را به کمی بالاتر سر داد... خیره شد.

سپس دست های مشت کرده اش را بالا آورده و فریاد زد:
- آخ جون کوبیده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 13 مرداد 1397 10:43
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سوژه‌های بازی گریفیندور - ریونکلا:

1. خرید داور
2. جاروی فرسوده

مهلت ارسال پست: تا 20مرداد

تاخیر تو رسیدن سوژه‌ها و اینا شایعس ... گفتیم همه بازیا رو با تاخیر شروع کنیم در حق کسی اجحاف نشه!
ضمنا ... پیام اخلاقی-ورزشی روز: ناقص رسیدن بهتر از دیر رسیدن است.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 6 مرداد 1397 23:57
نمایش جزئیات
آفلاین
آفتاب داشت بی تعارف می‌تابید پس کله‌ی دانش‌آموزان مملکت. از اون‌طرف، گزارشگر اسلیترینی‌ها هم داشت به زبان فارسی سخت خودش رو از وسط به دوقسمت تقسیم می‌کرد که "هیچ اشکالی نداره اگر بچه‌های کوییدیچ ما به مسابقات نرفتند. به جاش تیم داوری ما که افتخار ما هستند به رهبری خانم لسترنج، قضاوت این بازی رو برعهده دارند. از طرف جوبیکا، حامی مالیمون برای ایشون و سرمربی خوب کوییدیچ اسلیترین، جناب آقای اسنیپ آرزوی موفقیت می‌کنیم که گرچه تیم ندادن اصلاً، اما به کوییدیچ ما شخصیت دادن و ما کیفشو می‌کنیم."

در حالی که دانش‌آموزان برای افتتاحیه‌ی بیست و خورده‌ای‌امین جام هاگوارتز، سر از پا نمی‌شناختن وغوغا به پا کرده بودن... خالی بستم. سگ حوصله صاحبش رو نداشت تو اون گرما و همه رفته بودن تو لاکشون بلکه بازی شروع شه. روی سکوی دبیران اما خبرهایی بود. سکوت غریب توام با اضطرابی فضا رو گرفته بود که هر از گاهی، با جمله‌ی یکی از سران هاگوارتز شرحه‌شرحه می‌شد.

-واقعا نمی‌فهمم هوریس. چه‌طور میشه که تو عین خیالت هم نیست؟
-خیلی سخت می‌گیرین... اینطور که شما صورت‌مسئله روچسبیدید، هممون سر ترم نشده، مرض قلب می‌گیریم. بیمه‌ای هم که در کار نیست برای ما فرهنگی‌ها. الکی حرص اینا رو نخورین. جوونن و جویای نام. بدون دروازه بازی می‌کنن خب.
-بدون دروازه؟ اصلا بالفرض که ما قبول کنیم، فکر می‌کنی دانش‌آموزا خودشون قبول کنن؟
-خودشون؟ بابا خیلی این‌ها رو دست بالا گرفتیدا! ناسلامتی این بیچاره‌ها دست‌پخت من و شما هستن! واقعا فکر می‌کنی خودشون اصلاً متوجه نبود دروازه‌ها می‌شن؟

هوریس برای اثبات صحبتش، چوب دستیش رو آورد بالا، چسبوند به حنجره‌ش و گفت:
-دانش‌آموزان عزیز. شما اصلا متوجه نبودن دروازه‌ها شده‌بودید؟
بعد از اینکه صدای "نه" از گوشت‌های درحال آب‌پز شدن بلند شد، هوریس رو کرد به باقی دبیرا و گفت:
-دیدین‌دون؟ متوجه نشده‌بودن. لاکن مشکلی هست. صورت‌مسئله رو پاک کردم. یعنی الان که گفتم دیگه متوجه شده‌ن که دروازه‌ها به سرقت رفته.

سرقت!؟
اجازه بدید عزیزان... پر واضح و قابل حدسه که هیچ آفتابه‌دزد دارای شعور متوسطی هم حتی، به سرش نمی‌زنه که تو زلّ گرما پاشه بیاد هاگوارتز و از بین میلیون میلیون چه‌می‌دونم دیهیم و نیم‌تاج و هورکراکس و کراب‌های رنگارنگ خفته در هاگوارتز، اد کلید کنه رو دروازه‌های به اون بزرگی و به اون بی‌ارزشی. عزیزان من! پر واضحه که یارو کلید داشته. و پر واضحه که کار، کار خودی بوده. و پر واضحه که دروازه‌ها دزدیده نشده‌ن، بل خورده‌شُ... نه خب این یک قلم خیلی واضح نیست. اجازه بدید توضیح بدم.

هاگرید اون روز رو با دردی عجیب در زخم معروفش (زخمی که اون رو تبدیل به شکاربان برگزیده کرده بود) شروع کرد. زخم بستری که یادآور مبارزات قهرمانانه‌ش با اربابِ تنبلی بود. اتفاقاتی در جنگل سیاه افتاده بود و زخم اشتباه نمی‌کرد. سراسیمه و با تمام نیرویی که در پاهاش داشت، به سمت جنگل اسنپ گرفت و خودش رو نفس‌نفس‌زنان به مخفیگاه گراوپ رسوند و با صحنه‌ای روبرو شد که سرنوشت خودش، دستگاه گوارشش، گریفیندور و اگر به اثر پروانه‌ای اعتقاد داشته باشید، دنیا رو! برای همیشه تغییر داد. بله عزیزان. آمد به سرش از آنچه می‌ترسیدش. گرواپ، اون غول بی‌شاخ و دم، اون خنگ کم‌مایه، هم‌او که به وقتش از هرمیون به عنوان عروسک باربی استفاده می‌کرد، بنا کرده بود دیگه از هرمیون به عنوان عروسک باربی استفاده نکنه. بل بنا داشت به عنوان خود باربی استعمالش کنه. گراوپ حلقه‌هایی به قدر و اندازه‌ی انگشتِ فحشِ خدایان باستانی اسکاندیناوی تعبیه کرده بود و با سوهان و سمباده افتاده بود به جونشون تا حسابی جلا بگیرن.

-یا سیب! اینا چیه گراوپ؟
-ها؟
-می‌گم یا سیب! اینا چیه گراوپ؟
-ها؟
-می‌گم یا سی...
-هـــــــاا! گراوپ. هرمی. حلقه ازدواج.
-آها... حله! مبارکت باشه داداش.

حل نبود!

-ها؟

نبود!

-ها؟
-اوه! مای! گاد! نه! حل نیس. حل نیس . حل نیس. اینارو از کوجا آوردی؟
-ها!؟
-مــــیــ گــَـــم. ایـــنــــــ هـــــارو...
-هــــا! گراوپ. هرمی. ازدواج. حلقه‌هارو کَند. از زمین دعوا.

ورزش بخشی جدانشدنی از فرهنگ ملل و اقوام و نژاد های مختلفه. گاهی، ورزش‌ها به دلایل مختلف بومی می‌مونند. برای مثال اگر یک آمریکایی بیاد و درمورد قوانین ورزش بیسبال توضیح بده، به شخصه به تهش نرسیده، سرش رو یادم می‌ره و این باعث می‌شه که ورزش بیسبال، بومی آمریکا بمونه. این مثال بی‌خود زده‌شد تا به بررسی علل بومی موندن ورزش «دعوا بازی» برسیم. دعوا بازی محبوب‌ترین، پرتحرک‌ترین، زیباترین و البته تنها ورزش نژاد غول‌هاست. علت مهجور موندنش هم ساده‌ست. هرکی به جز خود غول‌ها این بازی رو انجام بده، به نیمه دوم نکشیده اعلامیه‌ش میره زیر دستگاه چاپ، حلواش می‌ره تو فِر. حالا... زمین دعوا به زمینی گفته میشه که ورزش دعوا بازی درش اجرا میشه. این زمین برخلاف تصوراتتون هیچ ویژگی خاصی نداره و از همین رو، از نظر یک غول، کل دنیا زمین دعواست. خواه صفحه پنجاه سانتی شطرنج باشه، خواه زمین کویی... زمین کویی... زمین کوییدیچ! دروازه‌ها... حلقه‌های درشتِ ازدواج... زخم هاگرید تیر کشید.

-یا سیب. اینا بقایای دروازه‌هان؟ گراوپی پایه‌ی این دروازه‌ها رو چیکار کردی؟
-ها!؟
-میگم بقیه‌ی این حلقه ازدواجا رو چی کار کردیشون؟
-هــــا! خوردمشون.
-
-ها!؟
-پاشو گراوپی. پاشو تو که بنیه‌ت قویه این حلقه ازدواجات رو ورشون دار ببریم سمت زمین دعوا، یه خاکی تو سرمون کنیم. پاشو.

حالا شما بفرمایید! آیا لازمه بگم که گرواپ پا نشد دروازه‌های بی‌پایه شده رو ببره بذار سر جاشون؟ آیا لازمه بگم که یک "ها!؟"ـی جاهلانه تحویل هاگرید داد و بی‌هدف رفت توی جنگل برای خودش دور بزنه؟ آیا لازمه بگم که وقتی هاگرید رو در حال زار زدن دید که ناله می‌کرد "کجا میری گرواپ؟ نرو! گراوپ نرو!" فکر کرد از روی شوق برای دوماد شدنشه و در پاسخ برای نیم‌برادرش دست تکون داد و لبخند مکش مرگ ما فرستاد؟ آیا لازمه که... زخم هاگرید، تیر کشید. تیری سفت!

همه‌ی این حکایت، همه‌ی این قصه‌ی سرتاپا عجیب و غریب گفته شد تا به اینجا برسیم. درست همینجا. جایی که هاگرید خودش رو باخت. جایی که تسلیم شد. تسلیم جرمی که ناخواسته درش گیر کرده بود. جایی که کعنهو قاتلی که با اسید میفته به جون بقایای مقتولش، به فکر پاک کردن آثار جرم افتاد. جایی که تیر کشیدن زخمش امانش رو برید. جایی که در یک حرکت انقلابی، درحالی که شُرّی اشک می‌ریخت، شروع کرد به آرام آرام، خوردن دروازه‌ها. خیلی آرام...

حالا شاید اگر نگاهمون رو از سکوی تماشاگرها و جایی که هوریس داشت خزعبل به خورد باقی دبیرا می‌داد پایین بیاریم ، متوجه علت رفتارهای غریبی که هاگرید از خودش نشون می‌داد بشیم. خب... اگه بخوایم دقیق باشیم، هاگرید اصلا رفتاری نشون نمی‌داد. مثل گرازی که غیرقانونی تاکسیدرمی شده باشه، با دهن نیمه‌باز و درحالی که قطرات یخِ عرق از سر و روش می‌بارید، زل زده بود به سکوی دبیران و هروقت کسی از دبیران و سران هاگوارتز زمین رو نگاه می‌کرد، سرش رو می‌نداخت پایین. حسابی ترسیده‌بود که ملت پی ببرن گم شدن دروازه‌ها به اون ربط داره و گریفیندور رو مقصر بدونن. مدام با خودش می‌گفت که:
-نه! کار من نبود. من چیزی نخوردم. به همه ثابت می‌کنم کار من نبوده.

دبیرا جلسه گرفته بودن که چطور سر این مشکل رو بکنن زیر آب. از اون طرف هم دانش‌آموزایی که اگه خود هوریس یادشون نمی‌نداخت، عمری متوجه نمی‌شدن که دروازه‌ها نیست شده‌ن، شروع کرده بودن به فیلم گرفتن از وضع نامطلوب ورزشگاه و گلایه از هوریس و ارسالش برای مرلینه گودریگ‌نژاد، فعال حقوق دروازه‌ها.
اگر جلسه‌ی دبیران چند ثانیه‌ی دیگه طول می‌کشید، هاگرید اون پایین از شدت استرس با موفقیت لایه‌ی بیست و نهم پوست لبش رو هم می‌کند و بالاخره به نفت می‌رسید. اما این اتفاق نیفتاد. هوریس خیلی چه فرمان یزدان چه فرمان مدیرگونه، دستور داد که بازی باید همین الان برگزار بشه. با یا بدون دروازه. وی افزود:
-جوونن و جویای نام.

هاگرید حس کرد کائنات داره ادبش می‌کنه. کارما و ازین قرتی بازیا... سرنوشت تیم افتاده بود گردن او و اسنیچی که بنا بود او صیدش کنه به حق مرلین. هاگرید حسابی تحت فشار بود. مخصوصا حالا که بازی شروع شده بود و همه‌ی نگاه‌ها به جستجوگرهای دو تیم بود. نه راستش... اینطور نبود. همه داشتن استوری می‌گرفتن که بذارن پیجشون. از طرفی دیگه، هوریس اصرار داشت تا وقتی که خود بازیکنای بقیه‌ی پست‌ها نفهمیدن که حضورشون تو زمین بی‌معنیه، کسی به روشون نیاره و خب اصرار به‌جایی بود چرا که خون جلوی چشمای تاتسویا رو گرفته بود و خیلی غیرتی‌طور، کوافل رو ورداشته بود و ازونجایی که دروازه‌ای نبود که توپ رو درونش پرتاب کنه، همینطور کوافل به دست، دوره افتاده‌بود دنبال بازیکنای رقیب و فحشای ژاپنی می‌داد. شایدم چینی! بگذریم... همه‌شون قیافه‌هاشون شبیه همه.
همین گرم شدن تب بازی بود که تب اضطراب هاگرید رو خوابوند. همین گرم شدن تب بازی بود که باعث شد هاگرید به خودش بیاد و بتونه در آرامش فکر کنه. و فکر کرد. عزیزان! پرواضحه که اسنیچ خیلی زودتر از چیزی که فکرش رو بکنید پیدا شد. پر واضحه که هاگرید اسنیچ رو پیدا کرد. پر واضحه که اسنیچ گرفته نشد، بل خورده شُ... توضیح می‌دم!

هاگرید در حالی که با خودش زمزمه می‌کرد"من نخوردمش. نه من دروازه‌ها رو نخوردم"،خوب به اتفاقاتی که امروز رخ داده بودند فکر کرد. جای زخمش رو خاروند و به ارباب تنبلی فکر کرد که حالا یحتمل از اینکه هاگرید داره تحرک و ورزش می‌کنه حسابی دردش اومده. به بچگی سختش فکر کرد که حسابی دردش میومد. به کیک فکر کرد و دلش خواست. به دروازه‌هایی که از روی استیصال خورده بود فکر کرد و واقعا چه‌کار ابزوردی. چه ننگی. همینطور فکر می‌کرد که ناگهان زمین شروع کرد به لرزیدن.
حالا شما بفرمایید! آیا لازمه که بگم این لرزیدن، صدای پای کدام بلای آسمانی بود؟ آیا لازمه بگم که کدام غول بی‌شاخ و دمی، اسنیچ طلایی در دست، "هرمی.هرمی." بر لب، می‌اومد تا زیرلفظی -که همون اسنیچ باشه- رو بده و از عروس خانم بله رو بگیره؟ آیا لازمه بگم که ماتیلدا و هاگرید، گازشو گرفته بودن به سمت دستان گراوپ تا اسنیچ رو بگیرن؟
هیاهویی بود در تونل نامرئی به سمت اسنیچی که دوجستجوگر بی‌مهابا درش یورتمه می‌رفتن. میدان دیدشون کاهش پیدا کرده بود و دهان‌های خشک‌شده‌‌شون رو که باز می‌کردن، ناخودآگاه خلط ازش پرت می‌شد تو صورت پشت سری که خب این آخری مشخص می‌کنه که هاگرید جلو افتاده بود. و افتاده بود! و رسید. یک ثانیه بعد ماتیلدا هم رسید و هاگرید در یک آن، ماتیلدای بی‌نوا رو گرفت تو دوتا دست‌هاش و دهن دخترک رو تا جایی که آرواره‌هاش راه می‌دادن باز کرد و فریاد زد:
-بکن توش گراوپی. اسنیچ لعنتی رو بکن تو دهنش.

گراوپ مخش جواب شور و هیجانات اون لحظه رو نداد و فکر کرد حتما برادر بزرگش خیرش رو می‌خواد و ازینکه داره آینده عاطفیشو نابود می‌کنه، هدفی داره که بعدها می‌فهمه و ازش تشکر می‌کنه و افسوس که اون‌موقع هاگرید دیگه نیست و فقط افسوس می‌مونه واسش. خلاصه عرض کنم! حرف‌های هاگرید جواب داد و گراوپ اسنیچ رو کرد توش. دهنش.

بازی تموم شده بود و فریادهای هاگرید که مذبوحانه می‌گفت"نــــــــــــه! اون اسنیچ رو خورد. خورد. بلعید. من نخوردمش. من نخوردم. دیدین ماتلیدا خورد. خودتون شاهدید. همه‌ش کار خودشه. دروازه‌ها رو هم خودش خورده. یقین دارم." در میان شادی هافلپافی‌ها و بهت گریفیندوری‌ها گم شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»

پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 6 مرداد 1397 23:56
نمایش جزئیات
آفلاین
گریفیندور vs هافلپاف

سوژه: سرقت دروازه


نمی‌دونم شب بود یا صبح که با تکون های شدیدی بیدار شدم. یه نگاه به دور و برم کردم و دیدم که خبری از آسمون و چمن ها نیست. همونجوری که داشتم نگاه می‌کردم چشم به چند نفر افتاد. به نظر بازیکن میومدن. داشتن خودشون رو تکون می‌دادن و بدناشون رو می‌لرزوندن. بعد از چند دقیقه وایستادن و منم دیگه تکون نخوردم. حالت عجیبی بود. همه از من بزرگتر بودن. بعد از حرف یکی از بازیکنا، بقیه به دنبالش راه افتادن و به سمت در رفتن.
_ خب دیگه، گرم کردن بسه. بدویین، مسابقه داره شروع می‌شه.

موقعی که همه داشتن می‌رفتن، یکی به من که به صورت سرسام آوری داشتم تکون تکون می‌خوردم اشاره کرد و گفت.
_ هی رون، بند کفشت بازه.

اون موقع‌ بود که ماجرا رو فهمیدم. من تبدیل شده بودم به بند کفش! منی که تا دیروز برای خودم دروازه‌ی با اقتداری بودم و همیشه سرم بالا بود؛ حالا تبدیل شده بودم به یه بند کفش و چسبیده بودم به یه کفش بد بو. دیگه از اون موقع بود که کوییدیچ واسه من تموم شد.


بعد از حرف اون دختر، کسی که من بند کفشش بودم خم شد و سر و ته منو به هم گره زد. درد داشت. خیلی درد داشت. وضعیت بدی بود. بعد از اینکه سر و تهم یکی شد، همه بازیکنا از در بیرون رفتن. دوباره به هوای آزاد برگشتم و تونستم چمن ها رو ببینم. صد ها چشم بهم، یا بهتره بگم به بازیکنی که به کفشش چسبیده بودن نگاه می‌کرد.

همه‌ی بازیکنا سوار جارو هاشون شدن بالا رفتن. همه سر پست هاشون بودن و آماده شروع بازی. بازیکن من دروازه بان بود. از اول هم می‌دونستم این بازیکن کارش درسته. دید خوبی به زمین و بازیکنا داشتم. سوت شروع بازی زده شد و بازیکنا سریع بازی رو شروع کردن. از اینور به اونور و از اونور به اینور. بازی سریعی بود. بعد چند دقیقه که کوافل فقط بین بازیکن های مهاجم رد و بدل می‌شد، اولین شوت به سمت دروازه گریفندور زده شد. و... گرفتش. از اولش هم می‌دونستم به خوب بازیکنی چسبیدم.

*************

_ و گللل... شصت-شصت مساوی! چه بازی جذابی!

صدای آزار دهنده گزارشگر هنوز هم توی گوشمه و اذیتم می‌کنه. نمی‌دونم از کجا این گزارگر رو پیدا کردن. هنوز کسی به اسنیچ حتی نزدیک هم نشده بود. بعد از دفع کردن توپ شوت شده، مربی به داور اشاره کرد که میخواد بازیکن تعویض کنه. به نظرم ایده خوبی بود. یکی از مهاجم ها مفت نمی‌ارزه. ولی وقتی که مربی گفت دروازه بان بیاد بیرون، فهمیدم که مربیشون مفت نمی‌ارزه.

بعد از پایین اومدن و نشستن روی نیمکت، من تا آخر بازی چیزی ندیدم و فقط صدای آزار دهنده گزارشگر رو می‌شنیدم. تیم ما بعد گذشت زمانی حدود چهل دقیقه دو تا گل دیگه هم خورده بود. ولی در عوض سه تا گل تونسته بود به تیم هافلپاف بزنه.

_ اوه...چی شد؟ جستجوگر تیم گریفیندور از روی جاروش افتاد! ...چی؟ آها...فهمیدم. بله! همکار هام گفتن جستجوگر گریفیندور چون گوشنش بوده و چیزی نخورده از حال رفته.

دلم به حال تیممون با این جستجوگرش سوخت. دعا می‌کردم که حداقل بازیکن جایگزنش درست و حسابی باشه.

_ خب، مثل اینکه بازیکن جایگزین جستجوگر فنریر گری بکه!

اسمش که خفن میومد. با خودم گفتم حتما کارش درسته‌.

_ و بازی دوباره شروع می‌شه. فنریر سخت داره تلاش می‌کنه تا اسنیچ رو پیدا کنه. گیاه آدم خوار کوافل رو توی دهنش گرفته و داره به سمت دروازه گریفیندور می‌ره. و...بله! گل! دوباره تیم ها با هم مساوی شدن.

دیگه داشتم ناامید می‌شدم و حرف های بد بد به بازیکنا می‌دادم که با فریاد گزارشگر دست نگه داشتم.

_ انگار فنریر یه چیزی پیدا کرده! به سمتش شیرجه زد. من هنوز اسنیچ رو نمی‌بینم. اوه...وایستین. اون داره به سمت مدیر می‌ره. تعجبی نداره که چشم هاش شکل قلب شده. اونم مثل هاگرید گوشنشه!

و ادامه دادم به گفتن حرف های بد بد.

_ اوه...ماتیلدا اسنیچ رو گرفت! و بازی تمومه! بازی دویست و چهل- نود به نفع هافلپاف تموم می‌شه.

بعد تموم شدن بازی، بازیکن من هم به چمن رفت. هافی ها دیوونه وار خوشحالی می‌کردن. هم‌دیگه رو پرت می‌کردن. وسایل رو پرت می‌کردن. تماشاچی ها رو پرت می‌کردن. و کلا همه چی رو پرت می‌کردن. برام خیلی عجیب بود. بیشتر از تعجب کردن از دست کسی عصبانی بودم که منو اینجوری کرد. لعنت بر پدر و مادر کسی که منو به این حال و روز در آورد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ادوارد در 1397/5/7 0:01:15
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده

نهی از معروف و امر به منکر.
پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 6 مرداد 1397 23:00
نمایش جزئیات
آفلاین
گریفندور VS هافلپاف



سوژه: کم‌بینا


- آ ماشالا! بیارینشون تو دفترم بی زحمت!

سایه ای کوتاه قد، مقابل دفتر مدیر، با افرادی کوتاه قد‌تر پچ پچ می کرد.

- با این پولی که می خواین بدین چه توقعاتی دارین! پیک جارویی استخدام کردین مگه جناب مدیر؟

سایه ی جناب مدیر، چاق ترین، کوتاه ترین و طاس ترین تصویری بود که تا کنون بر روی دیوار های هاگوارتز نقش بسته بود. سایه ای مبتلا به بیماری های نقرس، کبد چرب و مرض قند که بویی مانند ادکلن کاپیتان بلک و نوشیدنی کره ای سگی از او به مشام می رسید.

- قربون دستتون، همینجا – هیـعک- بذارینشون!

هوریس اسلاگهورن درحالی که جرعه جرعه از نوشیدنی محبوبش می نوشید، در جعبه ی کهنه ی مقابلش را گشود.
- به به... راضی ام به زیر شلواری مرلین. یکم رو به زوال به نظر می رسن اما – هیعـک – چیزی نیس که! بچه های ما باید تو سختی ها پروانه بشن. زمان ما از این قرتی بازی نمی دیدی که. می رفتیم زمین خاکی، جورابای آقامونو گوله می کردیم و تامام!
- فقط قربان... مسئله ی مهمی که باید بگم، آمار کشته و زخمی هاییه که این توپا تو مسابقات دادن...
- عوضش با بودجه ی توپای کوییدیچ بهترین نوشیدنی هارو خریدیم تا از با کمالاتاشون خوب پذیرایی کنیم. می دونی که توپ فقط به درد بازی می خوره، این نوشیدنیه که می مونه!

مرد با استیصال زمزمه کرد:
- و این‌که این توپا علاوه بر قدیمی بودن، ساخت چینن. کم‌هوش و کم‌بینان جناب.
- توپ فقط توپه! نوشیدنی فلسفه ی زندگیه! چه عالی... طعم کره ای دو سیب آلبالو هم گرفتن! بریزم براتون؟

مرد با اشاره ی سر رد کرد و کورمال کورمال از اتاق خارج شد. در آخرین لحظه برگشت و با لحن تهدید آمیزی اضافه کرد:
- این توپا هوش و اختیار خودشون رو دارن و چون احمقن، برعکس عمل می کنن. علاوه بر این آخرین باری که امتحان کردیم، حماقتشون واگیرداره. معلوم نیست اثرش تا کِی باقی می مونه...

و در را آهسته پشت سرش بست.

با بسته شدن در اتاق، صدای وزوزی از درون جعبه به گوش رسید:
- بلاجری که بازیکنی را با ضربه اش بیازارد، مرلین هیچ کار واجب و مستحبی را از او نمی پذیرد و هیچ ضربه ای را از او قبول نمی کند.

صدای دیگری آهسته پرسید:
- بازیکن بد باشه چی؟

صدای قبلی نعره زنان سخن اورا قطع کرد.
- حالا وایسین یه دیقه. آخرشو! دیر اومدی نخوا زود برو! شاید بازیکنا برای همین باهات بدن! برای این زبونته! یه کلمه دیگه حرف بزنی این جعبه رو ترک می کنم! دهنتو ببند!

صدای وزوز جعبه به همان سرعت قطع شد.
هوریس در حالی که به دیوار تکیه داده بود و بطری نوشیدنی را به سینه اش چسبانده بود، خر و پف کردن را آغاز نمود.

***

زمین بازی کوییدیچ

- بازی شگفت انگیزی رو شاهد هستیم! نه به خاطر این که مهاجمِ گریفندور داره با شمشیرش دروازه بان تیم مقابل رو تهدید می کنه. نه به خاطر این که اسنیچ نعره زنان و بلاجر - وارانه خودش رو به بازیکنای هر دو تیم می کوبه؛ بلکه چون که تو این بازی ای که شاهدش هستیم، "همه چی" اشتباه پیش می ره!

سرخگون، بازیگوشانه بازیکنان را دست انداخته و موجب ترافیک هوایی عظیمی در محوطه ی جریمه ی هافلپاف شده بود. هرماینی گرینجر که برای نخستین بار از زمان های خیلی خیلی دور، کتاب هایش را روی زمین رها کرده بود و در آسمان به پرواز درآمده بود، سرانجام توانست توپ را بین بازوانش ثابت نگه دارد.

- خیلی خب! بریم که گلِ اول‌ بعدی رو بزنـ... آخ!

اطرافش به قدری شلوغ بود که متوجه آمدنِ اسنیچِ بازیگوش نشده بود. توپ طلایی رنگ که با دیدن آن شلوغی هیجان زده شده بود و می خواست از تعقیب کنندگان سمجش فاصله بگیرد، با سرعت و شدت زیادی به فاصله ی بین دو چشمِ دخترک کتابخوان برخورد کرده بود.

گرینجر در آستانه ی واژگون شدن بود و به سختی بر روی جارویش تقلا می کرد اما به دلیل حجم بالای جمعیت اطرافش، مانند مهره ی دومینو به اطرافیانش برخورد کرد. جمعیت درحالی که نعره ی "یا چشمم یا صورتم" سر می دادند، پراکنده شدند و هرماینی که فرصتی بهتر از این نمی دید، توپ را به سمت دروازه ی هافلپاف پرتاب کرد.

سرخگون به نرمی در آغوش ماتیلدا فرود آمد.

- هرمی چان؟ حواست کجاست دختر؟ از این دور تر رو گل کرده بودی تو تمرین.

تاتسویا درحالی که نقش برخورد دسته ی جاروی هم تیمی اش بر صورتش سرخ شده بود، به او نزدیک تر شد.
- چشام... از وقتی اسنیچ خورد تو سرم، درست نمی بینم تاتسو!
- راستش منم درست ندیدم چطوری گرفت. ولی عیب نداره شوجو.

سرخگون که گویی روح اسنیچ در او حلول کرده بود، از میان انگشتان باریک لیندا بیرون پرید. سامورایی جارویش را چرخاند تا توپ را به چنگ آورد. سرخگون با سرعت عجیبی به سینه ی دخترک برخورد کرد و میان دست هایش افتاد.
تاتسویا از گوشه ی چشم ادوارد را دید که موقعیت خوبی برای به ثمر رساندن گل داشت. نفس عمیقی کشید، توپ را بلند کرد تا برایش بفرستد و بعد... قهقهه زد.

- رز، بیا یه قل دو قل بازی کنیم!

اعضای تیم گریفندور که تا آن لحظه خنده ی کاپیتانشان را ندیده بودند، شگفت زده برجایشان خشک شدند. کاپیتان هافلپاف که گمان می کرد دخترک نقشه ای دارد، سعی کرد از او دور شود.
- خیل خب باشه... وسطی دوس داری؟

رز دهانش را باز کرد تا جواب بدهد و تاتسویا با حالت نامتعادلی توپ را به سمت او پرتاب کرد. مهاجمان هافلپاف به سمت کاپیتانشان پرواز کردند تا از این فرصتِ بادآورده استفاده کنند. رز زلر، توپ را به سینه اش چسبانده بود و به سرعت پرواز می کرد که ناگهان ایستاد:
- چه ایده ی خوبی تات! بیا بازی!

این بار نوبت بازیکنان هافلپاف بود که انگشت به دهان شوند. رز زلر ویبره زنان به سمت سامورایی پرواز کرد و توپ را به سمت او پرتاب کرد.

تماشاچیان و گزارشگر، شگفت زده این منظره را دنبال می کردند و منتظر حرکت داوران بودند؛ بلاتریکس و ادواردی که سوار بر جارو وارد زمین می شدند.

- کله پوکا! نکنه مسخره کردین مارو؟ بازی‌تونو بکنین تا دونه دونه از جارو آویزنتون نکردم تو سیاهچال!

اگر این یک موقعیت عادی بود، بازیکنان پس از خیس کردن جاروهایشان، نهایت سعی و کوششان را می کردند تا بلاتریکس را بیشتر از این عصبانی نکنند اما جو عجیبی زمین بازی را فرا گرفته بود و نگاه های برتری جویانه ی بازیکنان، جای خود را به لبخندِ ابلهانه و راحت گیرانه ای داده بود. حس و حال عجیبی بود که لحظه به لحظه بیشتر در فضا پخش می شد.

- وقت... استراحت...

هرماینی نفس نفس زنان این کلمات را به زبان آورد و درحالی که چشمانش را می مالید، بر روی زمین ایستاد:
- می دونم که می خواستیم زود بازی رو تموم کنیم و به تکالیفمون برسیم اما من می گم بیاین یکم اینجا تفریح کنیم. حالا شاید دوتا دونه گل هم زدیم و خوردیم.

ادوارد بی هدف قیچی هایش را در هوا تکان داد و لبخند زد. هاگرید و تاتسویا بر روی چمن ها دراز کشیده بودند و گوشه ای از مکالماتشان به گوش می رسید:
- خورشیدو می بینی؟ اینقد گوشنمه که می خوام بزنمش سرِ جارو بوخورمش.

زمان استراحت به پایان رسید و هر دو تیم لبخند زنان به بازی برگشتند.

- جاروتو نمی بینم نیمفا اما خیلی خوشگل به نظر می رسه.
- قابل نداره رون، خودمم درست نمی بینمش البته.

داوران سوار بر جارو تذکرات لازم را فریاد می زدند یا اینکه... همه ی تلاششان را می کردند.
- یه بار دیگه این بلاجر لعنتی بیاد تو صورتم، کروشیو می خوری، بونز!
- من؟ من چیکار کـ... مراقب باش!

لسترنج در آخرین لحظه از مقابل بلاجر کنار پرید و طلسمی روانه اش کرد.

- جالبه که به بازیکنا هیچکاری نداشتن تا الان. فکر کنم با تو کار دارن.

صدای زمزمه ی بلاجر به گوششان رسید:
- همچین موهای فرفری قشنگی کی دیده تا حالا؟ دلم می خواد تا آخر عمرم دورشون تاب بخورم. اگه دست داشتم، حسابی نازشون می کردم.

بلاتریکس باورش نمی شد چنین سخنان توهین آمیزی شنیده.
- فقط... لرد حق داره منو قشنگ خطاب کنه و به موهام دست بزنه. فقط....
- بلا...؟ چی شد؟

بلاجر دیگر با اشتیاق گفت:
- من یه بار گوشه ام خورد بهش! ولی... من که گوشه ندارم!

داور مو فرفری با عصبانیت از جا پرید و از بلاجر های نفرت انگیز فاصله گرفت. تارهای مویش جیغ کشان از او جدا می شدند و بر روی زمین افتادند. بلاتریکس نعره ای زد و برای برگرداندن موهای عزیزش پرواز کرد.

ادوارد قبل از آن که برای پیدا کردن بلاتریکس به انتهای زمین برود، نیم نگاهی به بازیکنان انداخت.

آن ها هم مثل بازیکنان کوییدیچ لباس پوشیده بودند و سوار بر جارو پرواز می کردند. توپ ها از این سو به آن سوی زمین درحال حرکت بودند. در نگاه اول، یک بازی معمولی به نظر می رسید.

اما اگر داور بونز نگاه دومی هم به آن ها می انداخت، متوجه می شد که چطور هر دو دروازه بان از حلقه های دروازه آویزان شده اند و چرخ می زنند. متوجه می شد که چطور تاتسویا شمشیرش را بیرون کشیده و به همراه رز زلر، ارنی پرنگ و هرماینی گرینجر، کورکورانه در زمین می رقصد و به در و دیوار و هر چیزی برخورد می کند.

تمام حواسِ ادوارد پیِ همکارش بود که آب شده بود و در زمین فرو رفته بود. به همین خاطر "گیاه آدم خوار" را ندید. گیاهِ آدمخواری که بدون حتی بک بار لمس کردن توپ، گوشه ای از زمین ایستاد بود و خمیازه می کشید.
خمیازه می کشید؟ دهانش را تا بیشترین حد ممکن گشوده بود و چشمانش را بسته بود، برای همین ادوارد بونزی که وارد دهانش می شد را ندید.
دیگر هیچکس ادوارد بونز را ندید.

هاگرید در حالی که بر روی جارویش خم می شد تا قاصدک هارا بچیند، رو به ماتیلدا گفت:
- شما گوشنه‌ تون نیست خانوم؟ بریم بعد بازی کیک بزنیم؟
- بریم.
- اینم قاصدک شوما!

جستجوگر گریفندور، قاصدک را به سمت همتای رقیبش گرفت. اسنیچ دقایقی بود که با التماس اطراف آن ها بال بال می زد اما کوچک ترین توجهی نصبیش نمی شد و با جمله ی " بذار دفعه ی بعدی بگیریمش" به عقب رانده می شد.
- خب... با شماره ی سه فوت کنیم؟ یک دو...

غول گریفندوری دهانش را تا جایی که می توانست گشود تا نفس بگیرد اما به جای هوا، جسمی کوچک، طلایی و عصبانی وارد دهانش شد. هاگرید بدون لحظه ای فکر کردن، اسنیچ را به سمت معده اش راهنمایی کرد.

- جستجوگر گریفندور گوی زرین رو گرفت! گریفندور برنــ...!

کوافل با خشمی که از به پایان رسیدن مسابقه و بازگشت به جعبه ی کهنه احساس می کرد، خود را به صورت گزارشگر کوبید و دندان هایش را خرد کرد. حتی زمانی که نعره ی گزارشگر در گوششان پیچید و فریاد شادی تماشاچیان گریفندوری زمین بازی را به لرزه درآورد، متوجه اتفاقی که رخ داده بود نشدند.

کاپیتان گریفندور، تیم "یه قل دو قل با کوافل" هافل و گریف را راه‌اندازی کرده بود و به قدری با در و دیوار و جایگاه تماشاچیان برخورد کرده بود که لایه ای از خون صورتش را پوشانده بود اما با توجه به این که سلول های بینایی اش با ضربات پیشین از کار افتاده بودند، تفاوتی در اصل قضیه ایجاد نشده بود.

- اینا تماشاچیای مان، تاتسویا؟ چرا اینقدر خوشحالن؟

کاپیتان گریفندور خون را از روی چهره اش پاک کرد و لبخند زد.
- بودا به ما نظر کرده هرمی چان. همه بشاش و سرحالن. بسه دیگه. بریم دمِ شومینه دراز بکشیم؟
- بریم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
“I would recognise you in total darkness, were you mute and I deaf. I would recognise you in another lifetime entirely, in different bodies, different times. And I would love you in all of this, until the very last star in the sky burnt out into oblivion
پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 6 مرداد 1397 20:34
نمایش جزئیات
آفلاین
گریف VS هافل

موضوع: کم بینا

شور و حال شرکت در مسابقات کوئییدیچ، در هر برهه ای یکی از خصوصیات مشترک شیردلان گریفیندوری بود. آنها انقدر به این ورزش علاقه داشتند و قهرمانی در این مسابقات انقدر برایشان مهم بود که اعضای تیم برای تعامل بیشتر با یکدیگر و طرح نقشه برای پیروزی، یک هفته پیش از شروع لیگ کوئیدیچ هاگوارتز دور از دیگر اعضا در کنار زمین کوئیدیچ چادر زده بودند تا در زمین مسابقه دیگر با مشکلی روبرو نشوند.

مقر تیم گریفیندور، روز قبل از مسابقه

- ما می بریم بچه ها ... فقط کافیه به خودمون باور داشته باشیم.
- خودم با همین قیچی هام نابودشون می کنم.
- بچه ها توی این کتاب نوشته که حواستون باشه که یه وقت به جای بلاجرها، یار حریف رو نزنین ... حرکت مرلین ناپسند منظور میشه و محروم تون میکنن.

در جایی که اعضای تیم گریفیندور حاضر بودند، شور و شوقی وجود داشت. در یک سمت ارشدها با انگیزه دادن به تازه واردهایی که تا به حال شرکت در یک مسابقه رسمی کوئیدیچ را تجربه نکرده بودند، انگیزه و روحیه خودباوری آنها را افزایش می دادند و در جایی دیگر نقشه هایی برای بهتر بازی کردن کشیده میشد.
همانطور که بحث کوئیدیچ داغ بود، در سمتی دیگر رون و هاگرید که مسئول پختن غذا برای دیگر اعضا بودند، مشغول گفتگو بودند.
- ببین شاگرد ... غذا های هاگوارتز خیلی چربن به درد شام قبل از مسابقه نمی خورن ... امشب سوپ پیاز باهاس بپزیم. همین الان می پری میری کوچه دیاگون یه کیسه پیاز ور می داری میاری!
- ولی هاگرید جان من باید تمرین کوئیدیچ کنم ... ناسلامتی دروازه بانم من!

هاگرید ابتدا ریش های پر پشتش را خاراند، شلوارش را بالا کشید و پس از اینکه از جایش بلند شد، زانو هایش درست روبروی سر رون قرار گرفت. رون هم که بررسی کرد که احتمال داد هاگرید در کمتر از یک ثانیه او را به راحتی له کند، بدون آنکه اجازه دهد هاگرید چیزی بگوید، با مود نظامی گفت:
- اطاعت می شود قربان!

فلش بک، تالار خصوصی هافلپاف


سخت کوشان هافلپافی نیز در زمینه علاقه به شرکت در مسابقات کوئیدیچ و همچنین توانایی بازی کردن آن، کم از گریفیندوری ها نداشتند. آنها ساعات و روزهای زیادی را از پی قهرمانی در لیگ کوئیدیچ هاگوارتز، در کنار هم به تمرین پرداخته و تیم یک دستی و متحدی را به وجود آورده بودند.
آنها باید در بازی نخست به مصاف تیم قدرتمند گریفیندور می رفتند و آنها را شکست می دادند ولی ضرب المثلی می گوید: کار هر کس نیست خرمن کوفتن ... آنان که بر این مهم واقف بودند، برای این که در حین بازی مثل تسترال در گل گیر نکنند، تمرینات سخت و طاقت فرسای بدنی نظیر " هزارو دویست دراز و نشست در یک دقیقه، دو هزار شنای سوئدی در سی ثانیه و دویدن صد متر مسیر مستقیم در نه دقیقه و شصت و دو ثانیه" را بر خود تحمیل کردند؛ به همین دلیل بود که روز پیش از مسابقه دیگر قدرتی برایشان باقی نمانده بود.

- آخ پام شکسته، دستم در رفته، دیسک کمرم اوت کرده.
- حال ندارم ویبره بزنم.
- ما نمی تونیم برنده بشیم.

آملیا که اوضاع را نامساعد می دید و به نظر خودش باید کاری می کرد، به سختی بدنش را تکان داد و با زحمت بسیار روبروی بقیه رساند و گفت:
- دوستان ... ستاره ها میگن شاید ما بدلیل ناتوانی بدنی با قدرت خودمون نتونیم برنده بشیم، ولی می تونیم با ضعیف کردن تیم مقابل پیروز بشیم.
- بد هم نمیگی.
- هیچ کسی که قدرت بیناییش ضعیف بشه، نمی تونه خوب تمرکز کنه ... چه برسه وسط بازی کوئیدیچ با اون همه فشار باشه ... فقط وایسین و تماشا کنین.

پایان فلش بک، تالار خصوصی هافلپاف

آملیا پس از چند دقیقه دیدزنی مقر گریفیندور به کمک تلسکوپش از پنجره تالار خصوصی هافلپاف، بالاخره رویش را برگرداند و چشمش را از تلسکوپ بیرون کشید؛ سپس پیش رز زلر رفت و گفت:
- رز ... من یک هفته ای میشه که تلسکوپم رو آپدیت کردم.
- خب آفرین.
- یعنی منظورم اینه که اون میتونه صدا رو هم شناسایی کنه.
- بیا این مدال مرلین تقدیم به تو.


آملیا که از بی تفاوت بودن و فکر نکردن رز به عمق قضایا خسته شده بود، به او که حالت ویبره همیشگی خود را نداشت گفت:
- آخه نادان آدم! مگه بهت نگفته بودم که اگه یکی شون بره بیرون، ما میریم نقشه رو روش اجرا میکنیم . از شانس خوب ما رون داره میره به یه جای نامعلوم.

رز به فکر فرو رفت و پس از چند دقیقه فرو رفتگی و کنکاش در ذهن خود، از افکارش بیرون پرید و گفت:
- آهان ... یادم نیومد.

سپس آملیا در حالی که از بد بختی تیم شان می نالید، به سرعت مشغول توضیح دوباره نقشه به رز شد.

کوچه دیاگون

در کوچه دیاگون و زیر آفتاب داغ و پس گردان سوزان آن، رون ویزلی در حالی که از این که هیچکس دیواری کوتاه تر از او پیدا نمی کند می نالید، کیسه ای بزگ و مملو از پیاز را کشان کشان حمل می کرد و به دنبال راه خروج بود.
او همانطور که به مغازه های عجیب و غریب تر از آدم های موجود در دیاگون نگاه می کرد، متوجه صدای پیر و آشنایی شد و پیش از این که بخواهد به اطرافش نگاه کند، متوجه حضور دستی روی شانه اش شد.
- چطوری پسرم؟

آری. شخص مذکور رز زلر بود. او که با معجون مرکب پیچیده، ظاهر خود را به آلبوس دامبلدور تغییر داده بود، با حمایت آملیا از چند متر عقب تر، برای اجرای نقشه شان به سمت رون آمده بود.
- پپروف ... سلام عرض شد ...

رز که حرکات مورد استفاده دامبلدور را از بر بود، دستی به ریشش کشید و پس از آنکه عینکش را روی چشمانش تنظیم کرد، گفت:
- اون کیسه بزرگ چیه داری حمل می کنی؟

رون که یک ساعتی میشد منتظر یک موقعیت بود تا هر چه دلش از آن پر بود را به یک نفر بگوید، از فرصت استفاده کرد و گفت:
- ببین پروف جان ... این هم تیمی هام منو مسخره گیر آوردن ... من ناسلامتی دروازه بان تیم کوئیدیچم ... فردا باید از سه تا بابا لنگ دراز دفاع کنم ...

ساعتی بعد

- که اینطور پسرم ... من به این مسائل کاری ندارم ولی یه چیزی واسه تیم تون دارم ... باعث میشه انرژی تون چند برابر بشه ... اونطوری اصلا خسته نمی شین وسط بازی.

و سپس بسته برتی باتزی را که نوشته روی جلدش نوشته شده بود: " بینایی را ضعیف و مغز را مختل می کند، اثر پس از دوازده ساعت نمایان می شود ... مخصوص شوخی! " که البته آملیا از قبل آن را لاک گرفته بود، از جیب ردایش در آورد و به رون نشان داد.
- اینست!

چهره رون درهم رفت. چنین رفتاری از دامبلدور به دور بود. آیا واقعا منظور او دوپینگ بود؟ به هر حال پرسش سوال خالی از لطف نبود.
- پروف؟! این دوپینگ محسوب نمیشه آیا؟
- نه ... بابا دوپینگ چیه ... اینا همش حرفه ... اگه اینطوری باشه که باید کاپ قهرمانی رو از فرانسه بگیرن! آخه چطور یه بازیکن میتونه تو فینال جام جهانی با اون فشار و خستگی بعد از گل زدن، حرکات موزون انجام بده؟!

رون که دید حرف دامبلدور منطقی است، بدون وقفه بسته برتی باتز را از او گرفت و به سمت مقر تیم گریفیندور حرکت کرد.

دقیقه ای بعد و پس از اینکه رز دامبلدورنما متوجه شد رون به حد کافی دور شده است، به چند متر عقب تر و نزد آملیا رفت.
- حال کردی چطور اون بسته رو بهش دادم؟
- عالی بود ... دوازده ساعت بعد از خوردن، تاثیرش مشاهده میشه ... یعنی درست وسط بازی کوئیدیچ اونا بینایی شون به پایین ترین حد ممکن میرسه ... توپ ها رو نمی بینن، گیج میزنن و دیوونه بازی درمیارن ... بعدش ما از کم بینایی اونا استفاده می کنیم و جشنواره گل به راه میندازیم ... لیندا هم بدون وجود هاگریدی که بخواد برای گرفتن اسنیچ مزاحمش بشه، ما رو برنده میکنه.

ساعتی بعد

- هاگرید ... اینم از پیاز ... حالا می تونم برم استراحت کنم؟

هاگرید سرش را برگرداند، ریشش را خاراند و پس از اینکه گونی پیاز را از رون گرفت، گفت:
- من دارم میرم استراحت کنم ... تو هم می گیری این سوپ رو میپزی ... این گونی رو میذارم کنار دیگ، همون جا یه ذره لوبیا هم هست، اضافه کن به سوپ ... آبلیمو یادت نره بزنی!

رون که میخواست زمین را گاز بگیرد، یکدفعه یاد برتی باتز افتاد، بعد چشمش به لوبیا افتاد، بین این دو
رابطه ای مشاهده کرد و بعد تصمیم گرفت که به جای لوبیا، برتی باتز در سوپ بپزد.

نه ساعت پس از صرف سوپ، زمین کوئیدیچ

بازیکنان آماده تیم گریفیندور و یاران خسته تیم هافلپاف، روی جاروهایشان نشسته و منتظر آغاز مسابقه بودند. چند ثانیه بیشتر نگذشت که بازی با سوت داور شروع نشد، بلکه با صدای نعره تسترالی که در گوشه زمین حاضر بود، اولین بازی لیگ کوئیدیچ امسال هاگوارتز از سر گرفته شد.

- با عرض سلام و ادب و احترام خدمت شما بینندگان عزیز و ارجمند، دوستداران ورزش زیبا و پر هیاهوی کوئیدیچ. از اونجایی که دوستانم در پخش درباره ترکیب باهاتون صحبت کردن من سریع می پردازم به گزارش این بازی ... البته بهتره درمورد تکنولوژی VAR که برای اولین بار در تاریخ امروز داره مورد استفاده قرار می گیره صحبت کنم ... تعداد بیست و چهار دوربین در سرتاسر زمین بازی نصب شده ...

ده دقیقه بعد

- این تکنولوژی رو دانشمندان کشور ...

تماشاگران:
- د بازی رو گزارش کن دیگه!

پنج دقیقه بعد


- در زمین، یه بازی زیبا و پر هیاهو و مهیج رو شاهد نیستیم ... مدافعین بلاجرها رو نمی زنن، مهاجمین کوافل ها رو شوت نمی کنن، دروازه بان ها از بابالنگ دراز ها دفاع نمی کنن، جستجو گرها اسنیچ ها رو دنبال نمی کنن ... چونکه توپ ها انقدر با قدرت زیاد به بالا پرتاب شده بودند که هنوز برنگشتن ... آهان بالاخره به زمین بازی رسیدن ... رز زلر تلاشی برای قاپیدن کوافل نمیکنه و اون راحت به هرماینی میرسه، اون بدون وقفه مثل سری بازی های تخیلی PES از وسط زمین شوت میکنه و گللللل برای گریفیندور ...

بازی سختی برای تیم گریفیندور به نظر نمی رسید. آنها از لحاظ قدرت بدنی، تکنیک و بازی گروهی بسیار قوی تر از تیم خسته و بی جان هافلپاف بودند. گرچه تازه اول بازی بود و آنها نمی دانستند که چه سرنوشتی در انتظارشان است.

سه ربع بعد

رون ویزلی بسیار مضطرب بود. او از درستی کاری که انجام داده بود، اطمینان نداشت ولی به هر حال علی رغم حرکات مضطربانه اش، به خوبی توانسته بود از دروازه ها دفاع کند.

- رون ویزلی با ترس و لرز یه پرتاب بلند و بیرانوند وارانه به وسط زمین میکنه، ادوارد و آملیا برای گرفتن توپ بدنشون رو مثل مستر فنتستیک کش میدن ... آملیا دستاش و ادوارد قیچی هاش رو بلند میکنه و حال می بینیم که قیچی های ادوراد، نصف مو های آملیا رو می تراشن ... این حرکت باید خطا منظور شه ولی داور به گوش چپش هم نمی گیره ...

تماشاگران هافلپافی:
- توهیییییییین!

تمشاگران گریفیندوری:
- شیر سماور، ماشاالله داور!

آملیا در حالی که خونش به جوش آمده بود و مو های دوست داشتنی اش نگاه می کرد، دندان هایش را به هم فشرد و گفت:
- نوبت ما هم میشه!

یک ساعت بعد

- توپ طبق دیگر لحظات بازی در اختیار تیم گریفیندور قرار داره ... اونا مقتدرانه 70 بر 10 پیشن و میرن تا گل بعدی رو هم به ثمر برسونن و بله ... چه گل زیبایی از طرف این سامورایی! و در سمت دیگه زمین هاگرید بدون توجه به اسنیچ در حال پلکیدنه، حالا گیاه آدمخوار جلوش میاد ... به هم نزدیکتر میشن ... و حالا در یک حرکت شگفت آورهاگرید دهنش رو باز می کنه و در یک ثانیه گیاه آدمخوار رو می بلعه ... اینبار دیگه ماجرا جدیه و داور سراغ VAR میره.

سه ربع بعد

- بله ... عقیده داور اینه که هاگرید گیاه آدمخوار رو نخورده، بلکه گیاه آدمخوار توسط هاگرید خورده شه ... اون اعتقاد داره که این دو تا خیلی با هم فرق دارن ... سه تا دبیر ادبیات سکته میکنن ... به هر حاال بازی بدون گرفته شدن خطا برای هافلپاف ادامه پیدا میکنه ...

تماشاگران هافلپاف:
- چیزی فراتر از توهین!

یک ربع بعد

دوازده ساعت از خوردن برتی باتزی که عوارض کم بینایی و مختل شدن مغز را داشت، توسط گریفیندوری ها گذشته بود. آنها با اقتدار جلو بودند ولی ناگهان حس سر درد و سرگیجه بدی پیدا کردند، آب دهان شان خشک شد و دقت بینایی شان کاهش یافت. بعضی چیز ها را نمی دیدند، بعضی ها را دو تایی و تعدادی دیگر را شکلی دیگر می دیدند. آنان نمی توانستند زمین بازی را ترک کنند. چیزی که حس می کردند شبیه هم بود، از این رو واکنش یکسانی نیز نشان دادند.
- آخ ... چرا همچین میشم من؟! الان که حالم خوب بود ... ولی نباید چیزی به بقیه بگم، من به سختی به بازی کردن ادامه میدم ... برای گریفیندور!

دقایقی بعد


چند دقیقه ای میشد که کوافل و همچنین نبض بازی در اختیار هافلپاف بود و آنها پشت سر هم گلی به ثمر می رسانند ولی هنوز هم فاصله زیادی با امتیاز تیم گریفیندور داشتند.
در سمت دیگر، اختلال در بخش بینایی تاثیرات نامطلوبی بر ذهن گریفیندوری ها گذاشته بود. مدافعین به جای بلاجرها به بازیکنان حریف ضربه می زدند و مدام پنالتی می دادند ... مهاجمین کوافل را به سمت سایه بابالنگ دراز ها شوت می کردند ... دروازه بان که اصلا در حال و هوای خودش و جستجوگری هم قبل رویت نبود.

یک ساعت بعد


- و بله ... هافلپاف یه گل دیگه هم میزنه و دو تیم در امتیاز 1200 برابر میشن ... و حالا اینجا رو باش ... هاگرید بالاخره دیده شد و بعد از یک ساعت داره خود نمایی میکنه ... و حالا سر و کله اسنیچ هم پیدا میشه ... روبیوس هاگرید و لیندا چادسلی به سرعت دارن سراغ اسنیچ میرن ... برخلاف دیگر اعضای تیم گریفیندور، هاگرید از انرژی و قدرت خوبی برخورداره ... در سمت دیگه سوجی به اشتباه با چماق داور رو میزنه ... اون سمت هاگرید از فرصت استفاده میکنه و با یک ضربه شکم، لیندا رو دور می کنه و اسنیچ رو بدست میاره ... گریفیندور برنده این بازی پر حاشیه و غیرعادی میشه!

آری ... گریفیندور در نهایت با گرفته شدن اسنیچ توسط هاگرید برنده شد. راستی ... چیزی را فراموش کردم به شما بگویم ... هاگرید از لوبیا متنفر است و همیشه آنرا از ظرف خود جدا می کند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1397/5/6 20:48:34
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1397/5/6 20:49:59
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1397/5/6 22:10:28
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1397/5/6 22:12:41


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 6 مرداد 1397 18:54
نمایش جزئیات
آفلاین
گریفندر***هافلپاف
موضوع: کم بینا

یه هفته قبل از شروع مسابقه:

_ ببین هکتور مطمئنی این معجون درست کار می کنه؟

هکتور ملاقه‌ی آغشته به مایع ای قرمز رنگ را بالا گرفت و پرسید:
- به معجون های من شک داری؟

تانکس مثل هر آدم عاقل دیگری واقعا شک داشت. این را همه می‌دانستند که هکتور تو عمرش یک معجون درست حسابی تحویل نداده ولی تانکس چاره‌ای جز استفاده از معجون او نداشت.

هکتور بطری نسبتا بزرگی را پر از همان معجون قرمز رنگ را به دست تانکس داد.
- اینا خون نیستن که؟
-

ده دقیقه قبل از شروع بازی:

رز چوب جادویش را به تخته زد و برای بار صدم وظیفه‌ی هرکدام را یاآوری کرد. تانکس از ساعت پنج صبح که برای دوره‌ی استراتژی‌هایشان به رختکن آمده بودند، دنبال چند دقیقه‌ی ناقابل برای سرکشیدن معجون هکتور بود که تا حالا گیرش نیامده بود.

- می‌شه من برم دستشویی؟
- نه!

کاپیتان تیم تهدید کنان چوب دستی اش را به تخته زد. رز به هیچ عنوان اجازه نمی‌داد از اتاق خارج شود ولی وقتش داشت تمام می‌شد.
یواشکی بطری را از جیب ردای کوییدیچش خارج کرد. معجون همچنان قل می‌زد که به نظر عجیب می‌آمد. شاید بهتر بود معجون را استفاده نمی‌کرد.
ولی نه! این همه دردسر پیدا کردن هکتور و نمونه‌ی آزمایشگاهی شدنش را به جان نخریده بود که لحظه‌ی آخر بیخیال شود.

برای چند ثانیه زیر میز رفت و بطری را سر کشید. هنوز معجون از گلویش پایین نرفته بود که سوزش زیادی را در چشمش حس کرد.

_ آخ!
-شده چی‌ ؟

تانکس همان طور که چشمانش را فشار می‌داد، گفت:
- احساس می‌کنم چشمام دارن آب می‌رن!

رز جلو آمد و دست تانکس را از صورتش کنار زد و دقیق چشم هایش را بررسی کرد.
- نچ! نداره هیچ مشکلی.

با صدای سوت داور، اعضای دو تیم پشت سر کاپیتانشان از رخت کنشان بیرون آمدند.
اعضای هر گروه تیم خود را تشویق و تیم مقابل را هوو می‌کردند. گزارشگر سریع بازیکنان را معرفی می‌کرد.
نوبت به اعضای هافلپاف که رسید، رز علامت داد لبخند بزنند ولی با این سردردی که نیمفادورا داشت لبخند زدن برایش غیرممکن بود.

- کاپیتان ها باهم دست بدن و بازی رو شروع کنن.

رز و تاتسویا با هم دست دادند. دختر سامورایی جوری به رز نگاه کرد که انگار می خواهد یک مشت در صورت او بخواباند. دختر ویبره زن هم شدت ویبره‌اش را در تلافی بالا برد.

تانکس وضعیت خوبی نداشت. هنوز بالا نیامده دچار سرگیجه شده بود و می‌ترسید به زمین بخورد. به زحمت تا یک متر جلویش را می‌دید.
هنوز اعضای دیگر تیم متوجه حال بد او نشده بودند که صدای فریاد گزارش گر به هوا رفت:
_ گللللل...گل برای گریفندور!

بازی بدون نیفادورا در جریان بود. گریفندور سه گل دیگر زد که به لطف رز و ارنی جبران شد.بعد از آنکه گیاه آدمخوار با دندان های تیزش قیچی‌های ادوارد را گیر کشیده، توپ دوباره دست هافلپاف افتاد و ارنی با رز با پاسکاری برای به ثمر رساندن گل سوم جلو می‌رفتند.

_ هافلپاف موفق نشد گل بزنه. سوجی خیلی خوب دفاع کرد! کمبود دفاع در تیم هافلپاف حس می‌شه. مثل اینکه مدافعشون حال خوبی نداره.

بلاجر از سمت تاتسویا به سرعت به سمت تانکس می‌آمد و تا زمانی که دیر نشده بود، نیمفادورا آن را ندید. دیگر وقت جاخالی دادن نداشت.
آملیا به کمک تسکوپش جلوی پایین افتادن او از روی جارویش را گرفت.
رز از رو به رویش فریاد کشید:
_ دیوونه شدی نیمفادورا آیا؟ دادم دستت اون چماق رو که کنی دفاع از خودت و توپه. نه اینکه بشکونی یه جات رو!

بینی‌اش! بینی خوشگل و زیبایش. احتمالا الان از اسنیپ هم بدتر شده بود!

- بازی ادامه پیدا می‌کنه. دوباره تاسویا با توپ به سمت دروازه می‌ره ولی این آملیا هس که تلسکوپش رو می‌کوبه تو سر مهاجم و کاپیتان حریف.
توپ رفته تو زمین گریفندور...گیاه آدم خوار رو می بینین که با ریشه‌هاش توپ رو پرت می‌کنه و بعله! گل تساوی برای هافلپاف.

صدای شادی از سمت نیمکت هافلپاف به گوش رسید. رز برگشت و برایشان ویبره‌ای زد و بعد سرخگون را به ارنی پاس داد. هرمیون موفق شد سرخگون را در هوا و پیش از رسیدن به ارنی بگیرد و آن را به سمت دروازه پرتاب کند.

- نیمفا بگیرش!

بلاجری از سمت برتی باتز به طرفش می‌رفت تا سرخگون پرتابی هرمیون بتواند از سد دفاعی هافلپاف رد شود.
نیمفادورا چوبش را جلویش تکان داد ولی به هر حال بلاجر به او برخورد کرد و تعادلش را بهم زد. چشم‌هایش حتی ضعیف تر شده بودند. دیگر حتی جارویش را هم خوب نمی‌دید.
بلاجر بعدی که به سمتش آمد کار را یکسره کرد.
وسط زمین و هوا بود که قسم خورد دیگر هیچ وقت و هیچ وقت حتی اگر در یک قدمی مرگ هم بود به هکتور و معجون هایش اعتماد نکند.

دقایقی بعد کنار پرفسور اسپوارت و هم تیمی هایش به هوش آمد. با اینکه خیلی به او نزدیک بودند اما به سختی می‌دیدشان.

- چیه اسمت؟

رز با ویبره‌ای از سر نگرانی این سوال را پرسید. وقتی تانکس درست جواب داد خیالش راحت شد که حداقل به سرش آسیبی نرسیده ولی مشخص بود مشکل بینایی دارد.

بلاخره تانکس به کمک گرفتنش از هکتور و خوردن معجونی برای افزایش قدرت بینایی اعتراف کرد.

- دارم من هنوز یکم معجون شانس از کلاس قبلیم. نمی‌بینی ولی حداقل نمی‌خوره هیچ بازدارنده‌ای بت.

تانکس با شک و تردید معجون را خورد. بلاخره رز هم دست کمی از هکتور نداشت.

- حال بازیکن هافلپاف بهتر به نظر می‌آد. بازی گرنجر با پرتاب سرخگون شروع می‌کند. مدافعان گرفندور پشت سرهم بازدارنده به نیمفادورا پرتاب می‌کنند ولی او به خوبی جاخالی می‌ده. معلوم نیست توی این چند دقیقه با این دختر چه کردند!

آملیا از ارنی که با سرخگون به سمت دروازه می‌رفت دفاع می‌کرد و ماتیلدا سرسختانه به دنبال گوی زرین بود تا مطابق حرف رز هرچه سریعتر بازی را تمام کنند.

- کاپیتان گریفندور با بازدارنده‌ای که تانکس فرستاد برخورد می‌کنه.
رفت و خورد به تاتسویا کاپیتان گریفندور. نگاه خشمگینی به تانکس داره!

در این بین رز از فرصت استفاده کرد و سرخگون را از دست هرمیون بیرون کشید. پیچ در پیچ از بین مدافعان با کمک ماتلیدا گذشت.
رون ویزلی، دروازه بان گریفندر رنگ از رخش پریده بود.

رز وقت را تلف نکرد و با تمام توان توپ را به سمت دروازه ی وسطی پرت کرد. سرخگون از کنار انگشتان ویزلی گذشت و وارد دروازه شد.
فریاد هافلپافی ها ورزشگاه را پر کرد.
حالا هافلپاف برای باری دیگر جلو بود.

- ماتیلدا سعی می‌کند از هاگرید جلو بزند که کار سختیه. مثل اینکه هر دو گوی زرین را مشاهده‌ کردن!

ماتیلدا روی جارویش بیشتر خم شد و سرعتش را بیشتر کرد.
در همان لحظه آملیا با استفاده از تلسکوپش توپ بازدارنده ای را به سمت هاگرید راند.
تلسکوپ که نشونه گیری دقیقی داشت توپ را درست به جاروی هاگرید زد. اگر هاگرید، هاگرید نبود حتما از روی جارو می‌اقتاد ولی انداختن یک نیمه غول با یک بازدارنده ممکن نیست.
مگر آنکه معجون شانس خورده باشید! نیمفادورا چماغش را تکان داد و چند دقیقه‌ی بعد انگشتان ماتیلدا دور گوی زرین گره گره خورده بودند.

-اگه جرئت داری وایسا نیمفادورا!
تاتسویا، دختر سامورایی دنبالش بود تا ضربه ای که با بازدارنده بهش زده بود را با کاتانایش جبران کند.

( پ.ن: نمیدونم چرا اما من نمیتوانم تیتر هایم را بولد کنم. لطفا به بزرگی خودتان ببخشید)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1397/5/6 19:00:13
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 6 مرداد 1397 14:47
نمایش جزئیات
آفلاین
گریفیندور vs هافلپاف

موضوع: سرقت دروازه


-دروازه کو؟! همین الان پشتم بود.

ماتیلدا سرش را برگرداند و به پشت لیندا نگاه کرد، اما جز پرنده ای در حال پرواز، چیزی ندید. همه‌ی طرفداران گریفندور را زیر نظر گرفت تا مطمئن شود کسی از آنها طلسمی نمی‌خوانند. اما هیچ کدامشان چوب دستی با خود نداشتند. نگاه خود را به هوادار های هافلپاف برگرداند. دهنشان به طور عجیبی باز مانده بود.

حتی از آن فاصله، ماتیلدا می‌دید که آب دهان سدریک دیگوری سرازیر شده است و روی سر هلگا می‌ریزد.
توجه اش را معطوف به تیمش کرد. فقط رز بود که حرکت می‌کرد و شدیدتر از قبل ویبره می‌رفت. آملیا دو زانو روی جارویش نشسته بود و سعی داشت با عالم ستارگان ارتباط برقرار کند و خبری بگیرد.
و ارنی، با چماغ قرضی آملیا مگس‌های اطرافش را به قتل می‌رساند.

- کروشیو!
- اهم اهم...توجه کنید!

ادوارد بونز، داور بازی پس از بردن میکروفون گزارشگر از بلاتریکس، در چند جمله‌ی کوتاه توضیح داد که دروازه‌ها به طرز ناگهانی و غیر منتظره‌ای ناپدید شدند .
کنارش بلاتریکس دست به سینه به بونز چشم غره می‌رفت و برای پس گرفتن میکروفون نقشه می‌کشید.

- اونجاست!

ماتیلدا چشمش به چیزی طلایی وسط زمین گریفندور افتاد، گوی طلایی را پیدا کرده بود!
همان لحظه صدای بلاتریکس در بلندگوهای دور زمین پیچید. بلاخره دستش به میکروفون رسیده بود.

- چرامی‌خوری اینقدر وول ؟ برداشتی از کلاسم معجون ویبره رو ؟
- نه! من... خب...یعنی آره...نه یعنی برنداشتم ولی...

رز با شک به ماتیلدا نگاه کرد اما او با نگاه به رز فهماند که بعدا برایش توضیح می‌دهد. چون اگر نمی‌گفت، دیگر خودش را در این دنیا نمی‌دید.
به سرعت از آن فکر گذشت. باید به توپ می‌رسید. دنبال راهی بود تا بدون آنکه توجه بقیه را جلب کند و قصد خود برای گرفتن گوی زرین و بردن بازی با تقلب را آشکار سازد، به توپ دست یابد.
- یه دور الکی دور زمین بچرخم و بعد از پشت هرمیون برسم به توپ. اون وقت می‌تونم بذارمش تو جیبم تا وقتی بازی دوباره شروع شه.

نقشه‌ی راحتی بود و ارزش امتحان کردن را داشت. از کنار لیندا رد شد و یک آدامس بادکنکی صورتی هم از دستش برداشت.
قسمت سخت نقشه‌اش رد شدن از سد هرمیون بود که با قایم شدن پشت هاگرید این مرحله را رد کرد. دور جایی که قبلا دروازه‌ی گریفندور بود دور زد و آدامس جویده شده را به موهای رون چسباند.
نیم متری گوی بود که صدای هرمیون را شنید:

- جایی میرفتی؟

هول شد. هرمیون از کجا فهمیده بود؟ فکر می‌کرد او را پشت سر گذاشته ولی هرمیون غول مرحله‌ی آخر بود.

- جایی که نه...همین طوری پرواز می‌کردم.هوا خیلی گرمه نه؟

هرمیون با ابروهای بالا رفته به ماتلیدا نگاه کرد. هر دو کنار توپ دست به سینه و رو به روی هم ایستادند. هیچ یک نمی‌خواست دیگری را با برگ برنده‌ تنها بگذارد.
- آره خیلی.
- خیلی خیلی.
- خیلی!

گوی زرین دوست نداشت یک جا بماند. تا همان موقع هم زیادی ساکن مانده بود. دو دختر به قدری سرگرم چشم غره رفتن به همدیگر بودند که متوجه رفتن گوی نشدند.
- ببین چیکار کردی! گم شد دوباره.
- من؟ تقصیر من چیه؟
- تو حواس منو پرت کردی و باعث شدی گوی رو گم کنم.
-خودت گمش کردی چرا به من گیر می‌دی؟ تازه شم منم گوی رو گم کردم.
- تو حتی جست‌وجوگر هم نیستی! هاگرید باید مواظب گوی باشه!

هاگرید دورتر از هر دوی آنها برای کالن کریوی مدل عکاسی شده بود.
- بسه!

این صدایی مثل صدای ادوارد بود. آن صدا آنقدر تأثیر گذار بود که هرمیون و ماتیلدا با چخط و نشان کشیدن برای هم، فاصله گرفتند.
ماتیلدا پشتش را به هرمیون کرد و رویش را به سمت صدای ادوارد و خود ادوارد برگرداند. تمام شجاعتش را روی هم گذاشت تا توانست چشم غره‌ی دیگری به بونز برود.

با اینکه او هم مثل خودش، محفلی بود، اما از او به شدت می‌ترسید و خودش هم نمی‌دانست چرا. ادوارد به چشم غره ی ماتیلدا توجهی نکرد و به حرف خود ادامه داد:
- ما یه تصمیم خاص گرفتیم!

همه با استرس به ادوارد خیره شده بودند. اگر بازی را کنسل می‌کردند، به نفع هافلپاف تمام می‌شد. ماتیلدا تازه فهمیده بود که بیست به ده، جلو هستند. اما ادوارد چیزی گفت که حتی در کابوس‌های ماتیلدا هم جایی نداشت.

- من با هوش ریونی‌ام به این نتیجه رسیدم که دایره ها رو فرضی بذاریم. یعنی من یه جا رو مشخص می کنم با دست، شما هم باید یادتون بمونه!

گریفیندوری ها از خوشحالی، می‌خندیدند و به هم دیگر دست می دادند. مثل اینکه می‌گفتند:« خسته نباشی! ما بازی رو صد به بیست، می‌بریم.»
اما هافلپافی ها حالشان بدتر شد. همه ویبره می‌رفتند و رز، بیشتر از همه می‌لرزید. آملیا اعتراض کرد:

- یعنی چی؟! نمیشه. ستاره‌ها مطمئنن که گریفندوری‌ها تقلب می‌کنن. دیگه چه فرصتی بهتر از این؟

لیندا هم با سر تایید کرد.
- راست می‌گه. این دیگه چه جور تصمیم گیری ایه؟ نکنه هوس تلسکوپ آملیا رو کردین؟

ادوارد با وحشت به تلسکوپ نگاه کرد. احتمالا تا مدت‌ها پس از پایان بازی باید مواظب آن می‌بود که به طور ناگهانی و یا از قصد، به کله‌ی سرشار از هوشش نخورد. اما ماتیلدا، با گفتن جمله‌ای، بر تنش غلبه کرد و باعث شد سر و صداها بخوابند.
- هافلپاف وقت استراحت می‌خواد!

ادوارد هنوز هم حواسش به تلسکوپ بود، اما با حرکت سر موافقتش را اعلام کرد.

همه ی گریفیندوری ها با خوشحالی از زمین بیرون رفتند و چند نفر هم به ماتیلدا چشمک زدند، که یعنی موفق باشید و با شتاب، به سمت زمین حرکت کردند.
ماتیلدا سرش را برای اعضای هافلپاف تکان داد. البته این کار رز بود که به بقیه قوت قلب بدهد ولی از آنجا که رز خیلی گیج و منگ بود، ماتیلدا تصمیم گرفت که خودش اینکار را انجام دهد. بالاخره هافلپافی ها دور هم جمع شدند و حلقه ی زردی را در آسمان تشکیل دادند.

- بچه ها، اصلا نگران بازی نباشین. می دونم که اونا صد در صد با تقلب گل میزنن. اما شما نباید روحیتونو از دست بدین.

لیندا با عصبانیت گفت:
- من که نمی تونم هی به پشتم نگاه کنم و ببینم که دایره ی فرضی کجاست! ممکنه که بیرون از دایره باشه و من برم بگیرم یا ممکنه تو دایره باشه و من فکر کنم اوته.
- عیبی نداره، ما دو تا دفاع داریم. از اونجا که آملیا با تلسکوپش می‌تونه بیشتر دفع کنه، تانکس غیر از دفاع کردنش، می تونه موقعیت دروازه رو بهت بگه. البته برای اینکه لیندا قاطی نکنه، نیمفادورا باید موقعی که اونا توپو از ما گرفتن، به لیندا بگه.

آملیا نگاهی به آسمان و دوستان ناپیدایش کرد و گفت:
- اما ستاره‌ها گفتن اونا خیلی گل می‌زنن.
- ما جلوییم، دفاع و حمله و خصوصا، دروازبان خوبی داریم. می‌تونین رو من حساب کنین. اما از اونجایی که هاگرید هیکلش سه برابر منه، تقریبا غیرممکنه که بتونه توپی به اون کوچکی رو بگیره.
- گذاشتم من گیاه رو که بخوره این مهاجم هایی که هوس می‌کنن بگیرن ازش توپش رو ولی می‌تونه هم که بخوره خود توپ ها رو!

رز تازه به نقش کاپیتانی‌اش برگشته بود که صدای بلاتریکس خبر از تمام شدن وقت استارحتشان می‌داد.
همه به دیگه نگاه کردند و با یک نگاه لرزان و پر استرس، به هم دیگر، انرژی مثبت دادند. بازی شروع شده بود و همگی حتی رودولفی که از ابتدای بازی یکبار پرسید«چیشده؟!» و حتی منتظر جواب هم نماند، مصمم بودند که بازی را به نفع خود تمام کنند.

ماتیلدا از بقیه فاصله گرفت و به هاگریدی که با سرعت به بالا می آمد، چشم دوخت. وقتی همه در جای خود حاضر شدند، داور سوت را زد و بازی شروع شد. ماتیلدا بدون توجه به بقیه، چه هافلی و چه گریفی، البته به غیر از هاگرید، سریع به طرف گوی زرین رفت.

صدای بلندگو که مدام بلند و آرام می‌شد، تنها منبع خبری ماتیلدا از کل بازی بود.
- رز جلو میره اما سوجی سرخگون می‌گیره، نه... یه لحظه صبر کن... سوجی توپ از دست می‌ده. رز پاس به عقب می‌ده. عجب اشتباهی. به وضوح، هافلپافی ها روحیه‌ی خودشون رو از دست دادن، اما تنها چهره‌ی خندان بین اونا، ماتیلدا استیونزه که داره با هاگرید برخورد می‌کنه!

ماتیلدا از گزارش فهمید که هاگرید به سمتش می‌آید. اگر شانس نمی‌آورد و به موقع جاخالی نمی‌داد الان دو بعدی شده بود.
از سمت پایین به طرف راست هاگرید رفت. فهمید که باید هاگرید را مدتی سرگرم کند که حواسش پرت بشود. یعنی برای مدت کوتاهی دور زمین بچرخاند...

- گللللل!

صدای هواداران گریفی شنیده شد که یعنی بازی مساوی شده.
- تو دروازه نبود!
- لیندا! من که بهت گفتم حلقه سه وجب باهات فاصله داره!
- تقصیر من ننداز!

حالا دیگر ماتیلدا هم لبخند نمی زد. تقریبا سی دقیقه گذشته بود اما برای هافلپافی ها یک سال به نظر می‌رسید. او می‌دانست که هفت تا گل دیگر خورده بودند که یعنی گریفدوری‌ها هشتاد به ده، جلو بودند.
هرگلی که داخل دروازه می‌رفت با اعتراض و داد هافلپافی‌ها و تشویق گرینفدوری‌ها همراه بود. بازی واقعا به نفع آنها پیش نمی‌رفت. تیم حریف حداکثر استفاده از دروازه‌های ناپیدا را می‌کردند اما آنها بهم ریخته و در شک تر از این بودند که بتوانند درست بازی کنند و مانند رقیبشان گل بزنند.

- یه گورکن اون پایینه!

گزارشگر این جمله را بار هیجان تکرار کرد. ماتیلدا داشت می‌مرد که پایین را نگاه کند و بفهمد چه خبر شده ولی نمی توانست ریسک چشم برداشتن از هاگرید و از دست دادن حتی یک لحظه برای پیدا کردن گوی زرین را بکند.

اعضای گریفیندور اما خیالشان از بابت بردن راحت بود. حتی رون و هرمیون به خودش جرئت داده و به زمین نزدیک شدند.
کسی این بین حواسش به یک گل کوچک و معصومی سرخگون خوار نبود. گل جلوی دروازه ایستاد و لبانش را لیسید. دهانش را باز کرد و بالا آورد. هرچه سرخگون از ابتدای بازی خورده بود را روی مثلا دروازه‌ی گریفیندور بالا آورد.

شانس به تیم هافلپاف رو کرده بود. آن بالا ماتیلدا هم موفق شد گوی کوچک را جلوی چشم های هاگرید بگیرد و برای تیمش امتیاز آورد.

چند ثانیه بعد از سوت اتمام بازی داور، هافلپافی‌ها در شک بودند اما چیزی نگذشت که متوجه جریان شدند. صدای فریادشان زمین بازی را پر کرد و خیلی اتفاقی درحینی که داشتند به ماتلیدا ابراز علاقه می‌کردند، دنده‌هایش را شکستند که البته مشکل ماتیلدا و خانم پامفری محسوب می‌شد.

این خوش شانسی هافلپافی ها اما دوامی نداشت.
ادوارد که از ابتدای بازی می‌رفت و می‌آمد و خبر می‌داد، بار دیگر با تصمیم هوشمندانه‌ی جدیدی به طرفشان پرواز کرد.
- من تصمیمی گرفتم که گریفندور برنده‌ی این دیدار باشه.
- ببخشید؟!
- وقتی یه گورکن اومد تو زمین، ما مطمئنیم که شما بهش دستور دادین که دروازه ها رو ببره تو زمین.
- می‌گین یعنی ما فرستادیم اونو؟
- علامت گورکن برای...
- اگه می‌کرد این علیرضا به حرف من گوش کنه نمی‌ریخت کل تالار رو بهم! رز ویزلی رو هم نمی‌کرد اینقدر اذیت، اگه بلد بودیم که بدیم بش دستور.

ادوارد با علیرضا آشنا نبود. البته خود هافلپافی‌ها هم نبودند. رز هم چیز زیادی نمی‌دانست؛ فقط در همین حد که گورکن هست و اسمش علیرضاست. ولی داورها قصد نداشتند این را قبول کنند.

- تصمیم گرفته شده و نمیتونیم تغییری درونش ایجاد کنیم. گریفیندوری ها بهتون تبریک می‌گم.
- گوشنمه!
- منم همینطور

دوتا موجود گشنه حتی وقتی از یک جنس نباشند هم حرف همدیگر را می‌فهمند. گیاه آدم خوار
تیمش را تنها گذاشت و دنبال هاگرید راه افتاد تا چیزی برای خوردن پیدا کند

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماتیلدا استیونز در 1397/5/6 19:02:45
ویرایش شده توسط ماتیلدا استیونز در 1397/5/6 19:08:44
Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me

پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 5 مرداد 1397 23:55
نمایش جزئیات
آفلاین
هافل Vs گریف


سوژه: کم بینا



- دیروز داشتم لباس داوریمو آماده میکردم؛ کل روز رو روی پولکای دویست گالیونیم وقت گذاشتم، یه بسته دیگه هم سفارش دادم و خلاصه که من خیلی پولدارم! گفته بودم تیم بدون من هیچه؟

بار اول نبود که دورا پز مال و اموال و لباس های شیکش رو به بچه ها می داد؛ حالا که داور شده بود هم خیلی خودش رو بالا میدونست و چپ و راست به پرو بال بچه های تیم میزد. تقریبا می شد گفت برد یا باخت هافلپاف، اصلا واسش مهم نبود، چون خودش توی تیم نبود.

- تموم شد حرفت؟
- ام... آره!
- خب تمرین بریم بروبچز!

همه با جیغ و داد و هورا و جارو به دست، دویدن بیرون. دورا از بی اعنتایی هم گروهیاش خیلی عصبانی شده بود. برای هر کس دیگه ای تعریف کرده بود، مطمئنا هنوز داشتن با دهن باز بهش نگاه میکردن و ازش میخواستن از لباسای خوشگلش، بیشتر براشون تعریف کنه.

- حالا حالیتون میکنم دورا کیه! وقتشه مهارتم توی طلسم کردن رو به رخ بکشم!

****
روز مسابقه

سوت شروع بازی زده شد و همزمان با پرتاب کوافل، گزارشگر شروع به صحبت کرد:
- با سوت داور، رز زلر به سمت کوافل پرواز میکنه و به خوبی مهارش میکنه! تاستو... تاسو... راسو... سویا... مهاجم شمشیر به دست گریفندوری دنبالش میکنه!

رز به پشت سرش نگاهی انداخت و متوجه تهدید تاتسویا شد، اما تانسویا به پشت سرش نگاهی نکرد و متوجه تهدید گیاه آدمخوار نشد!

- اتوبوس ارنی پرنگ از مهاجما رد میشه... الان یه جوریه انگار مهاجما دنبالشن! بهتره دست ادوارد به کوافل نخوره... واو! این تانکس چقد توی پرتاب کوافل خوبه! برتی باتز نقش زمین... برتی باتز؟

هرمیون و رون کنار دروازه، دعواشون سر گرفته بود. این بار دیگه هری نبود از هم جداشون کنه.
- کارت خیلی زشت بود! چرا تقلب کردی؟
- تقلب؟ کی؟
- سال اول!
-

- حواس دروازه بان گریفندور کجاست؟!هافلپاف، یک گل به ثمر رسو... دو گل! سه گل! چهار گل! گل اینجا! گل اونجا! گل همه جا!

هاگرید درحالیکه دو دستشو محکم به جارو چسبونده بود که نیفته، به پایین نگاه میکرد تا اثری از اسنیچ پیدا کنه؛ اما از اونجایی که چشمای خیلی تیزبینی داشت، مجبور بود به جای اسنیچ، ماتیلدا رو دنبال کنه! هر چی نباشه، ماتیلدا از اسنیچ بزرگتر بود! از اقبال بلندش، جاروش هم همین تصمیم رو گرفت و با تمام سرعت، به سمت ماتیلدا پرواز کرد...

- ظاهرا هاگرید اونجا یه چیزی دیده... دِهِه! لطفا لیزر نزنید تو چشم بازیکنا! چی شد؟ چرا استیونز اینور اونور میره؟

اتفاقی که نباید میفتاد افتاد و کوافل افتاد دستِ دست قیچی! بازی لحظاتی برای تعویض کوافل متوقف شد، اما هافلپافی همچنان بی هدف اینور و اونور میرفتن.
جاروی هاگرید هم که ول کن نبود؛ هاگرید هم که هیچوقت خوب جارو سواری کردن رو یاد نگرفته بود! جارو سرعتش رو بیشتر کرد و...
زارت!
ماتیلدا با سرعت هرچه تمام تر زمین خورد!

- این از اولین قربانی! رز زلر که اینقد ویبره رفت تا کوافل از دستش افتاد و... واو! م ش ب د گ به خوبی مهارش میکنه!

م ش ب د گ بهتر از مهاجم شمشیر به دست گریفندوریه!
- و... اوه! این اشتباه فیل... فیتیلورته که با نشونه گیری اشتباه، باعث میشه دروازه بان خودشون از دروازه رد بشه و ده امتیاز برای گریفندور به ارمغان بیاره...

صدای گزارشگر، لابه لای هلهله تماشاچیا گم شد...
- این فیتیل مگه تو ضربه زدن با تلسکوپ مهارت بالایی نداشت؟

از طرفی، ادوارد بونز و بلاتریکس، برای ادامه دادن یا ندادن بازی، با هم بحث میکردن.
- نمیشه با این اوضاع ادامه داد! باید بازی متوقف بشه!
- نوچ! اینطوری پیش بره که بیشتر کیف میده!

معلوم نبود چه اتفاقی برای بازیکنای هافلپاف افتاده؛ تنها کسی که کارشو درست انجام میداد، گل گوشتخوار بود که با تمام توان، دنبال تاتسویا پرواز میکرد. رز فقط دور خودش میچرخید، ارنی با اتوبوسش از رو تماشاچیا رد میشد، مدافعا که با چماق و تلسکوپشون به همدیگه ضربه میزدن و هرکدوم قصد داشت اون یکی رو پرتاب کنه. دروازه بان هم که اصلا بلاجری که سمتش میومد رو ندیده بود... ندیده بود!

ادوارد بونز بعد از کشف این موضوع، درخواست استراحت دو تیم رو کرد که بلاتریکس به اکراه قبول کرد.
به سمت بازیکنای هافلپاف رفت.
- شماها چتون شده؟

آملیا و نیمفادورا که از شدت کتکای همدیگه کبود شده بودن، با هم گفتن:
- هیچی! عه! این بلاجر حرف میزنه! به من میگی بلاجر؟

و بدین ترتیب، بازی کاملا متوقف شد!

***
بعد از بازی

انگار دورا آب شده بود و رفته بود تو زمین! بعد از مرخص شدن کل تیم به همراه تاتسویا از درمانگاه قلعه و پرده برداری از ماجرای طلسم شدن تیم، همه با هم دنبال دورا گشتن، اما نبود که نبود! همچنان که تاتسویا، دست باندپیچی شده ش رو که هنوز بخاطر گاز گرفتن گیا آدمخوار درد میکرد رو ماساژ میداد و دور میشد، تیم هافلپاف دور هم جمع شدن.

- کجاست؟ کوش تا با همین تلسکوپ بزنم تو سرش؟!
- کجاست تا با همین ویبره بزنم بهش؟
- کجاست تا با همین اتوبوس از روش رد بشم؟!

دورا پیدا شدنی نبود که نبود!

خیلی اونطرف تر، قرارگاه مرگخوارا

- ارباب، میدونید چقدر خوش تیپ و خوش هیکلید؟
- بله دورا، میدونیم! ادامه بده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!