جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

زمین كوییدیچ هاگوارتز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
ارسال شده در: دوشنبه 31 شهریور 1399 19:43
نمایش جزئیات
آفلاین

ریونکلاو-گریفیندور


سوژه: اختراع!

هکتور دگورث گرنجر، به سوی حیاط پشتی خانه‌ی ریدل ها پیش میرفت. اربابش دستور داده بود باید آن "چیز های نفرت‌انگیز" را دور بیاندازد.
-سطل آشغال! سطل آشغال! سطل اشغال!

پاتیل بنفش رنگ جدیدش را روی زمین گذاشت. دستش را داخل آن کرد و پنج تا هشت‌پای کوچک بنفش رنگ با چشم های درشت را از داخل پاتیل درآود. خودش آنها را درست کرده بود. چند تا ماده را با هم خلوط کرده بود و گذاشته بود تا بجوشد. یک ساعت بعد این پنچ تا فسقلی از داخل پاتیل بیرون آمده بودند و بوی وحشتناکشان، کل اتاقش را پر کرده بود.
بی معطلی انها را لای پارچه ای پیچید و داخل سطل اشغال بزرگ حیاط خلوت انداخت. سپس ویبره زنان رفت تا خبر دور انداختن آن موجودات عجیب و غریب را به اربابش دهد.
نیم ساعت بعد...

-هکتور! پس کجایی؟!
-بله ارباب؟! اومدم ارباب! اومدم!

هکتور در اتاق اربابش را باز کرد و تو آمد.
-چرا در نمیزنی هکتور؟
-ارباب... ببینید خیلی شکوهمندانه ورود کردم! خیلی هکولانه!

ارباب زحمت جواب دادن به اورا به خود نداد. رفت سر اصل مطلب:
-ریختیش دور هکتور؟! یا بریزمت دور؟!
-ارباب! ریختم ارباب! از همه بهتر بلدم چیز میز رو بریزم دور! هکتورم دیگه! تو همه چیز بهترینم!
-درست میگی هکتور... تو گند زدن از همه بهتری!

هکتور لحظه ای دست از ویبره زدن برداشت و آب دهانش را قورت داد.
-برو بیرون هکتور... حوصله ات رو نداریم!
- میرم ارباب... الان... فقط...ارباب فقط یه نگاه به این معجون جدیدی...
-بیرون!

هکتور دست از جست و جو برداشت. لبخند گنده ای تحویل اربابش داد و ویبره زنان رفت تا معجون جدیدی را که ساخته بود در حلق کس دیگری بریزد.

هفته ی بعد، روز مسابقه، در زمین کوییدیچ هاگوارتز...

یوآن روباه گوینده، پرنده وار، وارد زمین کوییدیچ شد و درحالی که همچنان از شدت هیجان به هوا میپرید در میکروفونش عربده زد:
-سلام! خوش اومدید! و حالا... دیدی دیدی دین! یوآن خوش صدا! یوان فوق العاده! میدونم خیلی براتون مهمم... ولی کافیه دیگه! اینقدر برام دست نزنید! شرمنده میشم! آره آره! میدونم که صدام خیلی خوبه... دیگه نگید شما ها! اینجا طرفداری از یوآن جریمه داره! آره دیگه... دیگران حسودیشون میشه... ممنوع التصویرتون میکنن... نگید نگفتی ها!

همه به او خیره شدند و منتظر ماندند.
-اِهِم! بله دیگه! داشتم میگفتم! خب خب خب! امروز شاهد یه جنگ تمام عیار بین ریونکلاو و گریفیندور هستیم! امروز کی برنده میشه؟ گریفندور با پنجه های طلایی...

هواداران گریفیندور هورا کشیدند و پرچم های قرمز و طلایی شان را در هوا تکان دادند.
-... یا ریونکلاو با بال های آتشین؟

این بار نوبت هواداران ریونکلاو بود تا جیغ و هورا راه بیاندازند و شادی کنند.
-خب... حالا بازیکنان تیم کوییدیچ ریونکلاو... وارد میشن! بذرا ببینیم... تام جاگسنِ دروازه بان! جوزفین و ریموند سم طلا مدافع ها هستن...

همان موقع... در رختکن تیم کوییدیچ گریفیندور...
-ببینید همرزمان! ما بسیار تمرین کردیم و هیچ دلیلی نداره که بخوایم ببازیم... تمام تکنیک ها رو که به کار بستیم و خب...اگه ببیازم خودم میکشمتون!

سر کادوگان به سخنرانی اش پایان داد و اعضای تیم کوییدیچ گریفندور را از نظر گذراند.
صدای فریاد یوان از داخل زمین کوییدچ به گوش تیم گریفیندور رسید و آنها با نگرانی پا به زمین کوییدیچ گذاشتند.
-به و به و به! و باز هم به! تیم گریفیندور رو نگاه کنید! چه شاداب و سرحال وارد زمین میشن! نیازی به معرفی نیست اصلا...تام جاگسن و روبیوس هاگرید، کاپیتان ها دوتیم جلو میان و با هم دست میدن... اوی! مثل اینکه دست تام موقع دست دادن جاموند بین دستای گنده‌ی هاگرید! ولی هاگرید با چماق اونو جا میندازه... مثل اینکه تام از وضع موجود راضی نیست... ولی من از کجا فهمیدم؟ اون که ماسک زده! ولی اگه ماسک زده چرا دماغش معلومه از زیر ماسک؟ اصلا من چی کار دارم به این کارا؟! بریم ببینیم بازی چی میشه!

بانو مروپ جلو آمد و توپ های کوییدیچ را در زمین رها کرد.
-بله! و بازی شروع میشه! سرخگون درست دروئلا ست! دروئلا ایوا رو دور میزنه و توپ رو پاس میده به شیلا... ژرویرا که روی شونه های شیلا نشسته با یه ضربه ی سر، دوباره سرخگونو پاس میده به... نه اون نمیتونه سرخگونو پاس بده به دروئلا چون مرگ اون قاپیده و داره به سرعت به طرف تام جاگسن و دروازه اش میره ولی نه! چون ربکا دوباره سرخگون رو ازآن ریونکلا میکنه...


کسی متوجه هشت پاهای غولپیکری که به آرامی پشت جایگاه تماشاگران میخزیدند، نشد!

فلش بک، هفته‌ی قبل از مسابقه، خانه‌ی ریدل‌ها
تام جاگسن سوت زنان به سوی حیاط خلوت خانه ریدل ها میرفت.
خم شد و از میان خرده ریز هایی که در حیاط خلوت ریخته شده بود یک تکه فلز برای ساخت پوزه بند تسترال برداشت.
راه برگشت را در پیش گرفته بود که صدای تلق و تلوقی را از داخل سطل آشغال بزرگ شنید. تام به سطل آشغال نزدیک شد و داخلش را نگاه کرد. بیشترین چیزی که به چشم میخورد، لوازم آرایش فاسد شده ای بود که مگان دور ریخته بودشان.
میان انبوه رنگ های آبی و صورتی سایه چشم های فاسد، چشمش افتاد به پاهایی کوچک و بنفش رنگ که وول میخوردند.
دستش را داخل سطل آشغال فرو کرد و ساک پارچه ای را که پاهای بنفش ازش بیرون آمده بود را بیرون کشید و نگاه ی به داخلش انداخت. پنج هشت پای کوچک و بنفش رنگ با چشم های درشت به او نگاه میکردند.
-آخی... شما هم مثل تسترال های خودم هستید...

تام این را گفت و درحالی که هت پاها در آغوشش وول میخوردند به سوی اصطبل تسترال ها دوید.

پایان فلش بک
-بله... و سرخگون دست ایواست و اون داره با خوشحالی به طرف دروازه‌ی ریونکلا میره... فعلا که گریفیندور سی-پنجاه عقبه و فلور خانومِ دلاکور گوی زرین رو نگرفته! ایوا با شیرجه ای به سمت حلقه ی پایینی میره و... اون سرخگونو شوت میکنه... و... تام جاگسن توپو میگیره...

همه تماشاگران فریاد کشان از جایشان بلند شددند و درحالی که سرشان را با دودست گرفته بودند دوباره با استرس سر جایشان نشستند.
-ولی... نه! گل! گل! گل! توی دروازه! ایوا، توپو پرت کرد ولی وقتی تام گرفتش، دستش هم با سرخگون داخل دروازه رفت! عجب حرکتی! گریفیندور چهل، ریونکلاو پنجاه!

هواداران گریفیندور با خوشحالی فریاد شادی سر دادند، اما فریاد آنها میان غرش ترسناک موجوداتی بنفش و در ادامه، میان جیغ های تماشاگران وحشت زده‌ گم شد!
-عه! عه! عه! نگا کنید! مثل اینکه یه موجودات بنفشی رو برای غافلگیریمون آماده کردن! دمشون گرم تونستن این عروسک های پارچه ای رو مثل واقعی شون درست کنن! بیا کوچولوی بنفش بیا...

ایوا، یوآن را قبل از این که توسط آن موجود دهشتناک خورده شود، از روی سکوی گزارشگری پایین کشید. چهار هشت پای غول پیکر دیگر، به دنبال برادرشان، وارد زمین کوییدیچ هاگوارتز شدند و سکوی تماشاگران را دمر کردند.
-هی! "کوکولو"، "جوکولو"، "پوپولو"، "قوقولو" و "گردِ قلنبه"! بیاین اینجا بچه های بد!

این صدای تام بود که در آن هیر و ویری سعی در کنترل پنج هشت پایی داشت که از حیاط پشتی خانه‌ی ریدل ها پیدا کرده بود و مانند تسترال های خودش بزرگشان کرده بود.
-بچه های بد! بیاین اینجا گفتم! بی ادبا! گرد قلنبه! نه! مگه من به شما ادب یاد ندادم!

هشت پایی که "گرد قلنبه" نام داشت سرش را به نشانه‌ی نه تکان داد و همه‌ی آنها را بلعید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


عکس پرسنلی ایوا!
پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
ارسال شده در: دوشنبه 31 شهریور 1399 18:16
نمایش جزئیات
آفلاین
ریونکلاو

vs

گریفیندور

توصیه: روی علامت شوم، دست به پیاده‌سازی اختراع نزنید!



- چرا من؟ چرا ربکا نه؟ چرا پنه‌لوپه نه؟ چرا دروئا نه؟ چرا شیلا نه؟ چرا من تام؟ چرا؟ به من بگو چرا؟

لینی دو دستی یقه‌ی تامو چسبیده بود و از عصبانیت به جای پیکسی آبی رنگ، پیکسی قرمز رنگ شده بود.
تام قصد داشت قبل از هرگونه پاسخگویی اول لینیو از یقه‌ش جدا کنه، ولی ازونجایی که لینی حشره‌ای بود ریز، به ذهنش نرسید که چطور بدون آسیب زدن بهش این کارو انجام بده. به جاش تصمیم می‌گیره در همون حالت جوابشو بده.
- پنه یکم کسالـ...
- چرا من باید بیشتر از بازیکن اصلی تیم مسابقه بدم؟ ذخیره‌م خیر سرم. چرا خب؟ چرا؟
- تقصیر اوناس که...
- چرا حقوق حشره‌ایه من رعایت نمی‌شه؟ تا کی ظلم؟ تا کی بیگاری؟

تام دوست داشت جوابایی از آستینش در بیاره و تحویل لینی بده، ولی لینی اونقد سرگرم خالی کردن خودش بود که بهش مهلت پاسخگویی نمی‌داد. پس سکوت اختیار می‌کنه تا سوالات بی‌پایان لینی به پایان برسه.

- خب الان راحت شدی؟
- نشدم! به جاش زیر بارش له شدم.

لینی ضمن گفتن این حرف یقه رو ول می‌کنه و می‌ره یه گوشه کز می‌کنه. در همین حین که تو خیالات خودش غرق بود، ناگهان ایده‌ای به ذهنش می‌رسه!

روز مسابقه، رختکن تیم کوییدیچ ریونکلاو

لینی برای این که مجددا توی مسابقه شرکت کنه، شرط و شروطی وضع کرده بود که شاید هر تیم دیگه‌ای بود مخالفت می‌کرد، اما تیم ریونکلاو نه! چون تیمی بود بی‌برنامه و بی‌تمرین که به بازی روونا بختکی جلو رفتن و از هوش لحظه‌ای استفاده کردن ایمان داشت. البته تجربه ثابت کرده بود که ثمره‌ی این ایمان، چیزی جز شکست نیست. ولی به هر حال وقتم نکرده بودن که طی این دو بازی تغییری تو روششون اجرا کنن.

همه‌ی اینا گفته شد که تهش به این برسیم که اونا خیلی راحت پذیرفتن لینی همه‌کاره‌ی تیم بشه و همه گوش به فرمان اون باشن و به روش اون کوییدیچ بازی کنن.

پس لینی به جای تام سکان هدایت تیم رو برعهده گرفته بود و در حالی که همه دورش حلقه زده بودن، وسط رختکن بال‌بال می‌زد.

- می‌خوام همه‌تون جلو بیاین تا علامت ریونکلاو رو دستتون حک کنم. این هماهنگی قراره به ما انگیزه مضاعف بده تو بازی کردن.

ریونکلاوی‌ها نگاهی به هم می‌ندازن. به نظرشون تنها حک شدن یک علامت روی دستشون، نمی‌تونست انگیزه براشون به همراه بیاره. اما مخالفتی نمی‌کنن و ساعد دستشون رو جلو میارن. لینی ابتدا با ادعای این که "نمی‌خوام دستتون بسوزه" مایعی رو روی دستشون می‌ماله و بعد مشغول انجام طلسمی برای ایجاد علامت ریونکلاو می‌شه.

- این کجاش عقاب ریونکلاوه؟ به نظرم بیشتر شبیه پیکسیه!
- نه عقابه! فقط من چون پیکسیم و نقاشیم خیلی خوب نیست، اینطوری در اومده!

ریموند قانع نشده بود، اما اهمیتی هم نمی‌داد. طبق گفته‌ی لینی این علامت تنها تا چند ساعت روی دستشون می‌موند و بعد خود به خود ناپدید می‌شد. پس چرا باید سر نقاشی بد لینی بحث می‌کرد؟

- هی رو علامت شومم نزن!

آیلین اینو آروم تو گوش لینی می‌گه. لینی هم ربکا رو می‌کشونه پیش خودشون و رو به هر دوشون زمزمه می‌کنه:
- نگران نباشین کارکرد علامت شومتون دچار اختلال نمی‌شه! اما این حتما باید روی همین نقطه باشه تا کارایی خودشو داشته باشه.

آیلین و ربکا هم قانع نشده بودن، ولی با دیدن لینی که دستشو دراز کرده بود و علامت ریونکلاو خودش درست روی علامت شوم قرار گرفته بود، ساکت می‌شن. چون مطمئنا لینی کاری نمی‌کرد که علامت شومش خراب بشه.

بالاخره آخرین نفر هم علامت ریونکلاو خودش رو دریافت می‌کنه و با فرا رسیدن زمان مسابقه، همه پشت سر لینی از رختکن خارج می‌شن.

زمین بازی

این مسابقه هم درست مثل مسابقات قبلی به دلیل شیوع جرونا بدون تماشاچی برگزار می‌شد. پس لینی به خودش زحمت نمی‌ده تا محیطِ اطرافِ عاری از تماشاگر رو نظاره کنه. به جاش در حالی که افکار شیطانی‌ای در سر می‌پروروند، به عملی کردن نقشه‌ش می‌پردازه و مشغول مالش علامت ریونکلاوش می‌شه.

- یه مسابقه‌ی دیگه و یه گزارشگری توپِ دیگه از یوآن که در حال نزدیک‌تر شدن به آرزوهاشه! اعضای تیم کوییدیچ ریونکلاو از رختکن خارج شدن و دارن به وسط زمین مسابقه می‌رن و... تغییر شکل می‌دن؟

مالش علامت ریونکلاو همانا و آغاز تغییر شکل اعضای تیم نیز همانا!

درسته که لینی به خاطر ظلمی که در حقش روا شده بود و بعنوان بازیکن ذخیره تو تمام مسابقات شرکت کرده بود، دنبال انتقام بود، اما از طرف دیگه ریونکلاوی بود و موفقیت تیمش هم براش اهمیت داشت. پس دست به اختراعی شگرف زده بود تا همزمان با یه تیر دو نشون بزنه. انتقام و پیروزی!

طلسمی که لینی برای حک کردن علامت ریونکلاو ازش استفاده کرده بود، ترکیبی بود از طلسم علامت شوم و معجون تغییر شکل به حیوانات. حاصلش هم این بود که اگه لینی علامت ریونکلاوش رو لمس می‌کرد، معجون با ایجاد سوزشی از طریق پوست جذب می‌شد و وارد سیستم بدنشون می‌شد. حالا به چی تغییر شکل داده بودن؟

- ما چرا پیکسی شدیم؟

لینی خوش‌حال از کرده‌ی خودش برمی‌گرده و با شیش پیکسی آبی رنگ مواجه می‌شه. شیش مویی که از دو پسردایی، سه دختر عمه و یک دختر خاله‌ش قرض گرفته بود.
- ایـــنــــه! اختراعم جواب داد. پیش به سوی پیروزی!

اعضای تیم کوییدیچ گریفیندور که به تازگی وارد زمین شده بودن، با دیدن هفت پیکسی که تشخیصشون از هم آسون نبود، شوکه و البته معترض می‌شن.
- چه خبره اینجا؟ این خلاف قوانینه!

مروپ لیست قوانین مسابقات کوییدیچ جادوگران رو بیرون میاره.
- از اونجایی که حضور جانورنماها در قالب جانورشون تو مسابقات همیشه مجاز بوده، الان هم مجازه!
- اما ما نمی‌تونیم اینا رو از هم تشخیص بدیم! کجا گفته هر هفت تا عضو می‌تونن مثل هم باشن؟

این‌بار نوبت لینی بود تا معرض شه.
- کجامون شبیه همه؟ ما هرکدوم یه پیکسی متفاوتیم. خانوم داور شما که نمی‌خواین با یکی دونستن چهره‌ی تمام پیکسی‌ها حقوق حشرات رو نقض کنین؟

مروپ چشماشو تیز می‌کنه و با دقت به هفت پیکسی‌ای که جلوش بودن نگاه می‌کنه. تفاوت‌هایی جزئی داشتن ولی با دقت فراوان می‌شد بهش پی برد.

- خودت داری می‌گی جزئی! وسط مسابقه کی وقت کنیم ببینیم کی به کیه؟

ماروولو که تمام مدت تنها در نقش شاهد ماجرا گوشه‌ای ایستاده بود، حالا وارد معرکه می‌شه.
- زمون سالازار ازین خبرا نبود! حتی اگه حریفشون اژدها هم میاورد تو زمین مثل مرد تا آخرین نفس می‌جنگیدن. سالازار اگه می‌دونست نوادگان گودریک اینقد ترسو قراره باشن که قبول نمی‌کرد با اون مردک این مدرسه رو بزنه! شما چطور...

مشخص بود که حرفای ماروولو تمومی نداره و به همین جهت مروپ با اشاره سرش می‌فهمونه که همه سرجاهاشون برن و برای شروع مسابقه آماده باشن. این وسط هیشکی به اعتراضای خود اعضای تیم ریونکلاو که حق رو به اعضای تیم گریفیندور می‌دادن و خواستار به تعویق افتادن مسابقه بودن محل نمی‌ده!

لینی که با دیدن آشفتگی ریونکلاویا انتقام خودشو گرفته بود، حالا زمان رو مناسب می‌دونه تا نقشه‌ش رو در جهت پیروزی جلو ببره. پس قبل از شروع مسابقه جوری که فقط هم‌تیمیاش بشنون فریاد می‌زنه:
- از این برتری که نمی‌فهمن کی به کیه استفاده کنین. هرکدومتون هروقت تو هر رولی خواستین بازی کنین.

ریونکلاوی‌ها که تا اون لحظه معترض بودن، با شنیدن این حرف آروم می‌شن. به نظر ایده خوب و مفرحی میومد!

- با سوت داور مسابقه شروع می‌شه و ببینین چی تو زمین داریم! پیکسی بلاجرکوب، پیکسی گلزن، پیکسی کوافل‌گیر! من که ازینجا نمی‌فهمم کی به کیه، پس به همین روش گزارشگری مسابقه رو ادامه می‌دم!

تام_پیکسی که به خاطر اعضای بی‌قرار بدنش، تا به الان مجبور به دروازه‌بانی شده بود، تصمیم می‌گیره اولین کسی باشه که از فرصت استفاده می‌کنه. کوافل رو می‌گیره و به سمت دروازه حریف خیز برمی‌داره. حالا که پیکسی بود اعضای بدنش اونقد کوچیک بودن که کسی متوجه پرتاب شدنشون نمی‌شد. پس با نزدیک شدن به دروازه دستشو تو چشم لاوندر پرتاب می‌کنه و کوافلو تو دروازه!

- گل! یک لحظه غفلت لاوندر کافیه تا اولین گل بازی به نام ریونکلاو و پیکسی گلزن ثبت بشه.

لاوندر که نفهمیده بود از کجا خورده، با این خیال که گرد و غباری تو چشمش رفته اعتراضی سر نمی‌ده. این حرکت تام_پیکسی باعث شده بود تا بقیه اعضای تیم هم الگو بگیرن و فرصت پیش اومده رو غنیمت بشمارن.

جوزفین_پیکسی با ادعای این که مهاجمه به همراه ربکا_پیکسی سمت الکساندرا حرکت می‌کنه. الکساندرا هم با این خیال که مهاجمای تیم رقیب به دنبالشن، کاری به جز تلاش برای سد کردن راهشون انجام نمی‌ده. اما جوزفین_پیکسی در آخرین لحظه چماق مینیاتوری‌ای رو از جیبش در میاره و بلاجری که یکراست به طرفشون میومدو و به سمت الکساندرا هدایت می‌کنه.

- اوه چیزی نمونده بود الکساندرا با بلاجری که از سمت پیکسی بلاجرکوب میومد آسیب ببینه، اما به موقع واکنش نشون می‌ده و بلاجرو قورت می‌ده! درسته که آسیب ندید، اما خب این حرکت خطا بود و یه ضربه برای ریونکلاو به ارمغان میاره و گل! 40 به 10 ریونکلاو جلو میفته!

کوافل به دست مهاجمای گریفیندور میفته و با یه سری حرکات تاکتیکی به سرعت خودشونو به دروازه ریونکلاو می‌رسونن. این‌بار نوبت ربکا‌_پیکسی بود تا خودی نشون بده.
- تام! نذار گل بزنن و تا کوافلو گرفتی پاس بده به من!

ربکا_پیکسی این حرفو رو به ریموند_پیکسی که نزدیک دروازه بال‌بال می‌زد می‌گه. سرکادوگان هم گول می‌خوره و فکر می‌کنه ریموند_پیکسی همون تام_پیکسیه. پس کوافل رو به سمت دورترین حلقه از ریموند_پیکسی پرتاب می‌کنه. مسلما ریموند_پیکسی با هر سرعتیم حرکت می‌کرد نمی‌تونست این کوافلو بگیره، اما تام_پیکسی که پشت میله‌ی همون دروازه قائم شده بود چرا.

- چهل دقیقه از شروع بازی گذشته و حالا گریفیندور محتاطانه‌تر در مقابل این هفت پیکسی که معلوم نیست کدومشون چه پستی تو بازی داره بازی می‌کنن. اما به هر حال اونقدر تیم قوی‌ای هستن که بتونن حرکات ریونکلاوو تلافی کنن و چند تا گل بزنن. حالا به نظر میاد فلور اسنیچو دیده، چون ناگهان سرعتشو زیاد کرد و... اوه! هفت تا پیکسی دنبالش رفتن؟

به محض اعلام یوآن، هر هفت پیکسی مسابقه تصمیم می‌گیرن جریان بازی رو رها کنن و برای گرفتن اسنیچ راهی بشن. مشخصا گریفیندور به این حرکت معترض می‌شه.
- کجا کجا؟ چند تا جستجوگر دارین مگه شما؟

اما ریونکلاو هم پرروتر و البته باهوش‌تر از این حرفا بود.
- کی گفته پرواز هفت تا بازیکن یه تیم به یه سمت خلافه؟ فقط مهمه که اسنیچو جستجوگر بگیره و تمام! غیر از اینه؟

نبود!
پس شیش بازیکن دیگه‌ی تیم گریفیندور تصمیم می‌گیرن جستجوگرو تشخیص بدن و فقط اونو از مسیر خارج کنن. اما کدوم یکیشون جستجوگر بود؟
- اولی!
- نه وسطی!
- بابا دومی از چپ جستجوگرشونه!
- ولی من مطمئنم آخری آیلینه!
- صحیح می‌فرمایید.

در این حینی که شیش بازیکن گریفیندور سخت در تلاش بودن تا آیلین_پیکسی رو پیدا کنن و بلاجری حواله‌ش کنن، و فلور هم درگیر این بود که به کدومشون باید تنه بزنه تا اسنیچی که نوک انگشتای هر هفت نفرشون بود رو بگیره، یه پیکسی از جمع جلو می‌زنه و اسنیچو تو مشتاش می‌گیره!

- و اینه! پیکسی اسنیچ به دست‌آور، اسنیچو به دست میاره و مسابقه با نتیجه 310 به 200 به نفع ریونکلاو تموم می‌شه! به نظرم اگه گریفیندور به جای زوم کردن رو این که کدومشون آیلینه، می‌رفت چهارتا گل به دروازه خالی می‌زد بهتـ... آخ!

ضربه‌ای به پس کله‌ی یوآن می‌خوره و نطقش رو کور می‌کنه. یوآن برمی‌گرده و با یک جفت چشم سرخ عصبانی مواجه می‌شه که متعلق به کسی نبود جز لرد.

- کسی به نظر تو اهمیت نمی‌ده! خسته نشدی اینقد فکر کردی که چی می‌تونه بهتر باشه؟ میکروفونو بده ما ببینیم.

یوآن که هنوز تو شوک ضربه بود، بی‌اختیار چوبدستیشو (که با طلسمی همچون میکروفون عمل می‌کرد) به لرد تحویل می‌ده.

- کدوم یکیتون پیکسی مرگخوار ماست؟ زود خودتو نشون بده و بگو چرا به علامت شومت توجه نکردی؟ ده بار احضارت کردیم نیومدی که نیومدی. بیا جلو! همین‌جا جلوی همه نیشتو می‌کنم تا بفهمن بی‌توجهی به احضار لرد یعنی چی!

هفت پیکسی که تو بازی اتحاد بی‌نظیری از خودشون نشون داده بودن و تا لحظاتی پیش دوشادوش هم در حرکت بودن، ناگهان سوت‌زنان از هم جدا می‌شن و هرکدوم به سویی می‌گریزن. به جز لینی که همونجایی که قبلا بال می‌زد، می‌مونه.

به نظر اختراعش باعث ایجاد اختلال تو عملکرد علامت شومش شده بود چون حتی ذره‌ای احساس سوزش نکرده بود!

- ارباب ببخشید. می‌بخشین؟

لرد با ذکر "رودولف شده سر ما" به سمت وسط زمین پرواز می‌کنه تا حق لینیو کف دستش بذاره و این برد رو کوفتش کنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 30 شهریور 1399 15:56
نمایش جزئیات
آفلاین
گریف- ریون
سوژه:اختراع



* توجه: این رول خیلی آموزنده میباشد و ارزش های خوبی را به بچه ها می آموزد؛ اما ممکن است بدآموزی هم داشته باشد. این به طرز نگاه بچه تان بستگی دارد.

-لاو؟ لاو؟
-کیه؟
-فلورم.
-بیا تو!

فلور درب سیاهناک دخمه را باز کرد و قدم به درون آن گذاشت.
-وای چقدر اینجا تاریکه! بیا بریم بخوابیم فردا یه بازی سختناک داریم!

نور اندک مهتاب از دریچه ای کوچک به درون اتاق می تابید.بازتاب نور نقره ای رنگ ماه، پوست پریزادی فلور را به درخششی خیره کننده وا می داشت. دختری پیچیده در یک پتوی سیاه، پشت به درب و رو به یک پاتیل کوچک، نشسته بود و به آرامناکی بخار طلایی رنگ پاتیل را استشمام میکرد. فلور چوبدستش را روشن کرد.
-لاو؟ این تویی؟ مثل ماگل های شیره کش نشستی اینجا! معتادی مگه؟

لاوندر سرش را بلند کرد.
-شیره کش دیگه چیه؟
-هیچی ولش کن. این چیه دیگه؟
-چی؟
-این معجونه! همین معجون!

او کمی عصبیناک بود.لاوندر خودش را بیشترناک در پتو پیچید.
-حدس بزن.
-بذار ببینم...

فلور به نرمی معجون را بویید.
-شیش ماهه خودتو حبس کردی این تو... چه بویی داره... نه! نگو که این...
-چیه؟
-نگوکه این...فلیکس فلیسیسه!
-نه...مگه بیکارناکم که فلیکس فلیسیس درست کنم!؟
-پس چی میتونه باشه؟ پختش شیش ماه طول کشیده. طلایی هم هست! بوش هم فلیکس فلیسیسناکه!
-این، فلیکس لاوندریسه!
-اسمشو عوض کردی؟
-نه!

صدای لاوندر غرورناک بود.
-اختراعش کردم!

فلور خنده ی ضایعناکش را قورت داد.
-چی هست حالا؟
-اختراع منه!
-نه. یعنی میگم چیکار میکنه؟

لاوندر مرموزناک خندید.
-راه پیروزی قطعی ما به ریونکلاست!

فلور حیرتناک شد.
-این دیگه خیلی عجیبناکه! تو میخوای یک کار غیر قانونی بکنی که برای رون نیست؟!
-هیچ هم عجیبناک نیست! این غریزه ی گریفیندورناک منه!
-حالا چیکار میکنه؟ میدونی که این دوپینگه؟ ما نباید دوپینگناک بازی کنیم!
-ما دوپینگناک بازی نمیکنیم. اونا دوپینگناک بازی میکنن!
-این هم از اون نقشه های لاوندرناکته؟
-این لاوندرناکترین نقشه ی زندگیمه!

فردا کله سحر خوابگاه گریفناک.

-لاوندر پاشو دیرناک شد!
-فلور ولم کن خیلی خوابناکم!
-الان سه ساعت و چهل دقیقه و بیست ثانیه تا بازی مونده! باید یه صبح انرژیناک رو شروع کنیم!
-اگه گذاشتی یه ربع بیشترناک بخوابیم!تازه ساعت شیشناکه!

لاوندر روی تختش نشست.با چشمهای بسته شانه اش را برداشت. موهایش را دم تسترالی بست و با تشر های خشمناک فلور چشمهایش را بازکرد. او فلور را میشناخت؛ برای همین تا ساعت هشت لباس پوشیدن را طولناک کرد.از زیر بالشش، یک بطری فلزی بیرون کشید و در جیب داخلی ردایش پنهان کرد.

ساعت هشت و نیم سرسرای اصلیناک

-آفرین سربازان گریفیندور! یک ساعت و دو ثانیه تا شروع کوییدیچ عدلناک ما باقی مونده! صبحانه میخوریم!

بازیکنان پشت میز نشستند. فلور بازیکنان را شمرد.
-لاوندر کو؟

لاوندر وارد سرسرا شد.فلور پرسید:
-کجا بودی؟
-آشپزخونه.

جن های خانگی با سینی های آب کدو حلوایی وارد شدند.فلور پرسید:
-چیکار میکردی؟
-نقشه لاوندرناکم رو اجرا کردم!

و بطری خالیناک را رو به فلور تکان تکان داد.

بازی کوییدیچ فوق عدلناک!-زمین کوییدیچ

نقل قول:
شاهد یک بازی عدلناک هستیم! من، لی جردن، مثل همیشه با همون گزارش های لی جردن ناک خودم در خدمت شما هستم.بازیکنان گریفناک در سمت راست، و بازیکنان ریون ناک در سمت چپ هستند. گوی زرناک آزاد میشه، بلاجرها و حالا کوافل! مرگ کوافل رو... دروئلا روزیه یه تنه میزنه و کوافل رو میقاپه!واقعا به نظر نمیومد روزیه بتونه به مرگ تنه بزنه! مرگ کجا رفت؟ آها اون سر زمینه! ظاهرا پرتاب شده!


مرگ کمی روی جارویش تلو تلو خورد. چه طور از آن سوی زمین پرتاب شده بود؟ روزیه که خیلی ضعیفناک به نظر میرسید!

نقل قول:
روزیه کوافل به دست پیش میره. فرصت خوبی برای یه گل برای ریونکلاست! روح رونا حتما خیلی مفتخرناک شده! اما مطمئنا گریف هم سوپرایزهایی داره... اون کیه داره با ردای گریفناک از اون سمت میاد؟ اون ادوارده! بازیکن متفاوتناک گریفندور!


ادوارد دست قیچی به سمت روزیه یورش برد.اما پنج متر مانده به او تازه یادش آمد که دست ندارد. نمیدانست؛ در سیصد خطای کوییدیچ جر دادن حریف با دست هم وجود داشت؟ اصلا اگر وجود نداشت، چطور دلش می آمد دست آن دخترک ضعیف را از مچ قطع کند؟ نباید حرکت ریسکناکی میکرد؛ روی جارویش خم شد و با کله به سمت دست روزیه رفت.
روزیه که همچنان باسرعت میراند، متوجه ادوارد نشد. ادوارد با کله به دست او برخورد کرد تا کوافل را از دستش برباید، اما چنین اتفاقی نیفتاد.

نقل قول:
وای یا چشم چپ گود افتاده ی مرلین!

ادوارد محکم به عضلات باریک روزیه برخورد کرد. ثانیه ای مثل چوب خشک ماند، و سپس از روی جارو پایین افتاد. حرفی نزد، فریادی هم نکشید. خیلی شیک و مجلسیناک روی چمن فرو آمد و صدای شکستن استخوان های دنده اش به گوش هیچ کس نرسید. او در همان حالت شیکناکش ماند.
اساتید و دانش آموزان خم شدند تا ببینند چه بلایی بر سر ادوارد آمده است. خانم هوچ فورا با طلسم سبک کننده ای ادوارد را از زمین خارج کرد. او حتی معلق در هوا هم شیک و مجلسیناک بود.

نقل قول:
بازی ادامه پیدا میکنه!

روزیه مستقیم به سمت لاوندر میرفت. سبک بازی ریون با هافل فرق داشت. آن ها پاس بازی نمیکردند. لاوندر روی پاک جاروی مزخرف لعنتی اش حالت دفاعی گرفت تا کوافل را به چنگ بیاورد، اما...
-هااااااع!

این صدا، صدایی تعجبناک نبود؛ بلکه بر اثر تنگی نفس به وجود آمده بود. لاوندر دست به گلویش برد، چیز بلند و درازناکی محکم دور آن پیچیده بود. پوست فلس داری را لمس کرد. چشم هایش در حدقه چرخیدند و بالا رفتند، صورتش کبود شد، صدای ضربان قلبش بلندناک ترین صدایی بود که میشنید.
شیلا بروکس با چشم غره ی خشمناک خانم هوچ مار سبز رنگش را از دور گلوی لاوندر باز کرد.

نقل قول:
روزیه گل میزنه! گل! ده امتیاز برای ریونکلا!

هاگرید با بی قراری روی جاروی بینواناکش تکان خورد. آیا ریون ها از روش تمرین خاصناکی استفاده کرده بودند؟ آیا مارهای خاصی در جیب شیلا بروکس وجود داشت؟ چطور یک مار نازک میتوانست لاوندر را به مرز خفگی بکشد؟ نسبت مغزش به بدنش خیلی کم بود اما باز هم چیزی در ریون ها به نظرش مشکوکناک می آمد، و او تنها کسی نبود که چنین شک را حس میکرد.

فلش بک- ساعت هشت و سی و پنج دقیقه ی صبح همان روز-آشپزخانه ی هاگوارتز

جن خانگی فوق کثیفی که کمی از هم نوعانش ریزناک تر و تو سری خورتر به نظر میرسید، خسته از تشر ها و سروری کردن های دیگر اجنه، غرغرکنان از اتاق آب کدوحلوایی گیری خارج شد و در راه ظرفشور خانه، محکم با دختری برخورد کرد که یواشکیناک وارد آشپزخانه شده بود.
-ارباب براون؟

لاوندر از جا پرید.
-هیــــــــس! هـیــــس!

همراه با این "هیس" های التماسناک انگشتانش را به هم گره کرد و به حالت خواهش درآورد. جن از سرتاپای او را ورانداز کرد.
-اینجا چیکار داشتین ارباب؟

لاوندر نفسی کشید. انتظار داشت جن جیغ و داد به پا کند.
-میخوام یه دارو توی جام های کدوحلوایی ریونکلا بریزم.
-باید دیش واشر* رو ببخشید که همچین سوالی میپرسه ارباب، اما، چه دارویی ارباب؟
-یکی از دوستای خیلی عزیز من توی ریون یه مریضی خفیف گرفته.بقیه بچه ها مصون نیستن. میخوام دارو بریزم توی جامشون تا اون مریضی رو نگیرن.
-دیش واشر باید از بزرگتر ها بپرسه ارباب. دیش واشر حق نداره به جام ها دست بزنه،ارباب.

و تلاش کرد از لاوندر رد شود.لاوندر آخرین ته مانده های محبتش را خرج کرد.
-تو خیلی با استعدادتر از بقیه ای نه؟

دیش واشر منجمد شد. زیرلب زمزمه کرد:
-دیش واشر نباید از ارباب ها بد بگه، قربان. اما میتونه از جن های دیگه بد بگه؟

لاوندر بطری فلیکس لاوندریس را پشت سرش باز کرد.
-البته که میتونه!

دیش واشر روی یک چهار پایه نشست.
-اجنه خیلی بد با دیش واشر رفتار میکنن ارباب! همه میگن که اون ضعیف و به درد نخوره. اما دیش واشر خیلی با استعداده ارباب. دیش واشر میتونه!

لاوندر آهسته قطره ای فلیکس لاوندریس را در اولین جام ریون ریخت و گفت:
-تو میتونی چیکار بکنی؟

دیش واشر سربلند کرد.
-خیلی کار ها ارباب! دیش واشر میتونه افکاردیگران رو بخونه. دیش واشر میتونه جادو های بیشتر نسبت به بقیه انجام بده.دیش واشر میدونه شما در حال انجام چه کاری هستید.

لاوندر که در حال ریختن معجون در ششمین جام بود، خشکش زد.
-چی؟
-دیش واشر میدونه اون معجون چیه. دیش واشر میدونه شما با چه موادی درستش کردید. دیش واشر همه چیزو توی ذهن شما میبینه!
-و...دیش واشر با این موضوع مشکلی نداره؟
-دیش واشر از بقیه ی اجنه قدرتمند تره. همینطور باشعور تر. دیش واشرهیچ وقت به هیچ کس هیچ چیز نمیگه.

جن لاغرناک از روی چهارپایه برخاست.
-دیش واشر میدونه اون معجون چیکار میتونه بکنه!

موجود زشت و کثیف چشم های درشتش را التماسناک به لاوندر دوخت. نگاهش از چشمان لاوندر میگذشت و درون او را می کاوید.
-اما دیش واشر مجانی رازداری نمیکنه.
-چی میخوای؟
-دیش واشر یه قلپ از اون معجونو میخواد. تا بتونه جن های دیگه رو بزنه و تحقیر کنه. دیش واشر همه ی عمرش تحقیر شده، اون میخواد قلدرناک باشه. در ازای این رازدار می مونه!

لاوندر در هفتمین و آخرین لیوان معجون ریخت و بطری را به دیش واشر داد.

-دیش واشر لطفتونو فراموش نمیکنه. دیش واشر به شما وفاداره. دیش واشر راز شما رو به گور میبره!

لاوندر زمزمه کرد:
-امیدوارم!

و از آنجا دور شد.

پایان فلش بک

نقل قول:
هاگرید!

هاگرید با آن هیکل گنده ناکش روی زمین افتاد.ظاهرا به فکر فرو رفتنش باعث یک خلسه ی طولانی شده بود.این را از امتیاز هفتاد به هیچ به نفع ریونکلا فهمید.

نقل قول:
امروز چه خبر شده؟ ظاهرا ریونکلا از تمرین خاصی استفاده کرده! بازکنان ریونکلا به شدت قوی شدن!

اوضاع گریف واقعا خراب بود.اما دابز با یک دست از جا در رفته روی نیمکت نشسته بود، تابلوی سر کادوگان جر خورده بود،ایوانوا که از اول بازی جای خود را به ادوارد داده و روی نیمکت نشسته بود، دلواپسناک تلوتلو میخورد. نویل لانگ باتم به یاد نمی آورد چه گناهی انجام داده که این طور گریف را به گند کشیده است.
خانم هوچ با پیاده کرده هفده طلسم سبک سازی، هاگرید را از زمین خارج کرد. فلور به سرعت به سمت لاوندر رفت.
-لاو! باید همه ی بازیکنانمون بمیرن تا تو...
-صبر کن فلور! حالا وقتشه.

و با تمام وجودش داد کشید:
-ریون دوپینگ کرده! ریون دوپینگ کرده! ریون دوپینگ کرده! ریون دوپینگ کرده!

فلور هم با او هم صدا شد:
-ریون دوپینگ کرده! ریون دوپینگ کرده! ریون دوپینگ کرده! ریون دوپینگ کرده!
-همه ی گریفی ها یک صدا!

کل جمعیت تماشا گران گریفناک:
-ریون دوپینگ کرده! ریون دوپینگ کرده! ریون دوپینگ کرده! ریون دوپینگ کرده!


نقل قول:
-یک گل دیگه برای ریونکلا!

ملت:
-ریون دوپینگ کرده! ریون دوپینگ کرده! ریون دوپینگ کرده! ریون دوپینگ کرده!

خانم هوچ با صدای تقویتناکش گفت:
-دوپینگ؟

گریفناکان ادامه دادند:
-ریون دوپینگ کرده! ریون دوپینگ کرده! ریون دوپینگ کرده! ریون دوپینگ کرده! ریون دوپینگ کرده!

خانم هوچ گفت:
-مشکوکناکه. باید همه ریونی ها تست دوپینگ بدن!

اما صدای تقویتناکش به گوش نرسید.

-ریون دوپینگ کرده!ریون دوپینگ کرده!

فلور همان طور که شعار میداد ردایش را از سینه ی خیسناکش جدا کرد و تکان تکان داد تا خنکناک شود. اما یک چیز زنبور فیلی مانند وارد یقه اش شد و به قلقلکش انداخت.

نقل قول:
فلور دلاکور گوی زرناک رو گرفته!

گریفی ها شعار را رها کردند.
-هورااااااااااااا!

خانم هوچ بیخیال تست فوریناک شد و سوتش را به صدا درآورد.
-برد گریفندور!

لاوندر با پاک جارو سرعت گرفت تا از خوشحالی از وسط یکی از حلقه ها رد شود،اما خطا رفت و پاک جارویش در اثر اصابت به حلقه نصف شد. در رفتگی مفصل پایش حاصل این خطا بود.شانس آورد که روی کپه ی شن فرود آمد.

یک ساعت بعد- بیمارستان

-خیلی خوب خانم براون! تموم شد!
-ممنون خانم پامفری!
-دیگه سعی نکن با پاک جارو از وسط حلقه رد شی.
-دیگه پاک جارو ندارم!

خانم پامفری نخندید.
-این اولین باریه که توی کوییدیچ این همه مجروح داریم!

و سراغ جماعت گریفی رفت که ناله میکردند. فلور کنار لاوندر نشسته بود.
-تاثیر اون معجون کی از بین میره؟
-از بین رفته!
-به نظرت چطور کار کرده؟

لاوندر به بلبشوی دور و برش نگاه کرد. پشیمان ناک بود.
-مزخرف! ما از ریون بردیم، نه به خاطر فلیکس لاوندریس! به خاطر تو. من بیخود و بی جهت به دوستام آسیب زدم. من توانایی های خودمونو دست کم گرفتم. خیلی پشیمونم فلور! به نظرت اونا منومیبخشن؟ واقعا ادوارد منو میبخشه؟ یا اما؟ یا هاگرید؟
-البته که میبخشن!

اما دابز از گوشه ی اتاق گفت:
-هر کاری کرده باشی، ما باز هم دوستت داریم لاو!

ادوارد گفت:
-ادوارد هم دوستت داره!

هارید گفت:
-قلب گریفی ها بزرگناک تر از این حرفاس!

لاوندر گفت:
-مگه شما میدونستین من چیکار کردم؟

فنریر از کنار تخت اما دابز گفت:
-همه مون میدونستیم! ولی این دلیل نمیشه که با دوستمون قهر کنیم! دل گریفی ها مهربون تر از این حرفاس!

فلور دست او را فشرد.لاوندر لبخند زد.

دفتر پروفسور دامبلدور-همان لحظه

-پروفسور!
-چی شده پروفسور مک گوناگال؟
-جن های خونگی شورش عجیبناکی کردن؟
-آروم باش بابا جان! چی شده مگه؟
-مثل اینکه یه جن به اسم دیش واشر همه رو کتک زده، امایهو زورش کم شده و همه دارن مثل هیپوگریف میزننش!


*دیش واشر (به انگلیسی:dish washer) به معنای ظرفشور است.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لاوندر براون در 1399/6/30 16:08:52
ویرایش شده توسط لاوندر براون در 1399/6/31 7:50:17
ویرایش شده توسط لاوندر براون در 1399/6/31 7:53:42
تصویر تغییر اندازه داده شده

دختری تنها در میان باد و طوفان...

آیا او را رهایی خواهد بود از این شب غربت؟

یا مامانش دوباره او را به خانه راه خواهد داد؟

او در کوچه ی سرد قدم برمیدارد ومی اندیشد:

آیا ریختن آبلیمو در قهوه ی مادر کار درستیست؟
پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 29 شهریور 1399 20:58
نمایش جزئیات
آفلاین
ریون در مقابل گریف


هشدار:
این پست حاوی صداهای نا به هنجار و بو های نامطبوع میباشد و خواندنش ممکن است برای همه مناسب نباشد.




تاریخچه پیدایش علامت شوم.


-تام خودت و کنترل کن، داریم میرسیم... تام... تام...
-طاقت بیار تام...

چشمهای تام تیره و تیره تر میشد... نعره های ریموند... جیغ های صورتی شیلا... و خنده های شیطانی فنریر... مدام توی ذهنش پِلی میشد.
تام در حالی که ریموند و شیلا زیر بغلش رو گرفته بودن و روی زمین میکشیدن داشت از هوش میرفت تا اینکه تابلویی از دور دست پیدا شد، انگاری چشمهای تام روشن شده بود،به نا گَه تام از جا کنده شد و به سمت تابلوی مذکور دوید، درب اتاقک رو باز کرد و خودش رو به داخل پرتاب کرد و در رو هم، بست.
ریموند و شیلا که آمادگی کامل داشتن بیرون اتاقک روی زمین شیرجه زدن و سر خودشون رو بین دستهاشون گرفتن و ماسک های ضد گازشون و به صورت گذاشتن.
-یک... دو...

زارتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

اتاقک از درون ترکیده و از درز های زیر و روی در گاز سبز رنگی به داخل سالن نفوذ کرد، و مثل دودی غلیظ دید رو مختل کرد.
از میان دود و گاز سبز رنگ تام جاگسن از اتاقک، با صحنه ای اسلوموشون بدون نگاه کردن به محل وقوع انفجار با قدم هایی استوار و سری بالا و ماسکی ضد گاز و دو ه خارج شد و از بین نگاه های ریموند و شیلا که هنوز روی زمین پناه گرفته بودند رد شد.
تمام ابهت تام از درز پشت شلوارش خارج شده بود و شلوارش به گودی جای یک توپ جنگی جر خورده بود.



دو روز بعد، جلسه اضطراری کویی، بعد از تمرین

همه ی تیم روی صندلی هایی چوبی و قدیمی و با دسته جاروهایی که زیر هر صندلی یا گوشه اونها قرار داشت دور تا دور تام نشسته بودن.
تام وسط حلقه ی یاران ایستاده و به جاروی قدیمیش تکیه داده بود.
-بچه ها من واقعا متاسفم... من نمیتونم بازی کنم...
-ّتام...
-نه، گوش بده جوز، این یه واقعیته تلخه که من نمیتونم به بازی برسم، من جلوی دروازه ها فضای زیادی ندارم، این ورژن منم که همه جا رو مه آلود و غیر قابل تنفس میکنه، با کوچیکترین تکونی که بخورم باد با قدرت خارج میشه... همین حالاشم جر خوردم...
یا باید درمانی برای این مسأله پیدا کنیم یا بدون دروازه بون بازی کنیم... اووو اووو ماسکاتون و بزنین...

زارتتتتتت

در حالی که همه ماسک هاشون و پایین کشیده بودن، تام دست به جارو و سرفه کنان رختکن کویی رو ترک کرد.

این حق تام نبود، همه چیز از یه شرط بندی و کُری خونی ساده شروع شده بود، تام و فنریر یک هفته قبل از مسابقه ی ریونکلاو و گریفندور بین طرفداری پر شور و شوق تیمهاشون یه مسابقه ی مُچ ساده توی یک کافه ی محلی برگزار کرده بودن، مسابقه ای که بازنده رو مجبور میکردن به خوردن مخلوطی از تمامی سس های موجود در کافه و...

تیم دو جلسه ی دیگه بدون تام تمرین کرد، اما با دونستن اینکه دروازه قراره خالی باشه، تنها امید ریونکلاوی ها پیدا کردن اسنیچ بود، مسلما اون هم قبل از اینکه گریفندور بتونه دروازه ی خالی ریون رو به اتیش بکشه.
اما به جز تام، تمرینات ریونکلاو یه غایب دیگه هم داشت...


پا گذاشتن ما بین سکوت وهم آلود کوچه ی ناکترن، درست در نیمه ی شب و عبور کردن از بین سایه های بد هیبت گوشه گوشه کوچه، نگاه های خیره ی پشت ویترین و جیغ های که به خنده تبدیل میشد... دل و جرأتی میخواست که جوزفین... داشت.
هیکل ریزه میزه و موهای براقش و زیر شنلی توسی کهنه و بلندی که روی زمین کشیده میشد مخفی کرده بود، و تابلوی مغازه های تاریک کوچه ی ناکترن رو در پی یک تابلوی خاص میکاوید.
درست لحظه ای که دیگه داشت نا امید میشد از یکی از مغازه ها درست جلوی جوزفین صدایی بلند شد و پیرزنی رنجور در حالی که بلند بلند ناسزاهایی نثار فروشنده میکرد درب شیشه ای مغازع رو محکم به هم کوبید و با قامت تا زانو خم شده اش در سمت دیگه ی کوچه ما بین تاریکی ناپدید شد، هنوز بوی تلخ و تند بدن پیرزن توی هوا مونده بود.
جوزفین بدون اینکه بدونه چی کار میخواد بکنه درب شیشه ای مغازه رو هل داد و وارد شد.
بر عکس تمام مغازه های کوچه ی ناکترن، کاملا روشن و حتی بیش از حد روشن بود، به سالنی دراز میموند که دو طرفش دو میز بلند و کشیده تا انتهای سالن که پیش خوانی قرار داشت کشیده میشد،
تکه تکه هایی آشنا و غریب روی میز ها با وضعی نا مرتب رها شده بود، رادیوهایی با شکل ناموزون، اتوهایی که به جای دسته اش هم کفه ی اتوی دیگری داشت، ضبط صوت هاییی بدون بلندگو و تّلی از این قبیل وسیله های برقی خراب و یا حتی درستی که مونت کاربرد سالمشون رو نمیدونست چه برسه به این عحیب الخلقه ها.

مسلما باید ادرس اینجا رو به آرتور میداد.

پشت پیشخوان جوزفین دستش رو روی زنگ آهنی کوچک گوشه ی میز گذاشت و شروع به فریاد کشیدن کرد.
همراه با فریاد های مونت مرد قد بلندی از تاریکی پشت پیشخوان جلو اومد و دستش رو روی دست جوزفین گذاشت و با صدایی بلندتر از جوزفین فریاد کشید.
و بالاخره دست خودش و جوزفین رو از روی زنگ عقب کشید.
-آه بانوی جوان... چندیست که تصمیم داریم تعمیرش کنیم...
جوزفین که دستش رو محکم توی دست دیگرش گرفته بود و به رد سیاه سوختگی برق نگاه میکرد سرش رو بلند کرد و البته که به شدت جا خورد.
چند قدمی به عقب برداشت و سعی کرد خودش رو کنترل کنه و دوباره جیغ نکشه.

مرد پشت پیش خوان با چشم هایی درشت و موهای سیخ سیخ به جوزفین خیر شده بود. دهان مرد با سیم های اهنی زخیمی به هم دوخته شده بود و سوراخ کوچکی زیر چونه اش بود که ازش اب سبز رنگی روی پیشخون میچکید، همون اب چسبناک و سبز رنگی که گوشه ی چشم های مرد جمع شده بود.
اما با همه ی این حرف ها انگار جای درستی اومده بود، با قدم های لرزان جلوی پیشخوان برگشت و ساک دستی بزرگی رو جلوی مرد صاحب مغازه گذاشت.
جوزفین قدمی عقب بر داشت و ماسکش و از زیر شنلش بیرون کشید و روی صورتش گذاشت، ماسکی دیگه هم روی پیش خوان انداخت و به ساک دستی اشاره کرد.
مرد صاحب مغازه ماسک روی میز رو عقب زد و بی درنگ زیپ ساک رو باز کرد، گاز سبز رنگی از دل ساک بیرون زد ولی مرد مو سیخ سیخی محتویات کیف رو بدون کوچکترین توجهی به گاز بد بو خفه کننده بیرون اورد.
-یا مرلین... این... این باسنه...
-هاو... آره، تام خواب بود که رفتم کندمش، نشتی داره، میخوام.

مرد صاحب مغازه باسن تام رو با گوشه انگشت توی ساک انداخت زیپش و کشید و جلوی جوزفین گرفت.
و با تف کردن از زیر چونش رو به مونت کرد.
-جلوی در، کیسه ی مشکی رو بردار برو، جای کیسه هم یه گالیون بذار... حالا برو...

جوزفین که ترس رو گوشه ی چشم مرد میدید معطل نکرد و تا قبل از اینکه بخواد کار احمقانه ی انجام بشه کیسه توسی رنگ جلوی در رو برداشت و از مغازه خارج شد، وسط کوچه ایستاد دور خودش چرخید و غیب شد.
شنل بلند جوزفین وسط کوچه ی ناکترن تابی خورد و روی زمین افتاد.


زیرشیرونی ریونکلاو، انباری رینکلاو


جوزفین زیاد وقت نداشت تا قبل از بیدار شدن تام باید باسنش و بر میگردوند، مگه نه شنیدن جیغ ها تام که کو... باسنم و دزدیدن اصلا زیبا نبود مخصوصا اگه باسن تام دست جوزفین پیدا میشد.
توی کیسه ی سیاه چند توپ فلزی کوچیک بود که جوزفین هیچ ایده ای در موردشون نداشت... شاید مثل تخم مرغ بودن باید میشکستشون... اما سفت تر از این حرفها بودن.
شاید باید... شاید باید چه کار میکرد با سه گوی فلری کوچیک و سفت؟ جوزفین بیشتر به گالیون بی زبونی فکر میکرد که فدای باسن تام کرده بود.
پنج دقیه دیگه تام بیدار میشد، جوزفین باید کاری میکرد.
-نه نه نه این کار و نمیکنم...

جوزفین فکر ناجوری داشت، زیپ ساک رو باز کرد، قیفی که همیشه گوشه ی انبار ریون افتاد بود و کسی کاربردی براش پیدا نکرده بود روی باسن تام گذاشت، گلوله ای توی قیف انداخت.
ورود گاز متوقف شده بود اما مونت ادم مُسرفی نبود و دو گوی دوم و سوم رو هم وارد کرد و قشنگ قیف رو چرخوند تا گوی ها وارد شدن.
-لعنتی خودش بود...

جوزفین سراسیمه باسن تام رو بغل کرد به خوابگاه پسرونه دوید و باسن رو پشت تام محکم کرد...
-چه کار داری میکنی...

جوزفین، وسط خوابگاه پسرونه، ما بین نگاه کل اعضای اتاق تام دست هاش و روی باسن لخت تام گذاشته بود...
-هیچی فقط...

مونت دستش و صاف کرد و محکم زد روی باسن تام.
-پشه بود، کشتمش...


و مونت آروم شلوار تام و بالا کشید و چشم تو چشم تام عقب عقب از اتاق خارج شد.

شب بازی

ریونی ها با نا امیدی برای بازی آماده میشدن، امشب بار دیگه باید برای خالی بودن دروازه آخرین استراتژی هاشون و مرور میکردن.

-بچه ها...
تام در حالی که بغض کرده بود جارو به دست جلوی رختکن ظاهر شده بود.
-فک کنم تموم شد، مسمومیتم برطرف شده... یکم یُبس شدم حتی... ولی مهم نیست، فکر کنم آماده ام.

انگاری که قند توی دل همه آب شده بود، تام دوباره کنترل گوزهاشو به دست گرفته بود.
اما فقط جوزفین میدونست که چه طوری، با مسدود کردن خروجی تام، این اتفاق افتاده بود. جوزفین نبوغ شگرفی به خرج داده بود و این ابداع میتونست به پیروزی تیمش منجلب شه.
البته انگاری که تام کمی متورم شده بود اما به هر حال مهم مسابقه بود.

تام و تیم وارد زمین مسابقه شدن، تام روی جاروش احساس سبکی زیادی داشت، انگاری که باد کرده بود و مثل بادکنک سبک بود، با کوچکترین حرکت جارو خودش رو جلوی توپ مینداخت و جلوی گل شدن رو میگرفت.

نیم ساعت گذشته بود و ریونکلاو هفتاد صفر جلو بود، تام مثل عنکبوتی فرز دروازه رو بسته بود و مهاجمین گریفیندور کلافه شده بودن.
زمان به نفع ریون سپری میشد، ریونکلاو صد و چهل گریفیندور صفر، حالا کار داشت به جاهای باریک میکشید، حتی اگه اسنیچ پیدا میشد گریفندور ممکنه بود با اختلاف چند ده امتیاز ببازه، کاپیتان گریفندور باید کاری میکرد.
چاره ای نداشت و مجبور بود کاری که دور از معرفت یه گریفی بود رو انجام بده، رو به هاگرید کرد.
-هاگرید بزنش...

کاپیتان گریفندور چشمکی هم به هاگرید زد که فقط برای هاگرید مفهوم بود.
-چشمک چشمک چشمک یعنی دیگه نمیتونه ادامه بده، نباید ادامه بده...

هاگرید چوب دستیش و بلند کرد و با تمام قدرتی که توی بازوهای غول مانندش داشت ضربه ای مهلک به بلاجر کوبید، هاگرید بالای دروازه ی گریفندور بود و تام رو درست اونطرف زمین نشونه گرفته بود...

بلاجر چنان شتابی پیدا کرده بود که آتیش گرفته و مستقیم مسیر شکم تام رو هدف داشت.

تام که هنوز متوجه بلاجری که به سمتش میومد نشده بود از سیو آخرش جلوی سرکادوگان خوشحال بود و مشتش رو توی هوا رو به کادوگان تکون میداد که...


زارت(با افکت انفجار بمب اتم)

تام و ورزشگاه همراه منفجر شده بودن.
و حالا ورزشگاه به بیابان خالی و برهوتی خشک و بی آب و علف تبدیل شده بود و خبری از ورزشگاه، تماشاچی ها و حتی نصفه قلعه ی هاگوارتز نبود، جاروی تام هنوز روی هوا بود فس فس کنان در حالی که یک مچ دست، دسته اش رو گرفته بین گاز سبز رنگ توی هوا دور خودش میچرخید.




کتاب رو بست و به فکر فرو رفت، بزرگتری و مهیب ترین حادثه ی دنیای جادوگری، اون همه ترس، زجر و وحشت و مرگ دسته جمعی اونهمه نوگل باغ علم جادو که دست در دست هم به نیستی کشیده شده بودن...

ولدمورت تصمیمش رو گرفته بود، و رو به خالکوبش سری به علامت رضایت تکون داد.

خالکوب لرد، بازوی اربابش رو گرفت و عکس پاره ای که از کتاب تاریخ دنیای جادو جلوش بود رو خوب نگاه کرد.
حرکت دست کنده شده ی تام روی دسته جارو، بین گاز های سبز توی هوا طرحی به جا گذاشته بود، انگار ماری از دهن اسکلتی بیرون اومده بود.




افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموند در 1399/6/29 21:57:12
پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 21 شهریور 1399 23:55
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
مسابقات کوییدیچ ترم تابستان (ترم 24)


مسابقه سوم: از شنبه 22 شهریور تا ساعت 23:59:59 دوشنبه 31 شهریور


ریونکلا - گریفیندور


سوژه های این مسابقه: اختراع - علامت شوم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 شهریور 1399 11:04
نمایش جزئیات
آفلاین
ریون vs هافل

سوژه: تقلب

آیلین داشت از استرس دور خودش می چرخید.
-اگه بلاجر بخوره تو سرم چی! اگه اسنیچ بره تو چشم چی! اگه ببازیم چی؟ اگه ببازیم همه میندازن گردن من!
-آروم باش آیلین! اگه اسنیچ بره تو چشت که برش می داری میبریم. ولی در مورد بلاجر چیزی نمی تونم بگم.
-اصلا دلگرم کننده نبود تام.
بقیه تیم هم همین وضع را داشتند ولی تام قدرت آرام کردن هیچ کدام را نداشت.

فردا صبح

-میریم که ببینیم مسابقه کوییدیچ ریونکلاو و هافلپافو! بازیکنان وارد زمین میشن، سوار جاروهاشون میشن! بازی شروع میشه!

کوارفل دست شیلا بود. شیلا کوارفل را به ربکا داد. ربکا هم آن را به سمت دروازه پرتاب کرد ولی برایان که چهارزانو روی جارو نشسته بود با دست چپ توپ را گرفت و برای وین پرتاب کرد. ارنی بلاجر را دید و آن را به سمت آیلین فرستاد.‌ آیلین یک لحظه استرس گرفت و به صورت خودکار تغییر شکل داد و از بلاجر جاخالی داد.

-پنالتی برای هافلپاف!
-پنالتی؟

وین برای ضربه پنالتی آماده شد و کمی بعد آن را پرتاب کرد. تام دستش را کند و به سمت کوارفل پرتاب کرد ولی دستش به موقع نرسید و ضربه ی وین وارد دروازه شد.آیلین بیشتر نگران شد. داشتند بازی را می باختند و او حتی رنگ طلایی را هم تشخیص نداده بود. فکری به ذهنش رسید. لحظه ای تغییر شکل می داد و دوباره انسان میشد. در همان لحظه ها، او برای یک ثانیه قوی ترین دید را در میان موجودات داشت! حالا اسنیچ را دید و به سمتش رفت ولی رنگ آن طلایی نبود! او اشعه ی خورشید را دیده بود. تا زمانی که او فکر می کرد ریونکلاو سه گل دیگر هم از زاخاریاس و وین خورده بود و تام همه ی دست و پا هایش را پرت کرده بود.
دقیقه های بعد هم همان آش و همان کاسه! و این موقع بود که نویسنده بخاطر استفاده از ضرب المثل مشنگی بر خودش لعنت فرستاد!
آیلین با تمام وجود دنبال اسنیچ می گشت. ولی کاری از دستش بر نمی آمد. چشم چپش می سوخت. خیلی هم می سوخت ولی تحمل می کرد.

-ریونکلاو برنده شد!

تمام بازیکنان هافلپاف و ریونکلاو تعجب کردند! آیلین کی اسنیچ را گرفته بود؟ بعد معلوم شد که اسنیچ همانجوری که آیلین پیشبینی کرده بود توی چشم او رفته بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
ارسال شده در: دوشنبه 10 شهریور 1399 23:59
نمایش جزئیات
آفلاین
- با توجه به شرایط موجود و با کائنات همسو نبودنِ تیم ها، اینجانب حکمِ...

حالا زمانی بود که باید یک بار چکش دادگاه را روی میز میکوبید و حکم آزادی هافل و ریونی هارا صادر می‌کرد.

برایان نگاهی به اعضای تیمش انداخت. اگلانتاین که بی توجه به قانون جلسات دادگاه پیپ ای خاموش گوشه ی لبش گذاشته بود، حسن مصطفی که "عیح عیح ووی ووی..." گویان کنار پافت نشسته و پشت سرشان وین، زاخاریاس و آیرین با سر و صورتی کثیف و خونین کز کرده بودند؛ و البته خود برایان هم جزئی از آنها بود اما به هر حال دادگاه به مشکل کمبود قاضی بر خورده بود.

در آن طرف سالن اعضای تیم ریونکلاو نشسته بودند. لینی بال شکسته اش را در دست گرفته بود و با غصه به آن نگاه می کرد، تامی که به زحمت دست، گوش و انگشتانش را جمع می کرد و دروئلا که سعی می کرد زخم بقیه اعضای تیمش را التیام بخشد.

چکش سنگین تر از چیزی بود که برایان فکر می کرد. آن را بالا برد و برای یک لحظه کنترل دستش را از دست داد...دو ضربه روی میز زده بود.

فلش بک:

- چرا داری این طوری می کنی؟

اگلانتاین آخرین ضربه را هم با پیپ بر فرق سر تام کوبید و با رضایت گفت.
- به هر حال "کرم از خود درخته"!

پافت فندکش را در میان انگشتانش تاب داد و موقتا از حالت خونسردش بیرون آمد تا زبان درازی ای به جاگسن بکند.

- ولی...ولی تو اول شروع کردی.

راست می گفت. اگلانتاین بود که شروع کرده بود؛ تقریباً اکثر اوقات او بود که بحث ها را شروع می کرد و در آخر گردن تام می انداخت. اما این چیزی نبود که بخواهد به آن اعتراف بکند، پس دوباره شروع کرد به ضربه زدن با پیپ بر فرق سرش.

- هی...هم تیمیه تیکه تیکه شده ی ما رو تنها گیر آوردی پافت؟!

اگلانتاین برگشت و با دروئلایی عصبانی که یک بغل کتاب در دستانش بود، روبه رو شد.
- اهم...نه من غلط بک...

اما دیگر دیر شده بود؛ دروئلا کتاب هارا روی سر پافت ریخت.

- عیح عیح. ووی ووی وووی...نمیخندوما. له له هستم...خانووم روزیه عملتون مورد پسند بنده واقع نشد‌.

حسن مصطفی ای که مشخص نبود چه طور روی شاخه های درختی در آن نزدیکی نشسته، سوت بلندی زد و ثانیه ای بعد چهار هافلی نعره زنان از سمتی و چهار ریونی از سمتی دیگر حمله کردند و مبارزات گلادیاتورها آغاز شد.

پایان فلش بک:

- حکم صادر شد.
- اهم...نه ببینید! شما قدرت فکر بالایی دارید و میدونید که تا سه نشه، بازی نشه و تو همانی که می اندیشی...

مأمور ها نگذاشتند جمله برایان تمام شود. دستبند هایی به مچ دست اعضای هر دو تیم متصل شد.
زندان در انتظارشان بود.

***

طولی نکشید که اعضای هر دو تیم به سلول نه چندان بزرگی منتقل شدند.
تخت هایی آهنی و ملحفه هایی که پنج سانتی متر خاک رویشان نشسته بود.

- بده به من...من بدون اون نمی تونم. بَرش گردون...تستراال!

همه متعجب به اگلانتاینی که میله های سلول را تکان تکان میداد و فریاد میزد، نگاه کردند.
پافت هیچ وقت، برای هیچ موضوعی آن قدر حرص نخورده بود.
- پیپم...پیپمو ازم گرفتن!
- عیح عیح عیح...ووی ووی ووی! ناراحت نباش دادا...با گالیون هایی که بعد از اول شدن توی کویدیچ میبریم، میتونی ده تا پیپ جدید بخری.

پافت غمگین گوشه ی سلول نشست.
- آخه من و اون پیپ از سه سالگی باهم بزرگ...

جمله اش نیمه تمام ماند زیرا صدای فریاد جوزفین بلندتر از حد معمول بود.
- بعد از اول شدن توی کویدیچ؟ زهی خیال باطل...شما واقعا فکر می کردید ممکنه مارو ببرید؟

صدای خنده ی اعضای ریونکلا در میان سوت گوش خراش بلندگو ها گم شد.
- توجه...توجه. ساعت ناهار زندانیان از حالا تا نیم ساعت دیگر ادامه دارد؛ به زندانیانی که در خارج از ساعت مقرر شده به سالن غذا خوری بیاید، غذایی تعلق نمی گیرد. با تشکر!

***

اگلانتاین سینی غذایش را روی میز گذاشت و کنار بقیه نشست.
- پیپ!
- بی خیال اگلا.
- پی...
- گفتم ولش کن دیگه.

پافت بشقاب غذایش را بالا برد و به کپه ی چسبناکی که به عنوان پیراشکی برایش ریخته بودند نگاه کرد.
- نه...این پیراشکیه؟

اگلانتاین به تامی که گوشه ی میز نشسته بود نگاه کرد. جاگسن با پیراشکی انگشتانش را به مچ دستش چسبانده و با خوشحالی آنها را تکان میداد تا قدرت چسبندگی بالای پیراشکی را نشان دهد.

- اَه...من اینو نمی خورم. غذای ناظر آینده باید یه همچین چیزی باشه؟

زاخاریاس سینی اش را هل داد و پشت سر آن به نوبت همه از خوردن غذا طفره رفتند.

- عیح عیح عیح...ووی ووی ووی. نمی خندوما. له له هستم. من به این لب نمیزنُم دایی.

حسن لبخندی مرموز زد و ادامه داد.
- میدونید چی نیاز داریم؟ یه مسابقه...یه کویدیچِ خشن و وحشی! نه از مسابقه های مسخره تو هاگوارتز...ما مسابقات زندانو برگزار می کنیم.
- کی چی اون وقت؟

حسن که انتظار این سوال در ادامه سخنرانی ای به آن با شکوهی را نداشت، خودش را جمع و جور کرد و توضیح داد.
- هر تیمی که باخت باید بره به اون آشپز بگه که غذامون عوض بشه.

آشپز عصبانی نبود...ترسناک نبود...خوفناک نبود...اتفاقا خیلی هم آشپز مهربان و خوش رویی بود. تنها نکته ی کمی آزار دهنده انتقاد ناپذیر بودن آشپز بود...و البته جثه ی بزرگی که می توانست با یک مشت، ریق رحمت را به خوردت بدهد.

- تو خلاق هستی.
- امم...نه این که بترسما، فقط...خیلی خب. باشه قبوله!
- آره آره...منم هستم.
- موافقم...ما که قطعا برنده میشیم.
- عه...واقعا؟

موافقت همه ی اعضا چیزی نبود که حسن انتظارش را داشته باشد اما به هر حال ایده، هر چقدر هم مزخرف، متعلق به خودش بود و نمی توانست پا پس بکشد.

***

- پیپ!
- ببین...بهت قول میدم این بازیو خوب باشی، پیپتو ازشون پس بگریم. باشه؟
- پیپ؟

در طرفی از حیاط زندان هافلی ها ایستاده و سعی می‌کرد به هم تیمی هایشان امید بدهند و در سمت دیگر ریونکلاوی ها جاروهایی که از انبار زندان کش رفته بودند را، چک‌ می کردند.

یوانی که مشخص نبود چطور خود را به زندان رسانده اما به خاطر علاقه ی وافری که به گزارش‌گری داشت، میکروفونی در دست گرفته و روی سطل آشغالی جا خوش کرده بود. زندانیانی که بوی دعوا به مشامشان رسیده و دورتا دور حیاط نشسته بودند و قسمت هایی از دیوار زندان که به عنوان دروازه در نظر گرفته شده بود.

زندانی ای سیبیلو که قصد داوری مسابقه را داشت، درون سوت دمید و ده جارو از روی زمین به پرواز درآمد.

یوان هیجان زده روی سطل آشغال ایستاد و شروع به گزارش کرد.
- حالا سرخگون دست دروئلا و پاس میده به شیلا بروکس...شیلا در یه حرکت اشتباه سرخگونو برای کندرا میندازه و حالا توپ دست مهاجمای هافلپافیه.

کندرا سرخگون را برای وین پرتاب کرد و وین به سمت دروازه هجوم برد.
- گلل...گل برای هافلپاااف! حالا بازی یک هیچ به نفع هافلی هاست.

ربکا سرخگون را در دست گرفت و مهاجمان هافلپاف را جا گذاشت.

- حسن مصطفی بازدارنده ای به سمت ربکا فرستاد که او ازش گذشت و بلهه...بازی یک-یک مساوی میشه.

برایان سعی می کرد با جمله هایی انرژی بخش خود را آرام کند.
- تو سرشار از آرامشی...تو بهترین هارو میسازی...تو زندگی را دوست داری.

بازی کماکان ادامه داشت و نتیجه ۵۶ - ۵۸ به نفع هافلپاف بود.
- بله...امم...گزارش کنم واقعا؟ خسته شدیم بابا.

درست وقتی که بازی در حوصله سربر ترین حالت خود قرار داشت، فریاد شادی یک طرف زمین بلند شد.
- و بلهه...مفتخرم که برنده ی این دوره از مسابقات رو به شما معرفی کنم؛ تیم ریونکلاو به کمک گوی زرینی که توسط آیلین گرفته شد! بزنید کف قشنگ رو...ما هم دیگه رفع زحمت کنیم.

فریاد خوشحالی ریونکلایی ها، در کنار چشم غره و بد و بیراه گفتن های هافلی ها به حسن مصطفی، به چشم نمی آمد.

***

- برو دیگه...برو بگو بهش!
- فقط کافیه بگی که قرار نیست این پیراشکی هارو بخوریم.
- عیح عیح عیح...ووی ووی ووی! نمی خندوما. له له هستم. چرا من آخه؟ چرا من؟

حسن با قدم هایی شمرده به سمت سرآشپز رفت و سعی کرد به نگاه خیره ی آشپزخانه به خود، توجهی نکند.
- امم...میگم؛ میدونید که من شمارو خیلی دوست دارم دادا! فقط...فقط می خواستم بگوم یکم غذاتون با معده ی من سازگاری ندا...

شترق...

زندگی و مرگ انسان ها دست مرلین است، و به هر حال روزی به پایان می‌رسد. روی تابوت حسن هم می نویسیم، مدیری که به دست وردنه دار فانی را وداع گفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب...ناراحت شدید؟

پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
ارسال شده در: دوشنبه 10 شهریور 1399 23:28
نمایش جزئیات
آفلاین
مسابقه ی کوییدیچ تیم هافلپاف و ریونکلا
موضوع:تقلب
اعضای کوییدیچ وارد زمین مسابقه شدن...اعضای تیم هافلپاف ایرین دنهولم ،زاخاریوس اسمیت و ... و اعضای تیم ریونکلا ایلین پرینس و...
-با اینی که گذاشتم تو جاروم به سرعت عقاب میتونه پرواز کنه هعهعهعهعه
+وایسا ببینم !چی... تو داری از قرص های انرژی زای جارو استفاده میکنی
-عوخی گربه کوچولو عصبانی شد..هرهر ...چیکار میخوای بکنی کوچولو موچولو هان؟
+شکایت میکنم
-هع بکن ببینم چیکار میتونی بکنی
شکایتی پذیرفته نیست خانم دنهولم اگر سریع به بازی برنگردید تیم ریونکلا را برنده ی این بازی اعلام میکنم ...این صدای داور بازی بود
+ولی..
ولی بی ولی لطفا سریع به بازی برگردید
+هوفف..ایرین با صدا نفسش داد بیرون.دوباره ایلین همه چیو با پول گرفته بود. تو یه تقلب کاری
-دیگه چیکار کنم هستم دیگه
با سوت بلندی بازی شروع شد
شیلا بروکس.. ببینین چیکار میکنه این بازی کن ..زاخاریوسو با یه حرکت زیرکانه رد میکنه و بلهههه گل
صدا تشویق تیم ریونکلا بلند شد
تعداد گل های تیم ریونکلا همینجوری بالا میرفت تیم کوییدیچ هافلپاف هنوز فقط بیست امتیاز کسب کرده بود
۳۰_۲۰،،۳۵_۳۰،،۴۰_۳۵
+کجاست کجاست کجاستتتت؟؟
_هعی ایرین حرص نخور جوش میزنی..راستی مگه گربه ها جوش میزنن هی هی هی
+خفه شو ایلین
در همین حال که اینو گفت یچیزه طلایی با سرعت نور از بغلش رد شد
+ارع همینه
در همین حال که ایلین داشت حرف های مسخره کنند میگفت گویو دید و حرفاشو قطع کرد..
اون دوتا یه لحظه روبه روی هم بدون هیچ حرفی وایسادن
-خوابشو ببینی بزارم بگیریش
+کور خوندی
و دوتاشون با سرعت نور به سمت توپ شیرجه ور شدن
+ای جاروی لعنتی زور بزن زوررر بزنننننننن
ایرین هر کاری میکرد نمیتونست سریع تر از ایلین جاروشو برونه..همه ی صداها دیوانه وار دور سرش میچرخید..حالا هافلو،حالا ریونو،حالا میزنن یه حرکت خفنو
ایلین داشت توپو میگرفت که یهو جارو از حرکت وایساد و توی هوا برای یک ثانیه معلق ماند
-چه اتفاقی داره میوفته؟؟
و در همین حالا جاروش با سرعت هر چی تمام دنده عقب رفت و ایلین در افق محو شد
و ایرین از فرصت استفاده کرد و جستی زدو توپ گرفت
همه ورزشگاه به صدا درومد
ارععععع..همینههههههه...افرین ایریننننن
نههههههههههههه..چراااا اخه... اخخخخ
و همین شد که هافلپاف با امتیاز 250_251مسابقات برد
همه ی تیم ایرین روی دوششون گرفته بودن و به سمت رختکن میرفتن
ارعع.. افرینننن
+راستی چیشد که جاروی ایاین قاطی کرد؟؟
زاخاریوس گفت :انگار همه چیو نمیشه با پول خرید.. انگار جرج همیشه سر رفاقت با تو حفظ میکنه اون قرص قلابی به ایلین داده بود و ... دیگه بقیشو خودت میدونی
+ارع..ارع ..دیدم و در همون حال از رفاقت با جرج خوشحال بود

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
ارسال شده در: دوشنبه 10 شهریور 1399 22:42
نمایش جزئیات
آفلاین
ریونکلاو

vs
هافلپاف


سندرومِ دستِ بی‌قرارِ حاصل از تقلب



- همونطور که می‌بینین...

سر کلیه‌ی بازیکنای تیم کوییدیچ ریونکلاو، اعم از ذخیره و اصلی اتوماتیک‌وار به سمت ربکا می‌چرخه.

- به صورت کاملا یکهویی ربکا دچار سندروم دست بی‌قرار شده و ازونجایی که مهاجمه و قصد نداریم وسط بازی اشتباهی کوافلو با دست بی‌قرارش تقدیم تیم حریف کنه، مجبوریم جاشو با یکی از بازیکنای ذخیره عوض کنیم.

پنه‌لوپه نگاهی به لینی می‌ندازه، اما انتظار نداشته باشین لینی هم بهش نگاهی بندازه. چون این نگاه حاصل از سردرگمی پنه‌لوپه و تشکیل این علامت سوال تو ذهنش بود که یعنی کدوم یکیشون قراره به جای ربکا توی این مسابقه شرکت کنن؟

اما لینی کاملا مطمئن بود که خودش انتخاب نمی‌شه و بنابراین دلیلی نمی‌بینه این نگاه سردرگم رو به پنه‌لوپه بندازه. به جاش نگاهشو به ربکا می‌دوزه که برای معرفی جایگزینش در حال حرکت به سمتشون بود.

- ممنونم لینی که به جای من تو این مسابقه شرکت می‌کنی!

ربکا ضمن گفتن این حرف دستشو جلو میاره تا دست لینیو به نشانه تشکر بگیره اما در عوض سیلی‌ای حواله‌ش می‌کنه!

- عه وا ببخشید خودت که می‌دونی، بی‌قراره.

در کسری از ثانیه چندین اتفاق پشت سر هم افتاده بود که هضمش برای یک حشره قاعدتا آسون نبود، ولی لینی فقط یک حشره نبود. بلکه یک حشره ریونکلاوی بود! بنابراین به سرعت ضمن ماساژ لپش که توسط دست بی‌قرار ربکا مورد عنایت قرار گرفته بود، قضیه رو هضم می‌کنه و رو دو بالش به هوا بلند می‌شه.

- تام؟ این بود آرمان‌های روونا؟ مگه نمی‌دونی اونا آیرین که گربه‌س رو دارن؟ اگه وسط مسابقه منو یه لقمه چپ کنه چی؟ هان؟ تو پاسخگویی؟
- از کی تا حالا پرنده(*) شدی لینی؟
- گربه‌س می‌فهمی؟ گربه! منم بال دارم و پرواز می‌کنم. شاید در نگاه اول نفهمه من یه حشره‌م و نه پرنده! کی امنیت جانی منو تضمین می‌کنه؟
- نگران نباش در نگاه دوم می‌فهمه و تو رو تف می‌کنه بیرون. مطمئن باش جون سالم به در می‌بری!

قبل از این که لینی بخواد اعتراض دیگه‌ای سر بده، آیلین خمیازه‌ای می‌کشه و ازونجایی که موضوعی است واگیردار، به دنبال اون سایر بازیکنای تیم هم خمیازه می‌کشن که به ختم قضیه منجر می‌شه.

- بریم بخوابیم دیگه همه خسته شدیم. برای مسابقه فردا آماده باش لینی!

بازیکنا یکی یکی اونجا رو به مقصد خوابگاهشون ترک می‌کنن و توجهی به لینی که همچنان در حال غر زدن بود نمی‌کنن.

روز بعد، رختکن تیم کوییدیچ ریونکلاو:

- همونطور که می‌بینین...

مجددا سر کلیه‌ی بازیکنا اتوماتیک‌وار به سمت کاغذپوستی خالی‌ای که وسط رختکن پهن شده بود می‌گرده.

- مثل همیشه ما نه نقشه‌ای داریم و نه تاکتیک خاصی. روونا بختکی کوییدیچ می‌زنیم ببینیم چی می‌شه.

لینی که دچار شوک حشره‌ای شده بود، برای چند ثانیه همچون حشرات تاکسیدرمی شده سرجاش خشکش می‌زنه.

- لینی واکنشت یجوریه انگار با موضوع عجیبی رو به رو شدی. ببین اگه متوجه نشدی بذار برات توضیح بدم که وقتی نقشه یا تاکتیک خاصی نداشته باشی در واقع انگار برگ برنده دست توئه!

لینی از شوک خارج می‌شه.
- چطوری اونوخ؟
- اونا هیچ ایده‌ای ندارن ما چی کار می‌کنیم که بخوان خنثی‌ش کنن. ما کاملا غیر قابل پیش‌بینی هستیم و این برتری ما رو نشون می‌ده. در حالی که ما نوع بازی اونا رو مث کف دستمون می‌شناسیم و می‌تونیم ضدش عمل کنیم.

لینی به شدت سعی می‌کنه کمی تا قسمتی ابری قانع بشه. کم بی‌راه نمی‌گفتن! به جز این بخش که حتی خودشون هم نمی‌دونستن چی کار قراره بکنن!

- نکنه اونم می‌خوای تو زمین بازی بیاری؟ تقلب؟

شیلا که در تلاش بود مطمئن شه بند کیفش به اندازه مورد نیازش تنظیم شده، با دیدن لینیِ جاخورده در کیفشو باز می‌کنه تا فس‌فس مارهای داخلش به گوش برسه.
- تو به این می‌گی تقلب؟ این کیف جادویی جزئی از شخصیت منه. کی گفته تو مسابقه باید شخصیتتو جا بذاری؟
- تازه منم چند تا شاخ گوزن اضافه کردم به سرم. شاخ خودمم تیزتر کردم!
- منم تلاشی برای سرهم نگه داشتن بدنم قرار نیست بکنم.
- اینم کتابیه که هاگرید سال سوم هری پاتر برای تدریس ازش استفاده می‌کرد!

برای لینی عجیب‌تر از اینکه همه سعی داشتن تقلب‌های همراهشون رو در قالب ویژگی‌های شخصیتیشون به خوردش بدن، این بود که نمی‌دونست چرا به طرز عجیبی هی داشت قانع می‌شد. فرزندان روونا واقعا موجودات زرنگی بودن!

- نبینم کم‌کاری کنی لینی. نقشه تو چیه تو زمین بازی؟
- نقشه؟ مگه قرار نبود نقشه نداشته باشیم؟
- نقشه بازی نداریم، نقشه استفاده از ویژگی‌های شخصیتیمون رو که داریم. تو چطوری می‌خوای به تیمت برا دک کردن اونا کمک کنی؟

لینی با دیدن شش جفت چشمی که بهش زل زده بودن کمی هول می‌شه و هرچی ویژگی شخصیتی داشت و نداشت از یاد می‌بره. برای همین به سرعت سایت جادوگرانو باز می‌کنه و بعد از لاگین کردن، پروفایل خودشو باز می‌کنه تا در مورد خودش بیشتر بدونه.

- نیش! من نیش می‌زنم!
- عالیه!
- معرکه‌س!
- کارت حرف نداره!

و لینی بین دست‌ها و تشویق‌های ریونکلاویون غرق می‌شه.

زمین بازی:

ازونجایی که لینی پیکسی بود و حشره، قصد داشت پروازکنان همراه سایر بازیکنای تیم از رختکن خارج بشه، ولی چون شروع مسابقه با پرواز به آسمون بود، حس کرد شاید حرکتش غیرقانونی تلقی بشه و برای همین با اون هیکل کوچیکش پشت سر بقیه رو زمین راه می‌ره.

به محض ورود به زمین با آفتاب داغ تابستونی مواجه می‌شه که بی‌شک دشمن درجه یک هر بستنی یا هرگونه خوردنی یخی‌ای بود. اما به دلیل شیوع جرونا و برگزاری مسابقات بدون تماشاچی، هیچ تماشاگری نبود که بابت این موضوع شاکی و دلخور بشه.

بنابراین نگاهشو از جایگاه خالی تماشاچیا برمی‌داره و به رو به روش می‌ندازه که حالا تقریبا به وسط زمین رسیده بودن و بازیکنای هافلپاف در انتظارشون ایستاده بودن. مروپ و ماروولو گانت هم در نقش داوران مسابقه، برای آخرین بار سرگرم اطمینان پیدا کردن از صحت و سلامت توپ‌های مسابقه بودن.

در همین حین که بازیکنای هافلپاف سخت مشغول گرم کردن خودشون بودن _لینی رو بیش از پیش نگران می‌کرد که چقد هافلپاف برای مسابقه آماده‌س و تمرین کردن_ ناگهان صدای فریادی بلند می‌شه.

- آخ! شاختو نگه‌دار! نگاه کن، عرقگیرم سوراخ شد. زمان سالازار مگه کسی جرات داشت به نواده‌ش شاخ بزنه که حالا تو زدی عرقگیرشو پاره کردی؟ اگه زمام این حکومتو به من داده بودن، به شما اصیل‌نزاده‌ها نشون می‌دادم طرز رفتار درست...

همه مشغول تماشای عذرخواهی‌های متوالی ریموند و گله‌های ماروولو از این دوره زمونه بودن که توجه لینی از ماروولو برداشته می‌شه و به شیلا جلب می‌شه. شیلا در حالی که با زیپ کیفش بازی می‌کرد به سمت مروپ گانت که از چک کردن توپا فارغ شده بود می‌ره.

- بانو! من اخیرا با مارهایی مواجه شدم و ازونجایی که شما از خاندان اصیل و ماردوست اسلیترین اومدین می‌خواستم ازتون بخوام مهر تاییدی بر اصالتشون بزنین.

به نظر میومد مروپ علاقه‌ای به این کار نداره، اما شیلا از قبل تحقیقات خوبی به عمل آورده بود. پس اضافه می‌کنه:
- نمی‌دونم چرا اینقد به میوه‌ها علاقه نشون می‌دن، نکنه اینا دلیلی بر...
- بده ببینمشون خیارای مامانو!

شیلا با لبخندی شیطانی که از دید مروپ پنهان می‌مونه، کیفشو بهش نزدیک می‌کنه و می‌شود آنچه باید بشود...

دقایقی بعد ماروولو، ریموند رو رها کرده و این‌بار سرگرم خالی کردن غراش بر سر مروپی بود که اصرار داشت داوری رو رها کرده و بره غذایی برای شونزده نفرشون تهیه کنه که بعد از مسابقه جهت رفع خستگی میل کنن. نتیجه‌ش می‌شه ترک زمین توسط مروپ همراه با عرق‌گیر پاره.

- پیس پیس... چی کارش کردی؟

شیلا چیزی نمی‌گه و فقط زیپ کیفش رو دوباره باز می‌کنه. این‌بار علاوه بر صدای مارها، بوی یه عالمه میوه که داخلش جاسازی شده بودن هم بیرون می‌زنه. به همراه چندین دستور پخت غذا که به نظر میومد چندتاشو قبلا مروپ برداشته و رفته.

طولی نمی‌کشه که بالاخره وضعیت به حالت عادی برمی‌گرده و مسابقه با سوت تک‌داور مسابقه، یعنی ماروولو آغاز می‌شه.

- سلام! درسته که شاید فک کنین مسابقه‌ی بدون تماشاچی، نیازی به گزارشگر نداره، اما یوآنِ خوش‌صدا برای نوازش گوش‌های بازیکنا و روحیه‌بخشی به اونا هم که شده دست از امید و آرزوش برنمی‌داره. حالا کوافلو می‌بینیم که وین همراه با وعده‌ی نظارت به زاخاریاس پاسش می‌ده و اونم یکراست به سمت دروازه شوتش می‌کنه! اممم... خب خود تام که نه، بلکه دستش با جهشی از جاش کنده می‌شه و با برخورد به کوافل موجب گل نشدنش می‌شه!

تام راضی از خودش، دستور جداسازی اون یکی دستشو می‌ده تا بره کوافلو بقاپه و برای دروئلا پرتاب کنه. دروئلا به محض دریافت کوافل، اونو به شیلا پاس می‌ده. شیلا با دریافت کوافل، اونو در آغوش مارهای داخل کیفش می‌فرسته تا ببینه کی جرات داره بیاد کوافلو ازش بگیره.

- کندرا رو می‌بینیم که به قصد گرفتن کوافل به سمت شیلا می‌ره، اما با دیدن مارایی که کوافلو احاطه کردن از این کارش پشیمون می‌شه و فقط به تماشا می‌چینه. آزاده همچین کاری آقای گانت؟

ماروولو که حالا عرقگیر تازه‌ای از عوامل پشت صحنه گرفته بود و سرگرم پوشیدنش بود، اصلا متوجه نمی‌شه که چی تو زمین رخ داده و همین موجب می‌شه تیم هافلپاف فکر کنه حتما کاری مطابق با قوانین بوده!

تیم کوییدیچ ریونکلاو چندین بار با تکرار همین دو کار، هم مانع گلزنی هافلپاف می‌شه و هم مانع از دست دادن کوافلی که به شیلا سپرده شده بود. لینی که تا قبل از این بازی عضو ذخیره بود، حتی تو این بازی هم با نرسیدن کوافل بهش حس ذخیره بودن بش دست می‌ده.

- 80 به 0 تیم ریونکلاو جلو افتاده و همچنان هیچ‌کدوم از مهاجمای هافلپاف شجاعت گرفتن کوافل از شیلا رو پیدا نکردن و موقع گلزنی هم که نمی‌تونن حدس بزنن کدوم عضو تام قراره به کدوم سمت پرتاب شه تا دورش بزنن و گلی به ثمر برسونن! جناب گانت هم که اصن توجهی به بازی نداره و الانم داره طلسم انسولینیوس رو خودش اجرا می‌کنه.

مدافعای هافلپاف چند بار سعی می‌کنن با پرتاب بلاجر به سمت شیلا، کوافلو از چنگش در بیارن. اما شاخ‌های پیاپی ریموند و حرکات تند جوزفین که از اونا پیشی می‌گرفت، اونا رو حتی تو این عمل هم ناموفق می‌ذاره.

- شیلا داره می‌ره گل بعدیو به ثمر برسونه، اما این‌بار برایان کاملا آماده‌ی گرفتن کوافل به نظر می‌رسه. نه صبر کنین! یه کتاب به برایان حمله می‌کنه و گل! شمار گل‌های ریونکلاو به 110 می‌رسه. اعضای هافلپاف اعتراض خودشونو نشون می‌دن، اما جناب گانت همچنان توجهی به جریانات بازی نداره. تو همین مدت ریونکلاو یه گل دیگه هم می‌زنه و بهتره هافلپاف به اعتراضاتش پایان بده و حواسشو به بازی جمع کنه تا بیشتر گل نخورده.

همه چیز به نفع ریونکلاو داشت پیش می‌رفت و فقط گرفته شدن اسنیچ توسط هافلپاف بود که می‌تونست پیروزی اونا رو با خطر مواجه کنه و این خطر توسط شاخ‌های ریموند که جلوی لینی قد علم می‌کنه اطلاع‌رسانی می‌شه.

- ببین لینی، من که شاخمو زدم تا بتونیم به کمک جوزفین مروپو حذف کنیم، تام، شیلا و مدافعامون هم که دارن نقش خودشونو تو این بازی نشون می‌دن، این وسط وقتش نشده تو هم یه خودی نشون بدی؟

لینی قبل از این که ته جمله رو بشنوه، وسط جمله نکته‌ی قابل توجهی پیدا می‌کنه.
- جوزفین؟ فک کردم شیلا بود که...
- ایده‌ش از جوزفین بود و تنها عمل از شیلا بود!

ریموند دیگه چیزی نمی‌گه و فقط با اشاره‌ای به آیرین که گویا اسنیچ رو دیده بود، سعی می‌کنه به لینی منظورشو بفهمونه. آیرین جلوتر از آیلینی بود که با نوک زدن به آیرین می‌خواست اونو عقب برونه. اگه لینی کاری که ازش خواسته شده بود رو انجام نمی‌داد، احتمالا آیرین زودتر از آیلین اسنیچو به چنگ می‌نداخت.

پس سریع به سمت آیرین اوج می‌گیره و در حین حرکت از کنار آیرین مطمئن می‌شه که نیشش با تمام قدرت داخل دمش فرو بره... که می‌ره!

- یک لحظه غفلت آیرین و پرت شدن حواسش به دمش کافیه تا آیلین ازش جلو بیفته و تمام! بله، اسنیچ به نوک آیلین گیر می‌کنه و پایان مسابقه رو داریم با نتیجه 270، 50 به نفع ریونکلاو متقلب و همچنان جناب گانت بی‌توجه.

شب تالار خصوصی ریونکلاو:

اعضای ریونکلاو مشغول جشن و پایکوبی بودن، اما بازیکنای ریونکلاو گوشه‌ای نشسته بودن و هر از گاهی دست یکیشون بی‌قراری می‌کرد.

دروئلا که سخت سرگرم مطالعه کتابی بود، بالاخره کتابو می‌بنده و گوشه‌ای می‌ذاره.
- نیست! سندورم دست‌بی‌قرار ویروسی نیست و امکان نداره از ربکا گرفته باشیم! برای همین هیچ ایده‌ای ندارم که چطوریه که الان هر هفت نفرمون دستمون بی‌قرار... اوه!

دست بی‌قرار دروئلا به کتابش که گوشه‌ی میز قرار داشت برخورد می‌کنه و باعث افتادنش به زمین می‌شه. به محض بلند شدن صدای گرومپ برخورد کتاب پهناور با زمین، در تالار خصوصی ریونکلاو هم باز می‌شه و با قدم گذاشتن ماروولو گانت به داخل، شادی ریونکلاویون متوقف می‌شه.

- متقلبا! هی به من گفتن تو این دوره اصیل‌نزاده‌ها و گندزاده‌ها هرچی مسابقه هست و نیست رو با تقلبشون به گند می‌کشن، اما من باور نکردم. حقا که گردن زدن شما امری است واجب! کجایی سالازار که نواده‌ت تو چنین روزگاری زندگی می‌کنه!

بازیکنای ریونکلاو که از شنیده‌هاشون مطمئن بودن که ماروولو هیچ مسابقه‌ای و حتی مسابقه خودشون رو توجهی بش نداشته، با اطمینان از جاشون بلند می‌شن.

- این چه حرفیه، ما اصلا هم تقلب نکردیم. این وصله‌ها به ما نمی‌چسبه.
- پس چرا دست همه‌تون بی‌قرار شده؟ این طلسمیه که من روی تک تک بازیکنا از چند روز قبل از مسابقه اجرا کرده بودم. هرکی تقلب کنه، چند ساعت بعد سندروم دست بی‌قرار می‌گیره و شما هم که همه‌تون گرفتین.

لینی با تعجب به مرور اتفاقات می‌پردازه. سندروم دست بی‌قرار با ربکا آغاز شده بود در حالی که اون اصلا تو مسابقه شرکت نکرده بود. ربکا که گویا ذهن لینی رو خونده بود تو گوشش می‌گه:
- من بودم که از اول نقشه‌ی تمام این تقلبا رو کشیدم، چون هرکار می‌کردیم مهارتمون به پای هافلپاف نمی‌رسید، گفتم شاید اینطوری ببریم. اونا راضی نبودن و منم با خوروندن این فکر بهشون که فقط دارن از ویژگی‌های شخصیتیشون استفاده می‌کنن، راضیشون کردم این کارو بکنن.

- و جزای متقلب چیه؟ شما بازی رو با نتیجه 300، صفر به هافلپاف واگذار می‌کنین. تا شما باشین و از اعتماد من به عدم تقلب شما تو مسابقات سوء استفاده نکنین. از فردا هم تک تک مسابقاتو با دقت داوری می‌کنم تا مجبور نشم چنین طلسم‌هایی به کار ببرم. حالام برین پیش پروفسور اسنیپ تا گردنتون بزنـ... درمانتون کنه! زودباشین.

---
(* کسی به پرنده بودن آیلین اشاره نمی‌کنه چون عقابه و خب گربه زورش به عقاب نمی‌رسه.)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
ارسال شده در: دوشنبه 10 شهریور 1399 20:03
نمایش جزئیات
آفلاین
هافلپاف
و
ریونکلا

تقلب


لرد یک جایی گفته بود آدم نباید برای یک پست بیشتر از یک ساعت وقت بگذارد، و بوس به لرد، چرا که برایان بیشتر از یک ساعت وقت نداشت. در واقع برایان کمتر از یک ساعت وقت داشت. مثل تک تک پست های کوییدیچ برایان، که تقریبا تمام چیزی هم هستند که از بدو ورودِ کاراکتر انیمه ای و ضعیفش نوشته، بازی در حال شروع بود و کاراکتر ها ایستاده بودند دور هم و داشتند یک نقشه ی احمقانه میریختند.

هافلپافی ها عصبانی بودند؛ بگذارید اینطوری بهتان بگویم، هافلپافی ها دیگر آن اوس موسای سابق نبودند. هافلپافی ها دیگر حاضر نبودند بگذارند کاربران زیر دماغشان تقلب کنند و فنریر از یخچال رختکنشان گوشت بدزدد. سدریک به نشانه خشم پتوی سرخ رنگی به دور خودش پیچیده بود، خانم اسپراوت از عصبانیت کِهیر زده بود و گابریل ترومن مثل همیشه مشخص نبود اصلا برای چی آنجاست. حسن مصطفی ماچ آبداری از گونه ی گابریل ترومن برداشت و لبخند ملیحی زد.
_گم شدی پسرم؟ عیبی نداره، چون حالا دیگه من پیدات کردم.

یادتان است گفتم برایانِ آنلاین چشم هایش برق می زد و فلان، قرار بود برگردد و فلان؟ خب این الان آن است. برایان، برایان را یک گوشه ای سر به نیست کرده و بازگشته بود تا یک بار دیگر، فلان. برای همین پلید بود، پس دیگر من تکرار نکنم باشه؟ برایان که رگ هایش از عصبانیت بیرون زده بودند و چشم هایش همرنگ پتوی سدریک شده بودند، میان شعله های آتشی که پیرامونش زبانه میکشیدند، دستانش را بالا برد و فریاد کشید.
_خیانت! خنجر زدنِ برادر به برادر... بیدادِ ستم، برنمیتابیم!

چهره اش چهره ی یک رهبر بود، برایان حاضر بود در راه این آرمان کشته شود. برایان حاضر بود تک تک گریفیندوری ها، تک تک ریونکلایی ها و تک تک اسلیترینی ها و تک تک-

_چی رو برایان کوچولو؟

برایان چند ثانیه سکوت کرد. معمولا کسی اصلا به او گوش نمیداد که بخواهد برایش سوال پیش بیاید. دست هایش هنوز توی هوا بودند و چشم هایش هنوز شعله میکشید.
_کسی اگه میدونه دستشو بیاره بالا.

گابریل ترومن که هنوز هم آنجا بود فقط برای این که این یک دیالوگ را بگوید و برای باقی پست به عدم بپیوندد چون نویسنده حتا اسم هم تیمی های خودش را هم یادش نمی آید و همانطور که میدانید بیشتر از یک ساعت وقت ندارد، بسرعت دستش را بلند کرد و دیالوگش را تحویل داد.
_تقلب رو عمو حسن، تقلب رو! بی عدالتی رو، کاربر فنریر رو!

عمو حسن ماچ آبداری از گونه ی گابریل برداشت.
_چه جواب شیوا و غرایی گابریل کوچولو، کاملا روشن شدم.

اعضای تیم هافلپاف به وجد آمدند و شروع به فریاد کشیدن کردند.
_و همچنین تام جاگسن رو، اعضای بدنش همش میفتن رو ما!
_و همینطور یوآن ابرکرومبی، انقدر میخندوندمون که اعضای بدنمون میفته رو تام!
_و همچنین...

سدریک از زیر پتویش دستش را بالا آورد و چند باری تکان داد.
_بچها... بچها. ما باید انتقام بگیریم.

هافلپافی ها دوباره به وجد آمدند و شروع به فریاد کشیدن کردند.
_کاربر فنریر باید اعدام بشه!
_کاربر گیبن باید بلاک بشه!
_در حق ما ظلم شده...
_پس ما هم باید در حقشون ظلم کنیم!

کاربر برایان زیاد تاریخ نخوانده بود اما نود درصد اطمینان داشت تک تک جنگ های جهان با همین جمله آغاز شده اند، "در حق ما ظلم شده پس ما هم باید در حقشون ظلم کنیم." از آنجا که زمان در پست های برایان سیال بود، اعضای تیم هافلپاف پنج دقیقه مانده به بازی پنج ساعت در این باره صحبت کردند که چطور تقلب را با تقلب پاک کنند.

رختکن ریونکلا

بطرز مرموز و اعجاب انگیزی، این بازی خبری از بذله گویی های هوشمندانه و طبع ظریف یوآن ابرکرومبی نبود. اعضای تیم ریونکلا در رختکن ایستاده و منتظر شروع بازی بودند. تام برای آخرین بار به پورت های اعضای بدنش چسب میزد و جوزفین از آن کارها میکرد که جوزفین ها میکنند. ریموند که آن روز بنظر ملنگ می آمد، دور تا دور رختکن راه می رفت و گه گاهی به بازیکنان سقلمه میزد. کنار شیلا ایستاد و لبخندی زد که خبر از یک شوخیِ بسیار بامزه ی قریب الوقوع میداد.
_شیلا، تابحال تن ماهی شیلات خوردی؟!

شیلا تابحال تن ماهی شیلات نخورده بود، اما اگر کمی اسید دم دستش داشت حتما بدون فوت وقت میل میکرد. تام اعضای تیم را دور خودش جمع کرد تا سخنرانی کند.
_تاکتیک هامون رو یادمونه بچها؟
_زودتر تاک تیک هاتون رو جمع کنید چون تیک تاک، زمان داره میگذره بچها.

تام پس از چند ثانیه مقاومت قهرمانانه، در برابر میل فزاینده اش به مرگ شکست خورد و در یک چشم بهم زدن، هر عضو بدنش لای موهای یکی از اعضای تیم گیر کرده بود.

توی زمین

چشمان اعضای تیم هافلپاف از شرارتِ انتقام می درخشید؛ پوستشان چند درجه شفاف تر و کمر دردشان برطرف شده بود. آنها این بار قرار نبود ببازند، چرا که حالا دیگر طمع انتقام جلوی چشمانشان را گرفته بود و انگیزه ی شاد کردن خلق خدا را به دست فراموشی سپرده بودند. نویسنده در اینجا متوجه شد کاراکترش اصلا حضور فعالی در طول پست نداشته است، برای همین هم برایان که در حلقه ی وسطیِ دروازه معلق بود، سرخگون را دید که هوا را می شکافت و به سمتش می آمد. برایان در اولین پست کوییدیچی اش، که اولین پستِ ایفای نقشش هم هست، چرا که این کاربر بجز کوییدیچ بازی کردن هیچ کار دیگری نکرده، اذعان داشت که اصلا کوییدیچ بلد نیست، که خب، چه کنایه آمیز، اما بهرحال، برایان کوییدیچ بلد نبود. برایان میترسید دماغش را از دست بدهد. عمو حسن در هوا کنار برایان متوقف شد و ماچ آبداری از گونه ی برایان برداشت.
_نترس برایان کوچولو، این توپ ها رو باید خورد تا مرد شد.

نفسش حبس شد، قلبش از تپش ایستاد و به آخرین امیدش، ریموند، خیره شد که روی جارویش می تاخت و دم نارنجی رنگی پشت سرش به احتزاز در آمده بود. ریموند در هوا جلو آمد، ریموند در هوا عقب رفت، ریموند به سرخگون نگاه کرد و خندید.
_میگما، کاش اسمش بود گُرخگون، چون الان برایان کاملا گرخیده!

سرخگون در چند سانتی متری بینی برایان در هوا متوقف شد، تغییر جهت داد و با تمام سرعت به سمت ریموند پیشروی کرد تا به امید خدا دل و روده اش را از هم بشکافد. کمی آن طرف تر، جلوی در ورزشگاه، نگهبان ها به ریموند گفتند تیمش بدون او پریده. ریموند در هوا متلاشی شد؛ خون، دمِ نارنجی، قطرات حجیم و سیاه رنگ معجون مرکب پیچیده.

انتقام پشت پلک های هافلپافی ها زبانه میکشید و حالا شعله های پیروزی هم به آن اضافه شده بودند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!