ریونکلاو-گریفیندور
سوژه: اختراع!
هکتور دگورث گرنجر، به سوی حیاط پشتی خانهی ریدل ها پیش میرفت. اربابش دستور داده بود باید آن "چیز های نفرتانگیز" را دور بیاندازد.
-سطل آشغال! سطل آشغال! سطل اشغال!
پاتیل بنفش رنگ جدیدش را روی زمین گذاشت. دستش را داخل آن کرد و پنج تا هشتپای کوچک بنفش رنگ با چشم های درشت را از داخل پاتیل درآود. خودش آنها را درست کرده بود. چند تا ماده را با هم خلوط کرده بود و گذاشته بود تا بجوشد. یک ساعت بعد این پنچ تا فسقلی از داخل پاتیل بیرون آمده بودند و بوی وحشتناکشان، کل اتاقش را پر کرده بود.
بی معطلی انها را لای پارچه ای پیچید و داخل سطل اشغال بزرگ حیاط خلوت انداخت. سپس ویبره زنان رفت تا خبر دور انداختن آن موجودات عجیب و غریب را به اربابش دهد.
نیم ساعت بعد...
-هکتور! پس کجایی؟!
-بله ارباب؟! اومدم ارباب! اومدم!
هکتور در اتاق اربابش را باز کرد و تو آمد.
-چرا در نمیزنی هکتور؟
-ارباب... ببینید خیلی شکوهمندانه ورود کردم! خیلی هکولانه!
ارباب زحمت جواب دادن به اورا به خود نداد. رفت سر اصل مطلب:
-ریختیش دور هکتور؟! یا بریزمت دور؟!
-ارباب! ریختم ارباب! از همه بهتر بلدم چیز میز رو بریزم دور! هکتورم دیگه! تو همه چیز بهترینم!
-درست میگی هکتور... تو گند زدن از همه بهتری!
هکتور لحظه ای دست از ویبره زدن برداشت و آب دهانش را قورت داد.
-برو بیرون هکتور... حوصله ات رو نداریم!
- میرم ارباب... الان... فقط...ارباب فقط یه نگاه به این معجون جدیدی...
-بیرون!
هکتور دست از جست و جو برداشت. لبخند گنده ای تحویل اربابش داد و ویبره زنان رفت تا معجون جدیدی را که ساخته بود در حلق کس دیگری بریزد.
هفته ی بعد، روز مسابقه، در زمین کوییدیچ هاگوارتز...
یوآن روباه گوینده، پرنده وار، وارد زمین کوییدیچ شد و درحالی که همچنان از شدت هیجان به هوا میپرید در میکروفونش عربده زد:
-سلام! خوش اومدید! و حالا... دیدی دیدی دین! یوآن خوش صدا! یوان فوق العاده! میدونم خیلی براتون مهمم... ولی کافیه دیگه! اینقدر برام دست نزنید! شرمنده میشم! آره آره! میدونم که صدام خیلی خوبه... دیگه نگید شما ها! اینجا طرفداری از یوآن جریمه داره! آره دیگه... دیگران حسودیشون میشه... ممنوع التصویرتون میکنن... نگید نگفتی ها!
همه به او خیره شدند و منتظر ماندند.
-اِهِم! بله دیگه! داشتم میگفتم! خب خب خب! امروز شاهد یه جنگ تمام عیار بین ریونکلاو و گریفیندور هستیم! امروز کی برنده میشه؟ گریفندور با پنجه های طلایی...
هواداران گریفیندور هورا کشیدند و پرچم های قرمز و طلایی شان را در هوا تکان دادند.
-... یا ریونکلاو با بال های آتشین؟
این بار نوبت هواداران ریونکلاو بود تا جیغ و هورا راه بیاندازند و شادی کنند.
-خب... حالا بازیکنان تیم کوییدیچ ریونکلاو... وارد میشن! بذرا ببینیم... تام جاگسنِ دروازه بان! جوزفین و ریموند سم طلا مدافع ها هستن...
همان موقع... در رختکن تیم کوییدیچ گریفیندور...
-ببینید همرزمان! ما بسیار تمرین کردیم و هیچ دلیلی نداره که بخوایم ببازیم... تمام تکنیک ها رو که به کار بستیم و خب...اگه ببیازم خودم میکشمتون!
سر کادوگان به سخنرانی اش پایان داد و اعضای تیم کوییدیچ گریفندور را از نظر گذراند.
صدای فریاد یوان از داخل زمین کوییدچ به گوش تیم گریفیندور رسید و آنها با نگرانی پا به زمین کوییدیچ گذاشتند.
-به و به و به! و باز هم به! تیم گریفیندور رو نگاه کنید! چه شاداب و سرحال وارد زمین میشن! نیازی به معرفی نیست اصلا...تام جاگسن و روبیوس هاگرید، کاپیتان ها دوتیم جلو میان و با هم دست میدن... اوی! مثل اینکه دست تام موقع دست دادن جاموند بین دستای گندهی هاگرید! ولی هاگرید با چماق اونو جا میندازه... مثل اینکه تام از وضع موجود راضی نیست... ولی من از کجا فهمیدم؟ اون که ماسک زده! ولی اگه ماسک زده چرا دماغش معلومه از زیر ماسک؟ اصلا من چی کار دارم به این کارا؟! بریم ببینیم بازی چی میشه!
بانو مروپ جلو آمد و توپ های کوییدیچ را در زمین رها کرد.
-بله! و بازی شروع میشه! سرخگون درست دروئلا ست! دروئلا ایوا رو دور میزنه و توپ رو پاس میده به شیلا... ژرویرا که روی شونه های شیلا نشسته با یه ضربه ی سر، دوباره سرخگونو پاس میده به... نه اون نمیتونه سرخگونو پاس بده به دروئلا چون مرگ اون قاپیده و داره به سرعت به طرف تام جاگسن و دروازه اش میره ولی نه! چون ربکا دوباره سرخگون رو ازآن ریونکلا میکنه...
کسی متوجه هشت پاهای غولپیکری که به آرامی پشت جایگاه تماشاگران میخزیدند، نشد!
فلش بک، هفتهی قبل از مسابقه، خانهی ریدلها
تام جاگسن سوت زنان به سوی حیاط خلوت خانه ریدل ها میرفت.
خم شد و از میان خرده ریز هایی که در حیاط خلوت ریخته شده بود یک تکه فلز برای ساخت پوزه بند تسترال برداشت.
راه برگشت را در پیش گرفته بود که صدای تلق و تلوقی را از داخل سطل آشغال بزرگ شنید. تام به سطل آشغال نزدیک شد و داخلش را نگاه کرد. بیشترین چیزی که به چشم میخورد، لوازم آرایش فاسد شده ای بود که مگان دور ریخته بودشان.
میان انبوه رنگ های آبی و صورتی سایه چشم های فاسد، چشمش افتاد به پاهایی کوچک و بنفش رنگ که وول میخوردند.
دستش را داخل سطل آشغال فرو کرد و ساک پارچه ای را که پاهای بنفش ازش بیرون آمده بود را بیرون کشید و نگاه ی به داخلش انداخت. پنج هشت پای کوچک و بنفش رنگ با چشم های درشت به او نگاه میکردند.
-آخی... شما هم مثل تسترال های خودم هستید...
تام این را گفت و درحالی که هت پاها در آغوشش وول میخوردند به سوی اصطبل تسترال ها دوید.
پایان فلش بک
-بله... و سرخگون دست ایواست و اون داره با خوشحالی به طرف دروازهی ریونکلا میره... فعلا که گریفیندور سی-پنجاه عقبه و فلور خانومِ دلاکور گوی زرین رو نگرفته! ایوا با شیرجه ای به سمت حلقه ی پایینی میره و... اون سرخگونو شوت میکنه... و... تام جاگسن توپو میگیره...
همه تماشاگران فریاد کشان از جایشان بلند شددند و درحالی که سرشان را با دودست گرفته بودند دوباره با استرس سر جایشان نشستند.
-ولی... نه! گل! گل! گل! توی دروازه! ایوا، توپو پرت کرد ولی وقتی تام گرفتش، دستش هم با سرخگون داخل دروازه رفت! عجب حرکتی! گریفیندور چهل، ریونکلاو پنجاه!
هواداران گریفیندور با خوشحالی فریاد شادی سر دادند، اما فریاد آنها میان غرش ترسناک موجوداتی بنفش و در ادامه، میان جیغ های تماشاگران وحشت زده گم شد!
-عه! عه! عه! نگا کنید! مثل اینکه یه موجودات بنفشی رو برای غافلگیریمون آماده کردن! دمشون گرم تونستن این عروسک های پارچه ای رو مثل واقعی شون درست کنن! بیا کوچولوی بنفش بیا...
ایوا، یوآن را قبل از این که توسط آن موجود دهشتناک خورده شود، از روی سکوی گزارشگری پایین کشید. چهار هشت پای غول پیکر دیگر، به دنبال برادرشان، وارد زمین کوییدیچ هاگوارتز شدند و سکوی تماشاگران را دمر کردند.
-هی! "کوکولو"، "جوکولو"، "پوپولو"، "قوقولو" و "گردِ قلنبه"! بیاین اینجا بچه های بد!
این صدای تام بود که در آن هیر و ویری سعی در کنترل پنج هشت پایی داشت که از حیاط پشتی خانهی ریدل ها پیدا کرده بود و مانند تسترال های خودش بزرگشان کرده بود.
-بچه های بد! بیاین اینجا گفتم! بی ادبا! گرد قلنبه! نه! مگه من به شما ادب یاد ندادم!
هشت پایی که "گرد قلنبه" نام داشت سرش را به نشانهی نه تکان داد و همهی آنها را بلعید!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

















ه خارج شد و از بین نگاه های ریموند و شیلا که هنوز روی زمین پناه گرفته بودند رد شد.




