جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

61 کاربر(ها) آنلاین هستند (18 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
60 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

زمین كوییدیچ هاگوارتز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
پاسخ به: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 27 شهریور 1393 01:38
نمایش جزئیات
آفلاین
نتیجه بازی گریفیندور و هافلپاف



نارضایتی از باخت یا کم بودن امتیازات طبیعیه و معمولا پیش میاد و با توجه به این که داور دوم وجود داره دیگه بحثی باقی نمیمونه ولی از دوستانی که به نظرشون رسیده در حقشون بی انصافی شده خواهش میکنم این پست رو بدون پیش داوری مطالعه کنن و ببینن آیا تبعیضی بین پست ها وجود داره یا نه و اگر جایی تناقضی بین امتیازدهی ها دیدن به جای کنایه زدن در چت باکس یا تهمت زدن در جاهای دیگه شخصا یا علنا با من در میون بزارن که آگاه شم. ضمنا یاداوری میکنم این امتیازات تفاوتی داره با نمرات هاگوارتز، اونجا هدف آموزشه و هر کس با خودش مقایسه میشه اما اینجا رقابت و مسابقه است و ملاک برای همه ایده آله! کسی که تو کلاس از من نمره کامل میگیره و اینجا یک نمره خیلی کم این نکته رو هم مدنظر داشته باشه.

گریفیندور: 27.3

تد ریموس لوپین: 25

نگارش: -5
علامتگذاری (علامت بی مفهوم .. - فاصله نگذاشتن بین ، و کلمات قبل و بعد - آماده‌ی پرتاب سیبی که در دستش بود، میشد ولی ظاهرا ...)
جمله بندی غلط (ویکتوریا هم که با دقت مشغول انتخاب خوراکی‌های رژیمی برای صبحانه‌اش بود نیز هدف وسوسه‌انگیز دیگرش محسوب میشد.)
مرجع ضمیر قید نشده (جیمز به آرامی شانه‌اش را فشار داد.)
تکرار فعل (کاملا زمان و مکان را فراموش کرده بود و صدای جیمز انگار او را از خواب عمیقی بیدار کرده بود.)


رکسان ویزلی: 21

نگارش و ظاهر پست: -7
استفاده توام از کلمات و افعال شکسته و رسمی (راهی کوچه های دیاگون شدند - تا بیش تر ازاین یارانش متفرق نشدن - لباس های تیم گریفیندور - یوآن به لباسای بسته بندی شده دستش نگاهی انداخت)
جا انداختن یای میانجی (بسته بندی شده دستش)
مشخص و متمایز نکردن دیالوگ های گزارشگر از متن داستان
علامت گذاری اشتباه (بابا مگه تو نگفتی "گریفیندور تیم منه ها! می خوام ببره. ")
جمله ناقص و بدون فعل (الادورا بلک و تانکس در مقابل رکسان ویزلی و بریسویت، جیمز سیریوس پاتر هم در مقابل مادر سیریوس، مهاجمای گریف و هافلپاف هم حلقه ای دور داور مسابقه که خودم هستم، تشکیل دادن و منتظر شروع بازین.)

نمره طنز: 4از5


گیدیون پریوت: 17

نگارش و ظاهر: -6
زمان اشتباه و ناهمخوان افعال (درحالی که از کنار یوآن گذشت، این را فریاد زد - گیدیون بی توجه به او جلو رفت و آماده ی تک به تک شدن با ویکتوریا بود)
حشو و تکرار فعل (توپ را به سوی منبع صدای پرتاب کرد. در انداختن محل توپ اشتباه کرد)
علامت گزاری اشتباه (نقطه انتهای تیتر ها)
استفاده نا به جای شکلک در میان توصیف.

نمره طنز: 4از5

روایت سوژه: -3
ایراد منطقی (تدی که جیمز رو نمیشناسه و نمیدونه گریفیندور چیه، لودو رو میشناسه و میدونه توپ های کوییدیچ کجاست و چطور باید دستکاریشون کنه.)
طولانی و کش دار شدن بی دلیل بعضی قسمت ها بدون هیچ نکته خاصی.

سوژه: -3
چندین سوژه باز شد که هیچ کدوم به سرانجامی نرسید ... فراموشی تدی که قبل از شروع مسابقه تموم شد، دستکاری توپ ها که اصلا مشخص نشد چی شدن! استرس گید و تکرویتش برای درخشیدن که اول پست مطرح شد و نقشی هم نداشت توی کار ... در کل انسجامی بین سوژه ها نبود و ارتباط قوی بینشون برقرار نشد و نهایتا هم پست حتا یک ثانیه کوییدیچ نداشت!


بتی برسوییت: 15

نگارش و املا: -4
نقطه به جای علامت تعجب (- بتی. )
عدم رعایت شیوه صحیح علامتگذاری (فاصله اضافه قبل علائم)
غلط املایی و تایپی (بابا بتی ول صداش رو طوری که بتی نشنوه پایین اورد - چومباتمه)

نمره طنز: 2از5

روایت سوژه: -4
طولانی و کش دار شدن بی دلیل بعضی قسمت ها بدون هیچ نکته خاصی.
دیالوگ های نامفهوم فرد! تکرار دائم زبان فارسی دری (!) گنگ و روی اعصاب بود/

سوژه: -4
کلا هیچ افت و خیزی وجود نداشت و یک مسابقه خیلی عادی روایت شد. سوژه دندون گیری ندیدم!


هافلپاف: 30.45

الادورا بلک: 21

نگارش و املا: -6
کاربرد بیش از حد و وسواسی ویرگول، در کنار "و" (جسد الا رو روی میز بزرگی، وسط تالار عمومی هافلپاف جا داده بودن، و همه هافلیون دورش حلقه زده بودن - خانم بلک با چوبدستی جاروی الا رو به سمت در هدایت کرد، و بقیه بچه ها روبات وار پشت سرشون راه افتادن)
علامتگذاری نادرست (علامت بی مفهوم .. - دو علامت تعجب پشت سر هم)
کاربرد اشتباه کلمات (خودداری به جای جلوگیری -> نیمفا که درست به موقع از برخورد سرخگون به الا خودداری کرده بود)
ایراد جمله بندی (خانم بلک «خب که چی؟» طور به رز نگاه کرد که به صورت خودجوش به تیم عزاداری سارا و نیمفا پیوست و زد زیر گریه، و بقیه که بغض کرده در تایید حرف دورا سر تکون می دادن.)

نمره طنز: 2 از 5


فرد جرج ویزلی: 26

نگارش و املا: -4
جا انداختن یای میانجی (با صدایی که به طرز بی معنی، دلنشین شده بود گفت)
املا (پشتک پارو - جز نگرانی هایش محسوب نمی شد)
مرجع گنگ ضمیر (همچنان با سرعت بیشتری پیش می رفت)

نمره طنز: 5از5


باری ادوارد رایان: 22

نگارش: -5
استفاده توام از افعال و کلمات شکسته و رسمی
ایراد جمله بندی (به محض اینکه دید داره کجا چکششو می کوبوند)
حشو و تکرار فعل (یه نگاه به لودو کرد که پاهاشو روی هم انداخته و به بی حس ترین بازی عمرش نگاه میکرد، یه نگاه به مامانش کرد که جوگیر شده بود و داشت به همه ملت (چه خودی و چه رقیب) بلاجر پرت میکرد، یه نگاه به ویکی کرد که سد راه شوت رز شد، یه نگاه به دانگ که اصلا معلوم نیست از کجا اومده بود کرد)

نمره طنز: 4از5

روایت سوژه: -2
طولانی و کش دار شدن بی دلیل بعضی قسمت ها بدون هیچ نکته خاصی.
ورود بیش از حد و بی دلیل راوی به داستان


نیمفادورا تانکس: 18

نگارش و املا: -6
علامتگذاری اشتباه (علامت بی مفهوم .. - علامت نگذاشتن در پایان برخی جملات - چسباندن کلمات قبل و بعد به علامت)
املای اشتباه (دلخوش کرده بود - تمامیه)
فعل نادرست (خواهم وایساد)

نمره طنز: 1از5

سوژه: -2
سوژه های بعضا تکراری


توضیحات:

بارم بندی برای پست های طنز:
نگارش: 5
شامل جمله بندی و ایرادات دستوری

مشکلات املایی، تایپی و ظاهر پست: 5

طنز: 5
جذابیت و قدرت طنز پست

سوژه:7
سوژه کلی پست

روایت سوژه: 8
شامل دیالوگ نویسی ها، توصیفات و روند داستان


بارم بندی برای پست های جدی:
نگارش: 5
شامل جمله بندی و ایرادات دستوری

مشکلات املایی، تایپی و ظاهر پست: 5

سوژه:10
سوژه کلی پست

روایت سوژه: 10
شامل دیالوگ نویسی ها، توصیفات، روند داستان و میزان تاثیرگزاری و جذابیت نوشته



همه پست ها با معیار های بالا نمره دهی شده تا تاثیر سلیقه به حداقل برسه ... البته به هر حال هیچ متری وجود نداره که آیا این طنز خنده دار هست یا نه، اون سوژه مناسبه یا نه ولی این امر اجتناب ناپذیره و سعی شده به همه پست ها با یک دید نگاه بشه.

با توجه به درخواست داور دوم توسط گریفیندور و نارضایتی بازیکنان هر دو تیم (!) از امتیازات سعی کردم تمام قسمت هایی که ازشون نمره کم شده رو کامل ذکر کنم. البته بعضی از نکات داخل پرانتز فقط یک مثاله و مثلا تعداد غلط املایی و تایپی بیشتری بوده توی پست ها که به ذکر یکی دو مورد اکتفا کردم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1393/6/27 1:44:05
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 شهریور 1393 02:21
نمایش جزئیات
آفلاین
هفته پایانی لیگ کوییدیچ هاگوارتز


هافلپاف - راونکلاو

زمان بازی از 02:00 بامداد روز 25 شهریور ماه تا 02:00 بامداد روز 29 شهریور ماه

* لطفاً قبل از بازی قوانین را به دقت مطالعه کنید.
* تا زمانی که داور راونکلاو امتیازات مسابقه ی قبلی را اعلام نکرده، هیچ کدام از بازیکنان راونکلاو حق شرکت در این مسابقه را ندارند و همچنین هر 24 ساعت 5 امتیاز از راونکلاو کسر می گردد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 22 شهریور 1393 22:16
نمایش جزئیات
آفلاین
با توجه به پایان وقت قانونی بازی پست یوآن آبرکومبی برای بازی در نظر گرفته نشود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 22 شهریور 1393 18:50
نمایش جزئیات
آفلاین
گـــریـــفـــیـــنـــدور VS هــــافـــــلــپـــاف




- قــــوقــــولــــی قــــوقــــــــــــــــــــــــــــــــول!

آفتاب قطعا لب بام نبود. بلکه خورشید تازه از میان کوه های سر به فلک کشیده، سر درخشانش را بیرون جسته و پرتوهای طلایی نورانی اش را بر کف زمین و چهره ی زمینی ها میپاشید و خروس که کارش تمام شده بود، با نواختن آخرین و رساترین آوازش بر این مصمم بود تا به اهالی لندن بفهماند که: "ولک تنگ غروب نیست.. لب بندر هم شلوغ نیست!"

البته سخن او فقط برای مردم مقیم انگلستان و بغلستان ها صدق میکرد و نزد ساکنین بندر که در آن لحظات، بندری زنان کنار سواحل نیلگون، سینه میرقصاندند و میخواندند: "ولک تنگ غروبه.. لب بندر شلوغه!"، بیشتر به عنوان "تیلیت گویی" به حساب می آمد!

خب.. خروس که از جغرافیا، نصف النهار مبدأ و گرینویچ و اینجور چیزها سر در نمی آورد، می آورد؟

به هر حال..

همسران گرامی اروپایی که بدون شک پس از بیدار شدن از یک خواب ناز، به سراغ شوهرهایشان رفته تا از همان لحظه از آنها کار بکشند و با ژستی ماهیتابه به دست، وادارشان کنند که برایشان معاش به دست آورند که ما به این معاضل و مشاکل پریویتانه و سوسیالانه کاری نداشته و مستقیما میرویم سر اصل ماجرا، یعنی..

تالار خصوصی گریفیندور

- خــــــــــــر.. پــــــــــــف..
- فیت فیت خـــــــــــــر.. فیت فیت پـــــــــــــف..

تد ریموس لوپین با اخم، نظاره گر شش نفری بود روی مبل های مختص به خودشان آرمیده بودند و خمیازه میکشیدند و انواع و اقسام خروپف ها را از خود بروز میدادند.

میپرسید چرا فقط بازیکنان تیم کوییدیچ گریفیندور در تالار حضور داشتند؟ خب.. بوسیله ی آپشن "کاستوم صحنه" همه چیز شدنی بود!

و آنگاه، تدی با قدم هایی استوار به سمت یوآن که از سایرین به او نزدیکتر بود، قدم برداشت و پس از کمی مکث، پلک چشم چپش را بالا برد.

روی چشم چپ یوآن نوشته شده بود:

نقل قول:
اگه میخوای از خواب پا شم...


و با ابروهایی بالا آمده، پلک چشم راستش را بالا برد تا ادامه ی جمله ی قبلی را بخواند.

نقل قول:
خب.. منو اهلی کن!


تدی سر تکان داد و یویوی جیمز را از کنار او برداشت و در حالی که نخ آن را دور انگشتش می پیچاند، زمزمه کرد:

- که اهلیت کنم...

و یویو را محکم بر فرق سر یوآن کوبید.

- آآآآآآآآآآآخ!

و به دنبال او، بقیه ی کوالاها نیز از خواب پریدند.

- چی شده؟
- چه اتفاقی افتاده؟
- من کیم؟
- اینجا کجاست؟
- بکپیـــــــــــــن!

این فریاد را جیمز سر داد که بعد از اینکه یویو را از چنگ تدی قاپید، به ساعت نگاه کرد و وقتی متوجه قضیه شد، گونه ی برادرش را تصمیم گرفت با یویو سرخ کند ولی لحظه ای دلش به رحم آمد و کلا بیخیال شد.

- تو چرا ما رو زود از خواب بیدار نکردی؟

یوآن در حالی که کله اش را می مالید، این را گفت.

ویکی میخواست چیزی بگوید که تدی دستش را بلند و جمع ساکت گشت. آنگاه پس از کمی مکث، توضیح داد:

- اتفاقا هنوز کلی وقت داریم. دانگ ساعت شروع بازی رو یکم عقب انداخته. مسئله اینه که...

گیدیون بعد از اینکه کش و قوسی به بدن خود داد، پرسید:

- چیه؟
- مسئله اینه که دانگ امتیاز قهرمانی رو به ۱۵۰ امتیاز افزایش داده!

ابروهای رکسان بالا پرید.

- وات؟ ۱۵۰ امتیـــــــاز؟!

گیدیون افزود:

- اینکه خیلی خوبه! اگه هافل رو ببریم قهرمانی ما مسجل میشه!

تدی تاکید کرد:

- آره خیلی خوبه..

آنگاه مشتش را به بقیه نشان داد.

- من امروز ازتون انتظار دارم بهترین بازی خودتون رو به نمایش بذارین. این امتیاز برای گریف حیاتیه. میدونم مرد عملش هستین...

بتی با بی حالی یکی از آلوچه های دیش دیش محبوبش را از جیبش بیرون آورد و گفت:

- ولی من که مرد نیستم، دخترم.

و یک گاز به آلوچه اش زد اما تدی بی توجه به او، هم تیمی هایش را از نظر گذارند.

- مردش هستیـــــن؟

جیمز اول از همه به سمت برادرش شتافت و دستش را روی دست تدی که دراز کرده بود، گذاشت.

- من تا آخرش هستم داداش!

یوآن و گیدیون هم اضافه شدند.

- منم هستم.
- منم همینطور.

ویکی، رکسان و بتی هم دستشان را روی چهار نفر قبلی گذاشتند[!] و وقتی همگی به یکدیگر خیره شدند، تدی فریاد زد:

- همه برای یکی، یکی برای همـــــــــه!

و هر هفت گریفیندوری، همزمان با او دستشان را بالا آوردند و با چهره هایی مصمم، به تفکر به یک چیز پرداختند: قهرمانی!

•••

نقل قول:
به نظر شما در بازی گریفیندور - هافلپاف چه نتیجه ای رقم خواهد خورد؟

۱. برد گریفیندور
۲. برد هافلپاف

شما میتوانید عدد گزینه ی مورد نظرتان را به شماره ی ۲۰۰۰۹۰ ارسال کنید.


عادل فردوسی پور، دست از نقاشی کشیدن روی برگه های روی میز برداشت و رو به دوربین گفت:

- بــــــه! ...

و این "بـــــه" موجب شد تا بینندگان، چاقویشان را در هندوانه ای که جلویشان گذاشته بودند، فرو کنند و ساعاتی را به دور از بحث های خواب آور و تکراری عادل فردوسی پور و کفاشیان بگذارند تـــــــــــــا...

یک ساعت بعد - زمین کوییدیچ هاگوارتز

در ورزشگاه اختصاصی هاگوارتز، هیاهو و غوغایی به پا بود. این بازی مهم تر از دو بازی قبلی بود. چراکه میتوانست سرنوشت قهرمان هاگوارتز را به کلی دگرگون سازد.

دو تیم پس از چند دقیقه که شامل ورود بازیکنان و عملیات قبل از بازی میشد، به حسن مصطفی چشم دوخته بودند.

جیمز بر این مصمم بود تا اسنیچ را به چنگ بیاورد و قهرمانی تیمش را مسجل کند و در آن سو نیز، خانم بلک نیز در همین فکر بود.

این نبرد به نفع کدام یک از جیغول ها به پایان خواهد رسید؟

و با سوت حسن مصطفی، بازی آغاز شد و چهارده بازیکن سوار بر جارو از روی زمین بلند شدند.

لی جردن، گزارشگر دیفالت تمامی بازی های کوییدیچ، میکروفون رو جلوی دهانش گرفت و مانند چند روز پیش، با یک پارازیت تکراری، گزارش بازی را شروع کرد.

- دوتا شیکم بطنین!

آماندا بروکل هرست و دافنه گرینگراس که این دفعه با موفقیت مجوز گرفته بودند، آرام و قرار نداشتند و با صدای بلند به تشویق تیم هافلپاف میپرداختند:

- هافل چی بگم چی بگم باده ی عشقه/گروه عاشقاس، عاشقاس قلب بهشته!

آماندا میکروفون را از او گرفت:

- هافل، هافل، هافــــــــــــل!
- هافل دختراش خوش چش و ابرو..
- هه هه!
- خوش قد و بالا و ساده و کم رو..
- هه هه!

و در همین چند ثانیه، گل هایی رد و بدل شده و تاکنون، نتیجه ی بازی ۴۰ - ۳۰ به نفع گریفیندور بود.

- حالا توپ دست فرجو ویزلیه.. هنوزم که هنوزه دست به سینه ژست گرفته.. از تدی میگذره.. از گیدیون هم همینطور.. بتی بازیکن بعدیه.. رکسان رو هم از پیش رو برمیداره.. حالا تک به تک.. و تـــــــــــــوی دروازه، تـــــــــــــوی دروازه! عجب گلی زد این فرجـــــــــــــو! واقعا شگفت انگیز بود حرکتش!

تماشاگران ریونکلاو و هافلپاف مشغول به ایجاد موج مکزیکی پرداختند تا روحیه ی گریفیندور را از اینی که شده بود، خرابتر کنند.

- بازی دوباره شروع میشه.. گیدیون توپ رو در اختیار داره..

الادورا تبرش را به سمت او پرتاب کرد.

- اما گیدیون به زحمت جا خالی میده. یه بلانچر از نیمفا و.. باریکلا عجب حرکتی!

تدی دستش را بالا برد تا گیدیون به او پاس بدهد و گیدیون هم او را دید.

- و حالا یه سانتـــــــــــــر..

تدی اوج گرفت و با دمش ضربه ی محکمی را به کوافل نواخت که موجب شد کوافل شکل یک خربزه را بگیرد. باری رایان به سبک واکی به طرف توپ خیز برداشت اما کوافل به مسیرش کمی انحراف داد و..

- گل! لامصب! عجب گلی! ضربات با دم تدی واقعا بر گشودن هر دروازه ای قادرن!

و در آن سوی میدان، خانم بلک به دنبال اسنیچ میگشت و بی مهابا به آن فحش رکیک میداد:

- اسنیچ بوقی! بوقی! بوقاق! بوبوقیق! ببوق بابق!

و تکاپوی جیمز برای یافتن اسنیچ طلایی هم دست کمی از او نداشت و گردنش را ۳۶۰ درجه جهت پیدا کردن چیزی که باید به دست می آورد، میچرخاند. او باید به آن ۱۵۰ دست می یافت!

دوربین بطور سفارشی به گوشه ی میدان زوم کرد، جایی که بین تماشاگران، دو دله دزد روی صندلی هایشان کز کرده و مشغول جر و بحث بودند:

- خو فقط بگو چرا امتیازو کردی ۱۵۰؟ هاه؟
- نباس بگم لودو، ملتفتی؟
- ببین آقای شریف، من الکی که تو رو مدیر ایفای نقش نکردم عزیز من! یا همین الان میگی یا..

چشم های لودو حالتی خطرناک به خود گرفت و ماندانگاس پس از کمی تامل، با تردید پرسید:

- قول میدی به کسی نگی؟

لودو فورا پاسخ داد:

- خیالت راحت! دهنم قرص قرصه!

ماندانگاس با احتیاط نگاهی به سمت چپ و نگاهی به سمت راست انداخت. آنگاه در گوش لودو بگمن زمزمه کرد:

- من میدونم جیمز جستجوگر قهاریه و.. میدونم که میتونه اسنیچ ها رو یکی یکی پیدا کنه!
- خب؟

ماندانگاس دوباره کمی مکث کرد و سپس افزود:

- خب.. من میخوام هافلپاف برنده شه و..

لودو کمی به او مشکوک شد.

- و.. راستش.. من توی اون اسنیچ یه بمب گذاشتم! من میخوام..

ابروهای لودو بالا پرید.

- چـــــــــــــی؟

اما به دور از آن دو، جیمز سیریوس پاتر و خانم بلک بالاخره اسنیچ را یافته در حال تعقیب آن بودند.

- خون لجنی! گروه خونی O+! بوقی! اوهو ایهی!

و جیغ بلندی به گوش جیمز تحویل داد اما پس از آن، جیمز چوب پنبه ها را از گوش هایش در آورده و با ضربه ی یویواش، والبورگا را به مقام رفیع ناک اوت نائل کرد و همانطور که داشت چرخیدن او و گم و گور شدنش را تماشا میکرد، خود را به اسنیچ رساند.

داشت به هدفش نزدیک میشد.. بله، جیمز سیریوس پاتر، به ارمغان آورنده ی قهرمانی شیردال ها!

- گریفیندور قهرمانـــــــــــه! هرچی من میگم همونــــــــــــه!

و دستش را به سمت اسنیچ دراز کرد.

بی خبر از..

بـــــــــــــووووووم!

انفجاری مهیب، توجه تمامی حاضران در ورزشگاه را به خود جلب کرد.

ماندانگاس و به خصوص لودو بگمن که به یک کنترل چنگ زده بودند، با حیرت به منظره ی مقابلشان خیره شده بودند.

چه اتفاقی افتاده بود؟ این سوالی بود که در ذهن تمامی تماشاگران و بازیکنان نقش بسته بود..

و وقتی دود حاصل از انفجار به اطراف پراکنده شد، تد ریموس لوپین با چهره ای متعجب، پیکری جزغاله شده را در حال سقوط دید..

و ای کاش..

نمی دید...

سالها بعد...

ابرهای تیره در تمامی نقاط آسمان پراکنده گشته و باد بی رحمانه شلاق خود را نثار هرچه را که جلوی راهش سبز میشد، میکرد. چنان محکم که آهنگران ضربات مهلک چکششان را اینگونه بر فولاد نکوفته بودند!

و در میان کوچه ی ساکت و خاموش دیاگون که حتی گراوپ به این ریزه میزگی و سبکی نیز در آن نمی پلکید، جوانی با مشقت و سختی، دستانش را به گاری قراضه اش چسبانده و آن را به جلو هدایت میکرد.

- رول خـــــــــــــــــــــــــــــــشکیــــــــــــــــه! رول خـــــــــــــــشک!

موهای فیروزه ایش را که تا شانه اش قد کشیده بود، کنار زد و وقتی به پیچ رسید، گاری را کمی بلند کرد تا راحت تر بتواند آن را به طرف راستش بگرداند.

چهره ی تریاکی و اسکلتی اش، روبروی یکی دیگر از کوچه های خلوت و سوت و کور شهر لندن قرار گرفت. بازهم هیچ اثری از مردم به چشم نمی آمد و مثل دیگر کوچه ها، به جای آنان، فقط برگ های پاییزی قل میخوردند.

آهی عمیق و سوزناک کشید و به راه خود ادامه داد ولی..

ولی ناگه.. ولـــــی ناگــــــــه..

ولی ناگهان شخصی بر اثر آپشن "کاستوم صحنه" از داخل کوچه ی واقع در سمت چپ ظاهر و سر راه او سبز و جلویش را گرفت.

تد ریموس لوپین سرش را بالا گرفت و چهره ی غریبه ای را اکنون مانع او شده بود، بررسی کرد. به مغز فرسوده و مورفین زده اش فشار آورد و.. انگار.. انگار او را شناخته بود. انگار پس از مدت ها بخش کوچکی از زندگی سابقش را به یاد آورده بود.

آن چهره ی همیشه موذی و البته شوخ که آماده ی تکه انداخـ...

نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!

این که چهره اش جدی و نگران بود! آدم که نمی توانست با چهره ای جدی تکه بیاندازد.. قیافه اش قصد بر این داشت که.. میخواست.. میخواست بپرسد..

- چت شده تد! .. هاه؟

تد برای چند لحظه فقط چشمان بادامی شکل یوآن آبرکرومبی را نگاه کرد. آنگاه چشمانش را تنگ نمود و پاسخ داد:

- من گوش استماع ندارم.. لمن تقول؟

یوآن باور نمیکرد! این.. همان تدی بود؟ همان...؟ یا..؟ .. اینکه ادبی سخن میگفت و بی حس و بی روح به نظر میرسید! واقعا چه اتفاقی برای کاپیتان سابق تیم کوییدیچ گریفیندور افتاده بود؟

سعی کرد با حرکات دست و با پرتاب یک یویوی فرضی به او بفهماند که منظورش.. چیزی در رابطه با "جیمز" بوده! .. بله، جیمز! همان نوجوانی که چند سال پیش حین بازی کوییدیچ...

قلب تدی فرو ریخت.. جــــیـــمــــز! .. کسی که ذره ای از وجودش به او بی ربط نبود. شخصی که شش سال از او دور بود. رفیق از دست رفته ای که خوشی و شوخی هایش با او حد و مرز نداشت و آن دو، گاهی اوقات، جدی جدی یکدیگر را تا آستانه ی کتلت شدن کتک میزدند!

بغض، راه گلویش را تنگ کرد. چنان که چشمانش ضربدری شدند و قبل از اینکه یوآن بتواند اشکهایش را ببیند، غلطاندن چرخ های گاری اش را از سر گرفت و روباه مکار که به ناچار از سر راه او کنار رفته بود تا دو بعدی نشود، به آرامی فریاد زد:

- هــی، کجا میری؟

تد ریموس لوپین که علیرغم گوشهای ناشنوایش، میدانست کسی داشت او را صدا میزد، به سرعتش افزود.

- هـــــــــــــی، جــــــــواب منــــــــو بــــــــده!

اما گرگینه ی جوان، پشت به او و گاری به دست، تقریبا حالا دیگر داشت میدوید و از پاسخ دادن طفره میرفت و آنقدر سریع به نقطه ای کوچک تبدیل شد که یوآن با ناامیدی آهی سر داد و به سمت چپش خیره شد.

یک نیمکت تنهاو خالی و.. یک شعله ی خاموش مملوء از خاکستر...!

- بگو جیمزو کم داری، بگو! .. بگو کمی غم داری، بگو!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
If you smell what THE RASOO is cooking!
پاسخ به: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 22 شهریور 1393 18:46
نمایش جزئیات
آفلاین
پایان بازی


داور راونکلاو تا روز 24 شهریور فرصت دارد نتیجه ی مسابقه را در همین تایپک ارسال کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 22 شهریور 1393 17:27
نمایش جزئیات
آفلاین
گریفیندور و هافلپاف

میدانید بیچارگی چیست؟وضع تدی است که مادری به نام نیمفادورا تانکس دارد. درست از بعد ناهار او را در دوراهی ناجوری گذاشته بود.این بار هم او را در یکی از کلاس های خلوت خفت کرد و باز گفت:
-فکراتو کردی؟

تدی که دلش میخواست سرش را بکوبد به دیوار() گفت:
-مامان جون من از اولش به شما گفتم که یا ویکی یا هیچکس!

دورا با یک دندگی اعصاب خورد کنی گفت:
-منم از اولش به تو گفتم یا گل زدن یا ویکی!خیلی انتخابشون سخته نه؟!

تدی مانند کسانی که منتظر معجزه ای از طرف مرلین بودند به سقف خیره شد و باناراحتی گفت:
-جون هر کسی که دوست داری هر چیزی بخواه،ولی این یکی و نخواه..چرا منو میزاری تو دو راهی ؟
اما منتظر جواب نشد و به سمت در چرخید و گفت:
-باید برم سر تمرین.

اما دورا دست تدی را گرفت و جوری او را کشید که نزدیک بود تدی کله پا شود.دورا با خشمی بی سابقه گفت:
-باشه تدی خان،اول فکر نکن شوخی میکنم!دوم مگه فلک میشی یه کار خیر تو عمرت واسه خاطر مادرت بکنی ؟ !سوم من پای حرفم وایسادم و خواهم وایساد خودت یکی رو انتخاب کن یا خواستگاری ویکی یا گل زدن!

و بعد با چهره ای اخمالو به سمت در رفت و از آن خارج شد.تدی که نه میخواست مادرش ناراحت شود،نه میخواست ببازد و نه میخواست ویکی را از دست دهد، یا به عبارتی دیگر هم خر را میخواست و هم خرما را در دوراهی یا شایدم سه راهی بدی گیر افتاده بود.در آن لحظه با خود گفت:
-هعی..بیچاره بابام!

=======================

اعضای هافلپاف طبق معمول بی خوابی داشتند،اصلا اگر یک روز تمام را هم میخوابیدند باز هم در مواقع کوییدیچ خوابشان می آمد.همه در رختکن با چشمانی خسته نشسته بودند و منتظر الا بودند تا از شکار جن برگردد.در این میان دورا و میس بلک روی صندلی های رختکن لم داده بودند و با هم حرف میزدند.میس بلک که کمی امروز حالش بهتر بود،نخودی خندید و گفت:
-خوشم میاد میزاریش تو آمپاس.

دورا لبخند تلخی زد و یکی از ابروهایش را بالا انداخت و گفت:
-خودم هم دوست ندارم ولی خودت که خوب میدونی که اون گل زن خوبیه...فقط بخاطر این بچه ها گفتم باید اینکارو کنه.
بعد دستش را به سمت اوون،فرجو،باری و رز نشان داد که البته در حال بازی منچ بودند و فرجو و باری سر تاس به جان هم افتاده بودند.

دورا با دیدن این وضعیت داد زد:
--بس کنید ....شما الان باید ابراز ناراحتی کنید!گند نزنید تو فیلمنامه دیگه!

رز که انگار منتظر همین حرف دورا بود،اشک هایش بر گونه هایش جاری شد و هق هق کنان گفت:
-من از گریف میترسم..هق..هق..باری از گریف میتر..

باری امان نداد تا رز حرفش را تمام کند و به او پرید و گفت:
-اِ..چرا حرف تو دهن من میذاری؟مثلا من قهرمان...

-سلام همگی

با ورود الادورا همه ساکت شدند،برای الادورا این سکوت جالب بود.همینطور که قدم بر میداشت تبرش را پرتاب کرد به گوشه ای که اوون نشسته بود و اگر اوون فقط یکصدم ثانیه دیرتر جاخالی میداد،ممکن بود غیر از یک پیکر نصف شده چیزی از او نماند.الا به سمت دورا و میس بلک رفت و گفت:

-دوباره حرفای خاله زنکی؟
میس بلک که دوباره خلقش در حال برگشت بود داد زد:
-خاله زنک عمته!
-خاله زنک عمه خودته!

الا به محض تمام شدن حرفش،متوجه سوتیش شد و به عکس العمل بچه ها چشم دوخت تا این که خنده فرجو ترکید و بقیه هم از شدت خنده بر روی زمین در حال غلت زدن بودند اوون گفت:
-الای خاله زنک

الا که از خودش عصبانی بود،اما طبق عادت همیشگی دق و دلیش را سر اعضای تیم خالی میکرد،تبرش را در دست چرخاند و جیغ و ویغ کنان گفت:
-خفه شید!بوق به تک تکتون!

بعد در حالی که به ساعت جن ساز عهد دقیانوسش نگاه میکرد گفت:
-الان بازی شروع میشه.

وقتی حرف الادورا تمام شد،سوت داور نواخته شد.زمین بازی پر از تماشاگران طرفدار دو تیم بود.هافلپافی ها یکصدا میگفتند «هافلپاف چیکارش میکنه؟ »و جمعیتی دیگر جواب میدادند «سوراخ سوراخش میکنه » و به این ترتیب دلخوش کرده بودند.

گزارشگر که ظاهرا یکی از نوادگان لی جردن بود شروع کرد:
-به نام مرلین،سلام میکنم به تمامیه دخترا و پسرای گل هاگوارتز...در یکی از بازی های هیجان انگیز هافلپاف و گریفیندور هستیم...به دلیل صرفه جویی در مصرف وقت من نام بازیکنا رو نمیبرم،فقط بگم در سمت راست تیم گریف و در سمت چپ تیم هافل رو داریم.

بازیکنان سوار بر جارو به سمت پست هایشان میرفتند.در این زمان نگاه تدی به نگاه مادرش افتاد و بعد سرش را چرخاند و به جایی دیگر چشم دوخت.

-خیلی خوب هافل بازی رو شروع میکنه..کوافل در دستان رز...پاس میده به اوون...حالا تدی توپ رو میقاپه و پاس میده به گید..اوه بلاجری که دورا میفرسته از بیخ گوش گید رد میشه..یوآن..و توی دروازه..یوهــــــــــو

تدی در میان فریاد تشویق گریفی ها با خود فکر کرد:به من گفت گل نزن ولی من میتونم کمک کنم تا بقیه گل بزنن.

در بالای زمین هم میس بلک به جیمز و جیمز به میس بلک چشم دوخته بود.بالاخره میس بلک از سکوت خسته شد و داد زد:
-کثافت!بی سروپا!عجیب الخلقه!چجوری جرعت میکنی اینجوری به من نگاه کنی؟!مگه خودت ناموس نداری؟!

جیمز که حوصله جرّ و بحث با میس بلک را نداشت ،فاصله اش با او را بیشتر کرد و وانمود کرد به جای دیگری نگاه میکند.

-مشاهده میکنیم که خانوم بلک دوباره در حال قاطی کردنه..بازی 30-40 به نفع گریف...یکبار دیگه توی دروازه...هافلیا خودشونو کشتن با این دروازه بانشون...

بعد با اردنگی ای که نثار جانش شد، به رئیسش خیره شد و در حالی که بغض کرده بود ساکت شد. :cry3
دورا به تدی خیره شده بود، جوری که انگار بی عرضگی دروازه بانشان تقصیر تد بیچاره بود.تدی هم شانه اش را بالا انداخت و به سمت گید رفت.کوافل اینبار در دستان رز بود،او با یک حرکت زیبا موفق به ارسال کوافل به فرجو شد،او هم کوافل را با حرکت زیبای دیگر درون دروازه انداخت.

-50-40 به نفع گریفیندور..توپ در دستان یوآن..حالا گید..پاس میده به تدی..و تدی..

تدی داشت چکار میکرد؟!توپ را قصد داشت به گید پاس دهد،اما توپ داشت به درون دروازه هافلپاف میرفت...تدی فریاد کشید،نباید میگذاشت توپ به درون دروازه برود و...

-تدی به سمت دروازه هافل شیرجه میره..چیکار میکنه مگه زده به سرش؟...گویا خودش رو با باری اشتباه گرفته...نـــــــــــــــــــه!

تدی کوافل را گرفت و مانع ورود آن به دروازه هافل شد.نعره اعتراض گریفی ها و حیرت هافلی ها از این کار به هوا رفت.جیمز به سمت تدی آمد و دستش را بر شانه تدی گذاشت و گفت:
-چت شده؟

تدی در حالی که خیس عرق شده بود و سعی میکرد به چشمان جیمز نگاه نکند گفت:
-ببخشید حالم اصلا خوب نیست..جبران میکنم.

جیمز نگاهی نگران به تدی انداخت و دیگر چیزی نگفت و به سمت پستش روانه شد و مشغول جستجوی اسنیچ شد.

-کاری اشتباه از تدی..کوافل در دستان اوون...پاس به رز و توی دروازه و گل برای هافلپاف...ای بابا 50-50 مساوی!

هافلپافی ها باور نکردنی بودند،گریفی ها هم بخاطر تدی نگران بودند.کمی بالاتر از آن ها ،جیمز در حالی که با یک چشمش زمین،وبا چشم دیگرش خانوم بلک را میپایید،ناگهان حس کرد که چیزی در سرش کوبیده شده،اول فکر کرد که یک بلاجر است اما وقتی که به بالای سرش نگاه کرد متوجه خانوم بلاک شد که با عصایش در سر او کوبیده بود.

میس بلک داد زد:
-خائن،بی چشم و رو،تو پسر پاتری؟!محصولات فرعی کثافت و فساد!تو نوه ی همون پاتری که پسر منو از راه بدر کرد؟!

جیمز که بهش برخورده بود فریاد کشید:
-برو بابا بوقی!
خانوم بلک، با شنیدن این حرف صورتش مثل گچ سفید شد.نعره زد:
-بوقی خودتی و بابات و بابابزرگت!

بعد هم به جان جیمز افتاد و تا میخورد او را زد.جیمز هم مشت و لگد هایش را نثار او میکرد.
-مشاهده میکنیم که میس بلک خود درگیر با جیمز دعواش شده...تدی به سمت اونا میره تا جداشون کنه..بازی ادامه داره...اوه تدی چرا نمیره سر پستش؟!..

تدی که میخواست از بازی فرار کند،کتک ها میس بلک را به جان خرید و به کمک جیمز شتافت. میس بلک که ظاهرا در مواقع عصبانیت زورش زیاد میشد، به هیچکدامشان رحم نمیکرد و یک تنه هر دو را حریف بود.دورا که با دیدن این صحنه دوباره احساسات مادرانه اش گل کرده بود،او هم بیخیال بازی شد و به سمت میس بلک رفت و خطاب به او گفت:
-عجوزه پیر،دفعه اخرته دست رو پسر من بلند میکنی!

تدی با دیدن مادرش با طعنه گفت:
-مامان جون شما نمیخواد نگران من باشی...برو به کوئیدیچت برس که یوقت نبازی!

میس بلک هم طوری دورا را نگاه میکرد که انگار تا به حال او را ندیده بود .بعد مدتی خیره شدن داد زد:
-دورگه!خون لجنی!

-اهم..بازی 50-70 به نفع هافل...ظاهرا داور قصد نداره به بازیکنا اخطار بده..اوه نه

بر فراز زمین گیس و گیس کشی ای به پا بود که نپرس..میس بلک با یک دست گردن جیمز را چسبیده بود و با دست دیگر موهای دورا را میکشید،تدی هم از دست میس بلک در رفته بود و سعی میکرد با گاز گرفتن دست میس بلک موهای مادرش را نجات دهد،دورا هم که این وسط فقط در حال جیغ زدن و گریه کردن بود.

الا با دست بر پیشانیش کوبید()و داد زد:
-اخه کسی نیست این وسط به دورا بگه تو رو چه به دعوا!

و بعد خودش هم به سراغ الا،میس بلک،جیمز و تدی رفت تا به زور تبر آن ها را از هم جدا کند.
-هه هه هه هه هه..الا رو مشاهده میکنیم که تبر بدست داره جمعیت در حال دعوا رو متفرق میکنه ...اوه...آخی...تدی واقعا شانس اورد نزدیک بود تبر الا نصفش کنه...

همه بازیکنان بیخیال بازی شدند و به تماشای پنج بازیکنی شدند که همه شان در حال دنبال کردن هم بودند.در همین لحظه برق اسنیچ نمایان شد،جیمز به مادام بلک و مادام بلک به جیمز نگاه کرد و بعد هر دو با فریادی به سمت اسنیچ شیرجه رفتند.مادام بلک درحالی که برای گرفتن اسنیچ تقلا میکرد داد زد:
-دورگه ها!خون لجنی ها!تبر بدستا!گرگینه ها!از جلوی چشمم گم..اوهو..اوهو..

چه اتفاقی افتاد؟اسنیچ در حالی که دهان میس بلک باز بود به درون دهانش رفت و ...
-اوه..هه هه هه اسنیچ میره تو دهن میس بلک...میس بلک از روی جارو واژگون میشه و به سمت زمین میفته...مرگش حتمیه..کسی هم به فکر نجاتش نیست..

میس بلک با صدای گرومب بلندی سقوط کرد،همه بازیکنان بالای سرش جمع شدند. لودو که بالاخره به یک کاری آمد نزدیک رفت و نبض میس بلک ر ا گرفت و در حالی که لبخندی خوشایند بر لب داشت گفت:
-مرده
و بعد ادامه داد:
-هافلپاف برنده این مسابقه هست..تبریک میگم!

هافلپافی ها در حالی که سر از پا نمیشناختند، جیغ و ویغ کنان مشغول به ابراز شادی شدند :yoho:گریفی ها هم در حیرت این بودند که مگر این تیم چقدر میتواند خوش شانس باشد که هم میبرد و هم رو مخ ترین عضو گروهشان به سوی مرلین میشتافت.

دورا در حالی که لبخند میزد ،به سمت پسرش رفت که عذاب وجدان درونش را فرا گرفته بود.دستانش را روی شانه پسرش گذاشت و گفت:
-تدی..میدونی چیه..ما الان بخاطر فوت میس بلک عذا داریم در نتیجه نمیتونیم بریم خواستگاری...
تدی رنگ از چهره اش پرید و در حالی که بی اهمیت به جمعیت اطراف داد میزد گفت:
-مامان..ولی تو قو ل د...
دورا میان حرفش پرید و گفت:
-هیس..شوخی کردم..جمعه میریم خواستگاریش
تدی خندید و گفت:
-یه لحظه داشتم دیوونه میشدم...مرسی

هافلی ها:
گریفی ها:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 22 شهریور 1393 16:14
نمایش جزئیات
آفلاین
هافلپاف

vs

گریفیندور



بعضی اوقات واقعا نیاز است درک خود را از چیزهای مختلف بدانید! مثالش «روز» است. وقتی کسی می گوید:«روز بود و هنوز روز نشده بود.» شما چه فکری میکنید؟مخصوصا اگر این کلمه در اول یک رول بیاید دقیقا چه فکری می کنید؟

-----------


روز بود و هنوز روز نشده بود.زئوس و آپولو دلشان میخواست امروز را با خورشید گرفتگی سپری کنند. آنها هم دل دارند خب.حرفی دارید؟
داستان ما از جایی در میان راهروهای پیچ در پیچ و چیپ در چیپ مدرسه هاگوارتز شروع میشود.جایی که حدود هفت-هشت دانش آموز سر بر بالین ها گذاشته بودند و صدای خروپفشان حتی پرده ی گوش زئوس و آپولوی بدبخت را هم می خراشاند و باعث میشد لحظه ای از این که گذاشتند امروز خورشید بگیرد پشیمان شوند اما این خروپف گوشخراش وقتی که صدای موسیقی در المپ بیشتر میشد، به کلی محو می گردید.
در بین این همه دانش آموز که سر بر بالین گذاشته بودند، طبیعتا چند سفید و چند سیاه هم وجود داشت.البته بر همگان روشن است که حتی اگر تعداد سیاه ها کمتر هم باشد باز هم آن ها برنده اند.

-تــــــــرق!
-آخ...چشم قربان.کاملا بیطرفانه وظیفه نویسندگی رو به عهده می گیرم!


وقتی که سوزش بازوی باری رایان بیشتر شد ناگهان از خواب پرید.قبل از اینکه سرش را برگرداند و ببیند کجا دقیقا میسوزد، دست دیگرش را روی دهانش گذاشت و داد کشید.طبیعتا هیچ صدایی از دهان باری خارج نشد و هیچ کدام از هافلی ها بیدار نشدند.
وقتی داد کشیدنش تمام شد بالاخره سرش را برگرداند و به نشان شومش نگاه کرد. سریعا خودش را در مسیر وایرلسِ نشان شومش انداخت و رفت درِ خانه ریدل ها!

-شوتس!(افکت ظاهر شدن از طریق امواج وایرلس شوم!)

باری نگاه هایی مشکوکانه به این طرف و آن طرف انداخت و با تمام قدرتش در خانه ریدل را کوباند.
-ترترترترترترترترتروق! (افکت در زدن ویبره مانند خانواده رایان!)
-قیـــــــــــــــژ(افکت باز شدن در خانه ریدل!)
-شپلخ!(افکت ضربه شماره سی و سه راوی به نویسنده به معنی:خاک تو سرت!)
-توق توق توق.(افکت ورود باری به خانه ریدل!)

این در ریدل نشان کلا همینطوری بود.فقط کافی بود نمونه ای از در زدنتان را به او نشان بدهید تا بدون اینکه کوچکترین اثری از جزغاله شدن در بدنتان باقی بماند واردش شوید.
باری آرام در را بست و با صدای «توق توق توق» ــی که از کفش های تن تاکش بلند میشد، قدم به دل تاریکی ظلمانی گذاشت.تاریکی به حدی زیاد بود که حتی کوچکترین درخششی هم جرئت نمیکرد سرش را بلند کند و صرفا جهت هوا خوردن، بدرخشد!
وقتی باری به هر جهت رایان، دستش را روی دستگیره درِ تالار اصلی سفت کرد و آنرا به پایین کشید متوجه شد که اصلا برای نیت خوبی به این جا منتقل نشده است.البته اگر برای نیت خوبی به اینجا فراخوانده میشد جای تعجب داشت.

-قیــــــــژ(افکت باز شدن در!)
-شاپلوخ.(افکت کوبیده شدن سر نویسنده به میزش.)
-زیاد منتظرمان گذاشتی رایان.(افکت...اوه )

زانوان باری بدجور می لرزید.این لرزیدن اصلا روی دست ژله بلند میشد.با قدم هایی ژله مانند به سمت لرد ولدمورت که بر صندلی شاهانه اش نشسته بود رفت. راه رفتنش مثل این بود که دارد حرکات موزون انجام میدهد! با صدایی دورگه گفت:
-ق...قربان!

لرد ولدمورت دستش را در هوا تکان داد و با ابهتی گولاخانه گفت:
-میخوای بری کوییدیچ بازی کنی رایان؟
-بل...بله قربان.این کارمه ارباب!

لرد دستش را از چانه اش جدا کرد و با لحنی آرام گفت:
-ما اجازه نمیدیم.
-ولی قربان آخه چیز...مسئله اینه که ما بازیکن کوییدیچ هستیم و از اونجایی که تو پروفایلمون نوشتیم باعث قهرمانی تیم هافل شدیم باید این کار رو بکنیم.باید روی اون گریفیند...

باری با دیدن چشم های سرخ لرد که هر لحظه باریک و باریک تر میشد، تصمیم گرفت سکوت کند تا وضعیت قوز بالا قوز نشود.با همان ترس و لرزی که از اول ورودش به خانه اربابش داشت گفت:
-خب قربان...همه اون قرمز ها که سفید نیستن.
-چرا...هستن رایان.ما اجازه نمیدیم مرگخوارانمون کوییدیچ بازی کنن.در شان مرگخواری نیست که با جارو پرواز کنه.اگه اینطوری بود به همتون نیروی پرواز بدون استفاده از جادو رو نمیدادیم.

باری پابه پا شد. گفت:
-آخه قربان خب...خب اگه کار بزرگی براتون بکنم چی؟مثل کروشیو یا... به اون محفلی ها :worry:

باری دوباره ساکت شد و به چهره غرق در فکر اربابش خیره شد. در انتظار حرفی امیدوار کننده به لب های باریک لرد ولدمورت چشم دوخت. پس از مدتی صدای لرد بلند شد:
-خیله خب رایان...فقط به شرط اینکه تمام محفلی های قرمز ها و تیم خودت رو به ما تحویل بدی.
-چشم قربان.ناامیدتون نمی کنم قربان.ممنون قربان.

لرد ولدمورت با دیدن باری که بی توجه و با آغوش باز به سمتش می آمد، اخم هایش را در هم کشید و ورد شکنجه را خواند:
-کروشیو.
-شووووووووووپلختس!(افکت پیمودن مسیر طلسم شکنجه و برخوردش به باری!)

راوی:

-----------------------


چندی بعد...پس از اینکه راوی محترم داستان، نویسنده را شوت کرد بیرون از کادر!

از وقتی باری از خانه ریدل بیرون اومده بود و پریده بود به مسیر وایرلس نشان شومش، زئوس و آپولو طی دعواهایی که به درخواست راوی داستان با هم داشتن تصمیم گرفتن دوباره هوای انگلستان رو آفتابی اعلام کنن و برن از مغازه سر کوچشون یکی دو بسته پف فیل بگیرن و بیان بازی هافلپاف-گریفیندور رو تماشا کنن.تو همین مدت، از بخت بد اعضای هافل دره، میس بلک زودتر از بقیه بیدار شده بود و داشت همینجوری سر اعضای هافل ول میداد:

-پاشو بوقلمون تسترال زاده! لنگ ظهره تو هنوز داری خواب هفت مرلین رو می بینی؟ ای بوقی خون لجنی که میری با گرگینه ازدواج میکنی با اون موهای رنگی رنگیت تو هم پاشو برو ظرفا بشور. اوهوی خواهر شوهر بیدار شو بینم! ساطور زاده بوق نشان!

الا که هنوز تو مرز خواب و بیداری بود و در رویاهای بسیار زیباش داشت تو دشت جن های خانگی، سر قطع میکرد با بی حالی جواب داد:
-عمه جان ساکت باش.فقط دوتا سر دیگه مونده تا لول آپ کنم.این مرحله boss fight هست.
-یعنی چی؟برا چی خواهر شوهر بازی درمیاری و بعدم میگی من عمتم؟ انگار اونی که با هزار التماس از ما خواست برادر بوقش رو گیر ما بندازه تو بودیا! اصن حالا که اصرار داری تو عمه منی پس منم کارایی میکنم که ملت همیشه از تو یاد کنن!

بعد از اینکه میس بلک یه اسمایل میس بلکی ول داد، یهو الا عین اینایی که تو فیلما کابوس میبینن پرید بالا. در خیالش میس بلک رو عین غول مرحله آخر بازی جن کشی دید. عصای میس بلک رو که کنار تختش افتاده بود رو بر داشت و با یه فریاد بلند، کوبوندش رو سر زن برادر/برادر زاده ش! به محض اینکه انعکاس صدای برخورد عصا با سر میس بلک از هوا محو شد، ننه سیریوس با صدای «تالاپ» مانندی و در حالی که چشاش می چرخید افتاد رو زمین.
الا:
ملت هافلی که تازه از خواب بیدار شدن:
زئوس:
آپولو:
همین موقع صدای داد و فریاد رز بلند شد:
-واااااااای ننه! ننجون مرد! هق هق هق هق ننجون مرد ملت!

رز به نعش بیجان ننه بلکش چنگ انداخت و زار زار اشک ریخت.الا با بیخیالی عصا رو گذاشت سرجاش و خطاب به نعش میس بلک گفت:
-نه باو.نمرده.ما بلک ها خیلی جون سختیم.میدونستید این فیلم جان سخت ماگل ها درمورد ماست؟
-واقعا ننه؟درمورد ماست؟

ملت هافلی مثل تماشاچیان جوگیر شده تنیس، سریعا کله هاشون رو به طرف نعش میس بلک برگردوندند.میس بلک آروم آروم سرش رو بالا آورد و با لحنی غیر از چیزی که باید، گفت:
-من خوبم عزیزان.

ملت هافل:
فرجو درحالیکه به سمت حمام هافل میرفت، گفت:
-حالا که قضیه به خیر و خوشی تمام شد برگردیم سر کارهای قبل از بازی.الا...تاکتیک ها رو، روی درودیوار ردیف کن تا من برنگشتم.

الا فحشی داد و بعد از اینکه ملت هافل رو متفرق کرد، به سمت اتاق کارش به راه افتاد تا برنامه ها رو راست و ریست کنه. در طی این مدت هم هیچکس متوجه نشد که یک مو قشنگ رایان نام، چندین دقیقه بعد از تمام این اتفاقات وارد تالار هافلپاف شد.

-----------------------------


الا یک خط این طرف کشید و یک خط آنطرف کشید.یک خط هم کشید که با زیرپا گذاشتن تمام قوانین فیزیک و جاذبه، این دوخط را قطع میکرد.همزمان که هافلی ها درحال تشویق هنر الا بودند، باری جارویش را برعکس کرد و کمی زمین رختکن را جارو کشید. وقتی جارو کشیدنش تمام شد، رو کرد به الا و بی توجه به هم گروهی هاش که به دلیل این که فکر میکردند رماتیسم مغزی گرفته به فرمت دراومده بودن، گفت:
-خب...پس ما حمله میکنیم و گل میزنیم و میبریم.ها؟

تا الا خواست حرفی بزند، میس بلک با نرمی گفت:
-آوره دیگه پسرخوب! کار عمه من حرف نداره. اگه بهتون گفت ماست سیاهه باید باور کنید. به هر حال ناظره و احترامش واجب!

ملت هافل:
احتمالا سوت لودو و لحن سوت که میگفت:«اگه زودتر به بازی نیاید یه سفر تفریحی به جزایر بالاک رو پیش رو دارید.» باعث شد که دهان هافلی ها از این بیشتر باز نشود.
ناگهان همه هافلی ها، بی توجه به الا که داد میزد:«با تاکتیک عمل کنید!تیم گریف همیشه از هافل باخته.» به سمت در حمله کردند.لحظه ای بعد، باری و درِ بدشانس که زیر حمله هافلی ها درب و داغان شده بودند، تنها در رختکن وجود خارجی داشتند.

------------------------


--خوش اومدید ملت! ملت خوش اومدید به هفتاد و هفتمین مسابقات جام...چی؟

گزارشگر برگه ها رو عوض کرد و همینطور که دستش تو دهنش بود گفت:
-ببخشید... برگه ها عوضی بود.به هرحال... خوش اومدید به دومین دیدار کوییدیچ این فصل مسابقات جام کوییدیچ چهارگانه هاگوارتز! در دو طرف شاهد دو تیم هافلپاف و گریفندور هستیم که قطعا دو رقیب بسیار قوی هستن.این بازی مشخص میکنه کدوم یک از دو تیم میتونه امسال جام طلایی رو بالای سر ببره..البته هممون میدونیم که گریف خیلی سر تره...آخ!

گزارشگر سرش رو مالید و لبخند روی لبش محو شد.به رئیسش نگاه کرد که مثل مجسمه بالای سرش ایستاده بود و به زمین بازی خیره شده بود.
-بعله...داشتم می گفتم که بازی امروز اهمیت بسیار زیادی برای گورکن ها و گریفین ها داره.کلا این موسسان هاگ خیلی آدمای خوش ذوقی بودن...اعضای دو تیم هم که اصلا نیاز به معرفی ندارن...ماشالا همشون رو میشناسید...جان؟بعله از پشت سر من، افراد پشت صحنه که عملا شما نباید ببینیدشون اشاره میکنن که یه معرفی بکنیم این ملت خوش ذوق دو طرف رو...در تیم هافلپاف و در پست دروازه بان، ما باری ادوارد رایا...اههه عجب اسم طولانی هم داره.به هرحال داشتم میگفتم که در پست دروازه بان، ما رایان رو داریم.در پست مدافعان ما دورا و الادورا رو داریم...

توی زمین بازی، باری به فرجو نگاه کرد که چشماشو باریک کرده بود و به خواهرش نگاه میکرد. الان فرصت خوبی بود. اگر فقط فرجو کمی نزدیک تر میشد...

-...میس بلک خیلی خیلی پیر و در خط حمله تیم گورکن ها افراد بسیار خوبی رو داریم. مثالش رز زلزله ی کبیر و بزرگ که گولاخیه واسه خودش.

گزارشگر با دیدن رز زلر که به سرعت به طرفش میاد و از حالتش چهره ش معلومه نمیخواد اونو به شام کریسمس دعوت کنه ساکت شد.رز داد و هوار کرد:
-بوقی! بوق بهت! من رز زلرم. اون زلزله که میگی الان پشت صندلی کنکور نشسته و داره ساندیس میخوره.به کسی هم ربطی نداره الان کنکور نیست!

اونطرف تر، میس بلک که به نظر می آمد مغزش بدجور آسیب دیده باشه، به نظر قضیه اسمایلش رو به یاد آورد و یک ول داد.
صدای گزارشگر بلند شد:
-بعله...به هر حال...برمیگردیم سر گزارش بازیمون.چه گزارشگری خوبی کردم که تا حالا نکرده بودم.آفرین به خودم.

گزارشگر با دیدن رئیسش که سرش رو کمی کج کرده بود و با حالت بدجوری بهش نگاه میکرد ساکت شد و این بار واقعا بازی رو گزارش کرد:
-...توپ در دست تدی لوپینه... دورا تانکس یه بلاجر به سمتش پرت میکنه... تدی اخم میکنه و لب و لوچه ش آویزون میشه، از بلاجر می گریزه و توپ رو پاس میده به اون روباهه! اونطرف بتی بیسکوییت رو زمین فرود میاد و یه مشت آلوچه از جیبش بیرون میاره و می ریزه تو دهنش.

تو زمین بازی، رکسان و فرجو یه نگاه هایی به هم کردن.این نگاه ها اونقدر شرورانه بود که میتونست بزنه رو دست «دارث ویدر» از جنگ ستارگان.البته اگه نگاه های شرورانه ـش رو دیده باشید.
اون طرف تر، اوون کالدوون مخوف با یه شیرجه به موقع، کوافل رو به دست آورد و به رز پاس داد.
-... چه بازی جالبیه این بازی. کافیه دو تا ویزلی و بلک دیگه تو این بازی بیاد تا بشه رسما اسمشو بازی خانوادگی گذاشت! هاهاهاهاها عجب...

گزارشگر به محض اینکه دید داره کجا چکششو می کوبوند ساکت شد. اون پایین ها احساس رطوبت کرد و همچنان که داشت چکشش رو پایین میاورد و با دست دیگه دنبال چسب زخم میگشت به کله ی کچل رییسش نگاه کرد و یه لبخند مانند، زد! وقتی که هیچ چسب زخمی پیدا نکرد با یه چنتا لبخند دیگه برگشت سر گزارشگریش:
-بعله...تابلو نشون میده نتیجه 30 به 20 به نفع گریفندوره. سرخگون در دست یوآن آبرکومبی جای می گیره. شایعاتی هست مبنی بر این که یوآن خیلی به پنیر واینا علاقه داره و سر چندتا کلاغ رو هم شیره مالیده...به هرحال...

یوآن به گیدیون پاس داد. گیدیون به سرعت به سمت دروازه هافلی ها شیرجه رفت.باری روی گیدیون تمرکز کرد و آروم آروم نوک چوبدستیش رو به سمتش گرفت.وقتی که فاصله بین گیدیون و خودش به حداقل ممکن رسید، طلسم رو خیلی آرام خوند:
-ایمپریو...

گید برای لحظه ای متوقف شد.وقتی دستور باری رو گرفت، توپ رو خیلی آروم به سمت دروازه اش پرتاب کرد.
-...یه شیرجه خوب و باری تونست کوافل رو دفع کنه.ایولا باری!

گزارشگر که قطعا از این دفع توپ راضی نبود کمی مکث کرد و گزارش رو ادامه داد:
-توپ در دست اوون کالدوون...

باری وقتی مطمئن شد هیچ نگاهی روی دوشش نیست، به خودش اجازه داد لبخند بزنه.اولین محفلی گرفتار شد.

-...سرخگون باز هم در اختیار یاران هافلپافه! رز زلر به فرجو ویزلی... فرجو با سرعت جاروش رو می چرخونه و دریبل زیبایی گیدیون رو میزنه. پاس میده به اوون کالدوون مخوف! یک شوت بسیار خوفناک از سمت اوون. ویکی ویزلی اصلا جرئت نمیکنه به توپ نزدیک شه و گل... نتیجه 50-50 میشه... سری بزنیم به جیمز و میس بلکی که انگار نه انگار تا حالا تو عمرشون اسنیچ دیده باشن.دوتاییشون به هم نگاه میکنن تا بلکه ببینن اون یکی چیزی میدونه یا نه؟ اصن یه وضعی شده. البته از بازی به این شکل چه انتظاری میشه داشت آخه؟به ما هنوز نگفتن داور بازی کیه.ما نمیدونیم داور لودوئه یا سیریوس بلک.

تدی که حوصله ش از این بازی سر رفته بود، یه نگاه به لودو کرد که پاهاشو روی هم انداخته و به بی حس ترین بازی عمرش نگاه میکرد، یه نگاه به مامانش کرد که جوگیر شده بود و داشت به همه ملت (چه خودی و چه رقیب) بلاجر پرت میکرد، یه نگاه به ویکی کرد که سد راه شوت رز شد، یه نگاه به دانگ که اصلا معلوم نیست از کجا اومده بود کرد که داشت با فرجو درمورد سهام شرکت باباش حرف میزد. کلا این بشر از اول عمرش عاشق نگاه کردن بود. اصلا همینطوری هم فهمید که «نهنگ و ویکی چیزهای خوبی هستند.»
دورا تانکس که کمبود بلاجر رو در شعاع 30 متری خودش حس کرد، بالاخره وظیفه بزرگ بلاجر زنی رو، روی دوش الا گذاشت و رفت سمت بچه ش تا خوش و بشی با هم بکنن و از اخبار بعد از مرگش اطلاع پیدا بکنه. الا که هنوز هم فکر میکرد دورا تو حالت جوگیرش مونده و داره به همه بلاجر میده، تبرش رو با کمک چوبدستیش ظاهر کرد و صرفا جهت وقت گذرونی دنبال اندام نحیف یک جن خونگی دابی نامی، در قسمت تماشاچی ها گشت.بتی بریسویت هنوز داشت آلوچه میخورد.فرجو و رکس هم هروقت کوافلی واسه شوت کردن و بلاجری واسه زدن نداشتن به هم چشم غره میرفتن. میس بلک هم داشت به بچه های مردم کمک میکرد تا از پله ها بیان بالا و رو ردیف های بالای جایگاه بشینن. از اول بازی میس بلک هر کاری میکرد جز دنبال اسنیچ گشتن. اتفاقا جیمز هم درست برعکس میس بلک شده بود و از اول بازی جو پاتری گرفته بودش. بدجور سرش رو اینور و اونور می چرخوند و دنبال اسنیچ میگشت.
گزارشگر لیوان چاییشو روی میز میذاره و با چشمایی نیمه باز و لحنی سرشار از خستگی میگه:
-گل برای هافلپاف! پرتاب ویکی...پاس یوآن...بلاجری که به سمت تد میره، ضربه ی رکس ویزلی، قاپیدن کوافل از سمت رز، اشتباه فرجو، توپ در دست تد لوپین، باری به هر جهت که مانع گل شدن توپ میشه، ضد حمله از طرف هافل، فردجرج به اوون، الا که بصورت کاملا اتفاقی با ساطورش یک بلاجر رو از اوون دور میکنه و گل برای هافل...

عملا این یک گزارشگری نیست!
اما جایی کنار دروازه های هافلپاف، کسی که سوژه اصلی این رول، به خاطر اون وجود داره، هر موقع که متوجه میشد کسی بهش توجه نمیکنه، محفلی های بیشتری رو به طلسم فرمان آلوده میکرد.تنها محفلی که باقی مونده بود، فرجو ویزلی بود.لامصب اصلا به عقب بر نمیگشت.
نقشه این بود که همه محفلی ها رو به خانه ریدل بفرسته.بعد هم با طلسم فرمان مجبورشون کنه که تمام راز های محفل رو لو بدن.این واقعا کلیشه ای نشده بود. :|

راوی و نویسنده یه نگاه هایی به هم کردن و یه ناگفته هایی در سکوت بینشون رد و بدل شد. بالاخره راوی که اصلا حوصله ادامه داستان به این بی مزگی رو نداشت تصمیم گرفت قضیه رو همین جا تموم کنه پس یه نگاه به میس بلک کرد و یه نگاه به جیمز. همین یه نگاه کافی بود تا یه چیزی روی زمین بدرخشه!
گزارشگر که شیرجه ناگهانی جیمز و خانم بلک رو دید، ناگهان با شور و انرژی، گزارش بازی رو از سر گرفت:
-اونجا چه خبره؟ هردوتاشون به یه سمت میرن... بله مثل اینکه اون واقعا اسنیچه! هردو دقیقا کنار هم هستن... یک دست دور اسنیچ حلقه میشه ولی اون دست کیه؟ اوه مرلین رحم کنه اون...اون جیمز پاتره

گزارشگر این بار دیگه توجهی به رئیسش نکرد. یه جورایی رییسش هویج فرض شد و گزارشگر شاد و خندان، درِ دوتا برف شادی رو بازی کرد و درحالیکه داشت میان کوهی از برف شادی غرق میشد گفت:
-گریف برنده شد!

اهالی هافل دره یه نگاه به میس بلک کردن و یه نگاه به لودو که سوار بر تسترالش –که صرفا جهت دیده شدن تو مسابقات تسترال سواری رنگش کرده- داره آروم آروم بالا میاد. وقتی که چیزی نمونده بود ملت هافل دوست بزنن زیر گریه، لودو گفت:
-برنده هافلپافه!

ملت هافل دوست:
ملت گریف دوست:
ملت علافی که دارن این رول رو میخونن:
لودو ادامه داد:
-از اونجایی که هرچی من میگم همونه و کسی حق اعتراض نداره وگرنه بلاک میشه پس... هافل برنده میشه!

تابلوی امتیازات دگرگون میشه و هافل با 240 امتیاز برنده میشه. لودو هم قبل از اینکه دست همکاران گرامی و صدالبته عصبانیش بهش برسه فلنگ رو می بنده و میره محو بشه تو افق!
توی این گیر و داد، قبل از اینکه لودو غیب بشه و بدون اینکه کسی ببینه، چشمک بزنه، باری به فرجو نزدیک شد و طلسم فرمان رو اجرا کرد.حالا همه محفلی ها تحت فرمان یک نفر بودن.
اینجاست که راوی دیگه حال و حوصله ادامه داستان رو نداره... بقیه ماجرا رو به عهده خود خواننده ها میذاره. سوژه رو از رو گاز بر میداره و ملت رو تو خماری میذاره.

به قول یه یارویی...هرچی راوی بگه همونه. :pashmak:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خوب زندگی کن. بزرگ شو و... کچل شو! بعد از من بمیر و اگه تونستی با لبخند بمیر. توی کارات دودل نباش. ناراحتی چیز باحالی برای به دوش کشیدنه ولی تو هنوز خیلی جوونی!


کوروساکی ایشین- بلیچ

تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ به: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 22 شهریور 1393 02:29
نمایش جزئیات
آفلاین
گریفیندور - هافلپاف.

خونه

- بتی.
- بتی.

بابا بتی که دیگه کاسه ی صبرش لبریز شده بود ، پله ها رو بالا رفت و با مشت و لگد افتاد به جون در اتاق بتی.

- بتی ، بلند شو . کارم به جایی رسیده که خودم روزنامه رو از دم در برداشتم . بلند شو ، نیم ساعت دیگه مسابقت شروع میشه .

بتی که مثل همیشه توی خواب از روی تخت به زیر تخت مهاجرت کرده بود با شنیدن جمله ی آخر باباش خیلی و با تعجب سرش رو بلند کرد و محکم تر از هر وقت دیگه ای سرش رو به زیر تخت کوفت و گفت :
- آی سرم . بابا مگه قرار نبود منو دو ساعت قبل از بازی صدا کنی ؟ حالا چه جوری حاضرشم ؟ :worry:
- تو تازه یه ساعت پیش خوابت برد .

فلش بک

بتی ظرفای شام رو جمع کرد ، مسواک زد و برای مطالعه و خواب به اتاقش رفت . نیم ساعت وقت مطالعش تازه تموم شده بود که باباش صداش کرد :
- بتی بیا پایین ، جغد داری .

بابا بتی ول صداش رو طوری که بتی نشنوه پایین اورد و گفت :
- معلوم نیست این موقع شب کی باهاش چیکار داره .

بتی که هیچ وقت تا اون موقع جغد نداشت ، پله ها رو سراسیمه دو تا یکی کرد ، با اینکه ده دفعه خطر سقوط از ارتفاع رو گذرونده بود ، از پله ی آخر افتاد و پخش زمین شد ولی اهمیت نداد و خودش رو به جغد رسوند ، نامه رو از پای جغد باز کرد و شروع به خوندن کرد :


نقل قول:
درود بتی
یه خبر خوب دارم یه خبر بد که مطمئنا" اول خبر بدَرو میگم که اونم اینه ؛ فردا نمیتونی از مرخصی که برای رفتن به سنت مانگو برای درمان زخم معدت داشتی ، استفاده کنی و باید ساعت 9 مدرسه باشی . و آمّا خبر خوبه ، فردا باید به عنوان مدافع توی تیم گریف بازی کنی . میدونم ذوق زده ای ولی میخوام که آروم باشی . فردا ساعت 9 توی زمین کوییدیچ هاگوارتز میبینمت .

راستی خواهشن به جای آلوچه ژله بخور .

تدی لوپین


بتی نامه ی تدی رو با اشک ذوق دوباره مرور کرد . نامه رو که برای دومین بار تموم کرد ، بدون هیچ حرفی رفت توی آشپزخونه و همه ی کابینت ها رو دنبال پودر ژله گشت .

دو ساعت بعد ، اتاق بتی

- من میدونم که میمیرم .

بابا بتی که برای هزارمین بار جواب بتی رو میداد مثل یه طوطی جوابش رو تکرار کرد .

- بتی تو فقط استرس داری، همین . باور کن تو تا منو دق ندی ، نمیمیری .
- فقط استرس نیست ،حالتمَم تهوع داره .
- اونم فقط به خاطر اینکه به جای آلوچه ژله خوردی و معدت تعجب کرده .

بتی بعد از کلی آیه ی یأس خوندن بالاخره حدود ساعت هفت و نیم / هشت خوابش برد .

پایان فلش بک

- بابا میشه تا من دست و صورتم رو میشورم وسایلم رو جمع کنی ؟
- دارم همین کارو میکنم.

بتی طبق معمول همیشه اول یه دست صورتش رو با آب خالی بعد با روغن زیتون و در آخر با آب و صابون شست ، که همین صورت شستن ده دقیقه طول کشید .

- بتی ، بجنب .
- دارم لباس میپوشم ، بابا . چی بپوشم حالا ؟ :worry:

بابا بتی با اینکه جمله ی آخر بتی رو به خاطر صدای آروم بتی نشنید ولی فکرش رو خوند و جواب دخترکش رو داد .

- میتونی اون گرمکن ورزشیه که تازه برات خریدم بپوشی .
- راهنمایی خوبی بود ، بابا .

بالاخره بتی از اتاقش خارج و راهی آشپزخونه شد . لقمه های نون و پنیری که باباش براش آماده کرده بود رو خیلی سریع قورت داد و ساک ورزشیش رو برداشت و بعد از یه خداحافظی به هاگزمید آپارات کرد .

رختکن گریفیندور

همه ی اعضا ی تیم یه گوشه از رختکن چومباتمه زده و تو فکر بودن . سکوت تمام فضا رو پر کرده بود تا اینکه یوآن یکی از اون تیکه های نچسب و به درد نخورش رو گفت و سکوت رو شکست.

- دیگ برای شادی بتی آن جوان ناکام یه قطعه ی غمگین بنواز .
- دیگه چی میخواین برام مراسم خاک سپاریم بگیرین .

نگاه تمام بچه های تیم بعد از شنیدن صدای بتی به آستانه ی در خشک شد . بتی که انتظار یه تشکر خشک و خالی برای اینکه خودش رو به سختی به مسابقه رسونده بود رو داشت ، گفت :
- کجاس روحیه ی شادیتون؟ بلند شید . هی هی یالا .

روحیه ی جیمز زود تر بقیه ی اعضای تیم برگشت و جیمز سعی کرد روحیه ی بقیه رو هم برگردونه .

- بهترین کیه ؟
- جواب بدین دیگه ، گریفیندور.
- مرسی همراهی ، تدی . کی برندس ؟
- گریفیندور .

هم زمان که بچه ها به سوال جیمز جواب میدادن ، گیدیون یکی از بهترین قطعه های شادش رو نواخت .

چند دقیقه بعد ، وسط زمین

دو تیم با تشویق هواداراشون وارد زمین شدن . به خاطر قوانین اسلام دخترا با دخترا و پسرا با پسرا
دست دادن ؛ کاپیتانام که هیچی ، به ما چه .با سوت لودو بازی شروع شد و گزارشگر جدید که کسی جز فرد نبود ، راه رفتن رو مغز مردم رو شروع کرد .

- درود ، همی . همین طور که میبینید همی بازی شروع شد و من همی با گزارش بازی در خدمتتونم همی . خب ، یوآن کوافل به دست پیش میره همی ، الا که کاملن معلومه اعصاب نداره همی از ساطورش به جای چماق استفاده کرد و همی بلاجر رو روونه ی یوآن کرد همی .
- تدی ، بگیرش اومد .
- بده بیاد .

روباه مکار گریف با صدا کردن تدی تمام توجه تیم هافل رو به تدی جلب کرد ولی به گیدیون که کسی بهش کاری نداشت پاس داد .

- همی نبرد تن به تن گیدیون و باری رو میبینیم و گل همی گل .

گل گید به همه ی هم تیمیاش روحیه ی زیادی داد .

- ده - هیچ به نفع گریف همی . خب همین طور که میبینین همی مغازه ی ما اسپانسر تیم گریفیندوره همی و من و برادرم منتظر شما هستیم همی . از پایین اشاره میکنن که بوقی بازی رو گزارش کن و من
همی برمیگردم به گزارش بازی . دو تیم با چه سرعتی بازی میکنن 30 - 20 به نفع هافل .

تیم کوییدیچ هافل تمام عزم خودش رو جزم کرده بود که به هر شکلی که شده با برد این بازی جام کوییدیچ رو ببره ولی با تیم ضعیفی رو به رو نبود .

- بتی ، حواست به اون بلاجره هست ؟

تدی هر چی توان داشت توی گلوش جمع کرد و به بتی اخطار داد ولی اون هیچ عکس العملی از خودش نشون نداد .

- بلاجر با تمام سرعت همی به سمت بتی میره ولی بتی هیچ کاری نمیکنه همی . خواهش میکنم همی چشاتون رو ببندین که این صحنه ی ناهنجار رو نبینین همی .

بلاجر نزدیک و نزدیک تر میشد و بتی پادشاهای بیشتری رو خواب میدید . بلاجری که نیمفادورا رها کرده بود حدود ده سانتی متر بیشتر با صورت بتی فاصله نداشت که چماق رکسان بین بلاجر و صورت
بتی قرار گرفت و بتی زنده موند .

- اگه بلاجر به بتی خورده باشه همی دیگه لحظه ی افتادنش از جاروش هم همی گذشته پس باز کنین چشاتون رو همی . اون بتیه همی عایا ؟ من از پخش خواهش میکنم صحنه ی آهسته برن همی .
- آخه بوقی مگه اینجا " عرق جبین " ـه صحنه آهسته میخوای .
- ممنونم از لودو همی که جواب منو داد . برگردیم به بازی ؛ مثل اینکه همی بلاجری که به چماق رکسان خورد همی به سمت والبورگا کمونه کرد همی و اونو از صحنه خارج رد همی روحش شاد و یادش گرامی همی . نمیدونم جیمز چرا اینقد نگران بتی شده همی و با سرعت به طرف بتی میره ؟

جیمز حتی یه درصد هم به فکر بتی نبود فقط به فکر توپ کوچک طلایی بود که جلوی چشمای بسته ی بتی مانور میداد، بود . جیمز سیریوس پاتر از مهارتی که از بابا و بابابزرگش به ارث برده بود ،
استفاده کرد و اسنیچ رو از مقابل صورت بتی گرفت ولی یه برخورد کوچک با بتی داشت و اونو از خواب ناز بیدار کرد .

تمام تماشاچیا گوجه هایی که از قبل آماده کرده بودن که نثار صورت جناب " همی " کنن ، از جیباشون دراوردن و کاری که باید کردن . زنجیره ی شادی بعد ازبازی گریف برای برد بازی تشکیل شد و با گوجه بازی به جای آب بازی بین بچه های تیم تکمیل شد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بتی بریسویت در 1393/6/22 21:43:25
How many times I have to die to have you؟
پاسخ به: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 21 شهریور 1393 18:54
نمایش جزئیات
آفلاین
فک و فامیل های گریفندور - بر و بچز هافلپاف

اواخر فصل تابستان بود و دوباره زمزمه هایی در هاگوارتز به گوش می رسید. این زمزمه ها از کلاس ها و خوابگاه ها شروع شده و پس از ورود به تمام دالان ها و دخمه ها، در نهایت در زمین مسابقه به فریاد های کاپیتان های تیم های کوییدیچ تبدیل می شد. فصل، فصل رقابت بود!

اعضای تیم هافلپاف طبق معمول همچون لشکری شکست خورده در رختکن نشسته بودند و به حرف های قبل از بازی کاپیتان الادورا گوش فرا می دادند. برد مقتدرانه گریفندور از ریونکلا بر تن اعضای هافلپاف رعشه انداخته بود. الادورا چرخشی به تبرش داد و با صدای بلندی گفت :
_ خب خب ، وقتشه یه درس درست و حسابی به این جماعت گریفی بدیم و یه جن کشی جوانمردا ... منظورم اینه که یه کوییدیچ جوانمردانه بازی کنیم.

رز زلر که همچنان بر ارجحیت سارا کلن بر خودش پافشاری می کرد با چشم هایی که به علت پر از اشک بودن رختکن را به صورت مواج می دید، به الادورا زل زد و دیالوگی که از صبح تکرار میکرد گفت :
_ کاش سارا کلن به جای من می اومد تو تیم.

الا چشم غره ای به رز رفت که با فین بلندی، ساکت شد. باری، تنها عضو شاداب تیم که ادعای تجربه بالایش در بازی گوش فلک را کر کرده بود، وسط رختکن ایستاد و با نگاهی با مضمون "هیچ کس نمی تونه به من گل بزنه" به اعضای تیم نگاه کرد و با بشکنی سخن رانی اش را شروع کرد:
_ بچه ها، بچه ها، ما یه الادورا داریم که مثه بولدوزره، یه نیمفادورا داریم که ...
_ این سخن رانی رو قبلا شنیدیم باری، یعنی بذار بهتر بگم، هر روز داریم می شنویم!

خانم بلک که در چهار چوب درِ رختکن ایستاده و به جارویش تکیه کرده بود، پرخاشگرانه این را گفت و چیزی نمانده بود که از شدت اخم و بد خلقی صورتش از چیزی که بود فشرده تر شود. سی ثانیه طول کشید تا خستگی گفتن این جمله از تن سالخورده اش خارج شود، سپس دوباره دهانش را باز کرد تا غر زدنش را از سر گیرد :
_ هر روز هر روز باید تعریف و تمجیدات بی سر ...
_ بس کن والبورگا!

الادورا که تبرش را به طرز تهدید آمیزی جلوی صورتش گرفته بود، با صدایی خش دار این را گفت و با نگاهی عاقل اندر سفیه به خانم بلک چشم دوخت.
خانم بلک که امکان نداشت از چیزی که بود عصبانی تر و اخمو تر شود، لپ هایش به سرخی گوجه فرنگی های رسیده شده بود؛ با صرف مقادیر زیادی گلوکز که در سن و سال او عجیب بود و با صدایی شبیه پت پت چراغ نفتی که نفتش ته کشیده بود، گفت:
_ چند دفعه بهت بگم منو به این اسم صدا نزن بچه پر رو!

الادورا تبرش را دور سرش چرخاند و گفت:
_ به من می گی بچه!؟ من سنم دو برابر تویه پیر زن.
_ هی! بس کنید، با هر دوتاتونم.

فرجو که در تمام مدت ساکت مانده بود از جا بر خاسته ، دست هایش را به دو طرف باز کرده و بین الادورا و خانم بلک قرار گرفته بود و در عین حال سعی داشت از بر خورد تبر الادورا به گردن خودش جلوگیری کند. فرجو صدایش را بلند کرد و گفت:
_ ما همه یه تیمیم و یا بهتر بگم یه خانواده ایم ...
_ صد دفعه گفتم این محفلی های هلاک خانواده رو راه نده تو تیم الادورا عزیزم.

خانم بلک که بطور ناگهانی تغییر موضع داده بود، خصمانه به فرجو چشم دوخت و با عصبانیت زیر لب غرغر کرد. فرجو که تا حدودی اطمینان یافته بود دعوای بین این دو تمام شده است، دستانش را پایین انداخت و برای شروع سخنرانی، صدایش را صاف کرد:
_ ببینید دوستان، ما چند دقیقه دیگه باس مقابل نصف فک و فامیل من بریم رو جارو، سعی کنیم با هم خوب باشیم و روابط رو حفظ کنیم. شما هم که مثلا باهم فامیلید پس باس با هم خوب باشید.

برق چشم نوازی بر تبر الادورا نقش بست و شوق لذت بخشی در وجودش ایجاد کرد. نگاه خیره اش بر روی نیمفادورا تانکس ثابت باقی ماند، سپس با صدایی که به طرز بی معنی، دلنشین شده بود گفت :
_ فرجو راست میگه، ما به اعضای خانوادمون بسیار اهمیت می دیم و خیلی باید با هم خوب باشیم.

تانکس نیز چرخشی به چماقش داد و نگاهی از سر شرمندگی به تبر الادورا انداخت. خانم بلک چشم غره جانانه ای به دو عضو خانواده اش رفت و اخمو تر از همیشه روی جارو اش لم داد. الادورا که دوباره به نقش کاپیتانی اش بازگشته بود نگاهی به ساعت جن سازش انداخت و با دلهره و اضطراب گفت:
_ صد دفعه به این نازلیچر گفتم ساعتمو درست برق بنداز، توله جن!

و با دیدن قیافه منتظر هافلپافی ها، بلافاصله با لحن کاملا تصنعی ادامه داد:
_ وااااای ، دیدی چی شد؟ پنج دقیقه مونده به بازی، بعد ما هنوز داریم اینجا بحث می کنیم. بجنبید بچه ها، پیش به سوی جن کشی ... منظورم اینه که پیش به سوی کوییدیچ!

همه اعضای تیم به سمت در خروجی رختکن هجوم بردند و با تظاهر با این که با حرف های الا به اوج هیجان رسیدند، جارو هایشان را به دست گرفتند.
_ اینجا چه خبره که...؟

فرجو به بازیکنان گریفندور که دست در دست هم در حال پرواز در فراز زمین بودند اشاره ای کرد و با تعجب این را گفت. الادورا نیز نگاهی به بالای سرش انداخت و با بی حوصلگی سرش را تکان داد و زیر لب با تمسخر زمزمه کرد:
_ خانواده!

داور مسابقه سوار بر تسترالی چاق که البته هیچ کس آن را نمی دید وارد زمین شد و با اشاره دست همه بازیکنان را به روی زمین فراخواند:
_ دیگه نبینم کسی بدون سوت من بپره. خب حالا کی سر گریف شرط می بنده، کی سر هافل؟ :sharti:
_ لودو، تو داوری!

خانم بلک که بعد از پنج دقیقه توانسته بود خود را به محل ایستادن بقیه اعضای تیم برساند این را گفت. لودو کیسه ای که در دستش بود جیرینگ جیرینگ به صدا در آورد، کمی چشم هایش را مالید و با صدای خسته ای سخن داد:
_ خب پس من به عنوان داور بازی شرط بندی روی بردن گریف رو حلال اعلام می کنم. :sharti:

اعضای تیم هافل همگی چشم هایشان را به سمت بالا چرخاندند و بدون معطلی سوار جاروهایشان شدند. لودو بگمن سوت بلبلی بدون عیب نقصی زد و شروع بازی را اعلام کرد:
_ می تونید بپرید.

اعضای تیم گریفندور دست در دست هم روی جاروهایشان پریدند. همه اعضای دو تیم در جایگاه هایشان قرار گرفتند و آماده آزاد شدن گوی زرین شدند. لودو گوی زرین را در دست گرفت و سپس با نهایت قدرت به سمت بالا پرتاب کرد. گوی زرین پیچ و تابی خورد، در پهنه آسمان محو و بازی شروع شد.

گزارش بازی توسط فردی کاملا بی طرف یعنی غلام پاتر قرار بود صورت گیرد. غلام که ناشیانه پشت میکروفن ایستاده بود با صدایی دو رگه گزارش را شروع کرد:
_ بازیکنان همگی سر جاروهاشون نشستند خب نصفشون که از نوادگان ویزلی ها هستند و نیازی به معرفی ندارن، ولی وظیفه حکم میکنه که بگم، تو تیم گریفندور رکسان ویزلی و بتی رو تو پست مدافع تیم گریفندور داریم و نمی دونم چرا رکسان به جای چماق تو دستش فقط یه شاسی داره و بتی هم یه کیسه تو دستشه و داره در گوشی با رکسان حرف می زنه! چه نقشه ای تو سرشونه؟
در پست مهاجم تدی لوپین، گید و یوان رو داریم که نمی دونم چرا تدی و گید دست های همو رو جارو ول نمی کنند! آها بعله از پست صحنه اشاراتی می کنن بهم، چی؟ رنگ لباسم سفیده؟ جنگ شده؟ چی ی ی؟ ازدواج کردن!؟ چرا انگشت حلقه نشون می دید؟

در این هنگام تو سری محکمی از طرف پروفسور مک گونگال به فرق سر گزارشگر اصابت کرد و باعث الهام شدن کلیه مطالب مورد نظر شد؛ غلام پاتر سرش را که در اثر برخورد شدید به میز روبرو پرس شده بود بالا آورد و آمرانه گفت:
_ بله میگن که جبهه سفید محفل، مثل اعضای خانواده می مونند و کسی هم این وسط ازدواج نکرده گویا ولی من معتقدم همچنان مشکو ...

ضربه دوم بر سر غلام پاتر با شدت بیشتری کوبیده شد:
_ خب به ادامه معرفی تیم می پردازیم، ویکی ویزلی و جیمز پاتر رو در پست های دروازه بان و جستجوگر داریم، چی؟ از پشت صحنه بازم دارن اشاراتی می کنند. بعله مثه اینکه نداریم ویکی و جیمزو، به صورت مجازی حضور دارن و از ویلای صدفی و دره گودریک مجازا بازی رو دنبال می کنند.
خب اشاره می کنند که وقت معرفی اعضای تیم هافلپافو نداریم و کلا هم انگار شخص خاصی برای معرفی ندارن. به هر حال سرخگون دست اون پسر کک مکی هافلپافه که داره به سمت دروازه گریفندور پیش میره. ویکی ویزلی به صورت مجازی تو دروازه ایستاده و می خواد مانع ورود توپ بشه. ناگهان همون پسر کک مکی تیم هافل ... ببخشید میشه اسمشو بگم؟ بعله اشاره می کنند که می تونم بگم. فرجو از حرکت ایستاده و کنار رکسان ویزلی که خواهرشم هست و مدافع تیم مقابله در حال خوش و بشه! چه نقشه ای دارن...؟ رکسان به شاسی داخل دستش داره اشاره میکنه و بعدش جارو فرجو رو نشون میده و به وسیله لب خوانی جادویی میشه کلمه بمب رو از حرکت لب های رکسان متوجه شد. بله مثه اینکه رکسان رو جاروی داداشش بمب کار گذاشته. فرجو معطل نمیکنه سرخگون رو پرت میکنه سمت رز زلر که در یک متری اون روی جارویش معلقه. اشاره می کنن که رز زلر از شدت اشک هایی که توی چشمش جمع شده کلا ورزشگاه رو به صورت دریایی می بینه و فکر میکنه سرخگون ماهی قرمزه، همه اینا رو از پشت صحنه اشاره می کنند. در نتیجه سرخگون به دست تدی معروف و مشهور و کلا همه فن حریف میفته. با سرعت همه رو جا می ذاره. نیمفادورا تانکس که پست مدافع رو توی هافلپاف داره چماقشو گذاشته تو جیبش و در حال قربون صدقه رفتن و تعریف از قد و بالای تدیه ... چه نقشه ای دارن...؟

ضربه کاری و محکمی بر فرق سر گزارشکر کوبیده شد و پس از برخورد سرش به میز جایگاه گزارش دوباره به سمت عقب برگشت و پشتک پاروی وارونه ای زد و به برزخ رفت. بازی حالا از وجود گزارشگر محروم مانده بود و معلوم نبود این دسیسه زیر سر کیست! همچنان با سرعت بیشتری پیش می رفت. تدی سرخگون به دست به سمت دروازه هافلپاف پیش می رفت. سرانجام شوت نهایی اش را زوزه کشان زد در حالیکه باری دروازه بان تیم حریف در کنار حلقه ها همچون ستاره ای می درخشید. البته نه بخاطر بازی فوق العاده اش، بلکه به خاطر رنگ موهایش! ضربه تدی با صدای دنگی وارد حلقه شد و پرش بی ثمر باری روی جارویش که حتی ده متر هم به مسیر توپ نزدیک نبود، چیزی از ارزش های درخشش این دروازه بان کم نکرد.

پس از کسب اولین امتیاز توسط گریفندور اوضاع داخل زمین بسیار در هم شده بود. در کنار حلقه های هافلپاف تانکس همچنان در حال قربان صدقه رفتن تدی بود و با هم قول و قرار خواستگاری از ویکی را برای جمعه تنظیم می کردند. در سمت دیگر فرجو در حال کشتی گرفتن با رکسان روی جارویش بود و شاسی بمب به طرز رعب انگیز و ترسناکی در دست های در هم گره خورده شان می لرزید. بتی از فرصت استفاده کرده و با تیر و کمانی که معلوم نبود چگونه وارد زمین کرده است، در حال سرازیر کردن آلوچه های داخل کیسه اش به سمت رز زلر گریان بود.

و خانم بلک با فراغت خیال از حضور مجازی جیمز پاتر بر فراز زمین دور دور می کرد و ابدا ندیدن گوی زرین ، جز نگرانی هایش محسوب نمی شد.
فرجو که پس از تلاش بسیار توانسته بود شاسی بمب را از دست رکسان بقاپد، در واپسین لحظات سرخگون را با دست چپش از یوان ربود و به سمت دروازه گریفندور سرعت گرفت. رکسان با دینامیتی در دست به دنبال فرجو گذاشته بود و هیچ گونه بیخیال قضیه نمی شد. فرجو سر انجام نعره زد:
_ پس شماها کجایید بچه ها؟ الا؟ دورا؟

اوون که از ابتدای بازی تاکنون هیچ اثری از او دیده نشده بود، ناگهان کنار فرجو ظاهر شد و با اشاره انگشتش جایگاه تماشاچی ها را به فرجو نشان داد.
_ وای خدای من، باورم نمیشه!

الادورا در حالیکه تبرش را مثل پره های هلیکوپتر بالای سرش می چرخاند، دنبال دابی گذاشته بود و مدام با صدای بلند تکرار می کرد:
_ سرت رو از تنت جدا می کنم. از پوستت کاغذ دیواری می سازم. از سرت چوب لباسی واسه راداهام. حالا دیگه ساعتم رو برق نمی ندازی!؟ سرپیچی می کنی توله جن!؟
_ دابی جن رهانیده بود. دابی دستور نگرفت. دابی ارباب نداشت. دابی به الادورا کاری نداشت. دابی رها شده!

فرجو با دیدن این صحنه بیخیال سرخگون شد، به سمت جایگاه تماشاچی ها شیرجه رفت ، پشت ردای الا را چسبید و با قدرتی جادویی از روی زمین بلند کرد، او نیز در لحظات پایانی به صورت صحنه آهسته با یک حرکت کات دارِ تبرش، سر از تن دابی جدا کرد و نهایتا با لبخند دلنشینی بر روی جاروی فرجو جای گرفت.

رکسان که فش فش های خاطره انگیز دینامیت روشن هر لحظه در دستانش شدید تر میشد، با سراسیمگی آخرین سلاحش را به سمت فرجو پرتاب کرد که در نتیجه بر خورد با تبر الادورا به دو نیم تقسیم شد. سرانجام سرخگون با پرتاب اوون در یک مسیر مارپیچی و بسیار پیچیده که نتیجه ادغام نیروی یک دینامیت محفلی سفید و یک مرگخوار اصیل تایید نشده بود، وارد حلقه و اولین امتیاز هافلپاف کسب شد.
_ بالاخره اولین امتیاز برای هافلپاف توسط فرجو ویزلی و الادورا بلک مشترکا کسب میشه.

در جایگاه گزارشگر ممد پاتری ایستاده و بدون توجه به غلام پاتر مدهوش که در کیسه پیچیده شده و در حال انتقال به بیرون بود، دوباره گزارش را از سر گرفته بود.
_ از وقفه ای که توی گزارش افتاد عذر می خوایم. داور بازی یعنی لودو بگمن روی تسترالش نشسته و داره با دستش یه اشاراتی می کنه که من نمی فهمم چی میگه.
بر می گردیم به بازی، رکسان ویزلی بخاطر پرتاب دینامیت داره مورد تشویق حضار قرار می گیره، ولی انگار جو خیلی داره بد میشه، تدی سرخگون رو گرفته و به هیچ کس حتی هم تیمی هاش اجازه نمی ده بهش دست بزنن. وای داره سرخگون رو میده به تانکس! وای وای وای خانم بلک یه شیرجه خیلی خیلی تند و خطرناک داره میره به سمتی که تدی و تانکس ایستادن، از پشت صحنه دارن اشاره می کنند دعوا فامیلیه ما نباید دخالت کنیم، بعله ... خانم بلک سرخگون رو از دست تدی می قاپه و پرتش می کنه به سمت ورودی ورزشگاه، اصلا معلوم نیس اوضاع از چه قراره!؟ :hyp:

ناگهان صدای غرش سهمگین موتوری از سمت ورودی ورزشگاه گوش های حاضرین را مورد نوازش قرار داد. موتور نقره ای رنگ اسپورتی ظاهر شد.
_ ای خیانت گر به اصل و نصب! ای مزدور، خیانت کار، فرزند ناخلف! تو پسر من نیستی!

در چهار چوب در ورودی زمین بازی، سیریوس بلک که ردای یک دست چرمی پوشیده بود روی موتورش خودنمایی می کرد. او موهای تیره اش را کنار زد و با صدای بلندی گفت:
_ یکی این پیرزن صد ساله رو بگیره از بازی بندازه بیرون. لودو پاشو برو، داور این بازی منم ...
_ حالا واسه من خونه رو می کنی مکان فسق و فجور اون محفلی های دورگه و گند زاده ... -بیب- ... شما محفلی های -بیب- ...

در این هنگام الادورا بر پشت جاروی فرجو وارد ماجرا شد:
_ بس کن دیگه والبورگا، مثلا کوییدیچه ها، مسایل خارج بازی رو بذار بعد اتمامش!

و سپس با لبخندی دلنشین به سر بریده شده دابی و خون پخش شده روی ردایش دست کشید. لودو معترض جلو آمد:
-چی میگی داداش؟! داور این بازی بی طرفه، از تیم سومه، تیم سوم راونه، یعنی داور منم!
سیریوس در گوشی چیزی به لودو گفت که کلمات «بلاک های نامشخص»، «ویولت بودلر»، «ناپدید» و «خوابگاه مدیران» از بینش شنیده شد. لودو سراسیمه سوت داوری را توی دست سیریوس چپاند و در چشم به هم زدنی ناپدید شد. سیریوس سوت بلبلی ردیفی زد و پس از ساکت شدن همه اعلام کرد:
_ ازونجایی که جستجوگر تیم گریف مجازیه و جستجوگر تیم هافل هم خیلی پیر و فرتوته، هرکس بتونه امتیاز بعدی رو بگیره برنده بازی اعلام میشه. ببینم چه می کنید.

سرخگون با اشاره چوبدست سیریوس، با شتاب وصف نا پذیری به سمت بالا فرستاده شد؛ فرجو و تدی هر دو به سمتش هجوم بردند. با وجود الادورا بر پشت جاروی فرجو، رسیدن به توپ غیر ممکن به نظر می رسید. الادورا که تبر خونین را توی دست می فشرد، خصمانه به نوه نوه ی دورگه و گرگینه زاده ی برادرش چشم دوخته بود و به نظر می رسید، زدن سر دابی هنوز راضی اش نکرده است. فرجو متوجه وضعیت بغرنج شد و نالید:
_ الادورا اون پسر عمه نا تنی من محسوب میشه و جز خانوادمه! :worry:
_ اوووف، محفلی ها.

انگشتان تدی به سفتی سرخگون نرسیده بود که برق تبر الادورا هوا را شکافت و دست های ملتمس فرجو و تدی از رسیدن به سرخگون باز ماند.
_ الادورا! خواهشا تدی رو بعد بازی بکش!
_ میشه؟
_ میشه میشه.
_ گاتچا.

سرخگون در حال سقوط بود. تدی و فرجو به سمتش شیرجه رفتند و قابل ذکر است که در سمت دیگر زمین تانکس در حال خوش و بش با ویکی بود و خانم بلک دنبال سیریوس گذاشته بود. رز زلر در دریایی که از اشک هایش ساخته بود شناور مانده و کلا از جریان بازی بی خبر مانده بود. گید نیز پا را بر روی پا قرار داده و با گیتارش "یه پاتیل عشق داغ" را بالای سر بازیکنان می نواخت.

و سرانجام سرخگون به دستان پشمالوی تدی افتاد. تدی با زوزه ای از سر خوشحالی سرخگون را به یوآن پاس داد. یوآن به محض رسیدن سرخگون به انگشتانش با قیافه "روبهی سرخگونکی به ره دید" آن را قاپید و به سمت گید پرتاب کرد که او نیز چرخشی به گیتارش داد و با ضربه ای جانانه سرخگون را در یک منحنی معادله درجه دو به سمت دروازه باری رهسپار کرد.
فرجو با دهان باز و دستانی که دور تبر الا قفل شده و تنها عاملی بود که مانع قتل تدی و سایرین بود، صحنه را تماشا می کرد. ناگهان دینامیتی به بزرگی یک ساندویچ به سمت فرجو و الادورا کمانه کرد و همزمان با صدای دنگ برخورد سرخگون به حلقه دروازه، صدای انفجار مهیبی در ورزشگاه پیچید و به سوت بلبلی سیریوس فراری با تِم پارس سگ ختم شد.
_ بازی تموم شد. گریفندور برنده شد.

سیریوس که هنوز با خانم بلک در گیر بود خیلی سریع سوار موتور سیکلت اسپورتش شد و چشمک زنان از ورزشگاه خارج شد. فرجو و الادورا از ترکیدن دینامیت، صورت هایشان دوده ای شده بود. پاک جاروی هفت برادر بینوای رکسان نصف شده بود و حالا به راحتی می توانست فصل بعد لیگ کوییدیچ، در تیم خواهرش استخدام شود! دستان فرجو دور تبر الا شل شده بود و امکان مرگ و میر برای بسیاری از اعضای حاضر در زمین بسیار بالا رفته بود. اعضای تیم گریفندور دور هم جمع شده بودند و بسیار شاد می نمایاندند، سر انجام دست در دست هم به دور زمین پرواز کردند. تیم هافلپاف باز هم چون لشکری شکست خورده و با جارو هایی که پشت سرشان می کشیدند -البته به استثنای الا که تبرش را در دست داشت- به سمت رختکن حرکت می کردند. فرجو دستی به صورتش کشید و گفت:
_ اونا یه خانواده بودند. واسه همین بردند.

الادورا با شادابی باور نکردنی، سر دابی را زیر ردایش پنهان کرد و باز هم تبرش را چرخاند و گفت:
_ لب تر می کردی خانواده رو همچین ناقص می کردم که دست در دست هم پرواز کردن یادشون بره.

و سپس نگاهی زیر چشمی به تانکس که همچنان در حال قربان صدقه رفتن تدی بود، انداخت. باری همچنان معتقد بود که چیزی از ارزش های تیم کم نشده و کسی نمی تواند به او گل بزند.
_ خب خودتونم که دیدید فقط دو تا گل خوردیم دوستان، فقط دوتا! ما یه الادورا داریم که مثه بولدوزر می مونه، یه فرجو داریم ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فرد جرج ویزلی در 1393/6/21 19:13:30
پاسخ به: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 21 شهریور 1393 17:50
نمایش جزئیات
آفلاین
سختکوشان هافلپاف vs. دلاوران گریفندور

دروازه بان: ویکتوریا ویزلی (مجازی)
مدافع: رکسان ویزلی و بتی بریسویت
مهاجم: تدی لوپین (c)، یوآن ابر کامبی و گیدیون پریوت
جوینده: جیمز سیریوس پاتر (مجازی)

دروازه بان: باری ادوارد رایان
مدافعین: الادورا بلک(c) و نیمفادورا تانکس
مهاجمین:فرجو ویزلی، رز زلر، اوون کالدون
جستجوگر:والبورگا بلک

سپیده نزده، سکوت خوابگاه مختلط هافلپاف با عربده های جگر خراش خانم بلک دریده شد:
- مفت خور ها! بی دست و پا ها! خون لجنی ها! بیدار شید!

هافلیون که شب تا دیروقت و به اجبار الا پای تحلیل های تاکتیکی-تکنیکی، مهندسی معکوس، روش ضربدر دایره و تست زنی با دو خودکار نشسته بودن غرغر کنان دل از رخت خواب هاشون می کندن. والبورگا بدون اینکه خودش رو از تک و تا بندازه، با عصا به هر جانداری که به صورت افقی میدید، حمله می کرد:
-لنگ ظهره کدو تنبل ها!

بالاخره ظرف چند دقیقه، والی موفق شد به کمک حنجره استثناییش که جهشی ژنتیکی در خاندان به حساب میومد، خواب رو به چشم همه حروم کنه. سال اولی ها با قیافه های شل و وارفته، خمیازه کشون جلوی خانم بلک صف کشیدن. والبورگا با چشم های ریز و نزدیک بینش تک تک بچه ها رو از نظر گذروند و بعد از تموم شدن سرشماریش، سری به نشونه رضایت تکون داد.
-تیم آماده س کاپیتان، پیش به سوی زمین کوییدیچ!

بر خلاف انتظار، کاپیتان جوابی نداد. چشم ها، خواب و خمار به طرف رخت خواب الا چرخید، که صاحبش در کمال شگفتی حضار، بعد از اون همه هیاهو، از جاش تکون نخورده بود. خانم بلک به طرف الا رفت و با عصا سیخونک محکمی بهش زد:
-یالا دیگه عمه، دیر میشه ها! پاشو!

بدن الا غلتید و بی حرکت روی زمین افتاد. چشم های درشتش مات و بی فروغ باز مونده بودن، و رنگ به صورت نداشت.
کاپیتان تیم کوییدیچ هافلپاف، مرده بود!

***


-میدونید، خوب که فکرشو می کنم، میبینم دیگه وقتش بود بمیره.

جسد الا رو روی میز بزرگی، وسط تالار عمومی هافلپاف جا داده بودن، و همه هافلیون دورش حلقه زده بودن. با گفتن این جمله، همه سر ها به طرف خانم بلک چرخید که درست بالای سر جسد ایستاده بود.

نیمفادورا که توی بغل سارا اشک میریخت، هق هق کرد:
-چطور دلت میاد عمه؟! الا عمه ی خوبی بود.. الا ناظر سختکوشی بود... الا کاپیتان تیم کوییدیچ بود...!

خانم بلک «خب که چی؟» طور به رز نگاه کرد که به صورت خودجوش به تیم عزاداری سارا و نیمفا پیوست و زد زیر گریه، و بقیه که بغض کرده در تایید حرف دورا سر تکون می دادن. بعد چشماش برگشت سمت عمه باستانی خودش که دراز به دراز روی میز افتاده بود و سر تکون داد.
-منصف باشین بابا، بنده خدا بعد دو قرن خلاص شد! ما رو بگو...مهلت هم نداریم واسه تغییر آخه...

باری که لحظاتی پیش با سیستم وایرلس نشان شومش، مرگ الا رو به سمع و نظر لرد سیاه رسونده بود، با لحن سردی پرسید:
-تغییر چی دقیقا؟

والبورگا از بالای عینکش عاقل اندر سفیه به باری نگاه کرد و جواب داد:
-ترکیب تیم کوییدیچ پسر جان، تیم کوییدیچ!

سارا که صداش می لرزید به والی توپید:
-تو این موقعیت چطور میتونی به تیم کوییدیچ فکر کنی واقعا؟!

خانم بلک عصاش رو ستون کرد، روی میز پرید و چوبدستیش رو به سمت سارا گرفت:
-ما این بازی رو انجام میدیم و برنده میشیم، نشنوم کسی بخواد جا بزنه! این همه وقت تمرین نکردیم که با مردن یه پیرزن دویست ساله بخوایم از مسابقات انصراف بدیم!

و البته، با دیدن قیافه منزجر بچه های هافلپاف تصمیم گرفت رویکرد مهربون تری اتخاذ کنه، و اضافه کرد:
-این چیزیه که خودشم اگه زنده بود ازمون می خواست گل های ننجون!

***


-وقتی نمونده بچه ها، همه حاضرن؟

اعضای تیم کوییدیچ هافلپاف، ردا پوشیده و جارو به دست، سرشون رو به نشونه تایید تکون دادن. والبورگا از جلوی در رختکن کنار رفت و چیزی که تمام مدت داشت روش کار میکرد به بقیه نشون داد:
-اگه مشکلی پیش نیاد و بازدارنده ای چیزی بهش نخوره، تا آخر بازی همینطوری دووم میاره. طلسمای چسبونکی من حرف ندارن!

بچه ها به جنازه رنگ پریده ارشد سابقشون نگاه کردن که با افسونی به جاروش چسبیده بود. بدبختانه پست مدافع الا ایجاب می کرد چماقش هم همراهش باشه، در نتیجه خانم بلک مجبور شده بود چماق رو هم به ترتیبی به دست الا بچسبونه. البته بچه های هافلپاف توی دلشون شکر میکردن که الا دروازه بان، با از اون بدتر جستجوگر نبوده! نیمفادورا که عمرا تو مخیله ش نمی گنجید با یه جنازه هم پست باشه، با صدای ضعیفی زمزمه کرد:
-آخه چطور ممکنه یه مدافع تمام مدت بین زمین و هوا بی حرکت بمونه و به هیچ بازدارنده ای برخورد نکنه؟!

خانم بلک شونه بالا انداخت:
-این دیگه مشکل توئه نیمفادورا! باید تمام مدت مراقب الا باشی. مطمئنم بقیه...یه جوری از پس خودشون بر میان. نه؟!

نیمفا اونقدر وحشت زده بود که به اسم کاملش واکنش همیشگی رو نشون نده، و خوشبختانه همون موقع سوت بگمن اعلام کرد وقتش رسیده که دو تیم وارد زمین کوییدیچ بشن. خانم بلک با چوبدستی جاروی الا رو به سمت در هدایت کرد، و بقیه بچه ها روبات وار پشت سرشون راه افتادن.

-به نظر میرسه کاپیتان تیم هافلپاف خیلی عجله داره بازی رو شروع کنه که سوار جارو وارد زمین شده!

با این جمله گزارشگر طرف گریفندوری تماشاگرها از خنده منفجر شد. اعضای تیم که صورتشون به سرخی سرخگون شده بود، در راستای ضایع شدن هر چه کمتر همگی سوار جاروشون شدن و به سمت داور پرواز کردن. هرچند این کار از تمسخر تیم حریف کم نمی کرد!

وقتی بازیکنان سر جاشون مستقر شدن بگمن دستور داد:
-کاپیتان ها با هم دست بدن!

خانم بلک برای اولین و آخرین بار توی تاریخ جادو یه استفاده مفید از حنجره ش کرد؛ وسط پرید و صداش رو روی سرش گذاشت:
-خائن به اصل و نسب! دورگه! گرگینه! غاصب مال و اموال مردم! کاپیتان ما با این پسر دست نمیده!!

تدی ریموس برافروخته نگاهی به مادرش انداخت که با هر کلمه والبورگا رنگ به رنگ میشد، و به طرف بچه های تیمش برگشت. لودو با بیخیالی شونه بالا انداخت و بچه های هافل نفس راحتی کشیدن. با سوت داور سیزده بازیکن توی هوا اوج گرفتن و چهاردهمی...جایی نزدیک زمین معلق موند!

گزارشگر که احتمالا از اعقاب لی جردن بود، با حرارت شروع به گزارش کرد:
-تدی لوپین سرخگون رو می قاپه و به طرف دروازه باری رایان هافلپافی می تازه. باری که عضو تیم ملی کوییدیچ ایرلنده و تو سرزمین مادریش «باری آبکش» صداش می کنن این فصل با تیم «پاپیون سیاه» موفق شد مقام آقای گلی رو به این مهاجم گریفندور تقدیم کنه!

طرفداران گریفندور با حرارت تشویق کردن. تدی با حرکتی نمایشی سرخگون رو به یوآن پاس داد که با یه ضربه دم، به راحتی اولین گل رو برای گریفندور ثبت کرد.اوون از جلوی باری رد شد و فریاد زد:
-محلشون نده!

که البته یه نگاه به دروازه بان بلوند و از خود مطمئنشون مشخص میکرد نه تنها محلشون نمیده، بلکه انگار با یادآوری سابقه درخشانش در بازی های ملی و لیگ برتر، انرژی مضاعفی گرفته! باری سرخگون رو به فرجو پاس داد که با یه ضربه تماشایی بازدارنده از خواهرش...
-سرخگون رو میندازه و اون پایین این تانکسه که توپ رو با ضربه چماقش به رز زلر پاس میده! واقعا که چه تیمی بسته بلک...!!

نیمفا که درست به موقع از برخورد سرخگون به الا خودداری کرده بود، نفس زنان چماقش رو پایین آورد. اون طرف زمین، خانم بلک که بیهوده با عینک ذره بینیش دنبال گوی زرین می گشت، از اتفاقاتی که در محدوده دو متریش میفتادن هم غافل بود، چه برسه به خط و نشون هایی که این ور زمین، هم تیمی مو صورتیش براش می کشید!

-رز توپ رو دو برگی گرفته و گلبرگ های جمع شده ش نشون میده بسیار مصممه. با سرعت به سمت دروازه حریف میره ، تد لوپین رو جا میذاره و ...بله، بازدارنده آغشته به آلوچه ای رو میبینم که رز رو با خاک سم هیپوگریف یکی می کنه؛ زلر سرخگون رو رها میکنه و حالا گیدیون پریوته که با توپ توی دستش خودی نشون میده...

سه تا مهاجم بی نوای هافلپاف، و به مثلث حمله گریف نگاه کردن که دو تا مدافع با نیش تا بناگوش باز، اسکورتش می کرد، و آب دهنشون رو قورت دادن. یه نیم نگاه به لبخند پر اعتماد به نفس باری کافی بود تا بفهمن چی در انتظارشونه!

چندی بعد

بازی به همون منوال ادامه پیدا کرده بود. دروازه بان معلوم الحالمون که هیچ؛ مهاجم ها که از طرف نیمفا ساپورت نمیشدن، تمام مدت مشغول جاخالی دادن از بازدارنده هایی بودن که تیم گریفندور به طرفشون میفرستاد. تانکس دلاورانه بازدارنده های سرگردون و سرخگون های چرخ زنون رو از کاپیتان مرده شون دور نگه می داشت و حتی چند پاس گل با همون چماق به بچه های تیمش داد! والبورگا بلک با روحیه تحسین آمیز یک هافلپافی، وجب به وجب ورزشگاه رو به دنبال گوی زرین می کاوید و خوشبختانه، جیمز سیریوس که مجازی بود، به همون اندازه توی پیدا کردنش ناکام مونده بود. گرییفی ها که حسابی خوش به حالشون شده بود و بردشون رو حتمی می دیدن، های فایو کنان دروازه هافل رو به رگبار بسته بودن.

نواده خلف جردن که از اول بازی ناجوانمردانه هافلی ها رو سوژه کرده بود، با شادمانی توی میکروفن جادوییش فریاد زد:
-الا بلک از اول مسابقه تا حالا واقعا برای تیمش مفید بوده؛ این ساحره امروز یه چیزیش میشه! الا اگه داری تلاش میکنی با نیروی ذهنت بلاجر ها رو پس بزنی و به چوبدستی متوسل نشی سخت در اشتباهی! حالا گیدیون پریوت گل بعدی گریف رو وارد دروازه هافلپاف می کنه و نتیجه رو به 200، 50 میرسونه!

نیمفا که طاقتش طاق شده بود، برای یه لحظه پستش رو رها کرد و به طرف خانم بلک شیرجه رفت:
-یه کاری بکن عمه!! داریم گند میزنیم تو تاریخ هلگا!

والی فریاد زد:
-فکر میکنی دارم چی کار میکنم پس؟!
-من نمیدونم، هر طور شده باید بازی زودتر تموم شه! ما دیگه نمیتونیم!
-و پاتر رو میبینم که جاروش رو با سرعت به سمت زمین هدایت می کنه، به نظر میرسه اسنیچ رو دیده!

هر دو ساحره با ذکر «اوه، شت!» به طرف جیمز شیرجه رفتن که تصادفا داشت به سمت الا شیرجه میرفت، جایی که چند لحظه پیش، برق طلایی اسنیچ شیرجه رفته بود. الادورا با بیخیالی یه جنازه که به جاروش بسته شده، به روبروش خیره شده بود، و گوی زرینی که دورش می چرخید رو نمیدید.

-پاتر به طرف کاپیتان تیم حریف حرکت می کنه و دو بازیکن بزرگسال هافلپاف هم از اون ور زمین به همون سمت می تازن...به نظر میرسه بلک، مقصودم الاشونه، قصد نداره از جاش جم بخوره، باید دید چه اتفاقی...اوه خدای من...

صدای برخورد بلندی که توی تمام ورزشگاه کوییدیچ پیچید، سکوت مرگباری در پی داشت. تمام بازیکن ها بازی رو متوقف کردن و خودشون رو وحشت زده به توده گرد و خاکی که وسط زمین بلند شده بود رسوندن. تماشاچی های دل نازک تر از لای انگشت هاشون یواشکی به زمین نگاه می کردن. لودو با سوت ممتدی خودش رو به بلوای اون وسط رسوند و موقع پیاده شدن از جاروش، سهوا البته، دندون مصنوعی بیرون افتاده والبورگا رو لگد کرد.

به جز یه مقدار شکستگی جزیی برای طرفین، حال هر سه بازیکن زنده خوب بود و سرپایی مداوا شدن. و در مورد الادورا باید بگم، روحش جایی فراسوی ابرها، بعد از اینکه لودو به اظهارات طرفین گوش داد، و به دلیل برخورد وحشیانه جستجوگر گریف که منجر به مرگ کاپیتان هافلپاف شد-وجدان والی با فرمت پوکرفیس جریان رو دنبال می کرد!- اسنیچ توی دست جیمز رو نادیده گرفت و هافلپاف رو برنده اعلام کرد، با دمش گردو میشکست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الادورا بلک در 1393/6/21 19:30:33