راونکلاو -
هافلپافحکایت ها و داستان ها از بزرگان همیشه سینه به سینه نقل می شده و خواهد شد. همان طور که هر بزرگی داستان روز ِ
11 سپتامبر... 22 بهمن را می داند؛ هر بزغاله-جادوگری هم داستان "روزی که هوا صاف و آفتابی... " بود را می داند.
بزرگی روایت کرده بود که در یک شهر بزرگ، تنگ ِغروب، لودو تک و تنها روی سه پایه، زیر سایه نشسته بود. همان روزی که هوا صاف بود و خورشید می تابید؛ آی نـــــنه!
بازار گوسپــَــند فروشان هم رونقی حسابی به خودش گرفته بود. گوسپند رد و بدل می شد با سرعت ِ خورشید ِ جادویی. این گوسفند را دیدی؟ الان دیگر نمی بینی!
[ من واقعا کی رو اوسکول کردم؟ ]همچنین جایی بود که باعث شد لینی وارنر و هوکی - بدون نام خانوادگی - ، همراه با فلور ِ جهنمی با هم هوس ِ قدم زدن و دیدن ِ قیمت ِ گوسپند ها بکنند. فلور می چرخید و در عین ِ وقار و متینیَـت
[ لغت در می کنیم از خودمان! ] داد می زد: گوسپــَـند ِ بالدار ِ آتشین می خــــوام...
پشت ِ سرش لینی ِ هوکی به بغل به دنبال کم قیمت ترین گوسپند به عنوان کادوی ِ تولدِ رز ویزلی بود. هوکی جان هم چشم هایش آنقدر ریز بود که نمی توانست از دور و برش خوب باخبر شود.

حالا این که ایشون چرا دروازه بان شد؛ تقصیر ِ آق لودوست. همان کسی که با موهای ژولی و ناخن بلند که نشانه شخصیت آقایون است زیر سه پایه لم داده و سیگار برگ می کشد...
یک دفعه، لینی که یک سره در حال ِ ورجه وورجه بود؛ متوقف شد و به فکر فرو رفت. بقیه هم خیلی شیک، نه گذاشتند؛ نه برداشتند؛ فقط از کنارش با تنه گذشتند. اصلا رفاقت در راونی ها موج می زند!
____________________
دقیقا 32 کیلومتر آن طرف تر، در بازار ِ گوسپند فروشان، ما برخورد می کنیم به یک دسته بر و بچ ِ هافلی که در حال جولان دادن در محوطه هستند با لباس های پر زرق و برقشـــان.

هلگای خرفت رو به بقیه و برعکس راه می رفت و داد می زد: گوسپــَــند باید سخت کوش باشه!
فریاد ِ هلگا همانا و تایید ِ بقیه همانا...
- گوسپند باید مرد باشه!
- گوسپندی که گوسپند نباشه؛ گوسپند نیست!
- گوسپند باید سخت بکوشه!
ناگهان، هلگا ساکت شد. اخمی کرد. 32 کیلومتر آنطرف تر، لینی در همان لحظه همراه با هلگا گفت: چرا ما باید از جاروی پرنده استفاده کنیم... تا وقتی گوسپند ِ پرنده داریم؟

_____________________
- با گوسپند پرواز کنیم؟ یعنی چی؟ :
لینی با اعتماد بنفس دستش را بالا برد و گفت: یعنی سوار گوسپند ِ پرنده بشیم و پرواز کنیم! ببین آق لودر...
[ با چوبدستی اش لباس آبی رنگی با آرم ِ
به گوسپند ها پوشاند. ] بهتره با همین ها بسازی!
لودو قبول نکرد تا این که چشمش به بازیکن هایی سوار بر گوسپند های زرد ِ پرپشم افتاد. به طرف ِ اعضای ِ راونی با قیافه ِ

نگاه کرد و سرش را به نشانه موافقت تکان داد.
ثانیه ای بعد، برای اولین بار در تاریخ ِ چند صد ساله کوئیدیچ، بازیکنان سوار بر گوسپند های پرنده با آرم گروهشان به پرواز در آمدند.
دروازه بان ها سوار بر گوسپندهایی چاق شده بودند که بدون هیچ حرکت خاصی کند سه حلقه را اشغال می کرد و کلا جایی برای گل زدن نمانده بود. بعضی محققان هم توضیح دادند که گوسپند های دروازه بانی خاصیت توپ دور کنی داشتند.
گوسپند های مهاجم ها لباس های چسبان داشتند و مانکن
[ لاغر] بودند. مدافع ها هم گوسپند هایی با لباس هاکی داشتند.
البته میان همه این ها، گوسپند ِ فلور دلاکور آتشین بود و بال های پروانه ای داشت. البته گوسپند ِ رز ویزلی و دافنه گرین گرس هم مخلوطی از خاک، نور خورشید و آب بود برای تامین نیاز های حیاتی هر گیاه! :pretty:
هنگامی که اولین بلاجر به گوسپند ِ فلور دلاکور خورد
[ وحشی بازی حرف ِ اول را در کوییدیچ می زند ] او جیغ ِ وحشتناکی زد و دنبال نزدیک ترین هافلی کرد. سر او را با اسنیچ اشتباه گرفته بود گویا!

- و فلور دلاکور به سرعت ِ دنبال کله ِ نیمفادورا تانکس است. دورای بیچاره هم از ترس جانش فرار می کنه و داد می زنه به هلگا من نبودم. هلگا هم همین جا بهش چشم غره میره!

گوسپند ها واقعا خوب و متناسب با پستشان عمل می کردند. گزارش شده بود که یک بار هوکی می خواست توپ را بگیرد که وارد ِ دروازه نشود و یک دست از زیر ی پوست ِ گوسپند آمد بیرون و کوافل را به هوکی داد و هوکی سرشار از خوشحالی برای هافلی ها زبان در آورد.
همه با خوشحالی بازی می کردند. گوسپند ها حرف نداشتند. برای اولین بار، پس از یک ساعت گذشتن از زمان مسابقه، هیچ گلی رد و بدل نشده بود. در هر گروه، دو تن از مهاجمان به گوسپند ها اختیار کامل داه بودند و خودشان داشتند زیر نور ِ خورشیدی، حمام آفتاب می گرفتند.
همه امید ها به اسنیچ بود و بازی کاملا جنبه خز و لوس به خودش گرفته بود. البته نه برای بازیکن ها....

گزارشگر ِ بی نوا نمی دانست چه چیزی را تعریف کند.
- بـــله. ما در این طرف ِ زمین، گوسپند ِ شماره 3 رو می بینیم که با کوافل بازی می کنه و به بقیه نمی ده. گوسپند ِ شماره 2 و 5 هم توسط ِ بازیگرهای بالای سرشون کنترل نمی شن و یکی از این بازیگر ها همین الان افتاد. چـــی؟ من بی سوادم؟

اونا بازیگر نیستن؟

پس چیَن؟ بازیکن؟

هر بازی چی چی ای که اینا هستن خیلی دارن بازی رو بدون ِ جهت پیش می برن. اِهه... گوسپند ِ شماره 4 همین الان فرود اومد برای گل خوردن. :pretty:
گفتن ِ گل همانا و هشیار شدن رز همانا ... او نمی خواست عاقبتش مانند گل و علف های زمین شود که توسط ِ گوسپند ها خورده می شود. او به خود آمد. عزمش را جزم کرد و ویراژی به گوسپندش داد و داد زد: هافل سوراخ سوراخشون می کنه/ دست به آبشون می کنه/ هافل خیلی زرنگه/ از حیوونا می ترسه!

خلاصه، همه با این شعار ها دوباره به خود آمدند و بازی از نو آغاز شد. گوسپند هایی هم که غذا نخورده بودند؛ برای اتمام هرچه زودتر بازی، دست به یکی کردند.
گوسپند های جستجوگر با چنان سرعتی می پریدند
[ پرواز می کردند] که چشم ِ هیچ کسی نمی دید!
حتی یکی از مدافع ها آنقدر به گوسپند های دروازه بان بلاجر زد که از وسط نصف شدند و دروازه بان های بیخیال هم از وسط ِ گوسپند افتادند. حالا این که چرا به گروه خودش هم بلاجر زده را از مرلین کبیر بپرسید.

در همین اثنا گل های زیادی رد و بدل شد.
- گل برای هافل! گل برای راون! گل برای هافل! گل برای گریف... همون راون! گل برای هافل! گل برای هافل! گل برای هافل! گل برای راون...

بالاخره گوسپند های مهاجم هم توانایی های خاص ِ خودشان را داشتند. در عرض ِ 7 دقیقه، امتیازات 230 به 210 به نفع ِ راون تغییر کرد.
در همین اثنای گل زدن ها، فلور دلاکور به این نتیجه رسید که پارتی جهنمی اش دارد دیر می شود. باید عجله می کرد. ممکن بود صندلی پروانه ای مخصوصش را یک نفر بگیرد!
برای همین در گوش ِ گوسپند ِ پروانه ایَش چیزی گفت و این ور را نگاه کرد. آن ور را نگاه کرد و در رفت!
لودو که همان لحظه سرگرم ِ بحث ِ عمیقی در مورد ِ چگونگی تبخیر کردن ِ فرزندان ِ تخم ِ مرغ ِ شیطانی با پروف تافتی شده بود؛ حتی سرش را هم برنگرداند. کلا بین این چندین هزار تماشاچی و داور ها و بازیکن ها، هیچ کس نفهمید.
... دروغ چیه!
چند لحظه بعد، جستجوگر ِ هافل هم با اعتماد بنفس دستش را بالا برد و با نیش ِ باز تا بناگوش داد زد: گرفتمش!
همان لحظه، او با سیل ِ راونی های انتقام جو برخورد کرد و جان به جان آفرین تسلیم کرد. اما کاریش نمی شد کرد. هافلپاف با اختلاف 170 امتیازی برده بود...
حتی آن موقع هم کسی از غیبت فلور دلاکور آگاه نشد که نشد.