جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

زمین كوییدیچ هاگوارتز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: دوشنبه 25 شهریور 1392 21:13
نمایش جزئیات
آفلاین
پست دوم

به لطف مرلین و بچه ها،
اسلیترین قهرمان میـــشه
اسلیترین قهرمان میــشه
حالا لالای لالای لالای، لالای لالای ...


در جایگاه مدیر

دلورس در حالیکه ناخن هایش را سوهان میکشید به یاکسلی که پشت سرش ایستاده بود اشاره کرد تا با سطلی پر از آب رولینگ را مجددا به هوش آورد. در حینی که یاکسلی می کوشید رولینگ را به هوش آورد دلورس که تنها نظاره گر آن صحنه بود با ناخوشنودی نفسش را بیرون داد.ظاهرا او در انتخاب گزارشگران هیچ وقت موفق عمل نمی کرد.اما پذیرفتن ایده ی آوردن رولینگ برای گزارش دادن مسابقه ایده ی بسیار بدی بود.چرا که از اول بازی کل جمعیت حاضر را ناچار به شنیدن غرولندهای تمام نشدنی اش کرده بود مبنی بر اینکه اقدامات آنها دنیای ساخته دست او را تماما زیر و رو کرده است.
در همان لحظه رولینگ بعد از مقدار زیادی نوش جان نمودن آب سرد با فریادی خفه از جا جست و با مشاهده چشم غره دلورس بدون فوت وقت به سمت میکروفن جادویی شیرجه رفت تا ادامه مسابقه را گزارش دهد.
- کوافل دست رون ویزلیه و داره میره به طرف دروازه اسلیترین...و...چی؟اون چیه که داره پرواز میکنه؟لرد ولدمورت؟چطور ممکنه لرد ولدمورت تو تیم باشه؟
با بر زبان آوردن نام لرد ورزشگاه به هم ریخت.صدای جیغ های وحشت زده و فریادهای اعتراض آمیز جمعیت از هر سو به گوش می رسید. رولینگ بی توجه به جو ملتهبی که ایجاد کرده بود جیغ جیغ کنان در میکروفن جادویی ادامه داد:
- این ممکن نیست....اون از کوییدیچ متنفره.من شخصیت اونو خلق کردم!من!شما با این کارتون تمام معادلات داستان منو به هم زدین!
ضربه ی دیگری از چماق که بر سر رولینگ فرود آمد او را مجددا وادار به سکوت کرد.آمبریج زیرلب گفت:
- سالازار آخر و عاقبت این بازی رو به خیر کنه!
فریاد "کیـــــــــــه" که از آن سوی زمین به گوش رسید باعث شد با اشاره دلورس، رولینگ ضربه ی چماق دیگری از یاکسلی دریافت کند.

بر فراز زمین کوییدیچ-جایی میان زمین و آسمان!

لرد سیاه با نگرانی هرچه تمامتر در هوا معلق مانده بود و تنها نظاره می کرد.کمی دورتر آیلین با سرعت از توپ بازدارنده ای میگریخت که لرد اصلا عبورش را هم ندیده بود.در پشت سر او مورفین با تکیه بر دروازه اسلیترین در حال گشت و گذار میان سیارات بود و به دلیل مشغله ناشی از سفر متوجه نشد که برای بار دوم دروازه توسط چارلی ویزلی گشوده شد.صدای فریاد و هیاهوی جمعیت سرخ پوش با غرولندهای سبز پوشان در هم آمیخت.صدای دلورس به گوش رسید که غرغرکنان گفت:
- بیست امتیاز به نفع گریفندور!
اما هیچ کدام از اینها برای لرد اهمیت نداشت.او عصبانی و نگران بود.تا آن لحظه دو جان پیچ با ارزشش را از دست داده بود.با چشمانش آسمان را برای یافتن اثری از سالازار جستجو کرد.حالا به نظرش می رسید فکر سپردن جان پیچ هایش به او کار بسیار اشتباهی بوده است.او به هیچ وجه به ریگولس اعتماد نداشت و حضور او در تیم بر بدبینی اش می افزود .چه بسا حتی توبه ی او ظاهری و نقشه ای برای نابودی جان پیچ های دیگرش بود.به ویژه اینکه در شرایط مسابقه این کار برای او راحت تر از هر زمان دیگری بود.
با خشم دندان هایش را بر هم فشرد و با جدیت بیشتری در پی سالازار گشت.حتی خود پیرمرد هم نمی دانست حامل چه شی با ارزشی است.

فلش بک-شونصد سال پیش

پسربچه ی رنگ پریده ای که در آستانه کچل شدن بود با حسرت به پیژامه ی باشکوهی که بر تن پیرمرد لرزانی بود زل زده بود.رنگ سبز زمردی آن به همراه راه راه های نقره ایش چشم را خیره می ساخت.پسرک در حالیکه با دهان باز به حاشیه دوزی نقره ای رنگ آن خیره شده بود آب دهانش را که جاری شده بود قورت داد.مطمئن بود اگر سایر بچه ها آن را بر تن او ببینند همه اشان در برابرش سر اطاعت فرود می آورند و او را رهبر خود خواهند کرد.
پسرک در این فکر بود که رنگ پیژامه با بچه مارنحیفی که جدیدا یافته بود هماهنگی کامل دارد که ناگهان پیرمرد با صدای لرزانی فریاد زد:
- به چه زل زدیه؟نگاه پر طمعت را از ردای جدیدمان برداریه...همانا رنگش می پرید!
پسرک:
در همان لحظه مرد گوژپشتی با سرعت به داخل اتاق آمد و در حالیکه به طرف پیرمرد می رفت گفت:
- تام برو این دایی عملیتو پیدا کن.بازم بوقی رفته سر بساطش یادش رفته دواهای این پیرمردو بهش بده...برای چی وایسادی مثل هیپوگریف به من زل زدی توله تسترال؟
پسرک بینی اش را بالا کشید.در حالیکه از اتاق خارج میشد نگاه دیگری به پیژامه انداخت و چشمانش برقی زد.می دانست روزی خواهد رسید که آن را به دست می آورد و با داشتن آن قدرتمندترین جادوگر دوران میشد و بر دیگران حکومت میکرد و دیگر کسی نمی توانست او را به خاطر کچلی اش مسخره کند.

پایان فلش بک

لرد سیاه با شنیدن صدای رولینگ به خود آمد.
- کوافل دست آیلین پرنسه که داره میره به طرف دروازه گریفندور جاییکه بیل ویزلی دروازه بان تیم...وایسا ببینم...اصلاشماها می دونین آیلین چند وقته از مدرسه فارغ التحصیل شده؟ چه جوری ممکنه...
گرومــــــــــــــــــــپ!
وقتی بار دیگر صدای خسته دلورس آمبریج در ورزشگاه پیچید لرد مطمئن شد صدای ناخجسته ای که لحظه ای قبل به گوش رسیده بود در نتیجه برخورد دوباره چماق با سر رولینگ بوده است.
- کوافل دست آیلین پرنسه که با سرعت داره میره به طرف دروازه گریفندور و توپ بازدارنده ای رو که جیمز به طرفش پرتاب میکنه جا می ذاره...
لرد به خودش زحمت نداد تا بقیه گزارش مسابقه را بشنود. بی آنکه فکرش را برای مسابقه پیش پاافتاده ای مثل کوییدیچ آزار دهد برای یافتن سالازار در آسمان به پرواز درآمد.

آنسوی زمین شاید هم آسمان! جایی در نزدیکی دروازه گریفندور

آیلین خود را از مقابل توپ بازدارنده ی دیگری که اینبار جینی ویزلی به سویش پرتاب کرده بود کنار کشید و همزمان با آن کوافل را به رودلف که در نزدیکی اش پرواز می کرد پاس داد.از گوشه چشم نگاهی به جایگاه تماشاچیان انداخت تا بلکه موفق به دیدن سوروس شود. از اول مسابقه او را ندیده بود.با دلسردی نگاهش را از جمع هم گروهی هایش که پر سر و صدا به تشویق آنها پرداخته بودند برداشت.یعنی ممکن بود پسرش حتی به تماشای مسابقه هم نیامده باشد؟
شپـــــــــــــــــــــلق!
آیلین با سرعت به محلی که صدا را از آنجا شنیده بود نگاه کرد.توپ بازدارنده ی جیمز سیریوس پاتر ظاهرا زودتر از کوافل او به رودولف رسیده و صورتش را کاملا صاف کرده بود!
رون ویزلی با خنده بلندی کوافل را در هوا قاپید و مثل جت به طرف دروازه اسلیترین پرواز کرد.بلاتریکس از پشت سر رودولف ظاهر شد. به نظر می رسید هنوز به خاطر اتفاقاتی که از صبح برایش افتاده اند،آزرده باشد.چرا که بی معطلی ضربه محکمی نثار پس کله رودولف کرد.
- خاک تو سرت رودولف!بی عرضه! :vay:
رودولف که دهانش در اثر اصابت توپ بازدارنده فرو رفته بود به سختی موفق شد بگوید:
- مووومن...ممیی...آآ...ممیی...ارررم...
آیلین و بلا:
بلا با عصبانیت ضربه ی دیگری بر سر رودولف کوبید.
- خجالت نمی کشی تو؟این چه زبونیه؟از اولش باید تو همون کارگاه نمایشنامه نویسی می کشتمت تا پات به اینجا نرسه.
- اوووم...بممممااا...ممموننموو...بمممققش...
- درست حرف بزن تا نگفتم دلو حذف شناسه ات کنه!
آیلین ناگهان جیغی کشید.
- بلاتریکس به گمونم این داره بهت فحش میده!
همین جمله کافی بود تا آتش خشم بلاتریکس را شعله ور کند.در یک چشم بر هم زدن از جیب ردایش چوبدستی ای را که به شکل قاچاقی وارد زمین کرده بود بیرون کشید.
- می کشمت رودولف!
رودولف با دیدن چوبدستی در دستان همسرش خود را برای آرام کردن او معطل نکرد.سر جارو را برگرداند و پا به پرواز گذاشت!
- وایسا بی غیرت!کجا فرار میکنی؟نترس.فقط می خوام بکشمت!
آیلین کلاغی را که همیشه همراه داشت پر داد.
- سریع به اطلاع اعضای سازمان حمایت برسون اینجا یه مورد نقض آشکار حقوق زنان مشاهده شد!

در جایگاه مدیر

دلورس که مشغول نوشیدن قهوه بود اشاره کرد تا رولینگ را به هوش آورند.رولینگ با ناله ای به هوش آمد.دلورس بی آنکه به صورت از ریخت افتاده ی او نگاهی بیاندازد گفت:
- بالاخره می خوای مسابقه رو گزارش بدی یا بگم از این به بعد یه جور دیگه تشویقت کنن؟
- βµαβµ£ÝËÊßÔƜ.
آمبریج و یاکسلی:
یاکسلی گفت:
- فکر کنم یه کم محکم زدم پروفسور.انگار گویشش عوض شده.
پیش از آنکه آمبریج بتواند علتی برای این واقعه بیابد متوجه کلاغی شد که بر فراز آسمان ورزشگاه اوج می گرفت.
- یا سالازار کبیر!باز این آیلین فرستاد دنبال اعضای سازمانش!
- کیــــــــــــــــــــــــــــــه؟
دلورس بی توجه به فریاد سالازار رو به یاکسلی گفت:
- یاکس زودتر برو نیروهای ویژه ضربتو بفرست تو زمین تا مثل مسابقه قبل ورزشگاه به بوق کشیده نشده.قبل از رفتن هم یه ضربه ی دیگه تو سر این مشنگ حیف نون بزن! لازمش داریم هنوز! :vay:

نزدیک دروازه اسلیترین

لرد ولدمورت در جستجوی سالازار بی اراده به نزدیک دروازه های اسلیترین رسیده بود اما هنوز اثری از سالازار به چشم نمی خورد. مورفین سر بر حلقه میانی دروازه چنان غرق در خواب بود که متوجه نشد کوافل رون درست از کنار بینی اش عبور کرد و وارد دروازه شد.
صدای فریاد و هلهله طرفداران گریفندور با غرولند تماشاچیان اسلیترینی در هم آمیخت.صدای دلورس در محوطه ورزشگاه طنین انداخت:
- سی صفر به نفع گریفندور!اعضای اسلیترین هم مثل همیشه دلمشغولی های مهمتر از بازی دارن...
- ɘɧɗɗɓɓɱɲ...
- اینو خفه اش کن یاکسلی! :vay:

گرومـــــــــــــــپ!
لرد بی توجه به هیاهوی اطرافش نگاهش را چرخاند و بالاخره سالازار اسلیترین را در نزدیکی جایگاه تماشاچیان گریفندوری یافت. طرفداران گریفندوری با حرارت مشغول شعار دادن و تشویق کردن استرجس بودند که شانه به شانه سالازار در پرواز بود. به احتمال زیاد علت اصلی سر و صداهایشان هم برای همین بود.هر چند این موضوع در آن لحظه کوچکترین اهمیتی نیز نداشت.در آن لحظه رسیدن به سالازار و پس گرفتن جان پیچ نازنینش از هر کار دیگری مهمتر بود.
در همان لحظه دسته ای سیاهپوش با سرعت از بالای سرش عبور کردند و باعث شدند تا تعادلش برای یک لحظه کوتاه بر هم بخورد. زمانیکه بر خود مسلط شد تعدادی سیاه پوش مسلح به چماق را دید که آسمان ورزشگاه را جولانگاه خود ساخته بودند.لرد غرولندی کرد و به جایی که تا لحظاتی پیش سالازار را آنجا دیده بود بازگشت.چیزی که دید سبب شد تا نفسش برای لحظه ای از وحشت بند بیاید.نه برای اینکه گوی زرین در نزدیکی جایگاه تماشاچیان گریفندوری پر و بال میزد و سالازار بی توجه به آن سراغ ژوزفین را از تماشاچیان می گرفت.بلکه به دلیل اینکه استرجس از پشت سر در حال کشیدن جان پیچ پیژامه شکلش بود تا مانع دست یابی سالازار به گوی زرین شود!
لرد نعره زد:
- خــــــطا آقا!خــــــــــطا!پس این داور بوقی کجاست؟
به نظر می رسید داور موقتا نابینا و ناشنوا شده باشد چرا که در در کمال خونسردی مشغول سوت زدن بود.
لرد که خون به مغزش نمی رسید دست در جیب شنلش کرد تا چوبدستی اش را بیرون کشیده و آوادایی نثار داور کند. اما در کمال تعجب متوجه شد چوبدستی ای وجود ندارد!با وحشت به یاد آورد پیش از ورود به زمین آن را تحویل داده است.
قبل از آنکه لرد موفق شود بر افکارش تسلط یابد صدای نامیمونی که از نزدیکی جایگاه تماشاچیان بلند شد او را وادار کرد بر خلاف میلش سرش را برگرداند تا به آن منظره خیره شود.
خـــــــــــرررررررررت...جــــــــــــــــــــــــررررررررر!
ملت :
استرجس:
لرد:
داور:
لرد که از شدت خشم از خود بی خود شده بود نعره ای زد و چماق بازدارنده اش را سوی داور پرتاب کرد.اما بلافاصله متوجه شد اشکالی در کار است.او اصلا چماق بازدارنده ای در دست نداشت بلکه چیزی که به عنوان چماق بازدارندگی همراه خود به زمین آورده بود چیزی نبود جز....
- مــــــامـــــــان!جان پپچم!
نگاه وحشت زده لرد حرکت چرخش وار جان پیچی را که در واقع وردنه یادگاری مروپ بود به جانب کله داور دنبال می کرد.وردنه در هوا پیچ و تاب می خورد و...
دنــــــــــــــــــــگ!
وردنه با شدت هر چه تمامتر بر سر داور نگون بخت فرود آمد و با صدای مهیبی چند تکه شد!
داور:
لرد:
ریگولس که درست در همان لحظه از کنار لرد عبور می کرد تا به دنبال توپ بازدارنده برود فریاد زد:
- ارباب.چرا نارحتین؟داور فامیلتون بود مگه؟
لرد:

در کنار دروازه اسلیترین

مورفین که از سر و صدای موجود در ورزشگاه چرت شیرینش پاره شد بود تکانی خورد و سرش را از لبه حلقه وسطی دروازه برداشت.با بدخلقی زمزمه کرد:
- اه...شقدر شروشدا میکنن.نمیگن وژیر مملکت باید اشتراحت کنه تا بتونه به امور رشیدگی کنه...اَه...
- اسلیترین!
مورفین با عصبانیت کلاه وزارتش را از سر برداشت.
- کوفت و اشلیترین!تا الان شونصد بار منو گروهبندی کردی کلاه بوقی!
با این همه برآمدگی نامتعارف کلاه توجه او را به خود جلب کرده بود.مورفین بی توجه به کوافلی که اینبار از حلقه کناری وارد دروازه شد و متعاقب آن فریادهای جمعیت را بدرقه راه خود کرد دستش را داخل کلاه فرو کرد و کورمال کورمال چیزی را از درون آن بیرون کشید.
- دمم شیز!این قلیونه ارو یادم رفته بود!ایــــــول!
مورفین درحالیکه دلش از خوشحالی غنج میزد به سمت زمین جایی در نزدیکی تیر دروازه ها پرواز کرد تا در کمال آسودگی و به دور از هیاهو قلیان عتیقه ای را که از درون گونی سالازار کش رفته بود چاق کند.غافل از اینکه شی ای که در دست داشت قلیان گمشده ی هافلپاف و یکی از هورکراکس های نازنین لرد سیاه بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آیلین پرنس در 1392/6/25 22:01:50
پاسخ به: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: دوشنبه 25 شهریور 1392 09:44
نمایش جزئیات
آفلاین
اسلیترین قهرمان میشه
مرلین میدونه که حقشه...


پست پیشتاز


-این زنیکه ی مشنگ رو کی راه داده اینجا آخه؟ همینو کم داشتیم! :vay:

لرد ولدمورت نگاهش رو از سمت برج بلند ِ مقامات در وسط زمین بازی کوئیدیچ، به سمت سالازار که با گونی ِ سنگینی به دست، به سمت تیم نزدیک میشد، برگردوند. سالازار دستش رو پشت گوشش گرفت و ولدمورت دوباره به برج اشاره کرد. سالازار چشم هاش رو تنگ کرد. ولدمورت با دست محکم به سرش زد.

صدایی جادویی در زمین بازی کوئیدیچ پیچید:

_1 ... 2... 3 ... امتحان میکنیم! اهم... جدی الان صدام پخش میشه؟ صدای جادویی من؟! وای باورم نمیشه که دنیای جادوگری واقعیه! اهم اهم! جادوگران و ساحره های ی عزیز من، من جی کی رولینگ هستم؛ با گزارش شهرآورد هاگوارتز، بین دو رقیب دیرینه یعنی اسلاترین و گریفندووووور!

_ببین! نمیتونه حتی اسلیترین رو درست بخونه! اسلاترین؟!

سالازار تلو تلو خوران به میانه ی میدان رفت و با دست بقیه ی اسلیترینی ها رو به دنبال خودش دعوت کرد. لرد ولدمورت درحالی که چماق خودش رو در زیر رداش شونصد دور پیچونده بود با نگاه مشکوک به همه چیز، پرسون پرسون به جلو رفت. به دنبال لرد سیاه، بلاتریکس با بقچه ای به بغلش ، استرسناک به سمت میدان حرکت کرد. در انبوه موهای سیاه بلا، یه موجودی درحال حرکت بود که بعد از چند لحظه مشخص شد رودولف لسترنج بوده. رودولف با سر باند پیچی و دست شکسته و حلقه شده بر گردنش، به طرز معشوقانه ای به دنبال بلا وارد زمین شد. با فاصله ی بیشتری، آیلین با ردا و شنل سیاه و درحالی که کلاه شنل را تا زیر چونه اش پایین کشیده بود وارد زمین شد. پشت سرش ریگولس ِ ژولیده با ردای خاکی، گونی سیب زمینی عجیب که کلاه گروه بندی یه ورش بود رو به روی زمین میکشید و هی همینجوری طفلی عرق میریخت.

_ اعضای تیم گریفندور ِ همیشه قهرمان ِ گولاخ ِ شکست ناپذیر ِ شجاع دل ِ سفیدی و مهرورزی و به طور خلاصه تیم هری اینا : بیل ویزلی ! چارلی ویزلی ! رون ویزلی ! جینی ویزلی ! معلوم نیست این تیم ویزلی یونایتده یا گریفندور؟! جیمز سیریوس ویزلی ! گودریک ویزلی ! استرج... ببخشید...

وقتی اسلیترینی ها به میانه ی میدان رسیدن، کار معرفی اعضای تیم گریفندور تموم شده بود. سالازار به همراه اعضای تیم اسلیترین حلقه زد و گونی سیب زمینی کلاه دار رو وسط حلقه انداخت.

_خب عزیزان من! برنامه اینه که ...
لرد ولدمورت با اشاره ی انگشت سالازار رو ساکت کرد و ادامه ی حرفش رو گفت:
_ ... همین الان غافلگیرشون کنیم... هرکدومتون یه آوادا بزنید بازی شروع نشده تمومه!
سالازار سر و صدایی کرد و با عصاش جلو اومد و کوبید تو سر ولدمورت:
_ این کار به دور از جوانمردیه! تصویر تغییر اندازه داده شده
بلاتریکس برقی در چشمهاش ظاهر شد و گفت:
_دیگه نهایتش تا سوت شروع بازی صبر کنیم!
لرد ولدمورت یخه ی سالازار رو به بیرون از حلقه کشید و درحالی که به شدت تکونش میداد، تو گوشش داد زد:

_جدبزرگ! پیری! بابا این چه بساطیه واسه ما درست کردی؟! من با این سیاهی ِ متشعشعم چه به کوئیدییچ؟! به زور منو گذاشتی تو بازی... هیچی نگفتم! این مرتیکه ریگولس رو آوردی ... بازم هیچی نگفتم! این زنیکه ی مشنگ رولینگ رو آوردی... بازم هیچی نگفتم! حداقل بذار تو این شرایط حساس کنونی با شیوه ی من پیش بریم! :zogh:

ولدمورت، لرزوندن سالازار رو متوقف کرد با این حال سالازار همچنان میلرزید و استخون ها و دندوناش از به هم خوردن صدا میداد. درحالی که کلاه همایونی ِ کج شده اش رو صاف میکرد، سعی میکرد ولدی رو در جلوی خودش تشخیص بده.
_ کدوم شرایط حساس کنونی؟! تصویر تغییر اندازه داده شده
چشمهای مارشکل و تنگ ولدمورت تنگ تر و نازک تر شد. کله ی کچلش رو خاروند:
_ همین داستان امروز صبح...نجینی عزیزم... جان پیچ هام رو که دادم بهت قایم کنی..
سالازار که انگار از طریق ردیابی صدای ولدمورت بلاخره تونسته بود مکان تقریبیش رو شناسایی کنه، با بی احتیاطی فریاد زد:
_چی شده؟! کیــــــه؟! کیــــــــه؟! تصویر تغییر اندازه داده شده
چشمهای خیلی تنگ شده ی لرد ولدمورت ناگهان به اندازه ی دوبرابر چشم های دابی شد:
_چی؟! چرا زدی تو خط بابا اورتون؟! یعنی یادت نمیــــــــــاد؟تصویر تغییر اندازه داده شده

ولدمورت که از شدت عصبانیت، خون سیاهش در مغزش جمع شده بود و کله ی تابناکش به خاکستری و سیاهی ِخیلی تیره تبدیل میشد، به شدت سالازار رو تکون میداد...

فلش بک؛ تالار اسلی

لرد ولدمورت دستهایش رو به دو طرف باز کرد و خمیازه ای کشید. گردنش رو هفت بار در جهت خلاف عقربه های ساعت چرخوند. از تختش بلند شد و به سمت آشپزخانه ی اسلیترین رفت. به در آشپزخانه نرسیده بود که بلاتریکس جلوش ظاهر شد و حوله ی بلند سبز رنگی در مقابلش گرفت و تعظیمی کرد:
_ارباب به سلامت باشه! احضار میکردید که به جاتون خمیازه بکشیم مای لرد! ارباب تا شما به مرلینگاه برید و برگردید ، صبحانه حاضره! :zogh:
لرد ولدمورت لبخندی زد و حوله رو از دست بلاتریکس گرفت و به سمت مرلینگاه رفت؛ درحالی که به همون شکل میگفت:
_بلا! تو واقعا برای من فراتر از یه مرگخوار وفاداری!
بلا در حالی که قند تو دلش همینجوری هی آب میشد، تصمیم گرفت که صبحانه ی ارباب رو خودش آماده کنه و به سرعت داخل آشپزخانه شد. ماهیتابه رو گذاشت روی اجاق و روشنش کرد. روغن هیپوگریف رو ریخت توش که گرم بشه، در یخچال ی جادویی رو باز کرد ولی جز چند تیکه نون چیزی ندید. در رو بست و اینور اونور رو نگاه کرد. در کمال ناامیدی یه تخم گنده روی میز پیدا کرد. بلافاصله تخم گنده رو چنگ زد و به گوشه ی کابینت زد ولی ترکی برنداشت. دوباره زد؛ ترکی نخورد! چوبدستش رو به سمتش گرفت و با یه طلسم سیاه تخم رو شکست و ریخت تو ماهیتابه!
لرد ولدمورت درحالی که بعد از مرلینگاه، رنگ و روش کمی وا شده بود، وارد آشپزخونه شد و با لبخند مشنگ کُشش نگاهی به بلا در حال آشپزی کرد:
_ خب چی صبونه داریم بانوی تالار اسلیترین؟!
بلاتریکس که هر لحظه بر فر موهاش افزوده میشد:
_من...؟ با..بانو... ی.. تالا..ر .. اسلی..؟!
ولدمورت نگاهی به دور و برش کرد و گفت:
_ راستی نجینی ِ پرنسس منو ندیدی؟! نمیدونم چش شده... از وقتی این محفلیا تو درگیری شیون آوارگان جای ققنوس شون، بردنش... هر شب تبدیل به یه تخم گنده میشه و دوباره صبح از تخمش در میاد! به گمونم افسرده شده... اگه دستم به این دامبل ِ کفتر باز ِ....
صدای لرد سیاه در گوش بلا محو و محوتر میشد... بلا با ترس و استرس فراوان به ماهیتابه ی روی اجاق و محتویات توش نگاه میکرد. در اون لحظه دنیا برای بلا سیاه و سیاه تر میشد... تصویر تغییر اندازه داده شده تا اینکه لرد سیاه سرش فریاد زد:
_چی کار داری میکنی بلا؟! نیمروی اربابت سوخت که!
و با حرکت چوبدستی، ماهیتابه رو به سمت خودش روی میز پرت کرد و یه تیکه سنگگ برداشت تا ماهیتابه رو خالی کنه.
بلاتریکس میدونست که بعد از این صبح کذایی، نه تنها نمیتونه به رویای بانوی اسلیترین شدن فک کنه، بلکه دیگه جایی در دنیای زنده ها هم نداره. با سری افکنده و به شدت دپرس به سمت کتابخانه ی خصوصی اسلیترین رفت تا وصیت نامه ش رو بنویسه و خودش رو آماده ی مرگ کنه... تصویر تغییر اندازه داده شده در همین فکرها بود که جرقه ای به ذهنش خطور کرد! و به سرعتش اضافه کرد و از آشپزخونه خارج شد.

لرد ولدمورت دولپی مشغول خوردن نیمرو بود که سالازار اسلیترین و آیلین پرنس وارد آشپزخونه شدند. آیلین دست سالازار رو گرفت و به داخل کشید. سالازار که به صورت خود بخودی روی ویبره بود، با این حرکت تکون های شدیدتری خورد:
_به به! چه صبح زیبایی برای بازی کوئیدیچ!
لرد ولدمورت دندونهایش رو با انزجار به هم فشار داد و با عصبانیت گفت:
_باز هم این بازی های بیفایده! اگه به من باشه همشون رو آوادا میکنم و تمام!
سالازار سعی کرد چیزی بگه ولی نفسش گرفت و روی نزدیکترین صندلی نشست. آیلین لبخندی مرگخوارانه زد و گفت:
_ارباب با گریف بازی داریم... کله زخمی هم میاد. میتونید بکشیدش!
سالازار سرفه ای کرد و گفت: ولی بعد از بازی!
لرد سیاه لبخند رضایت بخشی زد و با یه تیکه نون افتاد به جون ته ماهیتابه!
سالازار به دور و برش نگاهی کرد و از آیلین پرسید:
_پس این بوقیا کجان؟! مورفین رو یکی پیدا کنه. نکنه امروز تحت تاثیر چیز باشه! دوپینگ محسوب میشه ها!
آیلین به سمت تالار اصلی رفت تا اون گوشه و کنار ِتالار، مورفین رو پیدا کنه. سالازار رو به ولدمورت کرد و گفت:
_نوه ی گلم... تو قراره مدافع باشی. تو به همراه ِ ...
حرف سالازار تموم نشده بود که ریگولس با ظاهری شیک و صاف و ردای بلند کوئیدیچ و جارو به دست وارد آشپزخونه شد. لرد سیاه با دیدن ریگولس از جا پرید و چوبدستش رو به سمت ریگولس گرفت و یه کروشیو نثارش کرد. ریگولس به خودش میپیچید و ناله و زاری میکرد.

ریگولس: آاااوووووخ آآآآوووچ آآآآآآی!
لرد سیاه :ای پیری! این کیه آوردی اینجا؟!
سالازار: ریگولس بلکه... مرگخوارت بود یادت نیس یعنی؟
ریگولس: آاااوووووخ آآآآوووچ آآآآآآی!
لرد سیاه: مگه یادت رفته یه جان پیچم رو نابود کرد؟!
سالازار: هوم...؟! نه بابا جدی؟ کی؟!
ریگولس: آاااوووووخ آآآآوووچ آآآآآآی!
لرد سیاه:
سالازار: حالا یه خبطی کرد... تو کوتاه بیا! تو که این همه جان پیچ داری!
ریگولس: آاااوووووخ آآآآوووچ آآآآآآی!
لرد سیاه: نه اصن راه نداره! باید بکشمش!
سالازار : حالا تو این دفعه رو بیخیال... بازیکن نداریم!
ریگولس: آاااوووووخ آآآآوووچ آآآآآآی!
لرد سیاه: نه اصن راه نداره!
سالازار : به حق پیژامه ی خودم ولش کن!

لرد سیاه نگاهی به پیژامه ی سبز و نقره ای مندرس سالازار انداخت که البته هیچ تناسبی با ردای کوئیدیچیش نداشت. و با اکراه طلسم شکنجه رو از روی ریگولس برداشت. ریگولس ته مانده فریادی کشید و همونجور ولو روی زمین گفت: ارباب غلط کردم! توبه! تصویر تغییر اندازه داده شده
لرد سیاه ابرویی بالا انداخت و با شک خیلی زیادی پرسید:
_ دیگه از این غلطا نمیکنی؟
ریگولس جارو رو به دست گرفت و سعی کرد به کمکش بلند بشه. هنوز صاف ِ صاف نشده بود که از پشت سرش بلاتریکس فریاد زنان وارد آشپزخونه شد:
_ارباااااااااااااب! ارباااااااااااااب! نجیـــــنی!
بلا با دیدن ریگولس بلافاصله ترمز کرد و این باعث شد که چیزی از دستش سُر بخوره و به زمین بیفته و از وسط جر بخوره! لرد سیاه خم شد. روی زمین یک تخم گنده بود که تیریکیده بود و نامه ای از وسطش بیرون زده بود:

تصویر تغییر اندازه داده شده

من تخم واقعی رو برداشتم و قصد دارم که بخورمش! امضا ر.ا.ب



لرد سیاه به تخم قلابی و نوشته ی درونش خیره شده بود و اصن تکون نمیخورد. بعد از هونصد دقیقه تکونی خورد و شروع به هق هق کرد:
_نجیــــنی! پرنسس من! چی به روزت اومده؟! با من حرف بزن... نجینی؟
و در همین لحظه ولدمورت با چرخش آنی به سمت ریگولس، به سمتش پرید؛ چوبدستش رو به گوشه ای انداخت و دو دستش رو دور گردن ریگولس حلقه کرد و فریاد زد:
_ میکشمت! میکشمت!
سالازار و آیلین _که از سر و صدای لرد سر و کله اش پیدا شده بود_ وسط ماجرا پریدن و سعی کردن لرد رو از ریگول جدا کنند. بعد از کمی تلاش موفق شدند. ریگول که نفس نفس میزد، بریده بریده گفت:
_لرد سیاه! باور کن من نبودم... من تازه رسیدم! با سالازار اومدم اصن!
آیلین به شونه ی لرد سیاه زد و با همدردی گفت:
_ارباب! نگران نباشید... ما عامل این حرکت نابخشودنی رو پیدا میکنیم و به سزای عملش میرسونیم!
بلاتریکس که آب دهنش رو قورت میداد با حرکت سر حرف آیلین رو تایید کرد. ولدمورت به شدت دپرس شده بود و همچنان گریه میکرد. آیلین ادامه داد:
_سالازار اسلیترین کبیر! مورفین رو توی مرلینگاه پیدا کردم... وضعش چندان میزون نیست... چی کنیمش؟
سالازار از گوشه ی آشپزخونه یه کیسه گونی سیب زمینی برداشت و به دست آیلین داد:
_فعلا بندازش این تو تا ببینیم چی میشه... میگم شما نمیدونید نفر آخر کیه؟! من هرچی فک میکنم یادم نمیاد...
باقی اسلیترینی ها نگاهی به هم انداختند.
_خب حالا زیاد مهم نیست... بیاید بریم... تا برسیم به زمین بازی، یکی بلاخره پیدا میشه! نگران نباشید... سالازار بزرگه! ای بابا سالازار که خودمم!
ملت اسلیترین حرکت نکرده بودند که صدای در تالار اومد.
_کیـــــــــــه؟
در تالار باز شد و رودولف لسترنج با یه دسته گل قرمز وارد تالار شد... بلاتریکس که هنوز تو شوک نیمرو کردن نجینی و بهم خوردن نقشه ی بانوی اسلیترین شدن و برگشت ریگولس و به هم خوردن نقشه ی شومش برای ریگولس شده بود، الان کابوس شبهاش رو جلوی در میدید!
بلا:
رودولف:
بلاتریکس از خشم فریادی کشید و از غیب ماهیتابه و دمپایی و ... ظاهر کرد و به سمت رودولف پرتاب کرد!
_کی این بوقی رو تایید کرده؟! من میدونم و اون!
سالازار اما به پهنای صورتش میخندید و با اشاره به رودولف که دچار شکستی های شدید و نقص عضو در نواحی مختلف بدن میشد، گفت:
_ آها! مهاجم آخری هم پیدا شد... مطمئنم که بلا و رودولف زوج خوبی میشن! البته الانم هستن... ولی ایندفه منظورم تو کوئیدیچ بود!
در همین لحظه ولدمورت مثل فنری که جهیده باشه به سمت سالازار پرید و به یه گوشه ای کشیدش و گفت:
_ببین جد بزرگ! این ریگولس جاسوس دامبله! این رودولف هم معلوم نیست از کجا اومده... اینا نقشه دارن امروز تو تایم بازی که من چوبدست ندارم منو بکشن! این یه توطئه است! میفهمی؟
سالازار سری تکان داد که میان لرزش های عادی بدنش گم شد.
_ ببین! اینا با کشتن نجینی ِ جان برکف کارشون رو شروع کردن! نباید بذاری تنها نواده ی سیاهت به همین سادگی از بین بره! جان پیچ هام رو بهت میدم قایمشون کن. باشه؟!
سالازار با اینکه نسبت به درخواست ولدمورت مطمئن نبود، باز هم سری تکان داد.

خخخخخخخخخخخ خشششششششش (افکت نویز تو فلش بک)

سالازار تو راهروهای ورزشگاه راه میره و با خودش گونی سیب زمینی حاوی مورفین رو به روی زمین میکشه. ضربه ای به گونی میزنه . صدای برخورد چندتا شی دیگه به همراه ناله ی مورفین شنیده میشه. سالازار نفس نفس زنان با خودش میگه:
_این جان پیچ های ولدی چی بود دیگه این وسط؟! مُردم من...

پایان فلش بک

ولدمورت که از شدت عصبانیت، خون سیاهش در مغزش جمع شده بود و کله ی تابناکش به خاکستری و سیاهی تیره تبدیل میشد، به شدت سالازار رو تکون میداد...

صدای سوت داور از وسط میدون اومد و لرد سیاه از تکون دادن سالازار دست کشید. داور بازی، وزیر دیگر، میخواست که همه در جای خودشون قرار بگیرند. ولدمورت پرسید:
_چی شد ؟! یادت اومد پیری؟! جان پیچ هام کجان اصن؟ :worry:
سالازار سرفه ای کرد و گلویی صاف کرد:
_ یه چیزایی یادم اومد... ولی نه دیگه تا اونجاش رو! ولی یادمه تا ورزشگاه تو اون گونیه همراهم بودن. نگران نباش! تو که 6148521 ی جان پیچ داری!

ولدمورت سرش رو به یک دیوار جادویی که از غیب و بدون چوبدستی ظاهر کرده بود کوبوند و بعد از چند ضربه، به طرز عجیب و سریعی، به چماق پیچیده تو رداش چنگ زد و وقتی مطمئن شد هنوز سرجاشه، همینجوری بدون جارو اراده کرد و به هوا رفت.

همه ی بازیکنا سر جاشون قرار گرفته بودند که داور تو سوتش زد. بازی شروع شد. کوافل در اولین لحظه به دست چارلی ویزلی افتاد. چارلی به گودریک پاس داد. آیلین سعی کرد در وسط راه کوافل رو بدزده که نتونست. گودریک همینجوری هی جلو رفت و جلو رفت و جلو رفت تا که به حلقه ها رسید.
ولدمورت گوشه ای از زمین برای خودش همینجوری روی هوا بود و به چماق ِ زیر رداش چنگ زده بود و حتی هیچ تلاشی برای زدن بلاجری که از کنارش گذشت نکرد. بلا و رودولف وسط زمین درحال بگو مگو بودند و اینطوری گودریک تقریبا بدون هیچ مزاحمتی از طرف تیم مقابل به سمت حلقه ها و مورفین میرفت. گودریک با صدای تشویق تماشاچیا دستش رو عقب برد و کوافل رو به سمت حلقه ی وسطی پرت کرد. مورفین که درست بالای حلقه ی وسطی بود، بدون هیچ واکنشی به حرکت گوی نگاه کرد که با سرعت وارد حلقه شد و از سمت دیگه خارج شد و به سمت زمین سقوط کرد. مورفین که از دیدن این صحنه هیجان زده شده بود فریاد زد:
_واااااااو چه باحال ! من این همه تلاش کردم که پرواز رو نهادینه کنم... درحالی که باید سقوط رو نهادینه میکردم! :hyp:
و سر جارو رو به سمت زمین کج کرد و بعد از چند لحظه با شدت زیادی به زمین خورد.

_گل ! گل! گل برای گریفندور! توسط خود گریفندور! بیخود نیست که اسم گریفندور، گریفندوره! استاد نمونه ی کلاس پرواز و کوئیدیچ اینجا ثابت کرد که ... (شپلخ) آآآآآی چی بوود

گودریک گریفندور چرخی روی زمین زد و با غرور از کنار سالازار رد شد و یه چی به سالازار گفت که حالا بعدا لبخوانی میکنیم. استرجس که انگار از نتیجه ی بازی مطمئن بود، به برج مقامات رفته بود و با دلوروس و بقیه گپ میزد و نوشیدنی کره ای مینوشید و به قیافه ی سالازار میخندید.

بازی رو آیلین شروع کرد. و کوافل رو به رودولف داد. رودولف تا وسط زمین جلو رفت تا اینکه بلاجری که قاعدتا جینی ویزلی بهش ضربه زد - چون جیمز سیریوس پاتر درحال بازی با یویو اش بود- از بغل گوشش رد شد. رودولف که هجوم رون و چارلی رو به سمت خودش می دید، کوافل رو به سمت بلا فرستاد : "بگیر همسر عزیزم" :pretty:
بلا که اصلا حال و روز خوبی نداشت، به سمت کوافل شیرجه رفت. تصمیم گرفت به خاط این حرف رودولف کوافل رو دوباره به سمت خودش شوت کنه و قیافه اش رو شطرنجی کنه.
در همین فکر بود که ریگولس با دست های لرزان ِ تحت تاثیر شکنجه ی صبحش، به بلاجری ضربه زد که مستقیم به سمت سر بلاتریکس رفت. بلاجر با شدت به سر بلاتریکس خورد و بلا در یک لحظه بی اختیاری و گیجی، بقچه ای که همراهش داشت رو به سمت رودولف پرتاب کرد. رودولف بقچه رو تو آسمون گرفت و با تعجب گفت:
_این دیگه چیه؟ چرا اینقد بو میده؟
بلاتریکس گیج بود و به زحمت میتونست روی جاروش ثابت وایسه. رودولف با کنجکاوی بقچه رو باز کرد و یه عرق گیر به شدت بد بو تو بقچه پیدا کرد.

_ واای چه بوی ِ بــ... ! واسا ببینم بلا؟! همسرم؟! عزیزم؟! تو این عرقگیر رو به مناسبت روز جادوگر برای من کادو گرفتی؟
بلا همچنان به شکل :hyp: بود.
گودریک که از کنار اونها رد میشد، عرقگیر رو تو دستای رودولف دید. با خودش گفت:
_این عرقگیر چه آشناست؟!
در همین لحظه ولدمورت هم متوجه قضیه شد و فریاد زد:
_نـــــــــــ ــــــــــــه!
رودولف که تحت تاثیر عشقولانه ی بلا قرار گرفته بود یک موج عشق از خودش متصاعد کرد و در یک لحظه ی اسلوموشون، عرقگیر در دستهای رودولف به خاکستر تبدیل شد! گودریک که بعد از مدتی و اندی فکر کردن ظاهرا به نتیجه ای رسید. نگاهی به ولدمورت و سالازار چرخان در هوا کرد:
_ولدی؟! میگم این که الان سوخت... عرقگیر مفقود شده ی من به سال شونصد سال ماقبل تاریخ نبود؟!

ولدمورت که باور نمیکرد دومین جان پیچش در عرض چند ساعت نابود شده باشه فقط و فقط فریاد میزد....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولس بلک در 1392/6/25 9:53:53
ویرایش شده توسط ریگولس بلک در 1392/6/25 14:40:15
اینم طاخچه ی افتخارات... ریا نشه البته!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 24 شهریور 1392 10:21
نمایش جزئیات
آفلاین
روزی شیردال گریف به هوا خاست
زد و مار اسلی را نابود ساخت!


پست دوم


فلش بک، شب قبل از مسابقه: تالار خصوصی اسلیترین.

تالار اسلیترین خالی و خلوت بود. تمام اسلیتیرینی ها برای شرکت در کلاس ها تالار را ترک کرده بودند. بعضا کسانی ملافه خود را میبردند و شب را در کلاس با احضار تلویزیون و دیدین کوییدیچ میگذراندند!

پروفسور اسنیپ در تالار قدم میزد. صدای قدم هایش در تالار می پیچید. چند دقیقه ای بود که ریگولس رو دنبال مورفین فرستاده بود.
ریگولس نفس نفس زنان از راه رسید و رو به پروفسور گفت:
- نتونستم پیداش کنم.
اسنیپ که از شدت عصبانیت قرمز شده بود گفت:
- مگه میشه؟ اون وزیر عملی کجاست؟ باید پیداش کنی ...

ویـــــــژ! پخ!

اسنیپ سقف سوراخ شده ی تالار را نگاه کرد و با لکنت گفت:
- ب... بلای... اس... اسمونی؟ :worry:
- نه بابا مورفینه! سفینش سقوط کرده!
ناگهان پیکری از زمین برخواست و گفت:
- چه کشی با من کارداش؟ به محش دریافت پیغام ممدی خودمو رشوندم.
اسنیپ نگاه غضب الودی به ریگولس انداخت:
- بعدا حسابتو میرسم.
- ققط یه پاترونوس برا دوستش فرستادم. :worry:
و بعد اسنیپ رو به مورفین گفت:
- سیبیل کارت داره. بیا.
- شیبیل؟ شیبیل کی؟ کشی شیبیل نداره اینجا.
- سیبیل تریلانی. معلم پیشگویی.

تالار خصوصی گریفندور.

تابلوی بانوی چاق کنار رفت و پروفسور مک گونگال نمایان شد.
همینطور که پروفسور وارد میشد با خود زمزمه می کرد:
- فک کرده کیه که به من دستور میده؟ جیمز رو بیارم پیشش که یه پیشگویی مسخره انجام بده؟ که مثلا تو میمیری؟
همینطور که پروفسور راه میرفته و حواسش نبوده صفحه شطرنج رون رو زیر پاش له میکنه. رون که مشغول بازی با هری بوده فکر میکنه یه دختر گریفی و داد میزنه:
-جلو پاتو نگاه کن. کوری؟
بعد سرشو بلند میکنه و چهره پروفسور عصبانی پروفسور مک گونگال رو میبینه.
و لحظه ای بعد دیگه رونی در کار نیست!
- هری برو به پسرت( ) بگو بیاد پیش من.
- چرا؟
پروفسور:

دفتر سیبیل

تق تق تق!
- بیا تو.
اسنیپ در حالی که مورفین رو روی زمین میکشیده داخل دفتر پر از گوی تریلانی میشه. دفتر تریلانی سیاه و تاریک بود. پر از گوی های جورواجور به همراه کارت ها و کتاب های پیشگویی که توی قفسه بسیار بزرگی بودند.


اسنیپ که سرش را تکان میداد به مورفین نگاهی انداخت و گفت:
- پاشو وایستا مورفین.
سیبیل به در اشاره کرد و خطاب به اسنیپ گفت: میتونی بری...نه..صبر کن. این چیه رو کلش؟
- کلاه گروهبندی. چون لوگو کم اورده بودیم مجبور شدیم اینو به عنوان کلاه وزارت بزاریم سرش.
در همین حال پروفسور مک گونگال به همراه جیمز وارد میشه. مک گونگال از دیدن مورفین و اسنیپ در انجا جا میخوره.
- بفرمایید اینم جیمز.
جیمز بعد از دیدن مورفین زیرلب غرغر کرد:
- این عملی هم که اینجاست!
مورفین لبخندی زد و برای جیمز دست تکون داد:
- سلام بوژ بوژی!
- شما دوتا. برید بیرون.
مک گونگال و اسنیپ غر زنان و اعتراض کنان با زمزمه " فک کرده کیه" از دفتر تریلانی میرن بیرون.


تریلانی از صندلیش که روی یه سکوئه میاد پایین و میگه:
- باید یه پس گویی براتون انجام بدم.
- شی شی گویی؟
- پس گویی. من گذشتتونو دیدم.
و بعدش دهانش باز میشه زبونش میوفته بیرون و عینکش کج میشه!
- این چشه؟
- رفته تو خلشه!

فش بک در فلش بک، چونصد سال قبل، بیمارستان، اتاق نوزادان.

صدای دلنشین عر عر ها فضای اتاق را پر کرده بود. دیوار ها بعد از سالیان به خاطر این صداها ترک خورده بودند و سفیدی خالصشان از بین رفته بود. نوزادان زیادی در این اتاق بودند که طی چند ساعت گذشته به دنیا اومده بودند.

همین لحظه پرستاری گرد که از دهانش دود در میومده وارد اتاق میشه و به سمت دو کودک تازه به دنیا اومده میره.
- چون من خیلی کرم دارم میخوام جای این دوتارو عوض کنم! این دختره مال گانت ها این پسره مال پاتر ها!
و بعد فلنگو میبنده.

چند دقیقه بعد

دو مرد که پیراهن های سفید پوشیده بودند وارد اتاق شدن و به سمت همان دو کودک رفتند. یکی از مرد ها در حالی که چیزی مینوشت خطاب به مرد دوم گفت:
- برو به خانواده ی پاتر ها بگو پسر زاییدن و به گانت ها بگو دختر زاییدن. براشون باید اسم بزارن. برو تا من اینارو معاینه میکنم.
دکتر دوم بیرون رفت و دکتر اول مشغول معاینه شد.
- غده تیروئید: سالم
انگشتان: سالم
قلب: سالم
...
- هی جک اونا اسمارو گفتن.
- خب؟
- پسره جیمز سیریوس پاتر، دختره مروپ گانت.

پایان پس گویی.

مورفین که بشدت دلتنگ چیز هایش شده بود و نمیدانست این پس گویی چیرو میرسونه پرسید:
- خب که شی؟
کلاه حالتی به خودش گرفت که انگار گوش هایش را تیز کرده.
ناگهان جیمز جیغ میزنه:
- ینی من با این کپه ی لباس برادرم؟ این معتاد انگل برادرمه؟ نه! خدا چرا؟ من چه گناهی کردم؟ خدا بگو این دروغ میگه. تمام نهنگامو قربونی میکنم.
مورفین که دوناتیش تازه افتاده بود با چشمان گرد شده گفت:
- این بوژ بوژی؟ چرا این؟ حاژر بودم با بلا خواهر برادر بودم ولی...
تریلانی که بشدت افسرده شده بود گفت:
- درسته. شما دوتا باهم برادرید.

پایان فلش بک.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شیفته یا تشنه؟

مسئله این است!
پاسخ به: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 23 شهریور 1392 20:02
نمایش جزئیات
آفلاین
گریفندور شیــــــــــــره، مث ِ شمشیـــــــــــره!
اسلیترین بوووووووووقه، مورفین شبیه دوووووغه!


پست ِ اول:

- مگه نگفتم به مجازیا پاس نده!؟
- چرا خب؟ دست تنها که نمیتونم!
ریگولوس دوباره بر سر آیلین پرنس فریاد کشید:
- چون اونا مجازین و توپ ازشون رد میشه میفته دست جردن سیا!
- عجب گیری کردیما!
جیمز سیریوس پاتر که بعد از پرتاب بلاجری به سمت سالازار، متوجه ی بحث بازیکنان حریف شده بود پرواز کنان از کنار آن ها گذشت در حالیکه می گفت:
جردن سیا رفته زیارت! جاش رون قرمزه رو آوردیم که سرورتونه!

- آواداکداورا!

- بیا! لرد ولدمورت دوازدهمین کوافلی رو هم که نتونست بگیره، قبل از ورود به حلقه تو هوا منهدم کرد. این فولـــــــه خب!

رون ویزلی که به عنوان یک ذخیره ی خوب، وظیفه ی گزارشگری و مهاجمی ِ لی جردن را همزمان انجام می داد این را فریاد زد و ناسزاگویان از دروازه ی لرد دور شد.

لرد ولدمورت میان یکی از حلقه ها لم داده بود و لبخند ملیح می زد و چوبدستی اش را میان انگشتانش می گرداند.
رون در حالیکه از بلاجر ریگولوس جاخالی می داد، دوباره فریاد زد:
طرف اصن قرار نبوده دروازه بان باشه! مدافع ِ تیمه وایساده دروازه! چرا!؟ چون آقای دروازه بان وزیره و میخواد چرت بزنه! خب فولـــــــــــــــه نامسلمونا!!
الان شما یه مدافع بیشتر ندارین!

بلاتریکس لسترنج از کنار ویزلی شتاب گرفت و جیغ زد: حالا نه که شما دوتا مدافع دارین؟! ننه ش که مجازیه بلاجر از چوبدستش رد میشه، خود جیمزم که نصفه حساب میشه!

گوش های رون سرخ شد.
با اشاره ی بازیکنان، داور ِ بازی که دست بر قضا جستجوگر تیم اسلیترین هم بود تنه ای به استرجس که سایه به سایه دنبالش بود زد {که طی این برخورد استرجس به اعماق جنگل ممنوعه پرتاب شد و البته بعدها برگشت چون باید پست ِ سوم ِ تیم رو میزد!} و کوافلی از جیبش بیرون آورد و آن را در روز روشن، مقابل چشمان ِ همه وارد حلقه ی میانی گریفندور کرد.

بیل ویزلی: تو مگه جستجوگر نیستی؟! :vay:
سالازار: داور بی طرف هم هستیَم.
قبل از آن که بیل ویزلی بتواند پاسخی بدهد، جیمز سیریوس که پشت ِ سالازار پرواز می کرد همری از جیب ردایش بیرون کشید و خطاب به او فریاد زد: سرما نخوری بی طرف!
سالازار که متوجه طعنه ی جیمز شده بود، با خجالت کلاه کریسمس روی سرش را برداشت و دوباره رو به بیل گفت:داور بی طرف هم هستیَم.
بیل ویزلی میان ِ فریاد های شادی اسلیترینی ها که دوازدهمین گلشان را هم سالازار به ثمر رسانده بود به زحمت داد زد: چه ربطی داره؟! :vay:
سالازار در حالیکه از دروازه های گریفندور دور می شد فریاد زد: خب اگه کوافل منهدم شه داور باید کوافل جدید رو وارد زمین کنه!
و هوار " وارد زمین! نه وارد دروازه ی من!" بیل ویزلی را نشنید.

صدای رون ویزلی که کوافل به دست به سمت ِ دروازه ی اسلیترین حرکت می کرد دوباره در ورزشگاه پیچید: و حالا، رون ویزلی، بازیکن ماهر و خوش قیافه ی گریفندور کوافل رو در دست داره و داره میره که ولدکو بترکونه و حالا پاس میده به گودریگ!

گودریگ تا نام خودش را شنید به سمت ِ رون برگشت و آماده ی دریافت شد، اما رون کوافل را به چارلی سپرد.
گودریگ: ضایع شدم..
رون چشمکی به گودریگ زد و درحالیکه به سمت ِ حلقه ی سمت چپ ِ اسلیترین خیز برمیداشت گفت: برا رد گم کنی اسلی ها بود، به دل نگیر!
چارلی ویزلی که حالا کوافل را در دست داشت به راحتی از میان بلاتریکس مجازی رد شد {و البته که هیشکی نپرسید چرا کوافل از مجازی های گریفندور رد نمیشه پس و مگه فقط مجازیای اسلی مجازین!؟ که اگر میپرسید پاسخ دندان شکن ما این بود: داور بی طرفیه واس شما، مجازی غیرقابل نفوذ واسه ما! } با ترفندی روبات گونه (!) از بلاجر ریگولوس جاخالی داد و با چهره ای مصمم به سمت لرد ولدمورت پرواز کرد.

لرد که میان حلقه ی وسط لم داده بود، پاهایش را آویزان کرد و خمیازه ای کشید و آماده ی آوادای بعدی شد.
اما چارلی طی حرکتی اژدهاسوارانه کوافل را به رون که حالا مقابل دروازه ی سمت ِ چپ منتظر بود پاس داد و رون با لگد آن را وارد حلقه کرد و به خاطر حرکت خفنش یهو تصویر لرزید و تریپ بازی کامپیوتری جام جهانی کوییدیچ یهو تو مانیتور زد Quidditch card !

رون ویزلی: گـــــــــــــل! گل برای گریفندور! 10 - 120 به نفع گریفندور!

با فریاد ِ رون، مورفین گانت که گوشه ای از ورزشگاه، روی زمین دراز کشیده بود و کلاه وزیربندی اش {گروه بندی + وزارت} را روی صورتش گذاشته بود تا از آفتاب سوزان ظهر تابستان در امان باشد از خواب پرید.

ستون سبز ورزشگاه از شوخی بانمک رون در مورد نفع ِ گریفندور برآشفت و رودولف هم یه فحش بد داد به رون.{صرفا جهت آوردن همه ی اسامی حریف! }
دو تیم بازی را از سر گرفتند.

مورفین از جایش بلند شد. درست شنیده بود؟ 120 به 10 به نفع ِ گریفندور؟ یعنی داشتند می باختند؟
- بذار باهاشون حرف بزنم، رو در رو!
صدای سرد کلاه گروه بندی بود که در سرش پیچید. دست به لبه ی کلاه برد و آن را کمی چرخاند.
- اما..شرورم..شما..شما به اندازه ی کافی قوی نیشتین!
صدا به آرامی پاسخ داد:
- برای این کار به اندازه ی کافی قدرت دارم.
مورفین کلاه را از روی سرش برداشت و با آن دماغش را پاک کرد.
کلاه با انزجار خودش را چند قدمی دورتر از مورفین انداخت.
- اهههه! تو شوخی هم سرت نمیشه؟!
- دفعه آخرت باشه ادای اربابو درمیاری واشه من.
کلاه آهی کشید و گفت: حداقل یاد بگیر قبل از بازی به اندازه ی کافی فین کنی، من دستمال تو نیستم!
مورفین چیزی نگفت.
کلاه یکی از ابروهایش را بالا انداخت: نکنه فین کردن بلد نیستی گانت؟
مورفین به چشم های کلاه خیره شد:

فلش بک - دوران طفولیت مورفین:


نوزادی چشم سبز، لب جوی نشسته بود و به نظر نمی آمد که در حال دیدن گذر عمر باشد. ماروولوی جوان بالای سر طفلش ایستاده بود و فریاد می زد.
- come on son! fin! fiiiiiiiiiiin! ta too eye hat green shode az damagh! lets fiiiiiiin!
اشک سبز(!) از چشمان نوزاد سرازیر شد. او تمام تلاشش را می کرد اما موفق نبود. پدر دست بردار نبود:
- fiiiin! lets fiiiin! come on baby!
عزمش را جزم کرد و تمام نیرویش را به کار گرفت، بلاخره موفق شد مقداری فین کند.
ماروولو خوشحال شد:
-yes!That's it! come on son. i want more! more! more fin son!!
کودک بیشتر تلاش کرد، اما جز یکی دوتا قورباغه (!) ی ریز چیزی از حفره های دماغش بیرون نریخت.
-more! more! more fin! come on! more fin!

پایان فلش بک

کلاه: نگو که این خاطره در نامگذاری تو بی تاثیر بوده مورفین گانت.
مورفین بحث را عوض کرد: داریم می باژیم، نشنیدی گفت ده به شد و بیشتیم؟ نمیخوای کاری کنی؟
کلاه نگاهی به بالا انداخت، لکه های سرخ و سبز هنوز در جدال بودند.
سرش را به علامت تایید تکان داد، نفسش را حبس کرد و ناگهان با صدایی طنین انداز در ورزشگاه فریاد زد:
- آقایون، خانوم ها! من، کلاه گروه بندی مدرسه، مسابقه رو در حالت تعلیق اعلام می کنم!
موج اعتراض اسلیترینی ها که حالا امتیاز 150 را در اختیار داشتند ورزشگاه را فرا گرفت. گریفندور که به توقف بازی مشتاق بود فریاد شادی سر داد. بازیکنان دو تیم روی زمین فرود آمدند و کنجکاوانه به کلاه گروهبندی چشم دوختند.
کلاه نگاهی به اطرافش انداخت. توجه همه به او بود.
میان جمعیت به دنبال جیمز سیریوس پاتر گشت. پسرک در بیشترین فاصله از کلاه ایستاده بود و به کفش هایش نگاه می کرد.
کلاه شروع به حرف زدن کرد: جیمز سیریوس پاتر نمیتونه تو گریفندور بازی کنه. اون جایی در گریفندور نداره، باید مجددا گروه بندی بشه!

باید مجددا گروه بندی بشه..
باید مجددا گروه بندی بشه..
باید مجددا گروه بندی بشه..

کلاه: مورفین! میشه لطفا جمله ی منو تکرار نکنی؟
مورفین: خواشتم به نظر خفن تر بیای.

سکوت ورزشگاه را فرا گرفت. هیچکس چیزی نمی گفت.
جیمز همچنان به کفش هایش خیره شده بود، نگاه صدها جادوگر و ساحره را احساس می کرد به او چشم دوخته بودند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1392/6/23 20:14:06
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1392/6/23 20:15:54
پاسخ به: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 22 شهریور 1392 17:14
نمایش جزئیات
آفلاین
بازی نهایی مسابقه کوییدیچ

گریفندور - اسلایترین


آغاز:

شنبه - 23 شهریور


پایان:

دوشنبه - 25 شهریور



اسامی بازیکنان تیم کوییدیچ گریفیندور

دروازبان : بیل ویزلی (مجازی)
مدافعان : جیمز سیریوس پاتر - جینی ویزلی(مجازی)
مهاجمان : رون ویزلی - گودریگ گریفندور (مجازی) - چارلی ویزلی (مجازی)
جستجوگر : استرجس پادمور(C)

ذخیره ها: تد ریموس لوپین - لیلی اوانز


اسامی بازیکنان تیم کوییدیچ اسلایترین

دروازه بان : مورفین گانت(C)
مدافعین: ریگولوس بلک - لرد ولدمورت (مجازی)
مهاجمین: ایلین پرنس - رودلف لسترنج (مجازی) - بلاتریکس لسترنج (مجازی)
جستجوگر: سالازار اسلیترین (مجازی)

بازیکنان ذخیره : مروپی گانت - ویلبرت اسلینکرد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* بازیکنان حقیقی تیم ها (هر تیم 3 نفر) می بایست تا تاریخ تعیین شده، پست هایشان را به ترتیب داستانشان ارسال کنند.

* سوژه اصلی رول های بازیکنان، آزاد بوده ولی باید در مورد مسابقه بین دو تیم باشند و از اسامی بازیکنان داده شده در صورت نیاز استفاده نمایند.

* بازیکن ذخیره در صورت غیبت یکی از سه بازیکن اصلی تیم، می تواند به جای آن در مسابقه شرکت کرده و رول خود را ارسال کند.

* در صورتی که غیر از اسامی بازیکنان دو تیم، سایر دانش آموزان در این تاپیک ارسالی داشته باشند، پستشان حذف می شود، 10 امتیاز از گروهشان کسر می شود .




امتیاز دهی این مسابقه توسط سه داور متشکل شده از :

سالازار اسلایترین (مدریت مدرسه )

لینی وارنر (نماینده ی گروه راونکلاو )

رز ویزلی (نماینده ی گروه هافلپاف)



انجام خواهد شد پس در صورت تاخیر صبور باشید تا امتیازات وارد شود .


موفق باشید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
" -زندگي آنچه زيسته ايم نيست ، بلكه چيزي است كه به ياد مي آوريم تا روايتش كنيم ."
گابريل گارسيا ماركز


پاسخ به: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 3 شهریور 1392 21:38
نمایش جزئیات
آفلاین
تجدید نظر در نتیجه:

تیم اسلایترین

آیلین پرنس : 9/10
جاگسن:9/10
مورفین گانت:10/10

جمع: 28 امتیاز

تیم هافلپاف

ارنی مک میلان:8.5/10
رز ویزلی :10/10
النور برنستون: 9/10

جمع: 27.5


برنده:


«اسلایترین»

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
یک روز جادوگر به سراغ جادوی واقعی می رود!

به یاد اغتشاشگران خوف:

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 1 شهریور 1392 13:22
نمایش جزئیات
آفلاین
علام نتیجه:

تیم اسلایترین

آیلین پرنس : 10/10
جاگسن:10/10
مورفین گانت:10/10

جمع: 30 امتیاز

تیم هافلپاف

ارنی مک میلان:10/10
رز ویزلی :9/10
النور برنستون: 9/10

جمع: 28

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تیم اسلایترین با کسب 30 امتیاز کامل و البته با 2 امتیاز بیشتر از تیم راونکلاو، برنده مسابقه دوم کوییدیچ شد و راهی بازی فینال شد.
تیم اسلایترین در بازی فینال با تیم گریفیندور بازی خواهد کرد. این بازی میتواند از هیجان انگیزترین دربی های این سالها باشد چون هر چهار تیمی که تا الان شرکت کردند از بازیکن های خوبی برخوددار بودند.

با آرزوی موفقیت برای تیم اسلایترین

همچنین تیم هافپاف علیرغم شایستگی هایی که داشت با فاصله فقط 2 امتیاز کمتر متاسفانه از راهیابی به بازی نهایی باز ماند. امیدواریم اعضای این گروه در سایر مسابقات هاگوارتز حضوری موفق و درخشان داشته باشن.

اطلاعات تکمیلی در خصوص بازی فینال در تابلوی اعلانات درج شده است.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
" -زندگي آنچه زيسته ايم نيست ، بلكه چيزي است كه به ياد مي آوريم تا روايتش كنيم ."
گابريل گارسيا ماركز


پاسخ به: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 31 مرداد 1392 07:24
نمایش جزئیات
آفلاین
پایان مسابقه دوم

منتظر امتیاز دهی مدیریت مدرسه در همین تاپیک باشید !

موفق باشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 30 مرداد 1392 23:25
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه ی ریدل

لرد ولدمورت، بزرگترین جادوگر سیاه قرن، خفن ترین کچل دنیا، اون که چشماش خیلی قشنگه، رنگ چشماش خیلی عجیبه، همراه با نجینی توی اتاقش نشسته بود.

نجینی : فسسس فسس فس فوس

- نجینی دخترم چی شده؟ گشنه ته؟ بگم ایوان بیاد بخوریش؟

لرد پس از ادای این جمله به سمت نجینی برگشت تا چوبدستی شو برداره اما متوجه شد که به جای چوبدستی، چیز دیگه ای دهان مبارک نجینی رو اشغال کرده.

- باز کف زمین گشتی چی پیدا کردی خوردی؟ چند بار بگم...

دستشو دراز کرد و جسم ناشناس رو از دهن نجینی بیرون آورد. یه نامه.


نقل قول:
لرداها!
با توجه به بسته بودن مدرسه ی هاگوارتز در طول تابستان به علت گرمای شدید،
بدین وسیله از شما دعوت به عمل می آید که برای بازی کوییدیچ به گیم نت «فرشاد» واقع در خیابان 152 لندن مراجعه کنید. آدرس این گیم نت ضمیمه ی نامه است.


- چی؟ گیم نت؟ اون دیگه چیه؟ باز این ماگلا تهاجم فرهنگی کردن؟

لرد به سمت راه پله به راه افتاد تا در مورد گیم نت از آنتونین اطلاعاتی بگیرد.

چند ساعت بعد - گیم نت فرشاد

پشت سر هم صدا های پاق پاق می اومد و اعضای دو تیم یکی یکی ظاهر می شدند. به محض ظاهر شدن اعضای تیم هافلپاف، سرود "هافلپافیا پیروز باشید" پخش شد و همین که اعضای تیم اسلیترین ظاهر شدند،اعضای دو تیم به ترتیب وارد گیم نت شدند و آقا فرشاد، صاحب گیم نت قبل از اعلام اسم ها ، نیمکت ذخیره ها رو به اعضا نشون داد.
دو نیمکت فکسنی فرسوده کنار در گیم نت گذاشته شده بود که یکی از آنها سبزرنگ و دیگری زرد بود. هانا آبوت و النور برنستون به سمت نیمکت به راه افتادند، اما سلسیتنا همچنان با صدای گوش نواز خود، مشغول خواندن " کوییدیچ خجسته باد" بود. بعد از اتمام سرود، سلسیتنا به سمت نیمکت رفت و ناگهان همه متوجه غیبت مورفین شدند.

بعد از معرفی اعضا،فرشاد عینکشو بالا زد.

- همه با قوانین آشنایی دارن؟ یکی دو تا ماگل وسطای لیسته... اونا هم بلدن؟

قبل از اینکه رولینگ بتونه اعتراضی بکنه که به چه رویی بهش میگن بلد نیس کوییدیچو، صدای پاق همه رو از جا پروند.

پاق!

- شی شده؟ خیلی دیر شد؟ اینژا کافه فرشاده؟

فلش بک

مورفین چهار زانو پشت منقل نشسته بود و با مهرنگار رستم در مورد چیز های جدید مخصوص افراد دیابتی بحث میکرد و هم زمان بین پاکت هایی که روی زمین ریخته بود دنبال بسته چیز مورد نظر خود می گشت.

- فکر کنم این باشه. بیا مهرنگار... ببین ما عجب چیژایی داریم!

مورفین در پاکت را باز کرد و به جای پودر سفید مورد نظرش با یه کاغذ مواجه شد.

- شی میگه؟

پایان فلش بک


همه ی بازیکنا توی گیم نت منتظر ایستاده بودند.برنامه ی " کوییدیچ مجازی" باز شد و با صدای سوت آقا فرشاد، بازیکنا به سمت کیبورد هاشون هجوم بردن.توپ ها هم رها شد و بازی آغاز شد. مهاجما همه شون دستشونو گذاشته بودن روی سرخگون و می کشیدنش سمت خودشون. رز از طرفی به طرف دیگر می رفت و توپ های بازدارنده را با جیغ به همه طرف شلیک میکرد به جز یک طرف.
در آن طرف مذکور، شخصیت کامپیوتری لرد ایستاده بود و به هوگو نگاه میکرد که موفق شده بود سرخگون رو بدست بیاره و لحظه به لحظه به لرد نزدیک تر می شد. شخصیت حقیقی لرد زیر لب زمزمه کرد:

- ببین اربابو قاطی چه بچه بازی هایی کردن... نگا کن تو رو خدا.

هوگو جلو آمد و به محض اینکه دستش را برای پرتاب سرخگون عقب برد، لرد حقیقی فریاد زد:

- هوگو اگه گل بشه اخراجی!

هوگو از ترس سرخگون را رها کرد و هلگا که انتظار چنین چیزی را داشت سرخگون را با شیرجه ی جانانه ای گرفت و به سمت لرد پرتاب کرد.

فرشاد گفت:

- و حالا سرخگون با سرعت غیر قابل مهاری به سمت لرد سیاه پیش میره و... گل برای هافلپاف. لرد سیاه جاخالی دادن.

لرد کیبوردش را رها کرد و به سمت فرشاد برگشت:

- لابد انتظار داشتی وایسیم تا توپ به اون سنگینی بخوره به شکممون!

فرشاد بدون توجه به کامپیوتری بودن شخصیتی که قرار بود توپ به شکمش بخوره،دربرابر این استدلال قوی کمر خم کرد و از گزارش اتفاقات مربوط به دروازه دست کشید و به بقیه ی بازیکنان پرداخت.

- سالازار و جوآن شونه به شونه ی هم دیگه دارن حرکت میکنن و به دنبال گوی زرین می گردن...

رز وسط حرف فرشاد پرید و جیغ زد:

- بیدل داری چیکار میکنی؟ چرا اون بالا وایسادی منو نگاه میکنی؟ یه تکونی بخور.

بیدل پاهایش را روی میز گیم نت گذاشت.

- این کلا تو خون ما دهنوی هاست. اینجوری بزرگ شدیم. تا 4 میلیارد گالیون بهم پول ندین کاری نمیکنم من

رز:

بازی ادامه داشت و فرشاد توی سیستم اصلی همه ی سیستم ها رو چک میکرد.بازی تقریبا نرمال دنبال می شد.
و تنها بخش غیرعادی(به جز بیکار موندن بیدل) کروشیو زدن لرد به سمت کامپیوتر بود که به جرم اینکه برای لرد که به جارو احتیاج نداشت جارو در نظر گرفته بود انجام می شد.

بیرون گیم نت، نیمکت ذخیره ها


دخیره ها بیکار نشسته بودن وبی صبرانه انتظار می کشیدن یکی از بازیکنا آسیب ببینه و این نهایت نامردی بود، چون احتمال اینکه کسی توی بازی کامپیوتری آسیب ببینه خیلی کم بود. النور و هانا به بازی پر هیجان منچ مشغول بودند و سلسیتنا صدایش را گرم میکرد. و هر 3 دقیقه یک بار، یک نفر میومد یه چیزی میداد به مورفین یه چیزی می گرفت و می رفت یه ور.3 دقیقه بعد یه نفر دیگه میومد یه چیزی میداد به مورفین یه چیزی می گرفت و می رفت اینور.3 دقیقه بعد یه نفر دیگه میومد یه چیزی میداد به مورفین یه چیزی می گرفت و می رفت اونور 3 دقیقه بعد یه نفر دیگه میومد یه چیزی میداد به مورفین یه چیزی می گرفت و به سمت وسط حرکت میکرد.

ذهن مورفین: اه چه تکراری.

همین لحظه به خاطر حوصله ی سر رفته ی مورفین هم که شده، سه نفر از اینور و اونور و وسط اومدن و بدون اینکه هیچ توجهی به مورفین داشته باشن راهشون رو کشیدن و رفتن.

داخل گیم نت

- هافلپاف 60 - اسلیترین 60. ارنی بعد از مهار شوت آخر که توسط آیلین زده شده بود با سرخگون جلو میاد.توبیاس اسنیپ با عصبانیت به آیلین چشم غره ای با معنای" بریم خونه با کمربند سیاه و کبودت میکنم با این شوتات" میره و بازی ادامه پیدا میکنه. اه چه بی مزه.

فرشاد بالاخره خسته شد و عینکشو از چشم برداشت.در همین لحظه سالازار به سرعت موریانه شروع به حرکت به سمت زمین کرد. جوآن کتلین با دیدن حرکت سالازار هیجان زده شد و با نهایت زور خودش دکمه ی پایین کیبورد رو فشار داد. ناگهان دکمه از جا در اومد و جاروی رولینگ با سرعت نور به سمت زمین حرکت کرد.

-مثل اینکه جستجو گر هافلپاف کنترلشو از دست داده. یه راست داره به سمت زمین میره. اوه نه. گوی زرین رو دیده... سالازار با سرعت کم به سمت گوی پیش میره... رولینگ اول از بارتی عبور میکنه.بعد از رز عبور میکنه. الان از سالازار هم سبقت گرفت و الان هم موفق شد از گوی زرین سبقت بگیره. یه لحظه. چی؟!

جی کی رولینگ به زمین برخورد کرد و از جریان مسابقه حذف شد و دل تمام شخصیت های ایفای نقش رو شاد کرد.

- نامردا آخه اگه من نبودم که هیچ کدومتون وجود خارجی نداشتید که

سالازار همچنان با سرعت مورچه به سمت گوی زرین حرکت میکرد و گوی زرین هم عین بز به جای حرکت وایساده بود نگا میکرد و هیچ کاری هم از دست اعضای هافلپاف بر نمی اومد و با توجه به سخت کوشی قابل توجه اعضای این گروه، عقل هیچ کدوم به این موضوع قد نداد که اعضای ذخیره رو صدا کنن. همین که شخصیت کامپیوتری سالازار دستشو برای گرفتن گوی زرین دراز کرد، ناگهان پیام:"Virtual Quidditch has stopped working " نمایش داده شد.

- جیــــغ! ما جلو بودیما!

لرد جلوی رز ظاهر شد.

- کی جلو بود رز؟

رز:

همه ی بازیکنا از جاشون بلند شدنن و به 4 دسته ی جیغ کش ها، غر زن ها، فحش ده ها و کروشیو زن ها تقسیم شدن.
فرشاد عینکشو به چشم زد و به محض اطلاع پیدا کردن از موضوع بحث چراغ ها را خاموش کرد. و در همین لحظه اعضای ذخیره هم وارد سالن شدند.

- گیم نت تعطیله. پاشین برین خونه هاتون. 1 ساعت و 5 دقیقه اینجا بودین گردش کنیم میشه دو ساعت،7 ضربدر دو ضربدر 20گالیون به اضافه ی 4 تا نیمکت نشین که میشه ضربدر 3 گالیون به عبارتی با تخفیف میشه292 که گردش کنیم باز... 350 گالیون.

- چی؟ آقا هافل عضوم نداره چه برسه به بودجه.

- به من مربوطه؟

با شنیدن این حرف،17 نفر از بازیکنان به یکی از بازیکنان خیره شدند.

بازیکن مذکور

17 نفر بازیکن دیگر :

بالاخره یدک کشیدن عنوان پردرآمدترین نویسنده ی تاریخ، علاوه بر فحش خوردن از اعضای ایفای نقش، این دردسر ها را هم داشت!


(هیچ کس به فکرش نرسید که سالازار به عنوان مدیر باید حساب کنه هافلی هستیم ما، راونی که نیستیم!)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 30 مرداد 1392 22:56
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور مشتاقانه مک گونگال را نگریست که از پله ها بالا می آمد و به او و جایگاه ویژه نزدیکتر می شد: مک گون! برام چسفیل جادویی خریدی؟!
- نه آلبوس!
- آخه برای چی خسیس؟ این همه حقوق معاونتو میخوای ببری تو قبرت؟! پات لب گوره! دل از دنیا بکن! همش دو نات قیمتشه! برو بخر! زوووووود!
- بازی برگزار نمیشه آلبوس!
- من کاری به این کارا ندارم! تو پارسال قول دادی اگه گریفندور رو توی مهمانی آخر سال از رتبه ی چهارم بکشمش بالا و قهرمانش کنم برام چسفیل می خری! حالا روزیه که باید به قولت عمل کنی! یه محفلی هرگز زیر قولش نمیزنه!
- چسفیل بخوره تو سرت پیر خرفت! میگم بازی لغو شد!
- سر من داد نزن! یعنی چی که لغو شد؟!
- فیلچ همه ی جاروها رو سوزونده آلبوس! بچه ها جارویی ندارن که باهاش بازی کنن.
- آخه چرا؟
- در اعتراض به حقوق پایین و مسخره شدنش توسط بچه ها به خاطر فشفشه بودن!

اشک چشمان دامبلدور را پر کرد: اما... اما من کوییدیچ موخوام ببینم خو... مینروا! بهشون بگو بازی کنن! من موخوام وقتی چسفیل می خورم کوییدیچ ببینم!
- زشته آلبوس! خب می بینی که جارو ندارن. صد دفعه بهت گفتم این فیلچو اخراج کن واسه همین روزا بود. مطمئنم اگه یه روز اسمشونبر به قدرت برگرده و هاگوارتز رو تسخیر کنه، این مردک با کمال میل تو مدرسه می مونه و بچه ها رو شکنجه میده!
- نه مینروا! من به آرگوس اعتماد کامل دارم و هرگز اونو اخراج نمی کنم. تو عقلت به این فکرای خردمندانه ی دابلدورانه قد نمیده! پس لطفا دخالت نکن!
- به درک! حالا بشین اینجا سماق بمک! جردن! اعلام کن بازی کنسل شده!

لی جردن می خواست لغو بازی را اعلام کند که دامبلدور با هجوم وحشیانه ی همیشگیش میکروفون جادویی! را قاپید و فریاد زد: عزیزانم! این مسابقه الّا و بلّا باید برگزار شه! من کوییدیچ با چسفیل...
- آلبوس!
- بله پرفسور مک گون! یعنی منظورم اینه که من میخوام این مسابقه حتما برگزار شه تا شما با خوردن پاپ کرن از تماشای اون لذت ببرین و خستگی درس و مشق از تنوتون در بره. ولی اینا جاروهاشون خراب شده و بنابراین همه با هم میریم به کوچه ی دیاگون تا جارو بخریم و برگردیم و بازی کوییدیچ ببینیم و چسفیل بخوریم!

فریاد شادی دانش آموزان ورزشگاه را پر کرد. مینروا با حیرت پرسید: آلبوس! راه های بهتری هم بودها. الان این همه جمعیتو چطور میخوای ببری دیاگون؟!
- به من اعتماد نداری مک گون؟!
- ن:worry:... ن:worry:... چرا!
- خوبه!:zogh:

کوچه ی دیاگون - مغازه ی چوبدستی فروشی الیواندر

الیواندر مگس کشش را کنار گذاشت و 234523454 امین مگس را به کلکسیون مگس هایش اضافه کرد: آهان! اینم از این! با این یکی 384651 تا مگس سبز دارم! 3 تا از مال آلبوس بیشتره!:zogh:

ناگهان صدای خش خش خفیفی از شومینه شنیده شد و همزمان برای لحظه ای کوتاه الیواندر احساس کرد مغازه اش لرزید. با تردید به شومینه نگاه کرد ولی دیگر خبری از صدا و لرزش نبود. خودش را به نزدیک شومینه رساند و درست جلوی شومینه ی خاموش نشست تا دقیق تر نگاه کند. درست لحظه ای که داشت به این نتیجه می رسید که خیالاتی شده است ناگهان چشمانش گرد شد و شومینه و قفسه ها و کل مغازه اش با شدت شروع به لرزیدن کرد و چند ثانیه بعد توده ای عظیم از دانش آموزان هاگوارتز از شومینه بیرون پاشیده و الیواندر را بلعید و همه جا را پر کرد و سپس به دلیل کمبود فضا، مغازه ترکید و توده ی روی هم انباشته ی دانش آموزان همچون سیلی خروشان وارد دیاگون شد و پس از تخریب منطقه ای به شعاع 120 متر آرام گرفت.

دامبلدور به زور خودش را از زیر آوار دانش آموزان بیرون کشید و فریاد زد: بازیکنان دو تیم! برید هر جارویی که خواستید بخرید به حساب مک گون!

14 بازیکن با عجله خود را به اولین مغازه ی جارو فروشی رساندند و 14 تا جارو برداشته و از مغازه خارج شدند.
مک گونگال که اسم خودش را از زبان آلبوس شنیده بود احساس خطر کرده و به هر بدبختی که بود کراب و گویل را کنار زده و از زیر توده ی دانش آموزان خود را بیرون کشید: چی به حساب من آلبو...! 14 تا جاروی نیمبوس 2013؟! به حساب من؟! می کشمت آلبوس!

مک گونگال چوبدستیش را به کناری انداخته و اولین چیز سنگینی که دم دستش بود را برداشته و بر فرق سر دامبلدور کوبید.
بلافاصله چند ققنوس کوچک دور سر دامبلدور ظاهر شده و چرخ زدند و دامبلدور بیهوش بر زمین افتاد و ناگهان صدای سوتی شنیده شد.

کله ی لی جردن از میان توده ی دانش آموزان بیرون آمد و چوبدستی اش را بطنین کرد: و حالا مادام هوچ سوت آغاز مسابقه رو به صدا درمیاره! اما چرا؟... اوه خدای من! ببینید پروفسور مک گونگال با چی کوبیده تو سر پروفسور دامبلدور! کیف توپ ها! در نتیجه ی ضربه، کیف باز شده و همه ی توپ ها آزاد شدن! مسابقه رسما شروع شده. مادام هوچ سه حلقه روی پشت بام بانک گرینگاتز و سه حلقه روی پشت بام مهمانخانه ی تام ظاهر می کنه! بازیکن ها به اشاره ی داور سوار جاروهاشون میشن و حالا کوافل به هوا پرتاب میشه! بازی در عجیب ترین مکان ممکن آغاز شد!

هلگا هافلپاف کوافل را گرفت و به الکس دل پیرو پاس داد که او هم چون اعتقاد داشت استفاده از دست فول است! روی جارویش ایستاد و بعد از استپ سینه و چندروپایی با یک ضربه ی قیچی توپ را به سمت حلقه های اسلیترین که روی بانک گرینگاتز بود شوت کرد اما هرگز ندید توپش به کجا می رود چون توسط بازدارنده ای که جاگسن به پس کله اش کوبید برای همیشه از دنیای کوییدیچ خداحافظی کرد!

کوافل دل پیرو به چراغ قرمزی که بالای درب بانک گرینگاتز بود برخورد کرده، آن را شکست و بلافاصله صدای آژیر همه جا را پر کرد که باعث شد جماعتی عظیم از جن های گرینگاتز از در بانک بیرون بریزند و با صحنه ی آشفته ی میدان کوییدیچ و توده ی دانش آموزان تلمبار شده بر کف دیاگون مواجه شوند.

ناگهان یکی از جن ها فریاد زد: زنده باد کارپاک دماغ کج که روزی همه ی ما را از اعتماد به انسان ها منع کرده بود! جن ها! انسان ها لشکرکشی کردن تا گرینگاتز رو اشغال کنن و گنج های پنهان ما رو تصاحب کنن! شورش کنید!
- هییییییییییععععععععععععععیییییییییییععععععععععععععععییییییییییی!
صدای فریاد صدها جن خشمگین دیاگون را پر کرد و همه شان عین ارک های ارباب حلقه ها به سمت دانش آموزان و سایر افراد دیاگون حمله بردند و زد و خورد شدیدی میان طرفین آغاز شد!

اما بازی همچنان ادامه داشت. بارتی کراوچ توپ را به آیلین پرنس پاس داد و او هم محکم کوبیدش توی صورت توبیاس: خواهرتو بی اجازه ی من دعوت می کنی برای شام. ها؟! ای خاک تو سر بی عرضه ی ایکبیریت کنن با اون خواهر افاده ایت! الهی بمیرین همتون راحت شم!

توبیاس تعادلش را از دست داده و با کله رفت توی ویترین بنیاد بادک!
فریاد لرد ولدمورت کوچه ی دیاگون را لرزاند: مشنگ کثیف! به چه جراتی وارد محیط مقدس علم و دانش موسسه ی کچلچی شدی؟ ویترینو چرا شکستی؟ هوگو! رز! معدومش کنید پدرسوخته رو!

هوگو و رز ویزلی دست از ادامه ی بازی کشیده و بی توجه به فریادهای ارنی که ازشان می خواست به بازی برگردند با جارو وارد بنیاد بادک شدند تا توبیاس را معدوم کنند.

جن های شورشی تحت فشار حملات دانش آموزان بی شمار هاگوارتز از غول های غارنشین درخواست کمک کرده بودند و حالا گلگومات و گراوپ هم خود را به کوچه ی دیاگون رسانده و با هر قدمی که بر می داشتند 40-50 نفر جادوگر و جن را عین گوجه فرنگی له می کردند.

از طرف دیگر جادوگران هم ارتش وزارت را به یاری طلبیدند که بلافاصله بعد از 10 دقیقه ون های پرنده ی حاوی اشرار و معتادان و سابقه داران که در دوره ی آزادی و پرواز ارتش وزارت را تشکیل می دادند وارد میدان جنگ شده و بر جن ها و غول ها آتش و دود چیز گشودند.

جی کی رولینگ بی توجه به میدان جنگی که زیر پایش بود به دنبال اسنیچ می گشت و بیدل دهنوی هم در تلاش برای محافظت از او در برابر بلاجرهای بارتی کراوچ پدر بود که ناغافل مشتی از جانب سالازار حواله ی صورتش شد و چماقش از دستانش بیرون کشیده شد. سالازار در حالیکه بلاجرِ بارتی کراوچ پدر را دفع می کرد گفت: پسریم ماروولو! به پیش بتاز تا بر گودریک و خون لجنی ها سبقت بگیریمیه!

رولینگ تحت حمایت سالازار مبتلا به آلزایمر موفق شد اسنیچ را بگیرد اما سوت پایان بازی هرگز به صدا درنیامد چون مادام هوچ مدت ها پیش زیر پای گراوپ له شده بود و جنگ همچنان ادامه داشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!