جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

16 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
16 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

زمین كوییدیچ هاگوارتز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 30 مرداد 1392 22:54
نمایش جزئیات
آفلاین
تالار هافلپاف


-بیست و یک، بیست و دو، بیست و سه... زود باش ارنی دیگه داره تموم میشه... فقط هفتاد و هفت تای دیگه مونده...

رز با هیجان ارنی رو که داشت دراز نشست میزد تشویق میکرد. همونطور که پشت سر هم تعداد دراز و نشست های ارنی رو میشمرد به بیدل نگاه کرد که گوشه تالار مشغول پرو لباس کوییدیچ تیم های مختلف بود. اون طرف تالار جی کی رولینگ به سقف خیره شده بود و هر از گاهی چیزی روی دستمال کاغذی مقابلش می نوشت. ارنی که دیگه دست از دراز و نشست زدن برداشته بود با ناامیدی گفت:

-این تمرین ها که به درد نمیخوره. ما الان باید با جارو هامون تو زمین کوییدیچ پرواز کنیم. من خیلی وقته سوار جارو نشدم.

رز سری تکون داد و گفت:

-منم همینطور. پس زود باش! بهتره قبل از اینکه اسلیترینی ها برن سراغ جارو ها ، ما بریم سروقتشون و تا شروع شدن مسابقه تمرین کنیم.

تالار اسلیترین


لرد روی صندلی گهواره ایش نشسته بود و همونجور که نجینی رو نوازش میکرد به عقب و جلو تاب میخورد. از گوشه ی تالار صدای آواز سلستینا شنیده میشد و مورفین ساعتها بود که به دیوار تالار زل زده بود و گهگاهی قهقهه میزد.
در همون لحظه آیلین وارد شد و خطاب به جمع گفت:

- امروز مسابقه کوییدیچه شما چرا نشستین؟ مطمئنم همه تالار هافلپاف الان دارن خودشونو آماده میکنن!

توبیاس زیر خنده زد.

- همچین میگه همه ی تالار هافلپاف انگار " همه" شون چند تان رو هم!

آیلین در حالیکه نگاهش روی توبیاس ثابت شده بود جواب داد:

-البته بعضیا هر کاری هم که بکنن بازم مشنگن و کسی عضو تیم حسابشون نمیکنه!

و به نشان انجمن حمایت از ساحرگان که روی رداش سنجاق شده بود اشاره کرد.

بارتی کراوچ پدر بدون توجه به جمله آخر آیلین گفت:

-خب اینکه کاری نداره... ما هم الان میریم زمین کوییدیچ و تمرین میکنیم.

چند دقیقه بعد- انبار جارو ها


سالازار در حالیکه جارو ها رو زیر و رو میکرد گفت:

-چقدر جارو اینجا هستیه! زمان ما که این چیزا نبودیه... یه جارو بود که اونم همیشه مشکل فنی داشتیه!

توبیاس نگاه مشکوکی به جارو ها انداخت و یکی از اونا رو برداشت. در همین لحظه هافلپافیا ظاهر شدند و به سمت جارو ها هجوم بردند. ارنی یکی دیگه از جارو ها رو برداشت و سرشو به سمت بالا گرفت... همه منتظر پرواز ارنی بودن که طی یک اقدام ناجوانمردانه ارنی نتونست حرکت کنه و همچنان روی زمین ایستاده بود.

-ارنی؟ زود باش پرواز کن دیگه...مثلا تمام عمرتو تو تیم هافلپاف بودی. ضایعمون نکن جلو اینا.

توبیاس هم در حالیکه با جاروی توی دستش مشغول سر و کله زدن بود گفت:

- نه! مثل اینکه جارو ها پرواز نمیکنند!

آیلین با استرس پرسید:

-ینی چی شده؟

فلش بک


مورفین در حالیکه پشت قفسه کتاب ها مخفی شده بود تا صداش به گوش کسی نرسه گفت:

- نجم النور ببین! الان اینور اوضاع ارز خرابه... میخوان جارو از افغانستان وارد کنن. الان همه ی جارو ها باید توی انبار فرودگاه مشنگی باشه. برو سراغ انبار و اون بیست کیلو چیز ناخالصی که قرار بود رو تو دسته جارو ها جاسازی کن.

-ها چشم... فقط اون سه بسته تزریقی ها رو کجا بذارم؟

-هرجا تونستی جاشون بده...ببینم نجم النور، تو که بلدی چجوری جارو هارو ببندی و باز کنی نه؟

-ها بله...

پایان فلش بک


رز با عصبانیت جیغ کشید:

- حالا ما باید چیکار کنیم؟

همون موقع با صدای پق، استرجس ظاهر شد و گفت:

- رز نظم اینجا رو به هم نزن! حالا هم مشکلی پیش نیومده که... هر دو تیم باید برین کوچه دیاگون و جارو بخرین!

یک ساعت بعد- کوجه دیاگون


اعضای هافل و اسلی بعد از یه جر و بحث حسابی با مورفین و استرجس و سر و کله زدن با جارو های خراب بالاخره به کوچه دیاگون رسیدند.


- ارنی! جیبتو بریز بیرون ببینم چقدر پول داری؟ من میخوام آذرخش بخرما!

همون لحظه ارنی جیبهای شلوارشو وارونه کرد و دو سه تا نات با سر و صدا روی زمین افتادند...

کمی اونطرف تر، اعضای اسلیترین جمع شدند.

آیلین: من آذرخش میخوام!
توبیاس: بیخود! برو بشین پشت ماشین لباسشویی!

یه کم اینطرف تر، هافلیا هنوز به دنبال پول بودن.

- ارنی چاره ای نداریم! مجبورم بریم دزدی! ببین باید تقسیم شیم... سه نفر باید برن حواس فروشنده رو پرت کنن. من و تو و دو نفر دیگه هم باید بریم یواش یواش بدون جلب توجه چند تا جارو برداریم و سریع بزنیم بیرون. همون لحظه دو نفر دیگه رو بفرستیم که اون سه نفر اولو از دست فروشنده نجات بدن.

ارنی: رز! فک نمیکنی نقشه ت یه مقداری زیادی شلوغه؟!

رز به آینه تمام قدی که روبه روش، به در یک مغازه نصب شده بود نگاهی انداخت و در آینه فقط خودش و نیمی از ارنی و هاله ای از هوگو را دید. سایر اعضا هافلپاف هم مجازی بودند و در آینه دیده نمیشدند.

رز با عصبانیت جیغ زد:

- تقصیر کیه که هافلپاف نه عضو داره نه بودجه؟ تقصیر کیه که هیچ عضو تازه واردی هافلپاف نمیاد؟

همه ی بازیکنان به رولینگ که اون گوشه نشسته بود چپ چپ نگاه کردند.

چند دقیقه بعد


- سلام... چیزه... دنبال یه جارو خوش دست میگردم که هم خوشگل باشه هم خوش دست. مهم تر از همه اینکه خوش دست باشه. قیمتش مهم نیست فقط یه جارویی بهم بدین که خوب باشه. خوش دست هم باشه. به عبارت دیگه هم دست از جارو خوشش بیاد و هم جارو از دست خوشش بیاد.

در همین حین ارنی به آرومی وارد مغازه شد و همون طور که داشت زیر لب به نحوه ی سرگرم کردن رز فحش میداد به سمت جارو ها رفت.

همین لحظه اعضا اسلیترین وارد شدند و آیلین به سمت پیشخون رفت:

- ما 5 تا اذرخش میخوایم با دو تا نیمبوس 2001 و یه نیمبوس 2000!

رز ساکت شد و با حسرت به آیلین نگاه کرد و فروشنده رفت تا جارو ها رو بیاره. ارنی که مشغول برداشتن جارو ها بود با دیدن مغازه دار هول شد و از مغازه بیرون دوید.

- شما به چه اجازه ای اومدین اینجا و از من دزدی میکنین؟ همتون با هم دستتون تو یه کاسه ست. همین الان همتون از اینجا برین بیرون!

اعضای هافل با نا امیدی و اعضای اسلی با عصبانیت از مغازه خارج شدند .

-همش تقصیر شماست! اگه شما الان دسته گل به آب نداده بودین هممون جارو خریده بودیم! اینهمه پول تو تالارا هست.

هلگا نگاه ناامیدی به ارنی کرد و گفت:

- هافلپاف که بودجه نداره!

و با عصبانیت ادامه داد:

- و مقصر همه ی اینا کیه؟

همه چپ چپ به رولینگ که اون گوشه ایستاده بود نگاه کردند.

در همین لحظه استرجس ظاهر شد و به بحث خاتمه داد:

-چه با جارو، چه بی جارو، بازی باید راس ساعت 4 برگزار میشده و حالا هم میشه!

و فورا غیب شد.

-امکان نداره! بدون جارو ما چطور میتونیم پرواز کنیم؟

مورفین هیجان زده شد.

- با چیز! خیلی راحت و آشوده هممون میریم رو ابرا!

-جیـــــــــغ! بازی نباید برگزار بشه... اصلا نمیتونه برگزار بشه!

-آخ. این دیگه چی بود خورد تو کمر همایونی؟!

همه با وحشت به لرد نگاه کردند و توپ بازدارنده رو نزدیک کمر لرد تشخیص دادند.

- وای! یعنی بازی شروع شده؟

در همون لحظه شش دروازه ی بلند کوییدیچ در دو سر کوچه از زیر زمین بیرون اومدن ولی به علت تنگی کوچه مثل حلقه های المپیک در هم فرو رفته بودند.
استرجس دوباره ظاهر شد.

- هر کسی که بتونه سرخگونو از هلال مشترک بین دو دروازه رد کنه، به جای ده امتیاز، بیست امتیاز میگره.

و دوباره غیب شد!

اعضای دو تیم خیلی سریع دست به کار شدن و با یه نردبون به پشت بوم نزدیک ترین مغازه رفتن.یکی از جن های گرینگوتز که وظیفه ی گزارش گری رو بر عهده داشت شروع به صحبت کرد.

- دل پیرو داره با سرخگون به سمت دروازه میره... چه کسل کننده. قدش به دروازه نمی رسه. هر چی توپو پرت میکنه برمیگرده توی دستش. بی مزه. استپ هوایی مشنگا هیجانش از این بیشتره.آهان... حالا هلگا دست به کار شد و بله... یه گل هم زدن. هنوزم بی مزه س. فرقی نکرد. جستجوگر ها و مدافعا روی پشت بوم دارن می دون... ببینم یه نفر داره پرواز میکنه. کیه؟

لرد که برای پرواز نیازی به جارو نداشت بالا رفته بود و در حال پرواز بود.

سالازار در حالیکه روی پشت بوم مغازه ی حیوانات خانگی می دوید خطاب به رز که به دنبال ضربه زدن به توپ بازدارنده روی سقف میپرید گفت:
- هی رز! مواظب باش! یه بازدارنده داره به سمتت میاد.

رز سرشو برگردوند تا جواب سالی رو بده که ناگهان توپ به شدت به سرش برخورد کرد و از دید رهگذر ها، توپ پارچه ای زرد رنگی محکم از بالای سقف مغازه ی پاتیل فروشی به پایین پرت شد.
رز در حالیکه با یک دست سرش را میمالید به پاتیلی که جلو در مغازه بود اشاره کرد و پرسید:

-این چیه تو این پاتیل داره میجوشه؟ چه رنگ عجیبی داره!

- اسیده! واسه تبلیغ استحکام پاتیل ها ریختیمش اینجا!

در همین لحظه گوی زرین در میدان دید رز قرار گرفت و رز با دست محکم به توپ ضربه زد. توپ دور خودش چرخید و بعلت گیج شدن قطب نماش، به جای بالا، به سمت پایین حرکت کرد و مستقیم داخل پاتیل اسید افتاد. بلافاصله صدای پیــــــــــــس از پاتیل بلند شد و چند حباب طلایی رنگ روی سطح مایع ظاهر شدن.

- جیـــــــــــغ! گوی از دست رفت! ای ایهالناس!

در همین لحظه بارتی، آیلین، ارنی و توبیاس به سمت پاتیل دویدند و سالازار با یک حرکت پارکور از بالای سقف جارو فروشی پایین امد.
همگی با تعجب و یاس به پاتیل نگاه میکردند که استرجس ظاهر شد و گفت:

-بدون گوی زرین فایده نداره.

مورفین نق نق کنان گفت:

- حالا راه نداره بدون همین توپ طلا بازیشونو بکنن؟

- اصلا و ابدا! قانون بازی اینه. بدون گوی زرین بازی ادامه نداره.

هلگا عصبانی شد و با عصبانیت گفت:

-این قانونای کوییدیچ واقعا چرت و پرته! آخه این همه قانون بی سرو ته رو واسه چی وضع کردن؟اصلا کی این قانونا رو گذاشته؟

همه چپ چپ به رولینگ نگاه کردند.

استرجس به محض اینکه از نگاه کردن به رولینگ فارغ شد ادامه داد:

- خب الان به امتیازا نگاه میکنیم که 10-0 به نفع هافلپافه... راست می گفت این جنه.. چه بی مزه اید شما... به هر حال با توجه به این امتیاز، برنده ی این مسابقـــ...

طلسم سبز رنگی از چوبدستی لرد بیرون اومد و استرجس روی زمین افتاد.

لرد: .
اعضای اسلیترین:
اعضای هافلپاف:

هلگا دوباره عصبانی شد.

- اصلا کی گفته یه نفر انقدر قدرت داشته باشه؟

و همه چپ چپ به رولینگ نگاه کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز ویزلی در 1392/5/30 23:04:57

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




پاسخ به: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 30 مرداد 1392 22:33
نمایش جزئیات
آفلاین
- مطمئنی ملت میان؟
- آره بابا، بشین همین جا من مطمئنم میان. ما هافلپافیــم! مطمئن باش ملت در آخرین لحظه حضور پر شور به هم می رسانند.

رز و ارنی جلوی در دفتر نظارت هافلپاف یک موکت زرد رنگ پهن کرده بودند و آماده برای ثبت نام از اعضای مشتاق(!) هافلپاف برای تیم کوییدیچ هاگوارتز بودند.

رز پاهاش رو که از چهار زانو نشستن درد گرفته بود، دراز کرد و گفت:
- حالا چرا باید اینجا بشینیم؟ نمی شد کلید دفتر رو از سوروس یا ایوان بگیری؟!

ارنی یک لحظه چشمانش رو تنگ کرد و به انتهای تالار خیره شد ولی دوباره به حالت عادی برگشت و گفت:
- یه لحظه فک کردم یکی از اون دور داره میادا! نه بابا تو هم دلت خوشه. اون شامپو که همچنان در نقش هویجه، سوروسم گفت نمیشه.
- حالا یعنی میخوان ناظر انتخاب کنن؟
- آره ولی خیلیم خوشحال نباش، دفعه ی آخری که میخواستن ناظر انتخاب کنن مرلین مک کینن دنبال آدرس میگشت، اومده بود تو هافل آدرس بپرسه و بره، ناظرش کردن!

یک هفته بعد، همان مکان

- ببین ارنی، من و خودت که از اولین ثبت نام کنندگان بودیم و حضور پر شور داشتیم. هوگو رو هم من امضاشو تقلید کردم ثبت نام کرده، النور و هانا تا حالا فقط جاروی آشپزخونه دستشون گرفتن ولی ثبت نام کردن. حتی اگه این سه تا رو هم حساب کنیم دو تا یار کم داریم!

ارنی چانه اش رو خاراند و پرسید:
- عجب، حالا کی بازی شروع میشه؟

- فردا شروع بازیه. اسلایترینی ها یک ماه پیش تیمشون رو دادن و هفته ای سه روز تمرین داشتند تا اینجای کار!

ارنی کمی به فکر فرو رفت و ساکت شد، اما چند لحظه بعد یهو فریاد زد:
- ولی ما هافلپافیم، ما می تونیم. ما می بریمشون. ما قهرمان میشیم! من می دونم ملت در آخرین لحظه میان، ما هافلپافیم...

رز با بی حوصلگی گفت:
- خیلیم زور نزن مستر جو گیر! باید حداقل 3-4 تا بازیکن پیدا کنی.
- غمت نباشه رز. بده من اون گوشی مشنگی رو! :pretty:

ارنی سریع گوشی تلفن همراهش رو از رز گرفت و شماره ای گرفت و گوشی رو روی اسپیکر گذاشت:
- الو؟ سلام قاسم جون.
- به، سلام داش ارنی، خوبی؟ خوشی؟
- مرسی داداش. میگم یه قرارداد توپ برات دارم. پاشو بیا تیم کوییدیچ ما.
- نمیشه داداش، به جون خودم راه نداره. من با 8 تا تیم لیگ برتری قرارداد بستم. دیگه بیشتر جا نداره. تازه با چند تا از مربیای تیمای مقابل هم هماهنگ کردم قراره گل به خودمون بزنم. خلاصه سرم شلوغه.
- ای بابا، پس ما چیکار کنیم؟
- یه داداش مرحوم دارم. روحه! داستانم تعریف می کنه. بچه خوبیه، اسمش بیدله. بگم بیاد؟
- آره داداش دستت درست. بفرستش بیاد. فعلاً خدافظ.

ملت:
رز:

ارنی لبخند خود پسندانه ای زد و گفت:
- چیه رز؟ کف کردی؟
- نه، یه فکر خفن به ذهنم رسید!

با گفتن این جمله به سمت خوابگاه دختران دوید و چند دقیقه بعد با چمدان بزرگی به تالار عمومی برگشت.

هانا نگاه حاکی از ترس به چمدون کرد و پرسید:
- رز این چیه؟!

رز که تازه فهمیدی بود خیلی ذوق کرده و سوتی داده گفت:
- اهمم، چیزه... من یه چیزی بتون نگفته بودم...چیزه، اهم اهم... من رولینگو دزدیدم!

ملت:

- خب خوشم نمیومد از نوشتنش خب.

النور با سختی فکش رو از کف زمین جمع کرد و گفت:
- حالا ما اینو چیکارش کنیم؟!

رز با شوق و ذوق توضیح داد:
- اینم میاریم تو تیم. مگه نمی دونین این هر چی بنویسه همون میشه. تازه می تونه هر چی بازیکن هم میخوایم برامون بیاره!

صبح روز بعد، زمین بازی کوییدیچ

همانند کل الیوم مسابقات کوییدیچی که چه توی سایت و چه توی کتاب انجام شده خورشید از پشت کوه ها می درخشیده و نور میومده تو ورزشگاه و از این چرت و پرتا.

ملت اسلایترینی تمام صندلی های جایگاه، جایگاه ویژه، VIP و حتی VVIP رو اشغال کرده بودند و جایی برای هواداران هافلی نمونده بود. هر چند که هواداران پر شور هافلی وجود خارجی نداشتند و به زور همین تیم رو هم تشکیل داده بودند ولی بالاخره نمیشه از کار شکنی های سازمان لیگ و دپارتمان داوری چشم پوشی کرد!

در حالی که اسلایترینی ها داشتند شعارهای بی ناموسی بر ضد اعضای تیم هافل می دادند در های رختکن باز شد و دو تیم به زمین اومدن.

تیم سبز و نقره ای پوش اسلایترین با آرایش عجیبی وارد زمین شدند. لرد ولدمورت چند قدم جلوتر از بقیه راه می رفت، پشت سر او جدش، سالازار اسلایترین، تلو تلو می خورد. کمی عقب تر آیلین و توبیاس توی آغوش همدیگه لاو تو لاو شده بودند و هر چند دقیقه یک بار هم دعواشون میشد، کراوچ ها هم به شدت مشغول دعوا بودند. جاگسن و سلستینا هم زیر بغل های وزیر رو گرفته بودند و به زمین آوردند.

با ورود طلایی پوشان هافل به زمین ملت دهنشون این هــــوا باز موند. چهره هایی که هیچ کس باور نمی کرد قرار بود برای تیم هافلپاف به میدان برن.
مشهور ترین اون ها الکساندرو دل پیرو و جی کی رولینگ بودند که با تشویق و کف و خون قاطی کردن حضار مواجه شدند.

در حالی که الکس و رولینگ در حال جواب دادن به ابراز احساسات ملت بودند، هلگا هافلپاف کبیر تیمش رو به سخت کوشی دعوت می کرد و بیدل دهنوی هم چند تا قرارداد با تیم های کوییدیچ دیگه می بست!

دقایقی بعد بازی شروع شد و همه ی بازیکنان به هوا رفتند.

صدای گزارشگر در ورزشگاه طنین انداخت و ملت با شنیدن صدای جواد خیابانی یکی یکی کله هاشون رو به نیمکت های خودشان کوبیدند.

- با نام و یاد خدا. سلام جادوگران و ساحرگان عزیز. بازی هافلپاف و اسلایترین رو برای شما گزارش می کنیم. بازیکنان دو تیم وارد زمین شدند و نکته ی جالب توجه حضور رولینگ در پست جستجوگر برای هافلپاف هست. قطعاً کسی که کتاب رو نوشته رولینگه و کسی که رولینگه کتاب رو نوشته!

ملت: :vay:

رولینگ از جیبش کتاب «هری پاتر و سنگ جادو» رو در آورد و روی قسمت هایی از اون خط کشید و چیز هایی بهش اضافه کرد.
به طور خیلی خودجوش با نوشتن رولینگ، دو تا توپ بازدارنده پیدا شدند و به همراه اون دو تا توپ اصلی همگی دسته جمعی به سمت آیلین رفتند که کوافل دستش بود و دک و پوزش رو پایین آورند.

رولینگ:
هافلیون:
توبیاس:

بارتی کراوچ پسر به سمت کوافل که از دست آیلین افتاده بود رفت و اون رو گرفت و به سمت ارنی رفت، اما همین که می خواست شوت بزنه سوت داور به صدا در اومد.

- و گل برای یوونتوس! نه، ظاهراً دوستان اشاره می کنن که گند زدی و گل به نفع هافلپاف بوده. خیلی عجیبه. اگه این توپ گل شده، پس اون که دست کراوچ ـه چیه؟ احتمالاً اون گوی زرینه! و بله، اسلایترین پیروز میشه! آفرین بارتی، خیلی خوب گرفتیش بارت.

با تموم شدن جمله ی خیابانی، همه ی ورزشگاه ساکت شدند و به او نگاه کردند. رولینگ خیلی نرم و مِلو به سمت جایگاه گزارشگر پرواز کرد و به خیابانی گفت:
- خداوکیلی الان نفهمیدی همه توپا دو تا شدن یا داری مسخره بازی در میاری؟

بعد از یک دقیقه سکوت برای این سوتی عظیم، بازی از سر گرفته شده بود.

اوضاع فوق العده داغونی شده بود.
دل پیرو با آواداکداورای ولدمورت کشته شد و النور به جای اون به بازی اومد. ولی تنها حرکتی که می تونست بکنه این بود که به سبک اینزاگی روی خط دروازه وایسه و هر توپی که میخواد گل شه رو لمس کنه.

بیدل دهنوی با بارتی کراوچ پسر تبانی کرد و در ازای دریافت پول 12 تا گل به خودشون زد.

آیلین و توبیاس باز هم دعواشون شد و از بازی بیرون رفتند تا وزیر گانت و سلسیتنا به بازی بیان.

با ورود وزیر، ارنی رفت و مشغول درست کردن بساط مورفین شد و باعث شد که 68 گل دیگه بخورن.
بازی 1020 به 340 بود که رولینگ دید اوضاع خوب نیست و توی دفترش چیزی نوشت. بلافاصله امتیاز اسلایترینی ها و هافلپافی ها عوض شد و جفت گوی های زرین در دستان پر قدرتمند جی کی رولینگ قرار گرفت!

ملت:
رئیس دپارتمان داوری:
رئیس سازمان لیگ:
استرجس:
ولدمورت:
جواد خیابانی:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 30 مرداد 1392 21:48
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام

اینم از سوژه من.

جناب استر توصیه می کنم یه بالش و یه فلاسک چای حتما کنار دستتون باشه. لازمتون میشه. از ما گفتن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جاگسن در 1392/5/30 22:11:12
پاسخ به: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 مرداد 1392 01:17
نمایش جزئیات
آفلاین
روز زیبایی بود. در پهنای آسمان آبی تنها چند لکه ابر به چشم می خورد.برگ سرسبز درختان جنگل در اثر وزش نسیم ملایم به آرامی تاب می خوردند. سکوت و آرامش بر محوطه ی سرسبز قلعه حاکم بود و هیچ جنبنده ای در حیاط مدرسه دیده نمیشد. شاید تنها صدای هیاهویی که کمی آنسوتر از زمین کوییدیچ به گوش می رسید قادر به شکستن این سکوت بود. جمعیت کثیری در جایگاه تماشاچیان گرد آمده و با اشتیاق منتظر آغاز مسابقه بودند. ظاهرا مشاهده ی زمین چمن پوش و حلقه های سه گانه دروازها که زیر نور خورشید برق میزدند بر این هیجان می افزود. تقریبا نیمی از جمعیت حاضر در ورزشگاه را سبز پوشانی تشکیل می دادند که پلاکاردهای بزرگی در دست داشته و مرتبا به نفع تیم اسلیترین شعار می دادند. در جایگاه مخصوص پروفسور آمبریج که طبق معمول ردای صورتی رنگی بر تن داشت با ناز و ادا نشسته بود. چیزی که در وهله اول عجیب به نظر میرسید صحبت کردن صندلی خالی کنار او با صدای جیر جیر مانندی بود. صدا طوری در کل ورزشگاه می پیچید که گویا آن را به بلندگو وصل کرده اند. صندلی گفت:
- حالا اعضای تیم اسلیترین وارد زمین شد. ترکیب اصلی تیم رو وزیر چید که چندان چیز جالبی از کار در نیومد...
آمبریج درحالیکه پاهایش را جا به جا میکرد با عصبانیت به صندلی گفت:
- ای دابی بد! حالا که بهت اجازه دادم مسابقه رو گزارش بدی نباید با غرض ورزی این کارو بکنی. الان باید خودتو تنبیه کنی.
صندلی یا همان دابی بدون آنکه بلندگو را از جلوی دهانش دور کند با صدای گوش خراشی گفت:
- دابی هیچ اربابی نداشت. دابی یه جن آزاد بود. بله دابی به هرکس دلش خواست بدو بیراه گفت... وزیر بد!وزیر بد!
صدای جن خانگی که به وسیله میکروفن جادویی چند برابر شده بود در کل ورزشگاه پیچید و بلافاصله صدای خنده تماشاچیان بلند شد. آمبریج که از خشم سرخ شده بود رو به دابی گفت:
- یه کاری نکن از این کارم پشیمون بشما!
- تو حق نداشت دابی رو تهدید کرد. دابی یه جن آزاد بود. دابی حق و حقوق داشت و اونو از حلق شماها کشید بیرون. دابی شکایت کرد و تورو به خاطر نقض حقوق جن های خونگی از کار برکنار کرد. اصلا مگه سالازار مدیر این مدرسه نبود که تو جای او نشست؟
- اگه اون چشمای توپ تنیسیتو باز کنی میبینی سالازار تو تیمه، ای تسترال زبون نفهم!
- سالازار در تیم بود؟ پس چرا کسی اینو به دابی نگفت؟
- مسابقه رو گزارش میدی یا بفرستمت بری آشپزخونه؟
دابی چشم غره ای به آمبریج رفت. سپس صدایش در بلندگو صاف کرد و ادامه داد:
- اعضای تیم اسلیترین وارد زمین شد. دابی چه دید؟ توبیاس اسنیپ؟ دابی ندونست چطور یک مشنگ تونست کوییدیچ بازی کرد... این عجیب بود.
در همان لحظه صدای هیاهویی از آنسوی زمین بازی در نزدیکی جایی که رختکن بازیکنان تیم اسلیترین قرار داشت بلند شد.
جادوگری رنگ پریده و بلند قامت که مارعریض و طویلی آهسته در کنارش میخزید در طول زمین پیش می آمد. او ردای سیاهی بر تن داشت و بلاتریکس که از آن فاصله تنها از روی موهایش قابل شناسایی بود در حالیکه جارویی را حمل میکرد محترمانه پشت سر او حرکت میکرد.
- چهره ی تازه وارد برای دابی خیلی آشنا بود... دابی این سر کچل و صورت بی دماغ را کجا دید؟
آمبریج که از چهره اش مشخص بود به شدت از حواس پرتی دابی کلافه شده است گفت:
- دروازبان تیم اسلیترین لرد سیاه!
گویا در ورزشگاه انفجاری رخ داد. زمانیکه دلورس سرش را برگرداند تا ببیند چه خبر شده متوجه شد حتی یک نفر نیز بر روی صندلی ها ننشسته است. ورزشگاه به هم ریخته بود و جمعیت چون گله هیپوگریف های رم کرده با جیغ و فریاد به اطراف می دویدند و یکدیگر را هل می دادند. در نتیجه عده ای که برای فرار به لبه ی جایگاه حمله برده بودند به پایین پرت شدند.
تماشاچیان مرگخوار نیز از فرصت بهره جسته و به احترام ورود لرد دست جمعی از جا برخاستند و نشان شوم را به هوا فرستادند.
آمبریج:
دقایقی طول کشید تا گروه ضربت ویژه ی آمبریج به کمک چماق و بعضا ضرب و شتم و دستگیری تعدادی به خاطر بر هم زدن نظم ورزشگاه، بتوانند آرامش را به آن برگردانند. آمبریج که شدیدا نگران این بود که مبادا دوباره نظم بر هم بخورد با عجله گفت:
- اعضای تیم هافلپاف هم وارد زمین شدن. شایان ذکره که داوری مسابقه رو هم استرس نه ببخشید استرجس پادمور به عهده داره.

در زمین

اعضای دو تیم در مقابل هم صف کشیده بودند و بی توجه به سکوت غیر معمولی حاکم بر ورزشگاه به یکدیگر چشم غره می رفتند. مسابقه هنوز شروع نشده بود چون ظاهرا داور خیال نداشت به اعضای دو تیم نزدیک شود. لرد ولدمورت که از وضعیت پیش آمده زیاد راضی به نظر نمی رسید نعره زد:
- مگه ارباب علاف شماهاست؟مسابقه رو شروع می کنین یا من زندگی شمارو تموم کنم؟
بازیکنان هر دو تیم: :worry:
استرجس در حالیکه سرتاپای وجودش می لرزید با گام های کوتاه خود را به فضای خالی میان اعضای دو تیم رساند و در حالیکه میکوشید صدایش را محکم جلوه دهد گفت:
- قوانینو می دونین.فقط یه مسئله ای پیش اومده.تو این سری از مسابقات قوانین کمی عوض شد. به این صورت که تصمیم گرفته شد تا تعداد توپ ها ضربدر دو بشه. یعنی ما الان دوتا اسنیچ،چهارتا بازدارنده و دوتا کوافل داریم.
بلافاصله صدای آه و ناله و غرولند از اعضای هر دو تیم به گوش رسید.
- این مسخره بازیا چه معنی میده؟تعداد توپ ها ضربدر دو یعنی چی؟
- مگه من چند تا دست دارم که بخوام چهارتا بلاجرو از اعضای گروهمون دور کنم؟
- پس تعداد هر گل هم باید ضربدر دو بشه.
استرجس به هوگو ویزلی که این جمله را بر زبان آورده بود گفت:
- اتفاقا برعکس. تعداد هر کوافلی که وارد دروازه میشه نصف محسوب میشه!اگه یه گل کامل می خواین باید دوتاشو بفرستین تو دروازه رقیب!
جی کی رولینگ جیغ کشید:
- کی این چرندیاتو از خودش درآورده؟ من قواعد این بازیو وضع کرده بودم!
استرجس پادمور بی درنگ دست در جیب ردا کرد و یک کارت زرد رنگ بیرون کشید و با حالتی تهدیدآمیز رو به رولینگ تکان داد.
- من این قواعدو وضع کردم پس جستجوگر هافلپاف یه اخطار به خاطر جرو بحث و توهین به ابتکار داور دریافت میکنه.شایان ذکره مسابقه وقتی تموم میشه که هر دو گوی زرین توسط یه جستجوگر گرفته بشه. در غیر اینصورت تا گرفتن اون یکی مسابقه ادامه خواهد داشت.
سکوت آزار دهنده ای حاکم شد. ظاهرا با شنیدن این خبر در یک واکنش دست جمعی زبان همگی بند آمده بود. استرجس پادمور از فرصت پیش آمده استفاده جست و ادامه داد:
- و لازم نیست متذکر بشم استفاده از چوبدستی حین بازی به ضرر اعضای تیم مقابل ممنوعه.
لرد ابروی نداشته اش را بالا انداخت:
- این قانون مسلما شامل حال ارباب که نمیشه؟
استرجس با ترس نگاهی به چوبدستی که میان انگشتان لرد می چرخید انداخت:
- چرا متاسفان... نه خوشبختانه.
لرد لبخندی موذیانه زد:
- خوبه. البته ارباب بیشتر نگران بود که چون ردای فرم گروهو نپوشیده کسی ازش دلگیر شه!
استرجس که بیش از پیش می کوشید خود را از دسترس لرد دور نگه دارد گفت:
- نه به هیچ وجه. هرجور راحتین شما.حالا کاپیتانای دوتا تیم با هم دست بدن.
اعضای تیم اسلیترین:
جاگسن گفت:
- اهم... ببخشید ولی کاپیتان ما اینجا نیست. تا الان دیگه باید رسیده باشه مریخ!
و با دست جایگاه بازیکنان ذخیره و سلسیتنا واربک خشمگین را نشان داد که در کنار کاپیتان نشسته بود.
کاپیتان مورفین:
استرجس پادمور که مایل بود هرچه سریعتر از محضر لرد مرخص شود با سرعت گفت:
- اصلا نمی خواد دست بدین. فقط بذارین من در جعبه رو باز کنم.
او با چوبدستی درب جعبه ی بزرگی را که روی زمین قرار داشت نشانه گرفت. درب جعبه با شدت گشوده شد و دو کوافل،دو گوی زرین و در آخر چهار بازدارنده از آن بیرون جهیدند و در همان آغاز کار اعضای دو تیم را هدف قرار دادند. در یک حرکت دست جمعی تمام اعضای دو تیم روی زمین شیرجه زدند. هرچند به علت عکس العمل کند توبیاس اسنیپ یکی از بازدارنده ها با قدرت هرچه تمامتر با بینی او برخورد کرد.
آیلین پرنس:
صدای استرجس( درحال فرار از توپ بازدارنده ای که در تعقیبش بود) به گوش رسید:
- مسابقه آغاز شد!
اعضای تیم هافلپاف با سرعت روی جاروهایشان پریدند و سر پست هایشان رفتند. اما مشاهده این صحنه و فریادهای پیروزمندانه هافلپافی ها به هیچ عنوان نتوانست آرامش لرد را بر هم زند.او با وقار و در کمال متانت جارو را از دست بلا گرفت و رو به نجینی گفت:
- پرنسس ارباب تو باید رو زمین بمونی. نباید بهت آسیبی برسه. بمون پیش بلا.
بلا که میکوشید حال بهم خوردگیش را از همجواری اجباری با پرنسس ارباب مخفی سازد گفت:
- ارباب رداتون یه مقداری به نظرم زیاد راحت نیست نمیخواید عوضش کنید؟
لرد به ردای سیاهش که برجستگی های نامتعارفی روی آن دیده میشد اشاره کرد:
- به ردای ارباب توهین کردی ای مرگخوار حقیر؟ردایی که ظهور مجدد منو دید؟ردایی که موزه ها برای خریدش با هم رقابت میکنن؟ یه آوادا حرومت کنم؟
در آنسو جاگسن با سالازار درگیر بود:
- نه پدر جان از اون طرف. ما که همه هفته گذشته با هم تمرین کردیم آسمون کدوم طرفه!
- خودم می دانیم ای گستاخیه!آسمان همان ور است که ژورفین رخ نمودیه!ژوزفـــــــــین!
جاگسن:

در جایگاه مدیر

- مسابقه با فریاد استرجس آغاز شد... بگم سالازار چکارت کنه. پس اون سوتو برای چی بهت داده بودم بوقی؟
صدای فرباد سالازار از میان زمین و آسمان به گوش رسید:
- کیـــــــــــــــــه؟؟
دلورس آهی کشید و ادامه داد:
- تا این این لحظه اتفاق خاصی نیافتاده جز اینکه جستجوگر هافلپاف همون اول کار یه کارت زرد دریافت کرد. در حال حاضر یکی از کوافلا دست هلگا هافلپافه که با سرعت داره میره سمت دروازه اسلیترین... وایسا ببینم...پس اونی که دست بارتی کراوچ پسره چیه؟این چه بساطیه درست کردی استر؟الان من کدوموشونو گزارش بدم خب؟ :vay:
سپس با عصبانیت رو به دابی که زیر صندلی پنهان شده بود گفت:
- ای جن بی خاصیت! مگه قرار نبود تو مسابقه رو گزارش بدی؟
صدای لرزان دابی از زیر صندلی به گوش رسید:
- بلاتریکس در زمین بود. دابی ترسید. دابی باید از جونش دفاع کرد!
- بوقی! تو که برای دفاع از اون کله زخمی جلوی این مو وزوزی وایسادی!
- برای این بود که دابی اون موقع جوون بود و نفهمید. تازه وقتی بلاتریکس خنجرو پرت کرد هری پاتر برای نجات خودش دابی رو مثل سپر جلوش گرفت.
دلورس:

میان زمین و آسمان!

بارتی کراوچ پسر درحالیکه با سرعت از کنار آیلین می گذشت فریاد زد:
- آیلین... به این شوهر بوقیت بگو دنده عقب نیاد! دفعه پیش خورد به من کوافل از دستم افتاد.
آیلین با ناخوشنودی نفسش را از سینه بیرون داد و با بی میلی به توبیاس نگاه کرد که در آنسوی میدان با یک دست از جارویش آویزان مانده بود و تقلا می کرد خود را روی جارو بالا بکشد.دو بلاجر چون دو کرکس حریصانه در اطرافش چرخ می زدند.

فلش بک- شب گذشته در تالار خصوصی اسلیترین

- سوروس؟مامان جان بیا شام آماده است پسرم.
توبیاس که بر روی یکی از صندلی های باشکوه تالار نشسته و کتاب کوییدیچ در گذر زمان را وارونه در دست گرفته بود با بی حوصلگی گفت:
- زن صد دفعه گفتم با بچه این جوری حرف نزن. لوس میشه. من دوست دارم بچه ام مرد باشه.
آیلین نگاه تحقیر آمیزی به توبیاس انداخت.
- مگه خودت مردی که بدونی مرد بودن چه جوریه؟
توبیاس با خشم از جا جست و دستش را به کمربندش برد.
- با من بودی ضعیفه؟مثل اینکه تو درست بشو نیستی. وقتی با کمربند سیاهو کبودت کردم می فهمی با کی طرفی!
آیلین با خونسردی چوبدستی اش را بیرون کشید.
- فکر نکن چون تو کتاب رولینگ گفته بود تو سرم داد میزدی و منم از ترس کز میکردم اینجا هم همون خبره. نکنه هوس کردی این دفعه چنان شقه ات کنم که با هیچ ریپارویی نشه سرهمت کرد؟
سوروس اسنیپ بلافاصله خود را وسط انداخت.
- بسه دیگه تمومش کنین. من رییس این تالارم. پس دستور میدم سر و صدا نباشه!هیـــــس!
آیلین با بغض به او نگاه کرد.
- الهی مادر برات بمیره پسرم که همیشه خودتو فدای دعواهای منو این مشنگ بوقی کردی.
ساکنان تالار:
اسنیپ که با شنیدن این حرف به سختی می کوشید جلوی تهوعش را بگیرد بی هیچ حرفی به سمت میزشام رفت. توبیاس نیز که خوشحال بود بهانه ای برای فرار کردن از دست همسرش یافته با سرعت از مقابلش عبور کرد تا خود را به میز شام برساند.
- شما کجا تشریف می برین؟
توبیاس غرغر کنان بازگشت.
- میرم شام بخورم. مشکلیه؟
- هوم... نه ولی یادم نمیاد گفته باشم توبیاس.
توبیاس که می خواست حرف زشت و زننده ای بر زبان بیاورد با دیدن چوبدستی آیلین حرفش را به سرعت عوض کرد.
- من گرسنمه زن. مگه فردا مسابقه فوتبال هوایی نداریم؟خب من که با شکم خالی نمی تونم مسابقه بدم.
آیلین با لحنی بی تفاوت گفت:
- اونش دیگه مشکل من نیست. هرکی تورو آورد اینجا ازش شام بخواه. من که نوکر تو نیستم. من برای سوروس غذا درست کردم نه تو.
- پس یعنی می فرمایید من باید امشب گرسنه بخوابم؟
مورفین که چرتش در اثر صدای جر و بحث زن و شوهر پاره شده بود غرولند کنان گفت:
- شقدر شر و شدا میکنین. خب بژار اینم شام بخوره. مگه شی میشه؟
- عمرا!پس بچه ام چی بخوره؟
بلا که از فرط بی حوصلگی مشغول کروشیو کردن صفحات کتاب تغییر شکل به شیوه ی نوین بود سرش را با بی میلی بلند کرد.
- من از اینکه قاطی دعواهای زن و شوهری بشم خوشم نمیاد ولی استثنائا حقو به آیلین میدم. این مشنگ لیاقت نداره از غذاهای تالار ما بخوره. خب گرسنه اشه بره تو سرسرا با بقیه غذا بخوره.
در همان لحظه صدای نعره لرد از درون اتاق اختصاصیش به گوش رسید.
- خفه میشین یا نجینیو بفرستم سراغتون؟
سلسیتنا که با شنیدن این صدا همزمان با بلا از جا جسته بود قسمت بلاتریکس وجودش گل کرد و با بدخلقی به آیلین گفت:
- همه اش تقصیر توئه با این شوهر بوقیت! اربابو ناراحت کردین.
آیلین به شدت برافروخته شد.
- رولینگ این تسترال بی لیاقتو به من قالب کرده تقصیر منه؟
- من بی لیاقتم؟ کی ترشیده بود و دنبال شوهر میگشت؟ از خدات بود من بگیرمت. اصلا سر من این وسط کلاه رفت.
- پس کی بود که اول به من شماره داد؟کی بود دنبال من تو خیابونا راه می افتاد؟ کی پاشنه در خونه امونو از جا کنده بود و التماس میکرد منو به غلامی قبول کن؟
- من به تو التماس میکردم؟خوبه همه می دونن این تو بودی که آویزون من شده بودی!
در همان لحظه که آیلین و توبیاس سرگرم جر و بحث بودند، اسنیپ بی آنکه لب به غذا بزند از پشت میز بلند شد و بدون نگاه کردن به آنها از کنارشان گذشت و به سمت اتاقش رفت و در را چنان محکم پشت سرش به هم زد که باعث شد صدای فریاد لرد بار دیگر شنیده شود.
آیلین با خشم به جانب همسرش بازگشت.
- تو عمدا اینکارو کردی که بچه ام شام نخوره...
- به من چه مربوطه؟مگه بچه است؟تقصیر توئه که اینقدر سر یه لقمه شام با من جر و بحث کردی. خب اشتهاش کور شد. مگه نمی دونی دعوای والدین تو روحیه بچه ها اثر منفی داره؟
- همیشه حق با خانوم هاست و این دفعه هم تو بدون شک مقصری. مگه چی ازت خواسته بودم مرد؟کارد بخوره تو شکمت که چشم نداری ببینی بچه ام میخواد شام بخوره.
درب اتاق لرد با صدای شترق بلندی از جا کنده شد و میان تالار بر سر ریگولس از همه جا بی خبر فرود آمد.

پایان فلش بک.

آیلین با صدای فریاد آمبرج به خود آمد.
- تا الان هوگو ویزلی و الکس دل پیرو موفق شدن شش بار دروازه ی تیم اسلیترینو باز کنن که میشه سی صفر به نفع هافلپاف.
صدای اعتراض طرفداران هافلپاف بلند شد و دلورس با صدای بلندتری فریاد زد:
- چون لرد سیاه در تمام این مدت در حال تعقیب کردن بیدل دهنوی به خاطر بازدارنده ایه که به سمتش فرستاده.رولینگ در حال حاضر بین دو گوی زرین گیر کرده و نمی دونه کدومشونو بگیره.اوه...الکس دل پیرو نتونست به موقع جاخالی بده و مورد اصابت دو توپ بازدارنده قرار گرفت و در حال حاضر داره با سرعت به سمت زمین حرکت میکنه که به نظر نمیرسه با میل خودش باشه! بقیه اعضای تیم اسلیترین هم ظاهرا فراموش کردن دارن مسابقه میدن!
آیلین بار دیگر به توبیاس نگریست که حالا بر جارویش مسلط شده و با ناشیگری بی هدف به هر سو پرواز میکرد و تقریبا حکم توپ بازدارنده را برای سایر بازیکنان یافته بود.آهی کشید.به خاطر گروهشان باید غرورش را نادیده میگرفت. صدای خنده و سوت کشیدن حضار که با مشاهده پرواز دیوانه وار توبیاس بلند شده بود آیلین را عصبی تر میکرد. پس سر جارویش را برگرداند. به موقع از توپ بازدارنده ای که به سمتش می آمد جا خالی داد و به سمت توبیاس پرواز کرد.غافل از اینکه بارتی همان لحظه یکی از کوافل ها را به سویش پرتاب کرد. در نتیجه تغییر جهت دادن ناگهانی آیلین کوافل به لرد که از پشت سر آیلین می گذشت اصابت کرد. صدای ناخجسته ای از ردای لرد به گوش رسید و بارتی از ترس به سرعت از مهلکه گریخت. لرد بی توجه به هوگو که کوافل به دست و با سرعت از کنارش عبور کرد و به سمت دروازه اسلیترین حمله برد، ناباورانه دست در یقه فرو کرد و قاب آویز شکسته را درآورد. باور کردنی نبود. یکی از جان پیچ هایش که برای جلوگیری از دستبرد با خود به میدان آورده بود در یک چشم بر هم زدن نیست و نابود شده بود!

آنسوی زمین- نزدیک جایگاه تماشاچیان هافلپاف

آیلین خود را با زحمت به توبیاس رساند که با سرعتی غیر قابل کنترل به طرف دروازه تیم هافلپاف می رفت. مدافعان تیم هافل که از سرعت توبیاس وحشت زده شده بودند از مقابلش کنار رفتند. آیلین فریاد زد:
- ای مشنگ بوقی!اون ته جاروئه. تو باید رو دستش بشینی!
توبیاس مثل جت از کنار رز ویزلی گذشت و متعاقبا نعره زد:
- خودم میدونم. همینم مونده بود که ضعیفه ای مثل تو به من بگه چیکار کنم!
آیلین:

مقابل دروازه ی هافلپاف

بارتی که شانه به شانه جاگسن پرواز میکرد کوافل را سخت در دستانش فشرد. به زحمت و با چنگ زدن به موهای هوگو موفق شده بود تا این کوافل را به دست آورد و با کمک جاگسن که به ضرب چماق همه را از سر راهش دور می ساخت دیگر امیدوار شده بود این مرتبه یک نیمچه گل خواهد زد.به ویژه اینکه ارنی در حال حاضر توسط دو توپ بازدارنده سمج محاصره شده بود.
بـــــــــــــــــــــــوم!
جاگسن بازگشت تا با ناباوری به صحنه سقوط بارتی بنگرد. ولی او که تمام توپ ها و اعضای تیم را از مقابل راه او دور کرده بود!سرش را بالا آورد تا با چهره سرخوش سالازار اسلیترین رو به رو شود. سالازار لبخندی زد:
- و حالا نوبت توست پسر گلیم. من توپ بازدارنده می باشیم. پس مواظب خودت باشیه.
صدای فریاد جاگسن پیش از آنکه به سرنوشت بارتی دچار شود به وضوح به گوش رسید.
- بوق بر تو مورفین!بازم یادت رفت قرصای سالیو بهش بدی؟!

در جایگاه مدیر مدرسه

دلورس کماکان گزارش مسابقه را عهده دار بود.
- و حالا توپ در دست هوگو ویزلیه و به طرف دروازه اسلیترین میره. نه دست هلگاست!ای بابا! دست هردوشونه.بالاخره این مسابقه تموم میشه استرجس!آسمون پر از توپ شده!اهم اهم... بله...ظاهرا یکی از مدافعین و همینطور یکی از مهاجمین تیم اسلیترین ناکار شدن و تیم داره با 5 بازیکن به خوددرگیریاش ادامه میده... مورفین کماکان در خواب شیرینی به سر می بره و توجه نداره باید بازیکنای ذخیره رو بفرسته داخل زمین! آه هلگا همین الان توسط توپ بازدارنده ی بارتی کراوچ پدر سرنگون میشه. حالا شرایط دو تیم یکی شد. وای نه هوگو به دروازه نزدیک میشه....
دلورس با ناامیدی چشمانش را بست چون از اول بازی کاملا مشخص بود که لرد به همه چیز فکر میکند جز محافظت از دروازه های تیم کوییدیچ اسلیترین. اما صدای برخورد بلندی او را وادار کرد تا سرش را بالا بیاورد و به واقعه ای که مقابل چشمانش رخ می داد بنگرد. توبیاس اسنیپ درحالیکه برعکس بر روی جارویش نشسته بود با سرعت از مقابل دروازه تیم اسلیترین عبور کرد. پشت سر او آیلین پرنس و اعضای سازمان حمایت در تعقیبش بودند و توپ بازدارنده ای نیزبه دنبال این گروه با سرعت در حرکت بود. از هوگو ویزلی خبری نبود. دلورس برای یافتن او نیازی نداشت خود را به زحمت بیاندازد چرا که ظاهرا با دروازه اسلیترین یکی شده بود و لرد نیز سراسیمه در جیب های ردای پاره اش به دنبال چیزی می گشت. گویا ردایش به گوشه جاروی یکی از ساحره ها گرفته و برشی سرتاسری برداشته بود!
در همان لحظه صدای بلندی از آنسوی ورزشگاه به گوش رسید. دلورس سرش را برگرداند تا توبیاس اسنیپ را که با شدت به جایگاه تماشاچیان برخورد کرده بود ببیند. صدای جیغ و فریاد جمعیتی که مورد این اصابت واقع شده بودند به گوش می رسید اما آنقدر بلند نبود که مانع شنیدن صدای آیلین پرنس در میان آن بلبشو شود.
- به نام حمایت از حقوق زنان... حملــــــــــــــــــه!
ثانیه ای بعد ساحره ها در یک حرکت انتحاری خود را به همان قسمت از جایگاه کوبیدند. دلورس هنوز از بهت و حیرت اولیه خارج نشده بود که صدای فریاد آشنایی از این سوی ورزشگاه توجه اش را به خود جلب کرد. آنتونین دالاهوف درحالیکه از جا بلند شده و چوبدستی اش را مانند شمشیر در هوا می چرخاند فریاد زد:
- آقایون بیاین قدرت مردا رو به این ضعیفه ها نشون بدیم و شاخشونو بشکنیم تا بدونن جایگاه واقعیشون کجاست!
اعضای آنتی ساحریال در تایید حرف او همگی از جا جستند و فریادهای مبارزه طلبانه ای سر دادند.
- یا سالازار کبیر! اینجا چه خبره؟
دلورس فرصت نیافت بیش از این در مورد مسئله پیش آمده بیاندیشد چرا که لحظه ای بعد جسمی پرواز کنان با فریاد "کــــــــــیه؟" با جایگاه مدیر برخورد کرد.

دقایقی بعد در زمین ورزشگاه کوییدیچ

دلورس آمبریج با مشقت خود را از زیر آوار جایگاه مدیر بیرون کشید. لباس صورتی فاخرش پاره شده و پر از خرده های چوب بود. سرش را بالا آورد تا به منظره مقابلش بنگرد.قادر نبود به چشمانش اعتماد کند. امکان نداشت این صحنه جنگ و درگیری همان ورزشگاه کوییدیچ دوست داشتنی و محبوب همیشگی باشد. از گوشه گوشه ی زمین صدای جیغ و نفرین و ناله شنیده میشد و ستون هایی از دود به هوا بلند شده بود.جایگاه تماشاچیان در اثر اصابت طلسم های گوناگون نیمه ویران شده بود که احتمالا دلیل اصلی آن درگیری شدید میان اعضای حمایت از ساحره ها وآنتی ساحریال ها بود.دلورس با ناباوری چشمانش را از روی عده ای از فرصت طلبان که به عمد مشغول شکستن صندلی ها بودند به زمین علف پوش دوخت. از میان تعدادی از ساحره ها که مشغول کتک زدن جادوگری بودند، لرد ولدمورت را دید که درحالیکه به ردای پاره اش محکم چنگ انداخته بود با دقت بر روی زمین به دنبال چیزی میگشت. اعضای تیم اسلیترین و هافلپاف میان زمین و آسمان با هم درگیر شده بودند. دلورس بارتی کراوچ پدر را میدید که موهای نارنجی رنگ هوگو را می کشید درحالیکه ارنی از پشت به ردای او چنگ انداخته و تلاش می کرد او را از روی جارویش بیاندازد و سالازار اسلیترین کماکان در هوا میچرخید و در راستای کمک به چهار بازدارنده هرکس را بر سر راهش می دید مورد هدف قرار می داد. کمی دورتر رولینگ بی توجه به اطرافش کماکان میان انتخاب اینکه کدامیک از دو گوی زرین را بگیرد مردد بود. دلورس آهی کشید و شانه ای بالا انداخت. شاید بهتر بود اینها را به حال خود رها می کرد. به آرامی راهش را از میان میدان جنگ به سوی قلعه باز کرد. بعد از این همه مصیبت نوشیدن یک فنجان قهوه ایده ی فوق العاده ای به نظر می رسید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آیلین پرنس در 1392/5/29 1:50:00
پاسخ به: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 26 مرداد 1392 10:13
نمایش جزئیات
آفلاین
بازی دوم مسابقه کوییدیچ

اسلایتیرین - هافلپاف


آغاز:

یکشنبه 27 مرداد !


پایان:

چهارشنبه، 30 مرداد(ساعت 23:59 شب)



اسامی بازیکنان تیم کوییدیچ اسلایتیرین

دروازه بان : لرد ولدمورت (مجازی)
مدافعین: جاگسن - بارتی کراوچ پدر (مجازی)
مهاجمین: بارتی کراوچ - آیلین پرنس - توبیاس اسنیپ (مجازی)
جستجوگر: سالازار اسلیترین (مجازی)

بازیکنان ذخیره : سلستینا واربک - مورفین گانت (C)



اسامی بازیکنان تیم کوییدیچ هافلپاف:

دروازه بان: ارنی مک میلان (C)
مدافعان: رز ویزلی، بیدل دهنوی (مجازی)
جستجوگر:جی کی رولینگ (مجازی)
مهاجمان: هوگو ویزلی، هلگا هافلپاف (مجازی)، الکس دل پیرو (مجازی)

ذخیره ها: النور برنستون، هانا آبوت

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* بازیکنان حقیقی تیم ها (هر تیم 3 نفر) می بایست تا تاریخ تعیین شده، یک نمایشنامه (رول) تکی و غیر ادامه دار (با سبک آزاد) در اینجا ارسال نمایند.

* سوژه اصلی رول های بازیکنان، باید در مورد مسابقه بین دو تیم باشند و از اسامی بازیکنان داده شده حتما استفاده نمایند.

* بازیکن ذخیره در صورت غیبت یکی از سه بازیکن اصلی تیم، می تواند به جای آن در مسابقه شرکت کرده و رول خود را ارسال کند.

* در صورتی که غیر از اسامی بازیکنان دو تیم، سایر دانش آموزان در این تاپیک ارسالی داشته باشند، پستشان حذف می شود، 10 امتیاز از گروهشان کسر می شود و به مدت 1 ماه از مدرسه اخراج می شوند.


سوژه ها

همانطور که گفته شد سوژه اصلی رول ها باید بازی بین دو تیم باشد. این سوژه ها منحصراً در زمین بازی کوییدیچ خلاصه نمی شوند و می توانند قبل یا بعد از مسابقه را هم شامل شوند. به هر جهت علاوه بر سوژه اصلی، بازیکنان موظف اند که از سوژه های فرعی که در ادامه مطرح می کنیم، استفاده کنند.

* استفاده از این سوژه های فرعی بخشی از امتیاز شما را تشکیل می دهد و جهت جلوگیری از تقلب و یا استفاده از پست های قدیمی، باید از آنها بهره بگیرید.

* یکی،‌دو تا ،‌سه تا یا هر چقدر از این سوژه های فرعی را که دلتان می خواهد را انتخاب کنید و داخل رول خودتون به سوژه اصلی مسابقه پیوند بزنید. (حداقل یک مورد باید انتخاب شود)

استفاده از یک سوژه کافی است. استفاده همه سوژه ها تفاوتی در میزان امتیاز در نظر گرفته شده نخواهد داشت و امتیازی بیشتری برایتان به ارمغان نمی آورد. اما به هر جهت دست بازیکنان بسته نیست و می توانند جهت تنوع بخشیدن به پست خودشان از همه سوژه ها فرعی زیر استفاده کنند. به میل آنها بستگی دارد:


1. بازی در ورزشگاه هاگوارتز آغاز خواهد شد ولی مرگخواران به هاگوارتز حمله میکنن و باعث میشن که بازی دچار اختلال بشه و بازیکن های دو تیم هم بازی رو انجام بدن هم در بعضی از مواقع با مرگخواران مبارزه کنن

نکته 1: مبارزه میتونه روی هوا باشه یا روی زمین یا حتی توی راهروهای مدرسه ولی مسابقه رو فراموش نباید بکنن (کسانی که عضو گروه مرگخوران نیز هستند باید در مبارزه شرکت کنن به خاطر بازی کوییدیچ تا به اتمام برسه )

نکته 2 : این سوژه کاملا جدی هستش در صورت به کار بردن طنز از امتیاز شما کسر خواهد شد !

2. تابستان است و هاگوارتز تعطیل ! نامه ای به درب خانه ی بازیکن های دو تیم ارسال میشود که بازی کوییدیچ برگزار خواهد شد و بازیکن ها باید به گیم نت ماگلی مراجعه کنند و بازی رو پیاده کنن !

نکته:پیاده شدن بازی در گیم نت کاملا مشخص هستش سوژه نیز طنز میباشد ولی میتونید این سوژه را جدی نیز پیاده کنید (هر جور مایل هستید)

نکته 2: در مورد این سوژه اگر سوالی بود در دفتر مدیریت پاسخ گو خواهم بود !

3.مسابقه ی کوییدیچ با دو کوافل و چهار بلاجر و دو گوی زرین برگزار خواهد شد شرایط مسابقه واقعا سخت میشود و بازیکن ها باید حواس چهارگانه خود را به همه ی توپ ها جمع کنن !

نکته:طنز و جدی بودن پست به خود شما بستگی دارد و مهم نیست !

4.جاروهای دو تیم دچار مشکل شده است (حالا هر مشکلی ) و هر دو تیم برای خرید جارو به کوچه ی دیاگون هجوم میاورند و این درگیری بالا میگیرد تا جایی که بازی در کوچه ی دیاگون آغاز میشود ...

نکته:کوچه ی دیاگون همان طور که مطلع هستید بسیار باریک است و ممکن است هر بلایی سر بازیکن ها بیاید پس این سوژه به طور کامل طنز میباشد و جدی نوشتن آن باعث کسر امتیاز از شما میگردد !

نکته 2:شروع این سوژه از هاگوارتز خواهد بود و قبل از مسابقه ! و ادامه ی آن خریدن جارو و حواشی آن است و بعد از آن مسابقه در کوچه !

نکته 3 : در مورد این سوژه اگر سوالی بود در دفتر مدیریت پاسخ گو خواهم بود !

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شایان ذکر است که امتیاز دهی این مسابقه توسط مدیر مدرسه انجام خواهد شد پس در صورت تاخیر صبور باشید تا امتیازات وارد شود اگر امتیازات تا نزدیک مسابقه ی نهایی وارد نشده باشد شخص دیگه ای امتیاز دهی را به عهده خواهد گرفت (من نمیتونم امتیاز بدم چون خودم عضو تیم گریفیندور هستم )


موفق باشید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سالازار اسلایتیرین در 1392/5/26 22:46:29
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1392/5/27 9:40:19
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 مرداد 1392 22:36
نمایش جزئیات
آفلاین
اعلام نتیجه:

.:::تیم گریفیندور:::.

جیمز سیریوس پاتر: 10/10
لی جردن: 7.5/10
استرجس پادمور: 6.5/10


جمع: 24 امتیاز

.:::تیم راونکلاو:::.

فلور دلاکور: 5.5/10
دافنه گرینگراس: 10/10
آماندا بروکل هرست: 7.5/10


جمع: 23 امتیاز

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تیم گریفیندور با کسب 24 امتیاز از 30 امتیاز و با 1 امتیاز بیشتر از تیم راونکلاو، برنده مسابقه اول کوییدیچ شد و راهی بازی فینال شد.
تیم گریفیندور با برنده بازی اسلیترین-هافلپاف در بازی نهایی رو به رو خواهد شد.
با آرزوی موفقیت برای تیم گریفیندور

همچنین تیم راونکلاو علیرغم شایستگی هایی که داشت با فاصله فقط 1 امتیاز کمتر متاسفانه از راهیابی به بازی نهایی باز ماند. امیدواریم اعضای این گروه در سایر مسابقات هاگوارتز حضوری موفق و درخشان داشته باشن.

اطلاعات تکمیلی در خصوص بازی دوم و بازی فینال در تابلوی اعلانات درج شده است.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
No Country for Old Men


پاسخ به: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 28 تیر 1392 10:26
نمایش جزئیات
آفلاین
پایان بازی گریفیندور - راونکلاو

خوشبختانه بازیکنان دو تیم همگی به موقع شرکت کردن در مسابقه و موردی دیده نشد.
امتیازات روز دوشنبه هم در تابلوی اعلانات و هم در اینجا اطلاع رسانی خواهد شد و تیم برنده مشخص می شود.


زمین کوییدیچ تا بازی بعدی بسته شد.
تیم های دیگه برای تمرین برین حیاط خلوت خونه تون. زمین کرایه نمیدیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
No Country for Old Men


پاسخ به: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 27 تیر 1392 23:49
نمایش جزئیات
آفلاین
روز قبل از بازی استر به همراه اعضای تیمش در زمین کوییدیچ هاگوارتز مشغول به تمرین بود ... روز خوبی بود و هوا هم کاملا مطلوب یک تمرین عالی بود ...
استر فریاد زد :
لی پاس رو بده به گودریک !

لی وسط هوا دستی کشید و گفت :
حال نمیکنم پاس بدم به گودریک دو تا ساحره هم نذاشتی تو تیم یک کم انرژی بگیریم
همه ی بچه های تیم زدن زیر خنده استر هم به چپ و راستش نگاه کرد و گفت :

باشه برات سفارش میدم

تمرین تیم به خوبی پیش رفت و بچه ها با خستگی فراوان روانه ی خوابگاه خودشون شدن !

در خوابگاه :

استر روی تخت خودش نشسته بود و با چوب جادویی خودش مشغول شبیه سازی زمین کوییدیچ بودش تا بازی فردا رو به نحو احسنت به پایان برسونه و بتونه راحت بچه ها رو هدایت کنه ...
جو خوابگاه خیلی شاید بود ... مخصوصا لی که از عصر در پوست خودش نمیگنجید !
لی یک کوافل کوچیک شده برداشت و پرت کرد طرف جیمز و گفت :
فردا یادت باشه بلاجرو بزنی به لینی بلکه پرت شه زمین بخندیم
جیمز هم که انرژیش زیاد بود گفت :
باشه یک جور بلاجرو میزنم لینی که هیچی همشون پرت شن زمین
صدای خنده در خوابگاه پیچید ولی بالافاصله با باز شدن درب خوابگاه همه ساکت شدن !
پرسی ویزلی ارشد گروه در آستانه ی درب وایساده بود و با عصبانیت گفت :
میخوابین یا بیام ؟
بیل ویزلی یک بسته آدامس خرسی برداشت و پرت کرد سمت پرسی و گفت :
بزن روشن شی
همه زدن دوباره زیر خنده !

بوممممم!
_آقا تسلیم !

استر زمین کوییدیچ مصنوعی رو منفجر کرده بود شدت انفجار به قدری بود که لی جردن در کنار تخت استر نشسته بود این شکلی شد :ball:
بخوابین !!!!!!!!!!!!!!!
این آخرین صحبت استر بود و همه به رخت خواب رفتن ...

-----
صبح سر میز صبحانه تیم کوییدیچ گریفیندور در میان تشویق اعضای گروه گریفیندور راهی زمین کوییدیچ شدند .

-----

استر با سرعت اوج گرفت و فلور جستجوگر تیم راونکلاو را دید که او هم به هوا برخواست ... به دقت رفتار و حرکت های او رو زیر نظر داشت ... صدای گزارشگر در ورزشگاه پیچید
_بله صدای من رو از ورزشگاه کوییدیچ هاگوارتز میشنوید ! حالا لینی وارنر صاحب کوافله .... پاس میده به لونا ... لونا به دافنه ... چارلی میره به استقبالش ! دافنه پاس میده به لینی ...
_ گودریک لینی رو بگیر !
این صدای فریاد استر بود که به گودریک اشاره کرد و بسیار هم به موقع بود و گودریک صاحب کوافل شد !
_ بله حالا گودریک صاحب توپه لودو یک بلاجر به سمتش رها میکنه ... اوف ... عجب حرکتی ... شوت میکنه گل گل تام ریدل نتونست توپ رو بگیره و گل شد ...

استر رویش رو از زمین برگداند و متوجه فلور شد ... فلور گردنش هی بالا و پایین میرفت ... تد از کنار استر رد شد و به دنبال یک بلاجر رفت و در این میان گفت :
داره بندری میزنه
استر متوجه گوی زرین شد که داشت اوج میگرفت و در حین اوج گرفتن هی بندری میزد
استر به همراه فلور به سمت گوی زرین رفتن و تمام اعضای دو تیم دست از بازی کشیده بود و به بالا رفتن گوی زرین خیره شده بودن ... گوی زرین همین طور بالا میرفت و استر و فلور نیز به دنبال او میرفتند ...
بیل ویزلی دروازبان گریفیندور فریاد زد بریم دنبالشون میخوام ببینم چی میشه !
آماندا یکی از مدافعان راونکلاو فریاد زد : آره بریم دنبالشون این طوری نمیفهمیم کی گوی زرین رو میگیره !

به این ترتیب هر 12 بازیکن دیگر به دنبال دو جستجوگر دیگر به آسمان حرکت کردند ...
گوی زرین که گویا قاط زده بود از زمین خیلی فاصله گرفته بود ... استر از فلور پیشی گرفت ولی در حین پیشی گرفتن متوجه صدایی بسیار بلند شده بود این صدا هر لحظه بلند بلند و بلندتر میشد ... به اطراف خود نگاهی انداخت و متوجه شد که یک غول آهنی بسیار که شبیه پرنده بود به سمت او و فلور می آمد ... در آخرین لحظه متوجه شد که گوی زرین از یکی از دریچه های آن غول وارد آن شد ...
استر و فلور که جان سالم به در برده بودند در هوا معلق بودند و به فکر فرو رفته بودند تا اینکه دیگر اعضای تیم نیز به آنها رسیدند ....
جیمز پرسید :
گوی زرین کو ؟
استر گفت :
سوار اون غول آهنی بزرگ شد که شبیه پرنده هاست !
بیل و چارلی که پدرشان با اجزای مشنگ ها سر و کله میزد با همدیگه گفتند :
اون هواپیماس !
آماندا که کلا گیج شده بود پرسید :
یعنی چی ؟
بیل بدون اینکه به او نگاه کند پاسخ داد :
بابا جان یعنی اینکه مشنگ ها با این وسیله این ور و اون ور میرن ...

همین جمله کافی بود تا لی با سرعت هر چه تمام تر به سمت هواپیما حرکت کند !
_لی کجا میری ؟
صدای لی که فاصله گرفت بود به گوش رسید ...: میرم مشنگ ببینم
استر به بچه های دو تیم نگاه کرد و گفت :
بهتره تا گندش در نیومده بریم سوار اون وسیله بشیم و گوی زرین رو بگیریم و برگردیم !

همه موافقت کردن و با غیب شدن ( که در ترم 5 یاد گرفته بودن )در هواپیما ظاهر شدن!
_اوف چه با کلاسه ....
_مخ ما تو قسمت بار هواپیما هستیم چی چیش با کلاسه ؟
اعضای تو تیم پشت سر استر و فلور به سمت قسمت مسافرین به راه افتادن (شایان ذکر است که لی همچنان بیرون از هواپیما و بر روی جاروی خود هستش)
فلور پرده ی قسمت مسافرین رو کنار زد و گفت :
اوخ اوخ آقایون حق ورود ندارن ! خواهران گرامی بیان دنبال من تا گوی زرین رو بگیریم !

پاق!!!!!!!!!!
_جــــــــــــــــــــــــــــــــــــیــــــــــــــــــــــــــــغ
پسرهای موجود پرده رو با شدت زدن کنار جوری که پرده افتاد زمین ... فلور و دیگر دختران نقش زمین شدن
لی جردن در کنار یک خانم جوان ظاهر شد بود ... و خانم جوان هم از شدت ترس جیغ زده بود ...
استر با شدت به سمت لی حرکت کرد و اونو از کنار خانم جوان بلند کرد و رو به وی گفت :
بنده کمال معذرت خواهی رو از شما دارا میباشم ... پاشو گمشو (به حالت طغرل بخونین)
لی رو از جاش بلند کردن و لی هم هی داشت میگفت :میخوام .... :pretty:
فلور که تازه از روی زمین بلند شده بود بگردین دنبال گوی زرین ... تد و آماندا به سمت جلوی هواپیما حرکت کردن تا شروع کنن به جستجو ... گودریک هم شروع کرد قسمت بالای سر مسافرین رو ریختن به هم ...
لی هم همش به خانم جوان خیره بود ...
لینی و لونا هم زیر پای مسافرین رو نگاه میکردن بلکه بتونن گوی زرین رو پیدا کنن ...
ناگهان سر هواپیما به سمت زمین رفت ... استر که صندلی ها رو چسبیده بود گفت :
چی شد چرا داریم میریم پایین ؟
تد از جلوی هواپیما فریاد زد :
گوی زرین رو پیدا کردم چسبیده بود به این !!!!!
در کمال تعجب مشاهده شد که تمامی مسافرین ماگلی شروع به جیغ زدن کردن حتی آقایون ... چون تد برداشته بود گوی زرین رو که به فرمون چسبیده بود همراه فرمون کنده بود آورده بود
در میان جیغ های حاضرین بیل ویزلی فریاد زد :
تام تو که این همه جادوی سیاه بلدی کنترل این ابوطیاره رو بگیر دستت دیگه
تام ریدل بادی به گلو انداخت و چوب دستیشو در این بلبشو در آورد و گفت:

وینگاردیوم لویوسا

ملت جادوگر :
ملت مشنگ :

پس از چند ثانیه تام فریاد زد :

خیلی سنگینه زورم نمیرسه !!!!

_زور نزن برات خوب نیست :fishing:
استر نیز چوب دستیشو در آورد و گفت :
همه با هم این ورد رو بخونین .... ملت جادوگر چوب دستیشونو در میان بهت و تعجب مشنگ های موجود در آوردن و فریاد زدن :

هدایتیوس هاگوارتزییووس!

جلوی هواپیما به سرعت به حالت عادی بازگشت و صدای گومبی به گوش رسید ... همه چیز به حالت عادی بازگشته بود ... فلور از جایش بلند شد و گفت :
ورد فراموشی رو بخونین و پیاده شین !

چند ثانیه بعد استر و بقیه اعضای تیم بر روی چمن خیس ورزشگاه کوییدیچ پا گذاشتن استر به تد گفت :
گوی زرین رو بده بیاد! تد فرمون هواپیما را به دست استر داد و فریاد تماشاگران بلند شد ...
صدای گزارشگر به گوش رسید ...
_بله گریفیندور برنده ی بازی میشه اجازه بدین ببینم اینا کین ؟!!!؟
مشنگ های موجود در هواپیما یکی یکی از هواپیما پیاده میشدند و پا بر روی زمین کوییدیچ میزاشتن !
لی با تمام وجود فریاد زد :
میخوام

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 27 تیر 1392 23:42
نمایش جزئیات
آفلاین
- به جون ارباب گریفندور می بازه!

آماندا این رو گفت و به همراه بقیه ی اعضای تیم که با شنیدن "به جون ارباب" کمی امید گرفته بودن، وارد ورزشگاه شد. هوای ابری و باد خنک فضا رو برای آماندا دلچسب کرده بود؛ البته تا قبل از اینکه سرش رو به سمت جایگاه تماشاچیا بچرخونه.

سر تا سر ورزشگاه رو هوادارای قرمز پوشی پر کرده بودن که شعار "کنکور، مچکریم" سر می دادن. در قسمت کوچیکی از جایگاه تماشاگرا که متعلق به ریونکلا بود، فقط سه تا بچه نشسته بودن و پلاکاردی بالای سرشون نگه داشته بودن که با خط بچگونه ای روش نوشته شده بود:انجمن ترفدارای قِیر کنکوری تیم کویدیچ ریونکالاو.

تنها چیزی که به آماندا دلگرمی می داد، بوفه ای بود که زیر جایگاه مدیر این ترم تشکیل شده بود و متصدی اون، اما دابز، قصد داشت به عنوان افطاری حلوای خونی بفروشه.

در جایگاه مدیر، سالازار اسلیترین با ردای سبز رنگی نشسته بود و با ژستی شاهانه بازیکن ها رو از نظر می گذروند. بعد از اینکه از ورود همه ی بازیکن ها مطمئن شد چوبش رو زیر گلوش گرفت، بطنین ـی زمزمه کرد و با صدایی که چند برابر بلند تر شده بود شروع به صحبت کرد: دختران و پسرانم، خوش آمدیدیه! مفتخرم تا اولین بازی کوییدیچ این ترم رو که بین دو گروه ریونکلاو و اسلیترین برگزار میشه گزارش کنمیه...

لی جردن، بازیکن مهاجم تیم گریفندور، فریاد زد: بین دو تیم ریونکلا و گریفندور!

سالازار لحظه ای سکوت کرد، بعد خودش رو روی صندلیش جلو کشید تا بازیکن ها رو بهتر ببینه.

- چی می گی ای سوسک کوچک زرد مشکی؟ مگه این بازیکنای لباس زرد اسلیترینی نیستن؟

- بازیکن لباس زرد نداریم اینجا! اسلیتیرین کجا بود؟! اصلا شما چرا رفتی گزارشگر شدی؟ مدیر باید مدیریتشو بکنه، نه اینکه بازی به این مهمی رو گزارش کنه! :vay:

- ساکت شو، ابِــــلّــه! داشتم می گفتمیه... دختر کریه منظرم، آمبریج، این بازیو داوری می کنه... و اینم اسامی بازیکنا...

گریفندرویا با هو کردن آمبریج عصبانیتشون رو از داور بودن اون ابراز کردن. از اون سمت زمین، دلوروس آمبریج وارد شد، در حالی که با دو دست لرزونش جاروش رو چسبیده و صندوق توپ ها رو زیر بغلش جا داده بود. بعد از این که کاپیتان های دو تیم به هم دست دادن و بازیکنا در جای خودشون مستقر شدن، دلوروس خودش رو به وسط زمین رسوند و توپ ها رو رها کرد.

- دو تا توپ مشکی پرتاب شدندیه. توپ قرمز هم تو آسمون رفتیه. توپ کوچیکه هم انداخته شدیه! بازی شروع شدیه! به پیش فرزندان اصیل من! البته به جز تو تام، مشنگ بوقی!

کوافل دست لی جردن افتاد. لی از غفلت تام ــ که در حال چشم غره رفتن به سالازار بود ــ استفاده کرد و کوافل رو مستقیما به سمت دروازه پرتاب کرد؛ اما لینی از زیر دروازه ظاهر شد و کوافل رو قبل از وارد شدن به حلقه قاپید. از بلاجری که سمتش فرستاده شده بود جاخالی داد و توپ رو به لونا پاس داد.

- چی کارش کنم این توپو؟ لینی من بازی کردن یادم رفته. خیر سرمون یه سال داشتیم برای کنکور می خوندیما! صبر کن ببینم، تو چرا کوییدیچت از من بهتر شده؟ مگه تو این یه سال کنکوری بودنمون تمرین کردی؟ تو به من خیانت کردی لینی!

لونا کوافل رو انداخت و به سمت لینی هجوم آورد. تماشاچیای گریفندوری دوباره شعار "کنکور، مچکریم" سر دادن. چارلی کوافل رو گرفت، به سمت دروازه ی ریونکلاو حمله ور شد و به راحتی یه گل به ثمر رسوند.

- گل شدیه! گل برای تیم اسلیترین!

دوباره لی بود که اعصابش رو از دست داد.

- گریفندور گل زد! اسلیترین تو زمین بازی نمی کنه!

- ناراحتی پسر ناخلف من؟ خب درست بازی کن خودت بتونی گل بزنیه!

فلور که بالای دروازه ی ریونکلاو به دنبال اسنیچ می گشت، نقطه ی طلایی و در حال حرکتی روی زمین دید. نگاهی به استرجس انداخت و دید که داره اون طرف زمین پرواز می کنه، طوری که انگار اسنیچ رو دنبال می کنه.

- هه! اسنیچ که این طرفه! بهتره قبل از اینکه استرجس متوجهم بشه بگیرمش.

فلور با خوشحالی نوک جاروش رو پایین گرفت و سمت زمین شیرجه زد. یه دفعه شی ای طلایی رنگ از جلوی چشماش رد شد. فلور ایستاد و چشماشو مالید.

- یه اسنیچ دیگه؟ این چه وضعشه؟

به سمت نقطه ی طلایی دوم چرخید. نه تنها اون، بلکه استرجس هم تغییر جهت های ناگهانی ای می داد. به چشماش شک کرده بود. به گوش هاش هم شک کرد؛ بعد از اینکه چند نفر از تماشاگرا در نقاط مختلف زمین اشاره می کردن که اسنیچ رو کنار خودشون دیدن.

بعد از گذشت 20 دقیقه، بازی با امتیاز 80-20 به نوفع ریونکلاو متوقف شده بود. همه گیج شده بودن، بجز سالازار اسلیترین که لبخندی شیطانی به لبش داشت و بدون دغدغه گزارش می داد.

- حالا فلور دلاکور اسنیچو دیدیه. بعد استرجس یه تیکه ی دیگه از اسنیچو دیدش و ...

- پروفسور گفتین یه تیکه ی دیگه؟

سالازار با همون لبخند به دلوروس آمبریج نگاه کرد و جواب داد: آفرین فرزند من که بالاخره از این راز پرده برداشتیه. انتظار داشتم زود تر از این بفهمیدیه. اسنیچ تیکه تیکه شده و همش بخاطر من می باشدیه!

- ولی پروفسور این خلاف قوانینه! شما چی کار کردین؟؟

- خیلی هم همگام با قوانین می باشدیه! مدرسه خودمیه نه تو! زمین کوییدیچ رو من ساختمیه نه تو! اصن مدیر منم نه تو! داور تا وقتی که مدیر اینجا هستیه حق حرف زدن نداردیه!

سالازار خم شد و از زیر صندلیش جعبه ای رو بیرون آورد که روش با خطی باستانی چیزی نوشته شده بود.

- اینی که می بینین یکی از اختراعات خودمه! اسمشم هست... اینجا چی نوشتمیه دلوروس؟ "جون ما چی"؟
- اینو خودتون نوشتین پروفسور! فکر می کنم جومانجی باشه!
- آره درست می گیه! جومانجیه! حالا به چه دردی می خوره می دونیه؟

آمبریج سعی کرد چیزی شبیه تمسخر رو از صورت سالازار بخونه اما تنها چیزی که می دید درموندگی یه پیرمرد آلزایمری بود.

- ما همه می دونیم جومانجی چیه!

اینو بیل ویزلی گفت و در حالی که تیریپ معلم تاریخ جادوگری گرفته بود ادامه داد: این یه وسیله ی بازیه با چند تا مهره. به محض اینکه اولین مهره به خط پایان برسه بازی تموم میشه. و در مورد خود بازی، باید بگم مهره ی شما روی هر خونه ای با توضیحات خاص قرار بگیره همون بلا سر بازیکن صاحب مهره میاد.

سالازار بدون قدردانی از بیل گفت: حالا یادم اومد! و اولین مهره از هر گروه که به خط پایان برسدیه اسنیچ به حالت اولیه بر می گردیه و متعلق به گروه برنده میشودیه. تو که مشکلی نداریه آمبریج؟ جومانجیو بذارین وسط زمین بچه هایم بازی رو شروع بکنندیه.

دقایقی بعد، بعد از خوابیدن جیغ ها، سر و صدا ها، من بازی نمی کنم ها و عجب کود نامرغوبی خوردیم عضو تیم شدیم ها


دافنه به همراه 13 شرکت کننده ی دیگه چهار زانو وسط زمین نشسته بود و با اضطراب ناخن هاشو می جوید. آماندا با قیافه ی خیلی جدی شروع کرد: ده بی سی چل پنجا شص هفتاد هشتاد نود صد!! دافنه تو بازیو شروع کن!

دافنه در حالی که به شانس بد خودش لعنت می فرستاد تاس رو برداشت و اونو وسط جعبه انداخت.

- اه! یک شد! چرا همش بد شانسی میارم؟ حالا شماره ی یک چی هست؟
مهره ی دافنه حرکت کرد و روی خونه ی گشت ارشاد متوقف شد.
- گشت ارشاد؟ چــــرا آخــــه؟

ناگهان رعد و برقی تو آسمون زده شد. از محل صاعقه یه ونِ سیاهِ شیشه دودی پرواز کنان به سمت زمین بازی حرکت کرد و روی چمن های زمین کوییدیچ فرود اومد. کمی بعد چند مرد سیاه پوش از ون بیرون اومدن. دافنه ایستاد و گارد گرفت.
- شنیدم اینجا یه نفر به اسم دافنه دارین. زود تحویلش بدین بهمون!

دافنه که تعداد و هیکل مرد ها رو دیده بود تصمیم گرفت از راه مذاکره وارد بشه: آقا این دافنه که وضعش خوبه! چرا می خواین ببرینش؟
- خب اسم ایشون داف نه ـس! همه ی دافنه ها باید برده بشن! کارما اینه...
- نمیام! الان یه طلسم می خونم که.... آواداکداورا!

طلسم به یکی از آقایون گشت ارشادی خورد و اونو از پا در آورد. بلافاصله یه صاعقه ی دیگه زده شد،هاورکرافتی که روش با رنگ سبز نوشته شده بود"گشت ارشاد" از آسمون ظاهر شد و به سمت زمین بازی حرکت کرد. قبل از اینکه به ملت فرصتی برای واکنش بده، چنگکی از زیرش خارج شد، یقه ی دافنه رو گرفت و اونو بالا کشید. بعد ون هم پشت سر اون راهی آسمون شد.

- جیـــــــــــــــغ!
- من بازی نمی کنم!

دلوروس آمبریج با نگرانی ای که برای لحظه ای ازش بعید بود گفت: جناب مدیر یکی از دانش آموزامون نیست و نابود شد! من بازیو متوقف می کنم الان! بد میشه برا مدرسمون!

- نه! من اجازه نمی دهمیه! تا وقتی که من هوشیار می باشمیه جومانجی اجازه ی طفره رفتن از بازیو نمی دهدیه! خو بازیو ادامه بدهیدیه! حالا وقتی یه دور همه بازی کردنیه دافنه رو یه کاری می کنیمیه.

13 بازیکن باقی مونده دور جومانجی جمع شدن. لینی نفر بعدی بود که تاس مینداخت.
- شیش!

مهره ی لینی روی خونه ی شماره شیش ثابت شد: امتیاز یکی از تیم ها را به 100 برسانید.

لینی با خوشحالی گفت: یه چیز انسانی دیدیم از این جومانجی! ملت سوار جارو هاتون بشین!

همه با خیال آسوده سوار جارو هاشون شدن و آماده ی ادامه ی مسابقه شدن. ریونکلا80 -20 جلو بود و فقط دو گل دیگه نیاز داشت تا این مرحله رو تموم کنه.

بلافاصله بعد از سوت زدن آمبریج که نشونه ی شروع رسمی بازی بود رعد و برقی آسمون رو لرزوند. همه ی اعضا میخکوب به اون سمت آسمون نگاه کردن و گرد باد بزرگی دیدن که به زمین بازی نزدیک می شد.

سالازار گفت: چی فکر کردینیه آخه؟ این گردباد تا وقتی که یکی از گروه ها به 100 نرسیده امتیاز باقی می مونیه. حالا بازی بکنیدیه!

لینی که سرخگونو تو دستاش گرفته بود با دیدن گردباد جیغی کشید و سرخگون از دستای عرق کردش سر خورد.

- حالا توپ دست گودیریک بوقی افتادیه. حالا گودریک می ده به چارلی! چارلی می ده به لونا! لونا می ده به لی! چی کار می کنینیه شما؟ حتی منم با این آلزایمر و حواس پرتیم می فهممیه شما تو یه تیم نیستین! دستتون تو یه کاسس! حالا بگین کی به هم تیمیاش خیانت کرده که از گروهش امتیاز کم کنمیه!

آمبریج از وسط زمین نالید: پروفسور اینا هـ..هل شدن! این گردباده داره نزدیک مـ..میشه همش! :worry:

بیل ویزلی سرخگون رو از لی گرفت و به سمت حلقه ی وسط دروازه ی خودش پرتاب کرد.

- بیل گل زدیه! دروازه بان بوقی برا چی به تیم خودتون گل می زنیه؟

بیل نعره زد: الان بازی 90-20 به نفع ریونه! هر کی می تونه هر چی سریعتر یه گل دیگه به دروازه ی گریفندور بزنه که این وضعیت از بین بره! این گردباده خیلی نزدیک شده!

چارلی که از ترس سفید شده بود کوافل رو از رو هوا قاپید و تا یه گل به گروه خودش بزنه و وضعیت رو به حالت عادی برگردونه که...

«قــــــرچ»

گردباد که بیش از حد به زمین نزدیک شده بود، با این sfx ، سه دروازه ی گریفندور رو بلعید.

- آقا تایم اوت بدین! ما باید بریم دستشویی!

- همه ی بازیکنا به سمت دیگه ی زمین پرواز می کنندیه تا به تنها دروازه ی باقی مونده گل بزنندیه! مثل اینکه یه نفری نمی تونن توپ رو تو دستشون حفظ کننیه! حالا دست لونا که همزمان با لی می خواد توپو بگیره می ره تو چشم لی و دادش رو در میاره! این خطائه! آمبریج خطا بگیریه! تو رو برای چی استخدام کردم من؟

آماندا بلاجری رو که از نزدیکیش می گذشت هدف گرفت و اون رو به سمت سالازار اسلیترین پرتاب کرد.

- به جون من سوء قصد شدیه! خدای من! یه کاری کـ...

توپ درست وسط صورت سالازار فرود اومد و اونو بی هوش کرد. آماندا رو به آمبریج فریاد کشید: پروفسور مدیر دیگه هوشیار نیستن؛ پس می تونیم بی خیال جومانجی بشیم! تو رو خدا برین یه اسنیچ دیگه بیارین بازیو تموم کنیم!

آمبریج سرش رو تکون داد و به سمت قلعه دوید.


جایگاه تماشاچیان

- ممد! هوی ممد! زود باش ازم عکس بگیر!

ممد که با دقت فراوون مشغول فیلم گرفتن از صحنه بوده بدون نگاه کردن به دوستش می پرسه: آخه به نظرت چه چیزی مهم تر از بازی به این جذابیه؟
- بابا بگیر! می خوام صحنه ی مرگمو بذاری رو پیج فیس بوقم.

ممد با شنیدن این جمله به سمت دوستش برگشت و اول به اون و بعد به عامل مرگش نگاه کرد. گردباد واقعا نزدیک شده بود و در حال قورت دادن تماشاگرا بود.

10 دقیقه بعد، جلوی در ورودی قلعه

دلوروس با بیشترین سرعتی که دامنش اجازه می داد در حال دویدن بود. داخل یکی دستاش جعبه ی اسنیچ سالمی وجود داشت و دست دیگش عرق رو از رو صورتش پاک می کرد.

همونطور که می دوید فریاد می زد: فلور و استرجس زود بیاین اینجا! فرقی نمی کنه کی، فقط یه نفرتون بیاد و به این اسنیچ دست بزنـ.....

دلوروس با دیدن ورزشگاه نتونست حرفش رو ادامه بده. زمین بازی خالیِ خالی بود و در مرکز اون، گردباد عظیم الجثه انتظارش رو می کشید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آماندا بروکل هرست در 1392/4/27 23:59:27
پاسخ به: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 27 تیر 1392 22:50
نمایش جزئیات
آفلاین
فرودگاه بین المللی نیوزلند، خط نیوزلند- بریتانیا:

- سرنشینان گرامی؛ لطفا از آوردن هرگونه مار، وزغ، تشعشعات رادیواکتیو و بمب اتمی خودداری فرمایید.

صدای خانم ـی که در هواپیما مسئول حرف زدن بود و نویسنده روح ـش هم از اسم این خانم خبر ندارد؛ قطع شد. سر نشینان ماگل هواپیما با دیدن علامت "کمر بند خود را ببندید." که در جلو ـیشان نوشته شده بود؛ شروع به بستن کمربند ـهای خود کردند.

مدت طولانی ای هواپیما به دلیل مشکلات فنی حرکت نکرده بود و همه کلافه شده بودند. داخل هواپیما غوغایی بود. صدای ونگ ونگ نوزاد ها، شلپ شلوپ حاصل از در آوردن دندان مصنوعی ها و دعوای کودکان پنج شش ساله سر این که کدام ـشان شجاع ترند؛ هواپیما را شلوغ کرده بود.

با شروع پرواز هواپیما صدا ها کم کم خفه شد و همه به خواب فرو رفتند.

کمی قبل تر از آن: هاگوارتز- زمین بازی کوییدیچ:


دلوروس آمبریج با نیشی که تا بناگوش ـش باز بود؛ رو به هجده بازیکن کرد و در حالی که قدم می زد و هم زمان پر ـش را تکان می داد؛ با صدایی رسا در ادامه حرف ها ـیش گفت:
- به همه ـتون: دارم می گم. فقط من منتظر ـم موقع بازی، یکی ـتتون تف کنه و بریزه رو لباس صورتی جدیدم. شیش صد امتیاز کم می کنم از گروه ـتون . نگی نگفتی. به لی: نـــــــــــــه خیر.

لی در حالی که از خود می پرسید که چرا دلوروس از عبارت "به لی" استفاده کرده؛ دوباره به آمبریج اصرار کرد تا اجازه بدهد که سوسک ها ـیش گزارش گر باشند. آمبریج با خشم به لی نگاه کرد و گفت:
- به لی: نه خــــــــــــــیر! نه! گزارشگر باید آدم باشه. نه حیوون.

لی التماس کنان و بی توجه به نزدیک شدن زمان مسابقه، گفت:
- اما پروفسور! مگه من آدم بودم؟ اما شوما منو گزارشگر کردین.

آمبریج عینک نداشته ـش را صاف کرد و در حالی که پر گران بها و الماس نشان ـش را که با آب دهان ـش خیس شده بود؛ صاف می کرد؛ گفت:
- به لی: البته اینم حرف ـیه. اما... در مورد حیوون هایی به ریزی سوسک های تو شک دارم.
- خواهش پروف! سوسک های من حیوون نیستن. حشره جادویی ان.

آمبریج دیگر بحث را ادامه نداد و لی را جوری نگاه کرد که لی ترجیح داد سریع تر گم و گور شود تا این که پیش آمبریج خشمگین بماند و اصرار کند.

دلوروس سریع نگاهی به جمعیت ـی که برای تماشا ـی مسابقه آمده بودند انداخت و بچه ها را به ضرب گلوله وادار کرد تا سوار جارو ـها ـشان شوند. اولین نفری که دلوروس در بین تماشاچیان دید؛ آنتونین بود که کراوات زده بود.

آمبریج که سعی داشت جلوی خنده ـش را بگیرد (دیدن یک مار آتشین با کروات جالبه! این طور نیست؟)؛ داد زد:
- هی! آنتونین چاخانوف! بیا این جا. زود!

آنتونین برگشت و با خشم گفت:
- اسم من چاخانوف نیست. چی کار داری با من؟

دلوروس آمبریج با تعجب ـی که باعث شد انگشت به دهان بماند؛ گفت:
- اما جناب آقای حضرت امام وزیر والا مقام متشخص این اسم رو به تو داده! من فکر می کردم چاخانوف فامیلیه. جدا از این ها... می تونی گزارشگر خوبی برای یه مسابقه مهم کوییدیچ باشی؟

چند ثانیه طول کشید تا مغز آنتونین معنی حرف تهای دلوروس را تجزیه و تحلیل کند. آنتونین با شادی، به شدت سر ـش را تکان داد.
- چرا که نمی تونم. وقتی که تو به "کروشیو"، می گفتی "ترونیش"، من داشتم به امثال تو گزارشگری یاد می دادم.

آمبریج او را هب سمت جایگاه گزارشگر راهنمایی کرد و رو به آلبوس دامبلدور اشاره کرد که با به ارتعاش در آوردن ریش ـش شروع مسابقه را اعلام کند.

هواپیما، در راه بریتانیا:

مهمان دار ها در حالی که قدم می زدند؛ پوستر یک فیلم زیبا به نام "کله زخمی و کله کچل رفیق ـش" را بین نوجوانان پخش می کردند و به بچه ها بلیط یک بار "توالت مجانی" می دادند. حتی مهمان داری که از همه مهربان تر بود (یک خانم جوان بیست و سه ساله و بدون جوش- هوی... چیه؟ قصد ازدواج نداره!)؛ به مادر هایی که اصرار می کردند فرزندان ـشان در وضعیت بدی هستند؛ دو بلیط می داد.

هواپیما آرام و آرام در شب پر ستاره پیش می رفت. ناگهان صدا ـی خش خشی از یکی از پنجره ها آمد. فرد کنار آن بلند شد و با دیدن توپ گردو مانند طلایی ای چشمان ـش گرد شد. می خواست داد بکشد که توپ عقب رفت و با سرعت به طرف پنجره آمد. پنجره شکست و اسنیچ به داخل صورت مرد پرت شد.

ناگهان صدای خانمی از بلند گو آمد:
- سوراخ ـی در هواپیما پیدا شده. آرام ـشتون رو حفظ کنین و... (صدا خش خشی کرد و زن ادامه داد:) جیغ بزنین!

مسافران در حالی که در هواپیمای در حال سقوط بودند؛ تمامی انرجی ـشان را صرف فریاد زدن کردند و به آدم هایی با لباس عجیب و سوار بر جاروی پرنده بیرون هواپیما بودند؛ توجه نکردند.


کمی قبل تر از آن: هاگوارتز- زمین بازی کوییدیچ:


- آره! هیکل ـش رو فقط ببینین. باز می گه من بدن سازی ماگل ها نمی رم. همین چارلی رو می گم که داره واسه ما رژه می ره. همین مرد باعث شد لرد سیاه به من دستور بده ماهی سیصد هزار دلار خرج بدن سازی مشنگ ها کنم. چرا؟ چون این می رفت. خدایی این انصاف ـه؟ من دارم می گم که...


آمبریج سر ـش را تکان داد با چشم غره ای، گفت:
- بازی رو گزارش کن روانی! این از لی، اینم از تو.

آنتونین دالاهوف اخم کرد و قبل از این که فرصت باز کردن دهان ـش را پیدا کند تا بگوید که لی پیش پروف مک گونگال گزارش می کرده و نه دلوروس؛ گریفندور هفتمین گل خود ـش را به ثمر رساند.

آنتونین که محو حرکت تماشایی لی شده بود؛ ادامه بازی را گزارش نکرد. دلوروس هم که تمامی توجهش به لکه ای که جدیدا روی لباس صورتی ـش ریخته شده بود؛ بود؛ چیزی نگفت.

لی جردن در حالی که از یک گل جلو بودن، خوش حال بود؛ از سوسک ها ـش به خاطر دادن امید به او تشکر می کرد. فلور و استرجس هم که با تمامی چشم ها ـشان (فلور شش جفت و استر چهل و سه جفت چشم داشت. چون بازی این رو ممنوع نکرده بود.) دنبال اسنیچ می گشتند.

مدافع ها هی گل می زدند و دروازه بان ها هی گل می خوردند (و اصلا هم به کالری هایی که گل اضافه داشت؛ توجهی نمی کردند. ) بازی همچنان ادامه داشت و روند تکراری گل زدن و خوردن حتی برای بازیکنان هم تکراری شده بود.

جوری که فلور همان جا وسط زمین برای بیل دلبری می کرد؛ آماندا هم در پی راهی بود تا آمبریج را کامپل کند تا مسابقه را متوقف کرده و وقتی برای خون آشامیدن او بگذارد. تد هم تمامی حواس ـش به آماندا بود تا به موقع او را گاز بگیرد و لونا و لینی هم هی "عاشقتم گلم!" و "چقدر ناز شدی!" به هم دیگر می گفتند.

بالاخره آمبریج حوصله ـش سر رفت و گفت:
- به فلور و استر: پیدا کنین اون اسنیچ مضخرف(!) رو دیگه. اوف.. حوصله ـمون سر رفت.

فلور رو به استرجس کرد و گفت:
- پروف؟ شوما مطمئنین که اون اسنیچ رو از جعبه ـش در آوردین؟

آمبریج با خشم "مطمئن نیستم." خود ـش را ابراز کرد و دستور متوقف کردن مسابقه را داد. همان لحظه آماندا گفت:
- پروف! اسنیچ با سرعت نور حرکت می کنه. حتی چش ومپایری من هم قادر به درس دیدن ـش نیست. یکی اون رو باید دست کاری کرده باشه! می رم بگیرم ـش.

آماندا رو به بچه ها کرد و ادامه داد:
- چه مجازی باشین؛ چه حقیقی؛ چه زشت باشین؛ چه زیبا؛ چه سوسک بخورین؛ چه نخورین؛ چه همر دوست داشته باشین؛ چه نداشته باشین؛ دنبال ـم بیاین!

با این حرف، آماندا به دنبال چیزی که کسی غیر از خود ـش قادر به دیدن ـش نبود؛ حرکت کرد و بقیه هم به دنبال ـش. آماندا بالا تر و بالاتر رفت. جیمز داد زد:
- هوی! کی رو خر کردی؟ نکنه فلور اون پایین منتظره که ما بریم تا اسنیچ رو آزادانه بگیره؟

فلور با عصبانیت اشاره کرد:
- اسکل! من این جام!

جیمز با خشم داد زد:
- مدیرا! بلاک ـش کنین! به شخصیت و شعور من توهین کرد... تازه ـشم، این مهم نیست. استر! تو برو پایین و اسنیچ رو بپا.

استرجس توجهی به جیمز نکرد و راه ـش را ادامه داد. ناگهان دافنه به جیزی اشاره کرد و فریاد کشید:
- یه سوکس سیفید گونده! وای...

لی که داشت از آسمان دنبال خانواده سوسکی، سیسکی و سوکسا می گشت؛ سرش را بلند کرد و قبل ا دیدن چیزی که دافنه به آن اشاره کرده بود؛ گفت:
- ـ آخ جون! کو؟ کوجا ـست؟

همر لی با دیدن هواپیما دست از چکش زدن برداشت و لی اعتراض کرد. اما قبل از او، لینی دست ـش را جلوی بینی ـش گذاشت و داد زد:
-ببند؛ شورت!

لی با ناراحتی گفت:
- من شلوار، برمودا، شلوار شاق کوتا، شلوار ساق بلند، شلوارک بالای زانو، شلوارک زیر زیانو، جوراب زنونه، جوراب مردونه هستم؛ اما شورت...

لی با دیدن این که هیچ کسی دور و بر ـش نیست و همه نزدیک آن شی سفید غول پیکر شده اند؛ ساکت شد و به آن ها پیوست. لونا پس از کلی تجزیه و تحلیل داد زد:
- اورکا! یافتم! آی فایند ایت. این یه هواپیما ـست. تدی یه باز سوار ـش شده بود!

بعد از آن به بقیه که با تعجب به او نگاه می کردندغ هویت هواپیما را توضیح داد. چند ثانیه بعد جیمز اخمی کرد و گفت:
- حس نمی کنین این شی داره ارتفاعش کم می شه؟

کم کم همه به واقعیت این که هواپیما در حال سقوط است پی بردند و با نگرانی جیغ و ویغ کردند.

دافنه با دیدن سوراخی که اسنیچ ا آن داخل شده بود و هوایی که با شدت به آن جا رد و بدل می شد؛ داد زد:
- بیاین کوچیک شی ـم و بریم تو!

همان لحظه، داخل هواپیما ـی در حال سقوط:

وقتی جادوگران با آن لباس های عجیب جلو ـی مردم وحشت زده ظاهر شدند و هیچ کس به آن ها توجهی نکرد؛ همه تعجب کردند. فلور رو به استر کرد و برای این که او نشنود؛ در ذهن ـش گفت که "باید برم سراغ اسنیچ" تا آماندا بشنود. اما فلور با ددیدن قیافه آماندا که هیچ چیز را نشان نمی داد؛ به این نتیجه رسید که مندی نفهمیده او چه گفته و یکی از موبایل های ماگل ها را گرفت و نت ـش را در آن نوشت و به طرف آماندا پرت کرد.

نقل قول:
احمق! هی دارم تو ذهن ـم می گم که باید برم اسنیچ رو بگیرم. تو چرا چیزی نمی گی؟ مزخرف! الان می رم سراغ ـش.


آماندا با تعجب به فلور نزدیک شد و زمزمه کرد:
- صدای یواش رو می شنوم. ذهن رو که نمی خونم!
حالا چرا منو نیگا می کنی؟ دِ برو دیه!

فلور وقتی نگاه استر را دور دید؛ خم شد و دست ـش را داخل جیب اولین ماگل کرد که شاید اسنیچ را پیدا کند. ماگل هم زمان که چیغ می زد؛ با خشم داد زد:
- برو جیغ ـت رو بکش بچه! تو جیب من دنبال چی می گردی؟

فلور فقط زمزمه کرد:
- جیب منو تو نداره، عمو!

و دست به جیب بقیه مشنگ ها کرد. درر جیب سیصد و سی و چهارمین مشنگ، یک جاکلیدی شبیه به اسنیچ پیدا کرد. دومین اقدام ـش که ارزش نام بردن هم ندارمد؛ پیدا کردن گردویی طلایی در جیب سیصد و سی هفت ـمین فرد بود. او گردو را انداخت و رو به بقیه گفت:
- فایده ای نداره! ما نمی تونیم قبل از سقوط هواپیما اسنیچ رو پیدا کنیم. همه ـمون محکوم به فنا هستیم!

لی در حالی که اشک می ریخت؛ نالید:
- نه! من نمی تونم ریسک کنم که برای سوسک آم خطری باشه!

لینی و لونا که همدیگر را بغل کرده بودند؛ مانند آدم های به هم چسبیده؛ به تک تک جادوگر ها "حلال ـمون کنید." گفتند. ناگهان فکری به ذهن استر رسید.

- ما جادوگریم. می تونیم کاری کنیم که هواپیما هنگام سقوط نشکنه و هم ما زنده بمونیم و هم اسنیچ زیاد گم و گور نشه!

وقتی استرجس آخرین جمله را گفت؛ لی داد زد:
- وای! ما داریم درست روی سقف هاگوارتز فرود می آیم! (همان لحظه لی شوهر خواهر زن داداش پدر بزرگ خاله سوسکی را دید و با او دست تکان داد.) زود بزن او طلسم ـه رو!

وقتی هواپیما بدون هیچ شکستگی و آسیبی فرود آمد؛ ماگل ها با تعجب به هم خیره شدند. چند ثانیه جیغ ها تمام شد و بعد، هیاهویی برای خارج شدن آغاز شد.

هاگوارتز، زمین بازی:


آمبریج در حالی که خودش را با افسون "دلو سرد کن!" خنک می کرد؛ خمیازه ای کشید و از آنتونین پرسید:
- به آنتی: اون پدرسوخته ها کی می آن؟

آنتونین شانه ای بالا انداخت و گفت:
- حالا حالاها که نمی آن.

همان لحظه یک هواپیمای غول پیکر که به طرز سوتی امیزی از مرز های هاگوارتز عبور کرده بود؛ به پایین پرت شد و چند دمنتور زیبا که خواهان بوسه دادن بودند؛ را له کرد.

بعد از فرو رفتن شک تماشاچیان، جمعیتی از مردم بیرون آمدند. ماگل ها که در انتظار دیدن بریتانیا بودند؛ با دیدن هاگوارتز وحشت کردند و فریاد کشیدند.

- وای! مارو آوردن جارو فروشی! ما از نیوزلند با هواپیما اومدیم جاروفروشی! وای...
- لباسم کثیفه! این همه آدم اومدن منو ببین. وای... اوه، خدای من. اگه می دونستم قبل از بریتانیا می آیم شو مد، لباس جدیده ام رو می پوشیدم!
- جیغـــــــــــــــــــــ! وای... این جا پای یه سوکس افتاده! سام بادی هلپ می...

جیمز که به همراه بقیه بازیکن ها بیرون آمده بود؛ نالید:
- هی! اون اسمایلی واسه من بود.

آنتونین که با دیدن این همه هیجان تازه بیدار شده بود؛ با هیجانی تازه مسابقه را گزارش می کرد.

- آره! و شوما ماگل ها رو می بینین که داخل زمین بازی اومدن و دارن جیغ می کشن! جستجو گر ها از جارو ـشون پیدا شدن و یکی شون داره به کمک زور ابر انسانی یک ومپایر، زیر لاشه های شی غول پیکر رو می بینه. از این دور قیافه ـش معلوم نیست! آها! همون فلور پریزاد خوشگله هست. همونی که مو بلوند ـه، چشم آبی ـه! اهه... اون بالا رو ببینین! دافنه دروازه بان رو که هنوز موفق نشده از داخل هواپیما بیاد بیرون رو قال گذاشته و داره هی گل می زنه! سیزده تا گل زده همین الان که با همون سی و سیه تای قبلی می شه... می شه... عاغا! این چه وضع ـشه! مثلا اومدیم گزارش گر بشیم. نه حساب کتاب گر. آها! حالا شد. امتیاز ها رو صفحه اومدن. ریون چهارصد و شصت و گریف هم سیصد و نود هست. بازی حساسه. دافنه همین جوری داره گل می زنه و الان ریون چهار صد و هشتاد شده!

بیل در حالی که داد می زد و کمک می خواست که بیرون برود؛ سعی داشت تا کوچک شود و از سوراخ پنجره بیرون برود. اما ورد ـش را به یاد نمی اورد. ناگهان بیل چیزی را به یاد آورد...

فلش بک:


- ورد کوچیک شدن، کوچکیوس ـه!

پایان فلش بک:


بیل به خاطره ـش گفت که بعدا بقیه ـش را بگوید؛ چون الان وقت نیست. او ورد را گفت و از سوراخ پنجره رد شد. چند لحظه بعد، با شرمساری رو به خاطره - که از زمان ترک فلور دچار مشکل شده بود- کرد و گفت:
- شرمنده، دادا! اما باید ورد بزرگ شدن رو هم بهم بگی و این که... یک راست برو سر اصل مطلب. فکر اون جایی که پروفسور دالاهوف می گفت "ورد بزرگ شدن، "بزرگیوس" ـه" رو بگو. توصیف هم نمی خواد بوکونی!

خاطره در ذهن بیل گفت:
- مزخرف! تو که می دونی. چرا می پرسی؟

ییل فکر کرد و گفت:
- آره! من موشکل روانی دارم، مغز عزیز! شوما به دل نگیر. بزرگیوس!

بعد از آن، او ورد را گفت و بلافاصله بعد از بزرگ شدن، سوار جارو شد و جلو ضربه دافنه را گرفت. دافنه چشم غره ای رفت و چون می دانست گل هایی که زده؛ کافی است؛ رفت تا جلوی گل خوردن تیم ـشان را بگیرد.ناگهان آمبریج که خسته شده بود؛ داد زد:
- ول کنین بابا! بیاین یه اسنیچ المثنی داریم... اینو رها می کنم. مسابقه بدین. اوکی؟

تا حرف دلوروس تمام شد؛ دو جستجوگر با سرعت نور خودشان را رساندند تا اسنیچ را بگیرند.

اسنیچ المثنی هنوز بال ها ـیش را باز نکرده بود که دقیقا چهار دست جستجوگر ها به او خورد. آنتونین یک ثانیه بعد اعلام کرد:
- بازی تموم شد!

آمبریج اسنیچ را از دست آن دو گرفت و پرسید:
- به اسنیچ: کی تو رو زودتر گرفت؟

روی اسنیچ نوشته ای ظاهر شد:
نقل قول:
هردو در یک زمان. بدون یک صدم ثانیه اختلاف!


آمبریج به بچه ها نگاهی تعجب آمیز انداخت و گفت:
- ریون کلاو فعلا امتیاز ـش بیشتره. این یعنی؛ ریون ببره؟ چه حرف ها... (صدا ـیش را هم زمان بلند کرد و در حالی که دست آماندا، کاپیتان تیم را بالا برده بود؛ ادامه داد:) برنده این دور از مسابقات گروهی نیست جز...

[- کات بابا! کات! این رول وزیر نداره هی برای خودت گروه خود ـت رو برنده می کنی؟ با توام داف!

دافنه در حالی که سرش را پایین انداخته بود؛ زمزمه کرد:« اما جناب وزیر المحترم المتشخص الچیز! اسلیترین که حریف ما نبود. من گریف رو به خاطر شوما بازوندم نه به خاطر خودمون.»

مورفین، وزیر مردمی(!) اخمی کرد و در حالی که سر ـش را تکان می داد؛ گفت: «از کسی که اسم ـش رو داف می ذاره؛ انتظار دیگه ای داشتم...» دافنه چیزی نگفت.]

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دافنه گرینگراس در 1392/4/27 23:13:13
ویرایش شده توسط دافنه گرینگراس در 1392/4/27 23:33:02
ویرایش شده توسط دافنه گرینگراس در 1392/4/27 23:33:46
تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟