جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
15 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

زمین كوییدیچ هاگوارتز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 27 تیر 1392 22:33
نمایش جزئیات
آفلاین
-شتـــــــــرق،چلپ،چولوپ!(افکت از بین رفتن مغز جیمز به وسیله چماق)

-واو...لعنتی...خطا،خطا!مدافع تیم ریونکلاو،لودو بگمن،با چماق توی سره مدافع گریفندور میکوبه!چرا داور کاری نمیکنه؟!مدافع گریفندور سقوط میکنه.جیمزپاتر با چشمای باز رو زمین دراز کشیده!این داور کجاس؟!

صدای گزارشگر برای جیمز بم می شد.جیمز با تعجب به آسمان آبی و تماشاچیان تماما قرمز پوش آن روز نگاه میکرد.قرار نبود اینگونه بشود!از ناکجا آباد چماق کوباندند بر سرش،نامرد ها!

لی آسه آسه به سمت جیمز آمد و جعبه ای را با مارک "سوسک یاری رسان" ظاهرکرد و برای استر که بر سر خودش می کوبید و تهدید میکرد که تمام ریونی ها را بلاک خواهد کرد،گفت:نگا کن،کیف کن!سریع، آسون،بی دردسر!

استر با تعجب مشاهده کرد که از جعبه ی لی دو سوسک سیاه،به شدتچندش آورو گنده در آمدند و روی صورت جیمز رفتند و شروع کردند شکلک در آوردن!

پس از چند دقیقه سوسک اول نالید:من تا حالا هر چی شکلک بلد بودم از خودم در اوردم،دریغ از ذره ای حرکت...

سوسک دوم در حالی که با ناامیدی پشت سوسک اول میکوبید گفت:این قوه ادراکش مشکل داره عزیزم.پاتره دیگه.نمیفهمه باید ازچی بترسه!از قیافه و حرکات خودت ناامید نشو!

سوسک اول آهی کشید و گفت:فقط یه حرکت مونده!

سپس دو سوسک به سمت شلوار جیمز به راه افتادند.

ضمیر ناخود آگاه جیمز:پاشو جیمز،مگه نمی بینی دارن میرن طرف شلوارت؟!جیـــمز یویوهاتو تو شلوارت گذاشتی،پیداشون میکنن بعد از مسابقه میندازنت بیرونا!

جیمز پس شنیدن تهدید ضمیر ناخود آگاهش دستش را کار انداخت و سوسک ها را از دو سه سانتی متری کمر بندش کنار زد و به سرعت بلند شد!

فلور که متوجه شده بود جیمز بلند شده به دافنه گفت:زودی،تندی،سریع،به سرعت به آماندا بگو الآن مسابقه شروع میشه!

دافنه با آهی از سر خشم رو به فلور غرید:من جغد نیستم به مرلین!نه جغدم نه سیستم پیامرسانی یاهو میل!مگه مجبورین با هم قهر کنین؟!

فلش بک-رختکن-پیش از مسابقه
-خب سرخگونو با یه دست ببرین بالای سرتون،حالا بندازینش دوباره بگیرینش!
پنج دست با دستور آماندا به بالا رفتند و سرخگون را انداختند و دوباره با موفقیت با یک دست آن را گرفتند.
آماندا با خوشحالی گفت:عالی بود!من مطمئنم همتون اماده ایـ...
سپس نگاهش به فلور که در یک متری زمین روی جارویش ایستاده بود می رقصید افتاد.پس از چند ثانیه سکوت فریاد زد:فلور منو گذاشتی که به بقیه نرمش بدم خودت داری میرقصی؟! :vay:

فلور بی توجه به آماندا روی جارویش چرخید و آرام روی زمین پرید و گفت:من اینجوری خودمو گرم می کنم!مشکلی داری؟

آماندا با عصبانیت گفت:آره چون تو همه ی تمرینای کویئدیچمون همین مسخره بازیو در آوردی،من بچه هارو آماده می کردم!

فلور زبانش را در آورد و گفت:اینقد گیر نده مندی!من کاپیتان تیمـم،خودم تصمیم می گیرم چه جوری تمرین کنیم!

آماندا با عصبانیت سرخگون را به زمین انداخت و گفت:باشه پس بشینین با هم بریکدنس و هیپ هاپ تمرین کنین!اصن به من چه.

فلور هم با پررویی تمام با بقیه روی جاروهایشان بریک دنس تمرین کرده بود!
پایان فلش بک!

دافنه پس از کشیدن آهی با یادآوری دعوای آن دو، رو به آماندا گفت: فلور میگه به تو بگم که بدونی اون میدونه که مسابقه شروع شده!

آماندا جارویش را برداشت و گفت:بریم بیرون خو!چرا منتظری؟!
و از رختکن خارج شد.

گزارشگر با شور و شوق شروع به گزارش بازی کرد.
-بازیکنان ریون وارد زمین میشن.مندی بروکلی،فلور دلاکور و اینک...بازیکن پر طرفدار...داف!

دیجی ال ای دی...نه ببخشید ال بی دی که به طور مهمان در این بازی حضور داشت شروع کرد به خواندن:خودت میدونی که تو داف منی،یه کاری هم ازت میخوم هس خیلی کاره کمی،یه گل بزنی تو دروازه دور همی!

گزارشگر با من و من ادامه داد:متاسفانه خبر دادن که باید زودتر بازیو شروع کنیمو وقت نیست بازیکن های گریفندور و ملت مجازیو اعلام کنم!جانم پروف؟!اگه تو این مدت جا زر زدن اعلام می کردم بهتر بود؟!دیگه حرف نزنم؟!

داور بی توجه به گزارشگر سوت را به صدا در آورد و هر دوازده تا بازیکن از زمین برخاستند!

-خب مث که وقتی حواس من نبوده بازی شروع شده!چه جالب!لینی پاس میده به لونا،لونا بر میگردونه،جردن رو به روی لینی سبز میشه و سرخگونو می گیره...و به طرف دروازه میندازتش،تام سد راه توپ میشه!اما...اما توپ با تام وارد دروازه میشه!گـــــــــــــــل به نفع گریفندور!

فلور با خشم به لینی و لونا یک چشم غره رفت و به منو اشاره کرد!
لینی اخم هایش را در هم کشید و پرسید:نکنه میخوای از اون حرکات مسخره تو استفاده کنم؟!

فلور با لبخند پرسید:چرا که نه؟!

و دوباره سر بازیش بازگشت. لینی هم نامردی نکرد و با یک دست خودش را روی جارو نگه داشت و سرخگون را با یک چرخش از دست لی قاپ زد!

گزارشگر فریاد زد:لینی با یه حرکت باور نکردنی از حرکاتت معروف فیلم استپ آپ توپو صاحب میشه و به داف پاس میده!

دی جی "ال بی دی" دوباره با شنیدن نام داف شروع به خواندن کرد: جردن با داف بوره تو جَو!

دلوروس با جیغی او را ساکت کرد و فریاد زد:دیگه اینورا پیدات نشه!وزغ بد صدا بی ناموس!

دی جی که سوار جارویی شده بود با سمجی ادامه داد:دنبالم کرده حالا دلوروس عقده ای،ال بی داره میگازه با جاروی نقره ای،ولی ما که نداریم کاری بشون،در و دافو میخوایم باکمر باریکشون

لونا در حالی که با ضرب آهنگ دی جی هماهنگ شده بود سرخگون را روی انگشتانش چراخاند، در مود بسیار جوگیر احساس پریدن وسط فیلم استپ آپ می کرد!
او سرخگون را بالا انداخت، خودش هم بالا پرید و با حرکت"پنجه ی گربه سر" توپ را درون دروازه انداخت!

-واو!دوباره یکی دیگه از حرکات معرکه ی ریونی ها که به گل شدن سرخگون و سقوط لونا بر روی جاروی لینیو بر هم ریختن تعادلشون و می انجامه!جردن هم زیرشونه...میخواد سرخگونو بگیره اما ساحره ها با اون برخور دمی کنن!آخخ!لی هم همراه با اونا سقوط می کنه و سر راهش یویوئه جمزو می گیره و اونم با خودش می کشه!

لونا از روی جردن و زیر گودریک نالید:لینی،اینم تو نقشه بود؟!

لینی در حالی که سعی داشت سرش را از زیر چارلی با ردای معطر به عرقش در بیاورد،عق زنان گفت:نه،لونا!این تو نقشه نبود!

ناگهان صدای گزارشگر که دیگر ذره ای توجه به پشته ی بازکنان نداشت همه را به جو بازی بازگرداند.
-استر و فلور به سمت بالا اوج می گیرن،گوی ذرینو دیدن!دیگه از محدوده دید من خارج شدن!صبر میکنیم تا برگردن!

استر و فلور با سرعت برق و باد به دنبال اسنیچ پرواز می کردند و سعی می کردند تا از همدیگر پیشی بگیرند که ناگهان گوی ذرین به سرعت به وسیله ی مشنگی پرنده ای برخورد کرد!

-جیـــــــــــــــــــــــــــــغ!اون چیزه گویو خورد!

استر با نچ نچی گفت:فلور واست متاسفم!اون همه واست توضیح دادم وقتی مدیر میشی باید با همه وسایل مشنگی آشنا باشی!این "هواپیما"ئه!

فلور جواب داد:تو گفتی وسایل مشنگی ای که به کارمون میاد!من نمیدونستم امکان داره یه روز با منو مدیریت به چنین چیزی بخورم!استر عادیه این وسیله با چنین سرعتی به سمت زمین حرکت کنه؟!اوووممم عادیه آدما از توش بپرن بییرون؟!استر عادیه که اینجور وسیله ها تو زمین بازی فرود بیان؟

استر در حالی که بر سر خودش میکوبید فریاد زد:نـــــه!

و اما وسط زمین ملت نشسته بودند با پاپ کورن و پفک و چیبس تماشا می کردند که کوئین با چتر نجات فرود میاید و وزیر دیگر عی می کند برایش درمورد جادوگرانتوضیح دهد ناگهان ازناکجا آباد مری پاپینز ظاهر می شود و بشکن می زند!

گزارشگر که دوباره رو دور افتاده بود فریاد زد:اما با وجود همه این ها مسابقه هنوز ادامه داره!مث که فلور گویو به دست اورده،اما نه!گوی توی لباس فلوره و هنوز شانسی برای گریفندوری ها وجود داره! دلوروس در مورد عواقب در اوردن لباس یه ساحره حرف می زنه،جیمز هم بیلو می فرستاده جلو!اما چرا؟!
خبر رسیده که گوی اصن توی زنبیله این جا نیست!نه توی زنِ بیله!نه، نه توی لباسه زن بیله!

نصف بازکنان تیم گریفندور دنبال فلور در حال فرار راه افتادند!اون طرف کوئین داره سر وزیر دیگرو به جرم همدستی بادولت های دیگر میزنه!اون طرف تر هم عله کبیر ظاهر شده!یا سالازار!

عله در حالی که منویش را تکان می داد گفت:تمام کاربران سایت جادوگران اعم از تماشگر و بازیکن و مدیر و ناظر به مدت یک ماه به دلیل وارد کردن فشار بیش از حد روی منابع سرور به جزایر بالاک فرستاده می شوند!

پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)
پاسخ به: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 26 تیر 1392 23:31
نمایش جزئیات
آفلاین
-لی! سوکسا رو فرستادی؟

لی به استرجس نگاهی انداخت و با سر جواب مثبت داد. سپس نگاهی به جیمز و چارلی انداخت؛ داشتند پنجمین پاکت چیپس را تمام می کردند. لبخندی زد. به سمت پنجره ی رختکن رفت و نگاهی به ورزشگاه کرد. تا به حال اینقدر ورزشگاه را شلوغ ندیده بود. چه چشم ها، چشم انتظار او و چه دست ها چشم انتظار و چه انگشت ها، انگشت انتظار دماغ بودند.
سوسک هایش دلشوره ی خواهرشان را داشتند. او هم کمی دلشوره داشت. تا به حال کاری به این مهمی نکرده بود. البته غیر از نگهداری از سوسک ها. خانواده اش کجا بودند که او را در این وضعیت ببینند. شاید اگر او را میدیدند، حرف هایشان را پس می گرفتند. آن برادر خودخواهش، کاتون، که به خاطر قد بلندش همیشه او را تحقیر می کرد. اما تا کمی در بسکتبال پیشرفت کرد و با یک باشگاه ماگلی قرار داد بست، اسمش را به مایکل تغییر داد و از اصل و نسبش فاصله گرفت.
نگاهی به افق و غروب خورشید انداخت. با تاریک تر شدن هوا، نورافکن ها یکی پس از دیگری روشن می شدند و با روشنایی کم نظیرشان، خرمگس ها را خر می کردند. هر چقدر بیشتر می گذشت، بیش تر آرزو می کرد که ای کاش به همان کار قبلیش -گزارشگری- چسبیده بود. چشمانش باز و بسته کرد. نه به خاطر ساحره هایی که او را دیده بودند؛ نه! بلکه به خاطر اینکه، ماگلی که در وسط ورزشگاه ایستاده بود را بهتر ببیند. هیچ جادوگری تا به حال کت و شلوار خاکستری نپوشیده بود. مگر مغز تسترال خورده بود؟ اصلا آن ماگل وسط زمین کوییدیچ چه کار می کرد؟

-الله اکبر و الله اکبر

لی لبخندی زد. یادش افتاد ماه رمضون است. ولی چرا موذن را ماگل انتخاب کرده بودند؟ به ملت متدین جادوگر و به اعضای تیم نگاهی کرد. جیمز و چارلی که مشغول تمام کردن دهمین پاکت چیپس بودند و گودریک و بیل تاکتیک ها را مرور می کردند. استرجس فریاد زد:
- بچه ها بریم تو زمین!!

با فریاد استرجس، اعضای تیم سوار بر جارو هایشان شدند و به سمت زمین کویدیچ حرکت کردند. اولین چیزی که توجه تیم را جلب کرد -که البته قبلا توجه لی را جلب کرده بود- همان موذن بود که هنوز داشت اذان می گفت. البته نه فقط بازیکنان بلکه توجه تمام ورزشگاه به آن ماگل جلب شده بود. در همین حین داور، کاپیتان های دو تیم را برای شروع بازی فراخواند.

همین موقع- پشت در های بسته ی ورزشگاه

لرد ولدمورت کبیر به در های بسته ی ورزشگاه خیره شده بود. چرا انبار کوییدیچ؟ چرا یک اسنیچ؟ آخر این چه حماقتی بود که در جوانی انجام داد؟ همان طور که به در نگاه می کرد در خاطراتش غرق شد...

فلش بک
یک روز سرد پاییزی. ولدمورت و مرگخوارانش سوار بر جارو بودند. ولدمورت که هنوز کچل نشده بود و بینی داشت و کمی تا قسمتی به انسان های عادی شبیه بود، چوبدستی اش را در آورده و مرگخواری را نشانه گرفته بود.
- کی به تواجازه داد اسنیچو بگیری و بازی رو ببری؟!
- مـ... من نگرفتم ارباب! خودش اومد تو دستم...
- باشد که درس عبرتی باشی برای مرگخواران... آوداکدورا!
-
پایان فلش بک

دوباره به خودش آمد.پیش خود به خود و جد بزرگوارش برای این تاخیر هزاران لعنت می فرستاد و در همین حال سعی داشت بر روی موذنی که از سالن والیبال دزدیده بود تمرکز کند. بعد از این که کمی بر طلسم فرمان مسلط تر شد، گفت:
-جد بوقی من کجاست؟ مگه نگفته بودم در ها رو باز بزاره؟
مورفین که از طی کردن مسیر وزارت-زمین کوییدیچ حسابی خسته شده بود، گفت:
-ارباب ژون! الانه که اشنیچ گم و گور شه! شما پرواژ کن برو تا حواششون پرته ماگله، اسنیچ رو بردار!
دایی بزرگوار راست می گفت، لرد آماده پرواز شد و گفت:
- بهتره تا حواسشون پرته پرواز کنم و برم اسنیچ رو بردارم!
لرد بلافاصله پرزد و رفت و فرصتی برای مورفین که بگوید "من که همین الان اینو گفتم" باقی نگذاشت.

دوباره همین موقع- زمین بازی کویدیچ

موذن همچنان داشت اذان می گفت. بیل که عصبانی شده بود، ارتفاعش را کم کرد و پس کله ای بر موذن که داشت برای بار پنجم اذان می گفت زد. با حرکت حماسی لی، که تشویق همگان را بر جای گذاشت، اثر طلسم فرمان لرد، از بین رفت و توجه تماشاچیان دوباره به بازی جلب شد.

-گودریک کوافل رو به چارلی میده، چارلی کوافل رو بر می گردونه، گودریک به چارلی، چارلی به گودریک، گودریک به چارلی، چارلی به گودریک، بچه ها دهنتون سرویس و دورود بر روان پاک آماندا! ضربه ی جانانه ای بود! و حالا کوافل میفته دست داف نه!

جیمز نگاهی به داف نه کرد که کوافل رو قاپیده بود و داشت به سمت دروازه های گریفیندور حرکت می کرد. چشمکی به تد زد. نگاهی به بلاجری انداخت که داشت به سمتش می آمد. چرخی به چماغش داد. صبر کرد بلاجر نزدیک تر شود. و ضربه ای محکم نثار بلاجر کرد.

- چه ضربه ای میزنه این جیمز! اما نه! داف نه جاخالی میده! اما نه! یکی دیگه رو از جارو میندازه... صب کن ببینم، اون که اصن جارو نداره! اون دیگه کیه؟ هم سیاهه، هم کچله! اگه گفتید چیه؟ آورین عمو درسته! لرد ولدمورته! وات دِ... ولدمورت؟

لرد با خشم نگاهی به جیمز انداخت. حساب او را هم خواهد رسید. فعلا اسنیچ مهم تر بود. به نقطه ای خیره شد. نقطه ای که جستجوگر های دو تیم به سوی آن حرکت کرده بودند. اسنیچ به سمت بالا پرواز می کرد، لرد هم به دنبال آن پرواز کرد. بازیکنان دو تیم وقتی جستجوگر هایشان را همراه با لرد دیدند، به دنبال آنها پرواز کردند. بازیکنان و لرد، همین طور بالا و بالاتر می رفتند. اما نمی دانستند با مقصد نهایی اسنیچ-هورکراکس چقدر زیاد فاصله دارند.

آسمان اول- اتمسفر
بیل خمیازه زنان، رو به استرجس کرد و گفت:
-یکم بنفش نشدیم کاپیتان؟
استرجس نگاهی به اطراف کرد. حق با بیل بود. همه بنفش شده بودند.
-راست میگی بیل؛ حتی دیالوگ هامون هم بنفش شده فک کنم واسه کمبود اکسیژن ــه! خیلی راه نمونده، فک کنم کم کم داریم میرسیم.
اسنیچ-هورکراکس پیش خود گفت:
-داریم میرسیم؟ یه داریم میرسیم ـی نشونش بدم؛ آه...لعنتی... منم بنفش شدم
و با این حرف، از بقیه پیشی گرفت.

آسمان پنجم- مکان ناشناخته

داف نه، حساب زمان از دستش در رفته بود. نگاهی به ساعتش انداخت. اما او که ساعت نداشت! نگاهی فلور کرد. خواست از او ساعت را بپرسد که با نگاه بهت زده او مواجه شد. نگاه او را دنبال کرد. به دروازه ای طلایی، که بالای آن با خط زرین نوشته بودند "السما السابع"، رسید. و به دو نگهبانی که از آن محافظت می کردند، نگاه کرد. روی لباس یکی کارت شناسایی ای با نام منکر و دیگری با نام نکیر دیده میشد. منکر به بلافاصله پیش لرد رفت و او را سوال و جواب کرد. لرد با عصبانیت گفت:
-ما تَطلَبُ من نفسی؟ یا مرلین! انا حیّ حتی الان!

(راوی تحت تاثیر این همه معنویت قرار گرفته است) الجیمز سَاَلَ مِن اللّی:
- ?why Voldak speaks Arabic? and why we speak English

اللّی أجاَبَ:
-I don't know! let's ask Nackir to change the language!

ثمّ اللّی ذهب عند النکیر و سَاَلَ:
-hey nack! we aren't dead yet. we are jadoogar! can you change the language?

(دهن راوی سرویس شده است) نکیر سری تکان داد. به سمت لپتاپ خود رفت و زبان دیفالت را به فارسی تغییر داد سپس به منکر گفت که آن موجود کم روح را ول کند. منکر سرش را به نشانه تایید تکان داد. تا به حال مرده با این همه عصبانیت،جهالت و کچالت ندیده بود. سپس گفت:
- اینجا چی کار دارید؟ مگه نمیدونید خدا مهمونی داره؟ سر همه شلوغه.
لرد با عصبانیت گفت:
-مرتیکه بوقی! هیچ کس نمیتونه به ارباب دستور بده! بدم تسترالام شقه شقت کنن؟
لرد خون خونش را می خورد. چوبدستی خود را در اورد. اما مرگخواران حاضر، لرد بنفش شده را از صحنه دور کردند و در محدوده ی امن وی را مهار کردند. در همین حال استرجس رو به نکیر کرد و گفت:
-مستر نکیر! ما دنبال یه گوی طلایی پرنده ایم. نمیدونید کجاست ایشون؟
نکیر خنده ای زد و گفت:
-آهان! شما ها دنبال برادر اسنیچ هستید! پشت این دروازه دست راست یه آسانسوره. برید طبقه هفت رو بزنید یه راست میرید آسمون هفتم. دوباره هفتاد و هفت قدم دست راست برید میرسید به زمین کوییدیچ. اونجا می تونید برادر اسنیچ رو پیدا کنید.

استرجس از او تشکر کرد. سپس نکیر، دروازه را با کمک منکر برای آنها باز کرد. ابتدا استرجس، سپس لرد و بقیه تیم گریفیندور به دنبال آنها رفتند. اما لی صبر کرد. به سمت تیم راونکلاو که هاج و واج مانده بودند، رفت. سوتی بلبلی زد. ناگهان سوسکی با چادر گلگلی از آستین لودو در آمد و به سمت لی رفت. با خروج سوکسا، جیغی بنفش از سوی ساحرگان صادر شد. لی پوزخندی به آنها زد و گفت:
-شانس اوردید ارباب زود تر سر و کله اش پیدا شد! وگرنه خدا میدونه سوکسا تا کجاها که نرفته بود
سپس سوکسا را در جیبش قرار داد و به دنبال بقیه اعضای تیمش، از دروازه گذشت.

همین که تیم راونکلاو خواست وارد دروازه بشود، در بسته شد. نکیر به ساحره ها نگاهی کرد. نیشش تا بنا گوش باز شد. اشاره ای به منکر کرد. بلافاصله منکر تلفن را برداشت و مسیجی داد. لبخند نکیر دو چندان شد. در کمتر از سی ثانیه، ونی سفید رنگ، با خط های سبز رنگ ظاهر شد که روی آن با خط جهنمی نوشته بودند:"گشت ارشاد ". بلافاصله چند تن از خواهران بسیجی جهنمی ظاهر شدند.

منکر خنده ای کرد و رو به ساحرگانی که تقلا می کردند گفت:
- شما ها خجالت نمی کشید؟ حتی جلو چشم ماموران سوال و جواب هم حجاب تونو رعایت نمی کنید؟ بدم از مو هاتون به سقف آویزونتون کنن؟ خواهرا ارشاد شون کنید!

داف نه که داشت تقلا می کرد، رو به نزدیک ترین مرد (کلا دو تا مرد بیشتر نداره این تیم) کرد و گفت:
-لودو! یه کاری بکن! نزار منو از سقف آویزون کنن
لودو گفت:
-نمیشه داف! من فقط یه بازیکن مجازی ام
لودو این را گفت و با لذت زجر کشیدن ساحرگان را تماشا کرد. پس از ناپدید شدن آن ها، لودو هم خود به خود از دیتا سرور سایت پاک شد.

آسمان هفتم- مکان ناشناخته

لرد و اعضای تیم گریفیندور از آسانسور خارج شدند و قدم به آسمان هفتم گذاشتند. آسمان هفتم با آسمان پنجم تفاوت زیادی داشت. بسیار بزرگ تر بود. و سرسبز تر. از دور ساختمان بزرگی نمایان بود. بیشتر شبیه به ورزشگاه کوییدیچ می ماند با این تفاوت که بسیار زیبا تر و باشکوه تر بود. لرد به استرجس رو کرد و گفت:
- فکر کنم اونجا باشه!

استرجس از این که لرد او را خطاب کرده بود متحیر شد. در همین هین که هی متحیر می شد، فرشته ای نازل شد و از آن ها پرسید:
- خدمتکارای جدید شمایید؟ چقدر هم کریه هستید شما ها! اه اه اه. دنبالم بیاید. تو زمین کوییدیچ شام باید سرو کنید!

لرد از اینکه کسی اینگونه او را خطاب کند، متنفر بود. اما به هر حال. آن فرشته او را به هورکراکسش می رساند. پس سکوت کرد و همراه همراهانش، به دنبال فرشته رفت.

زمین کوییدیچ الهی- مکان ناشناخته

جیمز با دقت به بازیکن ها نگاه می کرد. یکی از آنها چقدر آشنا می زد. رو به لی کرد و گفت:
- اون بازیکن رو میبینی! چقدر شبیه "هایده" ـست!

- اونو میگی؟ نه بابا! بیشتر می خوره شهید فیروزآبادی باشه

-مگه هرچی گرده و قلنبس شهید فیروزآبادیه؟ صب کن ببینم...سرلشکر که هنوز زنده ـس!

در همین حال، جبرئیل(ع) از نا کجا آباد ظاهر شد و گفت:
-شما چهار تا! چرا بیکار نشستید؟ چرا پذیرایی نمی کنید؟

لرد به دیگران نگاه کرد. تعداد را شمرد. با خودش میشدند هشت نفر. رو به جبرئیل کرد و گفت:
- ما که هشت نفریم!

جبرئیل پوزخندی زد و گفت:
-مجازی ها که حساب نمیشن
سپس ادامه داد:
- حالا برید به کارتون برسید!

استرجس که کمی جرئت پیدا کرده بود، گفت:
-حقیقتش ما واسه کار نیومدیم. دنبال یه چیز زرد رنگ پرنده می گردیم. بروبچه ها بهش میگن اسنیچ.

جبرائیل دستی بر ریش نداشته (یا داشته) اش برد و بعد از کمی تامل، خنده ای کرد و گفت:
-آهان! برادر اسنیچ رو میگید! اونجاست!

جبرائیل به اسنیچ اشاره می کرد. حتی از آن فاصله هم گوی زرین قابل مشاهده بود. جبرائیل، لرد را که آماده ی پرواز بود سر جای خود نشاند و گفت:
-من موندم چه موذنی تونسته همچین تاثیری رو ایشون بزاره. به هر حال؛ ایشون الان رستگار شده و متعهد شده که تا آخر مهمونی به خدا خدمت کنه. درست مثل شما!

-کی؟ ما؟ ما کی متعهد شدیم؟!

-همینکه وارد اینجا شدید ینی تعهد کردید. نکیر بهتون نگفته؟ یادش رفته حتما. پیر شده دیگه. حالا عیبی نداره که. مهمونی تموم بشه آزادید. شاید بتونید برادر اسنیچ رو هم راضی کنید باهاتون برگرده.

جیمز با خوشحالی گفت:
-عمو استر! عمو ولدک! تو رو خدا قبول کنید دیگه. یه ماه که بیش تر نیست. تازه من میتونم از مرحوم هایده هم امضا بگیرم!

جبرائیل خنده ای کرد و گفت:
-یک ماه؟ خدا ترسید شما انسان ها از زیادی معنویات بترکید، شونزده هزار سال مدت شو کم کرد، اینجا خدا شونزده هزار سال و یک ماه مهمونی میگیره. در ضمن اونی که شما اینجا دیدید هایده نبود! مهستی بود. هایده تو این مهمونی نیست! خواهرن دیگه، شبیه همن. منم چند بار اشتباه گرفتمشون.

جبرائیل با همین سرعتی که پدید شده بود، ناپدید شد. لرد و سه بازیکن را، سه بازیکن حقیقی را، به حال خود برای شونزده هزار سال و یک ماه رها کرد و آن ها از مهمان ها پذیرایی کردند و پذیرایی کردند و پذیرایی کردند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لی جردن در 1392/4/27 3:18:40
ویرایش شده توسط لی جردن در 1392/4/27 3:30:11
Modir look at that ticket
I work out
Modir look at that ticket
I work out
When I go to "contact us", this is what I see
Modirs are in bed and they wont answer me
I got passion in my head and I ain’t afraid to show it

I’m ANGRY and I know it


تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 تیر 1392 20:51
نمایش جزئیات
آفلاین
شص سال پیش – زمین کوییدیچ هاگوارتز:

- منم بازی! منم بازی!
- بکش دستتو کچل! کوافلو کچلی کردی! برو تیله بازیتو بکن! چخه!
کاپیتان سال پنجمی تیم اسلیترین کوافل را از دستان دانش آموز کچل سال اولی بیرون کشید و او را با لگدی به اعماق جنگل ممنوعه پرتاب کرد.
نام کودکی که لحظاتی بعد با بینی زیر درختان جنگل سقوط کرد {و در همان حادثه بینی اش را از دست داد}، "لرد ولدمورت" بود.
لرد ولدمورت روی زمین زانو زده بود و به دنبال دماغ گم شده اش می گشت.
قطرات اشک که با خون دماغ نداشته اش در هم آمیخته بودند، قطره قطره زیر درخت را خیس می کردند.
لحظاتی بعد، ولدمورت کوچک ناامید از یافتن بینی، به زحمت از جایش بلند شد و ردایش را تکاند.
نگاهی به خورشید که در حال غروب بود انداخت و به سمت ساختمان مدرسه دوید.
نمی خواست به تماشای مسابقه دیر برسد.

شص سال بعد – خوابگاه پسران گریفندور :

- وای به حالتان اگر روز مسابقه خرسند نباشید! بعد از مسابقه من دانم و شما، هرآینه اگر بهترینتان را ارائه ننمایید، حالتان را اخذ می نمایم!
گودریگ گریفندور شمشیرش را از غلاف بیرون کشید و با حرکتی نمایشی روی نزدیک ترین تخت پرید و دوباره فریاد زد:
- زین همرهان سست عناصر، دلم گرفت!..
صدای شلیک خنده در خوابگاه پیچید.

- اینجا چه خبره!!؟ چرا هنوز نخوابیدین!؟
این فریاد استرجس پادمور، کاپیتان تیم کوییدیچ گریفندور بود که در آستانه ی در ایستاده و با خشم به پسرها نگاه می کرد.
خنده روی لب گریفندوری ها خشکید. گودریگ آب دهانش را قورت داد و با چشم غره ی استرجس خودش را روی تختی که ایستاده بود انداخت و ملافه را بر سرش کشید و صدای خر و پفش به هوا رفت.

استرجس وارد خوابگاه شد و در را پشت سرش بست. پسرها به سرعت، یکی پس از دیگری پرده ی تختشان را می کشیدند.
بالاخره وقتی تنها صدایی که سکوت خوابگاه را می شکست خر و پف های ساختگی بود، استرجس صدایش را بلند کرد:

- نیمه شب وقت خوابه!؟ اونم شب مسابقه کوییدیچ؟ وای به حالتون اگه روز مسابقه سرحال نباشین! بعد از مسابقه من میدونم و شما، در هر صورت اگه تمام سعیتونو نکنین، خودم حالتونو می گیرم!

سپس در حالیکه زیرلب می خواند "زین همرهان سست عناصر، دلم گرفت.."، از خوابگاه بیرون رفت تا برای بار آخر قبل از خواب، تاکتیک های مسابقه ی فردا را مرور کند.

شص سال قبل – انبار کوییدیچ هاگوارتز:


- منو بازی نمیدین ها؟ دل ِ منو میشکونین آره؟ باشه..لوموس!
نورافکنی انبار را روشن کرد. ولدمورتک (ولدمورت کوچک) که برای بهبود بینایی اش در تاریکی به چوبدستی نیازی نداشت، به عنوان تشکر دستی به سر طاسش کشید و دوباره به جستجو مشغول شد.

- باید همین ورا باشه..منو بازی نمیدین؟ ندین. اما من تو کوییدیچ جاودانه میشم. بخشی از من همیشه کوییدیچ بازی می کنه! .. آهااااا! ایناهااااش!

ولدمورتک با اشتیاق به اسنیچ طلایی که در بند جعبه ی چوبی اش بال ها را بسته و آرام گرفته بود، چشم دوخت.

شص سال بعد - زمین کوییدیچ هاگوارتز:

- باژی شروع شد.
- این چه طرز ِ گزارش کردنه!
دلوروس آمبریج بود که بر سر مورفین گانت، گزارشگر بازی، فریاد می کشید:
- باحال گزارش کن گانت!
- باژی باحال شروع شد.
- منظورم این نبود! گزارشگر همیشگیمون کجاست!؟
- اونژا!
مورفین گانت به لی جردن اشاره کرد که کوافل را زیربغل زده بود و سعی داشت مهاجمان حریف را دریبل کند.
آمبریج آهی کشید و به مورفین اشاره کرد که گزارشش را ادامه دهد.

- اشامی بشه های گریفندور رو براتون میخونم. یدونه اشترجش دارن که در به در ِ اشنیچه، یدونه شلوار لی دارن که بلده جاروشواری کنه، یدونه گودریگ دارن که گریفندوره، دوتا مدافع دارن که یکیشون بوژبوژیه یکیشونم توله گرگ ژشت و به مقدار لاژم ویژلی!

تد ریموس لوپین بلاجری را که مستقیما به سمت ِ استرجس روانه شده بود رها کرد و دسته جارویش را به سمت جایگاه اساتید کج کرد و مقابل گزارشگر ایستاد.

- آهای مفنگی! دفعه ی آخرت باشه به جیمز میگی بوژبوژی!
- برو بابا مجازی!
در همین لحظه صدای جیغ گوشخراش دافنه گرینگراس توجه جمعیت را به خود جلب کرد و باعث شد بازیکنان هم برای لحظه ای از بازی دست بکشند.
- سوووووووووووووووووسک! سووووسک!
- بــــــــــعله! به نژر میرشه لی جردن روی مهاجم ِ راونکلاو شوشک انداخته، ناجوانمرد! داف به این خوبی. چطور دلت اومد؟

لی که سعی داشت سوسکش را از میان موهای دافنه بیرون بکشد و به آستین ردایش برگرداند سراسیمه عذرخواهی می کرد و تلاش می کرد دافنه را قانع کند که لی نبود و سوسکش بود، تقصیر آستینش بود.

اما دافنه گوشش به این حرف ها بدهکار نبود، جارویش را بالا کشید و به سمت تام ریدل پرواز کرد:
- تام! تام! اینو از موهام بکش بیرون!
- من نمیتونم من مجازی ام.

دافنه دوباره جیغ کشید و به سمت فلور پرواز کرد که بی توجه به او، از اول بازی به نقطه ای در نزدیکی دروازه ی گریفندور خیره شده بود و با این حرکتش استرجس را که مدام دور حلقه های گریفندور به دنبال اسنیچ می گشت گیج کرده بود.

- فلور! سوسک تو موهامه! سوسک!!
- جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ!

در میان جیغ ساحرگان راونکلاو، مهاجمان گریفندور شش گل زده بودند.
لودو بگمن در حالیکه سعی داشت با یک چوبدست هر دو بلاجر را به سمت لی و گودریگ که مالک کوافل بودند منحرف کند رو به دختران تیمش فریاد زد :
- داریم می بازیم بچه ها! بیخیال دیگه! فقط یه سوسکه!! آماندا بیا کمک!!
اما دافنه، فلور ، آماندا، لینی و لونا به طور گروهی از سویی به سوی دیگر ورزشگاه پرواز می کردند و جیغ می کشیدند.

خیلی خیلی دورتر- زیر سایه ی علامت شوم:

- اخ!
- چی شد ارباب!؟
- زخمم! زخم ِ جای دماغم درد میکنه!
- ولی..ولی شما قول داده بودین ذهنتونو به روی پاتر ببندین ارباب!
- نمیتونم! حتما نزدیک ِ یکی دیگه از هورکراکسامه! حتما میخواد یکی دیگه شونو نابود کنه! اَخ!
- ارباب! :worry:

ولدمورت برای بار دوم مشتش را به میان صورتش کوبید. چشم هایش را بست و میان درد طاقت فرسای دماغگاه، به هورکراکس هایش فکر کرد.
و بالاخره آن را دید. اسنیچش را دید. اسنیچ قدیمی را که در یازده سالگی هورکراکس کرده بود. دست هایی پشت پرده را دید که در جستجوی پاره ی تنش بودند.

- بلا بچه ها رو خبر کن پاق! کنین وسط زمین کوییدیچ! به سالی هم خبر بده من دارم حمله میکنم درو وا کنه!

لرد ولدمورت آپارات کرد و بلاتریکس را تنها گذاشت که زیرلب می گفت:
- چشم! ولی شما هم باید با پروفسور دامبلدور راجع به این دردا حرف بزنین ارباب.

ایالت های جنوب غربی آمریکا – کلرادو:

- ییییییییییییها!
تبر مرد نیمه سرخ پوست چند تار از موی بلاتریکس را برید و به درخت پشت سرش میخ کرد.
- یعنی چی که داره حمله می کنه درو وا کنم؟! تو از طرف ِ ابر سفید اومدی؟

بلاتریکس که خودش هم نمی دانست چرا باید به سالی خبر حمله ی اربابش را می داد و احساس می کرد در تشخیص سالی موردنظر دچار اشتباه کوچکی شده، جویده جویده گفت:
- نــ...ـه! اما من خیلی سریال شما رو دوست دارم. همیشه می بینم. به دکتر مایک سلام برسون و لپ کیتی رو از طرف ِ من بکش! :worry:

تبر بعدی سالی از جایی گذشت که تا لحظاتی قبل سر بلاتریکس در آن جا قرار داشت.
بلاتریکس غیب شده بود.

زمین کوییدیچ هاگوارتز:

سالازار اسلیترین در لژ مخصوص نشسته بود و آب پرتقال می خورد.

دلوروس را می دید که همزمان بر سر گزارشگر بی حال داد می کشید، یکی یکی به تالار های خصوصی سرک می کشید و اخطار می داد که سریعا ترکیب تیمی شان را اعلام کنند، داوری بازی را می کرد، پاسخگوی سوالاتی بود که در دفتر مدیریت مطرح می شد و پشت گوش گربه هایش را نوازش می کرد.

هوا تاریک شده بود. حتی تشخیص رنگ ِ ردای بازیکنان برای مدیر هاگوارتز سخت بود.
ناگهان سوزشی را در ساعدش احساس کرد. خودش بود. علامت لرد سیاه!
صدای بلاتریکس، مرگخوار مقرب لرد به گوشش رسید:
- سالازار! ارباب می خواد به هاگوارتز حمله کنه! گویا هورکراکسش در خطره، ممنوعیت آپارات هاگوارتز رو بردار ارباب الان احتمالا پشت دره، ما هم الان میایم!

آپ پرتقال در گلوی سالازار پرید. بلافاصله آستین ردایش را پایین کشید و بشکن زد. ممنوعیت آپارات را برداشته بود.

- هشتاد – صفر به نفع ِ گریفندور. اشنیچ هنوژ پیدا نشده. حوشله مون شر رفته. بیاین بشینیم شای نبات بخوریم.

استرجس از جارویش پیاده شده بود و روی زمین، کنار ِ پایه ی حلقه دروازه های گریفندور، میان چمن ها به دنبال اسنیچ می گشت. شک نداشت که فلور دلاکور قبل از آنکه به دیگر ساحره های تیمش بپیوندد دقایقی طولانی را به دروازه های گریفندور خیره شده بود.

پاق!

- یوهاهاهاها! من ارباب لرد ولدمورت ِ کبیــ...
- جیییییییییییییییییییغ!

لرد ولدمورت که به تازگی وسط زمین و هوا ظاهر شده بود جاخالی داد تا با ابری عظیم و جیغ جیغو برخورد نکند.

- کله کچلتو بدزد!
این را جیمز سیریوس فریاد زد که بلاجرش را به سمت ِ لودو بگمن پرتاب کرده بود.
ولدمورت سرش را دزدید و بلاجر را دنبال کرد که در زمین راونکلاو توسط ِ لودو دریافت شد.
لودو : آقا نامردیه شما دونفرین.
جیمز: باو تدی که مجازیه حساب نیست. بزن سرویسو.
لودو شانه هایش را بالا انداخت و بلاجر را دوباره به سمت جیمز پرتاب کرد.

لرد ولدمورت صدایش را صاف کرد و با بیشترین ولومی که حنجره اش اجازه می داد فریاد زد:
- یوهاهاهاها! من ارباب لرد ولدمورت..
- اوووووووووه...بیل! قهرمان ِ من!

بیل ویزلی که ساعت ها پیش دروازه اش را رها کرده بود،سوسکی را که از میان موهای دافنه بیرون کشیده بود پیروزمندانه در دست راستش رو به جمعیت تکان میداد و در ورزشگاه دور افتخار می زد.

- به نژر میرشه جشتجوگر اشنیچو گرفته. جمعیت داره بهش ابراژ احشاشات میکنه. بالاخره باژی تموم شد! ارنی! منقلو آتیش کن که اومدم.

- چی داری میگی مردک ِ مفنگی! جستجوگر منم! اسنیچم هنوز پیدا نکردم! آهاااااااای!

کسی به فریاد های استرجس که از نقطه ای تاریک روی زمین اعتراض می کرد توجهی نداشت.
ولدمورت سرگردان بود. هیچ کس به او هم توجهی نداشت.

- داداش! نورافکن! دمت گرم! بیا وایسا بغل ِ دروازه ی من، چش داشته باشم ببینم حداقل این نامردا کدوم حلقه رو هدف می گیرن، کمتر گل بخورم!

ولدمورت، راضی از اینکه کسی او را دیده به سمت ِ صدایی حرکت کرد که خطابش کرده بود.

- یه چیژی تو دشتای دلاکور برق میژنه. اون دیگه واقعا اشنیچه! 150 – 140 به نفع راونکلاو! راونکلاو برد!

فلور دلاکور با لپ های گل انداخته روی زمین کوییدیچ ایستاده بود و اسنیچ را بالا گرفته بود. روبرویش بیل ویزلی عاشق پیشه زانو زده بود و جعبه ی خالی اسنیچ را در دست داشت.

پاق! پاق! پاق! پاق!
پاق! پاق! پاق!
پاق! پاق!
پاق!


مرگخواران یکی پس از دیگری در ورزشگاه ظاهر می شدند. جمعیت، وحشت زده یکدیگر را هل می دادند تا زودتر از ورزشگاه بگریزند.

- آوادا کداورا!!

جنازه ی تام ریدل که از روی جارویش به سمت ِ زمین سقوط می کرد باعث شد اینبار همه ی ورزشگاه صدای لرد ولدمورت را بشنوند که می گفت:
- یه اسم شیک و با ابهت برای خودم ساختم، که اسم ِ توی مشنگو یدک نکشم بعد خیره خیره تو چشای من نگا میکنه میگه بهت افتخار میکنم، نورافکن خوبی شدی! مرگخوارا! حملــــــــــــــه!!

ارتش سیاهی به اشاره ی ولدمورت فریادی کشیدند و همه با هم به سمت فلور دلاکور حمله ور شدند.
فلور: به جان خودم منم از خودتونم!
مرگخواران بی توجه به او، فریاد زنان نزدیک می شدند.
فلور با وحشت خودش را پشت بیل پنهان کرد.
- بیل! از من محافظت کن!
اما قبل از آن که جمله ی فلور منعقد شود، بیل فلنگ را بسته بود.


ساعتی بعد – زمین کوییدیچ هاگوارتز:


- من من!
- تو تو!
- کشــــیــــدم.
- کی رو؟
- مورفینو!

مورفین گانت سیگارش را تف کرد و سلانه سلانه به سمت گروه لینی وارنر رفت.

حالا تنها کسی که از هر دو گروه جدا افتاده و میان زمین کوییدیچ ایستاده بود...
- ارباب!
- هوم!؟
- افتخار میدین تو تیم من بازی کنین؟
- اهوم!!

ولدمورت دست ها را در جیب ردایش فرو برد و به سمت گروه لاکهارت رفت. از اسنیچ عزیزش چشم برنمی داشت. چه چیزی از این بهتر؟ اسنیچ را نجات داده بود. پدرش را کشته بود. کلی آدم فراری داده بود و حالا در آخرین ساعات شب در یک تیم کوییدیچ یارکشی شده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1392/4/25 21:16:35
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1392/4/25 21:28:50
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1392/4/26 1:26:59
پاسخ به: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: دوشنبه 24 تیر 1392 10:31
نمایش جزئیات
آفلاین
مسابقه کوییدیچ
بازی اول

گریفیندور - راونکلاو
آغاز مسابقه: دوشنبه، 24 تیر
پایان مسابقه: پنجشنبه، 27 تیر (ساعت 23:59)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اسامی بازیکنان تیم کوییدیچ ریونکلاو

دروازه بان:تام ریدل(مجازی)
مدافعان:لودو بگمن(مجازی)- آماندا بروکل هرست
مهاجمان:لینی وارنر(مجازی)-لونا لاوگود(مجازی)- دافنه گرین گرس
جستجوگر:فلور دلاکور

ذخیره ها:الادورا بلک-آندرومدا بلک


اسامی بازیکنان تیم کوییدیچ گریفندور:

دروازبان : بیل ویزلی (مجازی)
مدافعان : جیمز سیریوس پاتر - تد ریموس لوپین (مجازی)
مهاجمان : لی جردن - گودریگ گریفندور (مجازی) - چارلی ویزلی (مجازی)
جستجوگر : استرجس پادمور

ذخیره ها: گیلدوری لاکهارت - رون ویزلی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* بازیکنان حقیقی تیم ها (هر تیم 3 نفر) می بایست تا تاریخ تعیین شده، یک نمایشنامه (رول) تکی و غیر ادامه دار (با سبک آزاد) در اینجا ارسال نمایند.

* سوژه اصلی رول های بازیکنان، باید در مورد مسابقه بین دو تیم باشند و از اسامی بازیکنان داده شده حتما استفاده نمایند.

* بازیکن ذخیره در صورت غیبت یکی از سه بازیکن اصلی تیم، می تواند به جای آن در مسابقه شرکت کرده و رول خود را ارسال کند.

* در صورتی که غیر از اسامی بازیکنان دو تیم، سایر دانش آموزان در این تاپیک ارسالی داشته باشند، پستشان حذف می شود، 10 امتیاز از گروهشان کسر می شود و به مدت 1 ماه از مدرسه اخراج می شوند.

سوژه ها

همانطور که گفته شد سوژه اصلی رول ها باید بازی بین دو تیم باشد. این سوژه ها منحصراً در زمین بازی کوییدیچ خلاصه نمی شوند و می توانند قبل یا بعد از مسابقه را هم شامل شوند. به هر جهت علاوه بر سوژه اصلی، بازیکنان موظف اند که از سوژه های فرعی که در ادامه مطرح می کنیم، استفاده کنند.

* استفاده از این سوژه های فرعی بخشی از امتیاز شما را تشکیل می دهد و جهت جلوگیری از تقلب و یا استفاده از پست های قدیمی، باید از آنها بهره بگیرید.

* یکی،‌دو تا ،‌سه تا یا هر چقدر از این سوژه های فرعی را که دلتان می خواهد را انتخاب کنید و داخل رول خودتون به سوژه اصلی مسابقه پیوند بزنید. (حداقل یک مورد باید انتخاب شود)

استفاده از یک سوژه کافی است. استفاده همه سوژه ها تفاوتی در میزان امتیاز در نظر گرفته شده نخواهد داشت و امتیازی بیشتری برایتان به ارمغان نمی آورد. اما به هر جهت دست بازیکنان بسته نیست و می توانند جهت تنوع بخشیدن به پست خودشان از همه سوژه ها فرعی زیر استفاده کنند. به میل آنها بستگی دارد:


1. صد تکه شدن اسنیچ (گوی زرین) که بر اساس مسابقات، قانونی برایش وجود ندارد و جستجوگران دو تیم به تنهایی یا به کمک اعضای تیم موظف به جمع کردن هر صد تکه هستن و تا جمع نکند، بازی خاتمه نمی یابد ! (صد البته مرلین میداند که این تکه ها هر کدوم شون کجاها دارن بالا پایین می پرن و اینکه تکه ها هر کدوم شون ممکنه تقسیم بشن بین دو جستجوگر. برنده اونیه که اسنیچ کامل رو بگیره. )

2. اسنیچ جو گیر شده، بندری زدنش به حدی شده که تا آسمان هفتم!!! میره و از شیشه یک هواپیمای مسافربری داخل میشه، جستجوگران دو تیم به تنهایی یا به کمک بقیه اعضای تیم شون میرن که بین ملت ماگل داخل هواپیما دنبال اسنیچ بچرخن، دست آخر منجر به سقوط ملایم هواپیما وسط زمین کوییدیچ هاگوارتز و رویارویی جادوگران و ماگل ها میشن.

3. اسنیچ به قدری بالا میره که از کره زمین و کهکشان ها هم خارج میشه و جستجوگران دو تیم که چون جادوگرن همینطور میرن بالا و بالا می بینن خداوند داره با فرشتگان کوییدیچ بازی میکنه. جستجوگران خجالت میکشه به خالق بگن بده اسنیچو اما به دنبال راهی میگردن که با اعمال نیکو، خداوند بهشون ببخشه اسنیچ رو. دریغا که نمیدونن میلیارد ها سال نوری با کره زمین فاصله دارن و الان برگردن، اصلا معلوم نیست کسی وجود داره یا نه. - شاید هم کابوس شب قبل از مسابقه رو داره می بینه یکی از جستوگرها. به عهده شما.

4. اسنیچی که از انبار آورده میشه برای بازی، یکی از هورکراکس های مخفی شده ولدمورت بوده. ولدمورت که به قلبش (داره اصن؟ ) الهام میشه این موضوع که اسنیچش از جاش اومده بیرون و وارد مسابقه شده، سریعا با ارتش مرگخواران به هاگوارتز و زمین کوییدیچ حمله میکنه، کشت و کشتار راه میندازه و شخصا چون بدون جارو پرواز میکنه، وارد رقابت مستقیم با جستجوگران دو تیم میشه برای تصاحب هورکراکس خودش و کسی هم از این موضوع خبر نداره که هورکراکسه این اسنیچ.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خلاقیت و بازی با سوژه اصلی و سوژه های فرعی و پیوند زدن مبتکرانه آنها به یکدیگر، می تواند تاثیر مثبتی در داوری پست های شما داشته باشد.
داوری پست ها از 10 امتیاز خواهد بود و تیمی که بیشترین امتیاز را کسب کند برنده خواهد شد و به فینال می رود، تیم بازنده هم حذف خواهد شد.

موارد نگارشی: 1 امتیاز
فضاسازی ها، توصیف ها: 2 امتیاز
پیوند سوژه اصلی و فرعی: 5 امتیاز
خلاقیت کلی: 2 امتیاز

ــــــــــــ10 امتیازــــــــــــ


موفق باشید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
No Country for Old Men


پاسخ به: مسابقات کوییدیچ هاگوارتز !
ارسال شده در: پنجشنبه 10 اسفند 1391 20:36
نمایش جزئیات
آفلاین
امتیازات مرحله آخر مسابقات کوییدیچ :


گریفیندور
:


گودریک گریفیندور : 28 امتیاز




افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عضوی از طرفداران گلرت گریندلوالد
پاسخ به: مسابقات کوییدیچ هاگوارتز !
ارسال شده در: جمعه 27 بهمن 1391 00:00
نمایش جزئیات
آفلاین


همینطور در حال پرواز بودم. نمی دانستم دنبال اسنیچ بگردم را مثل همیشه زل بزنم به او! اصلا مگر قرار است اسنیچ را بگیرم؟ اگر این کار را می کردم ، او از دستم عصبانی می شد و حتی ممکن بود با من قهر کند.

روزونی دختری بود که من از وقتی وارد هاگوارتز شدم ، دوستش داشتم و همیشه با هم بودیم. هر دو به کوییدیچ علاقه داشتیم. با اینکه هر دو در گروه های متفاوت بودیم اما همیشه با هم بودیم و در میدان کویدیچ ، تمرین می کردیم. اما هیچ وقت فکرش را نمی کردم که روزی در مقابل هم قرار بگیریم! حالا من نمی دانستم به عنوان جستجوگر تیمم ، اسنیچ را بگیرم و یا اجازه دهم روزونی اینکار را بکند؟

وقتی وارد میدان میشد ، یک نگاه خشک و خالی به من کرد. نمی دانم دلیلش چه بود زیرا هر وقت من را می دید ، می خندید اما اینبار .... شاید اگر اسنیچ را نیز می گرفتم و باعث باخت تیمش می شدم ، بیشتر از من ناراحت می شد و این مرا ببشتر ناراحت می کرد!

همینطور دنبالش پرواز می کردم. کمی نزدیک تر شدم. به طرف من چرخید. کمی تعجب کرد و بعد از مکثی گفت: « چرا نمیری دنبال اسنیچ؟! »

گفتم: « اگه بگیرمش و بازنده بشین ، ازم ناراحت میشی؟ »

خنده ی تلخی کرد و گفت: « خب معلومه که نه! البته اگه بتونی زودتر از من بگیریش! » و سرعتش را زیاد کرد و از من دور شد.

هنوز هم نمی دانستم چکار کنم؟! او مرا به مبارزه دعوت می کرد اما من هنوز می ترسیدم که از دستم ناراحت شود. همینطور با سرعت کم به دنبالش رفتم. هر کجا که می رفت ، من هم پشتش پرواز می کردم.

دز یک لحظه کسی به من تنه ی محکمی زد. چرخیدم و کاپیتان تیم را دیدم.

با عصبانیت گفت: « داری چیکار می کنی؟ چند دقیقه هست که داری همینطور جستجوگر اونا رو تعقیب می کنی! زود باش اسنیچ رو بگیر! داریم عقب می افتیم! » و از من دور شد.

گیج شده بودم. اگر اسنیچ را نمی گرفتم ، کل تیمم از من ناراحت می شدند. همه می دانستند که می توان زودتر از روزونی اسنیچ را بگیرم! هم جاروی من سریعتر بود و هم تجریبات و موفقیت هایم بیشتر از او!

کمی سرعتم را بیشتر کردم و نزدیک تر شدم. هوا بی ابر بود اما باد تندی می وزید و مقابلم را به سختی می دیدم. روزونی را می دیدم که هر از گاهی می چرخید و من را می دید که دنبالش می آیم.

باید تصمیم خودم را می گرفتم! یا باید اسنیچ را می گرفتم و ناراحت شدن روزونی را تجربه می کردم و یا نارضایتی کل تیم از من را! سرعتم را بیشتر و بیشتر کردم. روزونی عقب ماند.

بعد از چند دور انعکاس نور در اسنیچ را دیدم و مکان اسنیچ را فهمیدم. به طرفش رفتم و روزونی هم که متوجه تغییر مسیر ناگهانی من شده بود ، به دنبالم آمد. اسنیچ را می دیدم. نزدیک و نزدیک تر شده بود. دستم را دراز کردم تا بگیرمش ....

طوری وانمود کردم که نتوانستم اسنیچ را بگیرم و پشت سر من روزونی با سرعت امد و اسنیچ را گرفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: مسابقات کوییدیچ هاگوارتز !
ارسال شده در: سه‌شنبه 3 بهمن 1391 20:13
نمایش جزئیات
آفلاین
ببخشید بابت تاخیر ، مشکلاتی داشتم که وقت نکردم بیام جادوگران .

-------
امتیازات :

اسلیترین : 28

مورفین گانت : 28 امتیاز

گریفیندور : 27

گودریک گریفیندور : 28 امتیاز
لوکسیاس : 26 امتیاز

راونکلاو : 23

دافنه.گرینگراس : 23 امتیاز


مرحله سوم و آخر :

موضوع : شما نقش جستجو گر رو در تیم دارید ولی جستجو گر حریف ساحره ای هست که شما علاقه زیادی بهش دارید . بین احساساتون به اون ساحره و رفاقتتون با هم تیمی هاتون گیر کردید و نمیتونید تصمیم بگیرید . پایان داستان دست شماست . ساحره یا قهرمانی و هم تیمی هاتون ؟

توضیح : اگر شما ساحره هستید ، تمام وضعیت رو بر عکس فرض کنید . یعنی جستجو گر حریف جادوگر مورد علاقه شماست و غیره .


موفق باشید !



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عضوی از طرفداران گلرت گریندلوالد
پاسخ به: مسابقات کوییدیچ هاگوارتز !
ارسال شده در: شنبه 23 دی 1391 11:44
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه : فینال جام جهانی هست و شما نقش مدافع رو دارید . نتیجه بازی 20-190 به نفع حریف هست و در نتیجه اگر اسنیچ هم توسط جستجوگر شما گرفته بشه ، بازنده بازی خواهید بود . شما نقشتون این هست که مزاحم جستجوگر حریف بشید تا نتونه اسنیچ رو پیدا کنه تا زمانی که مهاجم ها گل های بیشتری بزنن.

دسته ی سواره مرگ هوارا می شکافت و لوکسیاس به سمت بالای زمین مسابقه اوج می گرفت، هوا را می شکافت و این باعث شده بود تا صدای باد در گوش هایش سرش را یه درد بیاندازد و نتواند به چیز دیگری فکر کند. در زانو هایش احساس درد می کرد، مجبور شده بود سرخگون را با پایش دفع کند و مسلما عواقبی را برایش در پی داشت.

اما مهم الان مسابقه بود، همه ی حوادث گذشته مانند کتابی در ذهنش ورق می خورد، تفریحات بچه های تیم، خنده ها و ناراحتی ها، سختی ها، روزهای بارانی که در زمین گلی خودشان مشغول تمرین بودند، تعطیلاتی که برای چنین روزی به دیدار خانواده هایشان نرفته بودند و سرشان را با تمرین گرم کرده بودند.

اشک در چشمانش خانه کرده بود، اما غرورش اجاره نمی داد تا قطرات از چشمش برروی گونه هایش که در این هوای سرد سرخ شده بود حرکت کند. این چند روز اخیر روزهای خوبی برای او نبود، با عشق زندگی اش دعوایش شده بود، سرش درد می کرد و نمی دانست برای نجات تیم و زندگی اش باید چیکار کند که متوجه شد در هزاران تماشاگر حاضر در زمین، یک جفت چشم عسلی به او نگاه می کنند.

باورش نمی شد، حواسش را جمع کرد و با طلسمی روی چشم ها متمرکز شد. عشقش بود....

سعی می کرد از رروی لب خوانی بفهمد چی می گوید. شاید 20 ثانیه کافی بود تا لوکسیاس دوباره قلبش پر از عشق و امید گردد، گاهی در زندگی چیز هایی که فکرشان را هم نمی کنید تاثیری بررویتان می گذارند که تا ابد فراموش نمی کنید و این یکی از همین دفعات برای لوکسیاس بود.

حواسش را دوباره به زمین کوییدیچ معطوف کرد، دسته ی جارویش را به سمت پایین هدایت کرد و به سمت زمین اوج می گرفت، سواره مرگ هم انگار از توقف طولانی خسته شده بود و با سرعت بیشتری به سمت زمین حرکت می کرد.

توانست توپ سرخ آشنای همیشگی را در دستان مهاجم حریف ببیند. می خواست به سمت مهاجم حرکت کند اما می دانست در این شرایط این کار ها دیگر فایده ای برای تیمش نداشت.

با صدای رسایی فریاد کشید:

-بچه ها هنوز هم دیر نشده.

همین برای ایجاد کمی امید در دل بچه ها کافی بود، چشمانش به دنبال جستجوگر تیم حریف می گشت. سرانجام او را در گوشه ی شرقی زمین پیدا کرد به نزدیکی او رفت، نقشه اش را کشیده بود، ابتدا توقف کوتاهی در نزدیکی بلاجری کرد که سرگردان در میدان می چرخید.

بلاجر گویی بچه ای است و به او شکلات نشان داده اند به دنبال لوکسیاس به حرکت افتاد، لوکسیاس که چشم دیگرش روی جستجوگر حریف بود و می دانست او توجهش به لوکسیاس جمع شده بود، طوری که انگار بلاجر را ندیده است به راه افتاد، به سمت جنوب زمین حرکت می کرد و سپس با یک چرخش سریع جهتش را به شرق و به سمت مرد تغییر داد.

بلاجر که انگار از دست شکلات سمجش عصبانی شده بود سا سرعت سرسام آوری به سمت لوکسیاس حرکت می کرد، لوکسیاس در نزدیکی جستجوگر سرعتش را کم کرد و چماقش را برای اطمینان در بین انگشتانش فشار داد، به سمت بلاجر برگشت، هرکس این صحنه را می دید از حماقت لوکسیاس و ضربه زدن به بلاجر آن هم در آن منطقه تعجب می کرد.

اما لوکسیاس هدف دیگری داشت، هنگامی که بلاجر چند سانتی متر بیشتر با او فاصله نداشت بر روی جارویش چرخی زد و بلاجر از کنار او گذشت، دریغ از اینکه یعد از جسنجوگر حریف به دنبال گوی زرین بود، بلاجر با تمام قدرت به پشت مرد اصابت کرد.

از روی جارویش به پایین افتاد و آخرین چیزی که در آن روز می دید، نیشخند دردناک لوکسیاس بود. لوکسیاس دوباره به راه افتاد، انگار مهاجمان تیمش عمل او را دیده بودند و امید تازه ای گرفته بود، نتیجه 197-100 بود و حملات تیم ما ادامه داشت.

حواسم به بلاجر که داشت دوباره به سمتم باز می گشت بود و اینبار نقشه ی دیگری برایش در سر داشتم، چماقم را در دستم گرفت و نیرویم را در ماهیچه ی دستم متمرکز کردم، بلاجر را با ضربه ای بی همتا به سمت چوب جاروی جستجوگر تیم حریف روانه کردم، چوب جاروی از وسط دو نصف شد و نیمه ی اولیه اش به روی زمین افتاد.


-دیگر جستجوگر بی جستجوگر.

و به سمت زمین خودمان به راه افتادم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تا خودم هستم به امضام نیازی نیست
پاسخ به: مسابقات کوییدیچ هاگوارتز !
ارسال شده در: جمعه 1 دی 1391 16:55
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه : فینال جام جهانی هست و شما نقش مدافع رو دارید . نتیجه بازی 20-190 به نفع حریف هست و در نتیجه اگر اسنیچ هم توسط جستجوگر شما گرفته بشه ، بازنده بازی خواهید بود . شما نقشتون این هست که مزاحم جستجوگر حریف بشید تا نتونه اسنیچ رو پیدا کنه تا زمانی که مهاجم ها گل های بیشتری بزنن.

-اما مدافع که کارش این نیست!
کاپیتان چشم غره ای رفت و گفت:هر کاری که بهت میگم بکن. تا جایی که میتونی بهش ضربه بزن.فکشو بیار پایین! خفش کن. پدر سوختش رو دربیار!اگه سه تا گل دیگه بزنیم،با گرفتن اسنیچ برنده میشیم.

دافنه گرینگراس، بعد از مکثی کوتاه قبول کرد.کاپیتان چشمکی زد و دور شد.دافنه یک بلاجر را به طرف جستجوگر پرت کرد که به او نخود. بعد سوار بر جارو مسابقه را تماشا کرد.
دافنه اخمی کرد و فریاد کشید:هی! چرا گل نمیزنی؟منو میفرستی دنبال نخود سیاه؟من اونو اذیت کنم تو اینجا تماشا کنی؟چرا گل نمیزنی؟

کاپیتان دیگر که به سختی سعی میکرد کوافل را از دست بقیه دور نگه داره گفت:الان میزنم!الان.
اما دافنه باجر را به طرف کاپیتان پرتاب کرد و گفت:اگه همین الان 30 به 190 نشیم، اون یکی رو هم بهت میزنم.
کاپیتان دیگر با وحشت زدگی به دافنه نگاه کرد و کوافل را از دست داد.تیم مقابل گل زد.

دافنه لبخندی زد و گفت:آفرین.کارتو خوب انجام دادی.هی میخواستم امتیاز اینا رند بشه تا حساب کردنش راحـــــــــــت باشه.بزن قدش!
وزیر دیگر با بی میلی زد قدش
در همین حین تیم مقابل 8 گل را به ثمر رساند.وزیر گفت:پیشته برو.برو حواسشو(ص؟) پرت کن.پیشته.
دافنه غرید:مگه من گربه ام؟

کاپیتان از او قطع امید کرد و گفت:بده من اون چماغو(ق؟).تو مهاجم شو.مم میرم پدر پدر سوخته اون پدر سوخته رو در بیارم!
هنگامی که وزیر در تلاش بود تا پدر پدر سوخته جستجوگر حریف را در بیاورد دافنه چندین هزار بار بلاجر را وارد دروازه کرد.اما هیچ وقت متوجه نشد که چرا امتیازی به امتیازاتشان اضافه نمیشود.بلاخره جستجوگر بریتانیا اسنیچ را دید و به سرعت آنرا گرفت و فریاد زد:برنده شدیم!
اما کاپیتان واتیکان،تیم حریف گفت:خوابشو ببینی عمو!

و فریاد کشید:تنتیجه:280 به 20!ما بردیم!
کاپیتان دیگر دماغش را بالا کشید و سر به پایین و سرخ از خجالت از جمع حضار خارج شد.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟
پاسخ به: مسابقات کوییدیچ هاگوارتز !
ارسال شده در: پنجشنبه 30 آذر 1391 23:58
نمایش جزئیات
آفلاین
دانه های برف بسیار بزرگ بودند و هر کدام به نوبه ی خود مزاحم دید من می شدند. اگر لباس تیم حرف ابی رنگ نبود ، محال بود بتوان در ان برف و بوران جستجوگر را دنبال کنم. با خود فکر می کردم امکان ندارد جستجوگر بتواند در این هوا اسنیچ را پیدا کند اما اگر پیدا می کرد و من نمی توانستم آن را بگیرم ، مطمئن بودم کاپیتان مرا از تیم بیرون می اندازد. این بازی بسیار حیاتی بود. اصلا حتی ممکن بود مهاجمان تیمم نتوانند گل ها را جبران کنند و هر چقدر هم که من مانع ، جستجوگر شوم ، فرقی در نتیجه بازی نکند.

به هر حال من باید مانع جستجوگر تیم حریف می شدم که با سرعت بسیار به این طرف و ان طرف می رفت. از حرکاتش می فهمیدم که هنوز اسنیچ را پیدا نکرده و همینطور ول می چرخد تا بلکه اسنیچ به چشمم بخورد. جستجوگر تیم ما نیز کمک مهاجمان رفته بود تا دفاع تیم حریف را گمراه کنند و گل بزنند.

صدای شور افراد تیمم را میشنیدم. انگار اولین گل را زده بودند. کمی امیدوار شدم. ایستادم و با ها کردن دستانم را گرم تر کردم و بعد با تمام سرعت به جستجو گر تیم حریف تنه ای محکم زدم. نزدیک بود از روی جارویش بیفتد اما به سختی توانست تعادل خودش را حفظ کند.

خیلی زود چشمم به من افتاد و فحشی به من داد و من یک حرکت مسخره کننانه به او تحویل دادم. عصبانی شد و به طرفم امد و من نیز شروع به حرکت کردم. به دنبالم امد. همان کاری که می خواستم بکند. جستجوگر احمق حالا بجای اسنیچ من را دنبال می کرد.

این روش خیلی وقت پیش به ذهنم رسیده بود و منتظر همچین موقعیتی بودم تا بتوانم جستجوگر های عصبانی را سرگرم کنم. مطمئنم کاپیتان خیلی خوشش خواهد امد. صدای هلهله ی بازیکنان تیمم را گاهی می شنیدم که خبر از گل دیگری می داد.

وقتی جستجوگر تیمم را دیدم که دیگر از کنار مهاجمان در امده و دنبال اسنیچ می گردد ، دیگر مطمئن شدم که کارم تمام شده است. نگاهی به پشت سرم کردم. جستجوگر هنوز دنبالم بود و همینطور فحش می داد. ناگهان ایستادم اما قبل اینکه جستجوگر از پشت من را بزند ، جا خالی دادم و او کنترل را از دست داد و بر زمین افتاد.

با خود گفتم: « ببخشید! »

به طرف مدافعان تیمم رفتم و به کار اصلی خودم یعنی دفاع از دروازه پرداختم. مدتی بعد به طور ناگهانی یکی به من تنه ی محکمی زد و از روی جارو افتادم. در هوا چرخیدم و چهره ی جستجوگر ابی پوش را دیدم. در هوا خنده ام گرفت. برزمین افتادم و تمام بدنم شروع به سوزش و درد گرفتن کرد. اما خیلی زود صدای سوت داور را نیز شنیدم که حاکی از برنده شدن تیم ما بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده