جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

زمین كوییدیچ هاگوارتز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
مرحله سوم کوییدیچ
ارسال شده در: سه‌شنبه 24 مرداد 1391 00:23
نمایش جزئیات
آفلاین
مرحله سوم کوییدیچ در تاریخ 28 مرداد برگذار خواهد شد .

گریفیندور - اسلیترین
راونکلاو - هافلپاف



تا به اینجا ، راونکلاو و گریفیندور با 3 امتیاز در صدر جدول قرار دارن و اسلیترین و هافلپاف تا به الان در مسابقات شرکتی نداشتن .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

پاسخ به: مرحله ی دوم کوییدیچ
ارسال شده در: دوشنبه 2 مرداد 1391 23:19
نمایش جزئیات
آفلاین
مسابقه تیم های کوییدیچ گریفیندور و هافلپاف

باران با شدت به پنجره های خوابگاه گریفیندور میکوبید . سکوت در خوابگاه پسران پیچیده بود و صدای ترق تروق شومینه ی خوابگاه تنها صدایی بود که به گوش میرسید . استرجس پادمور کاپیتان تیم کوییدیچ در میان ملافه های تختش پیچیده بود ولی کاملا بیدار و هوشیار بود. مسابقه ی فردا کوییدیچ اجازه ی خوابیدن به وی را نمیداد . تیم آنها مدت ها بود که در حال تمرین بود ولی از شنبه ی گذشته هوا هر روز بدتر میشد .
در تمرین دیروز یکی از بازیکنان تیم به شدت آسیب دیده بود . البته سرپرست تالار گریفیندور قول داده بود که یک بازیکن جدید به جای بازیکن آسیب دیده برای تیم پیدا میکند ولی استرجس به شدت نگران بود ... اگر بازیکنی که پیدا میشد کار بلد نبود چی ؟ این مسابقه برای تیم به شدت مهم و حیاتی بود ...
نور شدیدی خوابگاه را روشن کرد ... هوا هر لحظه بدتر میشد ... شدت بارانی که به شدت میزد هم زیادتر شده بود ... صدای خر و پف رون و گودریک به ارامی اوج میگرفت ... استرجس ملافه را کنار زد و آرام از تخت پایین آمد . از پنجره به زمین کوییدیچ خیره شد ... در آن باران و ابرهای سیاه رنگ فقط برج های زمین کوییدیچ دیده میشد ... فردا چه اتفاقی می افتاد ؟؟!!

فردا صبح هوا بهتر که نشد بدتر هم شد صدای رعد و برق و نور آن به قدری زیاد بود که به دستور آلبوس دامبلدور سقف سرسرای اصلی را از حالت جادویی به حالت واقعی در آورده بودند که بچه ها هم از از استرسشان کم شود و هم از صداهای وحشتناک در امان باشند . استرجس به همراه تیم اعضای تیم کوییدیچ خود وارد سرسرا شد ...
در میان بچه ها همه سر و حال بودند به جز استرجس ... خاطراتی که از آخرین بازی آنها در هوای بارانی به یاد می آورد اصلا خوشایند نبود ... فریادی هایی که در آن بازی میزد ... رعد و برقی که به جستجوگر تیم خورد .... و گوی زرینی که در اختیار جستجوگر تیم حریف قرار گرفت ... استرجس سعی میکرد و میان خوشحالی ای که بچه ها داشتند هیچ نگوید و خود را شاداب نشان دهد ...
اعضای گریفیندور به محض ورود تیم کوییدیچ شروع به تشویق تیم کردند ...
لی جردن که در جلو راه میرفت دستی در هوا تکان داد و فریاد زد:
_ برنده ایم !!!
مک گونگال سرپرست گریفیندور هم پشت بچه ها وارد شد و در کنار استرجس قرار گرفت و گفت :
الفیاس هم آماده بازی هستش توی زمین کوییدیچ بهتون ملحق میشه !
برقی بود که در استرجس پیچید!
زیرا الفیاس دروازبان تیم بود و تا به آن روز گریفیندور دروازبان به آن خوبی به خود ندیده بود . در یک آن استرجس از هوای بیرون غافل شد و گفت :
ممنون پروفسور !!!
_ از من نباید تشکر کنی باید از مادام پامفری تشکر کنی که به موقع تونست درمانش کنه!!!
استرجس در عین حال خوشحال بود مشغول خوردن صبحانه شد ولی صدای رعد و برق بلندی علاوه بر پراندن عده ای از جا فکر استرجس رو هم دوباره به خودش مشغول کرد ... میدانست که این بازی بازی عادی ای نخواهد بود !!!

در رختکن کوییدیچ صدای باد به قدری بود که استرجس مجبور شد از بلندگوی جادویی برای رساندن صدای خودش به بچه ها استفاده کنه! مشخصا کاپیتان تیم حریف هم از همین وضع برخوردار بود چون آب و هوا برای همه یکسان بود!!!
_ بچه ها حواستون به همه چی باشه میدونم ما توی هوای بارانی تمرین کردیم ولی هوا به این شدت خراب نبود !
گودریک دست بلند و گفت :
نگران نباش انقدر ما حواسمون هستش !
با این حرف گودریک استرجس مجددا یاد خاطرات خود افتاد .... فریاد ... جیغ ...... .... .... سقوط ...
_استرجس کجایی ؟ الفیاس اومد !
استرجس به دنیای واقعی برگشت و به درب رختکن نگاه کرد ... الفیاس مثل روز اول جلوی درب ورود ایستاده بود و لبخندی به لب داشت ...

اعضای تیم جاروهای خود را برداشتند و راهی زمین شدند !!!

باران به قدری شدید بود که به محض ورود به زمین از طرف داور زمین عینک های ضد آب به آنها داده شد تا بتوانند حداقل تا ده قدمی خود را مشاهده نمایند !
وزش باد هم نسبت به زمان ورود به رختکن شدید تر شده بود ... صدای ضعیف سوت داور به گوش رسید و چهارده جارو به هوا برخاستند ...
صدای گزارشگر بازی که به صورت جادویی زیاد شده بود به گوش رسید :
_بله حالا کوافل در اختیار مهاجم هافلپاف هستش و با سرعت به سمت دروازه گریفیندور حرکت میکنه! پرتاب میکنه ! گرفت گرفت ! الفیاس مهارش کرد !
استرجس در آن میان فقط توانست حاله ی الفیاس را مشاهده کند . در آن باد و باران پیدا کردن گوی زرین کار غیر ممکنی بود . در بازی ای که استرجس به خاطر داشت او نقش مدافع را داشت و فقط توانست یک بار بلاجر را دفع کند . توپ به آن بزرگی را ... حالا امسال باید گوی زرین را پیدا میکرد .
_ اوه اوه مدافع های تیم ها خوردن به هم !!!
استرجس سریعا سر برگرداند و دید که دو بازیکن به سرعت به سمت زمین سقوط کردند و ...
این صحنه واقعا هولناک بود ... داستان داشت دوباره تکرار میشد
باد جاروی استر را منحرف کرد و به سمت یکی از سکوه های زمین برد . صدای جیغ تماشاگران به گوش رسید ولی استرجس به موقع توانست جارو را جمع کند و به زمین بازگرداند !!!
_ استر مواظب باش !
او تشخیص نداد که صدا متعلق به کیست زیرا یک بلاجر وی را راهی زمین کرد !!!
درد پا باعث شده بود که او دیگر نتواند چشم های خود را باز نگه دارد ... قطرات باران به شدت به صورتش میخورد ولی قدرت آن را نداشت که بتواند خود را برگرداند صدای گزارشگر در گوشش میپیچید !
_ استرجس کاپیتان تیم کوییدیچ گریفیندور هم به زمین سقوط کرد ! وای نه یک گل دیگه برای هافلپاف !
قدرت دیگری برای استرجس باقی نمانده بود و آخرین صدایی که شنید همین بود ...

چشم هایش را باز کرد . در درمانگاه بود !!!
باز هم باران باعث شکست آنها شده بود .... ؟؟؟ رویش را از سقف برگرداند و متوجه کاغذی شد که در کنارش بود . دستش را دراز کرد تا کاغذ را بردارد . روی آن با خط ریزی نوشته شده بود :

بازی را نباختیم چون جستجوگر هافلپاف هم 5 دقیقه بعد از تو سقوط کرد ... دوباره باید بازی برگزار بشه!

استرجس کاغذ را تا کرد و فکری در ذهنش جان گرفت ... باران ....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده
مرحله ی دوم کوییدیچ
ارسال شده در: دوشنبه 2 مرداد 1391 22:14
نمایش جزئیات
آفلاین
با توجه به اینکه تاریخ مسابقه ی کوییدیچ از روز شروع سه روز حساب میشه امشب روز سوم هم تموم میشه ولی به علت اینکه مدیر هاگوارتز نیستش من این تاپیک رو زدم !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: مرحله اول کوییدیچ
ارسال شده در: یکشنبه 18 تیر 1391 16:42
نمایش جزئیات
آفلاین

راونکلاو
VS گریفندور

دو مرد، دو نفر از سیاه ترین جادوگران تاریخ، بر روی کاناپه ای بزرگ روبروی شومینه ای خاموش نشسته بودند. لرد ولدمورت در کنار روح جدش، سالازار اسلیترین، نشسته بود و به درخواست او گوش می داد.

- تام! خواهش می کنم خواسته ی منو به انجام رسون. الان سالهاست که اسلیترین به جایی نرسیده و من دارم تو گور میلرزم. از نفوذت استفاده کن، الان کل جامعه ی جادوگری دست توئه... حتی مدیر هاگوارتزم مرگخوار توئه!

لرد ولدمورت بدون درنگ جواب داد:

- نگران نباش جد عزیزم. من دوباره گروهت رو زنده میکنم، اونا قدرتمندترین میشن! ولی چطور ممکنه توی گور بلرزی وقتی اینجا بغل من نشستی؟ مگه من میزارم؟ اصلا به چه اجازه ای داری تو گور می لرزی؟


چند روز بعد:

صدای در تمرکز ایگور را به هم ریخت. بدون اینکه دست از کارش بردارد اجازه ورود داد. روفوس وارد اتاق شد و به سمت میز مدیر رفت. بدون اینکه حرفی بزند، آنقدر منتظر ماند تا بالاخره ایگور سرش را از روی کاغذ پوستی های روی میز برداشت و با پرخاشگری گفت:

- واسه چی عین برج زهر مار اینجا وایستادی؟ حواست باشه من مدیر هاگوارتزم ها! جامعه جادوگری-

ایگور با دیدن قیافه روفوس که بر خلاف همیشه کاملا جدی بنظر می رسید ساکت شد. روفوس شمرده شمرده و با لحنی جدی،‌ که ایگور حدس میزد قبل از ورود به دفتر چند بار اینگونه حرف زدن را تمرین کرده، گفت:

- ارباب میخوان اسلیترین برنده ی کوییدیچ باشه. راونکلاو این بازیو میبره!

قبل از اینکه ایگور اعتراضی کند، روفوس اتاق را ترک کرد و ایگور را با دهان باز تنها گذاشت. ناگهان فکری به ذهن ایگور رسید، چشمانش برقی زد و پوزخند زنان گفت:

- داور!


روز مسابقه - رختکن گریفیندور:

- بچه ها همگی آماده این؟ یادتون باشه که ما فقط برای برد نمیریم، بلکه برای تحقیر کردن راونکلاو میریم! اونا ضعیف ترین تیم این دوره هستن! هافلپاف هم که تو بحران مالیه، پس اگه این بازیو ببریم از تنها رقیبمون یعنی اسلیترین هم جلو میفتیم و قهرمان می شیم! :zogh:

بعد از اتمام نطق رون، کاپیتان تیم کوییدیچ گریفیندور، همه دست هایشان را به هم زدند و با خوش حالی به بیرون از رختکن قدم گذاشتند.


همان موقع - رختکن راونکلاو:

اضطراب تلخی تمام وجود راونی ها را فرا گرفته بود. ویکتور کرام، کاپیتان تیم کوییدیچ راونکلاو، نگاهی به چهره ی نگران هم تیمی هایش انداخت. تصمیم داشت به آنها روحیه دهد اما با صدای گزارشگر منصرف شد و همراه بقیه از رختکن خارج گشت.

گرمای خورشید، بلافاصله آنان را در بر گرفت. هوا صاف و آفتابی بود و هر از گاهی نسیم خنکی می وزید. حلقه های طلایی دروازه در دو طرف ورزشگاه، با تابش نور خورشید درخشش خیره کننده ای پیدا می کردند. پایه های آن ها با چمن خوش رنگ و بوی زمین تلاقی پیدا می کرد و فضایی سرشار از شور و انرژی می ساخت.

تماشاگران حاضر در زمین، بیشتر ورزشگاه را به رنگ آبی درآورده بودند. اکثر اسلیترینی ها و هافلپافی ها نیز تیم راونکلاو را تشویق می کردند. تیم راونکلاو با دیدن اشتیاق تماشاگران به وجد آمد و روحیه گرفت. اما این خوشحالی زیاد طول نکشید؛ چرا که تمام شور و امید راونکلاوی ها با دیدن لبخندهای تمسخرآمیز بازیکنان تیم گریفندور از بین رفت.

با سوت داور، بازی شروع شد. لی جردن بازی را گزارش می کرد:

- همون طور که گفتم گریفیندور شانس زیادی برای برد راونکلاو داره، در حقیقت راونکلاو اصلا شانسی در مقابل تیم قوی گریفیندور نـ - :pretty:

لی جردن با دیدن چشم غره ی ترسناک پروفسور مک گونگال، آب دهانش را قورت داد و گفت:

- البته که داره! راونکلاوی ها خیلی امید دارن، همیشه گفتن عشق قدرتمندترین سلاحه... اصلا بهتره اینجور بحثا که باعث تفرقه و اختلاف می شه رو اینجا نزنیم!

در بین هیاهوی تماشاچیان که از حرف های لی سر در نمی آوردند صدای سوت داور شنیده شد که یک پنالتی به نفع راونکلاوی ها گرفته بود.

- و حالا میبینیم که در اقدامی عجیب و ناجوانمـ... عجیب و گیج کننده ... عجیب و اشتباه ... باشه اصن خطای دید داور!

لی بالاخره کلمه ای را پیدا کرد تا از نگاه های مک گونگال در امان بماند.

-راونکلاو سومین گلش رو هم به ثمر میرسونه. نتیجه ی بازی 80-30 به نفع گریفیندوره! نگاه کنین چه مثلت هجومی زیبایی تشکیل دادن، بانو ویولت بودلر به گرنجر پاس میده، گرنجر به تانکس، تانکس دوباره به بودلر و همینطور این چرخه هی تکرار میشه. اینقدر سرعت انتقال سرخگون زیاده که راونیا هم موندن کدوم سمت برن و بله! کاملا واضح بود که گل میشه. نه نه صبر کنین! داور خطا گرفته، ولی چرا؟ :vay:

همهمه در ورزشگاه بالا گرفت. داور ادعا داشت که علت خطا، برخورد مدافع گریفیندور با مهاجم راونکلاو بوده است.

- مک لاگن میبینیم که با عصبانیت داره با داور دعوا میکنه، البته که اعتراضش بجاست. مهاجم راونکلاو بی دقتی کرده اما داور گوشش بدهکار نیست. مثل اینکه داور تو تشخیص رنگ قرمز از آبی مشکل داره! به هر حال سرخگون دست مکدونالد میفته که داره به سرعت به سمت دروازه میره، اما خودخواهی میکنه و سرخگون میفته دست گریفیندور و بازم یه حمله ی دیگه و گل برای گریفیندور!

گریفندوری ها بحث با داور را بی نتیجه می دیدند. صدای گزارشگر به شکل آزار دهنده ای در گوششان می پیچید :

- مدافع گریفیندور بعد از یه برخورد شدید با مدافع راون به زمین سقوط میکنه اما داور اونو به فیلم بازی کردن و گول زدن داور متهم میکنه و خطا به نفع راونکلاو گرفته می شه. یه بازدارنده به سرعت به سمت فلور دلاکور جستجوگر راونکلاو میره اما دلاکور ... اصلا چیزیو که میبینم باورم نمیشه! فلور از چوبدستی استفاده کرد! اما داور ادعا میکنه که چیزی ندیده و همون بازدارنده میخوره تو دماغ رون ویزلی. یه گل دیگه برای راونکلاو!

اینبار لی سعی کرد کمی هم گروهی هایش را شاد کند. به همین دلیل بر روی بازی راونکلاو متمرکز شد و شروع کرد:

- چانگ در حالی که می خواد پاس بده به مکدونالد برخورد میکنه و هردو در حالیکه دارن به هم غر میزنن به دور شدن سرخگون و گل شدنش توسط تانکس نگاه می کنن... بروکل هرست چماقشو بالا برده تا بازدارنده ای رو از راکوود که میخواد گل بزنه دور کنه اما چماقش ناشیانه به راکوود برخورد می کنه. سرخگون پرتاب میشه و در دستان دروازه بان یعنی رون ویزلی قرار میگیره... مک دونالد بعد از یه تلاش ناموفق برای رسوندن سرخگون به چانگ از جاروش آویزون می شه ولی بروکل هرست به دادش می رسه.

لی جردن با خنده ای گزارشش را ادامه داد:

- اینطور که به نظر میاد صورت همه ی تماشاگرای حاضر در ورزشگاه سرخ شده، راونکلاوی ها از بازی افتضاح تیمشون خجالت میکشن، هافلپافی ها و اسلیترینی ها حرص میخورن که چرا راونکلاو هرچی جون میکنه بازم نمی تونه گل بزنه و گریفندوری ها هم از داوری ناعادلانه و شدت عصبانیت آتیش گرفتن!

لی نگاهی به مک گونگال انداخت که از تعجب دهانش باز مانده بود و نمی توانست با حرف های حق لی مخالفتی کند.

-و حالا مهاجمای گریفیندور سبک تاکا تیکی خودشون رو به نمایش میذارن. مهاجما و مدافعای راونکلاو جلوی سه تا حلقه جمع شدن تا اونا رو متوقف کنن اما موفق نمیشن و بازم گل! راونکلاو 60 به 100 هنوز عقبه و باید دنبال گریفیندور بدوه! اوه اوه اونورو نگاه کنین، هردو جستجوگر به سرعت دارن به یه طرف میرن، انگار گوی زرینو دیدن. اووه خدایا!

لی با چشمانی گرد شده از جایش بلند شد و تا جایی که توانست خود را جلو کشید تا ببیند چیزی که دیده واقعیت داشته یا نه! فلور که دیده بود نمی تواند از جستجو گر گریفندور، آرسینوس جیگر، جلو بزند، پشت جاروی او را گرفته بود.

لی سرجایش برگشت و فریاد زد:

- داور نگاش کن! اون جاروی آرسینوس جیگر رو گرفته. داور داور، دروازه رو ول کن، جستجوگرارو بچسب! :vay:

آرسینوس سرش برگرداند و سعی کرد دستان فلور را از جارویش جدا کند که چیزی متوقفش کرد. فلور موهایش را باز کرده بود و با پلک زدن های مداوم چنان عشوه می آمد که آرسینوس گوی ذرین را فراموش کرد؛ متوقف شد و گفت:

- ای جــــــــــــــانم!

فلور به آرسینوس چشمکی زد و از او دور شد تا دوباره به دنبال گوی ذرین بگردد.

فریاد های لی که اینبار به خود زنی رو آورده بود همچنان ادامه داشت:

- پروفسور به جون خودم این داوره عینکیه و عینکشو جا گذاشته! خطا خطا! هی وای من بازم خطا به نفع راونکلاو.

فریاد های اعتراض آمیز گریفندوری ها ورزشگاه را پر کرده بود. با اینکه بازی 140-90 به نفع گریفندور بود ولی با این داوری ناعادلانه، ممکن بود نتیجه بازی عوض شود.

لی با صدایی وحشت زده فریاد زد:

- خدای من! بازدارنده ها رو ببینین!

دو بازدارنده که توسط مدافعین گریفندور به سمت دروازه بان راونکلاو، ویکتور کرام فرستاده شده بودند ناگهان تغییر جهت دادند و به سمت بانو ویولت رفتند. بانو ویولت از سر راهشان کنار رفت اما باز دارنده ها دوباره به سمتش بازگشتند. گویا قصد تعقیب او را داشتند.

اینبار صدای مک گونگال بود که از میان غوغای تماشاچیان شنیده شد:

- آقای مدیر این چه وضعیه؟!

برای مک گونگال مهم نبود که این اتفاق چگونه افتاد. خوشبختانه کسی اهمیت نمی داد که جن های خانگی ایگور، چه دستوراتی از اربابشان میگیرند. ایگور به حرف مک گونگال اعتنایی نکرد.
صدای بغض کرده لی تماشاچیان را به بازی برگرداند:

- مک دونالد به تانکس تنه میزنه و توپو با خطا ازش می گیره. یعنی... بدون خطا. اون سرخگونو به راحتی گل می کنه چون دروازه بان گریفندور کوچیکترین توجهی به بازی نداره و مثل بقیه اعضای تیم با نگاهی نگران مسیر پرواز بانو ویولت رو دنبال می کنه که ماهرانه از برخورد بازدارنده ها جاخالی میده. اووه. امکان نداره... دارم درست میبینم؟! گوی ذرین داره...

لی نتوانست ادامه دهد. گوی ذرین با سرعت خیلی کمی به سمت فلور حرکت می کرد. فلور خوش حال و بهت زده از این اتفاق دستش را دراز کرد تا گوی ذرین را بگیرد که ناگهان آرسینوس که تمام مدت با نگاه به فلور از بازی غافل شده بود سر رسید و زود تر از فلور که جا خورده بود گوی ذرین را گرفت.

- ایـــــــــــــــــــــــــول! بازی تموم شد!! داور نمی تونه اعتراضی کنه. گریفندور برد! ما بردیــــــــــــــــــم!

فریاد شادی قرمز پوشان به هوا بلند شد و صدای غرولندها، و بعضا گریه ی طرفداران راونکلاو را در خود گم کرد.



ساعاتی بعد - باز هم رو به روی شومینه خاموش:

سالازار کنار لرد، بر روی کاناپه نشسته بود اما اینبار لرد بود که از او درخواست می کرد:

- جد عزیزم، دنیا دو روزه. دفعه بعدی هم هست. خواهش می کنم گریه نکن!


و اینگونه بود که پست ما به سر رسید، اسلیترین به همراه راونکلاو به جام نرسید!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مرحله اول کوییدیچ
ارسال شده در: یکشنبه 18 تیر 1391 16:33
نمایش جزئیات
آفلاین

راونکلاو
VS گریفندور

دو مرد، دو نفر از سیاه ترین جادوگران تاریخ، بر روی کاناپه ای بزرگ روبروی شومینه ای خاموش نشسته بودند. لرد ولدمورت در کنار روح جدش، سالازار اسلیترین، نشسته بود و به درخواست او گوش می داد.

- تام! خواهش می کنم خواسته ی منو به انجام رسون. الان سالهاست که اسلیترین به جایی نرسیده و من دارم تو گور میلرزم. از نفوذت استفاده کن، الان کل جامعه ی جادوگری دست توئه... حتی مدیر هاگوارتزم مرگخوار توئه!

لرد ولدمورت بدون درنگ جواب داد:

- نگران نباش جد عزیزم. من دوباره گروهت رو زنده میکنم، اونا قدرتمندترین میشن! ولی چطور ممکنه توی گور بلرزی وقتی اینجا بغل من نشستی؟ مگه من میزارم؟ اصلا به چه اجازه ای داری تو گور می لرزی؟


چند روز بعد:

صدای در تمرکز ایگور را به هم ریخت. بدون اینکه دست از کارش بردارد اجازه ورود داد. روفوس وارد اتاق شد و به سمت میز مدیر رفت. بدون اینکه حرفی بزند، آنقدر منتظر ماند تا بالاخره ایگور سرش را از روی کاغذ پوستی های روی میز برداشت و با پرخاشگری گفت:

- واسه چی عین برج زهر مار اینجا وایستادی؟ حواست باشه من مدیر هاگوارتزم ها! جامعه جادوگری-

ایگور با دیدن قیافه روفوس که بر خلاف همیشه کاملا جدی بنظر می رسید ساکت شد. روفوس شمرده شمرده و با لحنی جدی،‌ که ایگور حدس میزد قبل از ورود به دفتر چند بار اینگونه حرف زدن را تمرین کرده، گفت:

- ارباب میخوان اسلیترین برنده ی کوییدیچ باشه. راونکلاو این بازیو میبره!

قبل از اینکه ایگور اعتراضی کند، روفوس اتاق را ترک کرد و ایگور را با دهان باز تنها گذاشت. ناگهان فکری به ذهن ایگور رسید، چشمانش برقی زد و پوزخند زنان گفت:

- داور!


روز مسابقه - رختکن گریفیندور:

- بچه ها همگی آماده این؟ یادتون باشه که ما فقط برای برد نمیریم، بلکه برای تحقیر کردن راونکلاو میریم! اونا ضعیف ترین تیم این دوره هستن! هافلپاف هم که تو بحران مالیه، پس اگه این بازیو ببریم از تنها رقیبمون یعنی اسلیترین هم جلو میفتیم و قهرمان می شیم! :zogh:

بعد از اتمام نطق رون، کاپیتان تیم کوییدیچ گریفیندور، همه دست هایشان را به هم زدند و با خوش حالی به بیرون از رختکن قدم گذاشتند.


همان موقع - رختکن راونکلاو:

اضطراب تلخی تمام وجود راونی ها را فرا گرفته بود. ویکتور کرام، کاپیتان تیم کوییدیچ راونکلاو، نگاهی به چهره ی نگران هم تیمی هایش انداخت. تصمیم داشت به آنها روحیه دهد اما با صدای گزارشگر منصرف شد و همراه بقیه از رختکن خارج گشت.

گرمای خورشید، بلافاصله آنان را در بر گرفت. هوا صاف و آفتابی بود و هر از گاهی نسیم خنکی می وزید. حلقه های طلایی دروازه در دو طرف ورزشگاه، با تابش نور خورشید درخشش خیره کننده ای پیدا می کردند. پایه های آن ها با چمن خوش رنگ و بوی زمین تلاقی پیدا می کرد و فضایی سرشار از شور و انرژی می ساخت.

تماشاگران حاضر در زمین، بیشتر ورزشگاه را به رنگ آبی درآورده بودند. اکثر اسلیترینی ها و هافلپافی ها نیز تیم راونکلاو را تشویق می کردند. تیم راونکلاو با دیدن اشتیاق تماشاگران به وجد آمد و روحیه گرفت. اما این خوشحالی زیاد طول نکشید؛ چرا که تمام شور و امید راونکلاوی ها با دیدن لبخندهای تمسخرآمیز بازیکنان تیم گریفندور از بین رفت.

با سوت داور، بازی شروع شد. لی جردن بازی را گزارش می کرد:

- همون طور که گفتم گریفیندور شانس زیادی برای برد راونکلاو داره، در حقیقت راونکلاو اصلا شانسی در مقابل تیم قوی گریفیندور نـ - :pretty:

لی جردن با دیدن چشم غره ی ترسناک پروفسور مک گونگال، آب دهانش را قورت داد و گفت:

- البته که داره! راونکلاوی ها خیلی امید دارن، همیشه گفتن عشق قدرتمندترین سلاحه... اصلا بهتره اینجور بحثا که باعث تفرقه و اختلاف می شه رو اینجا نزنیم!

در بین هیاهوی تماشاچیان که از حرف های لی سر در نمی آوردند صدای سوت داور شنیده شد که یک پنالتی به نفع راونکلاوی ها گرفته بود.

- و حالا میبینیم که در اقدامی عجیب و ناجوانمـ... عجیب و گیج کننده ... عجیب و اشتباه ... باشه اصن خطای دید داور!

لی بالاخره کلمه ای را پیدا کرد تا از نگاه های مک گونگال در امان بماند.

-راونکلاو سومین گلش رو هم به ثمر میرسونه. نتیجه ی بازی 80-30 به نفع گریفیندوره! نگاه کنین چه مثلت هجومی زیبایی تشکیل دادن، بانو ویولت بودلر به گرنجر پاس میده، گرنجر به تانکس، تانکس دوباره به بودلر و همینطور این چرخه هی تکرار میشه. اینقدر سرعت انتقال سرخگون زیاده که راونیا هم موندن کدوم سمت برن و بله! کاملا واضح بود که گل میشه. نه نه صبر کنین! داور خطا گرفته، ولی چرا؟ :vay:

همهمه در ورزشگاه بالا گرفت. داور ادعا داشت که علت خطا، برخورد مدافع گریفیندور با مهاجم راونکلاو بوده است.

- مک لاگن میبینیم که با عصبانیت داره با داور دعوا میکنه، البته که اعتراضش بجاست. مهاجم راونکلاو بی دقتی کرده اما داور گوشش بدهکار نیست. مثل اینکه داور تو تشخیص رنگ قرمز از آبی مشکل داره! به هر حال سرخگون دست مکدونالد میفته که داره به سرعت به سمت دروازه میره، اما خودخواهی میکنه و سرخگون میفته دست گریفیندور و بازم یه حمله ی دیگه و گل برای گریفیندور!

گریفندوری ها بحث با داور را بی نتیجه می دیدند. صدای گزارشگر به شکل آزار دهنده ای در گوششان می پیچید :

- مدافع گریفیندور بعد از یه برخورد شدید با مدافع راون به زمین سقوط میکنه اما داور اونو به فیلم بازی کردن و گول زدن داور متهم میکنه و خطا به نفع راونکلاو گرفته می شه. یه بازدارنده به سرعت به سمت فلور دلاکور جستجوگر راونکلاو میره اما دلاکور ... اصلا چیزیو که میبینم باورم نمیشه! فلور از چوبدستی استفاده کرد! اما داور ادعا میکنه که چیزی ندیده و همون بازدارنده میخوره تو دماغ رون ویزلی. یه گل دیگه برای راونکلاو!

اینبار لی سعی کرد کمی هم گروهی هایش را شاد کند. به همین دلیل بر روی بازی راونکلاو متمرکز شد و شروع کرد:

- چانگ در حالی که می خواد پاس بده به مکدونالد برخورد میکنه و هردو در حالیکه دارن به هم غر میزنن به دور شدن سرخگون و گل شدنش توسط تانکس نگاه می کنن... بروکل هرست چماقشو بالا برده تا بازدارنده ای رو از راکوود که میخواد گل بزنه دور کنه اما چماقش ناشیانه به راکوود برخورد می کنه. سرخگون پرتاب میشه و در دستان دروازه بان یعنی رون ویزلی قرار میگیره... مک دونالد بعد از یه تلاش ناموفق برای رسوندن سرخگون به چانگ از جاروش آویزون می شه ولی بروکل هرست به دادش می رسه.

لی جردن با خنده ای گزارشش را ادامه داد:

- اینطور که به نظر میاد صورت همه ی تماشاگرای حاضر در ورزشگاه سرخ شده، راونکلاوی ها از بازی افتضاح تیمشون خجالت میکشن، هافلپافی ها و اسلیترینی ها حرص میخورن که چرا راونکلاو هرچی جون میکنه بازم نمی تونه گل بزنه و گریفندوری ها هم از داوری ناعادلانه و شدت عصبانیت آتیش گرفتن!

لی نگاهی به مک گونگال انداخت که از تعجب دهانش باز مانده بود و نمی توانست با حرف های حق لی مخالفتی کند.

-و حالا مهاجمای گریفیندور سبک تاکا تیکی خودشون رو به نمایش میذارن. مهاجما و مدافعای راونکلاو جلوی سه تا حلقه جمع شدن تا اونا رو متوقف کنن اما موفق نمیشن و بازم گل! راونکلاو 60 به 100 هنوز عقبه و باید دنبال گریفیندور بدوه! اوه اوه اونورو نگاه کنین، هردو جستجوگر به سرعت دارن به یه طرف میرن، انگار گوی زرینو دیدن. اووه خدایا!

لی با چشمانی گرد شده از جایش بلند شد و تا جایی که توانست خود را جلو کشید تا ببیند چیزی که دیده واقعیت داشته یا نه! فلور که دیده بود نمی تواند از جستجو گر گریفندور، آرسینوس جیگر، جلو بزند، پشت جاروی او را گرفته بود.

لی سرجایش برگشت و فریاد زد:

- داور نگاش کن! اون جاروی آرسینوس جیگر رو گرفته. داور داور، دروازه رو ول کن، جستجوگرارو بچسب! :vay:

آرسینوس سرش برگرداند و سعی کرد دستان فلور را از جارویش جدا کند که چیزی متوقفش کرد. فلور موهایش را باز کرده بود و با پلک زدن های مداوم چنان عشوه می آمد که آرسینوس گوی ذرین را فراموش کرد؛ متوقف شد و گفت:

- ای جــــــــــــــانم!

فلور به آرسینوس چشمکی زد و از او دور شد تا دوباره به دنبال گوی ذرین بگردد.

فریاد های لی که اینبار به خود زنی رو آورده بود همچنان ادامه داشت:

- پروفسور به جون خودم این داوره عینکیه و عینکشو جا گذاشته! خطا خطا! هی وای من بازم خطا به نفع راونکلاو.

فریاد های اعتراض آمیز گریفندوری ها ورزشگاه را پر کرده بود. با اینکه بازی 140-90 به نفع گریفندور بود ولی با این داوری ناعادلانه، ممکن بود نتیجه بازی عوض شود.

لی با صدایی وحشت زده فریاد زد:

- خدای من! بازدارنده ها رو ببینین!

دو بازدارنده که توسط مدافعین گریفندور به سمت دروازه بان راونکلاو، ویکتور کرام فرستاده شده بودند ناگهان تغییر جهت دادند و به سمت بانو ویولت رفتند. بانو ویولت از سر راهشان کنار رفت اما باز دارنده ها دوباره به سمتش بازگشتند. گویا قصد تعقیب او را داشتند.

اینبار صدای مک گونگال بود که از میان غوغای تماشاچیان شنیده شد:

- آقای مدیر این چه وضعیه؟!

برای مک گونگال مهم نبود که این اتفاق چگونه افتاد. خوشبختانه کسی اهمیت نمی داد که جن های خانگی ایگور، چه دستوراتی از اربابشان میگیرند. ایگور به حرف مک گونگال اعتنایی نکرد.
صدای بغض کرده لی تماشاچیان را به بازی برگرداند:

- مک دونالد به تانکس تنه میزنه و توپو با خطا ازش می گیره. یعنی... بدون خطا. اون سرخگونو به راحتی گل می کنه چون دروازه بان گریفندور کوچیکترین توجهی به بازی نداره و مثل بقیه اعضای تیم با نگاهی نگران مسیر پرواز بانو ویولت رو دنبال می کنه که ماهرانه از برخورد بازدارنده ها جاخالی میده. اووه. امکان نداره... دارم درست میبینم؟! گوی ذرین داره...

لی نتوانست ادامه دهد. گوی ذرین با سرعت خیلی کمی به سمت فلور حرکت می کرد. فلور خوش حال و بهت زده از این اتفاق دستش را دراز کرد تا گوی ذرین را بگیرد که ناگهان آرسینوس که تمام مدت با نگاه به فلور از بازی غافل شده بود سر رسید و زود تر از فلور که جا خورده بود گوی ذرین را گرفت.

- ایـــــــــــــــــــــــــول! بازی تموم شد!! داور نمی تونه اعتراضی کنه. گریفندور برد! ما بردیــــــــــــــــــم!

فریاد شادی قرمز پوشان به هوا بلند شد و صدای غرولندها، و بعضا گریه ی طرفداران راونکلاو را در خود گم کرد.



ساعاتی بعد - باز هم رو به روی شومینه خاموش:

سالازار کنار لرد، بر روی کاناپه نشسته بود اما اینبار لرد بود که از او درخواست می کرد:

- جد عزیزم، دنیا دو روزه. دفعه بعدی هم هست. خواهش می کنم گریه نکن!


و اینگونه بود که پست ما به سر رسید، اسلیترین به همراه راونکلاو به جام نرسید!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آماندا بروکل هرست در 1391/4/18 16:39:02
مرحله اول کوییدیچ
ارسال شده در: چهارشنبه 7 تیر 1391 02:19
نمایش جزئیات
آفلاین
برنامه کوییدیچ این ترم مقداری با ترم های قبل فرق داره . در این ترم هر گروه فقط یک پست ارسال خواهد کرد .این پست میتونه در سالن خصوصی گروه مورد ویرایش بقیه اعضا قرار بگیره و بعد ارسال بشه .

نماینده هر گروه ، پست رو اینجا ارسال خواهد کرد . پست هم میتونه بلند باشه هم کوتاه ولی باید در مورد کوییدیچ و مسابقه بین گروهتون با حریف باشه .

زمان ارسال پست : 16 ،17 و 18 تیر


اسلیترین - هافلپاف
گریفیندور - راونکلاو

موفق باشید !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

Re: زمین بازی گریفیندور
ارسال شده در: چهارشنبه 11 شهریور 1388 14:44
نمایش جزئیات
آفلاین
ممنون از شرکتِ بازیکنان تیم کوییدیچ ، این تاپیک با زمین بازی کوییدیچ ادغام میشه ...

پایان ترم هشتم هاگوارتز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
Re: زمین بازی هافلپاف
ارسال شده در: چهارشنبه 11 شهریور 1388 14:43
نمایش جزئیات
آفلاین
ممنون از شرکتِ بازیکنان تیم کوییدیچ ، این تاپیک با زمین بازی کوییدیچ ادغام میشه ...

پایان ترم هشتم هاگوارتز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
Re: زمین بازی راونکلاو
ارسال شده در: چهارشنبه 11 شهریور 1388 14:42
نمایش جزئیات
آفلاین
ممنون از شرکتِ بازیکنان تیم کوییدیچ ، این تاپیک با زمین بازی کوییدیچ ادغام میشه ...

پایان ترم هشتم هاگوارتز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
Re: زمین بازی گریفیندور
ارسال شده در: چهارشنبه 4 شهریور 1388 03:08
نمایش جزئیات
آفلاین
گريـفـيـنـدور و اسلايترين (مجازي)




شب بود. شب پره ها اين سو و آن سو نوري جادويي به فضاي تاريك و ساكت ورزشگاه مي دادند. جايگاه هاي خالي، پر از تاريكي بود و وهم بود؛ سبزي چمن با چند برگ قرمز و زرد و نارنجي اذين شده بود. چشم كه مي دواندي، موهاي بور و بلندي را مي ديدي كه با نوازش نسيم اين سو و آن سو مي رفتند. شور و شرّ مالفوي جوان درحالي كه رداي اشرافي اش پشت سرش پيچ و تاب مي خورد، تضادي را در كنار آرامش شب رج مي زد.

- كروشيو! نمي توني كه تا ابد برقصي خوشگله!...

دراكو درحالي كه با چوب جادويش سعي مي كرد اسنيچ را طلسم كند با دست ديگرش با لذتي آشكار گوي كوچك و لرزان را به چنگ مي گرفت.

بلاتريكس مغرور و خونسرد به خواهرزاده اش نزديك شد و برقي از تاييد در چشمانش نشست. فردا در برابر رقيبان يا در اصل دشمنان هميشگي، بايد حضوري مطمئن داشته باشند و از اينكه دراكو را اينطور آماده و پر اشتياق مي ديد افتخار مي كرد. پيراهن سياه رنگ و چسباني كه پوشيده بود، در كنار شنل بلندي كه داشت، در عين همرنگي، موهاي مواجش را به خوبي نشان مي داد.

- دلم مي خواد فردا هم همين قدر آماده باشي دراكو؛ اميدوارم اصالت و لياقتي كه توي خون ات هست رو با تمام توان به نمايش بذاري. اصلا دوست ندارم لرد سياه از ما نا اميد بشه...(درحالي كه خنده ي شيطاني و دخترانه اش قلب دراكو را به لرزه درآورده بود)... هر چند در هر صورت ما برنده ايم. گاهي اوقات دونستن نقاط ضعف دوستان قديمي، مي تونه گره گشا هم باشه! و ما اين همه رو مديون هوشمندي و ذكاوت ارباب هستيم...

دراكو دست از اسنيچ برداشت و رو در روي خاله اش ايستاد. حالا مرد جواني بود كه بايد براي كاويدن چشم بلاتريكس سر را اندكي خم مي كرد؛ با هراسي خاموش به چشمانش نگاه كرد.

- منظورت چيه؟ كدوم دوست قديمي؟

- عجله نكن؛ امشب همه چيز رو مي فهمي... دست من رو بگير؛ بهتره هر چه زودتر به قصر برگرديم.


♠ ... ♣ ... ♥ ... ♦ ... ♠ ... ♣ ... ♥ ... ♦ ... ♠ ... ♣ ... ♥ ... ♦ ... ♠ ... ♣ ... ♥ ... ♦ ... ♠ ... ♣ ... ♥ ... ♦


- دل!

جيمز همانطور كه دو جوكر را در دستان كوچكش گرفته بود، درآغوش تايبريوس نشسته و با نگاهش به تنها برگه ي موجود حكم دل در دستان او چشم دوخت و از اينكه اون چنين حكمي كرده بود، با تعجب سرش را بگرداند و به چهره ي ناخواناي او نگاه كرد. شانه هايش را بالا انداخت و به ريموس كه رو به روي تايبريوس بود نگاه كرد؛ دود خوشبويي از پيپ گوشه ي لب آبرفورث بلند بود، كه در سمت چپ تايبريوس و در كنار شومينه نشسته بود. استرجس برگه هايي كه آبرفورث به او داده بود را برداشت و سعي كرد به ذهن ريموس و تايبريوس راه پيدا كند.

- اسووو! تعجب مي كنم از تو...

تايبريوس با نگاهي خيره به استرجس و ريموس با تعجب به دهان تايبريوس زل زده بود.

استرجس كه كمي سرخ شده بود از ذهن خواني دست برداشت و برگه هاي تماما سياهي كه داشت را مرتب كرد!

جيمز با خشنودي به باقي برگه هاي تايبريوس نگاه كرد. سر شب بود؛ جسيكا و گرابلي ظرفي از ميوه و تنقلات كنارشان داشتند و همانطور كه روي مبل هاي راحتي نشسته بودند، به چهره ي مردانه ي پسرهاي تالار كه بي هيچ دغدغه اي از بازي فردا روي فرشينه ي خوشرنگ بافت شرق نشسته بودند و با نشاط مشغول بازي بودند، نگاه مي كردند. گودريك روي مبل سه نفره دراز كشيده بود و كتابي را كه در دست داشت مي خواند.

گرما و صميميتي كه بين شان بود ناگسستني بود؛ آرامش در همه ي تالار موج مي زد. هر از گاهي آبرفورث و استرجس اكسيو گويان به ميوه هاي گرابلي و جسيكا دستبرد مي زدند يا چند دقيقه يك بار جيغ هاي شاد جيمز گودريك را از جا مي پراند.

- هي مك! اون سوفي نيست؟

تايبريوس با نگاهي شوخ به استرجس لبخند زد و گفت:

- اسوو بايد اين باخت تاريخي رو قبول كني؛ پرت كردن حواس من ديگه فايده ايي براتون نداره. استلا قراره سوفي رو فردا به ورزشگاه بياره. تازه...

صداي آرامي از سمت پنجره ي مستطيل شكل تالار برخاست. حرف تايبريوس نيمه تمام ماند. آبرفورث كه خشمگين از باخت موي سفيد سبيلش را مي جويد، رويش را برگرداند و به پنجره ي پشت سر ريموس نگاه كرد و جغد خاكستري اي را ديد كه با نوك كوچكش به شيشه ي پنجره مي زد؛ تايبريوس جيمز را از زانويش بلند كرد و به طرف پنجره رفت و آن را باز كرد؛ سوفي وارد شد و تايبريوس پنجره را بست و جغد لرزان را در ميان دستانش گرفت. همان جا پايين پنجره روي زمين نشست و همانطور كه سوفي را نوازش مي كرد، كاغذ پوستي بسيار كوچكي كه به پاي سوفي بسته شده بود را جدا كرد و مشغول خواندن شد؛ رنگ چهره اش لحظه به لحظه بيشتر كبود مي شد، لبانش سفيد و سياهي چشمانش آتشين به نظر مي رسيد.

جيمز كه نخ يويوي صورتي اش را دور انگشت كوچك اشاره اش پيچانده بود، كنار تايبريوس ايستاد. استرجس و آبرفورث پشت سر ريموس ايستاده بودند و روي موهاي خاكستري و نيمه بلندش سايه انداخته بودند.

تايبريوس نفس نفس زنان سرش را بلند كرد و به چهره ي نگران جسيكا نگاه كرد. نامه از دستش لغزيد و جلوي پايش افتاد؛ آبرفورث خم شد و نامه را بلند كرد:

نقل قول:
خوب چشماتو باز كن مكِ مكاّر!

اين دختره استلا پيش ماست؛ كافيه فردا يه توپ از دروازه ي گريندلوالد رد شه؛ يا يه توپ از دروازه ي شما رد نشه؛ يا دست اون پلنك پير اشتباهي به اسنيچ بخوره، ديگه هيچوقت نمي بينيش!
ميدوني كه مايه اش واسه من فقط يه تكون كوچيك چوب دستيه! البته فكر نميكنم تو جراتش رو داشته باشي در مقابل مني كه توي جادو تكم ابراز وجود كني!

بايد زماني كه براي حمايت از اون پسره -كه من تعجب مي كنم چطور تا حالا زنده مونده- قيد دوستي منو زدي، فكر چنين روزي رو هم مي كردي!



جادوگر سياه و بزرگ تمام دورانها... لرد ولدمورت


جسيكا جيغ كوتاهي كشيد و بازوي گرابلي را كه كنارش ايستاده بود چنگ زد. استرجس چوب جادويش را به نرمي چرخاند و جام كوچكي از آب ظاهر كرد و همانطور كه كنار تايبريوس مي نشست به او داد؛ تايبريوس امّا، دست استرجس را پس زد و با آشفتگي چنگي در موهايش زد:

- واي خدا من! ذهنم واقعا خالي شده؛ اسووو باورم نمي شه. اصلا اون سوفي بود؟!

سوفي كه روي زمين كنار دم پايي راحتي تايبريوس كز كرده بود، روي قوزك پاي تايبريوس را نوك مي زند و اعلام حضور مي كند.

- آبر تو به من بگو چيكار كنم؟! استلامو چطور نجات بدم؟! اون بيرحمِ رذل درجا مي كشتش؛ باورم نمي شه...

- مك! تو فكر ميكني يه مسابقه –هر چند با ارزش- در برابر تو چه اهميتي واسه ي من و بچه ها داره؟

بقيه در تاييد حرف استرجس سرشان را تكان دادند و هر كدام به نوعي حرفي زدند:

- مك من فردا تمام مدت چشامو مي بندم...

- مك منم اون رداي قديمي رو كه مادرم بهم داده بود مي پوشم؛ مي دوني كدومو مي گم، هموني كه دو تا جيب بزرگ داره؛ قول مي دم تا وقتي اون پسره، مالفوي عوضي اسنيچو نگرفته دستامو از توي جيباش در نيارم...

جسيكا هم اشكي كه مردمك سياهش را برّاق تر نشان مي داد با فشار دو پلك روي گونه روان ساخته بود گفت:

- بذار حداقل با اينيگو مشورت كنم مك؛ اون هنوز اسمشونبرو مي بينه، شايد بشه يه كاري كرد. هوووم؟! موافقي؟

تايبريوس با گيجي سرش را به نشانه ي موافقت تكان داد، ولي بعد گفت:

- نه جسي! تو لرد سياه رو نمي شناسي؟! اونقدر سنگدله كه حتي پا در ميوني يكي از مرگخواراش مي تونه كار رو خراب كنه، چه برسه به اينكه فقط يه دوست و آشنا بخواد تقاضاي كاري رو داشته باشه؛ نه من اين ريسكو نميكنم...

- مك چرا از محفل كمك نمي گيري؟ استرجس، من و بقيه... (آبرفورث درحالي كه قصد داشت چوب جادوي اش را تكان دهد) الان يه پاترونوس هم براي آلبوس مي فرستم؛ مودي هم از ماموريتش برگشته و مي تونه توي...

- نه آبر، نه! من بايد برم؛ من بايد از اينجا برم... واي خداي من!

گودريك كه در سكوت به تايبريوس چشم دوخته بود گفت:

- اسمشونبر مي خواد هر طوري شده مسابقه ي فردا رو ببره؛ فكر نمي كنم اگه برد نصيبش بشه آسيبي به استلا برسونه. اين هم شانس توئه مك! اون مراوداتي كه قبلا با اسمشونبر داشتي حالا داره به خودت بر مي گرده!

استرجس گفت: نگران نباش مك! فردا هر كسي وظيفه شو به بهترين نحو انجام مي ده؛ البته وظيفه ي دوستي اش رو. كسي مخالفتي داره؟!

جيمز انگشت كوچكش را بالا برد:

- حالا بايد سوفي رو بفرستيم دوباره بره پيش اسمشونبر؟

تايبريوس محكم به پيشاني اش كوبيد:

- داشتم فراموش مي كردم. بايد موافقتم با حرفشو براش بفرستم. ( و درحالي كه صورتش از خشم و اضطراب مي درخشيد، ادامه داد) موافقتم با تهديدشو!

♠ ... ♣ ... ♥ ... ♦ ... ♠ ... ♣ ... ♥ ... ♦ ... ♠ ... ♣ ... ♥ ... ♦ ... ♠ ... ♣ ... ♥ ... ♦ ... ♠ ... ♣ ... ♥ ... ♦

سالن بزرگ قصر مالفوي ها، با وجود افراد زيادي كه دور ميز بيضي وسط آن نشسته بودند، در سكوتي موهوم فرو رفته بود. گريندل والد با نفرت به ايگور كه عينك گردش را جا به جا مي كرد نگاه كرد و سعي كرد بدون توجه لرد سياه آب دهانش را روي زمين بيندازد!

بلاتريكس با تحسين به رداي سبزي كه لرد سياه براي مسابقه پوشيده بود نگاه كرد و سرش را با افتخار بالا گرفت و به مورگانا كه با خونسردي با چوب جادويش بازي ميكرد پوزخندي زد و سرش را به سمت دراكو كه سمت چپ لرد سياه نشسته بود برگرداند. دراكو نه از گرماي شومينه، كه از ترسي كه هميشه در كنار لرد سياه در خود احساس مي كرد تمام دستانش خيس عرق شده و بالهاي اسنيچ پس از بي قراري هاي زياد، بدون انرژي در مشت گره خورده ي دستانش آرام گرفته بود.

لرد سياه به طور نامحسوسي سرش را به سمت بليز برگرداند و بليز شعله هاي فروزان آتش شومينه را كه گويي از ترس مي لرزيدند در چشمان سرخ لرد ديد و بي درنگ سرش را پايين انداخت.

- ترتيبي بده كه فردا قبل از مراسم صبحانه توي تالار اصلي هاگوارتز باشيم، البته دلم نمي خواد شبهاي قبل از مسابقه رو توي مدرسه ي اون ويزلي لعنتي بگذرونم. ارباب ترجيح مي ده صبح زود همه آماده باشن. فقط مورگان و لوسيوس بايد اينجا توي قصر بمونن تا مواظب اين دختره باشن؛ ( ولدورت بدون اينكه سرش را برگرداند لحن صدايش را تغيير داد و با خونسردي گفت) و تو لوسيوس! حتما خوشحال مي شي كه پسرت در سلامت كامل اسنيچ رو به چنگ بياره؛ پس فكر نمي كنم ديگه تمايلي نداشته باشي براي نموندن توي قصر!

لوسيوس با نگراني به دراكو چشم دوخت و آب دهانش را قورت داد.

♠ ... ♣ ... ♥ ... ♦ ... ♠ ... ♣ ... ♥ ... ♦ ... ♠ ... ♣ ... ♥ ... ♦ ... ♠ ... ♣ ... ♥ ... ♦ ... ♠ ... ♣ ... ♥ ... ♦

- پروفسور! پروفسور!

- چي شده لوييزا؟!

- اس... اسمشو... اسمشونبر اومده ( و سفيدي چشمان دخترك بيشتر شد و به گرابلي پلنك نگاه كرد)

گرابلي درحالي كه دهانش چين افتاده بودبه عجله از پله هاي طبقه ي دوم بالا رفت و رمز ورود را گفت و بانوي چاق كنار رفت.

- اومدن بچه ها! جسيكا، عجب اعتماد به نفسي داري؛ فكر مي كردم امروز ديگه دست از آرايش موهات بر مي داري!

استرجس بازوبند كاپيتاني اش را بسته بود؛ جيمز محو شير ايستاده ي طلايي رنگ پرچم قرمز تيمشان بود. انگار به مهماني مي رفتند؛ انگار نه انگار كه نتيجه ي بازي امروز از پيش تعيين شده بود. انگار نه انگار كه قرار بود ببازند.

آبرفورث بازوي تايبريوس را كشيد و جلو انداخت. ريموس موهاي خاكستري اش را از توي صورتش كنار زد و همراه گودريك و بقيه ي اعضاي تيم از تالار گريفيندور خارج شدند.

♠ ... ♣ ... ♥ ... ♦ ... ♠ ... ♣ ... ♥ ... ♦ ... ♠ ... ♣ ... ♥ ... ♦ ... ♠ ... ♣ ... ♥ ... ♦ ... ♠ ... ♣ ... ♥ ... ♦

نيمي از جمعيت عظيم ورزشگاه از حضور لرد سياه جا خورده و با حيرت و ترس به خطوط صاف لب و بيني اش چشم دوخته بودند. باد سرد اواخر پاييز مي وزيد و برگ هاي قرمز و زرد چنار را با خود به درون زمين ورزشگاه مي آورد. تماشاچيان اسلايترين بي وقفه با جيغ و فرياد شعارهاي آتشين و كوبنده ايي مي دادند.

بازيكنان اسلايترين همانطور كه ولدمورت پيشاپيش آنها درحركت بود ساعتي زودتر وارد زمين شده بودند تا روي جوّ ورزشگاه تاثير بگذارند. بازيكنان گريفيندور درون رختكن ورزشگاه در سكوت به هياهيوي بي سابقه ي ورزشگاه گوش مي دادند. جيمز همانطور كه بغض كرده بود كنار تايبريوس نشسته بود و اين سكوت در برابر شادي و شيطنت هميشگي اش آزار دهنده بود.

استرجس محكم پس از اينكه بند كفشش را بست محكم و استوار از جايش بلند شد و كنار تايبريوس ايستاد. بدون هيچ سخني در چشمان هم خيره شدند و استرجس با نگاهي دلداري دهنده سرش را تكان داد و زيرچشمي به بقيه نگاه كردو آبرفورث و ريموس و گودريك هم بلند شدند؛ جسيكا با تكان دست گرابلي به خود آمد و همانطور كه اشكي كه از ديروز گوشه ي چشمش بود را با انگشت پاك مي كرد، كنار ديگران ايستاد؛ استرجس دستش راستش رو جلو آورد، آبرفورث هم دستش را روي دست او گذاشت؛ جسيكا و گرابلي و گودريك هم همينطور.

- من هنوز راضي نيستم اسووو... شما نبايد به آتيش من بسوزيد!

- تو هنوز نمي دوني هدف تو نيستي و هدف تيمه؟!

جيمز با دستان كوچكش دست تايبريوس را بلند كرد و روي دست گودريك گذاشت و دست خودش را روي آن قرار داد. تايبريوس لبخند كوچكي به چشمان معصوم جيمز زد و او هم برخاست و پس از تكان محكمي كه به دستهايشان دادند، به سمت در خروجي رختكن حركت كردند.

♠ ... ♣ ... ♥ ... ♦ ... ♠ ... ♣ ... ♥ ... ♦ ... ♠ ... ♣ ... ♥ ... ♦ ... ♠ ... ♣ ... ♥ ... ♦ ... ♠ ... ♣ ... ♥ ... ♦

با سوت مادام هوچ كه به علت اينهمه نزديكي به ولدمورت آرام نواخته شد، بازيكنان دو تيم روي جاروهايشان از زمين بلند شدند و در جاي خود قرار گرفتند.

شروع بازي با تيم گريفيندور بود. تايبريوس همانطور كه اشك چشمانش را مي سوخت به آرامي حركت كرد تا بلاتريكس بتواند بوسيله ي چماقي كه در دست داشت با بلاجر او را بزند و بليز سرخگون را از او بگيرد. همين اتفاق افتاد و بليز با سرعت و حركتي تماشايي به سمت دروازه ي گريفيندور رفت و با چرخشي زيبا توپ را به سمت حلقه ي وسطي پشت سر ريموس انداخت. ريموس به پايين دروازه هاي حركت كرد و توپ به راحتي وارد دروازه شد. فرياد اعتراض و ناباوري تماشاچيان گريفيندور به هوا خاست.

تماشاچيان اسلايترين با فخر و خونسردي يكصدا بليز را تشويق مي كردند. ريموس سرخگون را به گردش درآورد و توپ به دست جسيكا افتاد. جسيكا با نفرت خودش را روي چوب جارويش جلو كشيد و به سمت چپ زمين حركت كرد و به آساني از بين ايگور و مورگانا گذشت. ولدمورت كه به نظر نمي آمد حركت خاصي انجام دهد، شروع به حركت كرد و با اخطار جلوي جسيكا متوقف شد؛ سرخگون را از دستش گرفت و براي مورگانا پرتاب كرد؛ و مجددا فرياد بهت و ناباوري گريفيندوري ها و شادي اسلايتريني ها!

هنوز ساعتي از شروع بازي نگذشته بود كه نتيجه ي شگفت انگيز 180 به صفر بر بازي حاكم شده و اين براي همه حتي خود اسلايتريني ها هم باعث تعجب بود.

دراكو بي خيال و بدون هيچ تلاشي براي گرفتن اسنيچ، جلوي گرابلي اين سو و آن سو مي رفت. دو گل ديگر كه مي زدند اسنيچ را مي گرفت و نتيجه ي بازيشان ركورد بي نظيري مي شد.

دو بار ديگر فرياد شادي تماشاچيان اسلايترين به هوا رفت و گريفيندوري ها خشمگين، مايوس و سركوب شده بازي را نگاه مي كردند. با 200 امتياز تيم اسلايترين حتي ديگر شانس هم به آنها كمك نمي كرد.

دراكو دست به كار شد و سرعتش را بيشتر كرد. حركت پروانه وار اسنيچ را از دور ديد؛ با چرخشي بي نظير به سمت اسنيچ رفت و دستش را با آرامش دراز كرد؛ اسنيچ در دستانش بود، سوت مادام هوچ شنيده شد و تايبريوس كه از درون خود را مي خورد، به سمت ولدمورت حركت كرد و بدون اينكه به چشمانش نگاه كند گفت:

- شما اون نتيجه ايي رو كه مي خواستين، همونطوري كه گفته بودين گرفتين. حالا نوبت استلاست!

ولدمورت به بلاتريكس كه كنارش در هوا معلق بود نيم نگاهي كرد و با پوزخندي كه به تايبريوس زد به سمت بليز رفت.

- لرد سياه ارزشمندتر از اين حرفهاست كه بخواد جواب تو رو بده مك لاگن! ولي من بهت مي گم، دختره الان توي تالارتونه. لرد سياه هيچوقت از حرفش برنمي گرده، اون اونجاست ( و با خباثت و لذت به استرجس كه پشت سر تايبريوس ايستاده بود نگاه كرد و رفت)

تايبريوس با عجله برگشت و محكم به استرجس برخورد كرد. با سرعت به پايين زمين رفت و خودش را از روي چوب جارو پرت كرد و به سمت ساختمان مدرسه حركت كرد. لحظه ايي بعد مقابل درِ تالار بود. با اضطراب به چهره ي ناخواناي بانوي چاق نگاه كرد و رمز را گفت. وارد تالار شد و در اولين لحظه عطر دل انگيز استلا در مشامش پيچيد و چشمانش با ديدن چهره ي استلا نوازش شد...

* پستِ تایبریوس مک لاگن رو که روز گذشته بدلیل مشکل نتش به من رسونده رو با تاخیر اینجا میفرستم . داورها این پست رو در نظر بگیرن

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری