صدای ترق توروق هیزم های درون شومینه،در کل تالار خصوصی گریفندور پیچیده بود.پنجره های بلند تالار بخار گرفته و از درز های آن سوز سردی می آمد.هیچکس چیزی نمی گفت و این سکوت، اضطراب بیشتری در دل اعضای تیم کوییدیچ گریفندور ایجاد میکرد.
جسیکا کنار شومینه و آبرفورث و جیمز روی صندلی های راحتی نشسته بودند.گرابلی پلنک کنار پنجره ایستاده بود و با انگشت هایش تصویری روی شیشه میکشید.در همین لحظه تابلوی بانوی چاق با صدای جیر جیر همیشگی باز شد و بقیه اعضای تیم هم داخل تالار آمدند.
- چی شده؟
آبرفورث با تردید به ریموس،تایبریوس و استرجس نگاه کرد.
- چند تا قانون جدید اضافه شده.میخوان دوباره برای دروازه ها تور بذارن.
- چه اشکالی داره مگه؟
استرجس از عصبانیت منفجر شدو فریاد زد:میفهمی داری چی میگی؟با این هوا احتمال بردنمون در حد بوقه،چه برسه تور بزنن به دروازه ها که دیگه هیچ گلی هم نتونیم بزنیم.
- این شرایط برای اسلیترینی ها هم هست...
- تو هیچ جارو هایی رو که بابای مالفوی برای کل تیم گرفته دیدی؟نیمبوس x3000! گردباد هم نمیتونه منحرفش کنه.
اعضای تیم نگاه کوتاهی به هم انداختند.با غروب خورشید،لرزش نور مشعل های تالار روی دانش آموزان،بیشتری خود نمایی میکرد.
- آخرین تمرین فرداست.شب زود بخوابین.
فردا صبح،زمین کوییدیچ گریفندور
استرجس جلوتر از همه به سمت مرکز زمین میرفت.هوا به نسبت دیروز خیلی بهتر بود و تنها نسیم ملایمی میوزید.اعضای تیم کوییدیچ اسلیترین در حال برگشت به سمت رختکن بودند.
جیمز با انگشتش به سمت آن ها اشاره کرد و گفت:جاروهاشونو!
جارو های صیقل خورده برق عجیبی میزد.چوب آن قهوه ای کمرنگ آن باعث خودنمایی بیشترشان میشد.دراکو و بلیز با دیدن اعضای گریفندور جاروهایشان را بالا گرفتند و خندیدند.
استرجس نفس عمیقی کشید و گفت:دیگه نگاشون نکنید.برین سر پستاتون.
هر کدام از بچه ها به سرعت سر جایشان رفتند.استرجس توپ ها را آزاد کرد و به سمت دیگران رفت.آبرفورث، جسیکا و تایبریوس مدام کوافل را به هم پاس میدادند.دو مدافع مشغول پرتاب کردن بلاجر ها به سمت بازیکنان بودند.در همین لحظه باد شدیدی از سمت شرق وزید و تورهای دروازه های ریموس را جلو آورد.
- آآآیییییییی!
همه ی سر ها به طرف ریموس برگشت.پاهایش در تور دروازه های کناری گره خورده و جارو از زیر پایش رها شده بود.
استرجس سرش را تکان داد و با عصبانیت فریاد زد:تمرین بسه!
هیچکس حرف نمیزد، همگی در نهایت سکوت زمین را ترک کردند. در راه، جیمز مرموزانه به تک تک اعضا مینگریست و زیر لب چیزهایی میگفت. تا اینکه بالاخره تاب نیاورد و فریاد زد : همتون خوب میدونین که تمرین کافی نداشتیم، خوب میدونین که قوانین، جارو ها، داور ، همه و همه بر علیه ما هستن! روحیه تونم که... این ترمم میخواین...
هنوز حرف پسرک تمام نشده بود که گرابلی پلنک گفت : امم... فکر میکنم تنها راهش این باشه که ... امم... خوب...
- بمیری بگو دیگه عههه!
- امم... هممون بگردیم به دنبال اسنیچ!!
سکوت...
- حرف بدی زدم؟

استرجس با بی حوصلگی گفت : برین به خوابگاه، فردا همین ساعت تو رختکن باشین!
همگی با نا امیدی به سمت قلعه به راه افتادند.
روز مسابقه
اعضا در سرسرای عمومی نشسته و به زور ِ همگروهی هایشان صبحانه میخوردند.استرجس آب کدوحلوایی را به سختی فرو داد و گفت:ریموس،جلوتر از حد معمول جاروتو نگهدار تا به تور ها گیر نکنی.بچه ها،ما ...
جیمز حرف او را ادامه داد و گفت:میتونـ...
اما جمله اش را به پایان نبرد. در این بین، آبرفورث لبخندی زد و گفت : تردید نکن پسر، میتونیم...
جیمز سرش را پایین انداخت و هیچ نگفت.
دقایقی بعد
سرخ پوشان گریفندور که جارو هایشان را در دست میفشردند مقابل در رختکن به صف ایستاده و سعی داشتند به یکدیگر روحیه بدهند. صدای زوزه ی باد میان پرده های رختکن می پیچید و آن ها را به طرز تهدید آمیزی تکان میداد.
همگی منتظر توضیح استرجس در مورد تاکتیک های بازی بودند. کاپیتان تیم در حالی که به سمت درب خروج میرفت گفت : بیاین دیگه!
- اما... بازی چی؟ پس توضیح...
استرجس نفس عمیقی کشید و گفت : توضیح خاصی نیست، غیر از مدافعین و دروازه بان، بقیه دنبال اسنیچ بگردین!
سپس چرخی زد و از رختکن خارج شد.
بازیکنان با بهت یکی یکی پشت سر کاپیتانشان پا به زمین گذاشتند.
صدای انبوه تماشاگران اسلیترینی ترس عجیبی به دلهایشان میانداخت. داور مسابقه در حالی که کوافل را در دستش میچرخاند منتظر حضور کاپیتان های هر دو تیم بود.
آنسوی ورزشگاه، عده کمی از تماشاگران گریفیندور با نوار های قرمز رنگی، خودنمایی میکردند.
پس از رسیدن کاپیتان ها به وسط زمین، داور در سوتش دمید...بازی آغاز شد...
- سوت داور به صدا میاد، دیدار حساس بین دو تیم اسلیترین و گریفیندور! در نگاه اول، جارو های نوی اسلیترینی ها، به شدت نظر هر کسی رو جلب میکنه. کوافل در دستان یاران اسلیترین. ایگور کارکاروف، پاس زیبایی به بلیز زابینی مید... اوه، چه میکنه استرجس پادمور، یک بلاجر رو با تمام قدرت به کتف زابینی کوبوند.
کوافل در هوا چرخ میزد، هیچ یک از مهاجمین گریفیندور در صدد گرفتن آن نبودند، همگی موشکافانه به دنبال اسنیچ طلایی رنگ میگشتند. گزارشگر در میان هو هوی تماشاچیان گفت : خیلی جالبه، کوافل همینطوری بی کار وسط زمین اینور اونور میره و هیچ یک از گریفیندوریها به سمت اون نمیرن. دوباره مورگانا توپ رو صاحب میشه...
آبرفروث با خشم فریاد زد : گرابــــــــــــــــلی! برو کنار دروازه اونا، اونجا دیدمش!
گرابلی پلنک چرخشی استادانه کرد و به سمت دروازه اسلیترین حمله ور شد.
- اوه اوه، سه تا از بازیکن های اسلیترین توسط مهاجمین خشمگین گریفیندور مصدوم شدن، این رویه درستی برای بازی نیست... وااااااای بله به نظر میاد مورگانا هم به سرنوشت هم تیمی هاش دچار شد البته این چیزی از ارزش های تیم سبز پوش کم نمیکنه، اونا تا به این لحظه پیروز این میدان هستن، 160-0 !
کم کم زمان رو به پایان میرفت، 160 امتیاز اختلاف به راحتی قابل جبران نبود. گرابلی پلنک همچنان سردرگم به دنبال اسنیچ میگشت. سه مهاجم دیگر نیز در سه گوشه زمین مشغول جستجو بودند. استرجس با اضطراب خود را به جسیکا رساند و گفت : جستجو گرشونو بیار وسط زمین، گولش بزن، وانمود کن اسنیچ رو دیدی!
- چرا؟
- برو زود باش.
کاپیتان گریفیندور اوج گرفت و به مرکز زمین بازگشت. جسیکا که همچنان مبهوت دستور استرجس بود، ماهرانه به سمت نقظه ای از مرکز یمن شیرجه زد. جستجو گر اسلیترین با دیدن این صحنه، با سرعتی دو چندان به مست مقصد جسیکا روانه شد اما هنوز چند متری با جسیکا فاصله داشت که...
دو بلاجر سیاهرنگ با سرعتی زیاد از سوی مدافعین گریفیندور همزمان به او برخورد کردند. تکه تکه های جاروی زیبا و براق بازیکن سبزپوش در هوا پرتاب شد. و خودش نیز عروسک وار سقوط کرد.
جیمز بی توجه به آنچه اتفاق افتاده بود گفت : دیگه کسی مونده از تیم اینا؟
جسیکا که گویی از قیافه جیمز ترسیده بود گفت : ام... نه!
- خوبه، اما هنوز باید اسنیچ رو بگیریم، وقت نداریم زود باشین.
همگی با اندکی آسودگی خاطر در زمین پخش شدند که ناگهان دو بازیکن سیاهپوش در میان بهت تماشاگران به پرواز در آمدند. دو مدافع تازه نفس اسلیترین، با خشم به دنبال بلاجر ها میگشتند.
استرجس با نگرانی فریاد زد : عجله کنین، ما مجبوریم با اینا...
مجالی باری اتمام حرف استرجس نماند. بلاجر با سرش برخورد کرد و آرام او را از روی جارو لغزاند. جیمز دیوانه وار به سمت استرجس شیرجه زد تا از سقوط او جلوگیری کند.
گزارشگر بعد از دقایقی بالاخره حرف زد : بله، میبینیم که مدافعین اسلیترین به زمین اومدن... اوه اون ور زمین... امم... بـــــــــــــــــله این حرکت خطا محسوب میشه، مدافع اسلیترین جاروی گرابلی پلنک رو از پشت گرفته.
هیاهوی جمعیت در لحظه ای تبدیل به شکوت شد، هیچکس تصور آن اتفاق را نمیکرد...
گرابلی پلنک خود را به سمت اسنیچ زرد رنگ پرتاب کرد. مدافع اسلیترین جارو را رها کرده و به سمت جسم در حال سقوط جستجوگر گریفیندور شیرجه رفت. در چند سانتی متری گرابلی بود که بلاجری به سرعت به جارویش اصابت کرد. جیمز کوچک در حالی که با لبخند به بهم خوردن تعادل بازیکن سبزپوش مینگریست فریاد زد : بردیم بچـــ....، اوه گرابلی!
فرصت نشد تا جیمز به یاری جستجو گر جوان بشتابد. به سرعت همگی به زمین آمدند، اسنیچ طلایی رنگ در دستان جستجو گر بیهوش گریفیندور تکان میخورد.
آبرفورث دستی به سر جیمز کشید و گفت : دیدی گفتم میتونیم

سپس به سرعت گرابلی را بغل کرده و به سمت درمانگاه روانه شد.
گزارشگر با بی رمقی گفت : بسیار خوب، مثل اینکه واقعا گریفیندور با تاکتیک جدیدش تونست از این میدان پیروز بیرون بره
فردای آنروز اطلاعیه ای بر روی تابلوی اعلانات هاگوارتز زده شده بود :
نقل قول:
جهت ملاقات بازیکن های مصدوم بازی دیروز میتوانید بین ساعات 10 -11:30 صبح به درمانگاه مراجعه نمایید.
به دلیل تعدد مصدومین، لطفا پیش از حضور در درمانگاه، وقت قبلی بگیرید
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


... واقعا ؟ ولی به نظرم رفتارت خیلی خشک و سرد شده ... مثل قدیما شوخی نمیکنی !
جهشی کرد و پرید روی صندلی مقابل وزیر و صبر کرد تا وزیر بشینه ... مگی دوباره خواست بشینه و این بار نیز :
) قربان این ماگل ها یک بازی دارن به نام فوتبال ... خدای بازیه... قور ... (مگی : خب که چی ؟) قربان نمیشه یک قانونی چیزی بزاریم که بعضی وقت ها بچه های کوییدیچ فوتبال بازی کنن ؟ حال میده ها ...
)
باب 1000 دفعه خودمو کوبوندم به در ولی صدا نمیده که کباب کوبیده شدم
) تره ور که از سر و صدای داخل اتاق ایوان به وجد اومده بود خیلی آروم وارد اتاق میشه ...
خوبی شما ؟
... ولی بگیر ببینم ! 
)عقب بود به محض اینکه بازی تموم شد زمین رو ترک کرد ...







و 







پيوز که داشت از شدت ترس جاي خودشو خيس ميکرد، گفت :
...نيمفا جون خودت بگو عزيزم!»




صورت به آنها نگاه می کردند.


