جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

40 کاربر(ها) آنلاین هستند (16 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
40 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

زمین كوییدیچ هاگوارتز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: زمین بازی راونکلاو
ارسال شده در: دوشنبه 26 مرداد 1388 18:04
نمایش جزئیات
آفلاین
هفته سوم مسابقات کوییدیچ !

بازی بین راونکلاو و هافلپاف !

تا سوم شهریور فرصت دارید پست بزنید !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
Re: زمین بازی گریفیندور
ارسال شده در: دوشنبه 26 مرداد 1388 18:03
نمایش جزئیات
آفلاین
هفته سوم مسابقات کوییدیچ !

بازی بین گریفیندور و اسلیترین !

تا سوم شهریور فرصت دارید پست بزنید !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
Re: زمین بازی هافلپاف
ارسال شده در: دوشنبه 26 مرداد 1388 15:51
نمایش جزئیات
آفلاین
هافل و راون

آنروز قرار بود آخرين دور مسابقات کوييديچ هاگوارتز برگزار بشه، سرسراي عمومي مملو از دانش آموزاني بود که در حالي که صبحانه ميخورند، با صداي بلند ميخنديدند، به هم فحش ميدادند يا بقيه گروه هارو مسخره ميکردند! بعد از گذشت دقايقي، تيم کوييديچ هافلپاف با رداهاي زرد رنگ، درحالي که جاروهاي خودشون رو حمل ميکردند، در ميان هياهو و تشويق اعضاي گروه هافلپاف وارد سرسراي عمومي شدند، هنوز به ميز هافلپاف نرسيده بودند که گابريل دلاکور، با چشماني اندوه بار از بين بچه هاي ريونکلاو بلند شد و درحالي که يک بسته خرما رو تو دستش گرفته بود به سمت پيوز و بقيه تيم رفت!

- عهه... بفرمايين خرما!

پيوز با سردرگمي نگاهي به گابريل انداخت و گفت: هن؟

- عهه! نوه اي عموي زن دايي دوستم مرده! دارم واسش خيرات ميکنم! بفرمايين ديه! عهه...
- آخي... خدا بيامرزش، غم آخرت باشه گابريل جان. نازي. غصه نخور... هعيييي...!

همه ي اعضاي تيم دونه اي يه خرما برداشتند و بعد به بقيه اعضاي هافلپاف ملحق شدند که همچنان در حال تشويق کردن بودند!

گابريل:

...

- به آخرين دور مسابقات چهارگانه کوييديچ هاگوارتز خوش اومدين! اعضاي تيم ريونکلاو وارد زمين شدند... به نظر خيلي خوشحال ميان، حالا بايد منتظر اعضاي تيم هافلپاف بمونيم...

تيم هافل با قيافه هاي عصبي تو رختکن هافپاف ايستاده بودند و هرزگاهي پيچ و تابي به خودشون ميدادند! پيوز در حالي که روي سکو نشسته بود و پاشو روي پاش انداخته بود، کمي خودش رو به سمت جلو خم کرد و گفت:

- يعني چي که آخه همه با هم دستشوييمون گرفته؟

ريتا درحالي که قيافه اش کم کم داشت کبود ميشد بدون اينکه جواب سوال پيوز رو بده داد زد: بيا بيرون ديه نيمفا!

صداي نيمفا از مرلينگاه رختکن به طور خفه اي به گوش رسيد: نميتونم اصلا نميتونم!

سپتيما در حالي که رنگش پريده بود، دولا دولا به مرلينگاه نزديک شد و با صدايي که به زور درميومد گفت: نيمفا داره خطري ميشه!

پيوز دوباره به عصبانيت چشم غره اي به اعضاي تيمش رفت، بعد ناخودآگاه از جاش پريد و دوباره نشست رو زمين!

- تيم هافلپاف واقعا" دير کردند، اين ميتونه ازشون امتياز کم کنه... بله مثل اينکه خانوم هوچ ميخواد بره بهشون سر بزنه...

خانوم هوچ با بيحوصلگي وارد رختکن شد و گفت: هيچ معلوم هس شما کجايين؟ ميخواين مسابقه کنسل شه؟

پيوز درحالي که هول کرده بود سعي کرد از روي زمين بلند بشه، اما منصرف شد و با صداي خفه اي گفت: ببخشين خيلي خيلي ببخشين! الان ميايم، راستش...

- وقتي با من داري حرف ميزني پاشو واستا!

پيوز که کم مونده بود گريه اش بگيره: به جون خودم نميتونم! آخه من نميدونم چي شده که همه اعضاي تيمم يهو با هم...

- يهو با هم چي؟
- اهم... گلاب به روتون! همه با هم اسهال شدن!
- يعني چي؟ چي خوردين مگه؟

قبل از اينکه پيوز بخواد جواب بده، در دستشويي باز شد و نيمفا اومد بيرون، هنوز يه قدم از در دستشويي دور نشده بود که دوباره منصرف شد و ميخواست برگرده تو، اما سپتيما قبل از اينکه کسي عکس العمل نشون بده، دست نميفا رو گرفت و به زور از مرلینگاه بیرون کشیدش و خودش وارد شد، ريتا با ديدن اين صحنه زد زير گريه!

خانوم هوچ: به حق چيزاي نديده

...

اعضاي تيم هافلپاف با چهره هايي رنگ پريده، درحالي که سعي ميکردند عادي راه برن، بعد از يک ربع تاخير وارد زمين کوييديچ شدند، فرياد تشويق هافلپافي ها همراه با هو کردن هاي گروه ريونکلاو فضا رو پر کرد. اعضاي گروه هافلپاف پرچم بزرگي درست کرده بودند که هفت بازيکن کوييديچ روي اون طراحي شده بود.

خانوم هوچ با نگراني نگاهي به پيوز انداخت که با حرکت قاطعانه سر او مواجه شد، به همين دليل نگاهي به کاپيتان تيم ريونکلاو انداخت و گفت: کاپيتان هاي هر دو تيم با هم دست بدن!

پيوز و لونا به سمت هم رفتند تا با هم دست بدهند، سپس خانوم هوچ در سوتش دميد و همزمان اعضاي هر دو تيم از روي زمين بلند شدند و بازي شروع شد.

- بالاخره بازي شروع شد، کوافل تو دست مهاجم هافلپافي هاس، ريتا توپ رو گرفته، اونو پاس ميده به سپتيما، سپتيما در مقابل بلاجري که کاساندرا به سمتش فرستاد جاخالي ميده و حالا با يک حرکت چرخشي ميره به سمت دروازه ريونکلاو، توپ رو پاس ميده به نيمفا و... گل!

صداي فرياد شوق هافلپافي ها ورزشگاه رو لرزوند. نيمفا درحالي که با خوشحالي دور زمين پرواز ميکرد ناگهان پاهاش رو دو طرف جارو طوري جمع کرد که انگار ميخواست جلوي خودش رو بگيره سقوط نکنه، بعد سر جاروش به سمت پايين خم شد و نيمفا در حالي که نفسش بند اومده بود جاروش رو به سمت بالا هدايت کرد.

- ويولت توپ رو پاس ميده به ليني، حالا کوافل تو دست ليني هس که داره به سمت دروازه هافل پرواز ميکنه، سپتيما رو جا ميزاره، حالا با سرعت بيشتري از مقابل بلاجر کينگزلي جاخالي ميده و کوافل رو پاس ميده به تره ور، تره نتونست بگيرش و توپ افتاد دست ريتا که تغيير مسير ميده و به سمت دروازه راون ميره، همچنان با سرعت جلو ميره، به زنوفيليوس که داره به سمتش مياد توجهي نشون نميده و... چرا رفت پايين؟!

همزمان با شيرجه ريتا به سمت زمين، پشت سرش زاخار و سپتيما و کينگزلي هم شيرجه رفتند! ريتا که زودتر از همه رسيده بود، بي معطلي جاروش رو به يه طرف پرتاب کرد و خودش به سمت رختکن دويد، پشت سرش سه نفر ديگه از اعضاي تيم که سعي ميکردند از هم جلو بزنند دنبالش کردند!

پيوز نگاهي به نيمفا و لورا انداخت که انگار منتظر اجازه اون مونده بودند، بعد دستش رو براي خانوم هوچ تکون داد!

- کاپيتان تيم هافلپاف ميخواد که بازي چند دقيقه متوقف بشه، مثل اينکه موافقت شد! حالا بقيه اعضاي تيمشون رو ميبينيم که دارن به زمين فرود ميان، يا ريش مرلين! چه خبره؟

پيوز با عصبانيت وارد رختکن شد و گفت: اين چه وضعيه؟ چرا يهو از جلو خودتون فرود اومدين؟ تو همون چند دقيقه ما سه تا گل خورديم!

ريتا با شرمندگي نگاهي به پيوز انداخت و گفت: آخه خيلي ضروري بود!

همون لحظه در دستشويي باز شد و سپتيما درحالي که عرق پيشونيش رو باز ميکرد اومد بيرون، زاخار بدون معطلي سپتيما رو کنار زد و خودش وارد دستشويي شد!

- اه چه بوي گندي!
- مگه فقط من اونجا بودم؟

بعد از گذشت چند دقيقه تيم هافلپاف دوباره به زمين برگشت و بعد از سوت خانوم هوچ از زمين بلند شدند.

- خوب تيم هافلپاف هم که برگشت، حالا بازي دوباره در دست راونکلاو هست، زنو کوافل رو داره که اونو پاس ميده به ليني، ليني با سرعت جلو ميره، بلاجر زاخار به بازوش ميخوره و حالا توپ تو دست نميفاس! لونا بلاجرش رو به سمت نيمفا پرتاپ ميکنه که به سرش ميخوره، توپ دوباره تو دست ليني قرار ميگيره که بي معطلي به سمت دروازه هافل پرواز ميکنه، ريتا رو جا ميزاره، از مقابل بلاجر کينگزلي جاخالي ميده حالا با سرعت بيشتري به سمت دروازه هافل ميره و... گل! لورا نتونست توپ رو بگيره. 4-1 به نفع راون!

لورا با دلخوري کوافل رو به ريتا پاس داد که خودش رو محکم رو جارو جمع کرده بود، در حالي که زانوهاش رو به کناره هاي جاروش چسبونده بود، کوافل رو زير بغلش گرفت و به سختي به سمت دروازه راون رفت. نور آفتاب چشمش رو ميزد و به همين دليل صورتش رو جمع کرده بود، توپ رو پاس داد به نيمفا که نتونست بگيره و عوضش به دست زنوفيليوس افتاد!

- زنو پاس ميده به ليني، حالا ميخواد حرکت کنه که... ليسا از کنارش گذشت، گمونم اسنيچ رو ديده!

پيوز که هول کرده بود، بلافاصله خودش رو به ليسا رسوند، با عصبانيت ميخواست که از اون جلو بزنه اما به نظر ميرسيد تلاشش براي پرواز سريعتر باعث ميشه که چهره اش لحظه به لحظه کبود تر بشه، اسنيچ دور زد که به نفع پيوز تموم شد، پيوز سر جاروش رو برگردوند و به سرعت سعي کرد بيشتر به اسنيچ نزديک بشه، درست موقعي که دستش سي سانت با گوي فاصله نداشت، فرياد خفيفي کشيد و به سمت زمين شيرجه زد!

- اوه خداي من! پيوز چرا اينطوري کرد؟! بله بله ليسا اسنيچ رو گرفت، راون برد...

بقيه صحبت هاي لي در برابر جيغ و داد راوني ها و ناسزاهاي گروه هافلپاف گم شد، اعضاي تيم که گيج شده بودند دنبال سر پيوز به زمين فرود اومدند که حالا داشت به سمت رختکن ميدويد و دستاش رو از ترس دو طرف بدنش تکون میداد!!

گابر از بين جمعيت: ژوهاهاهاها

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
... بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم...
Re: زمین بازی هافلپاف
ارسال شده در: دوشنبه 26 مرداد 1388 15:16
نمایش جزئیات
آفلاین
فضای گرفته ای در تالار جریان داشت ، البته این گرفتگی بیشتر برای کاپیتان تیم بود که به فکر بازی آخری که در پیش داشتند، بود وگرنه بقیه به فکر بازی و تفریح خودشون بودن و هالی به هولی رو سپری میکردن ، اما پيوز جلوی شومينه تالار خصوصی هافلپاف، تو هوا معلق بود و به بازيكنانن چشم دوخته بود و فریاد میزد:
-ما بايد فشرده تمرين كنيم! فردا همه بايد چهار صبح بيدار باشين. اگه ميخوايم پوزه راونكلاو رو به خاك بمالونيم بايد تمرين كنيم.

پيوز نگاه فرا خشنی به دو تا بچه ی هافلپافی ميندازه كه روی قالی بزرگ تالار دراز كشيدن و كله ی صيغلی كينگزلی رو مسخره ميكنن، چشم غره ای بهشون ميره و با عصبانيت ميگه:
-هوی، با شما دو تا بوقيام... آره، با شمام... حالا كه اينجوره فردا همه بايد سه صبح بيدار بشن، هيچكی حرف تو حرفم نياره. بوقیای بوق بـــــــــــــــــوق بــــــــــوق

بعد از شنيده شدن سه چهار تا فحش ركيك، پرت شدن دمپايی، كفش و صداهای ناله، اوضاع به ختم به خیر میشه و ملت هافلی قبول ميكنن كه فردا ساعت سه صبح بيدار بشن...

ساعت سه صبح روز بعد:

-خرررررررررپفففففففف

پيوز با عصبانيت به هافليها نگاه ميكنه كه در كمال آرامش در رويا به سر بردن و اصلا به اين فكر نمی كنن كه به تمرينات فشرده نياز دارن. خودش رو آماده ميكنه و به سمت زاخارياس ميره...

مدتی بعد:

-آخه پيوز بوقی، راه بهتری نداشتی؟ يه راست اومدی تو شيكم من! هنوزم دارم از سرما ميميرم.

پيوز يه نگاه به آسمون گرفته و ابری ميندازه و جاروش رو بر ميداره. نگاه خشنی به زاخارياس ميندازه و ميگه:
-چه طوری بايد بيدارتون ميكردم؟ میخواستی بیام شعر نینای نینای رو بالای سرتون بخونم؟ یا انتظار داشتین رادیو پیام رو روشن کنم؟!بهترين راه همين بود. بگذريم، اونهايی كه عضو تيم كوييديچ نيستن برن تو جايگاه تماشاگرا تيم رو تشويق كنن، آهای كوچولو، با تو هم هستما!

آسپ در حالی كه انگشت شستش رو تو دماغش كرده و در حال استخراج مواد معدنی دماغشه و به ابرهای تيره ی آسمون نيگا ميكنه، به صداش حالت خشانت باری ميده و ميگه:
-اينی كه بهش ميگی كوچولو، پارسال كاپيتان همين تيم بوده!

پيوز به شدت عصبی ميشه و به اعضای تيم دستور ميده تا حساب آسپ رو برسن، در نتيجه يه دعوای خونين صورت ميگيره.یکی چشم اون یکی رو در میاره، این وسط مری میاد دفاع کنه میزن لهش میکنن و دنیس ِ که خودشو قاطی میکنه که...

-هوی، كينگزلی، با چماقت بزن تو سرِ دنيس. الكی كه مدافع نيستی!

كينگزلی يه نگاه به زاخارياس ميندازه كه دليرانه با چماقش به نقاط مختلف بدنِ آسپ ميكوبيد. كينگزلی چماقش رو بالا ميبره و نگاه تهديد آميزی به دنيس ميندازه. همون لحظه كه ميخواد كارِ دنيس رو تموم كنه، يه دمپايی گلی رنگ بر مركز دماغش فرود مياد...

سه ساعت بعد:

اعضای هافلپاف، خونين و مالين توی تالارشون افتادن. پيوز كه به طرز باورنکردنی خودش رو کنار کشیده بود و فقط داد و بیداد میکرد كاملا دست نخورده و سالم باقی مونده بود، به ريتا چشم ميدوزه كه دستش رو روی زخم لورا گذاشته تا از خونریزیش جلوگیری کنه، بعد سرش رو از روی نارضايتی تكون ميده و ميگه:
-بايد بريم پيش مادام پامفری. بايد درمانتون کنه تا هفته ی ديگه آماده شين.


مدتی بعد:


-اينا تا شيش روز ديگه نميتونن بازی كنن، بايد استراحت مطلق كنن.

در كمال ناباوری مادام پامفری، لبخند رضايت بخشی روی صورت هافليهای زخمی شكل ميگيره. تنها مورد عصبیِ داخل درمانگاه پيوز به نظر مياد كه به رنگ قرمز در اومده بود و بعد از اون به رنگ ملافه های سفيد و خوش دوختِ درمانگاه تغيير رنگ داده بود.

- يعنی اينا فقط يه روز ميتونن تمرين كنن؟ چه خاكی به سرم بريزم، من باید پرسی رو توجیه کنم... من باید مسابقه رو عقب بندازم... من تو دهن این مدیر معظم میزنم

دفتر توجيهات عاليه:

پرسی با بيحوصلگی تمام به تصاوير مديرهای قبلی نگاه ميكنه كه از دفتر مديريت به دفتر توجيهات انتقالشون داده بود. یه چیز دراز و بلند رو به عنوان نشونه برمیداره و صاف میندازه تو حلق مرلین و بعدش کلی میخنده که ناگهان صدای تق تقی شنيده ميشه و پرسی از جا ميپره. شونش رو از جيب پيژامش در مياره و به موهاش ميكشه و اونها رو صاف ميكنه. صدای تق تق دوباره بلند ميشه اما پرسی هيچ جوابی نميده و عكس های دخترای هاگوارتز رو كه با مشقت فرآوانی جمع آوری كرده بود رو توی كمد ميز كارش ميچپونه. صدای تق تق بلند ميشه ولی پرسی جوابی نميده و پيژامش رو ميكنه به طوری كه فقط شرتش نا كجا آباده اش رو پوشش ميده. كسی كه تق تق ميزد دووم نمياره و در رو باز ميكنه. پيوز وارد دفتر ميشه و با صحنه بس شگرفی از پرسی مواجه ميشه.

-

كمی بعد:

-آخه بوقی، نميدونی من بايد اجازه ميدادم بعد ميومدی تو؟

پيوز نگاهی بس جدی به پرسی ميندازه كه عكسش در راس مديران قبلی هاگوارتز خودنمائی ميكرد. در كمال تعجب پيوز، يه دختر خانم خوش قد و قيافه هم دستش رو تو دست جد پرسی گذاشته. يه دخترِ ديگه بغلش واستاده و در كمال پر رويی براش شاخ هم گذاشته.

-مثل اينكه اخلاقت رو از اخلاق جدت به ارث بردی؟ چقدرم مثل خودت سیاه و کبود بوده، حالا اینا رو بیخیال من ازت يه درخواست دارم، اگه ميشه بازی ما با راونكلاو رو به تاخير بنداز. صب كن توجيهت كنم...

پرسی اخم ميكنه. چشمهاش رو تنگ ميكنه و با عصبانيت ميگه:
-نمی خواد توجيهم كنی! گم شو از جلو چشمم برو بيرون. همينطوری سرش رو عينهو تسترال انداخته اومده تو درخواست هم داره. برو از اينجا بيرون بينيم باو.

شش روز بعد:

هافلپافيها، خوشحال، سرحال، شاداب، با طراوت و... خلاصه مثل يه بچه بدعنقِ محصل كه نمره خوب گرفته و بالا و پايين ميپرن و وارد تالارشون ميشن. پيوز برخلاف اونها مثل اين بچه ها كه نمراتشون زير صفره بسی ناراحت به نظر ميرسه و در بدوِ ورودشون ميگه:
-بايد بريم تمرين، فردا بازی داريم هيچ كاری نكرديم!

كينگزلی مثل بقيه بازيكنای هافلپاف چهره ی خندانش گريان ميشه به حالت بق کرده در میاد و با نارحتی به پيوز نگاه ميكنه كه خيلی مصمم و جدی جلوش واستاده. برای هیمن با ترس و لرز به سمت تمرینگاهمیرن...

-عاليه كينگزلی، تلاشت فوق العادس، همينجوری بازدارنده ها رو بفرست به سمت تيم دوم، فقط هر وقت بازيكناشون نزديك شدن با چماق بزن پس كلشون.

كينگزلی لبخندی از سر رضايت ميزنه و با چماقش يكی ميزنه پسِ سر دنيس كه بهش نزديك شده بود و در تيم دوم هافلپاف بازی ميكرد...

روز بازی:

-پشت حلقه ها ميگن سبزی پلو ، راون تيمت رو بردار و برو!

پيوز روی نيمكت بغل هافليها ميشينه و دوباره شروع به خوندن نطقش ميكنه:
-ميبينين بچه ها؟ تماشاگرا گل كاشتن. با اين حمايت زايد الوصف صد در صد مثل بادكنك تركيده ميشن. با تمرينات شديد و عالی ما ( ) برد برای ماست!شما نمیفهمین ، شما گریمن حالیتون نیست، شما سانسور ..تین، حالا بريم به سمت پيروزی.

هافلپافيها وارد زمين ميشن. پيوز اطرافش رو نگاه ميكنه و جيغ فرا بنفشی از سرِ خوشحالی ميكشه و ميگه:
-اينكه يه تيم زودتر از تيم ديگه ای وارد زمين بشه خيلی روحيه بخشه. معلومه كه حريف روحيش رو از الان باخته.

كينگزلی نگاهی از سر نا اميدی به پيوز ميندازه كه به طرز آشكاری شبيه افراد داخل مقيم تيمارستان ( ) شده بود كه هر دو دقيقه يك بار فريادی از سر شادی ميكشيد. كينگزلی به پشت سر پيوز اشاره ميكنه. پيوز بر ميگرده و در كمال تعجب بازيكنان راونكلاو رو ميبينه كه منتظرشون واستاده بودن. كاساندار با حالت به شدت تهديد آميزی چماقش را تكان ميداد...

-كاپيتانا با هم دست بدن.

پيوز دستش رو جلو مياره و به لونا چشم ميدوزه كه عين نديد پديدها و مسابقه نديده ها برای تماشاگران راون دست تكون ميداد. لونا دستش رو جلو مياره و در دستان پيوز قرار ميده...

-ويولت، تريلانی، لاوگود، لاوگود، تره ور، وارنر، تورپين در مقابل مدلی، پيوز، اسكيتر، ويكتور، تانكس شكلبوت و اسميت قرار گرفتن. بايد ببنيم در اين ديدار نفس گير كی برنده ميشه...

كينگزلی در همون بدو مسابقه، برای اينكه يه شروع رويايی داشته باشه، چماقش رو بالا ميبره و بر پس سرِ زنوفيليوس ميكوبه تا همونطور که تمرینات سخت و طاقت فرساش رو پشت سر گذاشته خودش رودر زمین هم اثبات کنه، اما در كمال تعجب مادام هوچ ميپره وسط، سوت ميزنه و ميگه:
-پنالتی، نديده بودم يه بازيكنی اينفدر وحشيانه بازی كنه! پنالتی!

تره ور سرخگون رو ميگيره و دو تا واق واق و سه تا ووق ووق ميكنه و سرخگون رو به سمت حلقه وسط ميفرسته. لورا كه مطمئن بوده يه وزغ به اون كوچولويی زورش نميرسه حتی سرخگون رو بگيره از جاش تكون نميخوره و در نتيجه يه گل ميخوره. تره ور يه نگاه به لورا ميندازه و با حالت تحقير آميزی ميگه:
-پس چی فكر كردی؟ به من ميگن سوپر وزغ!

ريتا سرخگون رو ميگره و همينجوری يراست ميره جلو، بدون اينكه به سپتی توجه كنه كه بغلش در حال فرياد كشيدنه. ريتا بازم پاس نميده و يه راست ميره جلو كه باعث ميشه سپتی در بغلش صداش بگيره و در نتيجه به صورتش چنگ بزنه. ريتا بازم تكروی ميكنه و باعث ميشه سپتی در بغلش تمام موهاش رو بكنه،( داخل پرانتز : ای خانوم اونجا رو نکن مشکل داره اِاِاِاِاِاِ) اینجاس که سپتی گر ِگر میشه و بالاخره میفهمه كينگزلی چی ميكشه. ريتا بازم تكروی ميكنه و همه رو جا ميذاره كه باعث ميشه يراست بخوره به حلقه ی تيم راونكلاو واز جاروش پرت بشه به زمين...

-اوووووووووووف، چه ميكنه اين اسكيتر، با تمام حقوقش تو پيام امروز يه آذرخش خريده بود كه با اين كارش هم اون له شد، هم خودش بايد تو درمانگاه تحت درمان قرار بگيره. اسپراوت به جای اون وارد زمين ميشه...معلومه که تیم هافلپاف توی تمارین روی این تکنیکها بارها و بارها کار کرده...

كينگزلی به زاخارياس چشمكی ميزنه و به لينی وارنر چشم ميدوزه كه يكراست به طرفش مياد. اون كه فكر ميكرده مادام هوچ دفعه ی قبل اشتباه كرده بوده و متوجه تاکتیکی که پیوز توی تمارین بهش یاد داده نشده،پس دوباره با چماقش ميكوبه پس ِ سر بازيكن حرف!

-ســـــــوت! خطا! پنالتی! وحشی، نامرد، نا انسان، حيوان، اژدها، تسترال، اين چه طرز بازيه، خاك بر سرت، وحشی!

كينگزلی به مادام هوچ چشم ميدوزه كه عين بوق بالا و پايين ميپريد و فحش ميداد. پيوز و ليسا دقيقا كنار هم بودن و به جای اينكه دنبال گوی زرين بگردن كه درست بالای سرشون بوده ( ) به مادام هوچ نگاه ميكردن. ويولت، پرسی رو نگاه ميكرد كه داشت برای حكم فرما شدن آرامش با تماشاگرا حرف ميزد و زيرچشمی چند تا دختر سال پنجمی رو ميپاييد.

كينگزلی که کاملا از دست افرادی که تاکتیکی به این مهمی رو درک نمیکنن متحیر به نظر میرسه، ديگه دووم نمیاره و چماقش رو بالا ميبره بر پسِ سر مادام هوچ ميكوبه...

-سوووووووووووووووووووووووووووووتتتتهوووووووووووشت!

بوم بـــــــــــــــــوم بـــــــــــــــــــــــــــــــــوم!

در درمانگاه:

-چی شده؟ اینا کین؟ این بدنو کی اینجوری کرده؟ من اينجا چی كار ميكنم؟ فقط ميدونم تماشاگرا از تکنیکم استقبال کردن طرف مواد آتش زا پرتاب کردن

پيوز به كينگزلی نگاه ميكنه و ميگه:
-تو باعث شدی ما ببازيم. مادام هوچ مرد. پرسی نتيجه رو به نفع راونكلاو اعلام كرد. قاتـل!!

کینگزلی : بازیکن حرفه‌ای! تکنیک خودت بودا!

زاخارياس از سمت ديگری حلقه محاصره را تنگ ميكنه و تكرار ميكنه:
-قاتل!!

کینگزلی : بازیکن حرفه‌ای نبودم یعنی؟

مادام پامفری در حالی كه اشك ميريزه به كينگزلی وحشيانه نگاه ميكنه و ميگه:
-قاتل!

کینگزلی : حداقل بازیکن بودم که...

ملت هافلی با پشتيبانی مادام پامفری تكرار ميكنن:
-قاتــــــل!

كينگزلی اطرافش رو نگاه ميكنه و فرياد ميزنه:
-ملت، به دادم برسيد، كمككككك!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: زمین بازی هافلپاف
ارسال شده در: دوشنبه 26 مرداد 1388 14:54
نمایش جزئیات
آفلاین
هافلپاف و راونکلاو


حوالی غروب بود؛ هوا به سرخی می گرایید. بچه های هاگوارتز تماماً درباره ی فردا صحبت می کردند. زیرا فردا روز بزرگی برای هافلپاف و ریونکلاو بود. آخرین مسابقه ی کوئیدیچ دو گروه ...

آن روز هافلی ها به شدت مشغول تمرین بودند. همه چیز به خوبی پیش می رفت و تنها چیزی که اشکال داشت، بازی پیوز، کاپیتان تیم هافلپاف بود.

بالاخره پیوز به همه اجازه خروج داد. آن روز، روز خوبی برایش نبود. نمی دانست چرا ولی حس می کرد چیزی درون سرش سنگینی می کرد و همان مانع درست بازی کردن اش شده بود. پیوز سعی می کرد خیلی عادی لبخند بزند. بالاخره وقتی فهمید تنها شده هیچ تلاشی برای ایستادن نکرد و گذاشت که بر روی زمین کوئیدیچ بیفتد ... بعد از چند لحظه چشمانش را باز کرد. ناگهان کفش دخترانه ای را در نزدیکی خودش دید. به هر زحمتی بود خود را سرحال نشان داد و بلند شد. لورا با قیافه ی متعجب به او نگاه می کرد.ب الاخره گفت: تو..تو حالت خوب نیست!

پیوز لبخندی زد و گفت: چی تو رو به این فکر انداخته؟ بیا بریم تو. الانه که بارون بیاد.
و با حالت دوستانه ای به پشت لورا زد.

لورا خود را عقب کشید و با نگرانی گفت: تو روی زمین خوابیده بودی و سرت رو گرفته بودی و آروم ناله می کردی. تازه دستت هم یخ کرده و صورتت هم مثل گچ سفید شده. پیوز! من می تونم حالت آدم سالم و مریض رو از هم تشخیص بدم.

پیوز در حالی که سعی میکرد خود را بی تفاوت جلوه دهد، ناگهان دوباره تعادلش را از دست داد و افتاد. لورا با سرعت به طرف او رفت و با ناراحتی به او نگاه کرد و گفت: بیا به من تکیه بده. تو رو می برم پیش مادام پامفری.

پیوز فکر می کرد که اگر بچه ها بدانند کاپیتان تیم بیمار است چه حالی میشوند؟ سپس با خشونت بلند شد و گفت: من به کمک کسی احتیاج ندارم.

و با بیشترین سرعت ممکن به طرف رختکن رفت. لورا در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود به آسمان نگاه کرد. قطره ی بارانی بر پیشانی اش خورد ...

شب قبل از مسابقه – تالار هافلپاف :

تالار هافلپاف مملو از هافلی های هیجان زده ای بود که تنها به مسابقه فردا می اندیشیدند. لورا بر روی یکی از صندلی نزدیک شومینه نشسته بود و به آتش نگاه می کرد. تا اینکه سر و کله زاخاریاس پیدا شد که به او آب کدو حلوایی تعارف کند. لورا به دروغ گفت: نمی تونم چیزی بخورم! فکر کنم زیادروی کرده باشم! ممنون!

زاخاریاس به او نگاه کرد و گفت: تو هیچی نخوردی. دقیقا عین پیوز. حس می کنم امروز یه چیزیش بود. نمیدونم! آخه زیاد جالب بازی نکرد.

لورا به زاخی نگاه کرد و شانه هایش را بالا انداخت.

_ هی زاخی! بدو بیا این جا.هستیا می خواد از اون جوکهاش بگه.

این صدای کینگزلی بود که در کنار هافلی ها نشسته بود و به جوک های خنده دار هستیا گوش می کرد. بالاخره پیوز لورا را تنها یافت. با سرعت پیش او رفت و گفت: امیدوارم به کسی درباره ی امروز چیزی نگفته باشی. دوست ندارم اونها هم ذهنشون درگیر بشه. ازحرف های امروزم هم متاسفم!

لورا با سردی به پیوز نگاه کرد و گفت: نه چیزی نگفتم. ولی پیوز اونا متوجه شدن! تو باید ...

ولی نتوانست حرفش را ادامه بدهد. زیرا پیوز از جایش بلند شد و فریاد زد: بروبچس هافلی! پیش به سوی خواب. چون فردا می خوایم زمینو بترکونیم.
و سپس نگاه سریعی به لورا انداخت. لورا از جایش بلند شد و سعی کرد خود را خوش حال نشان بدهد ولی وقتی خواست که به طرف خوابگاه برود از قصد تنه ی محکمی به پیوز زد!

پیوز آن شب نمی توانست بخوابد. حس می کرد سرش در حال ترکیدن است. با خود فکر می کرد چرا باید در همین موقع این اتفاق بیفتد؟ آیا او باید پیش مادام پامفری می رفت؟

پیوز از جایش بلند شد و به هافلی های خوابیده نگاه کرد. نه! هرگز نباید از این کار شانه خالی می کرد!

روز مسابقه – رختکن :

همه ی بچه ها با حالت پر شوری در رختکن بالا و پایین می رفتند. پیوز در حالی که سعی می کرد تلو تلو نخورد. لبخندی زد و گفت: آخرین مسابقه مساویه با پایان کوئیدیچ ...

اما انگار ناگهان هر چه می خواست بگوید از ذهنش پاک شده بود. سعی می کرد به لورا و آن پوزخندش نگاه نکند. همه بچه ها به دهان پیوزچشم دوخته بودند. پیوز نمی دانست چه بگوید.

_ ما باید پیروز بشیم! این مسابقه مهمترین مسابقه ماست، مهمترین لحظه برای بردن جام کوییدیچ !

همه سر هایشان را برگرداند و به لورا نگاه کرد که با بهترین حالت ممکن صحبت می کرد. بالاخره بچه ها بلند شدند و با خوش حالی شروع به پایکوبی کردند. پیوز به آنها نگاه کرد. چشمش به ریتا افتاد که با حالت مشکوکی به او خیره شده بود. سعی کرد حالت عادی بگیرد و شروع به سر و صدا کردن کرد.

ریتا به طرف پیوز رفت و با شک پرسید: چرا لورا بقیه حرفتو ادامه داد؟ تو که یه طومار برای امروز چیز نوشته بودی.

پیوز به او نگاه کرد و با لکنت گفت: می خواستم ... شاید یه کار جدید ... اون قشنگتر از من حرف میزنه ...

بالاخره نیمفا فریاد زد: کاپیتان وقت رفتن و ترکونده !

صدای فریاد بچه ها آخرین چیزی بود که قبل از بیرون رفتن از رختکن شنیده می شد ...

زمین مسابقه :

_ اهم اهم! من لی جردن هستم، امروز قراره بازی جالبی رو داشته باشیم، بازی بین هافلپاف و ریونکلاو.
سر و صدای تماشاچیان بالا گرفت ...

لی با شور و هیجان زیادی حرف می زد. پیوز به طرف بچه ها برگشت و به آن ها نگاه کرد. لبخندی زد و گفت: لورا دروازه رو بپا. زاخی و کینگزلی شما هم مواظب باشید و سپتیما، نیمفادورا و ریتا، ازتون توقع زیادی دارم.

_ خیلی خب. حالا کاپیتان های هر دو گروه، پیوز و لونا لاوگود باید باهم دست بدن.

پیوز با محکم ترین قدم هایی که می توانست حرکت می کرد. بالاخره با لونا دست داد، لونا پوزخندی زد و گفت: پیوزک! دستات از ترس یخ کرده.

پیوز از سر ناچاری پوزخنده زد و سپس بر روی جارویش سوار شد، نگاهی به زمین سبز کوییدیچ انداخت و با سرعت زیادی به پرواز در آمد ...

بالاخره هر سه توپ آزاد شد؛ لی جردن با هیجان گفت : بالاخره بازی شروع شد، توپ در دستان اسکیتره، با یک حرکت زیبا از لای پای تره ور رد میشه، این بازیکن توانا چون می بینه نمی تونه از سد زنوفیلیوس لاوگود هم رد بشه توپ رو به نیمفا پاس می ده. اوه! لینی وارنر با یک حرکت مارپیچی توپ رو به چنگ میاره. همون موقع زاخاریاس یه بلاجر رو محکم به طرف وارنر پرتاب می کنه که بهش نمی خوره.

پیوز در همان لحظه سر جایش ایستاده بود و به بازی بچه ها نگاه می کرد. ناگهان چیزی طلایی در کنار دروازه دید. با سرعت به طرف آن رفت. ولی صدای خنده لیسا او را به خود آورد. لیسا پوزخندی زد و گفت: پیوز اون حلقه ی دروازست نه گوی زرین.

پیوز لحظه ای چشمانش را بست. ای کاش می توانست کمی بخوابد. حس می کرد دارد از تب می سوزد ...

_ گل گل! دیدید چطوری سپتیما توپ رو منحرف کرد؟ توپ از لای دستان ویولت وارد حلقه شد. 10-0 به نفع هافلپاف!

پیوز خنده ای کرد.او باید تا آخر بازی دوام می آورد. آن ها قهرمان بودن .... توپ دوباره در دستان ریتا بود. او می خواست پاس بدهد که بلاجری به دست راستش خورد و او را از این کار منع کرد. لونا نگاهی به او انداخت و گفت: شما ها نمی برید!

_ اوه نه! عجب توپی رو اسکیتر از دست داد. حالا توپ در دستان لاوگوده، نیمفا به طرف توپ می ره ولی قبل از این که برسه توپ به تره ور میرسه ...

پیوز در دل گفت: بجنبید بچه ها.
سپس به کینگزلی نگاه کرد که بلاجری را به طرف تره ور می فرستد. بلاجر قطعا به او می خورد؛ اما او همزمان کوافل را به طرف دروازه می فرستاد و ...

یک ساعت بعد

_ و گل! گل. نتیجه 100_150 به نفع ریونکلاو. ما هنوز چیزی از طرف دو جستجو گر ندیدیم. مگر این که پیوز یک بار چماغ زاخار به جای گوی اشتباه گرفت!

همه ی اسلیترینی ها و ریونکلاوی ها هافل را هو کشیدند. پیوز نمی دانست که چه کار باید بکند. ناگهان دو توپ طلایی در دو طرف زمین دید. شک داشت که کدامشان واقعی است و کدام زایده ی تخیلش. تمرکز کرد ...

_تریلانی بلاجر را محکم به طرف نیمفا می فرسته ...

پیوز به هر دو نگاه کرد. کدام یک ... ؟

_لینی وارنر به طرف دروازه می رود.

به طرف راست می روم. ولی توپ چپه چی ... ؟

_لورا توپ رو می گیره و به طرف ویکتور می فرسته.

او به هر دو توپ نگاه کرد. ناگهان در توپ سمت چپ دو بال کوچک دید و با سرعت به طرف آن رفت. باد در گوشش زوزه می کشید. سرش داشت از درد منفجر می شد.

_ هی نگاه کنید. پیوز باز هم یه چیزی دیده.

پیوز دستانش را دراز کرد. در کنار خود دو دست دیگر دید که از آن لیسا بود. خود به طرف گوی زرین کشید. توپ را در دستانش احساس کرد ولی هیچ رمقی نداشت ... خود را رها کرد ...

_نــــــــــــــــــــــــــه!

صدای جیغ هافلی ها از همه طرف شنیده می شد. همه ی اعضای تیم با سرعت به طرف پیوز می دویدند تا او را در هوا بگیرند.

_ هی! نگاه کنید. این زیباترین چیزیه که می بینم. همه ی اعضای تیم با هم به طرف پیوز حرکت کرده و او را گرفتند. صبر کن ببینم. اون گوی زرین نیست که در دست پیوزه؟

زاخار نگاهی به دستان پیوز می کند و از خوش حالی نعره ای زد:ما بردیم!

زمانی که پیوز را به سنت مانگو می بردند لبخند کمرنگی بر روی لبانش نقش بسته بود ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لورا مدلی در 1388/5/26 19:40:09
Re: زمین بازی هافلپاف
ارسال شده در: دوشنبه 26 مرداد 1388 11:34
نمایش جزئیات
آفلاین
هافلپاف در برابر راونکلا

هوا به شدت سرد و سوزناک بود. مه غلیظی زمین و آسمان را تال کرده بود و دورتا دور جزیره ای با صخره های بزرگ را احاطه کرده بود. زیبایی جزیره ی کوچک با تاریکی وحشت زای شب از بین رفته بود. در این میان دختری روی نوک تخته سنگ بزرگی ایستاده بود. وزش باد موهای طلایی اش را به رقص می آورد. در آن سوی صخره پرتگاه عمیقی وجود داشت. او بدون کوچکترین درنگی پیش رفت تا به دهانه ی غاری عظیم رسید. من نیز شتابان به دنبال او رفتم. او همچنان بر تصمیم خود مصمم بود و اصرارهای مکرر من برای بازگشت، کاری بس بیهوده بود .

قندیل های نقره ای غار در دل تاریکی می درخشید. دختر پیش رفت تا در میان راه به دریاچه ای یخی رسید. پس از مدتی پیرزنی سفید پوش در جلوی ما ظاهر شد. چهره ی مرموز و اسرارامیزی داشت. با دقت به ما نگاه کرد و گفت: تو هلگا هافلپاف هستی منتظرت بودم. چیز های ارزشمندی نزد من امانت داری .

سپس پیرزن دستش را جلو اورد و همزمان با حرکت او سه صندوقچه ی طلایی اشکار شد. من با عجله صندوق ها را باز کردم اما چیزی در انها نبود! تنها نوری درخشان و رنگارنگ از هر کدام بیرون می امد.

پیرزن رو به هلگا کرد و گفت: این صندوق ها هدایای ارزشمندی برای تو و نسل اینده ی توست. صندوق اول سرشار از اعتماد و اطمینان است – چیزی که وحدت را حفظ می کند – دومین صندوق هوش و ذکاوت و سومی دلاوری و شجاعت ! پس اگاه باش که بهترین ها برای تو و ایندگانت مهیا شده است ...

_ تمام شد.

تالار عمومی هافلپاف ارام تر از همیشه بود؛ تنها صدای جرقه های اتش شومینه به گوش می رسید. بچه های هافل دور تا دور هم نشسته بودند و به افسانه ای از هلگا گوش می دادند. همه در فکر بودند .

پیوز به ارامی گفت: امیدوارم به همه چیز با دقت توجه کرده باشید. این دفتر خاطرات هکتور هافلپاف برادر هلگا ست که الان یکی از گنجینه های ما محسوب می شه. تنها دونستن اینها کمکی به ما نمی کنه، عمل کردن مهمه !

ریتا : اعتماد ... اعتماد ... و باز هم اعتماد ... چیزی که من حس می کنم در بینمون کم رنگ شده. همه با هم درگیر شدیم مرتب دعوا می کنیم، فکر نمی کنید با این کارها وحدت ما، چیزی که رقبا ازش می ترسند از بین بره ؟

یک ساعت بعد تالار خلوت شد. همه بدون کوچکترین حرفی سالن را ترک کردند و رفتند.

دو روز قبل از مسابقه :

غروب آفتاب بود ... باران ملایمی می بارید ... بچه های تیم کوییدیچ تمرینات خود را برای اخرین بازیشان به پایان رساندند. سکوت سنگینی در بین انها حاکم بود. در تمرین آن روز دیگر خبری از داد و فریاد های پیوز، شوخی های زاخاریاس و شیرین کاری های کینگزلی نبود. همه رداها و جاروهایشان را برای مسابقه اماده می کردند.
بعد از نیم ساعت هنگامیکه بچه ها می خواستند رختکن را ترک کنند پیوز گفت : اممم...می دونم شاید توقع زیادی باشه ولی می خوام امشب یک مهمونی کوچیک داشته باشیم توی پناهگاه همیشگیمون !

پس از اندکی همه به نشانه ی موافقت سری تکان دادند
.
پیوز رو به لورا کرد و گفت : تو هم بیا منتظرت هستم .

پناهگاه :

پناهگاه انها اتاقکی خرابه در زیر جایگاه تماشاچیان بود. در انجا یک میز و دو نیمکت چوبی در دو طرف وجود داشت. در گوشه هایی از سقف تار عنکبوت نمایان بود. یک عکس قدیمی از بازیکنان تیم هافل بر دیوار زده شده بود. بچه ها برای ورود به اتاقک مجبور می شدند تا کمر خم بشوند. انها دور میز گرد هم نشستند. چند شمع کوچک فضا را روشن کرده بود .

کینگزلی گفت : ممکنه بعد از این بازی دیگه همدیگر رو نبینیم ! من قصد دارم به تیم هدنور برم .

ریتا درحالیکه اشک در چشمانش جمع شده بود گفت: خواهش می کنم این حرف هارو نزنید. ما خاطرات خوبی رو در کنار هم داشتیم .

لورا: و حالا باید سعی بکنیم تا این خاطره ها همیشگی بشه. اخرین و مهم ترین بازی رو در پیش داریم .

پیوز: باید همون اعتمادی که ازش گفتم، همونی که وحدتو حفظ می کنه، همون که میراث اجدادمونه را بار دیگه تجدید کنیم مگه نه لورا ؟

لورا لبخندی زد و گفت: مطمئنا همین طوره ...

پیوز: به هر حال امیدوارم کدورت هایی که بینمون بوده از بین رفته باشه و دیگه گذشته ها گذشته ....

همه آن شب با شادی و خوشحالی در کنار هم جشنی بر پا کردند و خاطره ای به یاد ماندنی برای همه آنها به یادگار ماند ...

روز مسابقه :

بازیکنان هردو تیم به صف وارد زمین بازی شدند. جایگاه تماشاچیان تماما" اشغال شده بود. در یک طرف زمین بازی سکوی بزرگی گذاشته شده بود که نشان هاگوارتز بر ان می درخشید و یک جام طلایی رنگ روی ان قرار داشت. کاپیتان های هر دو تیم با یکدیگر دست دادند. با صدای سوت داور، مسابقه اغاز شد.

_امروز شاهد اخرین مسابقه از سری مسابقات کوییدیچ در این ترم هستیم .کوافل در دست مهاجمین راونکلاوه. لینی … زنو ... تره ور ... باز هم زنو ... با یک ارایش تیمی عالی و یک حمله ی دسته جمعی پیش می روند اما بازدارنده ای از سمت شکلبوت به زنو پرتاب می شه ... اون جاخالی میده و بازدارنده به تره ور می خوره و یکم تعادلشو از دست میده ... زنو به سمت حلقه ی راستی میره اما، مدلی همچنان جایگاه خودشو در نزدیکی حلقه ی وسط حفظ می کنه. زنو در یک لحظه تغییر عقیده میده و کوافل رو برای تره ور می فرسته ... مثل اینکه لورا فکر زنو رو خونده بود! قطعا کوافل با اون فاصله از حلقه ی راست گل نمی شد.

بچه های هافل از حرکت هوشمندانه ی لورا خوشحال شدند و همگی دست راستشان را به نشانه ی اتحاد بلند کردند.

بازیکنان هافلپاف بازی را با همان منوال جلو میبردند و هر چند گاهی لبخندی از روی اعتماد و اتحاد و دوستی به یکدیگر میزدند ...

_ مثل اینکه قرار تعویضی در بازی انجام بشه! امیدوارم این تعویض هیجان بازی رو بالاتر ببره ... چی ؟ ... اها ... به من گزارش دادند که از تیم هافلپاف فلورنس به جای پیوز جستجوگر بازیه ... مثل اینکه پیوز در این هوای ابری نمی تونه بازی رو ادامه بده! وجود یک روح در تیم همین مشکلات رو هم داره.

پیوز درحالی که لبخند میزد گفت: فلورنس من بهت اعتماد کردم فقط امیدوارم نتیجه ی خوبی بگیریم.

_ همزمان با پرتاب توپ ها بازی اغاز شد. از مهاجمین هافل سپتیما و تانکس در فاصله ای نه چندان دور با سرعت جلو می روند ... لونا و کاساندرا همزمان بازدارنده ها را به یک نقطه، یعنی جایی که سپتیما کوافل رو در دست داره می فرستند اما سپتیما با یک چرخش به سمت چپ تغییر مسیر میده و ارتفاع خودشو هم از سطح زمین کم می کنه ... دیگر مهاجم هافل ریتا اسکیتر خودش رو به سپتیما می رسونه و کوافل رو می گیره اون بخوبی توپو هدایت می کنه و مستقیم به سمت دروازه می ره. در غیاب ویولت بودلر، مورگن دروازه بان راونه. اون تجربه ی چندانی از دروازه بانی نداره ... اسکیتر یکی از تکنیک های خودش رو به نمایش می گذاره ... دروازه بان گیج شده و نمی دونه از کدوم حلقه محافظت بکنه ... ریتا کوافل رو شوت می کنه ... اوه ... خدای من کاساندرا بازداندشو فرستاد ... ولی بازدارنده به جای سر اسکیتر به کوافل خورد و شدت حرکتشو زیاد کرد ... و گل !!!! ده- صفر به نفع هافلپاف !

در انسوی زمین فلورنس و لیسا در بدست اوردن گوی زرین در جدال بودند. هر از گاهی نوری طلایی از جلوی چشمانشان می گذشت. تیم راونکلا نیز اجازه نداد که نتیجه به نفع هافلپاف باقی بماند و بازی ده- ده مساوی شد. فداکاری های اسمیت چند بار تیم را از حملات وحشتناک مهاجمان رقیب نجات داد.

_بار دیگر حمله ای از راون اغاز شد. اسمیت در این بازی نقش پر رنگی در نجات هافلپاف داشته ... مثل اینکه دوباره می خواد بازدارنده هاشو نثار زنو بکنه ... اما این بار درست عمل نمیکنه و توپ به سر لینی اصابت میکنه ... داور یک پنالتی به نفع راونکلا اعلام می کنه..

اوضاع برای تیم هافلپاف خطرناک شده بود. حالا همه چیز به فلورنس بستگی داشت. لیسا که از پنالتی بازی به شدت خوشحال شده بود اصلا متوجه چهره ی بهت زده فلورنس نشد...
او سریع تغییر مسیر داد. نگاهی به جام طلایی که بر روی سکو می درخشید، انداخت. در ذهن او چیزی به جز قهرمانی نمی گذشت. در یک لحظه فکری کرد و از روی جارویش پرید.

_ اوه خدای من ... ! جستجوگر هافل با شدت بر روی زمین پرتاب شده ..
با صدای سوت داور، همه ی نگاه ها به سمت زمین چمن رفت !

فلورنس حرکت ضعیف بالهای گوی را در دستانش لمس می کرد؛ پس آن را در دستان مادام پامفری که در کنار او زانو زده بود قرار داد ...

در عرض چند دقیقه تمام ورزشگاه در شادی و شور بازیکنان و تماشاچیان هافلپاف غرق شد. تمام تماشاچیان طلایی پوش در وسط زمین بودند و تک تک بازیکنان را دراغوش می گرفتند. حالا انها با افتخار بر روی سکوی قهرمانی ایستاده بودند و در ان عصر بارانی پیروزی را در کنار هم جشن می گرفتند ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فلورنس در 1388/5/26 11:42:52
ویرایش شده توسط فلورنس در 1388/5/26 23:50:43
*FLORENCE*~~~~~ ~~~~~
Any Thing Is Possible If you Just Believe That تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: زمین بازی هافلپاف
ارسال شده در: چهارشنبه 7 مرداد 1388 23:00
نمایش جزئیات
آفلاین
پایان هفته دوم مسابقات هاگوارتز !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
Re: زمین بازی راونکلاو
ارسال شده در: چهارشنبه 7 مرداد 1388 22:59
نمایش جزئیات
آفلاین
پایان هفته دوم مسابقات هاگوارتز !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
Re: زمین بازی گریفیندور
ارسال شده در: چهارشنبه 7 مرداد 1388 22:59
نمایش جزئیات
آفلاین
پایان هفته دوم مسابقات هاگوارتز !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
Re: زمین بازی راونکلاو
ارسال شده در: چهارشنبه 7 مرداد 1388 00:20
نمایش جزئیات
آفلاین
ریونکلاو Vs گریفندور

- هوی لونا... هوی، هوی بچه پاشو .... ا.. پاشو دهه... پا نمیشی؟ باشه. کروشیو!

- جیـــــــــــــــــــــغ

- کوفت! بسه دیه. خب نیم ساعته صدات میکنم. مجبورم کروشیوت ...

-جیـــــــــــــــــــغ

- آخ ببخشید. یادم رفت نباید میگفتم.

- بابا تو هم بوق شدی تازگیا ها. یه هفته است منتظرم بیای نمیای. حالا هم که اومدی ده دقیقه مونده به اتمام بازی خواب دراز. آخه اینم وقته؟ اه. حالا بگو ببینم اسنورکک من کجاست؟

- آها. ها رفته بودم دنبالش. اما آخر سر رسیدم به همین جنگل ممنوعه.

- چی؟ همین جنگله؟ یعنی این تو اسنورکک داره؟

- آره دیه. اومدم دنبالت با هم بریم!

- اما آخه فردا بازی داریم که.

- مهم نیست. برمیگردیم. طبق بررسی های من اسنورکک های جنگل ممنوعه شاخ هاشون به قدری بلند و چروکیده است که حتی با اتو هم درست نمیشه. بنظر میرسه از اسنورکک های اصیلن!

لحظاتی بعد ، جنگل ممنوعه

- بـــابـــا! این نوره چیه؟ چه خوشگله. شاید مال نور مخصوص اسنورکک هاست. اگه کتاب درست گفته باشه الان باید برم توش تا منو شناسایی کنه!

دقایقی بعد

- لـــونا! کجایی؟ لـــونا!

- لونا کیه بابا من لینی ام.

- خیلی بوقیا. بابا حداقل یکی از اون وردهای تغییر شکلتو اجرا میکردی باورم میشد. ایــــش!

لونا(لینی) نگاهی به خودش انداخت و:

-چــــی؟ من چرا اینجوری شدم؟ جیــــــــــــــــــــــغ! اااا این چیه. چقدر چروکه. اه اه. خودشم میماله به من. ایـــش خیسه. راستی من چرا اینجام؟ نـــه ، تو منو دزدیدی. کمـــــــــــــک!

زنوف :

در همین لحظه خوابگاه راونکلاو

- من چرا اینجام؟ یعنی اون نوره منو منتقل کرد؟ عـــــــــــــــر! اسنورککم پرید. اسنورککم پرید. عــــــــــــــــر!

- هو چته لینی بگیر بخواب دیه.

- لینی کیه من لونام!

- اه اه. الان وقت شوخیه. بگیر بخواب بابا.

- شوخی چی... چی؟ چرا من اینطوری شدم؟ این که لباس من نیست. لباس لینیه که به تنش زار... جیــــــــغ. من چرا این شکلیم؟

روز بعد، رختکن کوییدیچ

- خیلی نامردی، به همین سرعت رفتی و سیاه شدی مث بابات؟ آره؟ جسمامونو عوض میکنی هان؟ لازم نبود این کارو بکنی که. من خودمم میدونستم خیلی خوشگلم. لازم نبود بگی چقدر زشتی و اینا. اما حالا اینا چطوری بر میگرده؟ هووووی یالا برش گردون. هوووووی

- بوووووق. من میگم من نکردم که. یهویی یه نور اومد تو صورتم منم رفتم توش. بعد اینطوری شدیم.

- هوی بچه ها. بس کنین دیه. الان بازی شروع میشه ها. فعلا بیخیال دعوا و اینا بشید. یه مشکل اساسی تر داریم. چطوری بازی کنیم؟

- ســـــــــــــــوت!

- بازی شروع میشه. بنظر میاد کاپیتان تیم و لینی وارنز به شدت مشغول دعوا هستن و گیس همدیگه رو میکشن. آها. بلاخره از زمین بلند میشن!

- توی همین چند دقیقه گریفیندور 3 گل زده. واقعا که چه سرعتی. توپ با سرعت زیادی به سمت دروازه راونکلاو میره.اما لینی وارنر جلوشه. اوه با یک تکان زیبا سرخگونو میقاپه. بنظر میاد بهتره به جای مدافع یک مهاجم باشه و بله. سرخگونو از همون زاویه پرتاب میکنه و گـــــــــــــــــــــــــل! در کمال تعجب توپ گل میشه. گریفیندور به شدت عصبانیه! حمله دوباره شروع میشه اما الان لونا لاوگود به سمت آبرفورث دامبلدور هجوم میبره. و ... آه. عجب حرکت خشنی. لونا با یک دست بلاجر رو به سمت آبرفورث پرتاب میکنه .کاری که فقط از عهده یه مدافع برمیاد.بنظر میاد جای این دو نفر عوض شده.
دقایقی بعد
- بار دیگه لینی وارنز هجوم میبره و در همون لحظه صورت جسیکا پاتر پخش میشه. هجوم پی در پی راونکلاو برخلاف ابتدای بازی همه رو شگفت زده کرده. اما... گرابلی پلنک هجوم میبره. بله برق طلایی اسنیچ دیده میشه. لیسا هم هجوم میبره. اما گرابلی نزدیک تره و بـــله. اسنیچ در دستان گرابلی پلنکه اما چیز عجیب تری روی اسکوربرد در حال نمایشه. 150، 150. مساوی.پرسی مدیر مدرسه در جایگاه مخصوص به شدت وول میخوره و به سمت نقطه ای اشاره میکنه که .... چی؟ اسکوربرد عوض شد. حالا 160، 150 به نفع گریفیندور. آه.

- بنظر میاد خانم بودلر با سر وارد حلقه وسطی شده و با خوشحالی برای شخصی که ... اوه بله. ایشان جناب ویزلی هستن. دست تکون میده. این شواهد نشون میده شایعات درسته و روابطی میان مدیر و مشاور اعظم وجود داره که در دفتر توجیهات به شدت بروز داده میشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!