گريفيندور در برابر راونكلاو
نگاهم در جادوي اندوهناك چشمان تو غوطه ور است؛
نگاهم، عطر ديرباور سرودي است
كه در سحرگاه روشنِ صحرا
روح مسيحاييِ تو را از يادِ زندگي برده بود...
تايبريوس درحالي كه قطره ي لرزان اشك را از گوشه ي چشمانش پاك مي كرد، سرشار از احساس، به عكس تمام قدي كه در آن استلا را با پيراهن مخمل سرخش نشان ميداد نگاه كرد و چند بار پلكهايش را بر هم زد و همانطور كه چوب جاروي زيبا و خوش فرم استلا را از گرد و غبار مي زدود، قلم پرش را بر روي ميز گذاشت. قطرات اشك از چانه اش دانه دانه بر روش كلماتي كه نوشته بود افتادند و نقش ابر و بادي از مركب سياه ايجاد كردند.
سالهاي نه چندان دوري را به ياد مي آورد كه در جام جهاني كوييديچ، محو چرخش هاي افسانه ايي و 360 درجه ي استلا، با شرّ و شوري كه در خود سراغ نداشت، از تيم انگليس حمايت كرده و همان مقدمه ايي شد براي آشنايي او و استلا...
ديري نپاييد كه دوستي اش با رافس اسكريمجر و رفت و آمدش همراه استلا به مهماني هاي باشكوه و افسانه ايي مورگانا لي فاي -مرگخوار خون آشام لرد سياه- دردسر تازه اي را برايش ايجاد كرد و به خاطر خوي كثيف و حيواني گرگينه ي مرگخوار –فنرير گري بك- عشقش را براي هميشه از دست داد...
حال بيزار از همه جا و همه كس، در ميان وسايلي كه از استلا برايش به يادگار مانده بود، كنار آتش كم جان شومينه ي تالار گريفيندور، با كلماتي كه هميشه در ذهنش غوطه ور بودند، عطش وصف ناپذير خود را براي خاموش كردن دردي كه سينه اش را در هم مي فشرد، تسكين مي داد...
سايه ايي از بالاي پله هاي خوابگاه پسران حركت كرد و همانطور كه روي ديوار كشيده مي شد، از پله ها سرازير شد و درحالي كه در سكوت به تارهايي كه تك و توك در ميان شقيقه ي تايبريوس جوانه زده بود نگاه مي كرد، كنار شومينه نشست و رداي خوابش را دور خود پيچاند.
آبرفورث همانطور كه با چشمان آبي اش و با نگاهي مثل نگاه مهربان دامبلدور به او خيره شده بود، به كوشش بيقرار تايبريوس براي جمع و جور كردن وسايلش نگاه كرد و دستش را دراز كرد و شانه ي افتاده اش را گرفت و سعي كرد اين كار هر چه بيشتر تسلي بخش باشد.
تايبريوس درحالي كه عكس استلا را درون جعبه ي چوبي ي نسبتا بزرگي كه كنارش بود مي گذاشت، لبانش را به لبخند محوي حالت داد و جعبه را به كناري نهاد و چوب جارو را كنار جعبه به ديوار تكيه داد.
- خيلي سخته كه بخواي باور كني ديگه هيچوقت نيستش و نميتوني ببينيش و صداشو بشنوي؛ ولي مك! توي زندگي خيلي چيزها هست كه دست ميديم؛ اطرافيانت به تو نياز دارن. فراموش نكن كه فردا روز بزرگي براي تيم ماست. اين افكار هيچ دردي رو از تو دوا نميكنه.
تايبريوس با خشمي كه همراه تصوير شعله هاي آتش در چشمانش مي درخشيد، نگاهش را از شومينه برگرفت و همانطور كه دستانش را دور زانوانش حلقه كرده بود، رو به آبرفورث كرد و با صداي تلخي گفت:
- بعد از استلا هيچ چيزي نيست كه بتونه قلب منو آروم كنه؛ سعي كن اينو بفهمي آبر!
اون اتفاق همش تقصير من بود. من بايد خودمو از پنجره ي اتاقم توي سنت مانگو مينداختم پايين؛ گاهي ميخوام اسوو رو به خاطر اينكه جلوي من رو گرفت بكشم و بعدش هم...
- بعدش هم مثل احمق ها خودتو نابود كني؟ چون اون اتفاق فقط يه اتفاق بود كه اگه تو هم اونجا نبودي، اتفاق مي افتاد! بارها گفتم كه وزير خودش شخصا از زير زبون اون گرگينه ي پير و كثيف بيرن كشيده بود كه قرار بوده بعدا استلا رو بكشه، چه تو باشي چه نباشي...
استرجس روي لبه ي ميز كوتاهي كه جلوي تايبريوس و آبرفورث بود نشست و لبه ي رداي خوابش را گرفت و كنار زد و يك پايش را روي پاي ديگرش انداخت و با نگراني به تايبريوس نگاه كرد و با لحن آرامتري ادامه داد:
- ببين مك! هم من و هم بقيه ي بچه ها خيلي زحمت كشيديم؛ يه سال تموم به خاطر يه همگروهي عزيز، همه ي كارهاي دسته جمعي رو با روحيه ي تو هماهنگ كرديم تا تو دوباره پيش ما برگردي. حالا فردا براي ما يه روز باارزشه دوباره بعد از مدت ها همه ي ما دور هم جمع شديم و حاضر نيستيم تو رو دوباره با افكار احمقانه ات تنها بذاريم. حالا بهتره كه خودتو جمع و جور كني؛ آبر بهت كمك مي كنه تا براي فردا آماده بشي. مك ما خيلي براش زحمت كشيديم. تو به سختي برگشتي و تمريناتي كه هميشه براحتي انجام ميداديم رو به خاطر تو تغيير داديم. مك تلاش بچه ها رو هدر نده لطفا!
استرجس درحالي كه لايه ي نازكي از اشك چشمانش را براّقتر كرده بود، از جايش بلند شد و تايبريوس را كه ساكت بود با آبرفورث تنها گذاشت.
آبرفورث با لبخندي كه به زيبايي ريش سفيدش را حالت داده بود چوب جادوي اش را تكان داد، جام كوچكي از نوشيدني آتشين ظاهر كرد و نوشيدني را به دستش داد و پدرانه نوازشش كرد و و گفت:
- اميد همه ي گريفيندور به مسابقه ي فرداست. دلم نمي خواد كسي اين فكرو توي ذهنش راه بده كه مك تلاش ما رو ناديده گرفته. حالا اينو بخور و برو توي رختخوابت و آروم بخواب. ميخوام صبح كه از جا بلند ميشي روحيه اي كه امشب داشتي رو ديگه نبينم؛ قول ميدي؟
تايبريوس به چشمان آبرفورث كه نگاه جادويي دامبلدور را داشت نگاه كرد و انگشتانش را محكم دور جام گرفت و با يك حركت محتوياتش را خالي كرد...
فردا صبح؛ ورزشگاه كوييديچ؛ رختكن تيم گريفيندور
- هي مك! گرابلي ديشب يه جوجه تيغي بالدار آورده بود؛ بايد مي ديديش، خيلي بامزه بود
جسيكا درحالي كه لبخند شيطنت آميزي روي لبانش شكل گرفته بود، از دور دستي براي گرابلي تكان داد و دوباره رو به تايبريوس كرد و گفت:
- شما پسرا نميتونين بياين توي خوابگاه ما، وگرنه ميتونستيم بهت نشونش بديم. اشك جيمز رو براي اينكه بيارم نشونش بدم درآوردم! مك ولي اگه قول بدي امروز با گل هايي كه ميزني كلي امتياز برامون كسب كني، به تو نشونش ميدم.
جسيكا به طرف گرابلي رفت كه تازه، وارد رختكن شده و دكمه هاي رداي كوييديچش را باز مي كرد تا به تن كرده و سريعتر براي صحبت هاي نهايي استرجس روي نيمكتهايي كه دور تا دور رختكن چيده شده بود، بنشينند و اتحادشان را يك بار ديگر فرياد بزنند و نقشه ي بازي يك بار ديگر مرور كنند. تايبريوس درحالي كه بسته ايي را كه به نظر ميرسيد چوب جارويش درون آن باشد در دست گرفته بود، به سمتي رفت و او هم مثل گرابلي شروع به باز كردن رداي سفري و سياه رنگش شد و رداي كوييديچش را به تن كرد و آرام كاغذ نازك دور بسته را گشود و چوب جاروي زيبا و خوش فرم استلا از ميان كاغذها نمايان شد.
جيمز با جست و خيز به تايبريوس نزديك شد و همانطور كه يويوي كوچكش را بالا و پايين مي انداخت با صداي بلند و شادي سلام كرد:
- سلام مك. واي! چقدر اين خوشگله؛ ماله تو رو كه دو ماه پيش با هم از مادام گودفالر خريديم. اين عاليه. ميذاري بهش دست بزنم؟
تايبريوس بند ردايش را محكم كرد و با لبخندي از سر محبت عميقي كه به جيمز داشت، به چشمان پاك و معصومش نگاه كرد و چوب جارو را با احتياط در دستان جيمز گذاشت.
- خيلي مواظب باش جيمز كوچولو؛ اين براي من خيلي مهمه. با اين ميخوام بهترين گلهاي زندگيمو توي اين مسابقه بزنم.
- عاليه پسر! تو ميتوني؛ بهتر از اين نميشه. ببين استر داره صدامون ميكنه؛ بيا بگيرش. مك!
تايبريوس با استفهام به جيمز نگاه كرد:
- هوووم؟
- خيلي خوشحالم كه بلاخره دارم با تو مسابقه ميدم.
تايبريوس با حس خوبي كه داشت، به جيمز نگاه كرد، چوب جارويش را در دست گرفت و به سمت نيمكت رفت و كنار ريموس نشست. ريموس دستكش هاي دروازه باني اش را به دست و استرجس با رضايت به اعضاي تيم نگاه ميكرد.
- امروز براي همه ي ما روز مهميه و ما يه سال زحمت كشيديم تا بتونيم در كنار مك عزيز اونا رو شكست بديم؛ حالا من كاملا اين اطمينانو به شما ميدم كه گريفيندور بهترين بازي خودشو به نمايش ميذاره و برنده ي بازي ماييم!
جسيكا دست گرابلي را گرفت و با شادي به استرجس نگاه كرد. استرجس همانطور كه قدمهاي كوتاهي بر مي داشت و رداي كوييدچش پشت سرش موج ميخورد، رو به اعضا كرد و دستانش را از هم باز كرد و با انرژي زيادي گفت:
- خب ديگه؛ بهتره هر چي زودتر بريم توي زمين؛ ما موفق ميشيم.
جيمز در كنار ريموس و تايبريوس گام برمي داشت؛ گودريك و آبرفورث پشت سر تايبريوس بودند و جسيكا و گرابلي دست در دست يكديگر و گفتگو كنان به طرف در خروجي رختكن رفتند. استرجس آهسته خود را كنار گودريك و آبرفورث رساند و آنها را كناري كشيد و گفت:
- گودي! تو بايد خيلي آماده باشي؛ خودتو وقتي ما اون بالاييم گرم كن و منتظر باش اگه اتفاقي براي مك افتاد بي وقفه وارد زمين بشي.
آبرفورث رويش را برگرداند و با چشمان نگرانش خروج تايبريوس را از رختكن دنبال كرد و حرف استرجس را ادامه داد:
- يعني فكر ميكني ممكنه اتفاقي براش بيفته؟ درسته كه ديشب حال درستي نداشت، ولي اون خيلي خوبه امروزو و من فكر نميكنم اونقدر بد بشه كه نتونه ادامه بده. گودي خيلي خوبه؛ ولي ما با مك كه عضو ثابت بوده تمرين كرديم. شيوه ي بازي اين دو تا خيلي فرق ميكنه و من...
استرجس دستش را به نشانه ي ايجاد سكوت بلند كرد و گفت:
- من هم دلم نميخواد اينطور بشه؛ ولي بايد فكر همه جا رو بكنيم آبر! مك بعد از مدتها داره بازي ميكنه و همه ي ما ميدونيم كه استلا همكوييديچ بازي مي كرده.
گودريك سكوتش را شكست و گفت:
- چه ربطي داره؟ بازي استلا مال سالها قبله استر! و مك هم خيلي خوب كنار اومده، هر چند به سختي...
استرجس همانطور كه با دستانش گودريك و آبرفورث را هل مي داد، به سمت در ورودي به زمين راه افتاد و گفت:
- به هر حال مك به خاطر استلا وارد كوييديچ شده و من هم گفتم اگه اون نتونس بازي رو ادامه بده، بهتره كه تو آماده باشي. الان هم قيافه هاتونو اين شكلي نكنين. خوشحال باشينن ما ميبريم.
توي زمين كوييديچ
تايبريوس با دستاني كه اندكي لرزش در آنها بود، چوب جارو را در هوا معلق كرد و رويش نشست و به چهره ي در همِ بازيكنان تيم راونكلاو نگاه كرد؛ ويولت بودلر دستهاي دستكش پوشيده اش را در هم ميپيچاند و كنار تره ور يكي از مهاجمان ايستاده بود؛ زنوفيليوس با جديت تربچه ي خاكيِ كوچك و زردي را به بازوبند كاپيتاني دخترش مي بست و كاساندرا گوي هاي پيشگويي اش را با دلخوري به مرلين داد كه كنار گويندالين مورگن روي نيمكت ذخيره ها نشسته بود؛ ترجيح ميداد به جاي بلاجر از آنها كه بسيار مورد علاقه اش بودند استفاده كند! ليسا و ليني با خنده ايي زير لب به مادام هوچ داور مسابقه نگاه ميكردند و همگي آماده ي شروع بازي بودند.
نسيم خنكي از ميان درختان گردويي كه دور تا دور ورزشگاه را در حصار خود گرفته بودند مي چرخيد و صداي فرياد و تشويق تماشاچيان، در كنار جيغ و داد شورانگيز گزارشگر بازي به گوش مي رسيد. ابر سياهي آسمان ورزشگاه را پوشانده بود. مادام هوچ در جعبه ي توپ ها را باز كرد و آنها را آزاد كرد و سوت شروع بازي را به صدا درآورد. اعضاي هر دو تيم از جاي خود بلند شدند.
مهاجمان تيم راونكلاو شروع كننده ي بازي بودند. ولي بعد از ساعتي كه از شروع بازي گذشته بود، اين گريفيندور بود كه با امتياز 80 به 60 از آنها پيش افتاده بود.
با پاس كاري ها سريع و حرفه ايي كه بين تره ور و ليني انجام ميشد كوافل به زنوفيليوس رسيد و در بين راه با يك ضربه ي خشن استرجس، بلاجري به زنوفيليوس اصابت كرد و كوافل در آغوش آبرفورث افتاد. تايبريوس همانطور كه بر روي چوب جاروي استلا نشسته بود، به سيل عظيم جمعيت نگاه مي كرد و همانطور كه روي جارو بود، به سالها پيش برگشت و حس كرد خودش را ميان جمعيت ميبيند كه با شوري آتشين استلا را تشويق ميكند؛ كوافل با سرعت به سمتش مي آمد. آبرفورث با فرياد صدايش كرد و تايبريوس به خود آمد و كوافل را گرفت؛ با سرعت به سمت دروازه ي رانوكلاو رفت؛ كاساندرا و لونا با جديت و خشم جلوي تايبريوس ظاهر شدند و راه را بر او بستند.
تايبريوس به اطرافش نگاه كرد و گرابلي را ديد كه به سرعت به بالا شيرجه ميزند. وقتي براي تصميم گيري نبود، به سرعت به جلو حركت كرد و راه حلي به نظرش رسيد؛ همانطور كه كوافل را محكم در آغوش خود گرفته بود خود را روي چوب جاروي جلو كشيد و چرخيد؛ همزمان چشمان زيباي استلا و چرخش جادويي اش در برابر چشمانش جان گرفت. تمام سعي خود را كرد كه تصوير را از برابرش كنار بزند، اما حسي كه يك سال تمام با آن مبارزه كرده بود ناگهان به قلبش حجوم آورد و در يك لحظه ي استثنايي توان نفس كشيدنش را از دست داد و افتاد...
صداي فرياد شادي تماشاچيان كه گرابلي را تشويق ميكردند با نسيم خنكي كه موهاي بيجان تايبريوس را به حركت درآورده بود درهم پيچيد...
همان جا كه ديدم تو را...آري همان جا بود
كه براي هميشه به تو پيوستم
و قلبم را از حس دوري و غم، براي هميشه آزاد كردم...آري اينك براي هميشه آزادم و آغوشم براي درآغوئش كشيدنت باز كرده ام بانو
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
زمین كوییدیچ هاگوارتز
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/05/08
آخرین ورود: سهشنبه 26 اسفند 1404 17:23
از: پیاده روی با لردسیاه برمیگردم
پستها:
314

افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
در كنار درياچه ي نقره ايي قدم ميزنم
و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم
و در افق،
طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم،
كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود..
كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم..
كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست..
با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم،
وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم..
از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست
و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد..
اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان،
از چشمان اشكبارم محافظت كند..
شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..
و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم
و در افق،
طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم،
كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود..
كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم..
كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست..
با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم،
وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم..
از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست
و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد..
اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان،
از چشمان اشكبارم محافظت كند..
شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/08/01
تولد نقش: 1384/08/01
آخرین ورود: شنبه 14 فروردین 1400 04:53
از: اون یارو خوشم میاد!
پستها:
1548

ریونکلاو Vs گریفندور
- جیـــــــــــــــغ ... این بلاجرو بگیریدش ! لعنتی .
سایر اعضای تیم بدون هیچ واکنشی به کاساندرا نگاه میکردن که به یه بازدارنده آویزون شده بود و مثل مرلینی که سوار چموش شده داشت بالا پایین میپرید . بازدارنده با سرعت وحشتناک به سمت دروازه حرکت میکنه .
ویولت همینطوری بر و بر به بازدارنده نگاه میکنه : هه هه ، داره میاد طرف من .. ا ِ .. داره میاد طرف من ... جیــــــــــغ !
با سرعت در برابر بازدارنده جا خالی داد ، بازدارنده به سمت تیر دروازه رفت و پس از چند لحظه تیر دروازه و کاساندرا چنان به هم پیوند خوردن که نمیشد سر و تهشون رو از هم تشخیص داد !
لونا که چیزی نمونده بود به لونی تبدیل شه با یک جیغ وحشتناک باعث شد کاساندرا از تیر دروازه جدا شه و از ارتفاع چندصد متری روی زمین سقوط کنه . اعضای تیم با کمال خونسردی متوجه شدن مغز کاسی روی زمین پاچیده ( ! ) شد !
لونا احساس میکرد میخواد تک تک اعضای ریون رو با همون حلقه های دروازه پیوند بده : بوق بهتون ، بوق به تک تکتون . خاک بر سرتون کنن . ما فردا مسابقه داریم با گریف بعد شماها ... کاساندرا هنوز نفهمیدی نباید بلاجرو بغل کنی و فرقش رو با سرخگون تشخیص نمیدی . ویولت هنوز نمیدونی نباید در برابر توپ جا خالی بدی ... چیز ِ مرلین .. ام .. ریش ِ مرلین تا ته توی حلقت ! شما سه تا که هنوز فرق بین گوی زرین و سرخگون رو تشخیص نمیدید لیسای ِ بدبخت رو یه ساعته اسگل کردید تهش میبینیم که دارید با گوی زرین بازی میکنید . تو لیسا ... صد بار بهت گفتم نباید گوی زرینی رو بزنی به موهات ! بوق به همتون ... بوق به روحتون ...
گوین زیر گوش مرلین گفت : گمونم اگه یه کم بیشتر حرص بخوره سکته کنه بمیره !
دقیقا در همون لحظه ، لونا از جیغ و داد کردن دست کشید ، دستش رو روی قلبش گذاشت ، چند لحظه سکوت کرد و سپس از روی جاروش سقوووووووط کرد .
گوین :
من شوخی کردم !
لحظاتی بعد :
- کروشیو .. آواداکداورا ... لونا رو شما دو تا کشتید . تو و اون ویولت . میکشمتون ...
- آخ .
لیسا متوجه شد گوین مورد اصابت طلسم قرار گرفته :
داشتم باهاش شوخی میکردم !
ساعتی بعد :
همه اعضای کوییدیچ سیاهپوش دم در رختکن نشستن . ویولت با لبخند ملیحی شروع به جمع بندی قضایا کرد : اگر درست بگم ، لونا و گوین مرده ن و کاسی هم توی درمانگاهه . و ما یه ذخیره بیشتر نداریم که اونم این مرلین ِ چیزه ... خیلــــــی عالیه ! با چی جایگزینشون کنیم ؟!
همون لحظه دو تا قورباغه قور قور کنان به آغوش تره ور پریدن .
نگاهی شیطانی بین تمام اعضای تیم رد و بدل شد :
فردا ... مسابقه
- ویولت مطمئنی این فکر خوبیه ؟ به نظر نمیرسه لونا هیچوقت رنگ پوستش سبز بوده باشه .
- دخترم همیشه از یه نوع کرم خاص استفاده میکرد علاوه بر اون ...
ویولت در حالی که همراه با لونا جلو میرفت گفت : لونا همچینم عادی نیست !
داور : دست بدید کاپیتان ها .
لونا : قــــور .
داور :
بله ؟
ویولت :
پروفسور اون صدای شکم من بود ، عذر میخوام !
بر فراز آسمان ... جیمز که دور و ور دروازه میپلکید به مرلین گفت : ببینم ، کاپیتان شما همیشه شبیه قورباغه به نظر میرسه ؟
مرلین : آره اون حالت ِ دیفالتشه !
صدای سوت ِ داور ، اسنیچ رها میشه و سرخگون بین بازیکن های گریفندور دست به دست میشه . صدای گزارشگر در تمام ورزشگاه میپیچه : آبر ، جسیکا .. دوباره پاس میده به آبر ... جسیکا به سمت دروازه هجوم میبره . یک پرتاب و این ویولت بودلره که با جهشی خیره کننده جلوی توپ رو میگیره ، چقدر این ویولت چابک و جذابه ...
با خط و نشون کشیدن مدیر از جایگاه ِ رو به رو ، گزارشگر خفه میشه !
مرلین که به جای ِ کاساندرا وارد بازی شده ، یه کم خیره خیره به همکار قورباغه ش نگاه میکنه و بعد از پرت کردن یه بازدارنده به سمت گراوپ ... ببخشید گرابلی پلنگ میره سمت ویولت : هی ویلی ... میدونستی قورباغه با وجود دو زیست بودن بیشتر از یه مدتی نمیتونه در جریان هوا بمونه ؟
ویلی : خب ؟
مرلین : میمیره !
ویولی :
اینو الان به من میگـ...
در همون لحظه لونا از روی جارو به پایین سقوط میکنه ، در همون لحظه استر یک بازدارنده به سمت مرلین پرت میکنه و با گره خوردنش به تیر دروازه جمعی از ساحرگان دستمال های سفیدشون رو برای پاک کردن اشک در میارن و در همون لحظه جیمز یه بازدارنده به سمت لیسا پرتاب کرد ، لیسا به لونای در حال سقوط برخورد کرد ، لونا سرفه کرد و گلاب به روتون شکوفه زد ...
لیسا : جیــــــــــــغ ... قورباغــــــــــه !
اعضای تیم ریون :
فردای آن روز ، خبرگزاری هاگوارتز :
تیم ریونکلاو به خاطر تقلبات عمده در هاگوارتز و کوییدیچ ، به طور کلی از جمع گروه های هاگوارتز حذف و مسابقه را با امتیاز سیصد به صفر به گریفندور واگذار کرد .
- جیـــــــــــــــغ ... این بلاجرو بگیریدش ! لعنتی .
سایر اعضای تیم بدون هیچ واکنشی به کاساندرا نگاه میکردن که به یه بازدارنده آویزون شده بود و مثل مرلینی که سوار چموش شده داشت بالا پایین میپرید . بازدارنده با سرعت وحشتناک به سمت دروازه حرکت میکنه .
ویولت همینطوری بر و بر به بازدارنده نگاه میکنه : هه هه ، داره میاد طرف من .. ا ِ .. داره میاد طرف من ... جیــــــــــغ !

با سرعت در برابر بازدارنده جا خالی داد ، بازدارنده به سمت تیر دروازه رفت و پس از چند لحظه تیر دروازه و کاساندرا چنان به هم پیوند خوردن که نمیشد سر و تهشون رو از هم تشخیص داد !

لونا که چیزی نمونده بود به لونی تبدیل شه با یک جیغ وحشتناک باعث شد کاساندرا از تیر دروازه جدا شه و از ارتفاع چندصد متری روی زمین سقوط کنه . اعضای تیم با کمال خونسردی متوجه شدن مغز کاسی روی زمین پاچیده ( ! ) شد !

لونا احساس میکرد میخواد تک تک اعضای ریون رو با همون حلقه های دروازه پیوند بده : بوق بهتون ، بوق به تک تکتون . خاک بر سرتون کنن . ما فردا مسابقه داریم با گریف بعد شماها ... کاساندرا هنوز نفهمیدی نباید بلاجرو بغل کنی و فرقش رو با سرخگون تشخیص نمیدی . ویولت هنوز نمیدونی نباید در برابر توپ جا خالی بدی ... چیز ِ مرلین .. ام .. ریش ِ مرلین تا ته توی حلقت ! شما سه تا که هنوز فرق بین گوی زرین و سرخگون رو تشخیص نمیدید لیسای ِ بدبخت رو یه ساعته اسگل کردید تهش میبینیم که دارید با گوی زرین بازی میکنید . تو لیسا ... صد بار بهت گفتم نباید گوی زرینی رو بزنی به موهات ! بوق به همتون ... بوق به روحتون ...

گوین زیر گوش مرلین گفت : گمونم اگه یه کم بیشتر حرص بخوره سکته کنه بمیره !

دقیقا در همون لحظه ، لونا از جیغ و داد کردن دست کشید ، دستش رو روی قلبش گذاشت ، چند لحظه سکوت کرد و سپس از روی جاروش سقوووووووط کرد .
گوین :
من شوخی کردم !لحظاتی بعد :
- کروشیو .. آواداکداورا ... لونا رو شما دو تا کشتید . تو و اون ویولت . میکشمتون ...
- آخ .
لیسا متوجه شد گوین مورد اصابت طلسم قرار گرفته :
داشتم باهاش شوخی میکردم !ساعتی بعد :
همه اعضای کوییدیچ سیاهپوش دم در رختکن نشستن . ویولت با لبخند ملیحی شروع به جمع بندی قضایا کرد : اگر درست بگم ، لونا و گوین مرده ن و کاسی هم توی درمانگاهه . و ما یه ذخیره بیشتر نداریم که اونم این مرلین ِ چیزه ... خیلــــــی عالیه ! با چی جایگزینشون کنیم ؟!
همون لحظه دو تا قورباغه قور قور کنان به آغوش تره ور پریدن .
نگاهی شیطانی بین تمام اعضای تیم رد و بدل شد :

فردا ... مسابقه
- ویولت مطمئنی این فکر خوبیه ؟ به نظر نمیرسه لونا هیچوقت رنگ پوستش سبز بوده باشه .
- دخترم همیشه از یه نوع کرم خاص استفاده میکرد علاوه بر اون ...
ویولت در حالی که همراه با لونا جلو میرفت گفت : لونا همچینم عادی نیست !

داور : دست بدید کاپیتان ها .
لونا : قــــور .
داور :
بله ؟ویولت :
پروفسور اون صدای شکم من بود ، عذر میخوام !بر فراز آسمان ... جیمز که دور و ور دروازه میپلکید به مرلین گفت : ببینم ، کاپیتان شما همیشه شبیه قورباغه به نظر میرسه ؟

مرلین : آره اون حالت ِ دیفالتشه !

صدای سوت ِ داور ، اسنیچ رها میشه و سرخگون بین بازیکن های گریفندور دست به دست میشه . صدای گزارشگر در تمام ورزشگاه میپیچه : آبر ، جسیکا .. دوباره پاس میده به آبر ... جسیکا به سمت دروازه هجوم میبره . یک پرتاب و این ویولت بودلره که با جهشی خیره کننده جلوی توپ رو میگیره ، چقدر این ویولت چابک و جذابه ...
با خط و نشون کشیدن مدیر از جایگاه ِ رو به رو ، گزارشگر خفه میشه !

مرلین که به جای ِ کاساندرا وارد بازی شده ، یه کم خیره خیره به همکار قورباغه ش نگاه میکنه و بعد از پرت کردن یه بازدارنده به سمت گراوپ ... ببخشید گرابلی پلنگ میره سمت ویولت : هی ویلی ... میدونستی قورباغه با وجود دو زیست بودن بیشتر از یه مدتی نمیتونه در جریان هوا بمونه ؟
ویلی : خب ؟
مرلین : میمیره !

ویولی :
اینو الان به من میگـ...در همون لحظه لونا از روی جارو به پایین سقوط میکنه ، در همون لحظه استر یک بازدارنده به سمت مرلین پرت میکنه و با گره خوردنش به تیر دروازه جمعی از ساحرگان دستمال های سفیدشون رو برای پاک کردن اشک در میارن و در همون لحظه جیمز یه بازدارنده به سمت لیسا پرتاب کرد ، لیسا به لونای در حال سقوط برخورد کرد ، لونا سرفه کرد و گلاب به روتون شکوفه زد ...
لیسا : جیــــــــــــغ ... قورباغــــــــــه !
اعضای تیم ریون :

فردای آن روز ، خبرگزاری هاگوارتز :
تیم ریونکلاو به خاطر تقلبات عمده در هاگوارتز و کوییدیچ ، به طور کلی از جمع گروه های هاگوارتز حذف و مسابقه را با امتیاز سیصد به صفر به گریفندور واگذار کرد .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
جزئیات کاربر

هافلپاف و اسلایترین
_درست بازی کن
این صدای پیوز بود که هم سعی می کرد خود را بر روی جارویش نگه دارد و هم بر سر لورا، دروازه بان جدید هافل فریاد بزند. پیوز با عصبانیت رو به لورا گفت:خیلی دست و پا چلفتی هستی! از این 10 تا توپ تو حتی سعی نکردی یکی اش را بگیری. نمی دونم چرا قبول کردم تو توی تیم باشی. اگه دیر نشده بود تو رو...
_پیوز!
این صدای ریتا بود که باعث قطع حرف پیوز شده بود. ریتا ادامه داد: می تونم باهات صحبت کنم؟
پیوز رویش را از لورا، که هر لحظه سرخ تر می شد بر گرداند و گفت: همه می تونند برند. فردا روز بزرگیه. موفق باشید!
تمام اعضای هافلی با ناراحتی به طرف رختکن رفتند. حتی لورا در حالی که سعی می کرد اشک نریزد با سرخوردگی به دنبال آن ها به راه افتاد. تنها کسانی که هنوز نرفته بودند ریتا و پیوز بودند. پیوز سعی کرد به ریتا لبخند بزند. ریتا بدون این که نگاهی به او بیندازد گفت: خب، فکر می کنم تو زیادی داری خودت رو برای تیم اذیت می کنی!
پیوز در حالی حالت صحبتش سرد شده بود پرسید: من دارم خودم رو اذیت می کنم اونوقت شما ها شکایت می کنید؟ این به شما ها ربطی داره؟
ریتا به طرف پیوز رفت و گفت: تو در واقعیت ما رو بیشتر از خودت اذیت می کنی. اگه من جای لورا بودم از توی تیم بودن استعفا می دادم. تو اونو جلوی پنج نفر تحقیر کردی!
پیوز که کنترلش را از دست داده بود پوزخندی زد و گفت:آسپ هم همین بود. یادم نمی ره چقدر این جوری می کرد اما آخرش دیدی که جامو بدست آوردیم.
ریتا بر سرش فریاد زد:برای همین خوش حالم که اون موقع نبودم.
سپس در حالی که بدنش از خشم می لرزید با سرعت به طرف رختکن به راه افتاد.
آن شب لورا خیلی زود به رختخواب رفت. نمی دانست چرا آنقدر بد بازی کرده بود. دوست نداشت به حرف های پیوز، بهترین هافلی که تا به حال دیده بود فکر کند. آرزو می کرد که آن حرف ها از دهن کس دیگری بیرون آمده بود. حرف های پیوز در ذهنش هزاران بار تکرار شد "خیلی دست و پا چلفتی هستی" آیا او چنین بود؟ " اگه دیر نشده بود تو رو.." او را بیرون می انداخت؟
نمی توانست بخوابد. آرزو می کرد ای کاش یکی از ذخیره ها به جای او بازی می کرد ولی هر دو ذخیره به جای سپتیما و نیمفا بازی می کردند.
پاسی از شب گذشته بود. همه ی هافلی ها خواب بودند. ناگهان لورا از جایش بلند شد. تصمیمش را گرفته بود. او باید می رفت! هرگز نباید آن جا می ماند. با سرعت چمدانش را برداشت. به طرف در دوید ولی پایش محکم به تخت ریتا خورد. لورا نفسش را در سینه حبس کرد ولی ریتا فقط کمی تکان خورد.
صبح زود
صبح همگی با صدا ی رعد آسای پیوز بلند شدند. کسی از خالی بودن تخت لورا تعجب نکرد. خیلی موقع ها می شد که اعضا برای پیاده روی بیرون بروند. نگرانی وقتی به سراغ اعضا آمد که جای لورا، دروازبان هافل در رختکن خالی بود. صدای همهمه درون رختکن بسیار زیاد بود. پیوز در حالی که صورتش مثل گچ سفید شد بود از جایش بلند شد و گفت: من هرگز فکر نمی کردم که این رو بگم. ولی ما باید کناره گیری کنیم. ببخشید بچه ها. ببخشید!
همهمه اعتراض بچه ها بالا گرفت ...
_اما..
_ما نباید...
پیوز بدون توجه به بچه ها به طرف خانم هوچ رفت. صدای هافلی ها در جایگاه از همه بیشتر بود. پیوز که اشک در چشمانش جمع شده بود به پیش خانم هوچ رفت. برای آخرین بار به چهره ی پر از خواهش بچه های تیم نگاه کرد. سپس به خانم هوچ گفت: ما بدون دروازه بان شروع می کنیم!
نور امیدی درچشمان بچه ها نمایان شد.
هنگام بازی
پیوز با این که می دانست مهمترین قسمت کار، یعنی دروازه خالی است سعی می کرد امید را به تیمش باز گرداند. روحیه ی بچه ها بهتر شده بود. آنها از این که بالاخره بازی می کنند خوش حال بودند. وقتی وارد زمین کوئیدیچ شدند صدای جردن دوباره به گوش رسید.
_و این هم از بچه های سختکوش هافل. می شه گفت حداقل مثل اسلیترین چماغو تو سر یار های خودشون نمی کوبند!
صدای پرفسور مک گوناگل از پشت میکروفن به گوش می رسید : جردن ! فکرکنم که باید از کارت خداحافظی کنی.
صدای کشمکشی از پشت میکروفن به گوش می رسید که همه را به خنده وامی داشت ...
شروع بازی
بالاخره پیوز و بلاتریکس به طرف هم رفتند که دست بدهند. بلا پوزخندی زد و به پیوز گفت: می بینم کارو برای ما راحت کردید. این دروازه بانتون از دست تو فرار کرده؟
پیوز تنها چشم غره ای به او رفت...
بالاخره سرخگون و کوافل و از همه مهم تر گوی زرین رها شد. فلورنس با سرعت به طرف توپ رفت و قبل از ایگور کارکاروف توپ را گرفت و آن را با سرعت به طرف ریتا فرستاد اما قبل از این که ریتا کوافل را بگیرد بلاتریکس با یک ضربه آن را به مورگانا پاس داد. مورگانا در حالی که حرکت زیبایی انجام می داد کوافل را به راحتی وارد دروازه ی خالی کرد. پیوز فکر کرد اگر لورا بود حتما می توانست این ضربه ی آرام را بگیرد.
بعد از بیست دقیقه بالاخره کوافل به دست ریتا افتاد. او با سرعت سرسام آوری از کنار لرد ولدمورت گذشت. و کوافل را به پرفسور اسپراوت پاس داد. پرفسور ضربه ی محکمی به کوافل زد و کوافل از لای انگشتان گریندل والد گذشت!
_ گل! گل شد. حالا امتیاز ها 70-40 باز هم به نفع اسلیترین عوض شد.
بازی ادامه پیدا کرد. پیوز و دراکو دو جستجو گر با سرعت به هر طرف می رفتند. کوافل در دستان بلیز بود. او آن را محکم به طرف سیپتما پرتاب کرد. سیپتما موفق به گرفتن توپ نشد. ریتا و بلا هر دو به طرف توپ هجوم بردند. بلا زودتر رسید و کوافل را با محکمترین حالت ممکن به طرف دروازه پرتاب کرد. پیوز نمی خواست گل خوردنشان را ببیند برای همین رویش را برگرداند و ناگهان فریاد پر از شور و هیجان هافلی ها. پیوز با سرعت برگشت و وقتی دختری را در دروازه دید نمی دانست باید خوشحال باشد یا ناراحت. ناگهان کوافل را در دستان لورا دید. لورا توانسته بود محکمترین ضربه را بگیرد. همه بچه های خوش حال بودند.
دقایقی بعد، بازی 180-40 به نفع اسلایترین بود و هرلحظه ممکن بود دراکو گوی زرین را ببیند. اما پیوز خوش شانس تر بود، چیزی در کنار جایگاه گزارشگر میدرخشید ...
پیوز با تمام سرعت به سمت جایگاه گزارشگر هدف گرفت و حرکت کرد، لحظاتی بعد دراکو با فاصله ای نه چندان زیاد به او پیوست و سعی کرد به او نزدیکتر شود ... هیاهوی تماشاگران بالا گرفت و صدای جردن پر از هیجان شد ، دست دو جستجوگر دراز شد و دستان پیوز به دور گوی زرین مشت شد !!! هافلپاف پیروز شده بود، نتیجه 190-180 شده بود ... در همین لحظه زاخاریاس به جای توپ محکم به سر ایگور کوبید.
صدای ناامید جردن بلند شد: اه! نه! با اینکه هافلپاف گوی زرین رو گرفته اما خانم هوچ پنالتی گرفت. اگر این گل بشه بازی مساوی میشه ...
پیوز با ناراحتی به کنار لورا رفت و گفت: امیدوارم وسط پنالتی دوباره در نری.
ایگور کوافل را گرفت و محکم پرتاب کرد. نفس ها در سینه حبس شده بود. و...
_گل نشد. اگه گل می شد قشنگ ترین چیزی بود که دیده بودم. لورا مدلی چنان خودش رو پرت کرد که یک لحظه از روی جارو پرت شد. عالی بود.
فریاد های خوشی هافل مثل همیشه بلند شد. آن ها برده بودند. پیوز با سرعت به طرف لورا رفت و با خجالت گفت: خوش حالم که این قدر دیر شده بود که تو رو عوض نکردم.معذرت می خوام ... !
لورا با خنده گفت: فکر می کردم که دست پاچلفتی ام.
ولی ناگهان لبخندش به بغض تبدیل شد. محکم پیوز را بغل کرد و با گریه گفت: متاسفم که اونقدر ظعیف بودم. منو ببخش و ازت هم ممنونم ...
_درست بازی کن
این صدای پیوز بود که هم سعی می کرد خود را بر روی جارویش نگه دارد و هم بر سر لورا، دروازه بان جدید هافل فریاد بزند. پیوز با عصبانیت رو به لورا گفت:خیلی دست و پا چلفتی هستی! از این 10 تا توپ تو حتی سعی نکردی یکی اش را بگیری. نمی دونم چرا قبول کردم تو توی تیم باشی. اگه دیر نشده بود تو رو...
_پیوز!
این صدای ریتا بود که باعث قطع حرف پیوز شده بود. ریتا ادامه داد: می تونم باهات صحبت کنم؟
پیوز رویش را از لورا، که هر لحظه سرخ تر می شد بر گرداند و گفت: همه می تونند برند. فردا روز بزرگیه. موفق باشید!
تمام اعضای هافلی با ناراحتی به طرف رختکن رفتند. حتی لورا در حالی که سعی می کرد اشک نریزد با سرخوردگی به دنبال آن ها به راه افتاد. تنها کسانی که هنوز نرفته بودند ریتا و پیوز بودند. پیوز سعی کرد به ریتا لبخند بزند. ریتا بدون این که نگاهی به او بیندازد گفت: خب، فکر می کنم تو زیادی داری خودت رو برای تیم اذیت می کنی!
پیوز در حالی حالت صحبتش سرد شده بود پرسید: من دارم خودم رو اذیت می کنم اونوقت شما ها شکایت می کنید؟ این به شما ها ربطی داره؟
ریتا به طرف پیوز رفت و گفت: تو در واقعیت ما رو بیشتر از خودت اذیت می کنی. اگه من جای لورا بودم از توی تیم بودن استعفا می دادم. تو اونو جلوی پنج نفر تحقیر کردی!
پیوز که کنترلش را از دست داده بود پوزخندی زد و گفت:آسپ هم همین بود. یادم نمی ره چقدر این جوری می کرد اما آخرش دیدی که جامو بدست آوردیم.
ریتا بر سرش فریاد زد:برای همین خوش حالم که اون موقع نبودم.
سپس در حالی که بدنش از خشم می لرزید با سرعت به طرف رختکن به راه افتاد.
آن شب لورا خیلی زود به رختخواب رفت. نمی دانست چرا آنقدر بد بازی کرده بود. دوست نداشت به حرف های پیوز، بهترین هافلی که تا به حال دیده بود فکر کند. آرزو می کرد که آن حرف ها از دهن کس دیگری بیرون آمده بود. حرف های پیوز در ذهنش هزاران بار تکرار شد "خیلی دست و پا چلفتی هستی" آیا او چنین بود؟ " اگه دیر نشده بود تو رو.." او را بیرون می انداخت؟
نمی توانست بخوابد. آرزو می کرد ای کاش یکی از ذخیره ها به جای او بازی می کرد ولی هر دو ذخیره به جای سپتیما و نیمفا بازی می کردند.
پاسی از شب گذشته بود. همه ی هافلی ها خواب بودند. ناگهان لورا از جایش بلند شد. تصمیمش را گرفته بود. او باید می رفت! هرگز نباید آن جا می ماند. با سرعت چمدانش را برداشت. به طرف در دوید ولی پایش محکم به تخت ریتا خورد. لورا نفسش را در سینه حبس کرد ولی ریتا فقط کمی تکان خورد.
صبح زود
صبح همگی با صدا ی رعد آسای پیوز بلند شدند. کسی از خالی بودن تخت لورا تعجب نکرد. خیلی موقع ها می شد که اعضا برای پیاده روی بیرون بروند. نگرانی وقتی به سراغ اعضا آمد که جای لورا، دروازبان هافل در رختکن خالی بود. صدای همهمه درون رختکن بسیار زیاد بود. پیوز در حالی که صورتش مثل گچ سفید شد بود از جایش بلند شد و گفت: من هرگز فکر نمی کردم که این رو بگم. ولی ما باید کناره گیری کنیم. ببخشید بچه ها. ببخشید!
همهمه اعتراض بچه ها بالا گرفت ...
_اما..
_ما نباید...
پیوز بدون توجه به بچه ها به طرف خانم هوچ رفت. صدای هافلی ها در جایگاه از همه بیشتر بود. پیوز که اشک در چشمانش جمع شده بود به پیش خانم هوچ رفت. برای آخرین بار به چهره ی پر از خواهش بچه های تیم نگاه کرد. سپس به خانم هوچ گفت: ما بدون دروازه بان شروع می کنیم!
نور امیدی درچشمان بچه ها نمایان شد.
هنگام بازی
پیوز با این که می دانست مهمترین قسمت کار، یعنی دروازه خالی است سعی می کرد امید را به تیمش باز گرداند. روحیه ی بچه ها بهتر شده بود. آنها از این که بالاخره بازی می کنند خوش حال بودند. وقتی وارد زمین کوئیدیچ شدند صدای جردن دوباره به گوش رسید.
_و این هم از بچه های سختکوش هافل. می شه گفت حداقل مثل اسلیترین چماغو تو سر یار های خودشون نمی کوبند!
صدای پرفسور مک گوناگل از پشت میکروفن به گوش می رسید : جردن ! فکرکنم که باید از کارت خداحافظی کنی.
صدای کشمکشی از پشت میکروفن به گوش می رسید که همه را به خنده وامی داشت ...
شروع بازی
بالاخره پیوز و بلاتریکس به طرف هم رفتند که دست بدهند. بلا پوزخندی زد و به پیوز گفت: می بینم کارو برای ما راحت کردید. این دروازه بانتون از دست تو فرار کرده؟
پیوز تنها چشم غره ای به او رفت...
بالاخره سرخگون و کوافل و از همه مهم تر گوی زرین رها شد. فلورنس با سرعت به طرف توپ رفت و قبل از ایگور کارکاروف توپ را گرفت و آن را با سرعت به طرف ریتا فرستاد اما قبل از این که ریتا کوافل را بگیرد بلاتریکس با یک ضربه آن را به مورگانا پاس داد. مورگانا در حالی که حرکت زیبایی انجام می داد کوافل را به راحتی وارد دروازه ی خالی کرد. پیوز فکر کرد اگر لورا بود حتما می توانست این ضربه ی آرام را بگیرد.
بعد از بیست دقیقه بالاخره کوافل به دست ریتا افتاد. او با سرعت سرسام آوری از کنار لرد ولدمورت گذشت. و کوافل را به پرفسور اسپراوت پاس داد. پرفسور ضربه ی محکمی به کوافل زد و کوافل از لای انگشتان گریندل والد گذشت!
_ گل! گل شد. حالا امتیاز ها 70-40 باز هم به نفع اسلیترین عوض شد.
بازی ادامه پیدا کرد. پیوز و دراکو دو جستجو گر با سرعت به هر طرف می رفتند. کوافل در دستان بلیز بود. او آن را محکم به طرف سیپتما پرتاب کرد. سیپتما موفق به گرفتن توپ نشد. ریتا و بلا هر دو به طرف توپ هجوم بردند. بلا زودتر رسید و کوافل را با محکمترین حالت ممکن به طرف دروازه پرتاب کرد. پیوز نمی خواست گل خوردنشان را ببیند برای همین رویش را برگرداند و ناگهان فریاد پر از شور و هیجان هافلی ها. پیوز با سرعت برگشت و وقتی دختری را در دروازه دید نمی دانست باید خوشحال باشد یا ناراحت. ناگهان کوافل را در دستان لورا دید. لورا توانسته بود محکمترین ضربه را بگیرد. همه بچه های خوش حال بودند.
دقایقی بعد، بازی 180-40 به نفع اسلایترین بود و هرلحظه ممکن بود دراکو گوی زرین را ببیند. اما پیوز خوش شانس تر بود، چیزی در کنار جایگاه گزارشگر میدرخشید ...
پیوز با تمام سرعت به سمت جایگاه گزارشگر هدف گرفت و حرکت کرد، لحظاتی بعد دراکو با فاصله ای نه چندان زیاد به او پیوست و سعی کرد به او نزدیکتر شود ... هیاهوی تماشاگران بالا گرفت و صدای جردن پر از هیجان شد ، دست دو جستجوگر دراز شد و دستان پیوز به دور گوی زرین مشت شد !!! هافلپاف پیروز شده بود، نتیجه 190-180 شده بود ... در همین لحظه زاخاریاس به جای توپ محکم به سر ایگور کوبید.
صدای ناامید جردن بلند شد: اه! نه! با اینکه هافلپاف گوی زرین رو گرفته اما خانم هوچ پنالتی گرفت. اگر این گل بشه بازی مساوی میشه ...
پیوز با ناراحتی به کنار لورا رفت و گفت: امیدوارم وسط پنالتی دوباره در نری.
ایگور کوافل را گرفت و محکم پرتاب کرد. نفس ها در سینه حبس شده بود. و...
_گل نشد. اگه گل می شد قشنگ ترین چیزی بود که دیده بودم. لورا مدلی چنان خودش رو پرت کرد که یک لحظه از روی جارو پرت شد. عالی بود.
فریاد های خوشی هافل مثل همیشه بلند شد. آن ها برده بودند. پیوز با سرعت به طرف لورا رفت و با خجالت گفت: خوش حالم که این قدر دیر شده بود که تو رو عوض نکردم.معذرت می خوام ... !
لورا با خنده گفت: فکر می کردم که دست پاچلفتی ام.
ولی ناگهان لبخندش به بغض تبدیل شد. محکم پیوز را بغل کرد و با گریه گفت: متاسفم که اونقدر ظعیف بودم. منو ببخش و ازت هم ممنونم ...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

هافلپاف در برابر اسلیترین
(بازیکن ذخیره )
تالار عمومی هافلپاف :
زاخی با بد اخلاقی گفت : پیوز ببین ما رو از کارو و زندگی انداختی ؟ نگذاشتی به گردش هاگزمیدمون هم برسیم !
تالار عمومی در روزهای گردش از دهکده ی جادویی هاگزمید خلوت تر از معمول به نظر می رسید به خصوص در این برهه از زمان که هجوم طاقت فرسای درس و کلاس و مدرسه ازهمه فرصت تفریح را گرفته بود. متاسفانه بازیکنان کوییدیچ این شانس را هم نداشتند و با وجود کاپیتانی چون پیوز بیشتر از این هم انتظار نمی رفت .
همه ی بازیکنان حتی ذخیره ها حضور داشتند. ریتا مشغول یادداشت برداری از جلسات کلاس هایش بود. زاخی با حسرت از پنجره دانش اموزان شاد و خوشحال را نگاه می کرد. فلورنس به اتش شومینه خیره شده بود و هر از گاهی با نگرانی نگاهی به دیگران می انداخت. پیوز دستش را متفکرانه زیر چانه اش گذاشته و از سمتی به سمت دیگر شناور بود. کینگزلی مشغول بررسی فعالیت های کلوپ شطرنج جادویی بود و هر بار اه سوزناکی می کشید .
فلورنس با دلخوری گفت : هر کس که سرش به کار خودش گرمه ! خوب پیوز اگه کاری مهمتر از این نداری من برم به تکالیفم برسم ؟!
کینگزلی گفت :راست می گه بابا ! امروز با بچه های کلوپ تو هاگزمید قرار داشتم !
ریتا که انگار تازه به خود امده بود با عجله گفت : عذر می خوام دوستان ! خیلی ببخشید ! خوب پیوز از کجا شروع کنیم ؟
پیوز گفت : بازی با گریفندور رو به خوبی پشت سر گذاشتیم ! اما الان وضعیتمون تغییر کرده ! بازی با اسلایترین می تونه نتیجه ی خوبی واسمون داشته باشه ولی متاسفانه ما چندتا از بازیکنان رو از دست دادیم !
ریتا گفت : ما الان با یک تیم کاملا نامشخص روبروییم حالا ممکنه تو بازی شرکت کنن ممکنه هم نه !ولی خیلی سر نوشت سازه ! با این روند ما از کوییدیچ نتیجه ی خوبی نمی گیریم !
فلورنس گفت : این طوری هم نیست که کسی شرکت نکنه ! واسه ی آبروشون هم شده یک کاری می کنن !
پیوز گفت : دقیقا ! اون طور که من براورد کردم چندتا از بازیکنان خوب شرکت می کنن ! و ما باید به فکر راهی غیر از بازی باشیم چون غیر از این شانس برد نداریم !
چند دقیقه ای همه ساکت شدند و به حرف های پیوز فکر کردند تا انها را خوب تجزیه و تحلیل کنند .چشمان زاخاریاس برقی زد و گفت : معجون گیج کننده ! محصولی جدید از برادران ویزلی ! خیلی توپه !!!! قیافه ی ایگور دیدنی میشه !
پیوز با کنجکاوی پرسید : حالا چه طوری کار می کنه ؟ عوارض بدی که نداره ؟
زاخی گفت :نه ! من معجونو روی روفوس امتحان کردم ! خیلی حال داد ! می خوای از خودشم بپرس ! بیستو چهار ساعت بعد اثر می کنه. حالت گیج و منگی خاصی بوجود می یاره و فرد بنا به اخلاقیاتش رفتارهای خاصی از خودش بروز می ده ! چند دقیقه که گذشت طرف غش می کنه و بعد هم خوب می شه !
ریتا گفت : بدم نمی گه ! من که خوشم اومد ! کی می فهمه؟! فکر می کنن قبلش خودشون چیزی نوش جان کردن !
کینگزلی گفت : پس روز قبل از مسابقه ترتیبشونو می دیم ! هر کدوممون می ریم سراغ یکیشون !یکی از بازیکنان احتمالی که قصد شرکت داره .
پیوز گفت : بلاتریکس لسترنج، ایگور کار کاروف، دراکو مالفوی، مورگانا لی فای از بازیکنان شرکت کننده هستن ! صد در صد ...
ریتا با خوشحالی گفت : بلاتریکس با من
کینگزلی گفت : مالفوی هم با من
زاخی گفت : عاشقتم ایگور !
پیوز نگاهی به زاخاریاس انداخت و گفت : وای به حالت اگه بلایی سر ایگور بیاری ! با همه هستم ! ما که نمی خوایم بکشیمشون. فلورنس همین الان سریع با زاخی برین هاگزمید و معجونو تهیه کنید ! مورگانا رو هم بگذارین واسه من !
هاگزمید - رستوران کله خوک :
رستوران کله خوک سالنی تنگ و تاریک و کثیف داشت و با کافه ی سه دسته جارو کاملا متفاوت بود. پنجره ی سردر ان چنان از چرک پوشیده شده بود که فقط اندکی از نور روز می توانست بتابد به همین خاطر روی میز های چوبی شمع هایی روشن بود. در این مکان افراد مشکوک و خلافکار بیشتر مشاهده می شدند .
ریتا با عینک ظریف و چشمان با نفوذش به چهره بلاتریکس نگاهی کرد و گفت : می خوام قبل از اینکه صحبت اصلی رو شروع کنم یه گپ دوستانه با هم داشته باشیم ! راجع به ایندت ! بلاخره تا کی می خوای اینطوری زندگی کنی ؟
بلاتریکس با خشم چوب جادویش را بیرون اورد و ان را زیر گلوی ریتا گذاشت و گفت : ببین من نیومدم اینجا که این حرف های مفت و وراجی های تو رو بشنوم !! یالا برو سر اصل مطلب ! اون قلم کوفتیتو هم نگه دار تا خودم داغونش نکردم !
ریتا با خونسردی گفت : خیلی خوب .....خیلی خوب ! چرا عصبانی می شی دوست من ! یکم از این معجون خوش عطر و طعم بخور تا اروم بشی !
و سپس نگاهی به بطری انداخت و لبخندی موذیانه زد . بلاتریکس چنگی زد و بطری را از روی میز بر داشت ....
کلاس تغییر شکل :
دخمه ی سوت و کور اسلایترین در زیر زمین این بار به کلاس تغییر شکل اختصاص پیدا کرده بود. در میان بچه ها چهره ی پر شور زاخاریاس به چشم می خورد. حضور او بار دیگر در کلاس بسیار شگفت انگیز بود. کاملا مشخص بود که او جز ازار و اذیت کارکاروف هدفی ندارد.
استاد گفت : موضوع تدریس امروز درباره ی معجون های چهار گانه است که من به اختصار درباره ی اونها توضیح می دم فقط قبل از اون اسمیت بیاد و اینجا نزدیک من بنشینه !!
همه می دونستن که کارکاروف قصد کنترل زاخی رو داره !
چند دقیقه بعد :
_ پسره ی احمق ! فکر کردی کسی نمی فهمه ! دیگه کارت به جایی رسیده که وسط کلاس من جفتک میندازی و معجون ها رو دوتا یکی می کنی ؟ 20 امتیاز از هافلپاف کم می شه ! گمشو بیرون !!!!
صبح روز مسابقه >> رختکن هافلپاف :
بچه های تیم شاد و سر حال منتظر نبردی دیگر بودند. زاخی هنوز با هیجان از دست گلی که اب داده بود حرف می زد. پیوز همراه ریتا در کنار یکی از نیمکت ها مشغول بررسی نقشه ی زمین بازی و احتمالات ممکن بودند. فلورنس در کنار در ورودی دانش اموزان طلایی پوش هافل را که دسته دسته در جایگا ه وارد می شدند تماشا می کرد که ناگهان چشمش به دابی دروازه بان تیم افتاد که با مادام پامفری در گوشه ای نشسته بود .
فلورنس گفت : هی پیوز ! بیا دابی رو ببین ! چه عجب پیداش شد ! پس چرا واسه بازی اماده نمی شه ؟
پیوز گفت : نمی تونه بیاد ...یعنی نیاد بهتره ! انفولانزا خوکی گرفته !!
ریتا جیغ خفیفی کشید و گفت : وای خدای من !! راست می گی ؟ چطور گذاشتن بیاد هاگوارتز ؟
زاخاریاس گفت : اوه ...اینکه چیزی نیست ! میگن سگیش هم اومده !
اسپراورت گفت : نه بابا ! زیاد شلوغش کردن ! یادت نیست انفولانزا مرغی هم یک مدت مد بود ؟
زاخی با خنده گفت : ولی به جون خودم که ایگور گرفته ! اون هم از نوع سگی !
پیوز فریاد کشید و گفت : بسه دیگه زاخی !! کم مشکل داریم ! زود باشید 5 دقیقه دیگه بازی شروع می شه !
زمین بازی :
زمین همیشه سبز کوییدیچ بار دیگر منتظر نبردی دیگر بین دو تیم هاگوارتز بود. اینبار نیمه ی شمالی زمین تماما با گورکن طلایی هافل یکدست شده بود. نیمه ی غربی هم اندکی از طرفداران اسلیترین وجود داشتند. جایگاه اساتید در شرق و مشرف به مرکز زمین و کمی بالاتر از جایگاه تماشاچیان بود .
گزارشگر : صبحتون بخیر باشه تماشاگران عزیز ! امروز شاهد رقابت بین دو تیم هافلپاف و اسلیترین هستیم. همون طور که اطلاع دارید اسلیترین برای شرکت در بازی ها تقاضایی نداده بود و الان باعث تعجب من و خیلی از شما دوستان شده که در این بازی حضور پیدا کردند. این عدم رعایت قوانین حتما باید از طرف مسئولین پیگیری بشه !
گزارشگر مسابقه اینبار لی لی پاتر همراه همیشگی هافل بود. این از خوش شانسی تیم هافلپاف بود که گزارشگر بار دیگر از گروه انها انتخاب شده بود .
لی لی پاتر : اینبار شاهد غیبت عده ای از بازیکنان از هر دو تیم هستیم ! بنابراین ارایش بازیکنان طبق نظر داور مسابقه مادام هوچ و کاپیتان ها به طور معقولی تغییر پیدا کرده که به اطلاعتون می رسونم : از هافلپاف لورا مدلی به جای دابی دروازه بانه ! اخی دابی بیچاره !
در گوشه ی ورزشگاه دابی سرش را به طور دیوانه واری به دیوار می کوبید و مادام پامفری ظاهرا قصد نداشت جلوی او را بگیرد .
لی لی پاتر : اهم ....خوب می گفتم از تیم هافل به علت غیبت تانکس و پروفسور ویکتور دو بازیکن ذخیره جای اونها رو پر می کنن. پیوز هم جستجوگر تیمه وبه این صورت ترکیب هفتایی تیم کامل می شه ! از اسلیترین ایگور کارکاروف و مورگانا لی فای مهاجم و دراکو مالفوی جستجوگره ! بلاتریکس لسترنج مدافع بازی هست . به علت غیبت بلیز زابینی گریندل والد و همون که می دونید ...دو بازیکن نا اشنا وارد بازی شدند . یکی در جایگاه دروازه بان و دیگری مدافع !
پیوز دست نامرئی خود را جلو اورد و با بلا به طور نمایشی دست داد و گفت : این بارو شانس اوردین !!
با صدای سوت مادام هوچ بازی شروع شد. بازیکنان تیم هافل بازی رو سریع به دست گرفتند و بر خلاف اون چیزی که انتظار می رفت موفق شدند به راحتی با 40 امتیاز از اسلیترین جلو بزنند .
لی لی پاتر : نتیجه تا به اینجا 40 به 10 به نفع هافله ! اسلیترین اگر در بازی شرکت نمی کرد خیلی بهتر بود ..!
ریتا با یک حرکت چرخشی بلا را رو جا می ذاره و می ره ! حالا فلورنس از سمت چپ از راه می رسه و کوافل رو از ریتا می گیره ظاهرا حرکات سریع اون مدافعان خواب الوده رو هوشیار می کنه ! فلورنس به سمت حلقه ی راست دروازه پیش می ره ! ریتا از اون می خواد که کوافل رو پاس بده ! اما....نه !! دروازه بان اسلی اینبار ابروی تیمشو خرید !!
بازیکنان اسلیترین تحت تاثیر معجون گیج کننده در برابر حملات هافلپاف دیر از خود واکنش نشون می دادند ولی وجود دو بازیکن نا اشنا تا حدودی برای انها حکم معجزه داشت در غیر اینصورت هافلپاف حتما نیمه ی اول نتیجه ی بازی رو به نفع خودش تمام کرده بود .
وقت استراحت >> رختکن تیم هافلپاف :
زاخی گفت : جون من دیدی چه طوری معجونه منگشون کرده بود ؟
پیوز که در فکر فرو رفته بود به ارامی گفت : اره ...ولی اصلا فکرشم نمی کردم که دوتا بازیکن خارجی بیارن !
کینگزلی گفت : بابا ..تو چرا اسنیچو نمی گیری شر این بازی رو کم کنی ؟ مالفوی که همش تو توهم سیر می کنه ! دیدی نزدیک بود اخر نیمه بلندگوی گزارشگرو جای اسنیچ بگیره ؟
نیمه ی دوم بازی :
با شروع نیمه دوم بازی بازیکنان اسلیترین به طور وحشتناکی وارد زمین شدند. بلاتریکس مرتب سر بقیه ی بازیکنان جیغ می کشید. ایگور به زاخاریاس چپ چپ نگاه می کرد و او را زیر نظر داشت. مورگانا لی فای دم جارویش را جویده و ان را ناقص کرده بود و در مجموع بازی با روند آشفته ای آغاز شد ...
لی لی پاتر : خوب امیدوارم که مالفوی اینبار قصد جون بلندگوی بیچاره منو نکرده باشه و ترجیحا اونو از طلایی به رنگ قرمز تغییر دادم که از این بابت دردسر نداشته باشیم ! ... می ریم سراغ بازی کوافل دوباره بین مهاجمان هافل دست به دست می شه ... اوه خدای من ... عجب قدرتی! یک بلاجر جانانه از بغل گوش ریتا عبور می کنه و اون کوافل رو از دست میده ! این بازیکنان خارجی خوب به داد اسلی ها رسیدن !
پیوز فریاد زد : زاخی تو اونجا چه غلطی می کنی ؟ خشکت زده ؟ کینگز بلاجرو بزن به مدافعه !
کینگزلی گفت : تو بهتر زودتر یک فکری واسه ی گوی زرین بکنی !!!
لی لی پاتر : کینگزلی به سمت اون مدافع خارجی ...چی ؟...اها ...به من گفتن اسمش رابین هست ! خوب کینگزلی به سمت رابین هجوم میاره در همین حین کارکاروف با جارویش ویراژ می ده و کوافل رو به سمت دروازه ...اوه نه به سمت اسمیت می فرسته !! اسمیت با چماقش به زحمت توپو واسه لورا میندازه ...... و لورا با یک شوت عالی کوافل رو بار دیگه به مهاجمین می رسونه ! اسپراوت مدافع جیغ جیغی یعنی بلا رو دور می زنه ... ریتا از درگیری رابین و کینگز استفاده می کنه و خودشو به اسپراوت می رسونه ... اما اون شوت می کنه به سمت دروازه ... دروازه بان خارجی با یک حرکت باعث می شه که توپ به سمت خود اسپراوت کمانه کنه !!
صدای سوت مادام هوچ با جیغ بازیکنان هافلپاف همراه شد، صدای اعتراض تماشاگران هافلپاف ستون های هاگوارتزو به لرزه دراورده بود. اسپراوت سریع به درمانگاه منتقل شد. مادام هوچ که اینکارو خطایی اشکار از سمت دروازه بان اسلی اعلام کرده بود خواستار اخراج او از بازی بود و متاسفانه با بلاتریکس درگیر شده بود.
صدای جیغ ریتا توجه همه را به سمتی دیگر جلب کرد. کارکاروف گردن زاخی رو در دست گرفته و با چماق مدافعین برسر او می کوبید. مادام هوچ به سمت او رفت تا اینکه طلسمی از جانب بلا به او خورد و غش کرد. در همین حال مورگانا که نصف بیشتر جارویش را جویده بود در کنار مادام هوچ بر زمین افتاد .
دو روز بعد >> تابلوی اعلانات :
طبق ازمایشات بیمارستان رسمی جادوگری سنت مانگو بازیکنان تیم اسلیترین تحت تاثیر معجون گیج کننده قرار گرفته اند و بر اساس تحقیقات به عمل امده این کار از جانب بازیکنان تیم حریف صورت گرفته است. تا اطلاع ثانوی پرونده ی این بازی مختومه و تیم هافلپاف از مسابقات نیمه نهایی محروم می باشد .
(بازیکن ذخیره )
تالار عمومی هافلپاف :
زاخی با بد اخلاقی گفت : پیوز ببین ما رو از کارو و زندگی انداختی ؟ نگذاشتی به گردش هاگزمیدمون هم برسیم !
تالار عمومی در روزهای گردش از دهکده ی جادویی هاگزمید خلوت تر از معمول به نظر می رسید به خصوص در این برهه از زمان که هجوم طاقت فرسای درس و کلاس و مدرسه ازهمه فرصت تفریح را گرفته بود. متاسفانه بازیکنان کوییدیچ این شانس را هم نداشتند و با وجود کاپیتانی چون پیوز بیشتر از این هم انتظار نمی رفت .
همه ی بازیکنان حتی ذخیره ها حضور داشتند. ریتا مشغول یادداشت برداری از جلسات کلاس هایش بود. زاخی با حسرت از پنجره دانش اموزان شاد و خوشحال را نگاه می کرد. فلورنس به اتش شومینه خیره شده بود و هر از گاهی با نگرانی نگاهی به دیگران می انداخت. پیوز دستش را متفکرانه زیر چانه اش گذاشته و از سمتی به سمت دیگر شناور بود. کینگزلی مشغول بررسی فعالیت های کلوپ شطرنج جادویی بود و هر بار اه سوزناکی می کشید .
فلورنس با دلخوری گفت : هر کس که سرش به کار خودش گرمه ! خوب پیوز اگه کاری مهمتر از این نداری من برم به تکالیفم برسم ؟!
کینگزلی گفت :راست می گه بابا ! امروز با بچه های کلوپ تو هاگزمید قرار داشتم !
ریتا که انگار تازه به خود امده بود با عجله گفت : عذر می خوام دوستان ! خیلی ببخشید ! خوب پیوز از کجا شروع کنیم ؟
پیوز گفت : بازی با گریفندور رو به خوبی پشت سر گذاشتیم ! اما الان وضعیتمون تغییر کرده ! بازی با اسلایترین می تونه نتیجه ی خوبی واسمون داشته باشه ولی متاسفانه ما چندتا از بازیکنان رو از دست دادیم !
ریتا گفت : ما الان با یک تیم کاملا نامشخص روبروییم حالا ممکنه تو بازی شرکت کنن ممکنه هم نه !ولی خیلی سر نوشت سازه ! با این روند ما از کوییدیچ نتیجه ی خوبی نمی گیریم !
فلورنس گفت : این طوری هم نیست که کسی شرکت نکنه ! واسه ی آبروشون هم شده یک کاری می کنن !
پیوز گفت : دقیقا ! اون طور که من براورد کردم چندتا از بازیکنان خوب شرکت می کنن ! و ما باید به فکر راهی غیر از بازی باشیم چون غیر از این شانس برد نداریم !
چند دقیقه ای همه ساکت شدند و به حرف های پیوز فکر کردند تا انها را خوب تجزیه و تحلیل کنند .چشمان زاخاریاس برقی زد و گفت : معجون گیج کننده ! محصولی جدید از برادران ویزلی ! خیلی توپه !!!! قیافه ی ایگور دیدنی میشه !
پیوز با کنجکاوی پرسید : حالا چه طوری کار می کنه ؟ عوارض بدی که نداره ؟
زاخی گفت :نه ! من معجونو روی روفوس امتحان کردم ! خیلی حال داد ! می خوای از خودشم بپرس ! بیستو چهار ساعت بعد اثر می کنه. حالت گیج و منگی خاصی بوجود می یاره و فرد بنا به اخلاقیاتش رفتارهای خاصی از خودش بروز می ده ! چند دقیقه که گذشت طرف غش می کنه و بعد هم خوب می شه !
ریتا گفت : بدم نمی گه ! من که خوشم اومد ! کی می فهمه؟! فکر می کنن قبلش خودشون چیزی نوش جان کردن !
کینگزلی گفت : پس روز قبل از مسابقه ترتیبشونو می دیم ! هر کدوممون می ریم سراغ یکیشون !یکی از بازیکنان احتمالی که قصد شرکت داره .
پیوز گفت : بلاتریکس لسترنج، ایگور کار کاروف، دراکو مالفوی، مورگانا لی فای از بازیکنان شرکت کننده هستن ! صد در صد ...
ریتا با خوشحالی گفت : بلاتریکس با من
کینگزلی گفت : مالفوی هم با من
زاخی گفت : عاشقتم ایگور !
پیوز نگاهی به زاخاریاس انداخت و گفت : وای به حالت اگه بلایی سر ایگور بیاری ! با همه هستم ! ما که نمی خوایم بکشیمشون. فلورنس همین الان سریع با زاخی برین هاگزمید و معجونو تهیه کنید ! مورگانا رو هم بگذارین واسه من !
هاگزمید - رستوران کله خوک :
رستوران کله خوک سالنی تنگ و تاریک و کثیف داشت و با کافه ی سه دسته جارو کاملا متفاوت بود. پنجره ی سردر ان چنان از چرک پوشیده شده بود که فقط اندکی از نور روز می توانست بتابد به همین خاطر روی میز های چوبی شمع هایی روشن بود. در این مکان افراد مشکوک و خلافکار بیشتر مشاهده می شدند .
ریتا با عینک ظریف و چشمان با نفوذش به چهره بلاتریکس نگاهی کرد و گفت : می خوام قبل از اینکه صحبت اصلی رو شروع کنم یه گپ دوستانه با هم داشته باشیم ! راجع به ایندت ! بلاخره تا کی می خوای اینطوری زندگی کنی ؟
بلاتریکس با خشم چوب جادویش را بیرون اورد و ان را زیر گلوی ریتا گذاشت و گفت : ببین من نیومدم اینجا که این حرف های مفت و وراجی های تو رو بشنوم !! یالا برو سر اصل مطلب ! اون قلم کوفتیتو هم نگه دار تا خودم داغونش نکردم !
ریتا با خونسردی گفت : خیلی خوب .....خیلی خوب ! چرا عصبانی می شی دوست من ! یکم از این معجون خوش عطر و طعم بخور تا اروم بشی !
و سپس نگاهی به بطری انداخت و لبخندی موذیانه زد . بلاتریکس چنگی زد و بطری را از روی میز بر داشت ....
کلاس تغییر شکل :
دخمه ی سوت و کور اسلایترین در زیر زمین این بار به کلاس تغییر شکل اختصاص پیدا کرده بود. در میان بچه ها چهره ی پر شور زاخاریاس به چشم می خورد. حضور او بار دیگر در کلاس بسیار شگفت انگیز بود. کاملا مشخص بود که او جز ازار و اذیت کارکاروف هدفی ندارد.
استاد گفت : موضوع تدریس امروز درباره ی معجون های چهار گانه است که من به اختصار درباره ی اونها توضیح می دم فقط قبل از اون اسمیت بیاد و اینجا نزدیک من بنشینه !!
همه می دونستن که کارکاروف قصد کنترل زاخی رو داره !
چند دقیقه بعد :
_ پسره ی احمق ! فکر کردی کسی نمی فهمه ! دیگه کارت به جایی رسیده که وسط کلاس من جفتک میندازی و معجون ها رو دوتا یکی می کنی ؟ 20 امتیاز از هافلپاف کم می شه ! گمشو بیرون !!!!
صبح روز مسابقه >> رختکن هافلپاف :
بچه های تیم شاد و سر حال منتظر نبردی دیگر بودند. زاخی هنوز با هیجان از دست گلی که اب داده بود حرف می زد. پیوز همراه ریتا در کنار یکی از نیمکت ها مشغول بررسی نقشه ی زمین بازی و احتمالات ممکن بودند. فلورنس در کنار در ورودی دانش اموزان طلایی پوش هافل را که دسته دسته در جایگا ه وارد می شدند تماشا می کرد که ناگهان چشمش به دابی دروازه بان تیم افتاد که با مادام پامفری در گوشه ای نشسته بود .
فلورنس گفت : هی پیوز ! بیا دابی رو ببین ! چه عجب پیداش شد ! پس چرا واسه بازی اماده نمی شه ؟
پیوز گفت : نمی تونه بیاد ...یعنی نیاد بهتره ! انفولانزا خوکی گرفته !!
ریتا جیغ خفیفی کشید و گفت : وای خدای من !! راست می گی ؟ چطور گذاشتن بیاد هاگوارتز ؟
زاخاریاس گفت : اوه ...اینکه چیزی نیست ! میگن سگیش هم اومده !
اسپراورت گفت : نه بابا ! زیاد شلوغش کردن ! یادت نیست انفولانزا مرغی هم یک مدت مد بود ؟
زاخی با خنده گفت : ولی به جون خودم که ایگور گرفته ! اون هم از نوع سگی !
پیوز فریاد کشید و گفت : بسه دیگه زاخی !! کم مشکل داریم ! زود باشید 5 دقیقه دیگه بازی شروع می شه !
زمین بازی :
زمین همیشه سبز کوییدیچ بار دیگر منتظر نبردی دیگر بین دو تیم هاگوارتز بود. اینبار نیمه ی شمالی زمین تماما با گورکن طلایی هافل یکدست شده بود. نیمه ی غربی هم اندکی از طرفداران اسلیترین وجود داشتند. جایگاه اساتید در شرق و مشرف به مرکز زمین و کمی بالاتر از جایگاه تماشاچیان بود .
گزارشگر : صبحتون بخیر باشه تماشاگران عزیز ! امروز شاهد رقابت بین دو تیم هافلپاف و اسلیترین هستیم. همون طور که اطلاع دارید اسلیترین برای شرکت در بازی ها تقاضایی نداده بود و الان باعث تعجب من و خیلی از شما دوستان شده که در این بازی حضور پیدا کردند. این عدم رعایت قوانین حتما باید از طرف مسئولین پیگیری بشه !
گزارشگر مسابقه اینبار لی لی پاتر همراه همیشگی هافل بود. این از خوش شانسی تیم هافلپاف بود که گزارشگر بار دیگر از گروه انها انتخاب شده بود .
لی لی پاتر : اینبار شاهد غیبت عده ای از بازیکنان از هر دو تیم هستیم ! بنابراین ارایش بازیکنان طبق نظر داور مسابقه مادام هوچ و کاپیتان ها به طور معقولی تغییر پیدا کرده که به اطلاعتون می رسونم : از هافلپاف لورا مدلی به جای دابی دروازه بانه ! اخی دابی بیچاره !
در گوشه ی ورزشگاه دابی سرش را به طور دیوانه واری به دیوار می کوبید و مادام پامفری ظاهرا قصد نداشت جلوی او را بگیرد .
لی لی پاتر : اهم ....خوب می گفتم از تیم هافل به علت غیبت تانکس و پروفسور ویکتور دو بازیکن ذخیره جای اونها رو پر می کنن. پیوز هم جستجوگر تیمه وبه این صورت ترکیب هفتایی تیم کامل می شه ! از اسلیترین ایگور کارکاروف و مورگانا لی فای مهاجم و دراکو مالفوی جستجوگره ! بلاتریکس لسترنج مدافع بازی هست . به علت غیبت بلیز زابینی گریندل والد و همون که می دونید ...دو بازیکن نا اشنا وارد بازی شدند . یکی در جایگاه دروازه بان و دیگری مدافع !
پیوز دست نامرئی خود را جلو اورد و با بلا به طور نمایشی دست داد و گفت : این بارو شانس اوردین !!
با صدای سوت مادام هوچ بازی شروع شد. بازیکنان تیم هافل بازی رو سریع به دست گرفتند و بر خلاف اون چیزی که انتظار می رفت موفق شدند به راحتی با 40 امتیاز از اسلیترین جلو بزنند .
لی لی پاتر : نتیجه تا به اینجا 40 به 10 به نفع هافله ! اسلیترین اگر در بازی شرکت نمی کرد خیلی بهتر بود ..!
ریتا با یک حرکت چرخشی بلا را رو جا می ذاره و می ره ! حالا فلورنس از سمت چپ از راه می رسه و کوافل رو از ریتا می گیره ظاهرا حرکات سریع اون مدافعان خواب الوده رو هوشیار می کنه ! فلورنس به سمت حلقه ی راست دروازه پیش می ره ! ریتا از اون می خواد که کوافل رو پاس بده ! اما....نه !! دروازه بان اسلی اینبار ابروی تیمشو خرید !!
بازیکنان اسلیترین تحت تاثیر معجون گیج کننده در برابر حملات هافلپاف دیر از خود واکنش نشون می دادند ولی وجود دو بازیکن نا اشنا تا حدودی برای انها حکم معجزه داشت در غیر اینصورت هافلپاف حتما نیمه ی اول نتیجه ی بازی رو به نفع خودش تمام کرده بود .
وقت استراحت >> رختکن تیم هافلپاف :
زاخی گفت : جون من دیدی چه طوری معجونه منگشون کرده بود ؟
پیوز که در فکر فرو رفته بود به ارامی گفت : اره ...ولی اصلا فکرشم نمی کردم که دوتا بازیکن خارجی بیارن !
کینگزلی گفت : بابا ..تو چرا اسنیچو نمی گیری شر این بازی رو کم کنی ؟ مالفوی که همش تو توهم سیر می کنه ! دیدی نزدیک بود اخر نیمه بلندگوی گزارشگرو جای اسنیچ بگیره ؟
نیمه ی دوم بازی :
با شروع نیمه دوم بازی بازیکنان اسلیترین به طور وحشتناکی وارد زمین شدند. بلاتریکس مرتب سر بقیه ی بازیکنان جیغ می کشید. ایگور به زاخاریاس چپ چپ نگاه می کرد و او را زیر نظر داشت. مورگانا لی فای دم جارویش را جویده و ان را ناقص کرده بود و در مجموع بازی با روند آشفته ای آغاز شد ...
لی لی پاتر : خوب امیدوارم که مالفوی اینبار قصد جون بلندگوی بیچاره منو نکرده باشه و ترجیحا اونو از طلایی به رنگ قرمز تغییر دادم که از این بابت دردسر نداشته باشیم ! ... می ریم سراغ بازی کوافل دوباره بین مهاجمان هافل دست به دست می شه ... اوه خدای من ... عجب قدرتی! یک بلاجر جانانه از بغل گوش ریتا عبور می کنه و اون کوافل رو از دست میده ! این بازیکنان خارجی خوب به داد اسلی ها رسیدن !
پیوز فریاد زد : زاخی تو اونجا چه غلطی می کنی ؟ خشکت زده ؟ کینگز بلاجرو بزن به مدافعه !
کینگزلی گفت : تو بهتر زودتر یک فکری واسه ی گوی زرین بکنی !!!
لی لی پاتر : کینگزلی به سمت اون مدافع خارجی ...چی ؟...اها ...به من گفتن اسمش رابین هست ! خوب کینگزلی به سمت رابین هجوم میاره در همین حین کارکاروف با جارویش ویراژ می ده و کوافل رو به سمت دروازه ...اوه نه به سمت اسمیت می فرسته !! اسمیت با چماقش به زحمت توپو واسه لورا میندازه ...... و لورا با یک شوت عالی کوافل رو بار دیگه به مهاجمین می رسونه ! اسپراوت مدافع جیغ جیغی یعنی بلا رو دور می زنه ... ریتا از درگیری رابین و کینگز استفاده می کنه و خودشو به اسپراوت می رسونه ... اما اون شوت می کنه به سمت دروازه ... دروازه بان خارجی با یک حرکت باعث می شه که توپ به سمت خود اسپراوت کمانه کنه !!
صدای سوت مادام هوچ با جیغ بازیکنان هافلپاف همراه شد، صدای اعتراض تماشاگران هافلپاف ستون های هاگوارتزو به لرزه دراورده بود. اسپراوت سریع به درمانگاه منتقل شد. مادام هوچ که اینکارو خطایی اشکار از سمت دروازه بان اسلی اعلام کرده بود خواستار اخراج او از بازی بود و متاسفانه با بلاتریکس درگیر شده بود.
صدای جیغ ریتا توجه همه را به سمتی دیگر جلب کرد. کارکاروف گردن زاخی رو در دست گرفته و با چماق مدافعین برسر او می کوبید. مادام هوچ به سمت او رفت تا اینکه طلسمی از جانب بلا به او خورد و غش کرد. در همین حال مورگانا که نصف بیشتر جارویش را جویده بود در کنار مادام هوچ بر زمین افتاد .
دو روز بعد >> تابلوی اعلانات :
طبق ازمایشات بیمارستان رسمی جادوگری سنت مانگو بازیکنان تیم اسلیترین تحت تاثیر معجون گیج کننده قرار گرفته اند و بر اساس تحقیقات به عمل امده این کار از جانب بازیکنان تیم حریف صورت گرفته است. تا اطلاع ثانوی پرونده ی این بازی مختومه و تیم هافلپاف از مسابقات نیمه نهایی محروم می باشد .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
*FLORENCE*~~~~~
~~~~~
Any Thing Is Possible If you Just Believe That
~~~~~
Any Thing Is Possible If you Just Believe That

جزئیات کاربر

زينگگگ ، زينگگگگگگ
زنوفيليوس از خواب ِ ناز بيدار ميشه و با غرولند به سمت ِ در تالار ريونكلاو ميره و اِف اِف رو برميداره. سپس به ياد مياره كه تالار ريونكلا اصلا" نه اف اف داره، نه زنگ!
- ببخشيد، كسي اين تو هست؟
- بله. بله! من زنوفيليوس هستم. شما كي هستيد؟ كجاييد؟
- ميشه در تالارتون رو باز كنيد. من مري باود هستم؛ همه كاره ي هاگوارتز!
زنوف داد ميكشه:
- برو باب، تو كي هستي؟
مري هم از اون سو جيغ زنان ميگه:
- بوقي اومدم يك خبر مهم بهتون بگم. بذار بيام تو!
- اِهم، باب نميشه! اينجا رو طلسم كردن هركي كه بوقي باشه وارد ِ اين تالار بشه معده و روده اش توسط ِ اسيد ِ ريه هاش آب ميشه و چشم هاش وارد سوراخ دماغاش ميشه و با دردناك ترين حالت پاره ميشه رگ ِ چشش و از تو دماغش مي افته بيرون.
مري: خب نميام تو، اصلا" مزاحم نميشم
. فقط ميخواستم بگم مسابقه ي فرداي شما با تيم گريفندور توي يك ورزشگاه به نام آزادي در تهران در ايران برگذار ميشه.
----
- ايران ؟ :-O
- تهران ؟
- آزادي ؟
ويولت با وحشت سرش رو تكون ميده و ميگه:
- شنيدم اونجا صندلي هاي تماشاچيانش توش سوسك هم داره.
- خب ما كه نميريم اونجا، باب ميريم تو زمين!
- چي كار ميتونيم بكنيم؟ مجبوريم تحملش كنيم!
ملت :
تهران ، تو راه ِ رسيدن به آزادي ( از نوع ِ ورزشگاهش
! )
يك اتوبوس ِ آبي رنگ از بازيكنان تيم ريونكلاو در حال حركت به سوي ورزشگاه آزادي است و از خيابان آزادي عبور ميكنه. راننده ي اتوبوس آهنگ " ميخوام برم سبزه وار، اِي خدا بارون ببار " رو گذاشته و با آهنگ ميخونه و بعد از هر مكثش يك خلت ميندازه توي خيابون.
تره ور : اَهههه ، مرلين!بريتانيا رو بيخيال، بيا بيايم تهران زندگي كنيم.
مرلين : موافقم. عجب دخترايي! ماشالاه يكي از يكي خوشگل تر و خوش دست ترن.
تره ور : اَه ، پسراشم بد نيستن
.
مرلين : با اينكه اون كار پرسي ِ ولي ناكسا اينا خيلي خوبن.
ليسا و ليني و لونا سرشون رو از اتوبوس خارج كردند.
ليسا : عجب بوي خوبي! شبيه ِ بوي بنزينه.
ليني : باب بوي ِ گازه توي هوا ! چه هواي تميزي ، خيلي قابل ِ استشمامه.
لونا : من اصلا" احساس ِ خفگي نميكنم
.
زنوف و ويولت به كاساندرا خيره شده اند كه سعي داره با وجود سر وصدا و بوق بوق ِ ماشين ها و غيره، پيشگويي كنه بازي رو.
كاساندرا : من فقط دارم دود ميبينم.
ويولت (متفكرانه با دست ِ زير چونه اش) : آره، منم دود هارو ميبينم!
كاساندرا :
!
گابريل از پشت (!) وارد صحنه ميشه و ميگه :
- خب حالا ببينم، اين همه مشنگ اينجا هست! طرفداراي تيم چي؟ فقط بچه هاي تالارن؟
- حتما" ديگه.
زمين بازي - ورزشگاه آزادي
ورزشگاهي بزرگ اما بسته، تقريبا" شب شده است. سه حلقه ها از جنس ِ طلا هستند و همه چيز زيباست . همه ي ورزشگاه زيبا و همه چيز مهياست. داور وسط زمين ايستاده. جمعيت سرخ پوش يك سمت ِ ورزشگاه و جمعيت آبي پوش سوي ديگر نشسته اند. صداي تشويق ها با ورود ِ اعضاي تيم ريونكلاو ( با دهان هاي باز و بازتر ) بالا ميگيره.
- يك هفته، دو هفته، داور حموم نرفته!
داور :
- توپ تانك فشفشه ، داور ما ( سانسور ) ِ !
داور :
شروع بازي
- رشته به رشته !
- هِي ،
- رو توپ نوشته !
- هِي ،
- بازم مثله هميشه ريون برنده ميشه !
- هِي ... نداره.
سرخگون آزاد ميشه. قبل از تكون خوردن ِ زنوف، ليني و تره ور؛ آبرفورث با اون همه پيري و ريش سرخگون رو از روي هوا قاپ ميزنه و با قدرت اون رو براي جسيكا پرتاب ميكنه. جسيكا هم به سرعت ِ هرچه تمام تر به تايبروس پاس ميده.
- سلام. من عادل فردوسي پور هستم، از ورزشگاه ِ جادويي ِ آزادي. قرار شده بعد از بازي ِاين دوتا تيم، مخ ِ من رو شستشو بدن پس نگران نباشيد. خب، حالا سرخگون در دست ِ جسيكا پاتر هست. اووووف! ميزنه توي دروازه،چه ميكنه اين شوووت !
صداي تشويق از سمت ِ قرمز پوش بالا ميگيره .
آبي ها : داور به نفع گرفته ، شيش تا پفك گرفته.
سي دقيقه ي بعد
- گريفندور 170 به 20 جلو هست. كه دوتا گل ِ خورده ي گريف رو هم يكي اشو جيمز سيريوس به خودشون زد و يكي اشو استرجس! از اون طرف ليسا داره ناخون هاشو سوهان ميكنه و گرابلي پلنگ داره دنبال ِ گوي ميره و ... داره اعلاميه ي الف دال پخش ميكنه؟ عجب بازي ِ جالبي!
تره ور نگاهي به ساعتش ميندازه و باناراحتي به ويولت نزديك ميشه:
- جومونگ شروع شده!
ويولت : برو جلو گل بزن زودتر تموم بشه...
داور به شدت در سوت ِ خودش مي دمه ، و دستش رو به طرف ِ حلق گرابلي ميبره.
- اعلاميه پخش ميكني؟
- باب مال ِ الف داله!
- دو تا پنالتي براي ريونكلاو !
-
!
همه ي گريفي ها اعتراض ميكنند و ريموس لوپين با صداي زياد داد ميكشه :
- شِت!!
تره ور با خوشحالي به سمت ِ سرخگوني كه در دستان ِ داور هست ميره. همه ي ورزشگاه در سكوت فرو رفته است! اما صدايي سوت مانند شنيده ميشه. صدايي سوت مانند، و بعد صداي سوت مانند نزديك و نزديك تر. تره ور اب ِ دهانش رو قورت ميده و سرش رو برميگردونه عقب !
هواپيمايي غول پيكر و سفيد با خط هايي صورتي در اطرافش و آرم ِ روسيه در جلوي اون داره يك راست به سمت ِ تره ور مياد و الان هاست كه نوكش به ته ِ تره ور بچسبه و با تره ور سقوط كنه!
ملت :جيــــــــــــــــــــــــغ!
تره ور : مامـــــــــــــــــــــــان !
تره ور به طرف داور مي دوئه (!) و ميپره بغلش.
- كمك!
- يك هواپيماي مشنگي داره سقوط ميكنه! اَاَاَاَاَاَ!
هواپيما بالاخره بعد از كلي پيچ خوردن و اينا توي هوا، بالاخره به زمين ميخوره و همه از روي صندلي هاشون نيم خيز ميشن.
عادل : هممم! ميدونيد چيه، فوتبال مزش به همين چيزاست. البته كوييديچ هم مزش همين هست، ولي فوتبال يه كار ديگه ميكنه.
خلبان ازهواپيما ميپره بيرون و جيغ ميكشه :
- ورزشگاه رو ترك كنيد، هر لحظه ممكنه بتركيم!
- نه!نه ! پس آدم هايي كه اون تو هستند چي؟
- خوشبختانه همشونو قبل از سقوط تخليه كرديم تو هوا ! اميدوارم تو استخري، دريايي،جنگلي فرود بيان كه يه وقت نميرن!
قبل از اينكه خلبان به سمت هواپيماش بره؛ همه ي مهمان دار ها ميپرن بيرون و مي افتن روي خلبان و هواپيما منفجر ميشه.
داور نگاهش مي افته به سمت ِ ليسا كه داره به سمتش نزديك ميشه.
ليسا : گرفتمش! اين اولين باري ِ كه بدون ِ كمك و تقلب و اينا گوي رو گرفتم. بفرماييد !!!
داور كه وضعيت استراري رو درك ميكنه فرياد ميكشه :
- ريونكلاو برنده شد !
و تره ور رو ميذاره توي بغل ِ ليسا و ميره به سمتِ حراست و كمك هاي حلال احمر و غيره !
زنوفيليوس از خواب ِ ناز بيدار ميشه و با غرولند به سمت ِ در تالار ريونكلاو ميره و اِف اِف رو برميداره. سپس به ياد مياره كه تالار ريونكلا اصلا" نه اف اف داره، نه زنگ!

- ببخشيد، كسي اين تو هست؟
- بله. بله! من زنوفيليوس هستم. شما كي هستيد؟ كجاييد؟
- ميشه در تالارتون رو باز كنيد. من مري باود هستم؛ همه كاره ي هاگوارتز!
زنوف داد ميكشه:
- برو باب، تو كي هستي؟
مري هم از اون سو جيغ زنان ميگه:
- بوقي اومدم يك خبر مهم بهتون بگم. بذار بيام تو!
- اِهم، باب نميشه! اينجا رو طلسم كردن هركي كه بوقي باشه وارد ِ اين تالار بشه معده و روده اش توسط ِ اسيد ِ ريه هاش آب ميشه و چشم هاش وارد سوراخ دماغاش ميشه و با دردناك ترين حالت پاره ميشه رگ ِ چشش و از تو دماغش مي افته بيرون.
مري: خب نميام تو، اصلا" مزاحم نميشم
. فقط ميخواستم بگم مسابقه ي فرداي شما با تيم گريفندور توي يك ورزشگاه به نام آزادي در تهران در ايران برگذار ميشه. ----
- ايران ؟ :-O
- تهران ؟
- آزادي ؟
ويولت با وحشت سرش رو تكون ميده و ميگه:
- شنيدم اونجا صندلي هاي تماشاچيانش توش سوسك هم داره.
- خب ما كه نميريم اونجا، باب ميريم تو زمين!
- چي كار ميتونيم بكنيم؟ مجبوريم تحملش كنيم!
ملت :
تهران ، تو راه ِ رسيدن به آزادي ( از نوع ِ ورزشگاهش
! )يك اتوبوس ِ آبي رنگ از بازيكنان تيم ريونكلاو در حال حركت به سوي ورزشگاه آزادي است و از خيابان آزادي عبور ميكنه. راننده ي اتوبوس آهنگ " ميخوام برم سبزه وار، اِي خدا بارون ببار " رو گذاشته و با آهنگ ميخونه و بعد از هر مكثش يك خلت ميندازه توي خيابون.
تره ور : اَهههه ، مرلين!بريتانيا رو بيخيال، بيا بيايم تهران زندگي كنيم.
مرلين : موافقم. عجب دخترايي! ماشالاه يكي از يكي خوشگل تر و خوش دست ترن.
تره ور : اَه ، پسراشم بد نيستن
. مرلين : با اينكه اون كار پرسي ِ ولي ناكسا اينا خيلي خوبن.
ليسا و ليني و لونا سرشون رو از اتوبوس خارج كردند.
ليسا : عجب بوي خوبي! شبيه ِ بوي بنزينه.
ليني : باب بوي ِ گازه توي هوا ! چه هواي تميزي ، خيلي قابل ِ استشمامه.
لونا : من اصلا" احساس ِ خفگي نميكنم
. زنوف و ويولت به كاساندرا خيره شده اند كه سعي داره با وجود سر وصدا و بوق بوق ِ ماشين ها و غيره، پيشگويي كنه بازي رو.
كاساندرا : من فقط دارم دود ميبينم.
ويولت (متفكرانه با دست ِ زير چونه اش) : آره، منم دود هارو ميبينم!
كاساندرا :
! گابريل از پشت (!) وارد صحنه ميشه و ميگه :
- خب حالا ببينم، اين همه مشنگ اينجا هست! طرفداراي تيم چي؟ فقط بچه هاي تالارن؟
- حتما" ديگه.
زمين بازي - ورزشگاه آزادي
ورزشگاهي بزرگ اما بسته، تقريبا" شب شده است. سه حلقه ها از جنس ِ طلا هستند و همه چيز زيباست . همه ي ورزشگاه زيبا و همه چيز مهياست. داور وسط زمين ايستاده. جمعيت سرخ پوش يك سمت ِ ورزشگاه و جمعيت آبي پوش سوي ديگر نشسته اند. صداي تشويق ها با ورود ِ اعضاي تيم ريونكلاو ( با دهان هاي باز و بازتر ) بالا ميگيره.
- يك هفته، دو هفته، داور حموم نرفته!
داور :
- توپ تانك فشفشه ، داور ما ( سانسور ) ِ !
داور :
شروع بازي
- رشته به رشته !
- هِي ،
- رو توپ نوشته !
- هِي ،
- بازم مثله هميشه ريون برنده ميشه !
- هِي ... نداره.
سرخگون آزاد ميشه. قبل از تكون خوردن ِ زنوف، ليني و تره ور؛ آبرفورث با اون همه پيري و ريش سرخگون رو از روي هوا قاپ ميزنه و با قدرت اون رو براي جسيكا پرتاب ميكنه. جسيكا هم به سرعت ِ هرچه تمام تر به تايبروس پاس ميده.
- سلام. من عادل فردوسي پور هستم، از ورزشگاه ِ جادويي ِ آزادي. قرار شده بعد از بازي ِاين دوتا تيم، مخ ِ من رو شستشو بدن پس نگران نباشيد. خب، حالا سرخگون در دست ِ جسيكا پاتر هست. اووووف! ميزنه توي دروازه،چه ميكنه اين شوووت !

صداي تشويق از سمت ِ قرمز پوش بالا ميگيره .
آبي ها : داور به نفع گرفته ، شيش تا پفك گرفته.
سي دقيقه ي بعد
- گريفندور 170 به 20 جلو هست. كه دوتا گل ِ خورده ي گريف رو هم يكي اشو جيمز سيريوس به خودشون زد و يكي اشو استرجس! از اون طرف ليسا داره ناخون هاشو سوهان ميكنه و گرابلي پلنگ داره دنبال ِ گوي ميره و ... داره اعلاميه ي الف دال پخش ميكنه؟ عجب بازي ِ جالبي!

تره ور نگاهي به ساعتش ميندازه و باناراحتي به ويولت نزديك ميشه:
- جومونگ شروع شده!

ويولت : برو جلو گل بزن زودتر تموم بشه...
داور به شدت در سوت ِ خودش مي دمه ، و دستش رو به طرف ِ حلق گرابلي ميبره.
- اعلاميه پخش ميكني؟
- باب مال ِ الف داله!
- دو تا پنالتي براي ريونكلاو !
-
! همه ي گريفي ها اعتراض ميكنند و ريموس لوپين با صداي زياد داد ميكشه :
- شِت!!
تره ور با خوشحالي به سمت ِ سرخگوني كه در دستان ِ داور هست ميره. همه ي ورزشگاه در سكوت فرو رفته است! اما صدايي سوت مانند شنيده ميشه. صدايي سوت مانند، و بعد صداي سوت مانند نزديك و نزديك تر. تره ور اب ِ دهانش رو قورت ميده و سرش رو برميگردونه عقب !
هواپيمايي غول پيكر و سفيد با خط هايي صورتي در اطرافش و آرم ِ روسيه در جلوي اون داره يك راست به سمت ِ تره ور مياد و الان هاست كه نوكش به ته ِ تره ور بچسبه و با تره ور سقوط كنه!
ملت :جيــــــــــــــــــــــــغ!
تره ور : مامـــــــــــــــــــــــان !
تره ور به طرف داور مي دوئه (!) و ميپره بغلش.
- كمك!
- يك هواپيماي مشنگي داره سقوط ميكنه! اَاَاَاَاَاَ!
هواپيما بالاخره بعد از كلي پيچ خوردن و اينا توي هوا، بالاخره به زمين ميخوره و همه از روي صندلي هاشون نيم خيز ميشن.
عادل : هممم! ميدونيد چيه، فوتبال مزش به همين چيزاست. البته كوييديچ هم مزش همين هست، ولي فوتبال يه كار ديگه ميكنه.
خلبان ازهواپيما ميپره بيرون و جيغ ميكشه :
- ورزشگاه رو ترك كنيد، هر لحظه ممكنه بتركيم!
- نه!نه ! پس آدم هايي كه اون تو هستند چي؟
- خوشبختانه همشونو قبل از سقوط تخليه كرديم تو هوا ! اميدوارم تو استخري، دريايي،جنگلي فرود بيان كه يه وقت نميرن!

قبل از اينكه خلبان به سمت هواپيماش بره؛ همه ي مهمان دار ها ميپرن بيرون و مي افتن روي خلبان و هواپيما منفجر ميشه.
داور نگاهش مي افته به سمت ِ ليسا كه داره به سمتش نزديك ميشه.
ليسا : گرفتمش! اين اولين باري ِ كه بدون ِ كمك و تقلب و اينا گوي رو گرفتم. بفرماييد !!!
داور كه وضعيت استراري رو درك ميكنه فرياد ميكشه :
- ريونكلاو برنده شد !
و تره ور رو ميذاره توي بغل ِ ليسا و ميره به سمتِ حراست و كمك هاي حلال احمر و غيره !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/03/30
تولد نقش: 1388/03/30
آخرین ورود: جمعه 25 خرداد 1403 19:05
از: رو شونههای ارباب!
پستها:
5457

ریونکلاو Vs گریفندور
تالار خصوصی گریفیندور:
بازیکنان تیم کوییدیچ گریفیندور در حالی که نشسته بودند ، درباره ی تصمیمی شوم صحبت میکردند.
استرجس: ما تمرین کافی نداشتیم! باید یه جوری بتونیم بازی رو ببریم که البته متاسفانه با یه بازیه عادی نمیشه این کارو کرد.
آبرفورث دستش را زیرچانه اش گذاشت و گفت: چطوره اون طلسمه رو به کار ببریم که روحاشون عوض میشه؟
- آبرفورث راست میگه! اینجوری جای جستجوگر با جای مدافع عوض میشه یا جای دروازه بان با مهاجم! دیگه نمیتونن رو وظیفه ی خودشون کار کنن.
بعد از خنده ی شیطانی بازیکنان گریفیندور، به دنبال موقعیت مناسب گشتند.
چند روز بعد ، تالار راونکلاو:
ویولت در حالی که داشت چوب جارویش را پاک میکرد رو به دیگر بازیکنان گفت: دیشب احساس کردم یه چیزی از توم رد شد!
لونا با بیخیالی گفت:حتما یکی از این روح های سرگردون هاگوارتز بوده!
ولی ویولت همچنان از موضوع دیشب ناراضی بود.
- خب دیگه بهتره بریم تو زمین یه تمرینی بکنیم.
بازیکنان ریونی بی خبر از آن که بازیکنان گریفیندور از دور مراقب آن ها بودند شروع به تمرین کردند.
لیسا در حالی که سعی داشت اسنیچ را بگیرد به سمت سرخگون رفت تا آن را بگیرد و موفق شد آن را بگیرد و یک گل بزند.
لونا با سردرگمی جارویش را به سمت لیسا گرفت و گفت: تو چت شده لیسا؟ چرا اینطوری شدی؟ به جای اینکه اسنیچو بگیری رفتی و یه گل زدی!
لیسا در حالی که گیج شده بود گفت: سردرنمیارم! من میخواستم اسنیچو بگیرم ، اما اصلا نمیدونستم باید چجوری اسنیچ رو گرفت!
- و تو ویولت! چرا یه توپه به این سادگی رو نتونستی مهارش کنی؟
ویولت نیز با همان سردرگمیه لیسا جواب داد: نمیدونم!انگار اصلا بلد نبودم توپو بگیرم!
لونا به زمین فرود آمد و دیگر اعضا نیز همین کار را کردند.
- دقیقا برای منم همین اتفاق افتاد! احساس میکنم تو قسمت مهاجم بیشتر تجربه دارم تا مدافع!
و بی خبر از ماجرا گیج شده بودند و جایی در پشت آن ها گریفیندوری ها لبخند مرموزی زدند.
- ما باید یه راه حلی برای این مشکل پیدا کنیم ؛ وگرنه بازی رو باختیم!
- شاید کسی طلسمی رومون اجرا کرده هووم؟
کاساندرا به سرعت گفت: من میتونم پیشگویی کنم! فکر کنم بتونم بفهمم که علاجش از چیه.
نیم ساعت بعد ، کاساندرا در حال تمرکز:
بالاخره کاساندرا جواب ریونی ها را داد: باید یه معجونی درست کنیم و بخوریم تا این طلسم گریفیا خنثی بشه!
چندی بعد:
- اون مواد رو بده به من تا معجون آماده بشه.
ویولت با قاشقی معجون را هم زده و سپس به بازیکنان داد. همه هورتی معجون را سرکشیدند.
کاساندرا: برای این که بفهمیم اثر کرده یا نه یه بار دیگه باید بریم تو زمین بازی!
نیم ساعت بعد:
ریونی ها با نگرانی سوار جاروهایشان شدند و بازی کردند. نیمی از بازی نگذشته بود که لیسا فریاد زد: درست شد! میتونم اسنیچو بگیرم!
ویولت: منم میتونم سرخگونو بگیرم!
بازیکنان لبخندی زدند و از زمین بازی خارج شدند تا برای مسابقه ی فردا آماده شوند.
تالار گریفیندور:
جیمز با عجله وارد تالار شد ، به میزی برخورد کرد و در حالی که محکم پای ضرب دیده اش را گرفته بود گفت: جـــــــــــــیــــــــــــغ!
- نـــــــــه! بگو که دروغ میگی؟ حالا باید چی کار کنیم؟
- تو از کجا فهمیدی من یه خبر بد دارم؟
- ما دیگه تو فهمیدن حرفای پشت جیغ های تو استاد شدیم!
استرجس از گوشه ی تاریک تالار بیرون آمد و گفت: تو زمین مسابقه قبل از شروع مسابقه دوباره این ورد رو انجام میدیم. روی دروازه بان و یکی از مهاجما!
ملت گریفی:
مسابقه:
بازیکنان که برای آخرین بار صحبت های کاپیتان را شنیده بودند به آرامی از رختکن خارج شدند و به زمین گرم کوییدیچ پا گذاشتند.
با اولین قدم گرمی هوا را حس کردند ، آفتاب به شدت به گردن هایشان برخورد میکرد و آن را میسوزاند. زمین به قدری داغ بود که حتی با وجود کفش ، پاهایشان میسوخت. لونا سرش را بلند کرد و به ورزشگاه نگاهی انداخت.
نیمی از ورزشگاه به رنگ آبی و نیم دیگر آن به رنگ سرخ بود. در این میان صدای بلند تشویق تماشاچیان دو گروه به وضوح شنیده میشد و صدای گزارشگر را در خود خفه کرده بود.
بر اثر تابش نور خورشید ، حلقه های بلند و دراز ورزشگاه برق میزدند و درخشان تر از همیشه به نظر می آمدند. با بلند شدن صدای فریاد افراد سرخ پوش ، اعضای تیم گریفیندور وارد زمین شدند.
- کاپیتان ها با هم دست بدن.
در حین دست دادن دو کاپیتان جسیکا چوبدستیش را به سمت ویولت و سپس لینی گرفت و در همان لحظه لینی و ویولت حرکت تندی کردند.
جسیکا با خوش حالی در گوش آبرفورث گفت: این ورده یکم با اون قبلیه فرق داره حالشو ببرین.
لینی رو به ویولت گفت: یه چیزی از تو بدنم رد شد. مگه روحا تو زمین مسابقه هم میان؟
- منم همین طور شدم.
سپس نگاهی به اطراف کرد و با نشان دادن نیک سر بریده به لینی هردو با سوت داور ، همراه بقیه اوج گرفتند.
صدای گزارشگر که تا میتوانست فریاد میزد تا صدایش در میان تشویق ها به گوش برسد شنیده شد:
- آبرفورث به جسیکا پاس میده ، جسیکا به تایبریوس و ... واو ویولت که از حلقه ها دور شده بود سرخگون رو بلافاصله میگیره و به زنوفلیوس پاس میده. اون حلقه ها رو رها کرده و همراه مهاجما میخواد در حمله شرکت کنه اما ...
لینی با سرعت جلوی دروازه رفت تا بتواند سرخگون ها را بگیرد و ویولت هم در سویی دیگر سرخگون به دست جلو میرفت.
- صدای سوت داور به گوش میرسه. داور به لینی وارنر و ویولت بودلر تذکر میده که هرکدوم چه جایگاهی دارن و دوباره با سوت داور همه به هوا میرن.
جسیکا رو به استرجس گفت: این ورده که زدم بعد از دو ساعت از بین میره. طرز کارشم این طوریه که اونا کلا جاشون باهم عوض میشه و پست خودشون رو فراموش میکنن ، در عین حال در پست جدیدشون خیلی خیلی ماهرن به طوری که ...
اما بقیه ی حرف جسیکا در میان صدای بلند گزارشگر به گوش نرسید.
- ویولت دوباره به خوبی سرخگونو میگیره اما با تذکر داور نمیتونه از حلقه ها دور بشه ، پس سرخگونو واو ... گــــــــــل! ویولت دروازه بان راونکلاو با شوتی بلند و زیبا گل میزنه و چون کاری بر خلاف قوانین نکرده گلش حساب میشه. تو مسابقات مشنگی که اسمش فوتباله هم دروازه بان میتونه گل بزنه!
نیم ساعت بعد:
اعضای تیم گریفیدور که عرق از سر و رویشان میریخت مرتب به سمت حلقه ها حمله میکردند اما لینی به راحتی آن را میگرفت و به ویولت پاس میداد.
راونکلاوی ها نیز متعجب از پیشرفت چشم گیر ویولت و لینی مرتب سرخگون را به آن ها میدادند.
- لینی که مرتب در کنار حلقه ها مشاهده میشه دوباره سرخگون رو با مهارت خاصی میگیره و به ویولت میده و گــــــــــل! 100 - 0 به نفع راونکلاو.
در همان لحظه لیسا اسنیچ را گرفت و با سوت داور مسابقه با برد راونکلاو به پایان رسید.
اعضای تیم گریفیندور رو به جسیکا:
اعضای تیم راونکلاو رو به لینی و ویولت:
تالار خصوصی گریفیندور:
بازیکنان تیم کوییدیچ گریفیندور در حالی که نشسته بودند ، درباره ی تصمیمی شوم صحبت میکردند.
استرجس: ما تمرین کافی نداشتیم! باید یه جوری بتونیم بازی رو ببریم که البته متاسفانه با یه بازیه عادی نمیشه این کارو کرد.
آبرفورث دستش را زیرچانه اش گذاشت و گفت: چطوره اون طلسمه رو به کار ببریم که روحاشون عوض میشه؟

- آبرفورث راست میگه! اینجوری جای جستجوگر با جای مدافع عوض میشه یا جای دروازه بان با مهاجم! دیگه نمیتونن رو وظیفه ی خودشون کار کنن.
بعد از خنده ی شیطانی بازیکنان گریفیندور، به دنبال موقعیت مناسب گشتند.
چند روز بعد ، تالار راونکلاو:
ویولت در حالی که داشت چوب جارویش را پاک میکرد رو به دیگر بازیکنان گفت: دیشب احساس کردم یه چیزی از توم رد شد!
لونا با بیخیالی گفت:حتما یکی از این روح های سرگردون هاگوارتز بوده!
ولی ویولت همچنان از موضوع دیشب ناراضی بود.
- خب دیگه بهتره بریم تو زمین یه تمرینی بکنیم.
بازیکنان ریونی بی خبر از آن که بازیکنان گریفیندور از دور مراقب آن ها بودند شروع به تمرین کردند.
لیسا در حالی که سعی داشت اسنیچ را بگیرد به سمت سرخگون رفت تا آن را بگیرد و موفق شد آن را بگیرد و یک گل بزند.
لونا با سردرگمی جارویش را به سمت لیسا گرفت و گفت: تو چت شده لیسا؟ چرا اینطوری شدی؟ به جای اینکه اسنیچو بگیری رفتی و یه گل زدی!

لیسا در حالی که گیج شده بود گفت: سردرنمیارم! من میخواستم اسنیچو بگیرم ، اما اصلا نمیدونستم باید چجوری اسنیچ رو گرفت!
- و تو ویولت! چرا یه توپه به این سادگی رو نتونستی مهارش کنی؟

ویولت نیز با همان سردرگمیه لیسا جواب داد: نمیدونم!انگار اصلا بلد نبودم توپو بگیرم!
لونا به زمین فرود آمد و دیگر اعضا نیز همین کار را کردند.
- دقیقا برای منم همین اتفاق افتاد! احساس میکنم تو قسمت مهاجم بیشتر تجربه دارم تا مدافع!
و بی خبر از ماجرا گیج شده بودند و جایی در پشت آن ها گریفیندوری ها لبخند مرموزی زدند.
- ما باید یه راه حلی برای این مشکل پیدا کنیم ؛ وگرنه بازی رو باختیم!
- شاید کسی طلسمی رومون اجرا کرده هووم؟

کاساندرا به سرعت گفت: من میتونم پیشگویی کنم! فکر کنم بتونم بفهمم که علاجش از چیه.
نیم ساعت بعد ، کاساندرا در حال تمرکز:
بالاخره کاساندرا جواب ریونی ها را داد: باید یه معجونی درست کنیم و بخوریم تا این طلسم گریفیا خنثی بشه!
چندی بعد:
- اون مواد رو بده به من تا معجون آماده بشه.
ویولت با قاشقی معجون را هم زده و سپس به بازیکنان داد. همه هورتی معجون را سرکشیدند.
کاساندرا: برای این که بفهمیم اثر کرده یا نه یه بار دیگه باید بریم تو زمین بازی!
نیم ساعت بعد:
ریونی ها با نگرانی سوار جاروهایشان شدند و بازی کردند. نیمی از بازی نگذشته بود که لیسا فریاد زد: درست شد! میتونم اسنیچو بگیرم!
ویولت: منم میتونم سرخگونو بگیرم!
بازیکنان لبخندی زدند و از زمین بازی خارج شدند تا برای مسابقه ی فردا آماده شوند.
تالار گریفیندور:
جیمز با عجله وارد تالار شد ، به میزی برخورد کرد و در حالی که محکم پای ضرب دیده اش را گرفته بود گفت: جـــــــــــــیــــــــــــغ!
- نـــــــــه! بگو که دروغ میگی؟ حالا باید چی کار کنیم؟

- تو از کجا فهمیدی من یه خبر بد دارم؟
- ما دیگه تو فهمیدن حرفای پشت جیغ های تو استاد شدیم!
استرجس از گوشه ی تاریک تالار بیرون آمد و گفت: تو زمین مسابقه قبل از شروع مسابقه دوباره این ورد رو انجام میدیم. روی دروازه بان و یکی از مهاجما!
ملت گریفی:

مسابقه:
بازیکنان که برای آخرین بار صحبت های کاپیتان را شنیده بودند به آرامی از رختکن خارج شدند و به زمین گرم کوییدیچ پا گذاشتند.
با اولین قدم گرمی هوا را حس کردند ، آفتاب به شدت به گردن هایشان برخورد میکرد و آن را میسوزاند. زمین به قدری داغ بود که حتی با وجود کفش ، پاهایشان میسوخت. لونا سرش را بلند کرد و به ورزشگاه نگاهی انداخت.
نیمی از ورزشگاه به رنگ آبی و نیم دیگر آن به رنگ سرخ بود. در این میان صدای بلند تشویق تماشاچیان دو گروه به وضوح شنیده میشد و صدای گزارشگر را در خود خفه کرده بود.
بر اثر تابش نور خورشید ، حلقه های بلند و دراز ورزشگاه برق میزدند و درخشان تر از همیشه به نظر می آمدند. با بلند شدن صدای فریاد افراد سرخ پوش ، اعضای تیم گریفیندور وارد زمین شدند.
- کاپیتان ها با هم دست بدن.
در حین دست دادن دو کاپیتان جسیکا چوبدستیش را به سمت ویولت و سپس لینی گرفت و در همان لحظه لینی و ویولت حرکت تندی کردند.
جسیکا با خوش حالی در گوش آبرفورث گفت: این ورده یکم با اون قبلیه فرق داره حالشو ببرین.

لینی رو به ویولت گفت: یه چیزی از تو بدنم رد شد. مگه روحا تو زمین مسابقه هم میان؟
- منم همین طور شدم.
سپس نگاهی به اطراف کرد و با نشان دادن نیک سر بریده به لینی هردو با سوت داور ، همراه بقیه اوج گرفتند.
صدای گزارشگر که تا میتوانست فریاد میزد تا صدایش در میان تشویق ها به گوش برسد شنیده شد:
- آبرفورث به جسیکا پاس میده ، جسیکا به تایبریوس و ... واو ویولت که از حلقه ها دور شده بود سرخگون رو بلافاصله میگیره و به زنوفلیوس پاس میده. اون حلقه ها رو رها کرده و همراه مهاجما میخواد در حمله شرکت کنه اما ...
لینی با سرعت جلوی دروازه رفت تا بتواند سرخگون ها را بگیرد و ویولت هم در سویی دیگر سرخگون به دست جلو میرفت.
- صدای سوت داور به گوش میرسه. داور به لینی وارنر و ویولت بودلر تذکر میده که هرکدوم چه جایگاهی دارن و دوباره با سوت داور همه به هوا میرن.
جسیکا رو به استرجس گفت: این ورده که زدم بعد از دو ساعت از بین میره. طرز کارشم این طوریه که اونا کلا جاشون باهم عوض میشه و پست خودشون رو فراموش میکنن ، در عین حال در پست جدیدشون خیلی خیلی ماهرن به طوری که ...
اما بقیه ی حرف جسیکا در میان صدای بلند گزارشگر به گوش نرسید.
- ویولت دوباره به خوبی سرخگونو میگیره اما با تذکر داور نمیتونه از حلقه ها دور بشه ، پس سرخگونو واو ... گــــــــــل! ویولت دروازه بان راونکلاو با شوتی بلند و زیبا گل میزنه و چون کاری بر خلاف قوانین نکرده گلش حساب میشه. تو مسابقات مشنگی که اسمش فوتباله هم دروازه بان میتونه گل بزنه!
نیم ساعت بعد:
اعضای تیم گریفیدور که عرق از سر و رویشان میریخت مرتب به سمت حلقه ها حمله میکردند اما لینی به راحتی آن را میگرفت و به ویولت پاس میداد.
راونکلاوی ها نیز متعجب از پیشرفت چشم گیر ویولت و لینی مرتب سرخگون را به آن ها میدادند.
- لینی که مرتب در کنار حلقه ها مشاهده میشه دوباره سرخگون رو با مهارت خاصی میگیره و به ویولت میده و گــــــــــل! 100 - 0 به نفع راونکلاو.
در همان لحظه لیسا اسنیچ را گرفت و با سوت داور مسابقه با برد راونکلاو به پایان رسید.
اعضای تیم گریفیندور رو به جسیکا:
اعضای تیم راونکلاو رو به لینی و ویولت:
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/05/30
تولد نقش: 1396/11/23
آخرین ورود: جمعه 4 اسفند 1396 12:16
از: تالار قحط النساء گریف!
پستها:
1540

یاهو
گریفیندور & راونکلاو 
مسواك ، خمير دندونهای جادویی ، خميردندون ، مسواك !
خميردندون ، مسواكهای جدید ، مسواك خميردندون !
آفتاب هنوز از پشت كوههاي مشرف به هاگوارتز بيرون نزده بود كه صداي دوره گردي ژنده پوش در حالي كه چرك و عرق از سر و كولش پایین میومد از كنار پنجره ي گريفي ها عبور ميكرد و باعث سلب آرامش و خواب و روان پریشی براي گريفي ها شد.
جیمز سیریوس که به زووور با انگشتاش جلوی گوشش رو گرفته بود و جیغ های خفیفی مبنی بر اعتراض میکشید گفت:
- يكي اونو خفش كنه ! من ديشب تا صبح درس ميخوندم! عمههههه من خوابم ميااااااد ! جیییییییییغ !!!!

مسواك ، خمير دندون ، خميردندون ، مسواك !
و هنوز صداي پيرمرد به گوش ميرسيد كه با صداي خشك و خشن اش فرياد ميزد.
گرابلی پلنک كه ساديسمي شده بود چشماش رو بست و با آخرين قدرت گفت:
- هوووووشت عمو ! خفه ميشي يا خفت كنم؟؟؟ ... سنِ مرلین رو داری بهت یاد ندادن کله سحر معرکه راه نندازی !؟!؟!
پیر مرده : ها؟ و ساكت شد!
بچه ها :
پنج دقيقه گذشت و هيچ صدايي نميامد تا اينكه صداي " تق تق " در به گوش رسيد.
مک لاگین كه داشت حرکات رزمی جومونگی رو روی ریموس تمرین میکرد، با صدای دورگه ای گفت:
- هووي استر! پاشو در رو باز كن! مگه تو رئیس نيستي؟ بايد از ما محافظت كني! بدوووو!
استر كه داشت روي هوا تركيب ميچيد نگاهي انتقام جويانه به تابیروس كرد و به سمت در رفت ! استرجس هنوز در رو باز نكرده بود كه ييهو پيرمرد خود را در بغل او رها كرد !
حضار : یا مرلین !
جسي با ديدن اين صحنه كه و رنگ به رنگ شدن استرحس به سمت اونا ميره و ميگه :
- شما كي هستي آقا؟ داشتي رئیس ما رو ميكشتي؟
پيرمرد با ديدن جسي ، خودش رو كنار ميكشه و در حالي كه نيشش تا بناگوش باز بود و دندونهاي سياه و كثيفش رو نشان ميداد گفت:
- اين دوست شماست؟؟ من نميدوستم!
جیمز که غیرت فامیلی گرفته بودتش میاد جلو و میگه :
- حالا که فهمیدی ! عمه زنگ بزنم عمو اینیگو بیاد ؟! ... شما اینجا امانتی ! جییییییغ !!!
جسی: میثی عمه !
پيرمرد كه از خشانت ملت گريفي به وجد اومده بود گفت:
- مگه شما امروز بازي ندارين ؟؟؟ من به شما چيزي چيزي ميدم كه حتما برنده ميشين! ... هووم ؟
بچه ها : مثلا؟؟
پيرمرد با زيركي دستش را داخل ساكه كهنه اش كرد و چند تا خميردندون و مسواك در آورد و در حالي كه به چهره ي كنجكاو بچه ها نگاه ميكرد گفت:
- اينها برگ برنده و باعث پيروزي شما در مسابقه ي امروز هستن! ... به منِ پیرمرد اعتماد کنین !!! من از طرفدارای شمام !! این روش خیلی ساده س البته اگه دلتون بخواد که موفق باشین !
در همين حال آبرفورث وارد تالار اصلي گريف شد و با ديدن پيرمرد مكثي كرد و گفت:
- از آخرين باري كه ديدمت زمان زيادي ميگذره! هوووم! خوش اومدي استفان !
پيرمرد لبخندي مبني بر رضايت زد و گفت:
- ميدونم شما باورتون نمیشه ، ولي من يه نقشه اي دارم ! هر كسي بره و با اين اينها مسواك كنه! بعد براي من يه ظرف آب بيارين! اينجوري ميتونم بهتون ثابت كنم كه حرفم درسته!
بچه ها با حالت شك و ترديد رفتند و كارهايي كه خواسته بود را انجام دادند .
نيم ساعت بعد!
بچه ها با دهاني باز به آب درون طرف نگاه ميكردند و خود را سوار بر جارو و در حال مسابقه با ریونکلاو ميديدند. تابیروس سوار بر جارو به دنبال بادراد ریشو حركت ميكرد تا سرخگون را از وي بگيرد ، اما به محض اينكه به وي رسيد بادراد خود به خود سرخگون را رها كرد ، تابیروس آن را در هوا ربود و همراه با جسي به سمت حمله به دفاع حريف كردند و گل هفتم خود را به ثمر رساندند. گرابلی پلنک هم توانست در همان دقايق اول بازي گوي زرين را بدست آورد.
در مقابل وقتي تيم حريف به سمت آنها حمله ميكرد ، به همان سرعتي كه هجوم مي آوردند ، پراكنده ميشدند.
عکس العمل بازیکنای ریون
-
!
لونا زیر بغل پدرش رو گرفته بود و سلانه سلانه زمین بازی رو ترک میکرد ، زنوفیلیوس دچار اختلال در تنفس و مشکل ریوی شده بود.
- لونا : ددیییی !!! بابایییی !!! پدررر !
- بادراد که حتی ریش های بلندش که مانندی ماسکی جلوی دهان و بینی اش را گرفته بود بعد از بازی متوجه تغییر رنگ در ریشش شد و افسردگی مزمن گرفته بود.
بقیه ی بازیکنان هم در دلشون رو چسبیده بودن و تو صف مرلینگاه ایستاده بودند!
آبرفورث كه پنج دقيقه طول كشيد تا دست كشيدن به ريشش تمام شود گفت:
- هوووم! چرا اينجوري ميشه؟؟؟ ... گناه دارنا !
پيرمرد لبخندي زد و در حالي كه دستانش را به هم ميماليد گفت:
- اين خميردندون ها نوعي ماده داخلشون هست كه به هر بويي كه خودمون بخوايم در مياد! مثلا در مقابل دشمن بويي تعفن آور و كلاغ مرده و فاضلاب و غيره ميدهد. البته ما خودمون بايد بخوايم كه اين بو را بدهد! علت پراكنده شدن بازيكنان حريف هم بوي دهان شماست.
استرجس نفسي عميق كشيد و گفت:
- خب بچه ها ما ميتونيم به پيرمرد اعتماد كنيم! حالا بهتره بريم و براي مسابقه آماده شيم ! اينجوري كه مشخصه ما برنده ميشيم!
همه ي بچه ها ي كوييديچ با خوش حالي از تالار بيرون ميرفتند ! تنها صداي استر بود كه به گوش ميرسيد و به مرد ميگفت:
- پوله اينارو بعد از باري بهت ميديم!!
بعد از بازي!
همانطور كه پيش بيني شد تيم گريفيندور توانست پیروز از میدان بازی خارج شود !
و جالبتر آنكه از دهان همه ي گريفي ها "قلب و عطر گلها " به مشام ميرسيد و ديده ميشد!
کمی اونورتر !
- عالی بود عزیزم ! خیلی خوشبو شدی ! ... فقط موقعی که عصبی هستی با این روش حالمو نگیریا ؟!
- میثی گلم !!! ... وا خدا مرگم بده ! آقایی شما !
- ووو ... :bigkiss:
یک ماه بعد از بازی
تیتر روزنامه های سراسر دنیا !!!
- استرجس پادمور به دلیل نپرداختن پول به پیرمردی ژنده پوش به دادگاه قضایی فرا خوانده شد !!!
گریفیندور & راونکلاو 
مسواك ، خمير دندونهای جادویی ، خميردندون ، مسواك !
خميردندون ، مسواكهای جدید ، مسواك خميردندون !
آفتاب هنوز از پشت كوههاي مشرف به هاگوارتز بيرون نزده بود كه صداي دوره گردي ژنده پوش در حالي كه چرك و عرق از سر و كولش پایین میومد از كنار پنجره ي گريفي ها عبور ميكرد و باعث سلب آرامش و خواب و روان پریشی براي گريفي ها شد.
جیمز سیریوس که به زووور با انگشتاش جلوی گوشش رو گرفته بود و جیغ های خفیفی مبنی بر اعتراض میکشید گفت:
- يكي اونو خفش كنه ! من ديشب تا صبح درس ميخوندم! عمههههه من خوابم ميااااااد ! جیییییییییغ !!!!


مسواك ، خمير دندون ، خميردندون ، مسواك !
و هنوز صداي پيرمرد به گوش ميرسيد كه با صداي خشك و خشن اش فرياد ميزد.
گرابلی پلنک كه ساديسمي شده بود چشماش رو بست و با آخرين قدرت گفت:
- هوووووشت عمو ! خفه ميشي يا خفت كنم؟؟؟ ... سنِ مرلین رو داری بهت یاد ندادن کله سحر معرکه راه نندازی !؟!؟!

پیر مرده : ها؟ و ساكت شد!
بچه ها :

پنج دقيقه گذشت و هيچ صدايي نميامد تا اينكه صداي " تق تق " در به گوش رسيد.
مک لاگین كه داشت حرکات رزمی جومونگی رو روی ریموس تمرین میکرد، با صدای دورگه ای گفت:
- هووي استر! پاشو در رو باز كن! مگه تو رئیس نيستي؟ بايد از ما محافظت كني! بدوووو!
استر كه داشت روي هوا تركيب ميچيد نگاهي انتقام جويانه به تابیروس كرد و به سمت در رفت ! استرجس هنوز در رو باز نكرده بود كه ييهو پيرمرد خود را در بغل او رها كرد !
حضار : یا مرلین !

جسي با ديدن اين صحنه كه و رنگ به رنگ شدن استرحس به سمت اونا ميره و ميگه :
- شما كي هستي آقا؟ داشتي رئیس ما رو ميكشتي؟

پيرمرد با ديدن جسي ، خودش رو كنار ميكشه و در حالي كه نيشش تا بناگوش باز بود و دندونهاي سياه و كثيفش رو نشان ميداد گفت:
- اين دوست شماست؟؟ من نميدوستم!
جیمز که غیرت فامیلی گرفته بودتش میاد جلو و میگه :
- حالا که فهمیدی ! عمه زنگ بزنم عمو اینیگو بیاد ؟! ... شما اینجا امانتی ! جییییییغ !!!

جسی: میثی عمه !

پيرمرد كه از خشانت ملت گريفي به وجد اومده بود گفت:
- مگه شما امروز بازي ندارين ؟؟؟ من به شما چيزي چيزي ميدم كه حتما برنده ميشين! ... هووم ؟
بچه ها : مثلا؟؟
پيرمرد با زيركي دستش را داخل ساكه كهنه اش كرد و چند تا خميردندون و مسواك در آورد و در حالي كه به چهره ي كنجكاو بچه ها نگاه ميكرد گفت:
- اينها برگ برنده و باعث پيروزي شما در مسابقه ي امروز هستن! ... به منِ پیرمرد اعتماد کنین !!! من از طرفدارای شمام !! این روش خیلی ساده س البته اگه دلتون بخواد که موفق باشین !

در همين حال آبرفورث وارد تالار اصلي گريف شد و با ديدن پيرمرد مكثي كرد و گفت:
- از آخرين باري كه ديدمت زمان زيادي ميگذره! هوووم! خوش اومدي استفان !
پيرمرد لبخندي مبني بر رضايت زد و گفت:
- ميدونم شما باورتون نمیشه ، ولي من يه نقشه اي دارم ! هر كسي بره و با اين اينها مسواك كنه! بعد براي من يه ظرف آب بيارين! اينجوري ميتونم بهتون ثابت كنم كه حرفم درسته!
بچه ها با حالت شك و ترديد رفتند و كارهايي كه خواسته بود را انجام دادند .
نيم ساعت بعد!
بچه ها با دهاني باز به آب درون طرف نگاه ميكردند و خود را سوار بر جارو و در حال مسابقه با ریونکلاو ميديدند. تابیروس سوار بر جارو به دنبال بادراد ریشو حركت ميكرد تا سرخگون را از وي بگيرد ، اما به محض اينكه به وي رسيد بادراد خود به خود سرخگون را رها كرد ، تابیروس آن را در هوا ربود و همراه با جسي به سمت حمله به دفاع حريف كردند و گل هفتم خود را به ثمر رساندند. گرابلی پلنک هم توانست در همان دقايق اول بازي گوي زرين را بدست آورد.
در مقابل وقتي تيم حريف به سمت آنها حمله ميكرد ، به همان سرعتي كه هجوم مي آوردند ، پراكنده ميشدند.
عکس العمل بازیکنای ریون
-
!لونا زیر بغل پدرش رو گرفته بود و سلانه سلانه زمین بازی رو ترک میکرد ، زنوفیلیوس دچار اختلال در تنفس و مشکل ریوی شده بود.
- لونا : ددیییی !!! بابایییی !!! پدررر !

- بادراد که حتی ریش های بلندش که مانندی ماسکی جلوی دهان و بینی اش را گرفته بود بعد از بازی متوجه تغییر رنگ در ریشش شد و افسردگی مزمن گرفته بود.

بقیه ی بازیکنان هم در دلشون رو چسبیده بودن و تو صف مرلینگاه ایستاده بودند!

آبرفورث كه پنج دقيقه طول كشيد تا دست كشيدن به ريشش تمام شود گفت:
- هوووم! چرا اينجوري ميشه؟؟؟ ... گناه دارنا !
پيرمرد لبخندي زد و در حالي كه دستانش را به هم ميماليد گفت:
- اين خميردندون ها نوعي ماده داخلشون هست كه به هر بويي كه خودمون بخوايم در مياد! مثلا در مقابل دشمن بويي تعفن آور و كلاغ مرده و فاضلاب و غيره ميدهد. البته ما خودمون بايد بخوايم كه اين بو را بدهد! علت پراكنده شدن بازيكنان حريف هم بوي دهان شماست.
استرجس نفسي عميق كشيد و گفت:
- خب بچه ها ما ميتونيم به پيرمرد اعتماد كنيم! حالا بهتره بريم و براي مسابقه آماده شيم ! اينجوري كه مشخصه ما برنده ميشيم!
همه ي بچه ها ي كوييديچ با خوش حالي از تالار بيرون ميرفتند ! تنها صداي استر بود كه به گوش ميرسيد و به مرد ميگفت:
- پوله اينارو بعد از باري بهت ميديم!!
بعد از بازي!
همانطور كه پيش بيني شد تيم گريفيندور توانست پیروز از میدان بازی خارج شود !

و جالبتر آنكه از دهان همه ي گريفي ها "قلب و عطر گلها " به مشام ميرسيد و ديده ميشد!

کمی اونورتر !
- عالی بود عزیزم ! خیلی خوشبو شدی ! ... فقط موقعی که عصبی هستی با این روش حالمو نگیریا ؟!
- میثی گلم !!! ... وا خدا مرگم بده ! آقایی شما !
- ووو ... :bigkiss:
یک ماه بعد از بازی
تیتر روزنامه های سراسر دنیا !!!
- استرجس پادمور به دلیل نپرداختن پول به پیرمردی ژنده پوش به دادگاه قضایی فرا خوانده شد !!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/06/27
آخرین ورود: سهشنبه 31 مرداد 1396 11:06
از: قلمروی فراموش شدگان !
پستها:
395

گریفیندور & راونکلاو
- بابا من با پروفسور دامبلدور صحبت کردم، گفت امکانش نیس بندازیم عقب مسابقه رو.
- ای بابا، پس چیکار کنیم ما؟
تد ریموس لوپین خیره به پدرش، بغض کرد. برای ریموس کاملا توضیح نداده بود آنچه در دفتر مدیریت اتفاق افتاد:
- پروفسور، من اومدم از شما درخواست کنم اگه میشه مسابقه رو بندازین عقب، من و بابا فردا شب نمیتونیم شرکت کنیم و گریفندور هم ذخیره نداره.
- چرا نمیتونین تدی؟
تد نگاهی عاقل اندر سفیه به دامبلدور انداخت و یادآوری کرد:
- ماه کامله قربان.
- اوه آره درسته...اممم...خب به من چه تدی، تو و پدرت باید قبل از اینکه گرگینه میشدین فکرشو میکردین! من نمیتونم مسابقه رو عقب بندازم! من کلی پاپ کورن سفارش دادم، این مسابقه خیلی گولاخه! حرفمو گوش کن!
- ولی پروفسـ...
- اهم! چیزی هس که بخوای بهم بگی تدی!؟
تدی بینوا حرف های زیادی برای گفتن داشت، اما آن جمله ی خشن به این معنی بود که وقت رفتنش است، پس سری به علامت منفی تکان داد و از دفتر آلبوس دامبلدور خارج شد.
صدای لوپین، او را به خود آورد:
- شاید بچه ها بتونن کمکی بکنن تدی، بیا بریم تو خوابگاه.
دقایقی بعد - خوابگاه گریفندور:
- من فک میکنم بهتره انصراف بدیم...
- به نظر من که مشکلی نیس، چه اشکالی داره همونطوری بازی کنید؟
- ببخشید من متوجه نشدم، دقیقا گفتین چرا نمیتونین بازی کنین؟
- من پوزه بند رو پیشنهاد میدم تدی!
- ولی...
ریموس که گیج و برافروخته بود فریاد زد:
- ببینید بچه ها! یا کمکمون کنین یا از اینجا برین!
ملت: باشه می ریم!
و ساعتی بعد، تنها افراد حاضر در خوابگاه پدر و پسر ِ ناامید بودند که با بی حوصلگی روی تخت هایشان دراز کشیده و دست ها را زیر سر صلیب کرده بودند.تدی به سقف خیره شده بود و سعی داشت تصور کند انسان های عادی چطور شب ِ ماه کاملشان را سپری میکنند. آرزو کرد کاش کسی به جز تدی ِ گرگینه بود.
سرش را برگرداند و نیم نگاهی به پدرش انداخت که حالا دیگر خروپف آرامش سکوت حاکم بر فضا را شکسته بود.
چهره ی رنگ پریده و نگران ریموس در خواب، ذهن پسرش را به کار انداخت...
صبح روز بعد تدی با یک نقشه ی نسبتا بی کم و کاست، قبل از هر کسی از خواب بیدار شد، بعد از انجام قسمت اول نقشه اش به تنهایی، به سراغ ریموس رفت و موضوع را با او در میان گذاشت. بعد برای اجرای مرحله ی دوم، دو لوپین با احتیاط تمام شنل نامرئی جیمز را دزدیده و در ساعات اولیه ی روز مسابقه راهی ِ تالار خصوصی ریونکلاو شدند. اقدامی که برای انجامش آماده بودند فقط برای حفاظت از جان راونکلایی ها و صدالبته گریفندوری ها در شب ِ مسابقه بود و بس!
دو ساعت بعد – سرسرای بزرگ، سر میز صبحانه :
اعضای تیم گریفندور با بدن هایی خسته و کوبیده شده از خواب بیدار شده بودند. استرجس مدام اشاره میکرد این به خاطر تمرین های بیش از اندازه شان بوده اما جیمز با او موافق نبود. او صبح زود با جیغ گوشخراشی کل خوابگاه را از خواب بیدار کرده بود و مدعی شده بود که چیزی او را گاز گرفته!
- بس کن جیمز، تا مسابقه کلی وقت داریم، من مطمئنم این کوفتگی از خستگیه که تا شب برطرف میشه!
شب – هنگام مسابقه :
- جیـــــــــــــــــــــــــــغ! جیمز عجب بلاجر مزخرفی زد! بادراد برش گردوند، من نمیدونم اون چطور الان تو زمینه، مگه بلاک نشده بود؟ شایعه شده هفت تا جان پیج داشته! اینجا رو ببین کوافل افتاده دست گریفندوری ها، خود جسی داره میره جلو...نزدیک دروازه پاس میده لوپین، واوووووو!
تدی با حرکتی زیبا و نمایشی بر روی دستهایش روی جارو بلند شد و با پا کوافل را به حلقه ی وسط تیم راونکلاو شوت کرد و سومین گل را برای تیم گریفندور به ثمر رساند.
- گل سوم برای گریفندور! راونکلاو هنوز امتیازی نداره، جستجوگر ها هر کدوم یه سمت زمین دارن میگردن، یه چیز عجیبی رو توی بازیکنا می بینم، همشون یه جورایی خسته ان انگار! البته پدر و پسر لوپین اینطور به نظر نمیرسن، اونا حالشون کاملا خوبه اما احتمالا مربی ترتیب خروجشون از زمین رو تا قبل از دراومدن ماه بده...متوجهید که!
ریموس شیرجه ای زد و کوافل شوت شده را از دروازه اش دور کرد، پوزخندی بر لبانش نقش بست.
سه مهاجم راونکلاو با خستگی کوافل را دست به دست میکردند، شوت هایشان ناموفق بود و به نظر می رسید قادر به کنترل خودشان روی جارو ها نیستند، بقیه ی بازیکنان اعم از راونی و گریفندوری هم وضعیت مشابهی داشتند، اما در مورد ریموس و تدی حق با گزارشگر بود، آن ها با بیشترین دقت و قدرت مشغول به بازی بودند و به نظر می رسید مسابقه در دستشان بود.
- نگران نباش جیمز، منم شب اولم این شکلی بودم!
تدی این را رو به جیمز که به سختی چشم هایش را باز نگه داشته بود گفت و کوافل را به مک پاس داد.
- منظورت چیه؟
-
- اوپس، گرفتم! درد نئاره؟
-نه زیاد، اولاش شاید ولی بعد هیچی نمی فهمی!
- قول؟
- قول?
ماه به آرامی از پشت ابر ها خودنمایی میکرد، آنقدر گرم بازی بودند که تعویض دو گرگینه ی حاضر در ورزشگاه را به کلی فراموش کرده بودند. همه با وحشت به آن دو خیره شدند و ضمن رها کردن توپ ها، با عجله در دورترین فاصله ای که میتوانستند با آنها قرار گرفتند. اما هنگامی که قرص کامل ماه می درخشید فقط صدای دو زوزه شنیده نمیشد!
- خدای من این وحشتناکه! همه ی بازیکنان دارن تغییر شکل میدن، اینجا ورزشگاه نیس، شرکت هیولاهاس!
بازیکنان زوزه میکشیدند، پنجه هایشان را رو به آسمان میگرفتند و بدنشان پر از مو میشد، رداهایشان را پاره میکردند و وحشیانه فریاد ( در مورد جیمز جیغ ) میکشیدند! اما طولی نکشید که همه به این اوضاع عادت کردند و گویی مسابقه از نو شروع شد. تدی و ریموس با رضایت به شاهکارشان خیره شدند، مسابقه ی گرگینه ها دیدنی بود!
- بابا من با پروفسور دامبلدور صحبت کردم، گفت امکانش نیس بندازیم عقب مسابقه رو.
- ای بابا، پس چیکار کنیم ما؟
تد ریموس لوپین خیره به پدرش، بغض کرد. برای ریموس کاملا توضیح نداده بود آنچه در دفتر مدیریت اتفاق افتاد:
- پروفسور، من اومدم از شما درخواست کنم اگه میشه مسابقه رو بندازین عقب، من و بابا فردا شب نمیتونیم شرکت کنیم و گریفندور هم ذخیره نداره.
- چرا نمیتونین تدی؟
تد نگاهی عاقل اندر سفیه به دامبلدور انداخت و یادآوری کرد:
- ماه کامله قربان.
- اوه آره درسته...اممم...خب به من چه تدی، تو و پدرت باید قبل از اینکه گرگینه میشدین فکرشو میکردین! من نمیتونم مسابقه رو عقب بندازم! من کلی پاپ کورن سفارش دادم، این مسابقه خیلی گولاخه! حرفمو گوش کن!
- ولی پروفسـ...
- اهم! چیزی هس که بخوای بهم بگی تدی!؟
تدی بینوا حرف های زیادی برای گفتن داشت، اما آن جمله ی خشن به این معنی بود که وقت رفتنش است، پس سری به علامت منفی تکان داد و از دفتر آلبوس دامبلدور خارج شد.
صدای لوپین، او را به خود آورد:
- شاید بچه ها بتونن کمکی بکنن تدی، بیا بریم تو خوابگاه.
دقایقی بعد - خوابگاه گریفندور:
- من فک میکنم بهتره انصراف بدیم...
- به نظر من که مشکلی نیس، چه اشکالی داره همونطوری بازی کنید؟
- ببخشید من متوجه نشدم، دقیقا گفتین چرا نمیتونین بازی کنین؟
- من پوزه بند رو پیشنهاد میدم تدی!
- ولی...
ریموس که گیج و برافروخته بود فریاد زد:
- ببینید بچه ها! یا کمکمون کنین یا از اینجا برین!
ملت: باشه می ریم!
و ساعتی بعد، تنها افراد حاضر در خوابگاه پدر و پسر ِ ناامید بودند که با بی حوصلگی روی تخت هایشان دراز کشیده و دست ها را زیر سر صلیب کرده بودند.تدی به سقف خیره شده بود و سعی داشت تصور کند انسان های عادی چطور شب ِ ماه کاملشان را سپری میکنند. آرزو کرد کاش کسی به جز تدی ِ گرگینه بود.
سرش را برگرداند و نیم نگاهی به پدرش انداخت که حالا دیگر خروپف آرامش سکوت حاکم بر فضا را شکسته بود.
چهره ی رنگ پریده و نگران ریموس در خواب، ذهن پسرش را به کار انداخت...
صبح روز بعد تدی با یک نقشه ی نسبتا بی کم و کاست، قبل از هر کسی از خواب بیدار شد، بعد از انجام قسمت اول نقشه اش به تنهایی، به سراغ ریموس رفت و موضوع را با او در میان گذاشت. بعد برای اجرای مرحله ی دوم، دو لوپین با احتیاط تمام شنل نامرئی جیمز را دزدیده و در ساعات اولیه ی روز مسابقه راهی ِ تالار خصوصی ریونکلاو شدند. اقدامی که برای انجامش آماده بودند فقط برای حفاظت از جان راونکلایی ها و صدالبته گریفندوری ها در شب ِ مسابقه بود و بس!
دو ساعت بعد – سرسرای بزرگ، سر میز صبحانه :
اعضای تیم گریفندور با بدن هایی خسته و کوبیده شده از خواب بیدار شده بودند. استرجس مدام اشاره میکرد این به خاطر تمرین های بیش از اندازه شان بوده اما جیمز با او موافق نبود. او صبح زود با جیغ گوشخراشی کل خوابگاه را از خواب بیدار کرده بود و مدعی شده بود که چیزی او را گاز گرفته!
- بس کن جیمز، تا مسابقه کلی وقت داریم، من مطمئنم این کوفتگی از خستگیه که تا شب برطرف میشه!
شب – هنگام مسابقه :
- جیـــــــــــــــــــــــــــغ! جیمز عجب بلاجر مزخرفی زد! بادراد برش گردوند، من نمیدونم اون چطور الان تو زمینه، مگه بلاک نشده بود؟ شایعه شده هفت تا جان پیج داشته! اینجا رو ببین کوافل افتاده دست گریفندوری ها، خود جسی داره میره جلو...نزدیک دروازه پاس میده لوپین، واوووووو!
تدی با حرکتی زیبا و نمایشی بر روی دستهایش روی جارو بلند شد و با پا کوافل را به حلقه ی وسط تیم راونکلاو شوت کرد و سومین گل را برای تیم گریفندور به ثمر رساند.
- گل سوم برای گریفندور! راونکلاو هنوز امتیازی نداره، جستجوگر ها هر کدوم یه سمت زمین دارن میگردن، یه چیز عجیبی رو توی بازیکنا می بینم، همشون یه جورایی خسته ان انگار! البته پدر و پسر لوپین اینطور به نظر نمیرسن، اونا حالشون کاملا خوبه اما احتمالا مربی ترتیب خروجشون از زمین رو تا قبل از دراومدن ماه بده...متوجهید که!
ریموس شیرجه ای زد و کوافل شوت شده را از دروازه اش دور کرد، پوزخندی بر لبانش نقش بست.
سه مهاجم راونکلاو با خستگی کوافل را دست به دست میکردند، شوت هایشان ناموفق بود و به نظر می رسید قادر به کنترل خودشان روی جارو ها نیستند، بقیه ی بازیکنان اعم از راونی و گریفندوری هم وضعیت مشابهی داشتند، اما در مورد ریموس و تدی حق با گزارشگر بود، آن ها با بیشترین دقت و قدرت مشغول به بازی بودند و به نظر می رسید مسابقه در دستشان بود.
- نگران نباش جیمز، منم شب اولم این شکلی بودم!
تدی این را رو به جیمز که به سختی چشم هایش را باز نگه داشته بود گفت و کوافل را به مک پاس داد.
- منظورت چیه؟
-

- اوپس، گرفتم! درد نئاره؟

-نه زیاد، اولاش شاید ولی بعد هیچی نمی فهمی!
- قول؟
- قول?
ماه به آرامی از پشت ابر ها خودنمایی میکرد، آنقدر گرم بازی بودند که تعویض دو گرگینه ی حاضر در ورزشگاه را به کلی فراموش کرده بودند. همه با وحشت به آن دو خیره شدند و ضمن رها کردن توپ ها، با عجله در دورترین فاصله ای که میتوانستند با آنها قرار گرفتند. اما هنگامی که قرص کامل ماه می درخشید فقط صدای دو زوزه شنیده نمیشد!
- خدای من این وحشتناکه! همه ی بازیکنان دارن تغییر شکل میدن، اینجا ورزشگاه نیس، شرکت هیولاهاس!
بازیکنان زوزه میکشیدند، پنجه هایشان را رو به آسمان میگرفتند و بدنشان پر از مو میشد، رداهایشان را پاره میکردند و وحشیانه فریاد ( در مورد جیمز جیغ ) میکشیدند! اما طولی نکشید که همه به این اوضاع عادت کردند و گویی مسابقه از نو شروع شد. تدی و ریموس با رضایت به شاهکارشان خیره شدند، مسابقه ی گرگینه ها دیدنی بود!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
در قلمروی ما چیزی جز تاریکی دیده نمی شود !
اینجا قلمروی فراموش شدگان است !
اینجا قلمروی فراموش شدگان است !
جزئیات کاربر

ریونکلاو Vs گریفندور
تالار ريونكلاو
- تره ور كجاست؟
- تره ور؟!
در تالار باز شد و ليني وارد شد.با عجله از بچه هاي داخل تالار پرسيد:
- بچه ها ، تره ور كجاست؟
لونا سرش رو خاروند و گفت:
-من نمي فهمم چرا همه امروز دنبال تره ور مي گردن؟
ليني با تعجب پرسيد:
- مگه شما از قضيه خبر ندارين؟
ليسا سرش رو به نشانه ي منفي تكون داد و گفت:
-نه...چي شده مگه؟
ليني به طرف لونا رفت و خودش رو روي مبل انداخت.
-هوووووف...پرسي هوس وزغ كرده...
-ها؟
-آره ديگه!جايزه هم گذاشته كه هر كي براش وزغ بياره و بده به پرسي بخوره...
- خوب ولي چه ربطي به تره ور داره؟!
-بوقي!به نظرت تره ور چيه پس؟!
زنوف از اون ور تالار گفت:
- اوههه نه...چه بدبختي اي گير كرديم...
مرلين دستي به ريشاش كشيد و گفت:
- بريم سر زمين .شايد اونجا باشه چون من تو تالارو خوابگاه نديدمش.
بقيه ي بچه ها هم كه چاره اي نداشتند،از مرلين اطاعت كردند و همگي تو زمين كوييديچ ريختند.
دقايقي بعد ، زمين كوييديچ
-ترههههههه؟
-تره كجايــــــــــــي؟
ليني عرق پيشونيش با پشت دستش پاك كرد و آهي كشيد.سپس گفت:
- بچه ها من مطمئنم بقيه ي گروه ها پيداش كردن و...
لونا با ترس حرف ليني رو ادامه داد:
-دادنش دست پرسي و پرسي اون رو ...
-خورد!
بچه ها با نگراني يكديگر را نگريستند.از فكر اين كه پرسي اين كار رو انجام داده باشه،خيلي وحشتزده شده بودند.
-كويَك!
-اين صداي چيه؟
بچه ها با خوشحالي سرشون رو برگردوندن و تره ور رو ديدن كه براي خودش داره مي پره هوا.
- واااااي ترهههههه!
-كويك كويك!
ليسا با تعجب پرسيد :
- اين چرا صداي اردك مي ده؟!
-تو به صداي مردم چيكار داري اخه؟!
- آخه...هوووم باوشه.
ويولت بلافاصله تره رو گرفت و گذاشت تو جيبش.
-هي بوقي چرا اين طوري مي كني؟
ويولت يك ابروش رو بالا برد و با صداي آرومي گفت:
- باو كسي نبايد اينو ببينه.اه چقدر خل مي زنين شما...
زنوف كه در فكر فرو رفته بود،گفت:
-بچه ها...خوب سر ِ زمين چيكار كنيم؟!اگه ...
ليسا نفس عميقي كشيد و گفت:
-زنوف...بچه ها !نفس عميق بكشين...
سپس چشماش رو بست و گفت:
- به چيزاي بد فكر نكنين و انرژي هاي منفي رو از خودتون دور كنين.
ملت:
روز بعد ، در رختكن
- قووووور...
-هه چه عجب صداي وزغ درآوردن ايشون...
ليني در حالي كه خودش رو تو آينه درست مي كرد،گفت:
-خيله خوب...كاساندرا! لباس تره رو تنش كن...هيچ كي نبايد متوجه شه كه تره ور وزغه!
- ليني حالت خوبه؟
-همين كه گفتم.در ضمن من يه طلسم روي كل ملت انجام مي دم كه يادشون بره تره ور تو تيمه...
كاساندرا سرش رو خاروند و لباس گشادي كه تقريبا يك متر مي رسيد(!) تن تره ور كرد.سپس غرغر كنان گفت:
-ليني اين از تنش ميفته ها...به نظرم...
ليني با حالت خشانت باري رو به كاساندرا كرد و گفت:
- همين كه من مي گم!در ضمن اون ور چسب هست...مي توني چسب بزني از بدنش نيفته.
كاساندرا:
زمين كوييديچ ، زمان مسابقه
هوا بسيار گرم بود و نور آتشين و داغ خورشيد مستقيما بر سر بازيكنان دو تيم كه تازه وارد زمين شده بودند ،مي تابيد. سپس جمعي از آبي پوشان حاضر در جايگاه تماشاچيان از جاي خود بلند شدند و به تشويق و هورا پرداختند. گروهي از دخترا هم كه لباسهاي مخصوص آبي اي به تن كرده بودند شروع به رقصيدن و آواز خوندن كردند.
ليسا با تعجب در گوش لونا پچ پچ كرد:
- ببخشيد؟!اين دخترا از كجا اومدن؟!
لونا نيشخندي زد و گفت:
- هيچي اينا رو سفارش داديم بيان حواس ملت رو پرت كنن كه زياد توجهي به تره ور نكنن.
-آهاون!
دقايقي بعد
لونا با كاپيتان گريفيندوري ها يعني استرجس پادمور، دست داد و با سوت مادام هوچ بازي آغاز شد.
- مسابقه ي پرهيجان ريونكلايي ها و گريفي ها آغاز مي شه.سرخگون دست ريوني هاست.زنوف اون رو به لونا پاس مي ده.لونا اطرافش رو به دقت نگاه مي كنه.
كمي پاس دادنش رو طول مي ده به طوري كه گريفيا اطرافش رو گرفتن. سپس اون رو به ... به... نمي دونم به يه تيكه پارچه پاس مي ده.يعني اون كيه؟چه لباس گشادي هم پوشيده.
لباس گشاده كه ريز نقش هم به نظر مي رسه ،به طرف دروازه ي گريفي ها پيش مي ره و با مهارت خاصي توپ رو به طرف دروازه پرتاب مي كنه و
گــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــل!
ريوني ها با ديدن اينكه اون وزغ با لباس وحشتناكش تونست گل بزنه ،خيلي شگفت زده شدن و همديگه رو بغل كردن.ليسا هم تا وقتي كه اسنيچ پيدا شه، مراقب تره ور بود تا كسي هويتش رو نفهمه.
- ليسا تورپين به طور عجيبي مواظب گشاد پوشه...اين ريونيا امروز خيلي مشكوك به نظر مي رسن...اوههه جيمز سيريوس يه بازدارنده به طرف تره ور پرتاب مي كنه.ليسا به سرعت خودش رو به تره ور مي رسونه...
ليني در حالي كه لباش رو مي جويد به لونا گفت:
- وايي...بدبخت شديم لونا!تره ور ...
بازدارنده به سرعت به نزديكي تره ور رسيد.ليسا ته جاروي تره ور رو گرفت و اون رو كنار كشيد.اما بازدارنده به جلوي جارو خورد و تره ور تعادلش رو از دست داد و روي جاروش كج شد و لباسش از تنش افتاد...
- اوووووه اين تره وره!! اهههههه الان موقعيت خوبيه كه گريفيا از كوييديچ دست بكشن و برن تره رو دو دستي تقديم پرسي بكنن...
در بين تماشا چيان چهره ي پرسي ديدني بود كه از جاي خود بلند شده بود و با دستاش تره ور رو به بقيه نشون مي داد كه براش بيارن.
اون گروه رقاص ريوني ها هم كه با ديدن اينكه بچه ها گير افتادن،از جاشون بلند شدن و رقصيدنشون رو به صورت زيبايي آغاز كردن و با آوازي كه مي خوندن سعي مي كردن توجه بقيه رو به خودشون جلب كنن.اما... هيچ كس بهشون توجه نمي كرد!
از اون ور همونطور كه گزارشگر گفته بود،گريفيا دور تره ور و ليسا جمع شده بودن تا تره ور رو از ليسا بگيرن.
-به جان خودم اين وزغ نيس.اصن..اصن اينكه تره ور نيس.
تره ورم اون وسط با چشماي معصومش به گريفيا نگاه كرد و حرف ليسا رو تاييد كرد:
-قه قور قوقم قم وقق قيستم.(به جان خودم من وزغ نيستم)
ليسا بلافاصله گفت:نيس ديگه حرفش رو باور كنين.
گريفيا:
ليسا هم در حالي كه با نگراني مواظب تره ور بود،از دور دورا اسنيچ رو ديد و بهش خيره شد. ولي هيچ عكس العملي از خودش نشون نداد.
گريفيا با ديدن چهره ي ليسا كه به پشت سرشون خيره شده بود،برگشتن و پشتشون رو نگاه كردن.ليسا هم از فرصت استفاده كرد و تره ور رو از حلقه ي محاصره ي اونا خارج كرد و به يه طرف پرتش كرد...
بچه هاي ريون هم با استفاده از حواس پرتي گريفيا همينطوري الكي پَلكي(!!) گل مي زدن.
- بازي 60-10 به نفع ريونيا پيش مي ره.
اما گرابلي هم گوي زرين رو ديده بود و با خوشحالي به طرفش رفت و اون رو محكم تو دستاش گرفت.فضاي ورزشگاه از صداي اه و ناله ي ريوني ها پر شده بود.
- بلهههه اين بازي هم به نفع گريفيندوريا تموم شد...و حالا مي رسيم به تره ور...همه حمله به طرف تره ور...
روز بعد،تالار ريونكلاو: عزاداري
-نــــــــــــــــــــــه!تره ور...اوه اوه اوه (افكت گريه!
)
-همش تقصير ليسا بود...تره ور نمي خواستيم اين طوري بميري...
ليسا هم كنج تالار نشسته بود و با كمال خونسردي به بچه ها نگاه مي كرد كه دور تا دور تالار روي زمين نشسته بودن و براي تره ور عزاداري مي كردن.از جاش بلند شد و سرفه اي كرد.
همه با نفرت سرشون رو به طرف ليسا برگردوندن.ليسا نفس عميقي(!) كشيد و دستاش رو جلوي صورتش آورد و كاراي عجيبي مي كرد.
- خوب بچه ها...گذشته ها گذشته...تقصير منم نبود.حالا همه نفس عميق بكشين و ...
با دستاش چيز نامرئي اي رو از خودش دور كرد.سپس ادامه داد:
- و انرژي هاي منفي رو از خودتون دور كنين ...
دفعه ي بعد ما بدون هيچ مرگي مي بريم...
ملت:
تالار ريونكلاو
- تره ور كجاست؟
- تره ور؟!
در تالار باز شد و ليني وارد شد.با عجله از بچه هاي داخل تالار پرسيد:
- بچه ها ، تره ور كجاست؟

لونا سرش رو خاروند و گفت:
-من نمي فهمم چرا همه امروز دنبال تره ور مي گردن؟
ليني با تعجب پرسيد:
- مگه شما از قضيه خبر ندارين؟
ليسا سرش رو به نشانه ي منفي تكون داد و گفت:
-نه...چي شده مگه؟
ليني به طرف لونا رفت و خودش رو روي مبل انداخت.
-هوووووف...پرسي هوس وزغ كرده...
-ها؟

-آره ديگه!جايزه هم گذاشته كه هر كي براش وزغ بياره و بده به پرسي بخوره...
- خوب ولي چه ربطي به تره ور داره؟!
-بوقي!به نظرت تره ور چيه پس؟!

زنوف از اون ور تالار گفت:
- اوههه نه...چه بدبختي اي گير كرديم...
مرلين دستي به ريشاش كشيد و گفت:
- بريم سر زمين .شايد اونجا باشه چون من تو تالارو خوابگاه نديدمش.
بقيه ي بچه ها هم كه چاره اي نداشتند،از مرلين اطاعت كردند و همگي تو زمين كوييديچ ريختند.
دقايقي بعد ، زمين كوييديچ
-ترههههههه؟
-تره كجايــــــــــــي؟

ليني عرق پيشونيش با پشت دستش پاك كرد و آهي كشيد.سپس گفت:
- بچه ها من مطمئنم بقيه ي گروه ها پيداش كردن و...
لونا با ترس حرف ليني رو ادامه داد:
-دادنش دست پرسي و پرسي اون رو ...
-خورد!

بچه ها با نگراني يكديگر را نگريستند.از فكر اين كه پرسي اين كار رو انجام داده باشه،خيلي وحشتزده شده بودند.
-كويَك!
-اين صداي چيه؟
بچه ها با خوشحالي سرشون رو برگردوندن و تره ور رو ديدن كه براي خودش داره مي پره هوا.
- واااااي ترهههههه!

-كويك كويك!

ليسا با تعجب پرسيد :
- اين چرا صداي اردك مي ده؟!
-تو به صداي مردم چيكار داري اخه؟!
- آخه...هوووم باوشه.
ويولت بلافاصله تره رو گرفت و گذاشت تو جيبش.
-هي بوقي چرا اين طوري مي كني؟
ويولت يك ابروش رو بالا برد و با صداي آرومي گفت:
- باو كسي نبايد اينو ببينه.اه چقدر خل مي زنين شما...

زنوف كه در فكر فرو رفته بود،گفت:
-بچه ها...خوب سر ِ زمين چيكار كنيم؟!اگه ...
ليسا نفس عميقي كشيد و گفت:
-زنوف...بچه ها !نفس عميق بكشين...

سپس چشماش رو بست و گفت:
- به چيزاي بد فكر نكنين و انرژي هاي منفي رو از خودتون دور كنين.
ملت:
روز بعد ، در رختكن
- قووووور...
-هه چه عجب صداي وزغ درآوردن ايشون...
ليني در حالي كه خودش رو تو آينه درست مي كرد،گفت:
-خيله خوب...كاساندرا! لباس تره رو تنش كن...هيچ كي نبايد متوجه شه كه تره ور وزغه!
- ليني حالت خوبه؟

-همين كه گفتم.در ضمن من يه طلسم روي كل ملت انجام مي دم كه يادشون بره تره ور تو تيمه...
كاساندرا سرش رو خاروند و لباس گشادي كه تقريبا يك متر مي رسيد(!) تن تره ور كرد.سپس غرغر كنان گفت:
-ليني اين از تنش ميفته ها...به نظرم...
ليني با حالت خشانت باري رو به كاساندرا كرد و گفت:
- همين كه من مي گم!در ضمن اون ور چسب هست...مي توني چسب بزني از بدنش نيفته.
كاساندرا:

زمين كوييديچ ، زمان مسابقه
هوا بسيار گرم بود و نور آتشين و داغ خورشيد مستقيما بر سر بازيكنان دو تيم كه تازه وارد زمين شده بودند ،مي تابيد. سپس جمعي از آبي پوشان حاضر در جايگاه تماشاچيان از جاي خود بلند شدند و به تشويق و هورا پرداختند. گروهي از دخترا هم كه لباسهاي مخصوص آبي اي به تن كرده بودند شروع به رقصيدن و آواز خوندن كردند.

ليسا با تعجب در گوش لونا پچ پچ كرد:
- ببخشيد؟!اين دخترا از كجا اومدن؟!
لونا نيشخندي زد و گفت:
- هيچي اينا رو سفارش داديم بيان حواس ملت رو پرت كنن كه زياد توجهي به تره ور نكنن.
-آهاون!

دقايقي بعد
لونا با كاپيتان گريفيندوري ها يعني استرجس پادمور، دست داد و با سوت مادام هوچ بازي آغاز شد.
- مسابقه ي پرهيجان ريونكلايي ها و گريفي ها آغاز مي شه.سرخگون دست ريوني هاست.زنوف اون رو به لونا پاس مي ده.لونا اطرافش رو به دقت نگاه مي كنه.
كمي پاس دادنش رو طول مي ده به طوري كه گريفيا اطرافش رو گرفتن. سپس اون رو به ... به... نمي دونم به يه تيكه پارچه پاس مي ده.يعني اون كيه؟چه لباس گشادي هم پوشيده.
لباس گشاده كه ريز نقش هم به نظر مي رسه ،به طرف دروازه ي گريفي ها پيش مي ره و با مهارت خاصي توپ رو به طرف دروازه پرتاب مي كنه و
گــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــل!
ريوني ها با ديدن اينكه اون وزغ با لباس وحشتناكش تونست گل بزنه ،خيلي شگفت زده شدن و همديگه رو بغل كردن.ليسا هم تا وقتي كه اسنيچ پيدا شه، مراقب تره ور بود تا كسي هويتش رو نفهمه.
- ليسا تورپين به طور عجيبي مواظب گشاد پوشه...اين ريونيا امروز خيلي مشكوك به نظر مي رسن...اوههه جيمز سيريوس يه بازدارنده به طرف تره ور پرتاب مي كنه.ليسا به سرعت خودش رو به تره ور مي رسونه...
ليني در حالي كه لباش رو مي جويد به لونا گفت:
- وايي...بدبخت شديم لونا!تره ور ...

بازدارنده به سرعت به نزديكي تره ور رسيد.ليسا ته جاروي تره ور رو گرفت و اون رو كنار كشيد.اما بازدارنده به جلوي جارو خورد و تره ور تعادلش رو از دست داد و روي جاروش كج شد و لباسش از تنش افتاد...
- اوووووه اين تره وره!! اهههههه الان موقعيت خوبيه كه گريفيا از كوييديچ دست بكشن و برن تره رو دو دستي تقديم پرسي بكنن...
در بين تماشا چيان چهره ي پرسي ديدني بود كه از جاي خود بلند شده بود و با دستاش تره ور رو به بقيه نشون مي داد كه براش بيارن.
اون گروه رقاص ريوني ها هم كه با ديدن اينكه بچه ها گير افتادن،از جاشون بلند شدن و رقصيدنشون رو به صورت زيبايي آغاز كردن و با آوازي كه مي خوندن سعي مي كردن توجه بقيه رو به خودشون جلب كنن.اما... هيچ كس بهشون توجه نمي كرد!
از اون ور همونطور كه گزارشگر گفته بود،گريفيا دور تره ور و ليسا جمع شده بودن تا تره ور رو از ليسا بگيرن.
-به جان خودم اين وزغ نيس.اصن..اصن اينكه تره ور نيس.

تره ورم اون وسط با چشماي معصومش به گريفيا نگاه كرد و حرف ليسا رو تاييد كرد:
-قه قور قوقم قم وقق قيستم.(به جان خودم من وزغ نيستم)
ليسا بلافاصله گفت:نيس ديگه حرفش رو باور كنين.

گريفيا:

ليسا هم در حالي كه با نگراني مواظب تره ور بود،از دور دورا اسنيچ رو ديد و بهش خيره شد. ولي هيچ عكس العملي از خودش نشون نداد.
گريفيا با ديدن چهره ي ليسا كه به پشت سرشون خيره شده بود،برگشتن و پشتشون رو نگاه كردن.ليسا هم از فرصت استفاده كرد و تره ور رو از حلقه ي محاصره ي اونا خارج كرد و به يه طرف پرتش كرد...
بچه هاي ريون هم با استفاده از حواس پرتي گريفيا همينطوري الكي پَلكي(!!) گل مي زدن.
- بازي 60-10 به نفع ريونيا پيش مي ره.
اما گرابلي هم گوي زرين رو ديده بود و با خوشحالي به طرفش رفت و اون رو محكم تو دستاش گرفت.فضاي ورزشگاه از صداي اه و ناله ي ريوني ها پر شده بود.
- بلهههه اين بازي هم به نفع گريفيندوريا تموم شد...و حالا مي رسيم به تره ور...همه حمله به طرف تره ور...

روز بعد،تالار ريونكلاو: عزاداري
-نــــــــــــــــــــــه!تره ور...اوه اوه اوه (افكت گريه!
)-همش تقصير ليسا بود...تره ور نمي خواستيم اين طوري بميري...

ليسا هم كنج تالار نشسته بود و با كمال خونسردي به بچه ها نگاه مي كرد كه دور تا دور تالار روي زمين نشسته بودن و براي تره ور عزاداري مي كردن.از جاش بلند شد و سرفه اي كرد.
همه با نفرت سرشون رو به طرف ليسا برگردوندن.ليسا نفس عميقي(!) كشيد و دستاش رو جلوي صورتش آورد و كاراي عجيبي مي كرد.
- خوب بچه ها...گذشته ها گذشته...تقصير منم نبود.حالا همه نفس عميق بكشين و ...
با دستاش چيز نامرئي اي رو از خودش دور كرد.سپس ادامه داد:
- و انرژي هاي منفي رو از خودتون دور كنين ...
دفعه ي بعد ما بدون هيچ مرگي مي بريم...ملت:
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ليسا تورپين در 1388/5/6 17:13:17
[b][color=0066FF] " تا دنیا دنیاست آبی مال ماست / ما قهرمانیم ج
جزئیات کاربر

هافلپاف vs اسلیترین
(بازیکن ذخیره)
درخوابگاه هافل
پیوز با صدای بلند فریاد زد: بلند شو اسپراوت هر چه سریع تر بهتر
اسپراوت:بسه دیگه
اه ، دفعه ی قبل هم همین کارو کردی دیگه !!!
پیوز: بلند بشی ها میخوام سخن رانی کنم
اسپراوت درحالی که با خودش فکر میکرد « آخه کسی به حرفت گوش نمیده !» گفت : الان میام به حرفای قشنگت گوش کنم
پیوز:
نیم ساعت بعد
پیوز مثل همیشه داشت برای خودش حرف می زد. آن طرف کینگزلی و اسپراوت داشتند برای هم جک تعریف میکردند و کمی آنطرف تر ریتا با قیافه ای خواب غرغر کنان ب تانکس، زاخی، سپتیما و فلورنس که داشتند با هم می خندیدند گفت: بسه دیگه چه قدر می خندید! بس کنید بزارید یه ذره ما بخوابیم
و پیوز همچنان داشت برای خودش حرف میزد
.... بچه ها فقط متوجه چند جمله آخر شدند که گفت : حواستون باشه که باید با اختلاف بالا از اسلی ببریم ، یه ربع دیگه بازی شروع میشه ...
در رختکن هافل
پیوز از آن موقع داشت برای خودش حرف می زد
ولی این بار بازیکنان شاید، با دقت بیشتری به او گوش میدادند. او مثل هر کاپیتانی دیگری داشت تیمش را به سمت موفقیت و پیروزی راهنمایی میکرد (جون عمه اش
)
_ توی بازی قبلی چند امتیاز از گریفندور عقب افتادیم ! این بازی رو باید با اختلاف زیاد از اسلیترین ببریم تا بتونیم اون امتیاز از دست رفته رو جبران کینم ... مفهومه ؟ برین تو زمین بچه ها ...
زمین مسابقه
بازیکنان هافلپاف در حالی که به صف بازیکنان اسلیترین نزدیک میشدند جلو میرفتند تا شاهد زورآزمایی بازیکنان باشند ...
پیوز جلو رفت تا با بلا دست بده اما در همان لحظه بلاتریکس دستش را عقب کشید و رو به داور گفت : من با این روح بی خاصیت دست نمیدم
... دستم منجمد میشه ... میخوام با اسپراوت دست بدم !!!
و لبخند وحشتناکی به اسپراوت زد ...
پیوز تا آمد حرف بزند صدای خشمگین من از پشت پیوز آمد که گفت: خوبه
بلاتریکس و اسپراوت روبروی هم ایستادند و دستانشان را برای زورآزمایی آماده کردند ... سپس هردو با قیافه ی ای اینگونه
به همدیگر نگاه کردند و دست هایشان در هم فرو رفت و با تمام قوا شروع به فشار دادن دست یکدیگر کردند. تا اینکه هردو جان به جان آفرین سپردند
... اعضای تیم هافلپاف نعش اسپراوت(!) رو کنار فلورنس روی نیمکت ذخیره ها گذاشتند و به سمت زمین بازی رفتند ... در آخرین لحظه فریاد پیوز شنیده شد : باید با اختلاف ازشون ببریم بچه ها ...
توپ در دست هافلپاف بود و اولین حمله بازی توسط هافل شکل میگرفت. بازیکنان دیگر با اضطراب به سپتی،ریتا و نیمفا نگاه میکردند. آفتاب بد جوری می تابید و بازیکنان به سختی میتوانستند به بالا نگاه کنند. در میان همین درخشش شدید خورشید ریتا توپ را از دست داد و مورگانا بلافاصله و با آخرین سرعت به سمت دروازه هافلپاف رفت و اونقدر ناگهانی گل زد که هیچکس نتوانست حرکت مفیدی بکند؛ بازیکنان هافلپاف فقط با عصبانیت حرکت را دنبال کردند ...
آنها میدانستند که حتی تا پای جانشان باید برای برد در این بازی مبارزه میکردند، و به قول پیوز "با اختلاف زیاد" ... پس با انگیزه زیادی بازی را شروع کردند. لورا توپ را به جلو پاس داد و بازی بار دیگر آغاز شد. اما هربار بازیکنان اسلایترین با یک خطای هوشمندانه مانع گل زدن میشدند و توپ را پس میگرفتند. در عرض چند دقیقه همه بازیکنان اسلایترین اخطار دریافت کردند اما این باعث نشد که دست از خطاهایشان بردارند ... هربار که توپ را میگرفتند با سرعت از بین بلاجر های کینگزلی و زاخاریاس عبور میکردند و در اکثر موارد زورشان به لورا برتری داشت و گلی به ثمر می رسید ...
نیم ساعت بعد
پیوز همچنان داشت فریاد میزد : بچه ها باید با اختلاف زیاد ببریمشون
و در حالی که بازی 130-0 به نفع اسلیترین بود
کینگزلی و زاخاریاس با تمام قدرت دفاع میکردند و نیمفا هم عقب تر از سپتی و ریتا مانده بود تا توپ ها را از بازیکنان اسلایترین که مدام اسیر ضربات بلاجر مدافعان هافلپاف میشدند بگیرد ... در این بین کینگزلی که می خواست بلاجر را به بلاتریکس بزند تعادلش را از دست داد و ضربه اش خطا رفت. لحظاتی بعد صدای "آخ" شنیده شد و نیمفا نقش زمین شد
پیوز به سمت نیمکت ذخیره ها گفت : اسپراوت بیا توی زمین !!!
سپس به سمت بازیکنان برگشت و گفت : باید با اختلاف زیاد ازشون ببریم
اسپراوت با قیافه ای نگران وارد زمین شد. پیوز دوباره به سمت نیمکت ذخیره ها چرخید و داد زد : فلورنس تو هم بیا توی زمین ... باید به جای ریتا بیای ، خسته شده و اون نامردای .... بهش ضربه زدن !
سپس رویش را چرخاند و گفت : ریتا تو میتونی بری استراحت کنی
ده دقیقه بعد
اسلایترین موفق شده بود یک گل دیگر هم بزند و بازی 140-0 به نفع اسلیترین بود. گریندل والد که توپ سپتیما را گرفته بود دستش را جلو چشمش گرفته بود تا بازتاب نور خورشید از کله ولدمورت دیدش را کور نکند
و توپ را برای ایگور کاکاروف فرستاد ... ایگور با بلیز یک و دو میکرد و به سمت زمین هافلپاف جلو میرفت ...
ناگهان دراکو مالفوی با سرعت زیادی از جلوی ایگور رد شد که باعث شد کمی تعادل بهم بخورد ، لحظه ای بعد ورزشگاه ناگهان در سکوت فرو رفت و این سکوت با صدای پیوز که فریاد میزد " گرفتمش " شکسته شد ...
بازیکنان پیوز همه به سمت پیوز پرواز کردند . فریاد شوق تماشاگران به هوا برخاست : هافلپاف 150-140 برده بود ...
اما وقتی بازیکنان به پیوز رسیدند و میخواستند با او جشن بگیرند پیوز با خشانت گفت : خوب شد گفتم باید با اختلاف زیاد ببریم
پایان
(بازیکن ذخیره)
درخوابگاه هافل
پیوز با صدای بلند فریاد زد: بلند شو اسپراوت هر چه سریع تر بهتر
اسپراوت:بسه دیگه
اه ، دفعه ی قبل هم همین کارو کردی دیگه !!!
پیوز: بلند بشی ها میخوام سخن رانی کنم
اسپراوت درحالی که با خودش فکر میکرد « آخه کسی به حرفت گوش نمیده !» گفت : الان میام به حرفای قشنگت گوش کنم
پیوز:
نیم ساعت بعد
پیوز مثل همیشه داشت برای خودش حرف می زد. آن طرف کینگزلی و اسپراوت داشتند برای هم جک تعریف میکردند و کمی آنطرف تر ریتا با قیافه ای خواب غرغر کنان ب تانکس، زاخی، سپتیما و فلورنس که داشتند با هم می خندیدند گفت: بسه دیگه چه قدر می خندید! بس کنید بزارید یه ذره ما بخوابیم
و پیوز همچنان داشت برای خودش حرف میزد
.... بچه ها فقط متوجه چند جمله آخر شدند که گفت : حواستون باشه که باید با اختلاف بالا از اسلی ببریم ، یه ربع دیگه بازی شروع میشه ...در رختکن هافل
پیوز از آن موقع داشت برای خودش حرف می زد
ولی این بار بازیکنان شاید، با دقت بیشتری به او گوش میدادند. او مثل هر کاپیتانی دیگری داشت تیمش را به سمت موفقیت و پیروزی راهنمایی میکرد (جون عمه اش
)_ توی بازی قبلی چند امتیاز از گریفندور عقب افتادیم ! این بازی رو باید با اختلاف زیاد از اسلیترین ببریم تا بتونیم اون امتیاز از دست رفته رو جبران کینم ... مفهومه ؟ برین تو زمین بچه ها ...
زمین مسابقه
بازیکنان هافلپاف در حالی که به صف بازیکنان اسلیترین نزدیک میشدند جلو میرفتند تا شاهد زورآزمایی بازیکنان باشند ...
پیوز جلو رفت تا با بلا دست بده اما در همان لحظه بلاتریکس دستش را عقب کشید و رو به داور گفت : من با این روح بی خاصیت دست نمیدم
... دستم منجمد میشه ... میخوام با اسپراوت دست بدم !!!و لبخند وحشتناکی به اسپراوت زد ...
پیوز تا آمد حرف بزند صدای خشمگین من از پشت پیوز آمد که گفت: خوبه
بلاتریکس و اسپراوت روبروی هم ایستادند و دستانشان را برای زورآزمایی آماده کردند ... سپس هردو با قیافه ی ای اینگونه
به همدیگر نگاه کردند و دست هایشان در هم فرو رفت و با تمام قوا شروع به فشار دادن دست یکدیگر کردند. تا اینکه هردو جان به جان آفرین سپردند
... اعضای تیم هافلپاف نعش اسپراوت(!) رو کنار فلورنس روی نیمکت ذخیره ها گذاشتند و به سمت زمین بازی رفتند ... در آخرین لحظه فریاد پیوز شنیده شد : باید با اختلاف ازشون ببریم بچه ها ...توپ در دست هافلپاف بود و اولین حمله بازی توسط هافل شکل میگرفت. بازیکنان دیگر با اضطراب به سپتی،ریتا و نیمفا نگاه میکردند. آفتاب بد جوری می تابید و بازیکنان به سختی میتوانستند به بالا نگاه کنند. در میان همین درخشش شدید خورشید ریتا توپ را از دست داد و مورگانا بلافاصله و با آخرین سرعت به سمت دروازه هافلپاف رفت و اونقدر ناگهانی گل زد که هیچکس نتوانست حرکت مفیدی بکند؛ بازیکنان هافلپاف فقط با عصبانیت حرکت را دنبال کردند ...
آنها میدانستند که حتی تا پای جانشان باید برای برد در این بازی مبارزه میکردند، و به قول پیوز "با اختلاف زیاد" ... پس با انگیزه زیادی بازی را شروع کردند. لورا توپ را به جلو پاس داد و بازی بار دیگر آغاز شد. اما هربار بازیکنان اسلایترین با یک خطای هوشمندانه مانع گل زدن میشدند و توپ را پس میگرفتند. در عرض چند دقیقه همه بازیکنان اسلایترین اخطار دریافت کردند اما این باعث نشد که دست از خطاهایشان بردارند ... هربار که توپ را میگرفتند با سرعت از بین بلاجر های کینگزلی و زاخاریاس عبور میکردند و در اکثر موارد زورشان به لورا برتری داشت و گلی به ثمر می رسید ...
نیم ساعت بعد
پیوز همچنان داشت فریاد میزد : بچه ها باید با اختلاف زیاد ببریمشون

و در حالی که بازی 130-0 به نفع اسلیترین بود
کینگزلی و زاخاریاس با تمام قدرت دفاع میکردند و نیمفا هم عقب تر از سپتی و ریتا مانده بود تا توپ ها را از بازیکنان اسلایترین که مدام اسیر ضربات بلاجر مدافعان هافلپاف میشدند بگیرد ... در این بین کینگزلی که می خواست بلاجر را به بلاتریکس بزند تعادلش را از دست داد و ضربه اش خطا رفت. لحظاتی بعد صدای "آخ" شنیده شد و نیمفا نقش زمین شد
پیوز به سمت نیمکت ذخیره ها گفت : اسپراوت بیا توی زمین !!!
سپس به سمت بازیکنان برگشت و گفت : باید با اختلاف زیاد ازشون ببریم

اسپراوت با قیافه ای نگران وارد زمین شد. پیوز دوباره به سمت نیمکت ذخیره ها چرخید و داد زد : فلورنس تو هم بیا توی زمین ... باید به جای ریتا بیای ، خسته شده و اون نامردای .... بهش ضربه زدن !
سپس رویش را چرخاند و گفت : ریتا تو میتونی بری استراحت کنی

ده دقیقه بعد
اسلایترین موفق شده بود یک گل دیگر هم بزند و بازی 140-0 به نفع اسلیترین بود. گریندل والد که توپ سپتیما را گرفته بود دستش را جلو چشمش گرفته بود تا بازتاب نور خورشید از کله ولدمورت دیدش را کور نکند
و توپ را برای ایگور کاکاروف فرستاد ... ایگور با بلیز یک و دو میکرد و به سمت زمین هافلپاف جلو میرفت ...ناگهان دراکو مالفوی با سرعت زیادی از جلوی ایگور رد شد که باعث شد کمی تعادل بهم بخورد ، لحظه ای بعد ورزشگاه ناگهان در سکوت فرو رفت و این سکوت با صدای پیوز که فریاد میزد " گرفتمش " شکسته شد ...
بازیکنان پیوز همه به سمت پیوز پرواز کردند . فریاد شوق تماشاگران به هوا برخاست : هافلپاف 150-140 برده بود ...
اما وقتی بازیکنان به پیوز رسیدند و میخواستند با او جشن بگیرند پیوز با خشانت گفت : خوب شد گفتم باید با اختلاف زیاد ببریم

پایان
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور پومانا اسپراوت در 1388/5/6 12:11:29
دیدگاه هر کس نشان
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج