سلام
دوره دوم مسابقات !
بازی بین گریفیندور و راونکلاو !
زمان : ساعت 12 نیمه شب 27 تیر ماه الی ساعت 12 نیمه شب 6 مرداد ماه
بازیکنان حتما قوانین کوییدیچ و داوری رو مطالعه کنند !
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
زمین كوییدیچ هاگوارتز
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/05/18
تولد نقش: 1383/11/19
آخرین ورود: پنجشنبه 30 بهمن 1404 04:03
از: تو میپرسند !!
پستها:
3736

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/05/18
تولد نقش: 1383/11/19
آخرین ورود: پنجشنبه 30 بهمن 1404 04:03
از: تو میپرسند !!
پستها:
3736

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/05/18
تولد نقش: 1383/11/19
آخرین ورود: پنجشنبه 30 بهمن 1404 04:03
از: تو میپرسند !!
پستها:
3736

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/05/18
تولد نقش: 1383/11/19
آخرین ورود: پنجشنبه 30 بهمن 1404 04:03
از: تو میپرسند !!
پستها:
3736

پایانِ دور اول مسابقات کوییدیچ هاگوارتز !
داورانِ گروه گریفیندور و هافلپاف تا روز 27 تیر ماه یعنی زمانِ آغاز ِ دور دوم مسابقات ، وقت دارند داوری مسابقه بین راونکلاو و اسلیترین رو با توجه به معیار های گفته شده در تابلوی اعلانات ، در شرح امتیازات وارد کنند .
داورانِ گروه گریفیندور و هافلپاف تا روز 27 تیر ماه یعنی زمانِ آغاز ِ دور دوم مسابقات ، وقت دارند داوری مسابقه بین راونکلاو و اسلیترین رو با توجه به معیار های گفته شده در تابلوی اعلانات ، در شرح امتیازات وارد کنند .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/05/18
تولد نقش: 1383/11/19
آخرین ورود: پنجشنبه 30 بهمن 1404 04:03
از: تو میپرسند !!
پستها:
3736

پایانِ دور اول مسابقات کوییدیچ هاگوارتز !
داورانِ گروه اسلیترین و راونکلاو تا روز 27 تیر ماه یعنی زمانِ آغاز ِ دور دوم مسابقات ، وقت دارند داوری مسابقه بین هافلپاف و گریفیندور رو با توجه به معیار های گفته شده در تابلوی اعلانات ، در شرح امتیازات وارد کنند .
داورانِ گروه اسلیترین و راونکلاو تا روز 27 تیر ماه یعنی زمانِ آغاز ِ دور دوم مسابقات ، وقت دارند داوری مسابقه بین هافلپاف و گریفیندور رو با توجه به معیار های گفته شده در تابلوی اعلانات ، در شرح امتیازات وارد کنند .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/05/18
تولد نقش: 1383/11/19
آخرین ورود: پنجشنبه 30 بهمن 1404 04:03
از: تو میپرسند !!
پستها:
3736

پایانِ دور اول مسابقات کوییدیچ هاگوارتز !
داورانِ گروه اسلیترین و راونکلاو تا روز 27 تیر ماه یعنی زمانِ آغاز ِ دور دوم مسابقات ، وقت دارند داوری مسابقه بین هافلپاف و گریفیندور رو با توجه به معیار های گفته شده در تابلوی اعلانات ، در شرح امتیازات وارد کنند .
داورانِ گروه اسلیترین و راونکلاو تا روز 27 تیر ماه یعنی زمانِ آغاز ِ دور دوم مسابقات ، وقت دارند داوری مسابقه بین هافلپاف و گریفیندور رو با توجه به معیار های گفته شده در تابلوی اعلانات ، در شرح امتیازات وارد کنند .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/12/25
تولد نقش: 1396/07/21
آخرین ورود: پنجشنبه 20 آذر 1399 03:38
از: توی دیوارای تالار هافلپاف
پستها:
1511

هافلپاف vs گریفندور
- 2998 ... 2999 ... 3000 ... نیست !
ریتا در حالی که دستش را در میان مو هایش فرو برده بود و خستگی از چشم هایش می بارید گفت : « هر سه هزارتا طلسم رو خوندم ... همچین چیزی وجود نداره ! »
پیوز با ناراحتی سر تکان داد : « باید همین جاها باشه... »
و کتاب دیگری را روی میز باز کرد ...
ریتا در حالی که موهایش وزوزی و آشفته شده بود رویش را به طرف پیوز چرخاند و گفت : « یه ذره منطقی تر فکر کن ... از کجا میدونی اینجاست ؟ »
پیوز با کلافگی گفت : « چند بار تا حالا برات توضیح دادم ... خود هلگا بهم گفته بود که توی یکی از این کتابا طلسم جامد کردن ارواح رو که از اکتشافات خودش بوده نوشته ... »
سپس به چند کتابی که مقابلش بود اشاره کرد و گفت : « کتاب های دست نوشته هلگا که توی گنجه بود همینا بودن دیگه ... »
ریتا آهی حاکی از سردرگمی کشید و بار دیگر یکی از کتاب ها را باز کرد و شروع به جستجو نمود ....
شب قبل از مسابقه
پیوز در حالی که در خوابگاه هافلپاف ایستاده بود، به بچه های تیمش نگاه کرد و گفت: « همونطور که میدونید من هنوز طلسمی که نیاز دارم رو پیدا نکردم، برای همین هم ممکنه فردا فلورنس به جای من بازی کنه ... به هر حال امشب همه اعضای تیم باید سعی کنن طلسم مربوط رو پیدا کنن، حالا بیاین جلوتر تا توصیه های نهایی رو در مورد بازی فردا بهتون بکنم ... »
صبح روز مسابقه
شب قبل همه بازیکنان تا دیر وقت به دنبال طلسمی برای جامد کردن بدن پیوز میگشتند .... به همین دلیل پیوز به آنها اجازه داده بود که امروز بیشتر بخوابند ...
ساعت هشت صبح، درست یک ساعت قبل از شروع مسابقه همه اعضای تیم بیدار شدند تا بتوانند برای ساعت نه خود را به بازی برسانند. پیوز و ریتا اسکیتر از خیر صبحانه گذشتند و با کوهی از کتاب ها، زودتر از بقیه بچه ها به رختکن رفتند تا به جستجوی خودشان ادامه بدهند. کتاب های خطی و قدیمی، دست نوشته های هلگا، کتاب های کتابخانه هاگوارتز، همه جلو آن دو پخش شده بود. جلد های اکثر کتاب ها از چرم یا پوست آهو بود و از کاغذپوستی یا کاهی تشکیل شده بود ...
پیوز و ریتا بدون لحظه ای صحبت کردن کتاب ها را ورق میزدند و عنوان ها و نکات مهم آن را میخواندند اما همچنان طلسمی برای جامد کردن بدن ارواح بدست نمی آوردند. سرانجام همزمان با سر و صدای دانش آموزانی که از پله های جایگاه تماشاگران بالا میرفتند، بازیکنان تیم کوییدیچ هافلپاف هم وارد رختکن شدند ... با ورود آنها پیوز ایستاد، اما ریتا همچنان کتاب ها را ورق میزد. پیوز نگاهی را بین همه بازیکنان چرخاند و گفت : « خیلی خوب ... فلورنس به جای من جستجوگر رو بازی میکنه ! بقیه ترکیب ثابته ... همونطور که گفتم این مهمترین بازی ماست ... بچه ها ، چشم امید من و هافلپاف به شماست ... »
همه بازیکنان با لبخندی بر لب و اراده ای وصف ناپذیر، دست هایشان را در هوا تکان دادند و یک صدا گفتند : « به امید پیروزی هافلپاف ... »
زمین مسابقه
ریتا اسکیتر که در غیاب پیوز، بازوبند کاپیتانی را به بازو بسته بود، با استرجس دست داد و روی جارویش پرید. لحظاتی بعد، با صدای سوت مادام هوچ، چهارده بازیکن به هوا پریدند. وقتی کوافل رها شد، در یک سمت نیمفادورا، ریتا و سپتیما و در سمت دیگر، لیلی، آبرفورث و تایبریوس به سمت آن هجوم بردند که در این مصاف، تایبریوس از همه موفق تر بود و صاحب توپ سرخ رنگ شد. در سمت دیگر با رها شدن اسنیچ طلایی، فلورنس و گرابلی پلنک، در میان زمین بزرگ کوییدیچ سردرگم شدند ...
اولین حمله توسط گریفندور انجام شد، تایبریوس با یک پاس زیبا به لیلی، او را پیش انداخت، اما دو بلاجر سنگین که از طرف زاخاریاس و کینگزلی پرتاب شده بود، از دو طرف به لیلی هجوم آورد، و او از ترس برخورد، حرکت ناگهانی ای کرد که باعث شد توپ از دستش رها شود و به دست نیمفا بیافتد ! نیمفادورا با یک پاس ریتا را صاحب توپ کرد و ریتا، بعد از جا گذاشتن آبرفورث در یک چرخش، توپ را به سپتیما پاس داد، سپتیما دو بلاجر جیمز و استرجس را جا گذاشت و توپ رو به ریتا برگرداند و ریتا با یک شوت بلند آن را به سمت دروازه فرستاد. ریموس با تمام سرعتش به سمت توپ شتافت اما فقط با یک لحظه تاخیر ، توپ را از دست داد و اولین گل به نام هافلپاف ثبت شد ...
در سمت دیگر دابی، دروازه بان هافلپاف، با دیدن این صحنه از شادی به هوا پرید و مانور زیبایی با جارویش داد ...
صدای فریاد گزارشگر کوییدیچ هم، که اینبار لورا مدلی بود، در ورزشگاه میپیچید ...
در رختکن ...
پیوز با عصبانیت فریاد زد: « مگه میشه اسپراوت ؟ تو مدت ها سرپرست تالار بودی ؟ واقعا نمیدونی چنین طلسمی رو باید از کجا پیدا کرد ... ؟ »
داخل زمین
صدای فریاد گزارشگر به گوش رسید : گل دهم برای گریفندور ، گریفندور 100-20 جلو افتاده، هافلپاف توی این بازی خیلی خوب کار نکرده، فلورنس که به جای پیوز جستجوگر شده هم توی کارش خیلی وارد نیست و هنوز نتونسته گوی زرین رو ببینه ...
آبرفورث داشت توپ را جلو میبرد که سپتیما با یک حرکت، توپ را از او گرفت و به سمت دروازه گریفندور به راه افتاد، اما قبل از اینکه خیلی جلو برود، یک بلاجر از جیمز سیریوس، درست مقابل صورتش ظاهر شد که باعث شد سرش را بدزد، بلاجر مستقیم به سمت دروازه هافلپاف رفت و به سر دابی خورد ... دابی کمی تلوتلو خورد، سپس به سمت زمین سقوط کرد، صدای جیغ دختران تیم هافلپاف شنیده شد، اما دابی درست در چند سانتی متری زمین متوقف شد، و بعد آرام به زمین خورد. مادام هوچ بلافاصله بازی را متوقف کرد، دابی را به رختکن هافلپاف انتقال دادند ... اسپراوت به جای دابی وارد زمین شد و نقش دروازه بان را به عهده گرفت. مادام پامفری بلافاصله داخل رختکن رفت و سر دابی را معاینه و بانداژ کرد ...
بازی ادامه میافت و هافلپاف همچنان عقب بود ... بار دیگر همراه با صدای هیاهوی تماشاگران گریفندور گزارشگر فریاد زد : 140-30 ... هافلپاف داره خیلی عقب میفته !
در رختکن !!!
دابی در حالی که یک دستش را روی سر باندپیچی شده اش گذاشته بود، با دست دیگری خیلی آرام و ضعیف، صفحات کتاب را ورق میزد، پیوز بسیار عصبی بود و از نتیجه بازی اصلا راضی نبود، اما درست در همین لحظه دابی فریاد زد : « خودشه ... »
پیوز با کنجکاوی به او نگاه کرد، اما او به کتاب نگاه نمیکرد، بلکه داشت به گوشه ای از سقف رختکن نگاه میکرد و گویی در عالم دیگری بود ...
- « چی خودشه دابی ؟ »
- « دابی به یاد می آره ... دابی این طلسم رو قبلا در منزل ارباب لوسیوس شنیده ... طلسمی برای تبدیل روح به جسم ... »
پیوز بی صبرانه و بهت زده از جایش برخاست و گفت : « میتونی اجراش کنی ؟ درست یادت میاد ؟ »
دابی با چهره ای نگران که تردید در آن موج میزد گفت : « دابی یادشه ... ولی شاید نتونه کامل اجراش کنه ! »
پیوز چشمکی زد و گفت : « اشکالی نداره ... سعیت رو بکن دابی ... این تنها راه ماست !!!»
در زمین بازی
- خوب با این گل هافلپاف نتیجه رو به 180-40 میرسونه ... نگاه کنید ... مثل اینکه هافلپاف میخواد تعویضی انجام بده !
همه چشم های تماشاگران به سمت پیوز برگشت، که در حالی که چوب جارویش در دستش بود، کنار مادام هوچ ایستاده بود. مادام هوچ به نیمفادورا تانکس اشاره کرد که خارج شود. پیوز وارد زمین شد و نقش جستجوگر را به عهده گرفت، فلورنس هم به جای نیمفادورا مهاجم تیم شد. وقتی بازوبند کاپیتانی دوباره به دست پیوز بسته شد، انگار روح تازه ای در تیم هافلپاف دمیده شده بود ...
- یک گل دیگه !!! 190-40 … گریفندو برتری خودش رو مطلق میکنه !
پیوز سعی کرد به حرف های گزارشگر گوش نکند ، به ریتا علامت داد که حمله کند و خودش به دنبال گوی زرین گشت ... ریتا سرخگون را از اسپروت گرفت و به نیمفادورا پاس داد ... نیمفا به زیبایی حرکت کرد و به سمت دروازه گریفندور رفت و توپ را دوباره برای ریتا اسکیتر فرستاد ...
همزمان پیوز داشت به دنبال گوی زرین میگشت و یک چشمش هم روی گرابلی پلنک بود تا مبادا زودتر از او اسنیچ را پیدا کند ... و درست در همان لحظه، آنجا بود، در کنار جایگاه تماشاگران، نزدیک خط مرکز زمین ...
درست وقتی سپتیما شوت قدرتمندش را وارد دروازه گریفندور کرد، پیوز به سمت اسنیچ شیرجه رفت ...
همه چشم ها به او و گرابلی پلنک که به دنبالش می آمد خیره شده بود. باد در گوش هایش میپیچید و جلوی تمرکز چشمانش را میگرفت. گرابلی با فاصله چند سانتی متر، شانه به شانه او میآمد. سرانجام پیوز به توپ نزدیک شد، دستش را دراز کرد، گرابلی هم خودش را روی جارو جلو کشید و دستش را جلو برد، چیزی تا برخورد دو بازیکن به سطح زمین باقی نمانده بود، در یک لحظه که گویا تا بی نهایت ادامه داشت، دو بازیکن به جلو چنگ انداختند و بعد ...
گرابلی به سمت بالا اوج گرفت و پیوز با شدت به زمین برخورد کرد. فریاد شوق گریفندوری ها ورزشگاه را لرزاند، اما در کمتر از چند ثانیه خاموش شد، گرابلی مایوسانه به سمت کاپیتان تیم پرواز میکرد، همه چشم ها به سمت پیوز برگشت، که در حالی که به سختی بدن ضرب دیده اش را جمع و جور میکرد، همانطور که روی زمین افتاده بود دستش را بالا گرفت و برق اسنیچ از میان انگشتانش دیده شد ...
فریاد هافلپافی ها، همراه با سوت مادام هوچ، قلب طرفداران گریفندور را شکافت ... هافلپاف 190-200 پیروز شده بود ...
- 2998 ... 2999 ... 3000 ... نیست !
ریتا در حالی که دستش را در میان مو هایش فرو برده بود و خستگی از چشم هایش می بارید گفت : « هر سه هزارتا طلسم رو خوندم ... همچین چیزی وجود نداره ! »
پیوز با ناراحتی سر تکان داد : « باید همین جاها باشه... »
و کتاب دیگری را روی میز باز کرد ...
ریتا در حالی که موهایش وزوزی و آشفته شده بود رویش را به طرف پیوز چرخاند و گفت : « یه ذره منطقی تر فکر کن ... از کجا میدونی اینجاست ؟ »
پیوز با کلافگی گفت : « چند بار تا حالا برات توضیح دادم ... خود هلگا بهم گفته بود که توی یکی از این کتابا طلسم جامد کردن ارواح رو که از اکتشافات خودش بوده نوشته ... »
سپس به چند کتابی که مقابلش بود اشاره کرد و گفت : « کتاب های دست نوشته هلگا که توی گنجه بود همینا بودن دیگه ... »
ریتا آهی حاکی از سردرگمی کشید و بار دیگر یکی از کتاب ها را باز کرد و شروع به جستجو نمود ....
شب قبل از مسابقه
پیوز در حالی که در خوابگاه هافلپاف ایستاده بود، به بچه های تیمش نگاه کرد و گفت: « همونطور که میدونید من هنوز طلسمی که نیاز دارم رو پیدا نکردم، برای همین هم ممکنه فردا فلورنس به جای من بازی کنه ... به هر حال امشب همه اعضای تیم باید سعی کنن طلسم مربوط رو پیدا کنن، حالا بیاین جلوتر تا توصیه های نهایی رو در مورد بازی فردا بهتون بکنم ... »
صبح روز مسابقه
شب قبل همه بازیکنان تا دیر وقت به دنبال طلسمی برای جامد کردن بدن پیوز میگشتند .... به همین دلیل پیوز به آنها اجازه داده بود که امروز بیشتر بخوابند ...
ساعت هشت صبح، درست یک ساعت قبل از شروع مسابقه همه اعضای تیم بیدار شدند تا بتوانند برای ساعت نه خود را به بازی برسانند. پیوز و ریتا اسکیتر از خیر صبحانه گذشتند و با کوهی از کتاب ها، زودتر از بقیه بچه ها به رختکن رفتند تا به جستجوی خودشان ادامه بدهند. کتاب های خطی و قدیمی، دست نوشته های هلگا، کتاب های کتابخانه هاگوارتز، همه جلو آن دو پخش شده بود. جلد های اکثر کتاب ها از چرم یا پوست آهو بود و از کاغذپوستی یا کاهی تشکیل شده بود ...
پیوز و ریتا بدون لحظه ای صحبت کردن کتاب ها را ورق میزدند و عنوان ها و نکات مهم آن را میخواندند اما همچنان طلسمی برای جامد کردن بدن ارواح بدست نمی آوردند. سرانجام همزمان با سر و صدای دانش آموزانی که از پله های جایگاه تماشاگران بالا میرفتند، بازیکنان تیم کوییدیچ هافلپاف هم وارد رختکن شدند ... با ورود آنها پیوز ایستاد، اما ریتا همچنان کتاب ها را ورق میزد. پیوز نگاهی را بین همه بازیکنان چرخاند و گفت : « خیلی خوب ... فلورنس به جای من جستجوگر رو بازی میکنه ! بقیه ترکیب ثابته ... همونطور که گفتم این مهمترین بازی ماست ... بچه ها ، چشم امید من و هافلپاف به شماست ... »
همه بازیکنان با لبخندی بر لب و اراده ای وصف ناپذیر، دست هایشان را در هوا تکان دادند و یک صدا گفتند : « به امید پیروزی هافلپاف ... »
زمین مسابقه
ریتا اسکیتر که در غیاب پیوز، بازوبند کاپیتانی را به بازو بسته بود، با استرجس دست داد و روی جارویش پرید. لحظاتی بعد، با صدای سوت مادام هوچ، چهارده بازیکن به هوا پریدند. وقتی کوافل رها شد، در یک سمت نیمفادورا، ریتا و سپتیما و در سمت دیگر، لیلی، آبرفورث و تایبریوس به سمت آن هجوم بردند که در این مصاف، تایبریوس از همه موفق تر بود و صاحب توپ سرخ رنگ شد. در سمت دیگر با رها شدن اسنیچ طلایی، فلورنس و گرابلی پلنک، در میان زمین بزرگ کوییدیچ سردرگم شدند ...
اولین حمله توسط گریفندور انجام شد، تایبریوس با یک پاس زیبا به لیلی، او را پیش انداخت، اما دو بلاجر سنگین که از طرف زاخاریاس و کینگزلی پرتاب شده بود، از دو طرف به لیلی هجوم آورد، و او از ترس برخورد، حرکت ناگهانی ای کرد که باعث شد توپ از دستش رها شود و به دست نیمفا بیافتد ! نیمفادورا با یک پاس ریتا را صاحب توپ کرد و ریتا، بعد از جا گذاشتن آبرفورث در یک چرخش، توپ را به سپتیما پاس داد، سپتیما دو بلاجر جیمز و استرجس را جا گذاشت و توپ رو به ریتا برگرداند و ریتا با یک شوت بلند آن را به سمت دروازه فرستاد. ریموس با تمام سرعتش به سمت توپ شتافت اما فقط با یک لحظه تاخیر ، توپ را از دست داد و اولین گل به نام هافلپاف ثبت شد ...
در سمت دیگر دابی، دروازه بان هافلپاف، با دیدن این صحنه از شادی به هوا پرید و مانور زیبایی با جارویش داد ...
صدای فریاد گزارشگر کوییدیچ هم، که اینبار لورا مدلی بود، در ورزشگاه میپیچید ...
در رختکن ...
پیوز با عصبانیت فریاد زد: « مگه میشه اسپراوت ؟ تو مدت ها سرپرست تالار بودی ؟ واقعا نمیدونی چنین طلسمی رو باید از کجا پیدا کرد ... ؟ »
داخل زمین
صدای فریاد گزارشگر به گوش رسید : گل دهم برای گریفندور ، گریفندور 100-20 جلو افتاده، هافلپاف توی این بازی خیلی خوب کار نکرده، فلورنس که به جای پیوز جستجوگر شده هم توی کارش خیلی وارد نیست و هنوز نتونسته گوی زرین رو ببینه ...
آبرفورث داشت توپ را جلو میبرد که سپتیما با یک حرکت، توپ را از او گرفت و به سمت دروازه گریفندور به راه افتاد، اما قبل از اینکه خیلی جلو برود، یک بلاجر از جیمز سیریوس، درست مقابل صورتش ظاهر شد که باعث شد سرش را بدزد، بلاجر مستقیم به سمت دروازه هافلپاف رفت و به سر دابی خورد ... دابی کمی تلوتلو خورد، سپس به سمت زمین سقوط کرد، صدای جیغ دختران تیم هافلپاف شنیده شد، اما دابی درست در چند سانتی متری زمین متوقف شد، و بعد آرام به زمین خورد. مادام هوچ بلافاصله بازی را متوقف کرد، دابی را به رختکن هافلپاف انتقال دادند ... اسپراوت به جای دابی وارد زمین شد و نقش دروازه بان را به عهده گرفت. مادام پامفری بلافاصله داخل رختکن رفت و سر دابی را معاینه و بانداژ کرد ...
بازی ادامه میافت و هافلپاف همچنان عقب بود ... بار دیگر همراه با صدای هیاهوی تماشاگران گریفندور گزارشگر فریاد زد : 140-30 ... هافلپاف داره خیلی عقب میفته !
در رختکن !!!
دابی در حالی که یک دستش را روی سر باندپیچی شده اش گذاشته بود، با دست دیگری خیلی آرام و ضعیف، صفحات کتاب را ورق میزد، پیوز بسیار عصبی بود و از نتیجه بازی اصلا راضی نبود، اما درست در همین لحظه دابی فریاد زد : « خودشه ... »
پیوز با کنجکاوی به او نگاه کرد، اما او به کتاب نگاه نمیکرد، بلکه داشت به گوشه ای از سقف رختکن نگاه میکرد و گویی در عالم دیگری بود ...
- « چی خودشه دابی ؟ »
- « دابی به یاد می آره ... دابی این طلسم رو قبلا در منزل ارباب لوسیوس شنیده ... طلسمی برای تبدیل روح به جسم ... »
پیوز بی صبرانه و بهت زده از جایش برخاست و گفت : « میتونی اجراش کنی ؟ درست یادت میاد ؟ »
دابی با چهره ای نگران که تردید در آن موج میزد گفت : « دابی یادشه ... ولی شاید نتونه کامل اجراش کنه ! »
پیوز چشمکی زد و گفت : « اشکالی نداره ... سعیت رو بکن دابی ... این تنها راه ماست !!!»
در زمین بازی
- خوب با این گل هافلپاف نتیجه رو به 180-40 میرسونه ... نگاه کنید ... مثل اینکه هافلپاف میخواد تعویضی انجام بده !
همه چشم های تماشاگران به سمت پیوز برگشت، که در حالی که چوب جارویش در دستش بود، کنار مادام هوچ ایستاده بود. مادام هوچ به نیمفادورا تانکس اشاره کرد که خارج شود. پیوز وارد زمین شد و نقش جستجوگر را به عهده گرفت، فلورنس هم به جای نیمفادورا مهاجم تیم شد. وقتی بازوبند کاپیتانی دوباره به دست پیوز بسته شد، انگار روح تازه ای در تیم هافلپاف دمیده شده بود ...
- یک گل دیگه !!! 190-40 … گریفندو برتری خودش رو مطلق میکنه !
پیوز سعی کرد به حرف های گزارشگر گوش نکند ، به ریتا علامت داد که حمله کند و خودش به دنبال گوی زرین گشت ... ریتا سرخگون را از اسپروت گرفت و به نیمفادورا پاس داد ... نیمفا به زیبایی حرکت کرد و به سمت دروازه گریفندور رفت و توپ را دوباره برای ریتا اسکیتر فرستاد ...
همزمان پیوز داشت به دنبال گوی زرین میگشت و یک چشمش هم روی گرابلی پلنک بود تا مبادا زودتر از او اسنیچ را پیدا کند ... و درست در همان لحظه، آنجا بود، در کنار جایگاه تماشاگران، نزدیک خط مرکز زمین ...
درست وقتی سپتیما شوت قدرتمندش را وارد دروازه گریفندور کرد، پیوز به سمت اسنیچ شیرجه رفت ...
همه چشم ها به او و گرابلی پلنک که به دنبالش می آمد خیره شده بود. باد در گوش هایش میپیچید و جلوی تمرکز چشمانش را میگرفت. گرابلی با فاصله چند سانتی متر، شانه به شانه او میآمد. سرانجام پیوز به توپ نزدیک شد، دستش را دراز کرد، گرابلی هم خودش را روی جارو جلو کشید و دستش را جلو برد، چیزی تا برخورد دو بازیکن به سطح زمین باقی نمانده بود، در یک لحظه که گویا تا بی نهایت ادامه داشت، دو بازیکن به جلو چنگ انداختند و بعد ...
گرابلی به سمت بالا اوج گرفت و پیوز با شدت به زمین برخورد کرد. فریاد شوق گریفندوری ها ورزشگاه را لرزاند، اما در کمتر از چند ثانیه خاموش شد، گرابلی مایوسانه به سمت کاپیتان تیم پرواز میکرد، همه چشم ها به سمت پیوز برگشت، که در حالی که به سختی بدن ضرب دیده اش را جمع و جور میکرد، همانطور که روی زمین افتاده بود دستش را بالا گرفت و برق اسنیچ از میان انگشتانش دیده شد ...
فریاد هافلپافی ها، همراه با سوت مادام هوچ، قلب طرفداران گریفندور را شکافت ... هافلپاف 190-200 پیروز شده بود ...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیوز در 1388/4/16 23:56:02
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/03/07
تولد نقش: 1396/08/07
آخرین ورود: دوشنبه 11 مرداد 1400 20:30
از: یک جایی!
پستها:
3574

صدای پرندگان در محوطه ی هاگوارتز در صبحهای زود همیشه باعث دلگرمی بود ولی اینبار صدایی به گوش نمیرسید .
استرجس از رختخواب بلند شد و آسمان نیمه روشن نگاهی انداخت ... همه چیز عادی بود غیر از یک چیز ؟؟؟!!!
رنگ خورشید به رنگ سیاه در آمده بود ...
ـ بچه ها بلند شین ... بلند شین این رو ببینین ...
جیمز پتو رو محکم روی سرش کشید و از اون زیر فریاد زد :
استر تو زندگی نداری ؟ بزار بخوابیم بابا ...
آبرفورث و گرابلی پلنک کشان کشان خودشون رو به شیشه رسوندن ... استر با دست به آسمان اشاره کرد ... در دید اول هر دوی آنها متوجه چیزی نشدن ولی بعد از ثانیه هایی فریاد زدند ... این فریاد باعث شد جیمز در اثر حرکتی که میخواست رو تخت انجام بده محکم بر روی زمین بیفته ...
صدای جیغ نامفهومی از خوابگاه دختران به گوش رسید . گویا دختران نیز متوجه این موضوع شده بودند .
سه بازیکن تیم کوییدیچ با سرعت خودشون رو به در خوابگاه رسوندن و پشت در گفتند :
چیزی شده ؟
جسیکا پاتر با قیافه ای ناراحت و متعجب در را باز کرد و گفت :
خورشید رو دیدین ؟
هر سه با سر حرف او را تایید کردند ... جیمز که گویا در نبود بچه ها به آسمان نیم نگاهی انداخته بود او نیز فریاد زد ولی این بار به جای اینکه بچه ها به سمت خوابگاه خودشون حرکت کنند خنده ای غیر طبیعی همه را در بر گرفت بدون آنکه بدانند تا ساعاتی دیگر چه اتفاقی خواهد افتاد.
همه اعضای تیم کوییدیچ با قیافه هایی ناراحت در کنار شومینه ی تالار بر روی صندلی های قرمز رنگ نشسته بودند و منتظر خبری بودند که باید میرسید . یک بار در ترم های پیش به خاطر بدی هوا مسابقشون به زیر زمین منتقل شده بود این بار به کجا منتقل میشد خدا میدانست ...
مینروا مک گونگال با قیافه ای عصبی وارد تالار شد و برگه ای را به تابلو چسباند و سری تکان داد و خارج شد .
همه به سمت برگه ی اطلاعیه حجوم آوردند و مشغول مطالعه شدند . روی برگه با جوهر قرمز رنگی نوشته شده بود :
نقل قول:
تمام اعضای تیم کوییدیچ در راس ساعت مقرر در رختکن کوییدیچ حاضر شده بودند ... مطمئنا بازی کردن در همچین هوایی استرس بسیاری زیادی داشت ... ممکن بود آسیب های زیادی ببینند و حتی به مسابقه های بعدی نرسند ...
همه اعضا مشغول پوشیدن لباس بودند و هیچ کس از نبود استرجس مطلع نبود . استر به طور ناگهانی وارد رختکن شد و توجه همرو به خودش جلب کرد .
ـ ااا ... استر مگه توی دفترت نبودی ؟
استر کتاب سنگین و قطوری همراهش بود که خاک زیادی هم روش نشسته بود ... کتاب رو باز کرد و شروع به خواندن کرد :
آفتاب سیاه : از دوران مرلین تا به این زمان فقط دو بار این اتفاق افتاده است . دلایل وقوع این اتفاق ممکن است به خاطر شرایط جوی باشد ولی در واقع دلیل اصلی آن دور شدن بسیار زیاد خورشید از سطح کره خاکی میباشد . در دو زمان مختلفی که این اتفاق افتاده است حادثه های ناگواری رخ داده است از جمله سیاه شدن رنگ پوست هزاران جادوگر و ساحره ... از کار افتادن بی دلیل جریان خون در 1500 جادوگر جوان و نوجوان و در نتیجه مرگ بی دلیل آنها . در بار دوم که این اتفاق افتاد لرد ولدمورت توسط هری پاتر شکست خورد و به مدت 15 سال از دیدها مخفی ماند . نتیجه میتوان از این دو اتفاق گرفت که این واقعه ی طبیعی ممکن است خرابی به بار آورد به طوری که جبران ناپذیر باشد و ممکن است به خوبی و خوشی با اتفاق های عالی روز به پایان رسد.
بچه های تیم کوییدیچ مات و مبهوت به استر نگاه میکردند ... استر کتاب رو محکم کوبید به هم و گفت :
منظور از طوفان سیاه همینه که توی اطلاعیه زده بود . با این روز نمیشه مقابله کرد و هر چی تقدیر نوشته همونه ... یا ممکنه امروز اتفاقات خیلی خوبی بیفته یا اینکه ممکنه ...
استر سکوت کرده بود اگر بیشتر از این ادامه میداد دیگه معلوم نبود بچه ها تحمل داشتند یا نه ...
با اشاره دست به آنها فهماند که باید وارد زمین شد .
ریموس در پشت جیمز حرکت کرد و گفت:
خدا رحم کنه !
صدایی از دور دست ها به گوش رسید ...(( هی استر ))
استدیوم هاگوارتز طبق معمول همه ی مسابقات پر بود از تماشاگر . صدای فریاد طرفداران گریفیندور ورزشگاه رو پر کرده بود . تمام کادر هاگوارتز در ورزشگاه نیز حضور داشت . احتمالا به دلایل امنیتی همه برای دیدن مسابقه به ورزشگاه اومده بودند .
سوت آغاز بازی زده شد .
صدای گزارشگر لی جردن طبق معمول در ورزشگاه پیچید :
ـ بله حالا کوافل در اختیار تیم هافلپاف و ریتااسکیتر هستش ... با سرعت جلو میره ...
تمام حواس جیمز به آفتاب بود ... انگار منتظر بود با سر از جارو بیفته ...
ـ هی جیمز بزنش !
فریاد مک لاگن اونو به خودش آورد و به موقع به کوافل کنارش ضربه زد ...
کوافل با حالت خاصی به سمت ریتا رفت ...
خونی بود که در هوا پخش شد ...
شوک شدیدی به تمام بازیکن ها وارد شده بود ... بلاجری که جیمز فرستاده بود فقط در جهت انحراف حرکت ریتا بود ولی بلاجر مستقیم به پای او برخورد کرده بود ... دابی به سرعت خودشو غیب و در روی چمن ها ظاهر کرد تا هم تیمیش رو بگیره ... مادام پامفری نیز به سرعت وارد زمین شد ...
((استر پاشو ))
اعضای تیم ها به همدیگه نگاه میکردن ...
جسی خودشو به گرابلی رسوند و آروم گفت :
گوی زرین رو پیدا کن از این جریان ها دوری کن ...
استر نیز به همراه جیمز بر روی زمین فرود آمدند ... تمامی اعضای تیم هافلپاف نیز بر روی زمین خشک پای گذاشتند .
ریتا رو به سرعت برای جلوگیری از انتشار وحشت بیشتر بین بچه ها و تماشاگرا از زمین خارج کردند . داور بازی با اشاره اعلام کرد که بچه ها به پرواز در بیان . اولین زخمی ...
کوافل حالا در اختیار آبرفورث هستش ... پاس به جسیکا ... عجب گلی ... 10- 0 به نفع گریفیندور ... بازیکنان تیم هافلپاف ذخیرشون اسپروات رو وارد بازی میکنن ... اونجا رو نگاه کن ...
ریموس لوپین بر روی زمین بود و رنگش مثل گچ سفید بود ...
تانکس جیغی زد و از روی جارو سقوط کرد ... جسیکا هم همین طور بعد از تانکس به سمت زمین حرکت کرد ... کادر مدیریت هاگوارتز فقط به سرعت آنها را مهار میکردند ... ذهن استر به سرعت در حال کار بود ... نوشته های کتاب در جلوی چشمانش حرکت میکرد ... متوقف شدن جریان خون نوجوانان و جوانان آن زمان ...
صدای لی جردن مدام به گوش میرسید :
ـ بله تیم پزشکی به سمت زمین حرکت میکنن ... صبر کنین ... گرابلی چرا پیوز رو دنبال میکنه ... چه خبره ... اون گوی زرینه ...
صحنه ها مثل کابوس از جلوی چشمان بچه ها میگذشت ... همه از روی زمین به دو بازیکن در حال پرواز چشم دوخته بودند ولی این دیگه باور نکردنی بود هر دوشون به شدت به هم برخورد کردند .
((استر بلند میشی یا نه ... ؟؟؟))
استر با تکان شدیدی از خواب پرید ...
ـ بیا اینو ببین استر ...
جیمز داشت به پنجره اشاره میکرد !!!
استرجس با بدنی لرزان به سمت پنجره رفت ... برف زیبایی در حال باریدن بود ...
استرجس از رختخواب بلند شد و آسمان نیمه روشن نگاهی انداخت ... همه چیز عادی بود غیر از یک چیز ؟؟؟!!!
رنگ خورشید به رنگ سیاه در آمده بود ...
ـ بچه ها بلند شین ... بلند شین این رو ببینین ...
جیمز پتو رو محکم روی سرش کشید و از اون زیر فریاد زد :
استر تو زندگی نداری ؟ بزار بخوابیم بابا ...
آبرفورث و گرابلی پلنک کشان کشان خودشون رو به شیشه رسوندن ... استر با دست به آسمان اشاره کرد ... در دید اول هر دوی آنها متوجه چیزی نشدن ولی بعد از ثانیه هایی فریاد زدند ... این فریاد باعث شد جیمز در اثر حرکتی که میخواست رو تخت انجام بده محکم بر روی زمین بیفته ...
صدای جیغ نامفهومی از خوابگاه دختران به گوش رسید . گویا دختران نیز متوجه این موضوع شده بودند .
سه بازیکن تیم کوییدیچ با سرعت خودشون رو به در خوابگاه رسوندن و پشت در گفتند :
چیزی شده ؟
جسیکا پاتر با قیافه ای ناراحت و متعجب در را باز کرد و گفت :
خورشید رو دیدین ؟
هر سه با سر حرف او را تایید کردند ... جیمز که گویا در نبود بچه ها به آسمان نیم نگاهی انداخته بود او نیز فریاد زد ولی این بار به جای اینکه بچه ها به سمت خوابگاه خودشون حرکت کنند خنده ای غیر طبیعی همه را در بر گرفت بدون آنکه بدانند تا ساعاتی دیگر چه اتفاقی خواهد افتاد.
همه اعضای تیم کوییدیچ با قیافه هایی ناراحت در کنار شومینه ی تالار بر روی صندلی های قرمز رنگ نشسته بودند و منتظر خبری بودند که باید میرسید . یک بار در ترم های پیش به خاطر بدی هوا مسابقشون به زیر زمین منتقل شده بود این بار به کجا منتقل میشد خدا میدانست ...
مینروا مک گونگال با قیافه ای عصبی وارد تالار شد و برگه ای را به تابلو چسباند و سری تکان داد و خارج شد .
همه به سمت برگه ی اطلاعیه حجوم آوردند و مشغول مطالعه شدند . روی برگه با جوهر قرمز رنگی نوشته شده بود :
نقل قول:
به اطلاع اعضای تیم کوییدیچ گریفیندور میرسانیم که با توجه به تاریک شدن خورشید قرار بود مسابقه در فضای بسته برگزار گردد و لی توسط مدیریت این ترم با مخالفت مواجه شد پس بنابراین با توجه به احتمال وقوع طوفان سیاه باز هم مسابقه در زمین کوییدیچ برگزار خواهد شد .
تمام اعضای تیم کوییدیچ در راس ساعت مقرر در رختکن کوییدیچ حاضر شده بودند ... مطمئنا بازی کردن در همچین هوایی استرس بسیاری زیادی داشت ... ممکن بود آسیب های زیادی ببینند و حتی به مسابقه های بعدی نرسند ...
همه اعضا مشغول پوشیدن لباس بودند و هیچ کس از نبود استرجس مطلع نبود . استر به طور ناگهانی وارد رختکن شد و توجه همرو به خودش جلب کرد .
ـ ااا ... استر مگه توی دفترت نبودی ؟
استر کتاب سنگین و قطوری همراهش بود که خاک زیادی هم روش نشسته بود ... کتاب رو باز کرد و شروع به خواندن کرد :
آفتاب سیاه : از دوران مرلین تا به این زمان فقط دو بار این اتفاق افتاده است . دلایل وقوع این اتفاق ممکن است به خاطر شرایط جوی باشد ولی در واقع دلیل اصلی آن دور شدن بسیار زیاد خورشید از سطح کره خاکی میباشد . در دو زمان مختلفی که این اتفاق افتاده است حادثه های ناگواری رخ داده است از جمله سیاه شدن رنگ پوست هزاران جادوگر و ساحره ... از کار افتادن بی دلیل جریان خون در 1500 جادوگر جوان و نوجوان و در نتیجه مرگ بی دلیل آنها . در بار دوم که این اتفاق افتاد لرد ولدمورت توسط هری پاتر شکست خورد و به مدت 15 سال از دیدها مخفی ماند . نتیجه میتوان از این دو اتفاق گرفت که این واقعه ی طبیعی ممکن است خرابی به بار آورد به طوری که جبران ناپذیر باشد و ممکن است به خوبی و خوشی با اتفاق های عالی روز به پایان رسد.
بچه های تیم کوییدیچ مات و مبهوت به استر نگاه میکردند ... استر کتاب رو محکم کوبید به هم و گفت :
منظور از طوفان سیاه همینه که توی اطلاعیه زده بود . با این روز نمیشه مقابله کرد و هر چی تقدیر نوشته همونه ... یا ممکنه امروز اتفاقات خیلی خوبی بیفته یا اینکه ممکنه ...
استر سکوت کرده بود اگر بیشتر از این ادامه میداد دیگه معلوم نبود بچه ها تحمل داشتند یا نه ...
با اشاره دست به آنها فهماند که باید وارد زمین شد .
ریموس در پشت جیمز حرکت کرد و گفت:
خدا رحم کنه !
صدایی از دور دست ها به گوش رسید ...(( هی استر ))
استدیوم هاگوارتز طبق معمول همه ی مسابقات پر بود از تماشاگر . صدای فریاد طرفداران گریفیندور ورزشگاه رو پر کرده بود . تمام کادر هاگوارتز در ورزشگاه نیز حضور داشت . احتمالا به دلایل امنیتی همه برای دیدن مسابقه به ورزشگاه اومده بودند .
سوت آغاز بازی زده شد .
صدای گزارشگر لی جردن طبق معمول در ورزشگاه پیچید :
ـ بله حالا کوافل در اختیار تیم هافلپاف و ریتااسکیتر هستش ... با سرعت جلو میره ...
تمام حواس جیمز به آفتاب بود ... انگار منتظر بود با سر از جارو بیفته ...
ـ هی جیمز بزنش !
فریاد مک لاگن اونو به خودش آورد و به موقع به کوافل کنارش ضربه زد ...
کوافل با حالت خاصی به سمت ریتا رفت ...
خونی بود که در هوا پخش شد ...
شوک شدیدی به تمام بازیکن ها وارد شده بود ... بلاجری که جیمز فرستاده بود فقط در جهت انحراف حرکت ریتا بود ولی بلاجر مستقیم به پای او برخورد کرده بود ... دابی به سرعت خودشو غیب و در روی چمن ها ظاهر کرد تا هم تیمیش رو بگیره ... مادام پامفری نیز به سرعت وارد زمین شد ...
((استر پاشو ))
اعضای تیم ها به همدیگه نگاه میکردن ...
جسی خودشو به گرابلی رسوند و آروم گفت :
گوی زرین رو پیدا کن از این جریان ها دوری کن ...
استر نیز به همراه جیمز بر روی زمین فرود آمدند ... تمامی اعضای تیم هافلپاف نیز بر روی زمین خشک پای گذاشتند .
ریتا رو به سرعت برای جلوگیری از انتشار وحشت بیشتر بین بچه ها و تماشاگرا از زمین خارج کردند . داور بازی با اشاره اعلام کرد که بچه ها به پرواز در بیان . اولین زخمی ...
کوافل حالا در اختیار آبرفورث هستش ... پاس به جسیکا ... عجب گلی ... 10- 0 به نفع گریفیندور ... بازیکنان تیم هافلپاف ذخیرشون اسپروات رو وارد بازی میکنن ... اونجا رو نگاه کن ...
ریموس لوپین بر روی زمین بود و رنگش مثل گچ سفید بود ...
تانکس جیغی زد و از روی جارو سقوط کرد ... جسیکا هم همین طور بعد از تانکس به سمت زمین حرکت کرد ... کادر مدیریت هاگوارتز فقط به سرعت آنها را مهار میکردند ... ذهن استر به سرعت در حال کار بود ... نوشته های کتاب در جلوی چشمانش حرکت میکرد ... متوقف شدن جریان خون نوجوانان و جوانان آن زمان ...
صدای لی جردن مدام به گوش میرسید :
ـ بله تیم پزشکی به سمت زمین حرکت میکنن ... صبر کنین ... گرابلی چرا پیوز رو دنبال میکنه ... چه خبره ... اون گوی زرینه ...
صحنه ها مثل کابوس از جلوی چشمان بچه ها میگذشت ... همه از روی زمین به دو بازیکن در حال پرواز چشم دوخته بودند ولی این دیگه باور نکردنی بود هر دوشون به شدت به هم برخورد کردند .
((استر بلند میشی یا نه ... ؟؟؟))
استر با تکان شدیدی از خواب پرید ...
ـ بیا اینو ببین استر ...
جیمز داشت به پنجره اشاره میکرد !!!
استرجس با بدنی لرزان به سمت پنجره رفت ... برف زیبایی در حال باریدن بود ...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!


جزئیات کاربر

هافلپاف vs گریفندور
(بازیکن ذخیره )
در خوابگاه هافلپاف
پروفسور اسپراوت خمیازه ای کشید و از خواب بیدار شد. از میان چشمانش پیوز را دید که بالا سرش ایستاده بود و می گفت: بلند شو تنبل ! دیگه بسه ! من موندم تورو چه جوری توی ایفای نقش راه دادن
اسپراوت: الان باب الان چه قدر گیری اه !
پیوز: سریع بلند شو ! الان میخوام برم پیش اعضای تیم و براشون سخنرانی کنم
اسپراوت: تو برو الان من میام
پیوز: حتما بیایی ها
اسپراوت: باشه جان من برو الان میام
در رختکن کوییدیچ
پیوز داشت برای خودش سخنرانی میکرد و بقیه هم بی توجه به اون غاز میچروندند. (آبرفورث : منم بز میچرونم
) پیوز که بی توجهی اعضای تیم رو دید فریاد زد : گوش کنید !
با این فریاد همه اهل هاگوارتز در رختکن هافلپاف جمع شدند و یکصدا پرسیدند : چی شده ؟
پیوز ناله کنان جواب داد: هیچی باو شما برین سر کارو زندگیتان
با متفرق شدن اهالی هاگوارتز پیوز زیر لب گفت: چقدر فضول زیاده ها
در زمین کوییدیچ
کاپیتان ها جلو آمدند و با یکدیگر دست دادند. لحظاتی بعد از آن داور توپ ها را رها کرد و سوت شروع مسابقه را به صدا در آورد. اول توپ دست بازیکنان هافل افتاد و ریتا و تانکس با یک همکاری خوب و یک حرکت نمایشی توپ را به داخل دروازه گریفندور فرستادند. به همین منوال، توپ دست بازی کنان گریفندور افتاد که آبر و لیلی باهم توپ را جلو بردند و با جا گذاشتن ریتا ، از شر بلاجر ها کینگزلی و زاخاریاس رها شدند و توپ را به مک لاگن دادند. مک لاگن توپ را به طرف دروازه ی هافل پرتاب کرد اما با حرکت زیبای دابی ، توپ از یک میلیمتری حلقه سوم خارج شد!
وقتی توپ دوباره دست هافلپافی ها افتاد با پاس کاری حفظ توپ کردند و وقتی ریتا خواست توپ را به دروازه ی گریف پرتاب کند، مک لاگن با یک تنه او را از جارویش پائین انداخت.
این حرکت باعث یک درگیری شد. ریتا را از زمین بیرون بردند و نیمفا یک پنالتی برای هافلپاف زد. بعد از اتمام آخرین درگیری ها مادام هوچ دستور به ادامه بازی داد. پیوز گفت که اسپروت وارد زمین شود !
اسپراوت با تردید گفت: نه من که مثل ریتا نیستم من بد تر بازی می کنم
اما لحظاتی بعد، از پشت اسپراوت صدای خفه ی ریتا که با برخورد به زمین به شدت مصدوم شده بود به گوش رسید که گفت: برو! تو اگه به خودت ایمان داشته باشی بازیت از منم بهتر می شه !
اسپراوت: حق با توئه ریتا. فکر کنم نباید کم بیارم ! ها راستی یه کار بهتر فلورنس به جای من بره تو زمین ؟
پیوز: مگه کور بودی ندیدی که فلورنس تو تمرینات پاش پیچ خورد ؟
اسپراوت: آره راست میگی
داور: تا ده ثانیه دیگه فرصت دارید بیایید تو
اسپروت ، ناچار داخل زمین آمد و بازی ادامه یافت ...
نیم ساعت بعد
بازی 130-240 به نفع گریف در جریانه و توپ در دستان هافلپاف ! در طول بازی دابی و مدافعین، کینگزلی و زاخی، چندین بار اشتباهاتی کردند که باعث عقب افتادن هافلپاف شد. اما در مقابل همکاری مهاجمین عالی بود که سیزده گل ارزشمند به دنبال داشت. بازیکنان هافلپاف داشتند از لحاظ قدرت بدنی کم می آوردند.
در همین احوال بود که نیمفا کوافل رو گرفت و به سمت دروازه گریفندور هجوم برد. بعد از جا گذاشتن استرجس و جیمز، پرتاب کرد. توپ مستقیم به سمت ریموس رفت و لوپین هم به آسانی اون را گرفت. قبل از اینکه نیمفادورا آهی از سر ناامیدی بکشد یکهو یه صدایی از پشتش اومد و گفت: گرفتم !
و همه ی نگاه ها به سوی پیوز برگشت که گوی زرین در دستانش بود.
پیوز پیروزمندانه دست راستش را تکان میداد و بال های طلایی گوی از بین انگشتانش میدرخشید. ما آن بازی رابرده بودیم و داور سوت پایان بازی را زده بود. همه بر روی زمین آمدند و بعد بر سر پیوز پریدند و فریاد هافل هافل فضای ورزشگاه را پر کرد ...
(بازیکن ذخیره )
در خوابگاه هافلپاف
پروفسور اسپراوت خمیازه ای کشید و از خواب بیدار شد. از میان چشمانش پیوز را دید که بالا سرش ایستاده بود و می گفت: بلند شو تنبل ! دیگه بسه ! من موندم تورو چه جوری توی ایفای نقش راه دادن

اسپراوت: الان باب الان چه قدر گیری اه !
پیوز: سریع بلند شو ! الان میخوام برم پیش اعضای تیم و براشون سخنرانی کنم

اسپراوت: تو برو الان من میام

پیوز: حتما بیایی ها

اسپراوت: باشه جان من برو الان میام

در رختکن کوییدیچ
پیوز داشت برای خودش سخنرانی میکرد و بقیه هم بی توجه به اون غاز میچروندند. (آبرفورث : منم بز میچرونم
) پیوز که بی توجهی اعضای تیم رو دید فریاد زد : گوش کنید ! با این فریاد همه اهل هاگوارتز در رختکن هافلپاف جمع شدند و یکصدا پرسیدند : چی شده ؟
پیوز ناله کنان جواب داد: هیچی باو شما برین سر کارو زندگیتان
با متفرق شدن اهالی هاگوارتز پیوز زیر لب گفت: چقدر فضول زیاده ها

در زمین کوییدیچ
کاپیتان ها جلو آمدند و با یکدیگر دست دادند. لحظاتی بعد از آن داور توپ ها را رها کرد و سوت شروع مسابقه را به صدا در آورد. اول توپ دست بازیکنان هافل افتاد و ریتا و تانکس با یک همکاری خوب و یک حرکت نمایشی توپ را به داخل دروازه گریفندور فرستادند. به همین منوال، توپ دست بازی کنان گریفندور افتاد که آبر و لیلی باهم توپ را جلو بردند و با جا گذاشتن ریتا ، از شر بلاجر ها کینگزلی و زاخاریاس رها شدند و توپ را به مک لاگن دادند. مک لاگن توپ را به طرف دروازه ی هافل پرتاب کرد اما با حرکت زیبای دابی ، توپ از یک میلیمتری حلقه سوم خارج شد!
وقتی توپ دوباره دست هافلپافی ها افتاد با پاس کاری حفظ توپ کردند و وقتی ریتا خواست توپ را به دروازه ی گریف پرتاب کند، مک لاگن با یک تنه او را از جارویش پائین انداخت.
این حرکت باعث یک درگیری شد. ریتا را از زمین بیرون بردند و نیمفا یک پنالتی برای هافلپاف زد. بعد از اتمام آخرین درگیری ها مادام هوچ دستور به ادامه بازی داد. پیوز گفت که اسپروت وارد زمین شود !
اسپراوت با تردید گفت: نه من که مثل ریتا نیستم من بد تر بازی می کنم
اما لحظاتی بعد، از پشت اسپراوت صدای خفه ی ریتا که با برخورد به زمین به شدت مصدوم شده بود به گوش رسید که گفت: برو! تو اگه به خودت ایمان داشته باشی بازیت از منم بهتر می شه !
اسپراوت: حق با توئه ریتا. فکر کنم نباید کم بیارم ! ها راستی یه کار بهتر فلورنس به جای من بره تو زمین ؟
پیوز: مگه کور بودی ندیدی که فلورنس تو تمرینات پاش پیچ خورد ؟

اسپراوت: آره راست میگی
داور: تا ده ثانیه دیگه فرصت دارید بیایید تو
اسپروت ، ناچار داخل زمین آمد و بازی ادامه یافت ...
نیم ساعت بعد
بازی 130-240 به نفع گریف در جریانه و توپ در دستان هافلپاف ! در طول بازی دابی و مدافعین، کینگزلی و زاخی، چندین بار اشتباهاتی کردند که باعث عقب افتادن هافلپاف شد. اما در مقابل همکاری مهاجمین عالی بود که سیزده گل ارزشمند به دنبال داشت. بازیکنان هافلپاف داشتند از لحاظ قدرت بدنی کم می آوردند.
در همین احوال بود که نیمفا کوافل رو گرفت و به سمت دروازه گریفندور هجوم برد. بعد از جا گذاشتن استرجس و جیمز، پرتاب کرد. توپ مستقیم به سمت ریموس رفت و لوپین هم به آسانی اون را گرفت. قبل از اینکه نیمفادورا آهی از سر ناامیدی بکشد یکهو یه صدایی از پشتش اومد و گفت: گرفتم !
و همه ی نگاه ها به سوی پیوز برگشت که گوی زرین در دستانش بود.
پیوز پیروزمندانه دست راستش را تکان میداد و بال های طلایی گوی از بین انگشتانش میدرخشید. ما آن بازی رابرده بودیم و داور سوت پایان بازی را زده بود. همه بر روی زمین آمدند و بعد بر سر پیوز پریدند و فریاد هافل هافل فضای ورزشگاه را پر کرد ...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور اسپراوت در 1388/4/16 23:36:33
ویرایش شده توسط پروفسور اسپراوت در 1388/4/16 23:39:08
ویرایش شده توسط پروفسور اسپراوت در 1388/4/16 23:39:08
دیدگاه هر کس نشان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/06/27
آخرین ورود: سهشنبه 31 مرداد 1396 11:06
از: قلمروی فراموش شدگان !
پستها:
395

گریفیندور & هافلپاف
رختکن تیم گریفیندور
همه اعضای گریفیندور جلوی در اتاق مربی جمع شدن تا استر کبیر از در خارج بشه و دوباره سخنرانی های پر ثمر خود رو در مورد تیم هافلپاف شروع کنه
.
عمو آبر در حال تیمار کردن بزهای خود بود !
گرابلی که دیگه سنی ازش گذشته بود دراز نشست می رفت تا بلکه کمی جوان تر و خوشتیپ تر و گولاخ تر به نظر بیاد ،شاید یه نفری درو باز کرد اومد دستشو بگیره
.
ریموس با تمام قدرت سعی می کرد که پنجه هاشو تو دستکش دروازه بانی فروع کنه و از طرف دیگه به خودش فشار می آورد که دمشو رو هم مخفی کنه .
جیمز سعی داشت لباس بلند کویئدیچ رو اندازه خودش کنه و کلی هم جا برای مخفی کردن یویو ها و نهنگ های همراهش و غذای نهنگ هاش که ماهی مرکب پیچیده بود می خواست !
کورمک کتاب شعرش رو تو دستش گرفته بود و با اشعار جادوئیش سعی می کرد به اعضای تیم روحیه بده.
گورومب
ناگهان در اتاق کاپیتانی با صدای وحشتناکی باز شد و از پشت در چهره خشمگین استر کبیر نمایان شد !
-دهه گرفتین نشستین ؟ دِ پاشین دیگه الانه که مسابقه شروع بشه ما هم کلی سخنرانی آماده کرده بودیم ولی با کمبود وقت اونو به وقت دیگری موکول می کنیم !
اعضای گریف :
ناگهان صدای بوقی در رختکن پیچید و درهای رختکن ارام آرام شروع به باز شدن شد .
استر : دهه باو این بوقیا که این همه وقت شناس نبودن !
ناگهان نوری مانند آذرخش به چشمان گریفی ها اثابت کرد و چشم های انها رو به صورت نیم باز در آورد !
استر کبیر با خونسردی ! کامل دست در جیب کرد و هفت عدد عینک جوشکاری در آورد و انها رو به یاران خود داد.
بعد از گذاشتن عینک ها معلوم شد که منبع وسیع این نور از کله درخشان کنگیزلی شکلبوت است.
داور بازی کاپیتانها رو به وسط زمین دعوت کرد و از انها خواست با هم دست بدن .
ولی استر هر کاری کرد نتونست دست این روح مزاحم رو در دست بفشارد !
شروع بازی !
گزارشگر شروع به خوندن نام های بازکنان دو طرف کرد.
اسنیچ آزاد شد ، کوافل هم در دستان بازیکنان گریفی بود .
بعد از چند دقیقه نتیجه بازی چهل به هفتاد به نفع گریف بود که پیوز اون نقشه شیطانی و بسیار هوشمندانه اش رو کشید !
پیوز : همه ی بازکنان هافل باید توپ برسونین دست نیمفا و خودتون سعی کنین کسی به اون نزدیک نشه تا دورا به دروازه انها نزدیک بشه !
هافلی ها :
بعد از چند دقیقه هی هافل توپ رو به نیمفا می رسوند و نیمفا خودشو به دروازه گریف ، ریموس هم که بسی چند خانواده دوست بود دروازه رو خالی می گذاشت تا زنش راحت گل بزنه ، بله همینجوری بود که ناگهان نتیجه مسابقه به صدو سی بر هفتاد به نفع هافل رسید !
جسی که کم کم از قصه عشق عاشقی ریموس بالا می آورد نقشه ای کشید و رو به جیمز و بقیه اعضای تیم چشمک ها و یاهو! های بیشمار روانه کرد.
جیمز دستشو کرد تو جیب رداش و یک عدد یویو ی صورتی مخوف خارج ساخت و ان را دور از دید داور نگه داشت !
جیمز : نفس کش!
ثانیه ای بعد، سر همه ی هافلی ها البته به غیر از پیوز روح، به مبانی چند اینچ دچار بالا آمدگی شده بود.
- نتیجه بازی ، گریف صدو هشتاد ، هافل صدو هفتاد! خاک تو سر ِ من ِ گزارشگر کنن که تنها دیالوگم همینه!
ناگهان برقی در آسمان ظاهر شد و بعد از آن تلاش های مکرر پیوز برای گرفتن اسنیچ ولی زهی خیال باطل! روح بخت برگشتههر بار سعی داشت اسنیچ را در مشت بگیرد توپ از میان پنجه های شفافش عبور میکرد ، این وسط گرابلی سعی می کرد دلربا باشد و چشمک هایش روانه ی روح میکرد.
درست لحظه ای که همه ی نفس ها در سینه حبس شده بود، گرابلی با اون جاروی زپرتیش از توی پیوز رد شد و انگشت هاشو به دور اسنیچ طلایی حلقه کرد .
تالار خصوصی گریف !
جیمز سیریوس و جسی پاتر! بر روی دست های گریفندوری ها از سویی به سوی دیگر پرتاب! می شدند و کلی هم خوشحال بودند.
فردا صبح
فریاد شادی هواداران هافل که بازیکنانشان شب گذشته را به خاطر ضربات یویو در درمانگاه هاگوارتز سپری کرده بودند، بعد از خواندن اعلامیه ی جدید مدرسه به هوا رفت:
نقل قول:
رختکن تیم گریفیندور
همه اعضای گریفیندور جلوی در اتاق مربی جمع شدن تا استر کبیر از در خارج بشه و دوباره سخنرانی های پر ثمر خود رو در مورد تیم هافلپاف شروع کنه
.عمو آبر در حال تیمار کردن بزهای خود بود !
گرابلی که دیگه سنی ازش گذشته بود دراز نشست می رفت تا بلکه کمی جوان تر و خوشتیپ تر و گولاخ تر به نظر بیاد ،شاید یه نفری درو باز کرد اومد دستشو بگیره
.ریموس با تمام قدرت سعی می کرد که پنجه هاشو تو دستکش دروازه بانی فروع کنه و از طرف دیگه به خودش فشار می آورد که دمشو رو هم مخفی کنه .
جیمز سعی داشت لباس بلند کویئدیچ رو اندازه خودش کنه و کلی هم جا برای مخفی کردن یویو ها و نهنگ های همراهش و غذای نهنگ هاش که ماهی مرکب پیچیده بود می خواست !
کورمک کتاب شعرش رو تو دستش گرفته بود و با اشعار جادوئیش سعی می کرد به اعضای تیم روحیه بده.
گورومب
ناگهان در اتاق کاپیتانی با صدای وحشتناکی باز شد و از پشت در چهره خشمگین استر کبیر نمایان شد !
-دهه گرفتین نشستین ؟ دِ پاشین دیگه الانه که مسابقه شروع بشه ما هم کلی سخنرانی آماده کرده بودیم ولی با کمبود وقت اونو به وقت دیگری موکول می کنیم !
اعضای گریف :
ناگهان صدای بوقی در رختکن پیچید و درهای رختکن ارام آرام شروع به باز شدن شد .
استر : دهه باو این بوقیا که این همه وقت شناس نبودن !
ناگهان نوری مانند آذرخش به چشمان گریفی ها اثابت کرد و چشم های انها رو به صورت نیم باز در آورد !
استر کبیر با خونسردی ! کامل دست در جیب کرد و هفت عدد عینک جوشکاری در آورد و انها رو به یاران خود داد.
بعد از گذاشتن عینک ها معلوم شد که منبع وسیع این نور از کله درخشان کنگیزلی شکلبوت است.
داور بازی کاپیتانها رو به وسط زمین دعوت کرد و از انها خواست با هم دست بدن .
ولی استر هر کاری کرد نتونست دست این روح مزاحم رو در دست بفشارد !
شروع بازی !
گزارشگر شروع به خوندن نام های بازکنان دو طرف کرد.
اسنیچ آزاد شد ، کوافل هم در دستان بازیکنان گریفی بود .
بعد از چند دقیقه نتیجه بازی چهل به هفتاد به نفع گریف بود که پیوز اون نقشه شیطانی و بسیار هوشمندانه اش رو کشید !
پیوز : همه ی بازکنان هافل باید توپ برسونین دست نیمفا و خودتون سعی کنین کسی به اون نزدیک نشه تا دورا به دروازه انها نزدیک بشه !
هافلی ها :
بعد از چند دقیقه هی هافل توپ رو به نیمفا می رسوند و نیمفا خودشو به دروازه گریف ، ریموس هم که بسی چند خانواده دوست بود دروازه رو خالی می گذاشت تا زنش راحت گل بزنه ، بله همینجوری بود که ناگهان نتیجه مسابقه به صدو سی بر هفتاد به نفع هافل رسید !
جسی که کم کم از قصه عشق عاشقی ریموس بالا می آورد نقشه ای کشید و رو به جیمز و بقیه اعضای تیم چشمک ها و یاهو! های بیشمار روانه کرد.
جیمز دستشو کرد تو جیب رداش و یک عدد یویو ی صورتی مخوف خارج ساخت و ان را دور از دید داور نگه داشت !
جیمز : نفس کش!

ثانیه ای بعد، سر همه ی هافلی ها البته به غیر از پیوز روح، به مبانی چند اینچ دچار بالا آمدگی شده بود.
- نتیجه بازی ، گریف صدو هشتاد ، هافل صدو هفتاد! خاک تو سر ِ من ِ گزارشگر کنن که تنها دیالوگم همینه!

ناگهان برقی در آسمان ظاهر شد و بعد از آن تلاش های مکرر پیوز برای گرفتن اسنیچ ولی زهی خیال باطل! روح بخت برگشتههر بار سعی داشت اسنیچ را در مشت بگیرد توپ از میان پنجه های شفافش عبور میکرد ، این وسط گرابلی سعی می کرد دلربا باشد و چشمک هایش روانه ی روح میکرد.

درست لحظه ای که همه ی نفس ها در سینه حبس شده بود، گرابلی با اون جاروی زپرتیش از توی پیوز رد شد و انگشت هاشو به دور اسنیچ طلایی حلقه کرد .
تالار خصوصی گریف !
جیمز سیریوس و جسی پاتر! بر روی دست های گریفندوری ها از سویی به سوی دیگر پرتاب! می شدند و کلی هم خوشحال بودند.
فردا صبح
فریاد شادی هواداران هافل که بازیکنانشان شب گذشته را به خاطر ضربات یویو در درمانگاه هاگوارتز سپری کرده بودند، بعد از خواندن اعلامیه ی جدید مدرسه به هوا رفت:
نقل قول:
به دستور پرسی ویزلی ، مدیر مدرسه جادو گری هاگوارتز: استفاده از یویو، نهنگ خشمگین و هرگونه جیمز سیریوس پاتر در کل مسابقات این ترم مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز ممنون می باشد! حتی اگه خیلی هیجان انگیز باشه!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
در قلمروی ما چیزی جز تاریکی دیده نمی شود !
اینجا قلمروی فراموش شدگان است !
اینجا قلمروی فراموش شدگان است !
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج