جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

33 کاربر(ها) آنلاین هستند (29 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
33 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

زمین كوییدیچ هاگوارتز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 23 مرداد 1399 21:33
نمایش جزئیات
آفلاین
گریفیندورVSهافلپاف

سوژه:بمب کود حیوانی

-قبـــــــــــول شــــــــــــــــــدم!
-وااااااااای! چه پستی دادن بهت؟
-اگه درسته حدس زدی، پنج نات بهت میدم!
-پنج نات که کمه!
-همینه که هست پروتی!
-دروازه بان ؟

لاوندر با بدعنقی در حالی که زیر لب غرولند میکرد، پنج نات از جیبش بیرون آورد و تمامش را کف دست پروتی گذاشت.

-حالا چرا جست و جو گر نشدی؟
-معلوم نیست هنوز؛ اگه توی بازی با هافلپاف دروازه بان خوبی نباشم، جست و جو گر میشم!
-یعنی چی؟ یعنی اگه بد باشی،ارتقا پیدا میکنی؟
-نه دیگه؛ یعنی استعداد دروازه بانی ندارم!
-این چه وضعیه؟! حالا توی بازی با هافلپاف قراره کی جست و جو گر باشه؟
-فلور دلاکور.
-میگم هااا لاوندر، خیلی باکلاسه که جست و جوگرمون هم خارجی باشه هم پریزاد دورگه. همچین، یه کمی پرستیژ تیم رو می بره بالا!

لاوندر نگاه تندی به او انداخت.
-تو فلور رو به من ترجیح میدی؟ دلم خوشه دوست منی!
-نه...ببین آخه تو که جاروی خوبی نداری؛ با پاک جارو که نمیتونی گوی زرین بگیری. ولی فلور آذرخش داره. خب، منظورم اینه که بذار فلور جست و جو گر باشه. جز پاک جارو که جاروی دیگه ای نداری؛ از سرعت هم که می ترسی. همون بهتر که دروازه بان بمونی.
-پروتی، جست و جو گر بودن خیلی پست با عزتیه!
-به شرطی که بتونی درست بازی کنی. جست و جو گری که نتونه گوی رو بگیره به چه دردی میخوره؟
-تو نمی فهمی. فلور میتونه دروازه بان خوبی هم بشه!
-وایسا ببینم؛ یعنی تو میخوای کاری کنی که توی این بازی گریفیندور ببازه تا اونا فکر کنن تو بی استعدادی؟

لبخندی شیطانی روی صورت لاوندر نقش بست.
-یه چیزی تو همین مایه ها...

بازی گریفیندور- هافلپاف


نقل قول:
-شاهد یک بازی پر جنب و جوش و هیجان انگیز بین دو تیم گریفیندور و هافلپاف هستیم! در یک سو فلور دلاکور رو داریم که قراره اسنیچ رو برای گریفیندور بگیره، و در یک سو آیرین دنهولم رو داریم که تلاش میکنه خلاف این رو ثابت کنه! گریفیندور یک دروازه بان جدید هم داره! لاوندر براون، یه دروازه بان تازه کار که در مقابل او برایان سیندرفورد از دروازه ی هافلپافی ها محافظت میکنه! خانم هوچ وارد زمین میشن! گوی زرین آزاد میشه...بلاجر ها و حالا سرخگون پرتاب شد!


خانم هوچ سرخگون را به بالا پرتاب کرد و غوغا به پا شد. پیش از هرچیزکندرا دامبلدور سرخگون را قاپید و با تنه ای به تابلوی سر کادوگان از اوعبور کرد. لاوندر با مشت روی پاک جارویش کوبید؛ اما به سرعت نگاهی به جارو انداخت چون انتظار داشت در اثر آن ضربه از وسط به دونیم تقسیم شده باشد.


نقل قول:
چه بازی نفس گیری! حالا کندرا دامبلدور، سرخگون رو پاس میده. وین هاپکینز، اسمیت،هاپکینز... وااای! مرگ سرخگون رو می قاپه!



مرگ با چشمان سیاه و نافذش نگاهی از سر تمسخر به هاپکینز انداخت و در ازای آن ناچار شد از بلاجر جاخالی بدهد.


نقل قول:
پاس بازی به سمت دروازه ی هافلپاف ادامه پیدا میکنه! در این میان روبیوس هاگرید بلاجر رو از سر کادوگان دور میکنه!جدا امیدوارم جاروی روبیوس در پایان این بازی دچار آرتروز دسته نشده باشه!


هاگرید به شوخیِ گزارشگر لبخندی زد که پشت آن هزار:"چقدر تو بامزه ای گوله نمک!" نهفته بود. سرخگون همچنان در تیم گریفیندور دست به دست می شد.الکساندرا ایوانوا بازوی ظریفش را تا جایی که کتفش اجازه میداد عقب برد و سرخگون را با تمام توانش به سوی حلقه ای که از همه بلند تر بود پرتاب کرد.


نقل قول:
گــــــــل!ده امتیاز برای گریفیندور! زنده باد گریفیندور!


-شعار نده! بی طرف باشه!

نقل قول:
-بله پروفسور مک گوناگال! چه بازی خفنی! چه مسابقه ای! سرخگون دوباره به حرکت درمیاد...پاس بازی اسمیت و هاپکینز به سمت دروازه گریفیندور! حالا وقت ایفای نقش لاوندر براونه! این دروازه بان تازه کار، به نظر خیلی سرحال میاد!


لاوندر که تا آن موقع مشغول زیر نظر گرفتن فلور بود با شنیدن نام خودش در آن همهمه به خود آمد. پاک جارو را تکان کوچکی داد و به پروتی و پادما نگاه کرد که منتظر موقعیت مناسبی برای نقشه ی لاوندر بودند. نقشه ای برای جست جوگر شدن.


نقل قول:
-اسمیت...هاپکینز...اسمیت...هاپکینز... یه پرتاب....

در آن لحظه، نگاه لاوندر از روی پروتی گذشت. پروتی طبق نقشه(البته برخلاف میلش!) همراه با پادما چندین بمب کود حیوانی در دست داشتند. قرار بود لاوندر را با بمب هدف قرار دهند تا بهانه ای شود برای عملکرد افتضاح لاوندر. در واقع،بوگندو ترین نقشه ی تاریخ بشریت.
اما در آن لحظه که سرخگون از دست هاپکینز خارج شد، سه اتفاق هم زمان افتاد:
اول، نفس تمام تماشاچیان در سینه حبس شد.
دوم، پروتی و پادما بمب های کود حیوانی شان را به سوی او پرتاب کردند.
سوم، لاوندر خشکید. مغزش به سرعت اطلاعات را به سرعت تجزیه و تحلیل میکرد. غریزه ی گریفندوردوستی اش بر او غالب شده بود.
در لحظه ای حساس،بی آنکه به حسادتش فکرکند، ابتدا پاک جاروی بی مصرف لعنتی اش را پایین کشید تا از بمب های کودحیوانی جاخالی بدهد، بمب ها به سرعت از بالای سرش گذشتند و سپس جارو را رو به بالا هدایت کرد. پاک جارو هن و هن کنان جلوی دروازه کشیده شد و همین که لاوندر چشمانش را باز کرد، سرخگون با قدرتی باور نکردنی مستقیم به دماغش برخورد کرد.آنقدر محکم که احساس کرد بلاجر خورده است.
-آخ!
-هووووورااااااااااا! هوووووووووررررررراااااا!
سرش از شدت ضربه گیج میرفت. چشمانش بسته بود. حتی ذره ای تعادل نداشت؛احساس میکرد همین حالاست که از روی جاروی سقوط کند.
آخرین بمب کود حیوانی نفیرکشان به پاک جارو نزدیک شد و محکم به بخش انتهای جارو برخورد کرد. بمب ترکید و بوی گندش در هوا پخش شد. پاک جارو در اثر این ضربه تکان شدیدی خورد. لاوندر جیغ کشید و چشمانش را باز کرد و چنگی به دسته ی جارو انداخت.
اوضاع به سرعت نرمال شد. بازی همچنان در گردش بود اما او با دست راستش دسته ی جارو را نگه داشته بود و دست چپش کاسه ای زیر آبشار خون بینی از جا در رفته اش ساخته بود.اما اصلا به درد فکر نمیکرد. وجودش از این موفقیت شاد بود و دیگر برایش مهم نبود دروازه بان باشد یا جست و جوگر یا حتی یک بازیکن ذخیره، فقط دلش میخواست تاثیری در سرنوشت تیمش داشته باشد.
در حالی که سعی میکرد جلوی خون ریزی را بگیرد، روند بازی را هم دنبال می کرد. ایوانوا به سمت دروازه می رفت. سرعتش بالا بود و از او تنها شبحی نامعلوم و رنگارنگ دیده میشد. اما لاوندر آن بلاجر کذایی را دید که در اثر ضربه چماق حسن مصطفی مستقیم به سمت الکساندرا میرفت.


نقل قول:
-ایوانوا مراقب... الکساندرا ایوانوا یه بلاجر خورده!


بلاجری به بازوی الکساندرا برخورد کرد. اوجیغی کشید و دستش را جمع کرد.در حالی که سرخگون را همچنان در دست داشت به زمین سقوط کرد. از شانس خوبش روی قسمت شنیِ زمین افتاد. خانم هوچ به سمتش دوید. سرخگون را از دستش گرفت و دوباره به بالا پرتاب کرد. بازی دوباره به جریان افتاد و همهمه دوباره بالا گرفت. ایوانوا به خود می پیچید و حتما ناله هم میکرد؛اما صدایش به گوش نمیرسید. نگاه لاوندر با نگرانی روی او مانده بود. او این دخترک بلغاری را از ته قلبش دوست داشت.
طبیعتا هنگامی که برای کسی نگران بود،وظیفه خودش را فراموش میکرد. اما همانکه نگاهش به سرخگون افتاد، جارو را بالا کشید طوری که از دوحلقه ای که ارتفاع بیشتری داشتند محافظت میکرد اما سرخگون از حلقه ی سوم عبور کرد و به دنبالش صدای تشویق هافلپافی ها بلند شد. خانم هوچ سوتش را به صدا درآورد. چوبدستش را روی گلویش گذاشت و زمزمه کرد:
-بطنین!

سپس با صدای تقویت شده اش گفت:
-گل هافلپاف قبول نمیشه!

هافلپافی ها اعتراض سر دادند اما خانم هوچ بی توجه به آنها ادامه داد:
-پیش از عبور سرخگون از دروازه، فلور دلاکور گوی زرین رو گرفته بود. من حواسم به ایوانوا...

اما صدای همهمه ی شادیِ گریفیندوری ها سخنش را قطع کرد.


نقل قول:
- فلور دلاکور گوی زرین رو گرفته!اونو گرفته! هورااا! گریفیندور برد! زنده باد گریفیندور! ببخشید پروفسور، ولی نمیتونم شعار ندم! زنده باد گریفیندور!


ده دقیقه بعد در رختکن گریفیندور

-دستتو از روش بردار تا جا بندازمش!
-نِبیخواد...بیرم بیسِ کانوم بامفری!( به دلیل خون دماغ نمیتوانست کلمات را درست ادا کند.)
-بلدم جا بندازمش!
-نبیخوام به گلابی تبدیل بسه!
-نمیشه!
-من برات جا میندازم.

این صدای فلور بود. او آذرخشش را به دیوار تکیه داد.
-توی بوباتون یک درس اختصاصی ورد های درمانی داشتیم. میتونم این کارو بکنم.
-باقِعا؟ باسه!
-دستتو بردار!

لاوندر دستش را پایین برد.خون روی صورتش جاری شد.

-یک،دو،سه ، فینیته!

لاوندر جیغ کشید و بینی اش با صدای"ترق!" بلندی جا افتاد. فلور حوله ی سفیدی به او داد.
-خوبی؟
-خیِری خوبَب!

فلور کنارش نشست.
-تو دروازه بان فوق العاده ای هستی، میدونستی؟
-باقِعا؟
-واقعا. کاری که اونجا کردی محشر بود!
-بَبنون!
-فکر کنم بتونیم باهم دوست باشیم.
-اَتما!

برد آن روز مقدمه ی یک دوستیِ باشکوه میان فلور و لاوندر شد. یک دوستیِ خالص و بی شیله پیله، که تا امروز پابرجاست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لاوندر براون در 1399/5/23 21:38:48
تصویر تغییر اندازه داده شده

دختری تنها در میان باد و طوفان...

آیا او را رهایی خواهد بود از این شب غربت؟

یا مامانش دوباره او را به خانه راه خواهد داد؟

او در کوچه ی سرد قدم برمیدارد ومی اندیشد:

آیا ریختن آبلیمو در قهوه ی مادر کار درستیست؟
پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 23 مرداد 1399 21:18
نمایش جزئیات
آفلاین
گریفیندورvsهافلپاف


سوژه: دوراهی


-دیر شد.

این صدای فریاد فلور بود که از سالن عمومی گریفیندور بلند شد و باعث بیدار شدن همه ی گریفیندوری ها شد.اعضای تیم هر کدام به تندی لباس پوشیدند و از پله ها به پایین سرازیر شدند.

_چی شد که خواب موندیم.
_ لاوندر کجا مونده؟
_ بدبخت شدیم.
_هنوز که ساعت هفته.

اما در حالی که به ساعتش نگاه می کرد این جمله را گفت و باعث توقف ناگهانی همه و چرخش نگاه هایشان به سمت فلور شد.
_ ساعت هفت و سه دقیقه و بیست ثانیه است و این یعنی دیر کردیم.

الکساندرا با عصبانیت گفت:
_کوییدیچ ساعت نه شروع میشه.
_ و ما ساعت هفت صبحانه می خوریم.
_ فلور در حالت عادی هشت بیدار می شدیم و نیم ساعته صبحانه می خوردیم .اینطوری خیلی راحت می رسیدیم.
_ ولی حالا کوییدیچ داریم و باید سرحال باشیم .نمیشه با شکم پر بازی کرد.حالا عجله کنید. باید بریم.

از آنجایی که فلور روی زمان بسیار حساس بود ،همه با او همراه شدند تا از غر زدن هایش جلو گیری کنند.

سرسرا

_همرزمان رزم.باید این مسابقه رو هر طور که شده ببریم.همه باید با جان و دل بجنگید...
_حتما.
_شک نکن.
_

اعضای تیم با خستگی و در حالی که بیشتر حرف های سر کادوگان را نمی فهمیدند سرهایشان را تکان می دادند و حرفش را تایید می کردند.بالاخره صبحانه همه تمام شد و به سوی استادیوم کوییدیچ به راه افتادند.

بیرون از قلعه

هوا خنک بود و باد ملایمی می وزید.نه دانش اموز جارو به دست با ردای کوییدیچ گریفیندور از حیاط هاگوارتز خارج می شدند تا به زمین بازی کوییدیچ بروند.

_ ساعت هشت و سی و دو دقیقه است.باید سریعتر حرکت کنیم.
_فلور بی خیال دیگه از هاگوارتز تا زمین کوییدیچ فقط ده دقیقه راهه.
_لاوندر با این سرعتی که ما داریم می ریم ،هیچ وقت نمی رسیم.

حق با فلور بود. بیشتر اعضای تیم حال حرکت نداشتند. سرکادوگان برای حل این مشکل هر چند دقیقه یک بار شمشیر هایش را محکم به هم می کوبید تا باعث هوشیاری شود و نسبتا هم موثر بود زیرا قبل از پهن شدنشان روی زمین انها را بیدار می کرد. همه در جاده میان چمنزار جلو می رفتند تا اینکه چند متری جلو تر به یک دو راهی رسیدند.معمولا دو راهی ها در جاده مشکلی ایجاد نمی کنند چون هر کدام مکان مجزایی را نشان می دهند اما در اینجا روی هر دو تابلو نوشته بود :

به سمت استادیوم

_ حالا کدوم طرفی برویم؟چپ یا راست ؟
_ از اونجایی که روی هر دوش نوشته استادیوم ،حتما دوتاش به یه جا می رسن.

لاوندر با نا امیدی به نویل نگاهی انداخت و گفت:
_ آخه چطوری وقتی یکی چپه و یکی راست هردوش یه جا در میاد.به نظر من که باید بریم راست.
_ منم باهات موافقم لاوندر. حس مرگ آوری منو به راه راست می کشونه.
_فکر کنم یه اشتباهی کردم من از سمت چپ می رم.

اعضای تیم هر کدام درباره رفتن به راه درست زمین کوییدیچ نظری داشتند.اما هیچکدام درست نمی دانستند که باید از کدام سمت بروند.
فلور گفت:
_ به نظر من که اگه سمت چپ بریم در مدت زمان کوتاه تری می رسیم.پس باید سمت چپ بریم.

الکساندرا گفت:
_ ولی از سمت راست داره بو های خوشمزه ای میاد حس می کنم راست بهتره.

در این میان هرکس با حس غریزیش یک سمت را انتخاب می کرد.حس جنگجویانه سر کادوگان او را به سمت چپ هدایت می کرد. هاگرید از سمت راست چیز هایی می دید. اما حس می کرد که طبیعت او را به سمت چپ هدایت می کند. نویل هم برای اینکه می خواست در راه راست و درست بماند سمت راست را انتخاب کرد و ادوارد پس از گفت و گو با قیچی هایش تصمیم گرفت از سمت چپ برود. به این ترتیب آنها به دو گروه نامساوی تقسیم شدند و هر یک از یک سمت رفتند به امید اینکه راهی که می روند درست باشد و تصمیم گرفتند هر گروهی که اشتباه رفته بود به سرعت برگردد و از راه درست برود.

سمت چپ کمی جلوتر

آنها وارد جنگلی سرپوشیده و تاریک شدند. جنگلی انبوه از انواع درختان و شاخه های پیچ در پیچ.باد ملایم و سردی از زیر پایشان می گذشت و برگ ها را جابه جا می کرد. انتهای جنگل پیدا نبود و از گوشه و کنارش صدا هایی شنیده می شد. کم کم سرمای هوا هم بیشتر می شد.

_به نظرتون این همه درخت و تاریکی عادیه؟ حس می کنم داریم تو جنگل ممنوعه راه می ریم. سرعتمونم که 100 متر بر ساعته و این یعنی نمی رسیم.

سرکادوگان در حالی که شاخه ها را با شمشیر هایش می برید گفت:
_ فلور اول باید در رزم با درختان و این جنگل پیروز شویم و به جایی برسیم. بعدا درباره دیر یا زود رسیدن فکر می کنیم. این سو از بیرون به نظر پایانی داشت ولی از داخل گویی بی پایان است.
_ این سرما اصلا برای قیچی هام خوب نیست. دیگه نمی تونم شاخه ها رو ببرم. اینجا زیادی سرده.
_فکر کنم راهو اشتباه اومدیم. شاید باید از اونطرف می رفتیم.
_ درسته لاوندر.شاید باید بر...

هنوز حرف فلور تمام نشده بود که نور عظیمی اطرافشان را فرا گرفت و همه به یک باره ناپدید شدند.

چند دقیقه قبل ورودی سمت راست

_مطمئنین این راهی که می ریم درسته؟ کسی تا حالا درباره بیابون تو راه زمین کوییدیچ چیزی نوشته بود.

الکساندرا در حالی که سعی می کرد خار ها را از پایش جدا کند به نویل گفت:
_ فکر کنم یکی می خواسته سر کارمون بذاره.
_ از اول جادش اینطوی نبود.یهو خوشکسالی شد.فک کنم باس از اون طرفی می رفتیم.
_درسته هاگرید.من همون موقع گفتم اینجا بوی مرگ میاد.

آنها در میان بیابان بی آب و علف پیش می رفتند.آفتاب سیل گرما را بر سرشان جاری می کرد. بوته های خار با وزش باد گرم روی تپه ها حرکت می کردند.هیچ اثری از استادیوم و یا هر چیز دیگری نبود. فقط و فقط بیابان بود.چندی بعد در میان ماسه ها دریچه ای سنگی توجهشان را جلب کرد و همه پشت آن متوقف شدند. الکساندرا گفت:
_ خوب.حالا این وسط بیابون چی میگه؟
_حتما برای قشنگیه.
_نه نویل به نظر من یادبود کسیه.

با اینکه قرار داشتن دریچه در آن بیابان کاملا عجیب به نظر می رسید اما از آنجایی که هیچ کس تحمل ایستادن در گرما را نداشت همه تصمیم به حرکت گرفتند اما بلافاصله بعد از عبور دریچه نوری اطرافشان را گرفت و همه ناپدید شدند.

سمت چپ استادیوم


هر پنج نفر با حیرت به اطراف نگاه می کردند.آنها هم اکنون در زمین بازی کوییدیچ بودند در حالی که تا چند ثانیه پیش در جنگلی انبوه پیش می رفتند. هیچ یک نمی دانستند که چه اتفاقی افتاده. مودی با دیدن انها به سمتشان آمد و گفت:
_ تا حالا کجا بودین؟ چرا دیر کردید؟ چرا فقط پنج نفرید؟ یکی همین الان توضیح بده.
_ما....راستش ما تو جنگل بودیم بعد یهو...

فلور سعی داشت وقایع پیش آمده را توضیح دهد اما خودش هم نمی دانست چه اتاقی افتاده. مودی ادامه داد.
_من که نمی فهمم چی میگی. ولی به هر حال باید سریع حاضر شید و بیاید زمین. بقیه تون اگه نرسن یا باید خودتون بازی کنید یا اینکه بازی رو واگذار کنید.

انها تنها کاری که در آن لحظه می توانستند انجام دهند نگاه کردن به یک دیگر و هضم وقایع پیش امده بود اما در نهایت تصمیم گرفتند بازی کنند و شانس خودشان را امتحان کنند و همچنین در خواست زمان ده دقیقه ای برای اینکه شاید بقیه هم برسند.به این ترتیب همه به گوشه ای رفتند تا وقایع را کمی بررسی کنند.فلور گفت:
_ خوب الان در عرض دو ثانیه جامون عوض شد.یکم غیر منطقیه.
_ شاید یه نقطه ورود بوده.
_ همرزمان اگرنقطه ورود بود باید همان ابتدا آن را می گذاشتند تا به راحتی به سوی میدان رزم بیاییم ولی آن دوراهی ،چپ و راستش به میدان می رسید.
_ و از اونجایی که بقیه برنگشتن.یعنی اونا به استادیوم رسیدن.
_ ولی لاوندر، مودی گفت که اونا نیومدن و اگه اشتباه رفته باشن تا الان باید برمی گشتن. این یعنی اونا تو استادیومن و ما هم تو استادیومیم. پس چرا پیش هم نیستیم. آخه این یعنی چی؟
_ چطوری میشه هم اومده باشن و هم نیومده باشن. یه دو راهی که هر دو طرفش به استادیوم میرسه ولی به یه جا نمیرسه. من که هنگ کردم.

اعضای تیم دوباره به فکر فرو رفتند. چطور ممکن بود همه به یک جا رسیده باشند ولی به دو جای مختلف رفته باشند. انها در اعماق افکارشان در حال غرق شدن بودند که ناگهان اما و فلور فریاد زدند:
_ جهان های موازی.

این فریاد باعث چرخش همزمان سرهایشان به طرف ان دو شد. اما گفت:
_ یعنی دو دنیا که در واقع یه دنیان و آدمای توش و جاهای مختلف توشون یکیه ولی تو دو جای مختلفن. در واقع تو دو تا بعد مختلف.

اعضای تیم همچنان با حالتی که واضح بود چیزی نفمیده اند تماشا می کردند. فلور گفت:
_خیلی ساده س تو فرانسه خیلی ها بهش اعتقاد دارن. یعنی اتفاقاتی که اینجا میفته یه دنیای دیگه هم هست که دقیقا همینا توش اتفاق میفته البته گاهی متفاوت میشه مثل همین الان. من خیلی رفتارای تیم مقابلو بررسی کردم. رفتارای خیلی از اونا فرق داشت و به عنوان بهترین مثال تا حالا ندیده بودم زاخاریس از یکی دیگه بخواد به جاش رو حرکات تیم نظارت کنه یا اینکه مروپ گانت هیچ ماده غذایی اطرافش نباشه. تفاوت اخلاقی معمولا تو دنیای موازی اتفاق میفته و این یعنی ما باید بریم به اون یکی بعد.

سرکادوگان گفت:
_همرزم لطفا فقط بگو چطور باید بریم پیش بقیه و بازی رو شروع کنیم. من که چیزی از این موازات نبرد نفهمیدم.

لاوندر گفت:
_ ظاهرا شما می دونین چی شده. اگه بدونین چیکار باید بکنیم هم خیلی عالی میشه.

اما گفت:
_ برای رفتن به یه دنیای دیگه باید از یه دریچه رد بشیم.مثل همونی که خودمون ازش رد شدیم.
_ ولی ما از دریچه رد نشدیم.
_چرا لاوندر. چون دورش پر از برگ و لجن بود. پیدا نبود ولی رد شدیم. از اونجایی دو دقیقه دیگه مسابقه شروع میشه وقت نداریم دنبال دریچه بگردیم. پس باید بریم سراغ راه دوم. وقتی تو دنیای خودمون نیستیم سرعت خیلی بالا میتونه یه شکاف بسازه و ما رو برگردونه.
_ ولی فکر نکنم بتونیم زیاد تند بریم چون اگه سرعتمون زیاد باشه قبل از برخورد با سکو نمی تونیم دور بزنیم.
_ مشکلی نیست ما تا اون موقع از شکاف رد شدیم و یه جای دیگه توی زمین ظاهر میشیم.

در آن لحظه مودی دوباره سر رسید و گفت:
_ ظاهرا که نیومدن. عجله کنید اگه میخواین بازی کنید باید همین الان بیاید.

مودی این را گفت و رفت.فلور گفت:
_ پس همه چند دقیقه بازی می کنیم و بعد همزمان تو یه ردیف قرار می گیریم و با سرعت حرکت می کنیم.

همه باهم به امید برگشتن به دنیای خودشان و پیروزی در مسابقه به سمت زمین حرکت کردند. سوار جارو شدند و وارد مسابقه شدند. با قرار گرفتن همه در جای مناسب ،یوان شروع به گزارش کرد.
_و حالا هممون اینجا جمع شدیم تا شاهد یک بازی هیجان انگیز بین دو تیم هافلپاف و گریفیندور باشیم. من یوان ابرکرومبی بهترین گزارشگر تمام دوران ها این مسابقه رو گزارش میکنم. همونطور که میبینید، تیم گریفیندور فقط پنج بازیکن داره و این یعنی دو نفر کم تر از گروه مقابل. این بازی ناجوانمردانه است. یکی باید یه کاری بکنه..آخ...

مروپ بعد از زدن یک پس سری به یوان گفت:
_ به ما ربطی نداره.خودشون نیومدن. تو گزارشتو بکن.

_درسته ببخشید پروفسور. خوب ظاهرا چند نفر از اعضای تیم مقابل نیومدن حالا باید ببینیم این بازی چطور تموم میشه. و حالا پروفسور مودی توپ هارو رها میکنه و بازی شروع میشه. گوی زرین هم آزاد شد. جستجوگر های هر دو تیم بالا میرن تا دید بهتری داشته باشن. سرخگون دست سر کادوگانه. از اونجایی که تنها مهاجمه خودش تنها جلو میره. اما اونو پشتیبانی میکنه. حالا سرخگونو پرتاب میکنه . برایان به سمتش میره ولی نمیتونه اونو بگیره و گل. یه گل برای گریفیندور. الان توپ دست زاخاریسه و به سرعت جلو میره. ارنی یه بازدارنده به سمت اما پرتاب میکنه. اما اونو برمی گردونه و بازدارنده به یکی از سکو ها برخورد میکنه. زاخاریس همچنان جلو میره اما سعی میکنه از مسیر خارجش کنه ولی حسن مصطفی جلوشو میگیره. و حالا زاخاریس سرخگونو پرتاب میکنه و لاوندر با یک حرکت سریع اونو میگره و به سرکادوگان پاس میده. عالیه. سر کادوگان توپو به ادوارد پاس میده و اون هم توپ رو به سمت زاخاریس پرتاب میکنه. آخه این چه کاری بود. توپ به زاخار که انتظار یه همچین حرکتیو نداشت برخورد میکنه. فکر کنم دماغش شکسته باشه. و یه دفعه چی شد. بازیکنای تیم گریفیندور همه دارن میرن بالا. اونا بازی رو رها کردن. ظاهرا دارن سرعت میگیرن. الانه که به سکو برخورد کنن و چی شد. همشون غیب شدن.

سمت راست ، استادیوم، هنگام ورود


اعضای تیم با حیرت به اطراف می نگریستند.هیچ یک نمی دانستند که چه اتفاقی افتاده. دیگر اثری از بیابان نبود. آنها به استادیوم رسیده بودند. صدای هیاهوی جمعیت همه جا را پر کرده بود. مروپ گانت داور مسابقه با دیدن انها به سویشان رفت و گفت:
_شما ها کجا بودین. نمی دونین مامان نمیتونه این ور و اونور دنبال شما بگرده. عجله کنید ،باید بازی رو شروع کنیم.
_ باشه...الان میایم...اگه بشه یه چند دقیقه وقت بدین.بعد میایم.
_باشه. سریع باشید. مامانو معطل نکنید.

مروپ این را گفت و رفت.آنها گوشه ای دور هم جمع شدند تا کمی درباره وقایع پیش آمده صحبت کنند. الکساندرا گفت:
_حالا چیکار کنیم.ما فقط چهار نفریم. اصلا چطوری یه دفعه رسیدیم اینجا؟
_این حتما یه نوقطه ورود بوده.باس بازی کونیم تا اونام برسن.

همه با این نظر موافق بودند و تصمیم گرفتند زیاد به اتفاقاتی که افتاد فکر نکنند و فقط بازی را پیش ببرند تا بقیه سر برسند.تیم هافلپاف و تماشاگران از دیدن آهنا بسیار متعجب شدند و حالا تیم مقابل بردن خود را حتمی می دانست.بازی با پرتاب سرخگون شروع شد و یوان شروع به گزارش بازی کرد:
_و حالا یه بازی جذاب بین دو تیم گریفیندور و هافلپاف رو شاهد هستیم. گروه گریفیندور حالا می خواد چهار نفره بازی کنه. بازم داره در حق این تیم ظلم میشه...آخ.

مروپ یک هلو در دهان یوان هل داد و گفت:
_ خودشون نیومدن.وقتی اومدن میگم بیان تو. حالا درست گزارش بکن و اگرنه ممکنه مامان ناراحت بشه.

یوان به زحمت هلو را از دهانش بیرون آورد و ادامه داد:
_ ببخشید. خب فعلا تیم گریفیندور چهار نفره بازی میکنه. ایرین بالا تر میره تا دنبال گوی زرین بگرده و خب واضحه که این کارو با خیال راحت انجام میده چون خودش تنهاست. زاخار سرخگون رو به دست گرفته و به سمت دروازه میره. باورم نمیشه. نویل داخل دروازه ست. هاگرید سوار بر موتور پایین تر میاد و یه بازدارنده رو به سمت زاخار پرتاب میکنه و عالیه درست خورد به هدف. دقیقا نمی دونم از کجاش داره خون میاد ولی هنوز از جارو نیوفتاده. اخه چطوری با همچین بازدارنده ای که خورد نیوفتاد.

مروپ نگاهی تهدید آمیز به یوان میکند.

_خب.بله. ببخشید. حالا سرخگون دست مرگه. و با سرعت به سمت دروازه حریف حرکت میکنه و سرخگونو پرتاب میکنه ولی برایان توپو میگیره و اون به کندرا پاس میده . کندرا جلو میره. هاگرید یه بازدارنده به سمتش پرتاب میکنه ولی ارنی دفعش میکنه. کندرا سرخگونو پرتاب میکنه که به زاخار بده ولی الکساندرا زودتر سر میرسه و سرخگونو توی مسیر حرکت میگیره. واقعا حرکت فوق العاده ای بود. حالا سرخگون دست الکساندراست و جلو میره. اونو به مرگ پاس میده. مرگ جلو میره تا اونو داخل حلقه بندازه ولی چی شد؟ اینا از کجا دراومدن. و ما حالا شاهد این هستیم که بقیه اعضای تیم از غیب ظاهر شدن. سر کادوگان، اما ، لاوندر ، ادوارد و ..یا مرلین ...فلور دلاکور روی زمین افتاده. ظاهرا با سکو برخورد کرده. فکر کنم دماغش بدجور شکسته باشه و این جارو ببینین اون گوی زرینو گرفته. گریفیندور برنده شد.این بازی بدون هیچ گلی و به نفع گریفیندور تمام میشه.

همه ی آن پنج نفر موفق شده بودند برگردند. همه ی انها عقب تر از سکو برگشتند اما فلور دقیقا قبل از سکو قرار گرفته بود و پیش از برخورد گوی زرین را که درست در مسیرش بود گرفته بود. فلور با دستانی خون آلود گوی زرین را بالا گرفت و به سوی بقیه اعضا رفت که حالا به طرفش می آمدند تا با هم این پیروزی بزرگ در این بازی پر ماجرا را سهیم شوند.

پایان.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Happiness cannot be found But it can be made
پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 23 مرداد 1399 19:03
نمایش جزئیات
آفلاین


موضوع: بمب کود حیوانی

بانو مروپ با گونه های گل انداخته و صورت خوشحال به سرعت به سوی خانه ی ریدل ها میرفت. خبر خوبی برای عزیز مامان داشت.
نیم ساعت بعد در خانه ریدل ها...
-تق تق.
-کیه؟
-منم پسر مامان.
-بیاید تو.

مروپ در را باز کرد و با خوشحالی وارد شد.
-چه خبر شده مادر؟

مروپ از خوشحالی میوه ای از داخل سبد در اورد و در دهان پسرش فرو کرد و جیغ زد:
-مامان تو لاتاری یه عالمه بمب کود حیوانیِ توهم زا برده هلوی مامان! باورت میشه؟ امم... البته بمب ها رو یه مرد شریفی برده بود ها ولی مامان گردنبند اسلایترین رو با بمب های اون تاخت زد.
-مادر یک بار دیگه بگو. تو چی کار کردی؟!
-اِ چرا داد میزنی سر مامان؟! برم خونه شماره دوازده گریمولد خونه داری کنم؟ بذارم برم؟
-نه مادر ولی اخر چرا گدنبند گرانبهایمان را تاخت زدی؟ آخه آنهمه بمب کود حیوانی توهم زا به چه درد ما میخورد ؟ اصلا آن بمب ها الان کجا هستند؟
-خیلی هم به درد میخوره پسر مامان! بمب ها رو هم الان دارن با یه هواپیمای مشنگی خوشگل میارنشون اینجا.
-با هواپیمای مشنگی؟! حالا نگفتید به چه درد میخورن؟
-اممم... خب هنوز که مامان نمیدونه ولی حالا تو بیا یه میوه ی دیگه بخور تا مامان راجع بهش فکر کنه.

مروپ میوه ی دیگری را در دهان لرد فرو کرد و او را با جویدن میوه ی درسته ی در دهانش و افکار تلخی مانند بمب کود حیوانی توهم زا و هواپیمای مشنگی رها کرد.

یک روز بعد...

سرکادوگان:
-خب خب خب... هم رزمان! همون طور که میدونید مروپ گانت و الستور مودی داوران مسابقه کوییدیچ هستند و...
- واییییی! الستور مودی؟! مروپ گانت؟! وایییییی! چقدددر باحال!

و از شدت هیجان جاروی لاوندر را شکست. سرکادوگان چشم غره ای به ایوانوا رفت و ادامه داد:
-خب ببینید مهاجم ها که من، مرگ و ایوانوا هستیم...
-یه لحظه! ببین با جاروم چی کار کردی احمق! حالا از کجا یه جاروی دیگه گیر بیارم؟!
-شما الان دو دقیقه و سی ثانیه از وقت رو تلف کردید.
-خب من چی کار کنم لاوندر که جاروت شکست؟ خودش جلو راه بود!
-شما باید ساکت شید هم رزمان و گرنه سر خود را از دست میدید!
- ما باید به تمرین و نقشه مسابقه برسیم ولی شما اصلا به حرف های سر کادوگان گوش نمیکنید!
-جاروم رو درست کن ایوانوا!
-خب برو یکی قرض بگیر من از کجا باید بلد باشم که جاروی تورو درست کنم؟!
-شما الان سه دقیقه و بیست و چهار ثانیه از وقت رو تلف کردید... بیست و پنج ثانیه... بیست وشش ثانیه...

سر کادوگان که اعصاب نداشت عربده زد:
-خیلی خب بریم که توی زمین کوییدیچ تمرین رو شروع کنیم!

و آنها در حالی که لاوندر هنوز به ایوانوا چشم غره میرفت به سوی زمین کوییدیچ راه افتادند.

روز مسابقه در رختکن گریفندور...
-خب پس فهمیدید نقشه چی شد؟

آنها نفهمیده بودند بنابراین به سر کادوگان خیره شدند. او آهی کشید و گفت:
- خب پس حالا که فهمیدید میریم که ببریم این بازیو!

آنها اطمینان نداشتند! به هرحال از رختکن بیرون رفتند و پایشان را در زمین کوییدیچ گذاشتند و با تشویق تماشاچیان روبه رو شدند:
-هی! هوراااا! بترکونید بچه ها!

گزارشگر که کسی جز سدریک دیگوری نبود با لحن همیشه خسته اش شروع کرد:
-هووم...هااام! آخیش! خب اول از همه داور ها بانو مروپ گانت و الستور مودی هستند. حالا همون طور که مشاهده میکنید بازیکن ها گریفندور وارد زمین شدند، لاوندر براونِ دروازه بان جلوی سه تا دروازه می ایسته...هااامم... خب کجا بودم؟ اهان! ترکیب تیم به این صورته، مهاجم ها، سر کادوگان و مرگ و اون دختره ایوانوا هستند. به نظرم اون خودشو به زور قاتی باقالیا کرده... به هر حال مهم نیست... مدافع ها هم... هااام... اما دابز و روبیوس هاگرید هستن. من فقط موندم که هاگرید قراره چطور هیکلش رو روی جارو نگه داره! دروازه بان هم لاوندر براونه که به نظرم فقط برای در آوردن چشمای هرماینی وارد تیم شده...هاآم... و البته جست وجو گرمون که حرفی نمیشه درموردش زد. بله اون کسی جز فلور دلاکور نیست. وحالا اعضای تیم هافلپاف وارد زمین شدند. مهاجمین...

در همان لجظه بانو مروپ با خوشحالی در حالی که به شدت احساس قدرت میکرد، داشت بمب کود حیوانی های توهم زا رو برسی و برای انفجار آماده میکرد.
-آره. حالا که مدیر نمیذاره پسر مامان استاد دفاع در برابر جادوی سیاه بشه، انتقام این کارش رو از مدرسه هاگوارتز میگیرم! آره...

بمب ها کوچک بودند و دورشان را کاغذ زردرنگی پوشانده بود. ولی کوچک بودند دلیل نمیشد از بد بو بودن و توهم زا بودنشان چیزی کم شود. مروپ آخرین بمب کود حیوانی توهم زا رو برسی کرد و به سوی زمین کوییدیچ به راه افتاد.
-خب... و حالا داوران تشریف آوردند. بانو مروپ گل گلاب و الستور مودی. الستور مودی گوشه ی سمت چپ زمین میره تا از اونجا مچ خطاکاران رو بگیره. و بانو... هااام... مروپ به مرکز زمین میاد تا توپ ها رو رها کنه. اول سرخگون... حالا بلاجر ها و بالاخره گوی زرین.
ببینیم امروز فلور میتونه گوی رو بگیره و باعث برنده شدن تیم گریفیندور بشه یا که آیرین دنهولم گوی زرین رو میگیره...هااام... تا باعث برنده شدن هافلپاف بشه... بله و بازی شروع میشه... سرخگون در رد و بدله... سر کادوگان، هاپکینز، مرگ، زاخاریاس اسمیت... اوه هاگرید ایوانوا رو از برخورد یه بلاجر با دماغش نجات داد! البته اگه هم بهش میخورد مهم نبود... خیلی خب برمیگردیم سر بازی... مرگ دوباره سرخگون دستشه... اونو به ایوانوا پاس میده... ولی... ولی... هی صبر کن ببینم پس سرخگون کجاست؟! مهاجمان هر دو تیم گیج شدن!...هااامم...وای چقدر خسته شدم... بله اونا گیج شدن سرخگون رو به ایوانوا پاس دادن پس اون کجاست سرخگون کجاست؟ یا مرلین! نزدیک بود اون بلاجر به فلور برخورد کنه ولی مرلین رو شکر هاگرید نجاتش داد... وای خدایا ایوانوا سرخگون رو قورت داده و مشغول جویدنشه! مودی سرخگون دیگه ای برای بازی میاره...و بازی از سر گرفته میشه... هاااام... وای چقدر خسته ام...زاخاریاس ویراژ میده...

بانو مروپ اصلا حواسش به بازی نبود بلکه منتظر اجرای نقشه بی نظیرش بود. آرام بمب هایی را که لای لباس هایش جاسازی کرده بود را لمس کرد...
او فقط یک چیز را پیش بینی نکرده بود و آن هم حضور یک سوپر قهرمان به اسم اسکندر در اطراف زمین کوییدیچ بود! بله سوپر اسکندر یک قهرمان جو گیر بود که میخواست هرجا به کمک دیگران برود ولی خب معمولا باعث به هم ریختگی اوضاع میشد. سوپر اسکند چشمان تیزی مانند عقاب داشت و همین برای نقش بر آب کردن نقشه های مروپ کافی بود.
سوپر اسکندر چند صد متر دور تر از زمین بازی کوییدیچ داشت پرواز میکرد و مشغول ارزیابی مقدار امنیت منطقه بود که ناگهان چشم های عقابی اش افتاد به بانو مروپ که داشت بمب ها را آرام، آرام برای انفجار بیرون می آورد...البته سوپر اسکند یک مقدار خنگ بود و فکر کرد که بانو میخواهد بمب اتم منفجر کند برای همین فریاد زد:
-یا مرلین این زن میخواد بمب اتم منفجر کنه! ولی سوپر اسکندری مثل من نمیذاره! من میگم اسکندر قویه!

و به سوی زمین کوییدیچ پرواز کرد. او به سرعتش اضافه کرد و اضافه کرد و اضافه کرد و...
همه او را دیدند که نزدیک و نزدیک تر شد... و باز هم نزدیکتر... بازی کوییدیچ متوقف شد. ایوانوا زیر لب گفت:
-احمقه... ولی خوش اومده!

سوپر اسکندر پایین تر و پاین تر آمد...
_بنگ!

سوپر اسکند با سقوطی زیبا، محکم به بانو مروپ و بمب های کود حیوانی توهم زا برخورد کرد و در عرض یک صدم ثانیه بمب ها به اطراف پرتاپ شدند و ترکیدند! سوپر اسکندر، بانو مروپ، الستور مودی، اعضای تیم کوییدیچ، مرگخواران، محفلی ها و هر چیزی که در آنجا وجود داشت به پرواز در آمدند.
بعد از حدود پنج دقیقه همه بلند شدند و نگاهی به اطراف انداختند. بوی بد کود همه جارا فرا گرفته بود. ولی مشکل بوی بد کود نبود بلکه توهم زا بودن بمب ها بود! همه با گیجی نگاهی به هم انداختند. چه اتفاقی افتاده بود؟ یادشان نمی آمد!
بانو مروپ که برنامه ریخته بود تا ماسک دار بزند تا گاز توهم زا اثری رویش نداشته باشد الان بدون ماسک روی زمین پخش شده بود و الان داشت کم کم از جایش بلند میشد. با چشمانی خیره نگاهی به اطراف کرد. ناگهان همه دامیلدور را دیدند که شیهه میکشید و چهار دست و پا روی زمین راه میرفت.
-عییهیهی... ببینین من چه تک شاخ قشنگی هستم! پوستمم صورتیه!

دستی به ریشش کشید ادامه داد:
-تازه موهامم صورتیه صدفیه...
-وای خدا تک شاخای مامانو! عه! منم که تک شاخم! الان میرم برای تک شاخای مامان سیب میارم میارم با علف بخوریم...
-. عیییهی هی هی...
-عه عه عه! ینی داغون شدما! ووی ووی ووی! منو باش منم که تک شاخ کوتوله ام! وای له شدما ووی ووی ووی!
-عه عه عه اون تک شاخه رو ببین تک شاخ پریزاده. اسمش شاخ زاده است من خودم تو کتاب خوندم. عییهیی...
خودمم تک شاخ معمولیم.
-عیییهییهی. چرا پوزه ی من انقدر ناهنجاره؟! باید برم جراهی پوزه انجام بدم!
-عیییهیهی... چرا اون تک شاخه از هم جداست؟ پاهاش اینجاست دستاش اونجاست...
-وای چه تک شاخ با ابهتی! ایشون مو ندارند! پوزه شون هم که عملیه میبینین چقدر کوچیکه؟
-ما تک شاخ با ابهت میخواهیم حلقه شاخ خواران را تشکیل بدیم.
-عیهیهی...چه تک شاخ های با کمالاتی!
-عییهیهی...
-هی هی هی...عیهیهی

در این بین سوپر اسکندر در حالی که از یک سطل مشت مشت پفیلا نوش جان، و با اشتیاق آنها را که شیهه میکشیدند و سم های خیالی شان را بر زمین میکوبیدند، تماشا میکرد. بمب های توهم زا روی سوپر قهرمان ها تاثیر نداشت.

به هر حال آنها به شیهه کشیدن و سم کوبیدنشان ادامه دادند.


"پایان"

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


عکس پرسنلی ایوا!
پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 23 مرداد 1399 16:18
نمایش جزئیات
آفلاین
هافلپاف vs گریفیندور


سوژه: دو راهی

زاخاریاس دستبند کاپیتانی خود را به بازو خود بست و خوشحال و خندان وارد تالار شد. رو به آیرین و کندرا کرد و گفت :
-از شکل جانور نماتون بیاید بیرون. داور بفهمه جانور نمایید هافلپافو بازنده میکنه. اصلا هم معلوم نیست داره طرفداری از گروه مورد علاقش میکنه.

آیرین و کندرا میویی کردند و تبدیل به انسان شدند. اگلانتاین پکی به پیپ زد به زاخاریاس کرد و گفت:
-زاخار؟ نمیخوای منو بذاری تو زمین؟ همچین مهاجم بدی نیستما.

زاخاریاس با بی توجهی گفت:
-آهای وین! اون بیلو واسه چی میبری؟ بهونه میدی دست داور تا حذفمون کنه ها. چی گفتی اگلا؟ آهان. راستش من سعی کردم تا جایی که میشه فقط از جوونها استفاده کنم. میدونی که، فدراسیون هاگوارتز قانون گذاشته فقط دو تا ارشد تو زمین باشن. منم از برایان و حسن استفاده کردم.
-باشه. مرسی.

اگلا با غمگینی پکی به پیپ زد و از تالار خارج شد. زاخاریاس دوباره مشغول به ایراد گرفتن شد و گفت:
-آهای ارنی. یادت نره حسنو وقتی بلاجره پرتاب کنی. وقتی رو حالت انسانیه نزنی به کلش دم و دستگاهش کلا بیاد پایین. برایان دسکشت. موقع گرفتن پنالتی انرژی های مثبت کمکت نمیکنه ها.

ناگهان از پنجره مجازی تالار جغدی مانند توپ تنیس محکم به کله زاخاریاس خورد و نامه ای دست زاخاریاس داد. روی نامه نوشته شده بود:
زاخاریاس اسمیت! ما شرطبندای بوق بوق بت همه روی بردن گریفندور توی این مسابقه شرط بستیم. حواست باشه جلوی دروازه کوافلو بنداز زمین. کوافلو پاس نده. فقط بنداز زمین! نکنه دلت از دست دادن کاپیتانی کوییدیچ میخواد؟ میدونی که ما کاری میکنی که حتی خواب نظارتم نبینی.

زاخاریاس آب دهانش را قورت داد. نامه را در دست گرفت و مچاله کرد. او در دو راهی سختی گرفتار شده بود. اگر هافلپاف میباخت آبروی او در مدرسه میرفت چون در اولین بازی کاپیتانیش باخته بود و اگر می برد حتی خواب نظارت را هم نمیدید. او میدانست شرط بندان بوق بوق بت بسیار خطرناکند.
بداضطراب و نگرانی رو به بقیه کرد و گفت:
-خوب بچه ها. زود جاروهاتونو بردارین بریم.

زمین مسابقه هاگوارتز-برنامه کوییدیچ برتر

سلااااام. خوش اومدید. با یه برنامه کوییدیچ برتر دیگه. امروز در خدمتتون هستیم با مسابقه هاگوارتز گریفندور در برابر هافلپاف. در زمین هاگوارتز گزارشگر ما آقای آبرکرومبی در خدمت ما هستن. آقای ابر کرومبی، ترکیب دو تیم رو چطور بررسی میکنید؟

متشکرم گری، سلام امروز اینجا هستیم برای پخش زنده مسابقه کریفندور و هافلپاف. مثل اینکه مربی تیم هافلپاف،فنریز گری بک، از ترس قطع شدن دست بازیکنان در هنگام بازی، ادوارد، مهاجم این تیم رو روی نیمکت گذاشته و به جای اون سر کادوگان رو بازی داده. اما معلوم نیست اون چطوری میتونه از توی تابلو کوافل رو پرتاب کنه. در تصمیم عجیب دیگه ای مرگ و هاگرید به ترتیب در پست مهاجم و مدافع بازی میکنن. آیا قراره مرگ باعث از بین رفتن بازیکنان تیم هافلپاف به صورت عجیبی بشه؟ ایا هاگرید با استفاده از موتور سیکلت سیریوس بلک قراره تقلب کنه؟ جواب این سوالات رو در زمین بازی میبینیم.

زمین کوییدیچ هاگوارتز

با پرتاب کوافل مسابقه شروع شد. زاخاریاس بلافاصله توپ را به وین داد و خودش دور شد. به دیوار ورزشگاه تکیه داد تا اعصاب بسیار ضعیفش را آرام کند. استرس از دست دادن کاپیتانی زمین گیرش کرده بود. با استرس جارو را بلند کرد تا به بازی برگردد که بلاجری از طرف هاگرید به سمت کندرا پرتاب شد. بلاجر مستقیم به صورت کندرا برخورد کرد و گردن او را شکست. داور در سوت خود دمید و یک پنالتی اعلام کرد. هاگرید غرولند کنان میگفت:
-چی میگید؟من فقط با چوماق زدم.اصلا به این دست میخوره بلاجر پرت کونه؟

وین پشت توپ قرار گرفت و با یک ضربه ان را تبدیل به گل کرد. مربی تیم سدریک پس از بیدار شدن از خواب بعد از اینکه دید کندرا مجروح شده پومانا را با او تعویض کرد و بازی ادامه یافت.دوباره کوافل دست هافل افتاد و مهاجمان آن را به یک دیگر پاس میدادند. بعد از اینکه زاخاریاس از کتاب پرتاب شده جا خالی داد، پومانا کوافل را پاس داد. و صدای «بزن یکی دیگه» تماشاگران بلند شد. زاخاریاس ناگهان کوافل را انداخت و در نتیجه توپ به الکساندرا رسید. الکساندارا کوافل را به زیبایی از زیر پاهای برایان رد کرد و فریاد «حیا کن رها کن» هافلپافی ها بلند شد. زاخاریاس با خود میگفت:
-چیزی نیست. چیزی نیست. فراموش میکنن چه گندی زدم.

دوباره کوافل در دست هافلپافی ها افتاد. اینبار زاخاریاس کوافل را جلو برد. بلاجر های هاگرید و کتاب های اما را رد کرد اما در جلوی دروازه مقابل لاوندری که از این همه مهارت تعجب کرده بود، کوافل را دوباره انداخت و اینبار کوافل به مرگ رسید. برایان را تهدید به گرفتن جانش کرد و در یک لحضه دوباره دروازه هافلپاف باز شد. اینبار شعار های تماشاگران بیشتر شد و زاخاریاس بغض کرد.

بیست دقیقه بعد

نتیجه بازی صد و سی به ده به نفع گریفیندور بود. روحیه تمام بازیکنان نابود شده بود و سرکادوگان از روی تابلو سوار بر جادو فریاد میزد:
-همه آنها را خرچنگ کنید همرزمان. بروید و تا میتوانید هویجشان کنید که زمان بردن رسیده است.

تا به حال زاخاریاس ده بار توپ لو داده بود و هربار یا مرگ و یا الکساندرا آنرا به گل تبدیل کرده بودند. هافلپافی ها کم کم به فحش دادن به زاخاریاس روی اورده بودند. تا جایی که سدریک از صدای تماشاگران بیدار شد و اگلانتاین را به جای زاخاریاس وارد زمین کرد. زاخاریاس روی نیمکت نشست و اشکش سرازیر شد. ایکاش میتوانست به انها بگوید که برای زندگیش مجبور بوده اینکار را بکند. از زمانی که اگلانتاین وارد بازی شد هافلپاف روحیه گرفت و نتیجه صد و سی به صد و بیست به نفع هافلپاف شد. زاخاریاس اگلانتاین را میدید که با مهارت هایش حتی بهتر از او کوافل را از سوراخ ها رد میکرد. دوباره اشک در چشمانش حلقه زد و خواست تا وارد رختکن شود که صدای تشویقی بلند آمد. یکی از تیم ها اسنیج را گرفته بود! زاخاریاس جرئت نداشت نگاه کند. در همان لحضه گریه کنان سمت دستشویی دوید تا با خودش خلوت کند.

دقایقی بعد

زاخاریاس جارو به دست به سمت تالار هافلپاف راه افتاد. هر چه که بود، میشد اختلاف را جبران کرد. آنها هنوز بازی با ریونکلا را داشتند . با چوبدستی با ریتم هلگا هافلپاف به بشکه کنار دیوار ضربه زد و در تالار باز شد. ناگهان سیل عظیم هافلپافی ها به سویش آمدند و او را بلند کردند. او میتوانست از دور گربه ای را ببیند که اسنیچ را در دستش گرفته بود. اما پس چرا او را تشویق میکردند؟ مگر او بد بازی نکرده بود.
-هه هه هه هه وی وی وی وی یعنی له هستما. آقو مگه میشه اگلانتایان اینقدر راحت زاخاریاسو گول بزنه وا.
-همه این ها نتیجه انرژی های مثبت و الهی نزدیک ما و اگلانتاین بوده. :yoga: با استفاده از این انرژی ها میشه همیشه موفق شد.

اگلانتاین خجالت زده همزمان که پکی به پیپش میزد جلو آمد و گفت:
-زاخاریاس راستشو بخوای... این من بودم که اون نامه رو فرستادم تا بتونم تو مسابقه بازی کنم. نگران نباش من به همه ی بچه های هافلپاف گفتم که تو بی تقصیر بودی.

اگر رول یک پایان کلیشه ای داشت، زاخاریاس همانجا اگلانتاین را ریز ریز میکرد اما زاخاریاس آنقدر خوشحال بود که به جمعیت پیوست تا با هم برد را جشن بگیرند.

پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1399/5/23 18:30:28
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1399/5/23 18:31:19
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1399/5/23 18:40:26
دلیل: / :
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1399/5/23 20:17:52

هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 23 مرداد 1399 10:17
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
هافل جلوی گریف
اثری از مصی، یک مدافع!


- پاشو! پاشو گرم کن آگلا! دِ پاشو میگم!
- حسن ول کن ناموسا. ساعت سه نصفه شبه!
- اگه گذاشتین دو دیقه بخوابیم!
- تو بخواب لحاف یخ کرده باو! گربه پرشین اینقدر نمیخوابه!
- صدای آب چیه؟ کی حموم رفته نصفه شبی؟
- نه منم دارم ظرف میشورم.
- هیشش. بشین سر جات. داری خواب حموم مختلط می بینی باز. هیچی نیس. بخواب.
- هوووی! سدریک! داری صدامو؟ پاشو بیا کیسه بکش منو! اون حوله منو هم وردار بیار...یادم رفت باز!
- عَــــــــــــــ ! سدریک بیـــااا! تموم شد. این دفعه خودم سیفونو بکشم؟

سدریک با چشمانی پف کرده و آب دهنی آویزون در حالیکه به روح پرفتوح و ربانی ننه هلگا درود میفرسته، از رو زیلوی محقرش که یه گوشه از تالار عمومی هافلپاف پهن شده بلند میشه و میره به امورات نصف شبی همگروهی های ملتهبش رسیدگی کنه. کمی اون طرف تر حسن مصطفی داره لباس کوییدیچ هافلپاف رو به زور تن آگلانتین میکنه که سعی داره جلوی شومینه چرت بزنه و همزمان زاخاریاس دو دستی پاچه حسن رو چسبیده تا بلکه بتونه حداقل حکم نظارت بخش نظرهای اخبار رو بگیره قبل از رفتن حسن.

پومانا: حسن! بعد از قرنی اومدی هافل! حالا زرتی شب بازی داری جا میزنی؟
حسن: هــــــــــــــــــــــا! ووی ووی ووی! یعنی دغون شدمااا. له له هستم. نه. من جلسه مهمی دارم فردا با مدیر گاگول دات کام. میگن از خوبان جستجوی ماگل هاست. قراره یه سرچ در میون لینکای مارو فرو کنن تو سرچ ملت. میگم اگه نرسیدم یه درصد، این آگلا آماده باشه. ما ذخایر آماده نیاز داریم.

و قبل از اینکه کیف سامسونت زوپس نشانش رو دستش بگیره و بره، یه لگد به پهلوی آگلا میزنه که به موجب این حرکت آگلا از خواب پا میشه و زاخی رو با ماچ و بوسه از پای حسن جدا میکنه میذاره رو طاقچه. بعد خودش یه سر میره تا تالار گریف و با تاتسویا برمیگرده. تات اینستاشو باز میکنه و حسن رو unfollow میکنه. بعد این ضربه مهلک، آگلا در حرکتی غیر انسانی تاتسو رو ورمیداره پرتاب میکنه سمت حسن و حسن فرو میره داخل شومینه و جایگزین هیزم میشه.

- ووی ووی ووی! عح عح عح عح عح! عاقو نمدونی چه سوزی مده. چرا من؟ آخه چرا من؟ داغون شدماااا. له له هستم. نه نمیخندوم. خرد میشم. هااااا.

- حسن جان! تابستونه. شومینه خاموشه.

- بچه های جلوه های ویژه لطفاً یه دستی برسونن! آ باریکلا! فقدان منطق پاره کرد رولو!

- من دو دیقه رفتم تا ریون پدرامو از تالار اندیشه بگیرم! چیکار کردین با حسن؟



بخش سوختگی های حاد – بیمارستان سنت دامبو

- آقای شفا دهنده دستم به پاچه ت. این مدافع مائه. فردا بازی داریم. شومینه خاموش بود. نمیدونیم چیطو شد. انگار از یه دنیای موازی دیگه ای این بنده خدا سوخت یهو.

سدریک و بازیکنان تیم کوییدیچ هافلپاف با اضطراب به پیکر صد در صد سوخته حسن خیره شدن که روی تختی ولوئه و با شعفی وصف ناپذیر به مرگ حتمیش بوقخند میزنه.

حسن: هااااا. شاید باورتون نشه ولی مرگ همین الان داشت می اومد این سمتی که یهو چشمش افتاد به یه پرستدافی تو راهروی بغل. خدا منو بخشید به شماها. نگران نباشین. ووی ووی ووی! عاح عاح عاح عاح عـــــــــــــــــــــــاخ!

شفا دهنده: بله. همونطور که مشاهده می کنید سوختگی درصد بالا داره منجر به توهمات میشه در ایشون. اگه هر چه زودتر اندام سوخته رو قطع نکنم، امیدی به زنده موندنشون نیست. متوجه ام که یه دو راهی سخته براتون. ولی باید تصمیم بگیرین الان.

برایان که موقعیت رو مناسب انتقام از ایسگاهاش می بینه، از پشت اعضای تیم راهشو به جلوی تخت حسن سوخاری باز میکنه.

- به نظر بنده، در این دو راهی سعادت و شقاوت، باید یه فرصت دیگه داد به دادا حسن که زندگی کنه. شاید هنوز حلالیت کافی نطلبیده تو دنیا. چمیدونیم در مسند قدرت چه کودایی خورده و نخورده که! چه کودایی مالیده به سر و صورت ملت حتی! به نظر من سعادتش در موندن و جبران کردنه. ولو در حد یه تف هم که شده باید بمونه.

زاخ: ظلمه. این صد در صد سوخته. اندام سالم نداره که. خلاصش کنیم. خوش گوشته. کباب هیئتی خوب میده.

آگلا: در هر حال تو پست مدافع هم تبدیل به بلاجر میشد این. زنده نگهش داریم یه سودی داره باز. میزنیمش تو دک و دهن گریفی ها.

سدریک مثلا از رو محبت یه دستی می ماله به پر و پاچه ذغالی حسن که سریعا به اذن مرلین قسمت های لمس شده خاکستر میشن تا طرفین به گناه آلوده نشده باشن.

- پووووفففف. به هر حال من اسمشو دادم قاطی خمارای هافل که دسترسیشو بگیره لینی بعد این ماجرا! بیاین در این دو راهی رای به سعادتش بدیم که ماندن در این دنیا به شکل معیوب باشه. حداقل میخندیم کمی دور همی.
- آقای شفای دهنده! لطفا قطع کنید هر چی لازمه.
- دکتر! جرش بده. جررررر!
- نه صبر کنید من تازه kill bill دیدم. هاتوری هانزو هم دارم. برین کنار کار خودمه.
- عمه خانم! شما اصن تو تیم کوییدیچ هافل هستی؟ شما اصن هافلی هستی؟
- گیر نده بهم...عطر مشهدی می پاشم روتا!
- این چه کاریه با من میکنی عمه؟ تو اینقدر مهربونی میتونستی خاله من باشی عمه! عمه! جیش میکردی روم شرف داشت به این عطر!
- جریوس مکسیما! جر واجرا! جروشیو! جر جر جر جرمینای من کوش! جر جر جر میرم زیر دوش! پاره پوریا! پاره پاره!

لابلای همهمه هافلپافی های مستقر در اتاق، شفا دهنده بدون هیچ مقدمه ی بهداشتی آیت الکرسی ویرایش مرلین زمزمه میکنه و همونجا در بخش با چوبدستیش مشغول تیکه پاره کردن حسن میشه و ترکیب فواره های خون و خاکستر می پاشه به در و دیوار.

عاقا شفایی: به نظر میاد با قطع شدن دستاش داره می خنده. یا حسن! چرا میخند؟
حسن عاقا: عح عح عح عح عح! ووی ووی ووی! اینا دستای دنیوی من بودن باهاش کارای خوب میکردم. دستای معنوی منو چطور میخواین قطع کنید؟ فک کردید من از نوازش پدرام ها دست می کشم؟ خب درست فک کردید. دست ندارم دیگه. به بوس کردنشون رو خواهم آورد. ووی ووی ووی!

شفایی پاهای حسن رو می بره ولی باز با تبسمش مواجه میشه.
- فتبارک المرلین احسن الخالقین! دیدین ملت؟ پاهاشوو هم زدم باز داره میخنده. چرا آخه حسن؟ چرا؟
- اینا پاهای من نبودن. یکیش آپاندیس سیخم بود اونی یکی هم چربی های اضافی تلنبار شده م که در نقش پاهام استفاده میکردم ازشون. عاقو، حین تولد بابامون جو گیر شد اومد بند ناف مارو قیچی کنه اشتباها پاهامونو برید. پا نداشتیم ما هیچ وقت. ووی ووی ووی!

بعد از قطع دست و پاهاهای حسن، دکتر شفایی دسته جارو برقی پارس خزر خود حسن رو میندازه تو حلق حسن و روشنش میکنه و امعاء و احشاء آویزون حسن رو میکشه داخل کله ی حسن که تنهای جای باقیمونده ازش هست.

- خب دیگه. بخیه شده خدمت شما. زیاد با لپاش بازی نکنید همه چیش اونجاس. خوشحالم از پس این دور راهی سربلند بیرون اومدین دوستان. انتخاب خوبی بود. زنده موندن چیز خوبیه. الان کلا حسن در یه کله خلاصه شده و جایی هم نمی گیره دیگه. تو جیب جا میشه حتی. من با اجازه تون مرخص بشم یه عمل سزارین تخم اژدها دارم. بعدشم باید برم جوش کمر یه غول غارنشین رو بترکونم. دیرم شده. خدافس.

- شما شفادهنده جک و جونورا بودین؟
- عه گفتم این سنت مانگو نیستا. همش حیوون می بینم دور و بر. فکر کردم من های م باز. نگو یه کوچه زود پیچیدیم.
- صد بار تو را گفتم، کم خور، دو سه پیمانه!
- صد بار تو را گفتم از یادگاران مرگ بنداز بریم!
- رولینگ یه چی میدونست ما هافلی ها رو پشم جلوه میداد!
- همش به خاطر حضور یه عمه گریفی هست! جمع زردمونو خراب کرده.
- هیچی ساده تر از قلب نمیشکنه. بیا خودت گردنتو بمال به شمشیرم!


زمین کوییدیچ هاگوارتز

زیر آفتاب داغ تابستون، بازیکنان دو تیم هافلپاف و گریفیندور جلوی صدها تماشاگر شدیدا مشغول بازی-بازی هستن. صدای گزارشگر که یوآن باشه همراه با بوی خوشش که از شناسه قبلیش مونده باهاش از داخل سوراخای بلندگوهای ورزشگاه پخش میشه و عده ای رو هم فرستاده به کما.

- بله. داور مسابقه سوت میزنه و این ضربه ناجوانمردانه حسن مصطفی به صورت سر کدو رو یه پنالتی میگیره به نفع گریفیندور. ظاهرا حسن بابت پاک کردن ترجمه های پاترمور هنوزم از کدو دل پری داره. بهرحال مشکلات کاری همواره ریشه دار هستن و رقابت های ورزشی و ارزشی رو هم تحت تاثیر قرار میدن به نحوی. داور بازی رو ببینید که چقدر خشمگینه و داره به سمت حسن پرواز میکنه. حتی داره انگشت میانییش رو نشون میده به جای کارت به حسن. مشخصه حسن خیلی برای این بازی از آمادگی جسمانی زیادی برخورداره و بر اثر ورزش سنگین تحلیل رفته و هیچی از بدنش نمونده جز کله پوکش. این حجم از ضربه به زره پوشی مثل سر کدو با یه کله واقعا تعجب برانگیزه.

برایان تفی میندازه کف دستش و می ماله به موهای ژولیده ش و به دنبال این حرکت چند تن از دخی های مستقر در جایگاه تماشاچیان هافل جیغ میکشن و غش میکنن و عده ای دیگه شونم خودشونو از جایگاه پرتاب میکنن پایین. دروازه بان پر ابهت تیم هافلپاف جامه می دره، سیکس پک عرقیشو به منصه ظهور میرسونه و سوار بر جاروش جلوی سه حلقه آماده پنالتی میشه.

گزارشگر: حالا اون گوشه برایان رو داریم. اوف که چه بدنی انداخته بیرون. داور میره یه اخطار بهش میده که کاربر 13 ساله داره بازی رو تماشا میکنه ولی برایان میگه پشم داره رو سینه ش و احادیث میاره از زشتی خودش و مشکلی نیست ظاهرا. باز داور داره گیر میده بهش. گویا این مورد مربوط به ماسکشه. جرونا بیداد میکنه و این دروازه بان ماسک نداره. بله. داور داره به زور شرت گل گلی ماماندوز برایان رو میکشه رو صورتش در نقش ماسک. واقعا داور مصمم و بی نظیریه و به شدت تابع قوانین کوییدیچه. اوه. این ور رو ببینید. گریفی ها سر اینکه کی پنالتی رو بزنه دارن درگیر میشن. ظاهرا مرگ همه رو ترسونده و خودش به همراه هگرید، مدافع کیکخور و غول پیکر گریف تنها بازیکنانی هست که رو به روی دروازه هافل ایستادن تا پنالتی بزنن. چه دو راهی سختی برای مربی. کلا عالم شده صحنه دو راهی ها این روزا. فقط یه بازیکن میتونه اونجا قرار بگیره برای شوت کردن کوافل. مربی فقط چند ثانیه وقت داره برای انتخاب توی این دو راهی. دو بازیکن بزرگ و تصمیمی دشوار. ظاهرا مربی گریف که کسی نیست جز استرجس پامادور، داره از نیمکت فریاد میزنه که نه نمیشه که هگرید بزنه و با ذکر دعای "با علی عاقا هماهنگه و علی عاقا گفتن عه نه علی عاقا هیــــــــــــــــــــــــع علی عاقا واااای علی عله عله!" داره سعی میکنه هگرید رو منصرف کنه.

تعدادی کورممد و جاسم از نیمکت گریفیندور به سمت هگرید پرواز میکنن که رو موتور سیکلت معلق تو هواش نشسته و ضمن در آوردن شورت قرمز متمایل به نارنجیش از شدت گرما، داره لایو تو دیکسو (رد) کتاب پشم هایش اثر بزرگ جلویی رو بلند بلند برای پدرام میخونه. ممدین و جاسمین به زور و با کلی زحمت هگرید رو میکشن میبرن یه گوشه ای دیگه از زمین و مرگ آماده زدن پنالتی میشه.

- مرگ دورخیز میکنه، یه پشتک رو هوا میزنه، چند نفر خود به خود می میرن با این حرکت، حالا کوافل از دستش می افته پایین و خودش پرتاب میشه سمت دروازه. واها ها های! یا ریش مرلین! علاوه بر اینکه پنالتی به فنا میره، مرگ میوفته رو برایان و گویا الان هر دوشون آنتن نمیدن و تو برزخن. تیم پزشکی دو تیم اون پایین در حال احیای اونها هست. امیدوارم جِیدز و جرونا نگیرن از این تنفس مصنوعی ها! حالا که صحبتش شدم بذارین بگم که جِیدز با تنفس مصنوعی منتقل نمیشه. این باور غلط رو تصحیح کنید و روشنفکر باشید. بله. اینم از پیام بهداشتی این بازی. حالا ادامه بازی. داور مرگ رو اخراج میکنه و رای به ادامه بازی میده. ببینید مربی هافل کیو داره میفرسته تو زمین جای برایان. آگلانتین! عجب دروازه بان بی تجربه ای. باور نمیکنم این ذخیره نشسته بوده باشه تا الان و تصور میشد تو واحد مهدکودکه و از فرزندان بازیکنان مراقبت میکنه. شایعاتی شنیده شده بود که مرلین از طریق لک لک ها فرزندی درون شکم دوست چهارده ساله آگلا قرار دادن اما متخصصان این شایعات رو تکذیب کردن و گفتن که همش فقط یه جوش شکمی بزرگ بوده. بهرحال تماشاچیان آگلا رو که به لحاظ روحی شرایط متزلزلی داره شدیدا هوووو میکنن به جای تشویق.


یک روز بعد...

تماشاچیان با استایل روم به دیوار زیر نظارت مستقیم حاج تراورز دارن پیژامه هاشونو می پوشن و بالش متکا انداختن تو سکوها و بدون توجه به صدای ضعیف گزارشگر یکی یکی لم میدن و نوشیدنی کره ای می نوشن و به زمین خالی از بازیکن نگاه میکنن...

- بع له! وارد روز دوم این بازی مهیج میشیم که همچنان با تساوی بدون گل ادامه داره. کمیته اخلاق تقاضا داره از شما همراهان گرامی که بساط قلیون و پیک نیک رو جمع کنید از جایگاه تماشاچیان. دارنده تسترال به پلاک کره خر سوار جیم دال 90 هاگزمید بیا وردار حیوونو بد جا پارک کردی جلوی اندیشکده ی اساتیده. جهت عبادت خواستم خاطر نشان کنم که مرلین هم اکنون با ماست و تو جایگاه vip نشسته و در نتیجه قبله اون سمتیه الان. همچنین اسپانسر این ترم از کوییدیچ مدرسه، پدرام عزیز، شمارو به مشاهده ادامه این مسابقه دعوت میکنه. بله. بازیکنان دو تیم از رختکن بیرون میان و زمینو دارن طواف میکنن و گویا مارو گیر آوردن و دارن برمیگردن تو رختکن دوباره. این وسط داور رو داریم که باز سر یه دو راهی قراره گرفته. به نظر داره تصمیم سختی رو میگیره. بله. همینطور. به نظر میرسه کلا گیر آورده شدیم و کنکور جادوگری لغو نشده و دوباره داره برگزار میشه و برخی بازیکنان تب شب کنکور گرفتن یهویی و دارن میرن دوباره مرور کنن و فرصت ندارن بازی رو تموم کنن. حالا داور بازی رو که دور روز طول کشیده داره ناتموم اعلام میکنه. تماشاچیان که شما باشین دارین داور رو با شعارهای ناب مورد عنایت قرار میدین. اوه اینجا رو نگاه کنید. داور اسنیچ طلایی رو از تو جیبش در میاره. به نظر میرسه اصن داور از همون اول این توپ رو ول نکرده بود که جستجوگرای دو تیم پیداش کنن. چه داور بی ناموس و منحرفی! انتظار داشت خودشو جستجو کنن؟

و در کسری از ثانیه تماشاگران پشتی و متکا و پوست تخمه هاشونو پرتاب میکنن سمت داور و به سمت جایگاه های خروجی ورزشگاه قدم ور میدارن.

کمی پایین تر رو گوشه ای زمین خاکی ورزشگاه، حسن مصطفی که مجموعاً فقط یه کله ازش باقی مونده، از اثرات مورفین و خماری بیرون میاد و از شدت درد "عح عح عح" کنان و "ووی ووی ووی" گویان نعره میکشه. حسن توپک در تلاشه با قل خوردن سوار جاروی پارس خزر شکسته ش بشه اما قبل از این حرکت با یه دو راهی نامطلوب مواجه میشه. برایان که از جدال با مرگ بلاخره سربلند بیرون اومده، تن له لورده ش رو سینه خیز میکشونه سمت حسن و بهش ملحق میشه و میبندتش ترک جاروش و تو آسمونا اوج می گیرن و محو میشن. از شدت جون دوستی بشر، کرک و پرای مرگ می ریزن و همچون قاصدکای ویولت تو هوا می رقصن. خدا استعفاء میده و کمی اون طرف تر، پروفسور مودی سرشو از لای پنجره برج مدیر مدرسه میده بیرون و داد میزنه: "واهاهای! شورت هگرید قرمزه. من دیدم!".

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط حسن مصطفی در 1399/5/23 10:22:50
ویرایش شده توسط حسن مصطفی در 1399/5/23 10:28:13
ویرایش شده توسط حسن مصطفی در 1399/5/23 10:29:25
ویرایش شده توسط حسن مصطفی در 1399/5/23 10:37:42
ویرایش شده توسط حسن مصطفی در 1399/5/23 11:14:03
پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 22 مرداد 1399 17:09
نمایش جزئیات
آفلاین
گریفیندور va هافلپاف

سرسرا حسابی شلوغ بود.پنج میز طویل در سرسرای بزرگ قرار داشت که یک میز برای اساتید و چهار میز دیگر برای چهار گروه دانش اموزان بود.پومانا به همراه تعدادی از بچه ها به سمت میز هافلپاف رفت.امروز برای اون روز مهمی بود؛چون امروز مسابقه کوییدیچ بین هافلپاف و گریفیندور بود و پومانا که همیشه به عنوان بازیکن ذخیره از روی نیمکت ذخیره ها بازی را نگاه می کرد،قرار بودبازی کند.
خیلی استرس داشت.همه سعی می کردند به او انرژی مثبت بدهند اما تلاششان بی فایده بود.پومانا که احساس می کرد هرچه بیشتر انجا بنشیند حالش بدتر می شود تصمیم گرفت که زودتر به زمین مسابقه برود.

وقتی به زمین کوییدیچ رسید؛حسابی جا خورد کل زمین مسابقه و جایگاه تماشاچی ها با کود حیوانی پوشیده شده بود!
_پومانا!جلونرو!جلونرو!

پومانا که تازی از حالت شک بیرون امده بود به پشت سرش نگاه کرد و گفت:
_سدریک!اینجا چه خبره؟چرا اینطوری شده؟مگه امروز مسابقه نداریم؟

سدریک که حسابی اشفته بود و نفس نفس می زد گفت:
_چرا.ما امروز مسابقه داریم ولی مثل اینکه یک نفر اینجا رو افسون کرده و هر کس نزدیک بشه بمب کود حیوانی به سمتش پرتاب میشه.الان پروفسور دامبلدور و بقیه دارن میان.

سدریک به پشت سرش اشاره کرد که تعدادی ادم بدو بدو به سمتشون می امدند.

پرفسور مک گونگال بریده بریده به دامبلدور گفت:
_دامبلدور...حالا...مسا...بقه...ی...امروز...چی...می...شه؟

پرفسور دامبلدور که با چهره ای متفکرانه به زمین کوییدیچ نگاه می کرد گفت:
_این افسون خیلی قویه!نمی تونیم مسابقه رو توی زمین کوییدیچ برگزار کنیم اما می تونیم بیرون از زمین برگزار کنیم.

مادام هوچ که هاج و واج به زمین نگاه می کرد گفت:
_اما حلقه ها و جایگاه تماشاچی ها توی زمینه چطور....

پرفسور دامبلدور حرفش را قطع کرد و گفت:
_فکر کنم چند حلقه اضافی داشته باشیم و با استفاده از جادو هم برای دانش اموزان جایگاه درست می کنیم.خب اگه بخوایم هرچه سریعتر مسابقه بشه باید دست به کار بشیم.

همه ی معلم ها دست به کار شدند.پومانا خوشحال بود؛نه به خاطر خود اتفاق بلکه بخاطر به تعویق افتادن چند ساعته مسابقه.اون توی این چند ساعت تاکتیک ها رو مرور کرد و این باعث شد،استرسش کمتر شود.
بعد از چند ساعت مسابقه شروع شد.پومانا در تمام مسابقه سعی کرد به بهترین نحو بازی کند تا در زمان مناسب و دور بودن حریف گوی زرین را بگیرد؛اما زمانی که دستش را برای گرفتن گوی زرین دراز کرده بود یک بمب کود حیوانی به سمتش پرتاب شد و نزدیک بود از جارو بیفتد.چون نمی شد وسط مسابقه بازی را متوقف کنند؛تصمیم گرفتند بازیکنان دفاع مسئول دور کردن بمب های کود حیوانی شوند.
مسابقه با هزاران بد بختی به نفع هافلپاف به پایان رسید؛اما همه به جای رفتن به سالن عمومی هر گروه و درباره ی مسابقه حرف زدن به سمت حمام ها روانه شدند.با اینکه سراپای همه اغشته به کود حیوانی بود و غر می زدند؛پومانا از این اتفاق بسیار خوشحال بود چون بعد از مدت ها انتظار در مسابقه بازی کرده بود و پیروز شده بودند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
نیستم ولی هستم

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
ارسال شده در: دوشنبه 13 مرداد 1399 23:59
نمایش جزئیات
آفلاین
آغاز مسابقات کوییدیچ ترم تابستان (ترم 24)


مسابقه اول: از سه‌شنبه 14 مرداد تا ساعت 23:59:59 پنج‌شنبه 23 مرداد


گریفیندور - هافلپاف


سوژه های این مسابقه: دوراهی - بمب کود حیوانی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 مرداد 1399 23:47
نمایش جزئیات
آفلاین
تیم کوییدیچ گریفیندور


مهاجمین: سر کادوگان، الکساندرا ایوانوا، مرگ

مدافعین: روبیوس هاگرید، اما دابز

دروازه بان: لاوندر براون

جستجوگر: فلور دلاکور

ذخیره: ادوارد، نویل لانگ باتم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 مرداد 1399 17:05
نمایش جزئیات
آفلاین
ترکیب تیم کوییدیچ هافلپاف

مدافعین: حسن مصطفی، ارنی مک‌میلان
مهاجمین: وین هاپکینز، زاخاریاس اسمیت، نیوت اسکمندر
جستجوگر: آیرین دنهولم(کج‌پا)
دروازه‌بان: برایان سیندرفورد

بازیکنان ذخیره: اگلانتاین پافت، پومانا اسپراوت

* تمامی بازیکنان حقیقی می‌باشند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماروولو گانت در 1399/6/13 2:40:06
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
ارسال شده در: دوشنبه 6 مرداد 1399 23:35
نمایش جزئیات
آفلاین
تیم کوییدیچ ریونکلا برای کوییدیچ هاگوارتز:

دروازه بان: تام جاگسن. (حقیقی)

مدافعان: جوزفین مونت‌گومری (حقیقی)، ریموند (حقیقی).

مهاجمین: دروئلا روزیه (حقیقی)، ربکا لاک‌وود (حقیقی)، شیلا بروکس (حقیقی).

جستجوگر: آیلین پرینس. (حقیقی)

ذخیره:
لینی وارنر (حقیقی)، پنه‌لوپه کلیرواتر (حقیقی).

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آروم آقا! دست و پام ریخت!