«بازیکنان تیم هافلپاف .. دنیس ، اما دابز، آنتونين دالاهوف، پيوز ، بتی بریسویت ، نيمفادورا تانكس و کاپیتان آلبوس سوروس پاتر. و ریون کلاو..»
صدای گزارشگر را نیز نمی شنید. به گابریل خیره ماند که با اشاره ی دست حالش را میپرسید..سپس کل ورزشگاه در سکوت فرو رفت. داور دست به سوت برد و سپس، به سوی بادراد رفت.
«لونا لاوگود کجاست؟»
«من پدرش هستم.. با من صحبت کنید!»
«لونا کجاست؟ شما نمیتونید یک بازیکن نداشته باشید. همین حالا یکی از ذخیره ها را خبر کنید.»
گابریل به سرعت به سوی لیلی آمد. با سوضن به لیلی خیره ماند که سعی میکرد نگاهش را از گابر بدزدد.
«تقصیر من نبود گابریل، اونطوری نگام نکن!»
«چی شده؟»
«من..نمیخواس.. گابر، لونا گم شده.. دزدیدنش! یه نفر چند وقتی بود دنبالش بود! »
«از هافلی هاست؟ »
سرش را به نشانه ی نفی تکان داد و سپس با صدای داد بادراد از جایش پرید:
« گابر! میشه برگردی به بازیت؟ چو بجای لونا اومده.»
گابریل آخرین نگاه نگرانش را به لیلی انداخت و سپس به دنبال آلبوس به پرواز در آمد.
« سرخگون بین دستان چو چانگ هست، چو با سرعت پیش میره و اولین پرتاب بلندش رو به عنوان پاس به زنوفیلیوس پرتاب میکنه. لیلی خشکش زده.. حالا به خودش میاد و به سمت حلقه ها میره.توپ رو میگیره و اولین پرتاب! وای!..»
کل ورزشگاه لحظه ای نفس ها را با هم در سینه حبس میکنند.دنیس به طرز خطرناکی از جارویش آویزان بود، اما سرخگون را محکم نگه داشته بود. زنوفیلیوس به کمک او رفت و دنیس را سرجایش برگرداند.
«پرتاب لیلی قدرتمند و دقیق بود اما دنیس هم گول نخورد و تلاشش رو کرد. حالا سرخگون بین پیوز و بتی در حال گردش هست..»
صدای جیغ را دوباره شنید. دیوانه وار دور خودش چرخید.. میان تماشاچیان.. کجابود؟ زیر لب او را صدا میزد:
«لونا کجایی..؟ لونا..»
اما هیچ صدایی شنیده نمیشد. با ناامیدی به بازی ادامه داد.
« یک خطا به نفع ریونکلاو، نیمفادوراه اجازه نداری با پات توپ رو بزنی! این بازی فقط با دسته.. خب، حالا اولین پنالت برای ریون و گل! آفرین به زنوفیلیوس! آفرین به ریون.. »
پنجاه دقیقه از بازی میگذشت.. هنوز نتیجه به نفع آنها بود. چرا گابریل زودتر تمامش نمیکرد؟
«لیلی! با چو بازی کنید.»
دستور بادراد را اجرا کرد. پاسکاری دیوانه وار بین آندو. گلگومات به خوبی تمام مدافعان را میزد.. لیلی دستش را برای یک پاس قطری بلند کرد که بازدارنده ی محکم آنتونین به بازویش خورد و بعد از آن ضربه ی مهلک اما بود..
تنها یک حس داشت.. حس سقوط..
درمانگاه ، دو ساعت بعد از بازی
«به نظرت یه هوش میاد؟»
«اومد..»
صدای بادراد را شنید و صدای لونا.. چشمانش را باز کرد. لونا با چهره ای خندان اما دردمند او را نگاه میکرد. لیلی تنها یک چیز را درک میکرد:
«بردیم؟»
بادراد در حالی که پشت گابریل میزد گفت:
«گابریل درست بعد از اینکه تو از روی جارو افتادی گوی رو گرفت. مثینکه باید تو می افتادی بعد ما میبردیم! در ضمن، این هم لونا..»
«کجا بودی..؟»
«لیلی.. تو نیاز به استراحت داری!»
و لحظه ای بعد دوباره چشمانش روی هم افتادند، اما این بار با آرامش خوابید.
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
زمین كوییدیچ هاگوارتز
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

جزئیات کاربر

راونکلاو و هافلپاف
با نگرانی وارد تالار خصوصی شد و نگاهی به اطرافش کرد. همه جارا مات و ثابت می دید. نمیدانست، حالش بد بود؟ چیزی نمی شنید.. به سوی شومینه رفت.. دیگر توانش را نداشت.. روی زمین نشست ..زانوهایش میلرزید و تحمل وزنش را نداشت.. دستش را به سنگ های سرد شومینه تکیه داد و اشک هایش مانند باران فرود آمدند..
«لیلی؟..»
سرش را به آرامی برگرداند. بادراد بود، لیلی از جایش بلند شد و بینی اش را بالا کشید. بادراد با نگرانی پرسید: «چی شده؟»
«هیچی! هیچی..من فقط یکمی نگرانم..!»
«نگران مسابقه ی فردا؟ چیزی نیست لیلی، یادت باشه..برنده یا بازنده برد اصلی با ماست.. چیزی که خودت همیشه میگفتی.»
سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت. مدتی بعد، به تنهایی وسط تالار ایستاده بود و فکرش فقط به یک چیز بود: چطور میتوانستند جای خالی لونا را پر کنند؟
صبح زود- روز مسابقه
لیلی روی تخت نشسته بود. زانوهایش را در بغل گرفته و به پنجره خیره مانده بود. مغزش قفل شده ،هیچ چیز را یادش نمی آمد. دیشب تا صبح نخوابیده بود. زیر چشمانش کبود..با صدای زنگ ِ هاگوارتز؛ گابریل به خودش کش و قوسی داد و از تخت پایین آمد.
تالار دختران فضایی آبی رنگ، با روتختی ها و بالشت هایی تمیز و آبی بود. از پنجره ، تمام زمین کوییدیچ دیده میشدو این چیزی نبود که حال لیلی را بهتر کند!فقط نگرانی اش چند برابر میشد.
گابریل به سوی لیلی آمد .درحالی که چشمان پف کرده اش را مالش میداد گفت:
«لیلی.. دیشب چند بار از صدای گریه ات بیدار شدم..چیزی شده؟»
سرش را به نشانه ی نفی تکان داد. میدانست که سکوتش ، شک برانگیز تر از جواب دادن است. اما نمیدانست چگونه آنها را با این واقعه ی دردناک روبرو کند.. مثل فیلم از جلوی چشمانش گذشت..
"او و لونا بودند.. به تنهایی نزدیک درخت بید نشسته بودند. لونا از مزاحمی صحبت میکرد که چند مدت در تعقیب او بود. اشک میریخت.. لیلی دستش را دور گردن او انداخته بود..
«هیچی نمیشه لونا، ما همه کنارت هستیم.»
«اما اون گفت نمیذاره من کوییدیچ بازی کنم!»
«نمیتونه همچین..» "
و تنها چیزی که از آن به بعد به خاطر داشت نوری قرمز رنگ و بعد سیاهی تمام و صدایی جیغ محو لونا و سپس.. در تنهایی بیدار شدن.
«لیلی! مطمئنی که حالت خوبه؟ چند بار صدات زدم..»
نگاهی به تخت لونا افتاد، خالی و مرتب..
زمین مسابقه
هیچ کس تا آن لحظه شکی به نبودن ِ لونا نکرده بود. دیوانه میشد، مطمئن بود از این همه فکر و خیال و نشستن و هیچ کاری نکردن دیوانه خواهد شد.. آلفرد به شوخی برایش جفت پا گرفت. آنقدر حواسش نبود که به شدت به زمین خورد و دندانش خون افتاد..
آلفرد به سرعت به کمکش شتافت. لیلی زیر لب معذرت خواهی کرد که خودش نیز به زور آنرا شنید. قدم به قدم به داور مسابقه نزدیک تر میشدند. ناگهان صدای بلند جیغی شنید. خودش را به زنوفیلیوس کوبید تا از آن صدای آشنا دور شود.. هیچ کس نبود!
«تو هم شنیدی؟»
زنوف با نگرانی به او خیره ماند.
«چه چیزی باید بشنوم؟»
لیلی ساکت ماند. مطمئن بود این صدا را میشناسد.. به تازگی همین جیغ را شنیده بود.. با دریافت حقیقت موجی از ترس به او سرازیر شد. تمام تنش مور مور شد. لونا همانجا بود.. همان نزدیکی ها..
صدای سوت را شنید. اگر گلگومات او را صدا نزده بود، هرگز پروازش را آغاز نمیکرد و بدین ترتیب با حواس پرتی ِ تمام به بازی پرداخت..
با نگرانی وارد تالار خصوصی شد و نگاهی به اطرافش کرد. همه جارا مات و ثابت می دید. نمیدانست، حالش بد بود؟ چیزی نمی شنید.. به سوی شومینه رفت.. دیگر توانش را نداشت.. روی زمین نشست ..زانوهایش میلرزید و تحمل وزنش را نداشت.. دستش را به سنگ های سرد شومینه تکیه داد و اشک هایش مانند باران فرود آمدند..
«لیلی؟..»
سرش را به آرامی برگرداند. بادراد بود، لیلی از جایش بلند شد و بینی اش را بالا کشید. بادراد با نگرانی پرسید: «چی شده؟»
«هیچی! هیچی..من فقط یکمی نگرانم..!»
«نگران مسابقه ی فردا؟ چیزی نیست لیلی، یادت باشه..برنده یا بازنده برد اصلی با ماست.. چیزی که خودت همیشه میگفتی.»
سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت. مدتی بعد، به تنهایی وسط تالار ایستاده بود و فکرش فقط به یک چیز بود: چطور میتوانستند جای خالی لونا را پر کنند؟
صبح زود- روز مسابقه
لیلی روی تخت نشسته بود. زانوهایش را در بغل گرفته و به پنجره خیره مانده بود. مغزش قفل شده ،هیچ چیز را یادش نمی آمد. دیشب تا صبح نخوابیده بود. زیر چشمانش کبود..با صدای زنگ ِ هاگوارتز؛ گابریل به خودش کش و قوسی داد و از تخت پایین آمد.
تالار دختران فضایی آبی رنگ، با روتختی ها و بالشت هایی تمیز و آبی بود. از پنجره ، تمام زمین کوییدیچ دیده میشدو این چیزی نبود که حال لیلی را بهتر کند!فقط نگرانی اش چند برابر میشد.
گابریل به سوی لیلی آمد .درحالی که چشمان پف کرده اش را مالش میداد گفت:
«لیلی.. دیشب چند بار از صدای گریه ات بیدار شدم..چیزی شده؟»
سرش را به نشانه ی نفی تکان داد. میدانست که سکوتش ، شک برانگیز تر از جواب دادن است. اما نمیدانست چگونه آنها را با این واقعه ی دردناک روبرو کند.. مثل فیلم از جلوی چشمانش گذشت..
"او و لونا بودند.. به تنهایی نزدیک درخت بید نشسته بودند. لونا از مزاحمی صحبت میکرد که چند مدت در تعقیب او بود. اشک میریخت.. لیلی دستش را دور گردن او انداخته بود..
«هیچی نمیشه لونا، ما همه کنارت هستیم.»
«اما اون گفت نمیذاره من کوییدیچ بازی کنم!»
«نمیتونه همچین..» "
و تنها چیزی که از آن به بعد به خاطر داشت نوری قرمز رنگ و بعد سیاهی تمام و صدایی جیغ محو لونا و سپس.. در تنهایی بیدار شدن.
«لیلی! مطمئنی که حالت خوبه؟ چند بار صدات زدم..»
نگاهی به تخت لونا افتاد، خالی و مرتب..
زمین مسابقه
هیچ کس تا آن لحظه شکی به نبودن ِ لونا نکرده بود. دیوانه میشد، مطمئن بود از این همه فکر و خیال و نشستن و هیچ کاری نکردن دیوانه خواهد شد.. آلفرد به شوخی برایش جفت پا گرفت. آنقدر حواسش نبود که به شدت به زمین خورد و دندانش خون افتاد..
آلفرد به سرعت به کمکش شتافت. لیلی زیر لب معذرت خواهی کرد که خودش نیز به زور آنرا شنید. قدم به قدم به داور مسابقه نزدیک تر میشدند. ناگهان صدای بلند جیغی شنید. خودش را به زنوفیلیوس کوبید تا از آن صدای آشنا دور شود.. هیچ کس نبود!
«تو هم شنیدی؟»
زنوف با نگرانی به او خیره ماند.
«چه چیزی باید بشنوم؟»
لیلی ساکت ماند. مطمئن بود این صدا را میشناسد.. به تازگی همین جیغ را شنیده بود.. با دریافت حقیقت موجی از ترس به او سرازیر شد. تمام تنش مور مور شد. لونا همانجا بود.. همان نزدیکی ها..
صدای سوت را شنید. اگر گلگومات او را صدا نزده بود، هرگز پروازش را آغاز نمیکرد و بدین ترتیب با حواس پرتی ِ تمام به بازی پرداخت..
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/07/24
آخرین ورود: دوشنبه 30 خرداد 1390 17:33
از: يت نكن! شايدم، اذيت نكن!
پستها:
708

ادامه ی پست قبلی
قسمت دوم- ادامه ی پست قبل
مادام هوچ یک بار دیگه پیش از بازی از زیبایی های الهی اش لذت میبره و سپس با یک سوت بلبلی ِ جانانه شروع مسابقه رو اعلام میکنه.
هوچ:
متاسفانه سوتم رو یادم رفته...سوتـــــــــــــــــــــــــــــــت! (گفتم چون بلبل آبیه سوتشم باید آبی باشه دیگه! بلبل آبیه؟)
همه ی بازی کنان از زمین جدا میشوند و ..
-"سرخگون در دست بتی بریسوت، حالا نیمفادورا تانکس.. میده به پیوز.. از تو پیوز رد میشه و دوباره میخوره به بتی.. بتی داره به سرعت جلو میره و در دقیقه ی 1 اولین گل هافل به ثمر میرسه."
15 دقیقه بعد
-" حالا دیگه همه ی بازیکنان هافلپاف جلو کشیده اند.ولی عجب خدایی این اِما دافیه. کلا اِماها مثه اماواتسون همه اشون دافن..اهم، چیز..داف البته مصارفی مثل کوییدیچ هم دارنا! ..البته میدونید هرچقدر هم داف باشند که به پای آنیتاها نمیرسند، مگه نه خانوم مدیر؟.. بد نگاه میکنه.. خب شایدم آنیتاها خیلی زشت و کریه باشند..!
-کروشیو!
-"آخخ! کی گفته آنیتاها زشتند؟ من زشتم.. اونجا رو نگاه کنید، آنتونین سرخگون رو گرفته و اونو از توی حلقه رد میکنه.. داور ندید! این حرکت خطا بود، اما به هر حال امتیاز 100 برای هافل بدست میاد."
دنیس یک بالشت و پتو آورده بود و روی هوا جادو شده نگهشون داشته بود و در خواب خوشی بود. در همون لحظه گابریل از سرعت بالای آسپ حرصش گرفته بود و با تمام قدرت عشوه گری، با استفاده از انواع اشوه های شتری،خرکی و ..، نتونسته بود به موفقیتی برسه. از قدرت های پریزادی اش هم نمیتونست کاری کنه، آسپ ضد دختر شده بود.
گابر با خودش: من هِی گفتم این وزیر میشه به دادِش برسید نذارید اون پرسی اینا طرفش باشن!
گابر که دیگه واقعا داره کم میاره با یه مشت محکم تو کله ی آسپ، اون رو از مسیر حرکتش منحرف میکنه.
داور: خطــــــــــا!
به سمت گابریل میاد و یک کارت سبز از جیبش درمیاره:
- سه دقیقه از بازی اخراج!
ملت ریون:
-لالای لای لالای لالای لالای لالای لای لالای لالای ..هافلپاف قهرمان میشهههههههههههه، هافلپاف قهرمان میشه.. !
بچه های ریونکلاو همگی در کمال خونسردی ولبخند های بر لب، شکست مفتضحانه ای رو مزه مزه میکردند. گزارشگر فریاد کشید:
-" حالا برای اولین بار در طول مسابقه توپ در دستان آلفرد قرار میگیرد. نگاه کنید! اون توپ رو به صورت آتشین (در وسطی) پاس میده به لیلی، حالا لونا، حالا زنوف.. من گیج شده ام! دو تا بازدارنده به هم به دنیس میخوره و اون رو از روی بالشا میندازه پایین!"
دنیس در حال سقوط :
-من مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــثم!
زاپالاشت!
ملت:
چند دقیقه ی بعد
بازدارنده های بادراد و چو پشت سر هم بازیکنان هافل رو هدف میگیره اما فایده ای ندارد! چو که دیگه چماق و لنگه کفش، خاک، گوجه، تخم مرغ، بادراد و هر چیزی رو پرتاب میکنه به سمت مهاجمان هافلپاف. ولی گویی اونها بازدارنده اند!
آلفرد با عصبانیت هوا رو از دهنش خارج میکنه و داور بلافاصله سوت میزنه:
-خطا ! یک پنالت به نفع هافلپاف!
آلفرد : Why?
داور : به علت اینکه دربازه بان ریون، توپ رو فوت میکنه تا وارد حلقه ها نشه.
در افکار هوچ:
-اهههه، من چقدر خفن به نفع میگیرم! من خیلی گولاخم!
من میتونستم شناسه ی عله رو بردارما! ولی یعنی چی.. اون فرد خفن دیشب کی بود؟ ناکس یکمی همچین از پشت شبیه آلن دلون بود.. از جلو شبیه پوریا پورسرخ همون جادوگره تو روز طلسم! این هافلی بوقی ها که هم مدیر توشون هست هم گولاخن هم کلی جلوان! اینا که میبرن بازی رو..
-"گل صد و دهم "
و فریاد و جیغی از سوی آبی پوشان تمام ورزشگاه را در سکوت فرو برد. گابریل که انگار چیزی در موهایش گیر کرده بود جیغ میزد، بالاخره آن را گرفت. برقی طلایی در دستانش زده شد و گوی ذرین آرام گرفت.
ملت ریون:
ملت هافل:
در همون لحظه، مادام هوچ:
چند روز بعد
هوچ به سمت دفتر مدیریت میدوئه. در رو با شدت باز میکنه و روی میز ایگور ورقه پرتاب میکنه..
(تصویر در آخرین لحظات از چهره های ایگور و هوچ گرفته شد و از اون به بعد دیگه دیده نشدند. ):

و..
قسمت دوم- ادامه ی پست قبل
مادام هوچ یک بار دیگه پیش از بازی از زیبایی های الهی اش لذت میبره و سپس با یک سوت بلبلی ِ جانانه شروع مسابقه رو اعلام میکنه.
هوچ:
متاسفانه سوتم رو یادم رفته...سوتـــــــــــــــــــــــــــــــت! (گفتم چون بلبل آبیه سوتشم باید آبی باشه دیگه! بلبل آبیه؟)همه ی بازی کنان از زمین جدا میشوند و ..
-"سرخگون در دست بتی بریسوت، حالا نیمفادورا تانکس.. میده به پیوز.. از تو پیوز رد میشه و دوباره میخوره به بتی.. بتی داره به سرعت جلو میره و در دقیقه ی 1 اولین گل هافل به ثمر میرسه."
15 دقیقه بعد
-" حالا دیگه همه ی بازیکنان هافلپاف جلو کشیده اند.ولی عجب خدایی این اِما دافیه. کلا اِماها مثه اماواتسون همه اشون دافن..اهم، چیز..داف البته مصارفی مثل کوییدیچ هم دارنا! ..البته میدونید هرچقدر هم داف باشند که به پای آنیتاها نمیرسند، مگه نه خانوم مدیر؟.. بد نگاه میکنه.. خب شایدم آنیتاها خیلی زشت و کریه باشند..!
-کروشیو!
-"آخخ! کی گفته آنیتاها زشتند؟ من زشتم.. اونجا رو نگاه کنید، آنتونین سرخگون رو گرفته و اونو از توی حلقه رد میکنه.. داور ندید! این حرکت خطا بود، اما به هر حال امتیاز 100 برای هافل بدست میاد."
دنیس یک بالشت و پتو آورده بود و روی هوا جادو شده نگهشون داشته بود و در خواب خوشی بود. در همون لحظه گابریل از سرعت بالای آسپ حرصش گرفته بود و با تمام قدرت عشوه گری، با استفاده از انواع اشوه های شتری،خرکی و ..، نتونسته بود به موفقیتی برسه. از قدرت های پریزادی اش هم نمیتونست کاری کنه، آسپ ضد دختر شده بود.
گابر با خودش: من هِی گفتم این وزیر میشه به دادِش برسید نذارید اون پرسی اینا طرفش باشن!

گابر که دیگه واقعا داره کم میاره با یه مشت محکم تو کله ی آسپ، اون رو از مسیر حرکتش منحرف میکنه.
داور: خطــــــــــا!
به سمت گابریل میاد و یک کارت سبز از جیبش درمیاره:
- سه دقیقه از بازی اخراج!
ملت ریون:

-لالای لای لالای لالای لالای لالای لای لالای لالای ..هافلپاف قهرمان میشهههههههههههه، هافلپاف قهرمان میشه.. !
بچه های ریونکلاو همگی در کمال خونسردی ولبخند های بر لب، شکست مفتضحانه ای رو مزه مزه میکردند. گزارشگر فریاد کشید:
-" حالا برای اولین بار در طول مسابقه توپ در دستان آلفرد قرار میگیرد. نگاه کنید! اون توپ رو به صورت آتشین (در وسطی) پاس میده به لیلی، حالا لونا، حالا زنوف.. من گیج شده ام! دو تا بازدارنده به هم به دنیس میخوره و اون رو از روی بالشا میندازه پایین!"
دنیس در حال سقوط :
-من مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــثم!
زاپالاشت!
ملت:

چند دقیقه ی بعد
بازدارنده های بادراد و چو پشت سر هم بازیکنان هافل رو هدف میگیره اما فایده ای ندارد! چو که دیگه چماق و لنگه کفش، خاک، گوجه، تخم مرغ، بادراد و هر چیزی رو پرتاب میکنه به سمت مهاجمان هافلپاف. ولی گویی اونها بازدارنده اند!
آلفرد با عصبانیت هوا رو از دهنش خارج میکنه و داور بلافاصله سوت میزنه:
-خطا ! یک پنالت به نفع هافلپاف!
آلفرد : Why?
داور : به علت اینکه دربازه بان ریون، توپ رو فوت میکنه تا وارد حلقه ها نشه.
در افکار هوچ:
-اهههه، من چقدر خفن به نفع میگیرم! من خیلی گولاخم!
من میتونستم شناسه ی عله رو بردارما! ولی یعنی چی.. اون فرد خفن دیشب کی بود؟ ناکس یکمی همچین از پشت شبیه آلن دلون بود.. از جلو شبیه پوریا پورسرخ همون جادوگره تو روز طلسم! این هافلی بوقی ها که هم مدیر توشون هست هم گولاخن هم کلی جلوان! اینا که میبرن بازی رو..-"گل صد و دهم "
و فریاد و جیغی از سوی آبی پوشان تمام ورزشگاه را در سکوت فرو برد. گابریل که انگار چیزی در موهایش گیر کرده بود جیغ میزد، بالاخره آن را گرفت. برقی طلایی در دستانش زده شد و گوی ذرین آرام گرفت.
ملت ریون:

ملت هافل:

در همون لحظه، مادام هوچ:

چند روز بعد
هوچ به سمت دفتر مدیریت میدوئه. در رو با شدت باز میکنه و روی میز ایگور ورقه پرتاب میکنه..
(تصویر در آخرین لحظات از چهره های ایگور و هوچ گرفته شد و از اون به بعد دیگه دیده نشدند. ):

و..
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[b]دیگه ب
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/07/24
آخرین ورود: دوشنبه 30 خرداد 1390 17:33
از: يت نكن! شايدم، اذيت نكن!
پستها:
708

Raven VS Huffle
- پس متوجه شدید که ما به هیچ وجه شانس بردن در مقابل هافلپاف رو نداریم. به هیچ وجه!
-
-سوالی هست؟
در اتاق گرد مانندی نشسته بودند. دیوار های سرتاسر آبی اطرافشان، گرمایی خاص به اتاق میبخشید. با این که شومینه هم خاموش بود، اما باز هم گرمای صمیمی در اتاق موج میزد. بادراد به همه ی بچه های سفید و تپل مپل نگاه انداخت و سپس، کمی روی توحید زوم کرد.
آلفرد :ببخشید بادی، تو چی کار میکنی که اینقدر جذابی؟
بادراد: البته سوال بسیار به جا و مناسبی بود، بیا مغازه اصغر بهت میگم.
به علت جلوگیری از افشا سازی فیلم ششم (
) از ادامه دادن خودداری میکنیم.
اتاق داوری
یک اتاق تاریک، چراغی از سقف با تنهایی، خود را از سقف دار زده و آویزان است. چراغ نوسان خفیف و بی صدایی میکند، به جلو و عقب.. جلو.. عقب..مادام هوچ یک آینه در مقابلش گذاشته و به خودش نگاه میکنه.
-خدایا چه کردی! من اصلا باورم نمیشه فردی بتونه به این زیبایی باشه.:angel:
صدایی مخووووف و خیلی خیلی خفنز شنیده میشه.
- مــــــــــن باورم میـــــــــــــشه ..شه..شه .. (اکو!)
-کی اونجاست؟ اگه جرئت داری بیا جلو!
-هوچ، من الان تقریبا تو دهنتــــــــــــم.. اَم..اَم..!
مادام هوچ یک قدم عقب میره و برای ترسناک شدن قضیه به آینه اش برخورد میکنه و سپس، آینه می افته میشکنه. صدای خورد شدن آینه به شدت بلند بوده. شخص شنل پوش یک کیسه روی میز میندازه.. کیسه ای پر از گالیون.
-هوچ..چ..چ..! من رو مجبور نکن از روش دیگه ای استفاده کنم، ..کنم.. کنم.. چون میدونی که.. که.. که..!
مادام هوچ با ترس و لرز میگه: از کدوم تیمی؟ چی از جون من میخوای؟
-این بازی مهمه، من ازت میخوام تمام حواست رو روی برد هافلپاف متمرکز کنی وگرنه بعد از بازی خودم میام سراغت.. غت.. غِت..!
هوچ: نه! این تو مرام من نیست.. من نازی رو طلاق نمیدم!
مجهول: دیگه قورباغه شکلاتی ِ اضافه نخور (در راستای هری پاتری شدن!) باید این کار رو بکنی. فهمیدی؟
و بعد چوبدستی اش رو به سمت هوچ میکشه. هوچ با ترس جیغ میزنه و شروع به زار زدن میکنه.
-باشه! باشه.. من برد هافلپاف رو از همین حالا تضمین میکنم!
مجهول به سمت در حرکت میکنه. در همون لحظه رعد و برقی بس غرشناک زده میشه و فرد مجهول بیرون در میره.
مجهول: عچب ابهتی!.. سوســـــــــک!
زمین مسابقات ریون
بادراد: بچه ها من تضمین میکنم که اینجا صفحه سفید به وجود نمی آی...
همه جا سفید میشه!
ملت ریون:
بادراد:
در دفتر مدیریت
ایگور و هوچ با عصبانیت و به حالت وای آیبرو(!) به بادی نگاه میکنند. ایگور با فریاد:
-به خدا فقط دلم میخواد یه بار دیگه این حرکت رو انجام بدی بادراد! ریشاتو دونه دونه با موچین میکَنم!
بادرا: باشه باو. نمیدونم چرا این طوری شد، درستش کردی دیگه؟
هوچ: متاسفانه، بله! بریم سر بازی.
(مدیریت مبلغ هنگفتی در اختیار تیم ریون برای آوردن نامشون در پست داده بودند! این بخش برای جبران و خیانت نکردن به امانت بودو هیچ گونه مصرف غذایی ندارد.)
------ زمین بازی ------
بادی شدید وزیدن گرفته بود. همه ی سرها به سوی دور رختکن بود، یکی زرد به رنگ تخم مرغ و دیگری آبی به رنگ آب دهن بودند. چمن های ورزشگاه در نسیم عصرگاهی تکان میخورد و دیوارها که با اسپری های جادویی تزیین شده بود، شدت حساسی این بازی را تلقی میکرد.
روز سردی نبود، اما هوا خنک بود. بازیکنان با شور و حال وارد زمین شدند. خورشید آخرین انوار خود را نیز به وی ابرها فرستاده بود و دیگر خون به راه می افتاد. گزارشکر پسری به موهای سیاه بود، به سوی بلند گو رفت و در آن فریاد کشید:
- سلام. من گزارشگر جیگر هستم. جی اِف کش و خیلی پاف و اینام برای گذاشتن هرگونه جلسه اعم از خصوصی، مشاوره، عمومی، درسی(
) و غیره و ذاکر بعد از مسابقه مراجعه کنید. الان وقت دیدن مسابقه است. اعضای تیم ها وارد میشوند.
آلبوس و بادراد پس از ده دقیقه روبوسی، زیربوسی (!)، بغل، ماچ!، بوث، لپ، و غیره!، به بازی بر میگردند.
بادراد: بچه ها من سرشار از انرژی شدم.این پسره خیلی سفیده ناکس!
گابر: بادراد من استرس دارم..
بادراد یک سطل آشغال میده دست گابریل. در حدود 10 دقیقه ی بعد دورتا دور ورزشگاه از این سطل ها پر میشه...
- پس متوجه شدید که ما به هیچ وجه شانس بردن در مقابل هافلپاف رو نداریم. به هیچ وجه!
-

-سوالی هست؟
در اتاق گرد مانندی نشسته بودند. دیوار های سرتاسر آبی اطرافشان، گرمایی خاص به اتاق میبخشید. با این که شومینه هم خاموش بود، اما باز هم گرمای صمیمی در اتاق موج میزد. بادراد به همه ی بچه های سفید و تپل مپل نگاه انداخت و سپس، کمی روی توحید زوم کرد.
آلفرد :ببخشید بادی، تو چی کار میکنی که اینقدر جذابی؟
بادراد: البته سوال بسیار به جا و مناسبی بود، بیا مغازه اصغر بهت میگم.
به علت جلوگیری از افشا سازی فیلم ششم (
) از ادامه دادن خودداری میکنیم.اتاق داوری
یک اتاق تاریک، چراغی از سقف با تنهایی، خود را از سقف دار زده و آویزان است. چراغ نوسان خفیف و بی صدایی میکند، به جلو و عقب.. جلو.. عقب..مادام هوچ یک آینه در مقابلش گذاشته و به خودش نگاه میکنه.
-خدایا چه کردی! من اصلا باورم نمیشه فردی بتونه به این زیبایی باشه.:angel:
صدایی مخووووف و خیلی خیلی خفنز شنیده میشه.
- مــــــــــن باورم میـــــــــــــشه ..شه..شه .. (اکو!)
-کی اونجاست؟ اگه جرئت داری بیا جلو!
-هوچ، من الان تقریبا تو دهنتــــــــــــم.. اَم..اَم..!

مادام هوچ یک قدم عقب میره و برای ترسناک شدن قضیه به آینه اش برخورد میکنه و سپس، آینه می افته میشکنه. صدای خورد شدن آینه به شدت بلند بوده. شخص شنل پوش یک کیسه روی میز میندازه.. کیسه ای پر از گالیون.
-هوچ..چ..چ..! من رو مجبور نکن از روش دیگه ای استفاده کنم، ..کنم.. کنم.. چون میدونی که.. که.. که..!
مادام هوچ با ترس و لرز میگه: از کدوم تیمی؟ چی از جون من میخوای؟
-این بازی مهمه، من ازت میخوام تمام حواست رو روی برد هافلپاف متمرکز کنی وگرنه بعد از بازی خودم میام سراغت.. غت.. غِت..!
هوچ: نه! این تو مرام من نیست.. من نازی رو طلاق نمیدم!
مجهول: دیگه قورباغه شکلاتی ِ اضافه نخور (در راستای هری پاتری شدن!) باید این کار رو بکنی. فهمیدی؟
و بعد چوبدستی اش رو به سمت هوچ میکشه. هوچ با ترس جیغ میزنه و شروع به زار زدن میکنه.
-باشه! باشه.. من برد هافلپاف رو از همین حالا تضمین میکنم!
مجهول به سمت در حرکت میکنه. در همون لحظه رعد و برقی بس غرشناک زده میشه و فرد مجهول بیرون در میره.
مجهول: عچب ابهتی!.. سوســـــــــک!

زمین مسابقات ریون
بادراد: بچه ها من تضمین میکنم که اینجا صفحه سفید به وجود نمی آی...
همه جا سفید میشه!
ملت ریون:

بادراد:

در دفتر مدیریت
ایگور و هوچ با عصبانیت و به حالت وای آیبرو(!) به بادی نگاه میکنند. ایگور با فریاد:
-به خدا فقط دلم میخواد یه بار دیگه این حرکت رو انجام بدی بادراد! ریشاتو دونه دونه با موچین میکَنم!
بادرا: باشه باو. نمیدونم چرا این طوری شد، درستش کردی دیگه؟
هوچ: متاسفانه، بله! بریم سر بازی.
(مدیریت مبلغ هنگفتی در اختیار تیم ریون برای آوردن نامشون در پست داده بودند! این بخش برای جبران و خیانت نکردن به امانت بودو هیچ گونه مصرف غذایی ندارد.)
------ زمین بازی ------
بادی شدید وزیدن گرفته بود. همه ی سرها به سوی دور رختکن بود، یکی زرد به رنگ تخم مرغ و دیگری آبی به رنگ آب دهن بودند. چمن های ورزشگاه در نسیم عصرگاهی تکان میخورد و دیوارها که با اسپری های جادویی تزیین شده بود، شدت حساسی این بازی را تلقی میکرد.
روز سردی نبود، اما هوا خنک بود. بازیکنان با شور و حال وارد زمین شدند. خورشید آخرین انوار خود را نیز به وی ابرها فرستاده بود و دیگر خون به راه می افتاد. گزارشکر پسری به موهای سیاه بود، به سوی بلند گو رفت و در آن فریاد کشید:
- سلام. من گزارشگر جیگر هستم. جی اِف کش و خیلی پاف و اینام برای گذاشتن هرگونه جلسه اعم از خصوصی، مشاوره، عمومی، درسی(
) و غیره و ذاکر بعد از مسابقه مراجعه کنید. الان وقت دیدن مسابقه است. اعضای تیم ها وارد میشوند. آلبوس و بادراد پس از ده دقیقه روبوسی، زیربوسی (!)، بغل، ماچ!، بوث، لپ، و غیره!، به بازی بر میگردند.
بادراد: بچه ها من سرشار از انرژی شدم.این پسره خیلی سفیده ناکس!
گابر: بادراد من استرس دارم..
بادراد یک سطل آشغال میده دست گابریل. در حدود 10 دقیقه ی بعد دورتا دور ورزشگاه از این سطل ها پر میشه...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[b]دیگه ب
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/11/01
تولد نقش: 1396/07/22
آخرین ورود: دوشنبه 25 آذر 1392 18:06
از: اتاق خون محفل
پستها:
3113

در اينجا طبق اطلاعيه شماره 11 پست هاي اين گروه زده خواهد شد!
نقل قول:
موفق باشيد!
نقل قول:
ساعت 0 روز 20 اسفند لغايت ساعت 12 نيمه شب 29 اسفند:
ريونكلاو با هافلپاف
اسليترين با گريفيندور
موفق باشيد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم ! 
شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :
1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :
1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/11/01
تولد نقش: 1396/07/22
آخرین ورود: دوشنبه 25 آذر 1392 18:06
از: اتاق خون محفل
پستها:
3113

در اينجا طبق اطلاعيه شماره 11 پست هاي اين گروه زده خواهد شد!
نقل قول:
موفق باشيد!
نقل قول:
ساعت 0 روز 20 اسفند لغايت ساعت 12 نيمه شب 29 اسفند:
ريونكلاو با هافلپاف
اسليترين با گريفيندور
موفق باشيد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم ! 
شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :
1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :
1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/11/01
تولد نقش: 1396/07/22
آخرین ورود: دوشنبه 25 آذر 1392 18:06
از: اتاق خون محفل
پستها:
3113

در اينجا طبق اطلاعيه شماره 11 پست هاي اين گروه زده خواهد شد!
نقل قول:
موفق باشيد!
نقل قول:
ساعت 0 روز 20 اسفند لغايت ساعت 12 نيمه شب 29 اسفند:
ريونكلاو با هافلپاف
اسليترين با گريفيندور
موفق باشيد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم ! 
شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :
1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :
1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین
جزئیات کاربر

تدی سرخگون رو به سمت دامبل پرتاب میکنه و خودش میدوئه (پرواز میکنه) دم حلقه های هافلپاف جا میگیره و میگه:
-بده تدی. بده من خالیم. بفرست بیاد. دیر شد. دنیس اومد. زود باش. سرخگونو بده. بفرست تا گل بزنم. من اینجام. هوووووووووی...
دامبلدور هم اعصابش خرد میشه و با پا میکشه زیر سرخگون.
-بیا اصلا واسه خودت! دیوونم کردید! سر پیری ما رو ورداشتید آوردید اینجا هی بده بده هم میکنید!
کورمک هم معلق تو هوا ایستاده و داره با فرمول های ریاضی محاسبه می کنه که اگه سرخگون رو با چه زاویه ای بفرسته دنیس گل میخوره و هرچی محاسبه میکنه بازم می بینه رو کاغذش هیچی نیست و نمیدونه که پیوز پشت سرش یواشکی با جادو کاغذ رو سفید میکنه!
بالای زمین، نزدیک جایگاه تماشاگران سه نفر دور هم حلقه زدن و در حال مذاکره هستن. استرس به آرومی میگه:
-ببین آنتونین، من کسی بودم که تو رو معرفی کردم واسه بخش اخبار و همه رو راضی کردم. نمی خوام منت رو سرت بزارما ... اصلا نمی خوام منت رو سرت بزارم ولی هرچــــــــــــی داری از من داری!
آنتونین سرفه ی کوتاهی میکنه و میگه:
-اهم ... مشخصه اصلا منت نمیزاری! ولی من اینطور فکر نمی کنم، رمز موفقیت من در سایت دستمال های همه کاره بود و من تا ابد به اسکاور مدیونم. اینو به خودش هم گفتم!
پرسی از بازدارنده ای که به سمتش میاد جا خالی میده و با خونسردی شروع به صحبت میکنه:
-ببین دالاهوف! ما این همه صحبت کردیم و به توافق رسیدیم. ما هم سر قولمون هستیم، تو گوی زرین رو بده کاری می کنیم قدرتت از کوییرل هم بیشتر بشه. استرجس هم اگه چیزی میگه منظوری نداره. تو به فکر قدرت مدیریتت باش!
آنتونین چونه اش رو میخارونه و به فکر فرو میره. بعد از چند لحظه میگه:
-ولی من سرپرست هافلپاف هستم ... اگه ...
پرسی حرفش رو قطع میکنه:
-ای بابا! یک دفعه که اشکالی نداره!
آنتونین سرش رو تکون میده و با احتیاط نگاهی به اطرافش میندازه. سپس دستش رو توی جیب رداش میبره و گوی زرین (!) رو بیرون میاره و به سمت پرسی میگیره اما قبل از اینکه پرسی بتونه حرکتی بکنه هرسه نفر به رگبار بسته میشن!
آسپ: آآآآآآآآآآی نفس کش!
چوب جاروی آنتونین خرد میشه و مستقیم به سمت زمین سقوط میکنه تا درس عبرتی بشه برای خائنین!
یکی از گلوله ها مماس با گوی زرین رد میشه و اونو از مسیرش منحرف میکنه. پرسی چشماشو تیز میکنه و به سمت گوی زرد رنگ پرواز میکنه. آسپ یک لحظه مکث می کنه، ابتدا به پرسی نگاه میکنه که داره با سرعت به سمت گوی زرین میره و بعد به استرجس که در حال فراره و اینجاست که احساس به وظیفه میگه زکی و آسپ اسلحه به دست به سمت استرجس میره!
استرس وحشت زده میخواد به سمت داور بره ولی رگبارهای آسپ جلوش رو میگیره و مجبور میشه همچنان به سمت آسمون اوج بگیره. آسپ با نیشخند میگه:
-خب، خوش میگذره ناظر قلعه؟ گفتی گالری اِما رو باید تکمیل کنی دیگه آره؟
و ماشه رو با شدت بیشتری فشار میده. پایین زمین صدای فریاد تماشاگرهای هافل شنیده میشه که از آسپ میخوان گوی زرین رو بگیره ولی آسپ اهمیتی نمیده و لحظه به لحظه به استرس نزدیک تر میشه. در همون لحظه که گوی زرین در دستان پرسی جای میگیره، آسپ که در یک متری استرس هست مغز اونو هدف میگیره و میگه:
-گفتم حالت رو میگیرم حروم گالری!
و استرس رو به رگبار میبنده!
پایان !
-بده تدی. بده من خالیم. بفرست بیاد. دیر شد. دنیس اومد. زود باش. سرخگونو بده. بفرست تا گل بزنم. من اینجام. هوووووووووی...
دامبلدور هم اعصابش خرد میشه و با پا میکشه زیر سرخگون.
-بیا اصلا واسه خودت! دیوونم کردید! سر پیری ما رو ورداشتید آوردید اینجا هی بده بده هم میکنید!

کورمک هم معلق تو هوا ایستاده و داره با فرمول های ریاضی محاسبه می کنه که اگه سرخگون رو با چه زاویه ای بفرسته دنیس گل میخوره و هرچی محاسبه میکنه بازم می بینه رو کاغذش هیچی نیست و نمیدونه که پیوز پشت سرش یواشکی با جادو کاغذ رو سفید میکنه!
بالای زمین، نزدیک جایگاه تماشاگران سه نفر دور هم حلقه زدن و در حال مذاکره هستن. استرس به آرومی میگه:
-ببین آنتونین، من کسی بودم که تو رو معرفی کردم واسه بخش اخبار و همه رو راضی کردم. نمی خوام منت رو سرت بزارما ... اصلا نمی خوام منت رو سرت بزارم ولی هرچــــــــــــی داری از من داری!

آنتونین سرفه ی کوتاهی میکنه و میگه:
-اهم ... مشخصه اصلا منت نمیزاری! ولی من اینطور فکر نمی کنم، رمز موفقیت من در سایت دستمال های همه کاره بود و من تا ابد به اسکاور مدیونم. اینو به خودش هم گفتم!
پرسی از بازدارنده ای که به سمتش میاد جا خالی میده و با خونسردی شروع به صحبت میکنه:
-ببین دالاهوف! ما این همه صحبت کردیم و به توافق رسیدیم. ما هم سر قولمون هستیم، تو گوی زرین رو بده کاری می کنیم قدرتت از کوییرل هم بیشتر بشه. استرجس هم اگه چیزی میگه منظوری نداره. تو به فکر قدرت مدیریتت باش!

آنتونین چونه اش رو میخارونه و به فکر فرو میره. بعد از چند لحظه میگه:
-ولی من سرپرست هافلپاف هستم ... اگه ...
پرسی حرفش رو قطع میکنه:
-ای بابا! یک دفعه که اشکالی نداره!

آنتونین سرش رو تکون میده و با احتیاط نگاهی به اطرافش میندازه. سپس دستش رو توی جیب رداش میبره و گوی زرین (!) رو بیرون میاره و به سمت پرسی میگیره اما قبل از اینکه پرسی بتونه حرکتی بکنه هرسه نفر به رگبار بسته میشن!
آسپ: آآآآآآآآآآی نفس کش!
چوب جاروی آنتونین خرد میشه و مستقیم به سمت زمین سقوط میکنه تا درس عبرتی بشه برای خائنین!
یکی از گلوله ها مماس با گوی زرین رد میشه و اونو از مسیرش منحرف میکنه. پرسی چشماشو تیز میکنه و به سمت گوی زرد رنگ پرواز میکنه. آسپ یک لحظه مکث می کنه، ابتدا به پرسی نگاه میکنه که داره با سرعت به سمت گوی زرین میره و بعد به استرجس که در حال فراره و اینجاست که احساس به وظیفه میگه زکی و آسپ اسلحه به دست به سمت استرجس میره!استرس وحشت زده میخواد به سمت داور بره ولی رگبارهای آسپ جلوش رو میگیره و مجبور میشه همچنان به سمت آسمون اوج بگیره. آسپ با نیشخند میگه:
-خب، خوش میگذره ناظر قلعه؟ گفتی گالری اِما رو باید تکمیل کنی دیگه آره؟

و ماشه رو با شدت بیشتری فشار میده. پایین زمین صدای فریاد تماشاگرهای هافل شنیده میشه که از آسپ میخوان گوی زرین رو بگیره ولی آسپ اهمیتی نمیده و لحظه به لحظه به استرس نزدیک تر میشه. در همون لحظه که گوی زرین در دستان پرسی جای میگیره، آسپ که در یک متری استرس هست مغز اونو هدف میگیره و میگه:
-گفتم حالت رو میگیرم حروم گالری!
و استرس رو به رگبار میبنده!

پایان !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

زمین مسابقه !
بازیکنان دو تیم در میان تشویق پرشور تماشاگران وارد زمین میشن. همون لحظه یک بمب جادویی به وسط زمین میخوره و نصف چمن ها میسوزه. (نویسنده: هوووم ... نه دیگه تا این حد پرشور!)
داور به چهره کاپیتان های دو تیم نگاهی میندازه و مغزش ارتعاش های دریافتی از اونها رو شروع به تفسیر میکنه.
مغز داور: هوووم ... چی میگید شما؟
ارتعاش شماره یک: من از بدن آسپ میام. تو ذهنش چهره یک دختر، یک جنگل و بعد قیافه استرس رد میشه و یهو همه جا قرمز میشه.
ارتعاش شماره دو: این استرس بدتره. همش تو دل خودش میگه ورزشگاه، اونا، سوسیس!
مغز داور: هوووم ... مثل اینکه اوضاع بیریخته! باس یک سیگنال بفرستم زبون بگم که...
در همون لحظه داور با صدای بلندی میگه:
-من به طور موقت آسپ و استرجس رو از کاپیتانی عزل می کنم. دو نفر دیگه بیان بهم دست بدن!
آسپ و استرجس با این حالت
به داور نگاه می کنن و و شروع می کنن به اعتراض.آسپ: تو شخصیت منو داری تخریب می کنی! این کار یک توهینه! من ... من به بابا عله میگم!
استرجس: هه، مگه نمیدونی من کیم داور؟ من ناظر کل اینجا هستم! کوییرل منو انتخاب کرده و گفته اگر گالری اِما رو کامل کنم بهم ...
بقیه حرفاش در فریاد داور مسابقه گم میشه:
-خف بینم باو! (این داوره خیلی خاکیه) هرکی هستید واسه خودتونید! اینجا زمین مسابقه س و من همه کاره! زود دو نفر دیگه رو بفرستید جلو با هم دست بدن!

آسپ و استرس تصمیم میگیرن که با هم متحد بشن و داور رو بزنن ولی یادشون به ماجرای شب قبل میفته، با تنفر بهم نگاه می کنن و به سمت بازیکن هاشون میرن. چند لحظه بعد دنیس از تیم هافلپاف و پرسی از گریفیندور جلو میان و بعد از اینکه با هم دست میدن دو تا حرف هم رد و بدل میشه، کار به درگیری کشیده میشه و همه برای جلوگیری از دعوا میان جلو تا دنیس و پرسی رو جدا کنن و این وسط یک بنده خدایی هم جفت پا میخوره!
سرانجام با سوت داور هر چهارده جارو سوار به هوا پرواز می کنن و هنوز چند ثانیه بیشتر نگذشته یکی سقوط میکنه به سمت زمین!

بتی از سرجاش بلند میشه و در حالی که فکش رو میماله با عصبانیت رو به داور میگه:
-این استرجس وحشیه. دندون هام خرد شد!
داور عربده میکشه:
-پنالتی، پنالتی به نفع هافلپاف! استرجس، وحشی نباش!

تانکس به سمت پیتر میره که پنالتی رو بزنه ولی ناگهان دوربین عوض میشه. بر بلندای ِ لژ ویژه ورزشگاه، آسپ جاروشو گذاشته کنار، کف جایگاه نشسته و یک بسته بزرگ هم کنارشه. بسته رو باز می کنه و اجزای درون اون رو میاره بیرون و مثل پازل شروع به چسبوندن اونها بهم میکنه! سپس آخرین قطعه که "خشاب" نام داره رو به پایین اجزای دیگه وصل می کنه و وسیله ی مورد نظر آماده میشه ... AK47!

آسپ یک عینک دودی میزنه به چشمش و دوباره سوار جارو میشه و با صدای مخوفی میگه:
-دارم میام استرس!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

وقتی گورکن شیر را به زانو در می آورد.
شب قبل از مسابقه - کنار جنگل ممنوعه !
آسپ نگاهی به اطرافش انداخت و دوباره به استرجس خیره شد:
-ببین استرس، یا میزاری من برم تو جنگل و به قرارم برسم یا گالری هات رو روی سرت خراب می کنم!
استرجس کلاه خود روی سرش را جا به جا کرد و به آسپ اشاره کرد:
-هه، اینو! مثلا اگر نرم کنار چیکار می کنی؟
-من ... بابام ... بابام وبمستره!
-هه، آقا رو! مگه نمیدونی سایت دست کیه؟ کوییرل اینجا حرف اول و آخر رو میزنه و همون کوییرل بهم گفته من ناظر قلعه ام و چیزی که کوییرل بگه یعنی همون درسته و زورش هم از هم عله بیشتره، دستارش هم تازه بو میده! مثلا تو الان نمیتونی بگی می خوای بری تو جنگل و با اون دختره قرار داری تا چیز کنید و اینا! چرا؟ چون کوییرل این حرف ها رو ممنوع کرده! پس کوییرل ... کوییرل همه کاره ی سایته!
آسپ که حرصش گرفته و قرارش هم دیر شده بوده با عصبانیت میگه:
-ببین حروم گالری! (نوعی فحش مخصوص استرجس) اینجا ایگور حرف اول و آخر رو میزنه و من و ایگور هم ته فرندشیپ! اون موقع که ما داشتیم توی جایگاه آبی ها تیم رو تشویق می کردیم تو اونور ورزشگاه داشتی سوسیس میخوردی! مفهومه؟
-هه، آسپو! اینجا من همه کاره ام چون من ناظر قلعه ی هاگوارتزم و جنگل هم جزو قلعه ست! تازشم کوییرل بهم قول داده اگه همه ی عکس های اِما رو جمع کردم سه تا انجمن دیگه هم در مورد هاگوارتز بزنه سه تاش مال خود ِ خود ِ خودم!
آسپ تو چشمای استرجس زل میزنه و میگه:
-من ... حال تو رو میگیرم!
سپس ناسزایی میگه و از استرس دور میشه.
استرجس: هه، جوجه رو!
صبح روز مسابقه - سرسرای بزرگ !
مشت آسپ روی میز هافلپاف کوبیده میشه.
-دهن گریفی ها سرویس!
ملت: هووووووو ...
آسپ ادامه میده:
-من به پشتوانه بازیکنان تیمم گوی زرین تعیین می کنم!
ملت: هوووووو ...
-من ... من ... من کاپیتانم!
ملت: هوووووو ...
-خب دیگه بسه! بازیکن ها بریم رختکن، دیر شد!
رختکن ِ ما !
مشت آسپ به دیوار رختکن کوبیده میشه.
-دهن گریفی ها سرویس!
اِما خمیازه ای میکشه و میگه:
-خب بابا تو هم! یک بار تشویقت کردیما ... جوگیر!
آسپ صداشو صاف می کنه و در حالی که صورتش رو به سرخی میره میگه:
-اهم ... بله ... خب همونطور که قبلا گفتم بازی مهمی داریم. وظایف رو یک بار دیگه به طور خلاصه میگم، فقط قبلش یک موضوع مهم ... دهن گریفی ها سرویس!
اِما:
شب قبل از مسابقه - کنار جنگل ممنوعه !
آسپ نگاهی به اطرافش انداخت و دوباره به استرجس خیره شد:
-ببین استرس، یا میزاری من برم تو جنگل و به قرارم برسم یا گالری هات رو روی سرت خراب می کنم!
استرجس کلاه خود روی سرش را جا به جا کرد و به آسپ اشاره کرد:
-هه، اینو! مثلا اگر نرم کنار چیکار می کنی؟
-من ... بابام ... بابام وبمستره!

-هه، آقا رو! مگه نمیدونی سایت دست کیه؟ کوییرل اینجا حرف اول و آخر رو میزنه و همون کوییرل بهم گفته من ناظر قلعه ام و چیزی که کوییرل بگه یعنی همون درسته و زورش هم از هم عله بیشتره، دستارش هم تازه بو میده! مثلا تو الان نمیتونی بگی می خوای بری تو جنگل و با اون دختره قرار داری تا چیز کنید و اینا! چرا؟ چون کوییرل این حرف ها رو ممنوع کرده! پس کوییرل ... کوییرل همه کاره ی سایته!
آسپ که حرصش گرفته و قرارش هم دیر شده بوده با عصبانیت میگه:
-ببین حروم گالری! (نوعی فحش مخصوص استرجس) اینجا ایگور حرف اول و آخر رو میزنه و من و ایگور هم ته فرندشیپ! اون موقع که ما داشتیم توی جایگاه آبی ها تیم رو تشویق می کردیم تو اونور ورزشگاه داشتی سوسیس میخوردی! مفهومه؟
-هه، آسپو! اینجا من همه کاره ام چون من ناظر قلعه ی هاگوارتزم و جنگل هم جزو قلعه ست! تازشم کوییرل بهم قول داده اگه همه ی عکس های اِما رو جمع کردم سه تا انجمن دیگه هم در مورد هاگوارتز بزنه سه تاش مال خود ِ خود ِ خودم!
آسپ تو چشمای استرجس زل میزنه و میگه:
-من ... حال تو رو میگیرم!
سپس ناسزایی میگه و از استرس دور میشه.
استرجس: هه، جوجه رو!
صبح روز مسابقه - سرسرای بزرگ !
مشت آسپ روی میز هافلپاف کوبیده میشه.
-دهن گریفی ها سرویس!
ملت: هووووووو ...
آسپ ادامه میده:
-من به پشتوانه بازیکنان تیمم گوی زرین تعیین می کنم!
ملت: هوووووو ...
-من ... من ... من کاپیتانم!
ملت: هوووووو ...
-خب دیگه بسه! بازیکن ها بریم رختکن، دیر شد!

رختکن ِ ما !
مشت آسپ به دیوار رختکن کوبیده میشه.
-دهن گریفی ها سرویس!
اِما خمیازه ای میکشه و میگه:
-خب بابا تو هم! یک بار تشویقت کردیما ... جوگیر!
آسپ صداشو صاف می کنه و در حالی که صورتش رو به سرخی میره میگه:
-اهم ... بله ... خب همونطور که قبلا گفتم بازی مهمی داریم. وظایف رو یک بار دیگه به طور خلاصه میگم، فقط قبلش یک موضوع مهم ... دهن گریفی ها سرویس!
اِما:
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1387/12/10 23:39:06
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج