جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

40 کاربر(ها) آنلاین هستند (17 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
40 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

زمین كوییدیچ هاگوارتز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
4
ارسال شده در: شنبه 10 اسفند 1387 23:23
نمایش جزئیات
آفلاین
*24 دقیقه بعد *

استر و آلبوس سوروس پاتر با نگرانی به همدیگه نگاه میکردند ... راه بازگشتی در کار نبود ...
ـ مک لاگن با سرعت در حرکت هست ... بتی رو جا میزاره ... همین طور بلاجر آنتونین رو ...اوه تانکس کوافل رو گرفت ... یک بلاجر عالی از جیمز ... گل گل !
آلبوس به محض گرفتن کوافل درنگ نکرد و گل را به ثمر رساند ...
ـ 100-70 به نفع گریفیندور

*5 دقیقه بعد *

رنگ به چهره ی استر و آلبوس سوروس پاتر نمانده بود ... چه مشکلی در پیش بود ... بازی که جذابیت خاص خود را داشت ...
ـ بله این پرسی هستش که با سرعت دور زمین جادویی کوییدیچ رو میزنه ... به دنبال اسنیچ هستش ! آسپ هم به سرعت به دنبال پرسی به راه افتاد ...
استر به ساعت خود نگاهی انداخت ... فقط 17 ثانیه 16 ثانیه 15 ....

پرسی و آسپ با شدت به همدیگه برخورد میکنن ولی ...

احساس تنگی نفس در تک تک اعضای دو تیم به وجود آمده بود ... مردم دریایی به سمت بازیکن ها در حرکت بودند ... چشم های پرسی بسته شده بود ... اسنیچ در دستانش آرام گرفته بود ... نیزه های مردم دریایی به سمت بچه ها نشانه رفته بود ...

صدای جیغ ....

....

*خوابگاه*

کاغذی در اثر وزش باد ناشی از باز شدن پنجره بر روی زمین افتاد ...

- --- -- -
بازی این هفته در زیر دریاچه برگزار خواهد شد . دلیل برگزاری این مسابقه در این مکان شرایط آب و هوایی است . به دلیل آنکه با مردم دریایی نتوانستیم کنار بیاییم فقط به مدت 30 دقیقه اکسیژن کافی برای بازی در زیر آب را در اختیار خواهید داشت .
لذا قبل از 30 دقیقه بازی را به پایان برسانید .
در صورتی که بازی به اتمام نرسد مردم دریایی بازی را به اتمام میرسانند .

مدیریت مدرسه !
- - -- - -

***

سقف آشنای درمانگاه دیده میشد ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1387/12/10 23:38:41
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده
3
ارسال شده در: شنبه 10 اسفند 1387 23:20
نمایش جزئیات
آفلاین
14 بازیکن تیم کوییدیچ در پشت در ورودی هاگوارتز که به حیاط راه داشت و در واقع به سمت زمین کوییدیچ بود ایستاده بودند تا مدیر مدرسه و داور کوییدیچ از راه برسند تا به سمت زمین کوییدیچ حرکت کنند ...
مدیریت مدرسه از راه رسید و در ورودی را باز کرد ... با باز شدن در باد شدیدی بود که به بازیکن های کوییدیچ برخورد کرد ... باد آنقدر شدید بود که اگر جاروهای آهنی تیم تکیه گاه آنها نبود به شدت پرت میشدند ... بیرون جهنمی از وزش باد و طوفان بود ... باران به همراه باد به شدت میوزید ... آسمان آنقدر تیره شده بود که نورهای جادویی در حیاط روشن شده بود ... برگزاری مسابقه در آن شرایط واقعا عجیب به نظر میرسید ولی عجیب تر از آن این بود که مدیر مدرسه به سمت حیاط حرکت کرد و 14 بازیکن نیز در کمال تعجب به دنبال مدیر مدرسه حرکت کردند ...
مدیر مدرسه آرام و بی صدا به جای آنکه به سمت زمین کوییدیچ حرکت کند به سمت دریاچه ی بزرگ هاگوارتز حرکت میکرد ... استر و آلبوس سوروس پاتر بدون تعجب به راه خود ادامه میدادند ... مدیر مدرسه در جلوی دریاچه ایستاد و به لباس هایی بر روی زمین ریخته شده بود اشاره کرد ... شدت باران انقدر زیاد بود که قدم از قدم برداشتن مساوی بود با سیل آب که بر روی سر و صورت میریخت! با پوشیدن لباس ها استر و آلبوس سوروس پاتر بدون درنگ در آب پریدند ...
بقیه نیز با دیدن این صحنه در درون آب شیرجه زدند ...در زیر دریاچه زمین جادویی کوییدیچ برپا شده بود ... نور آرام بخشی در زیر دریاچه سو سو میزد . دور تا دور دریاچه را مردمان عجیب و غریب دریاچه پوشانده بودند ...
در آن شرایط آرامش زیر آب هم تعجب آور بود ... کوافل در زیر آب رها شد ... واقعا جالب بود که کوافل در زیر آب به آن راحتی جا به جا میشد ...
صدای جادویی با خارج شدن چندین حباب از زیر سنگ بزرگی به گوش رسید ...
ـ لی جردن بازی رو گزارش میکنه ... امروز به خاطر وضع آب و هوایی بازی در زیر دریاچه برگزار میشود ... لباس های اعضای تیم ها اکسیژن زا است ... میریم سراغ بازی ... پیوز از تیم هافلپاف صاحب کوافل هست و با سرعت به سمت پتی گرو حرکت میکنه ... پرتاب میکنه ...

تمارین تیم کوییدیچ در اینجا به داد تیم رسید ... زیرا جاروی آهنی با وجود سنگینی که داشت باعث شد پیتر با یک حرکت نمایشی توپ را مهار کند ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1387/12/10 23:36:44
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده
2
ارسال شده در: شنبه 10 اسفند 1387 23:16
نمایش جزئیات
آفلاین
استرجس بعد از خواندن برگه نیم نگاهی به اعضای متعجب تیمش کرد و سری تکان داد ... اعضای تیم متوجه موضوعی شده بودند ... ولی آن موضوع چه بود ...؟؟!!؟؟
برگه را در جیب خود گذاشت و به سمت رختکن حرکت کرد ...

***

روزها به سرعت میگذشت و زمان بازی نزدیک تر میشد . هر چقدر این زمان زندیکتر میشد استر کم حرفتر میشد ... جیمز هم به دستور استر به کسی حرفی نمیزد . نسیم بهاری از روزهای قبل کمی سردتر شده بود ولی تیم با وجود سکوت استر و جیمز با جدیت به تمارین خود ادامه میداد ...
پرسی با سرعت به دنبال اسنیچ بود ... کوافل دست به دست بین مهاجمین تیم میچرخید ... بلاجرها توسط استر و جیمز به سمت بازیکن های جادویی فرستاده میشد ... پرسی با همان سرعتی که داشت به یکی از بلاجرهای فرستاده شده از سمت جیمز برخورد کرد ...
سپس به سمت زمین حرکت کرد ولی در نزدیکی های زمین خود را جمع کرد و دوباره به سمت هوا حرکت کرد ... در این شرایط که استر و جیمز خبری را که به نظر خوب هم نمیرسید میدانستند از دست دادن یک بازیکن آن هم جستجوگر واقعا وضع را وخیم میکرد ...

***

شیوه ی تمارین تیم هر روز سنگین تر از قبل میشد ... تا جایی که استر چوب های خودش و جیمز رو هم تعویض کرد و از جنس پلاستیک جادویی کرد ... تمام جاروهایی تیم نیز از جنس آهن جادویی شد .... دلیل این کارها چه بود ... جیمز و استر از چه چیزی مطلع بودند ؟!؟

***

صبح روز بازی در خوابگاه پسران موج خواب بود که در جریان بود .
پرسی اولین نفری بود که از خواب بیدار شده بود ... نگاهی به پنجره ی خوابگاه انداخت ولی از جایش بلند نشد تا دقیق نگاهی به محوطه ی بیرون بیندازد . آسمان کمی از صبح های دیگر تیره تر بود ...بی توجه به تیرگی آسمان لباس کوییدیچش را پوشید و از خوابگاه بیرون زد ...
استر نیز نفر دوم بود که بیدار شد و از خوابگاه بیرون رفت ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1387/12/10 23:32:13
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: زمين مسابقات گريفيندور!
ارسال شده در: شنبه 10 اسفند 1387 23:11
نمایش جزئیات
آفلاین
آیا اینجا هاگوارتز بود ؟
یک شبه به ویرانه تبدیل شده بود ... خاک ... خاک ... تا جایی که چشم کار میکرد تپه هایی از خاک مشاهده میشد ... کجا بود آن سبزی و زیبایی هاگوارتز ...
زمین کوییدیچ ...
آب بر روی سر و صورت موج میزد ... احساس خفگی ... کمبود اکسیژن ...
تیر های دروازه .... استخوان ...
استخوان بر جای مانده ی پروانه ای بر روی زمین ...
نیزه هایی که در تاریکی جلو می آمدند ...

***

ـ پاشو ...
پرسی چند شب بود که این خواب را به صورت پشت سر هم میدید .
صورت عرق کرده ی وی برای افراد داخل خوابگاه چندان دور از تصور نبود .
ـ بازم همون خواب ؟
استر در حالی که لیوان آب را به سمت پرسی گرفته بود این سوال را پرسید .
ابتدا پرسی به اطراف خود نگاهی انداخت . توماس , دامبلدور , ریموس و ... همه داشتند به وی نگاه میکردند .
سپس آهسته سری تکان داد ...

روزها از پی هم میگذشت و تیم کوییدیچ گریفیندور با سخت کوشی به تمارین خود ادامه میداد . هوا هر روز دلپذیرتر میشد . نسیم بهاری با وزش ملایم خود شاخه برگهای درختان رو تکون میداد .
تک تک بازیکن های تیم با سرعت در زمین کوییدیچ به حرکات خود ادامه میدادند .
باد گاهی شدت میگرفت و گاهی آنقدر کم میشد که گرمای خورشید به شدت موج میزد و افراد را وادار میکرد که بر روی زمین فرود بیایند تا آبی بر سر و صورت بزنند .

در بین یکی از این فرود ها جیمز که طبق معمول در سر تمارین دیر حاضر میشد با اضطراب وارد زمین شد و برگه ای را که در دست داشت تکان میداد ... از شدت ضربان قلب و اضطراب نمیتوانست حرف بزند ...
استر آرام در حالی که بطری آبی در دست داشت به سمت جیمز حرکت کرد ... بطری را به جیمز سپرد و مشغول خواندن برگه شد !
جیمز بدون درنگ باقی مانده ی آب را که در درون بطری بود یک ضرب سر کشید .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1387/12/10 23:29:06
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: زمين مسابقات هافلپاف!
ارسال شده در: شنبه 10 اسفند 1387 22:40
نمایش جزئیات
آفلاین
آغاز نبرد ...

بازی شروع شده بود. توپ در دست کورمک بود. تا آمدم که به طرف کورمک بروم آسپ بر سرم فریاد زد:
-نه لورا، اگه تو بری ممکنه گند بزنی. پیوز تو برو!

لب هایم را گاز گرفتم و سر جایم ایستادم. پیوز توپ را از کورمک گرفت و به طرف نیمفا پرتاب کرد. آلبوس با سرعت به طرف نیمفا آمد و توپ را به تد پاس داد. تد به طرف دروازه ی هافل رفت و توپ را به طرف چپ دروازه پرتاب کرد. دنیس با مهارت بسیار توپ را گرفت و به پیوز پاس داد.او با مهارت و چابکی استرجس را جا گذاشت اما وقتی دید که نمی تواند با جیمز مقابله کند به نیمفا پاس داد و نمیفا هم توپ را به طرف راسته دروازه گیریف پرتاب کرد. توپ از حلقه رد شد و سپس صدای فریاد شادمانه ی هافلپافی ها به هوا برخواست.

جردن در حالی که کنف شده بود داد زد:
-ده صفر به نفع هافلپاف!

بازی ادامه پیدا کرد. توپ در دست تد بود. به طرف دنیس آمد ولی اِما را در جلوی خود دید ولی قبل از این که کاری کند اِما توپ را از او گرفت و به من داد. وقتی توپ را دیدم حس کردم که دستپاچه شده ام. توپ را سریعا به نیمفا پاس دادم اما توپ به او نرسید و از آن کورمک شد. کورمک سریعا به طرف دروازه رفت. آنتونین جلوی او را گرفت ولی کورمک با مشت به دماغ او کوبید. هافلی ها او را هو کردند و سپس سوت خانم هوچ در فضا پیچید:
-پنالتی به نفع هافلپاف!

آنتونین همانطور که دماغ خونی اش را پاک می کرد رفت تا پنالتی را بزند و گل! بیست هیچ به نفع ما! چشمم به آسپ افتاد که دنبال گوی زین می گشت و پرسی نیز او را دنبال می کرد...


هوا رو به تاریکی میرفت و ما 180-30 جلو بودیم. خون سر اِما که در اثر ضربه ی جیمز به او فوران کرده بود بر روی سرش خشک شده و حالت بدی را به صورت او داده بود. آسپ با ناامیدی دنبال گوی زرین می گشت. رویارویی نهایی نزدیک شد... توپ در دست آلبوس بود. پیوز آن را گرفت و به نیمفا پاس داد. نیمفا توانست از بین جیمز و استرجس بگذرد و توپ را بگیرد اما توپ از دستش در رفت و تد آن را گرفت و به سمت دروازه رفت. آنتونین آن را گرفت و به طرف من پرتاب کرد. توپ را گرفتم. به هیچ قیمتی آن را از دست نمی دادم. به طرف دروازه رفتم. از بالای سر کورمک و آلبوس گذشتم و استرجس را جا گذاشتم. دیگر به فریاد های بی رحمانه ی آسپ گوش نمی دادم. می شنیدم که او فریاد می زد:
-احمق! فقط یک دقیقه مونده. توپو به یکی پاس بده تا گل بزنه!

جیمز به طرفم آمد و با نیشخندی گفت:
-نمیزارم ما را شکست بدین. نه تو و نه هیچ کس دیگه!

فریادی زدم. می دانستم که کارم ساخته است. یا باید توپ را ول می کردم یا خودم را از جارو پایین می انداختم تا بتوانم از آن جا بگریزم و توپ را وارد حلقه کنم. وقت نبود قطره اشکم را پاک کنم ... دسته ی جارویم را ول کردم و همانطور که به طرف پایین سقوط می کردم توپ را به طرف دروازه ی آن ها فرستادم و متوجه شدم که پتی گرو نتوانست آن را بگیرد و سوت داور با گرفتن اسنیچ توسط پرسی به صدا در آمد درحالی که من به سمت زمین سقوط می کردم...

هافلپاف با گل من پیروز شده بود ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لورا مدلی در 1387/12/10 23:31:06
Re: زمين مسابقات هافلپاف!
ارسال شده در: شنبه 10 اسفند 1387 22:28
نمایش جزئیات
آفلاین
huffel & grif
بازیکن ذخیره

در رختکن

به ساعت رختکن خیره شدم. فقط نیم ساعت مانده بود، نیم ساعت! قلبم چنان به تپش افتاده بود که حس می کردم الان از قفسه ی سینه ام بیرون می جهد!
نیمفا در حالی که موهای بنفشش را مرتب می کرد لبخندی به من زد اما وقتی متوجه شد که صورتم مثل گچ سفید شده و دارم می لرزم به طرفم آمد.
-لورا، چیزی شده؟

سرم را به علامت منفی تکان دادم و سعی کردم تا حدی که ممکن است طبیعی لبخند بزنم اما نمی توانستم. از دیروز که آسپ به من اعلام کرد که باید جای یکی از بهترین بازیکنان را پر کنم، ترس تمام وجودم را فرا گرفته بود.
نیمفا در کنارم نشست و دستانم را گرفت و گفت:
-میدونم استرس داری، ولی باید خوشحال باشی. چون از این شانسا به آدم رو نمی کنه، خب...

نتوانست ادامه بدهد زیرا آسپ با هیجان وارد شد و فریاد زد:
-خب بچه ها! ما می بریم. این چیزیه که همیشه باید شعار ما باشه.
پیوز خمیازه ای کشید و گفت:
-آسپ، اگه بتونی کمی یواشتر حرف بزنی واقعا ازت ممنون می شم.
همه خندیدیم. آسپ چشم غره ای به پیوز رفت و سپس رو به من کرد:
-لورا! همونطور که می دونی به جای بتی بازی می کنی. پس تو الان مهاجم سمت چپی. فهمیدی؟

سرم را به آرامی تکان دادم. آسپ نگاهی به من کرد و با تندی گفت:
-لورا این یک بازی مهمه. پس خواهش می کنم که گند نزن!
همه ی بچه ها بجز نیمفا خندیدند. او همانطور که لب هایش را گاز می گرفت به آسپ چشم غره رفت. هنوز باور نمی کردم که آسپ به من آن حرف را زده است. یعنی او مرا تحقیر کرده بود؟ لبم را گاز گرفتم تا اشکم سرازیر نشود.

زمین بازی

صدای تشویق تماشاگران فضا را پر کرده بود. تا به حال فضایی به آن زیبایی ندیده بودم. زمین از باران دیشب هنوز نم داشت و بوی خوبی را به وجود آورده بود. چهار جایگاه، به رنگ های سبز،قرمز، زرد و آبی تا آسمان قد برافراشته بود. صدای جردن، فضا را پر کرد:
-بله! بالاخره بازیکن ها اومدن. وای نگاه کنید استرجس پادمور چه کرده. چه گروه عالی ای دارن این گیریفندوری ها!

آسپ فحشی نثار جردن کرد و رو به ما گفت:
-همینطور که می دونید جردن گریفیندوریه، پس مواظب باشید با حرفاش از کوره در نرید!

همه به طرف مرکز زمین به راه افتادیم. جردن ادامه می داد:
-حالا میریم سر معرفی بازیکنان دو تیم. اول از همه گریفیندور همیشه پیروز...

اِما پوزخندی زد و گفت:
-مک گونگال از گذاشتن جردن برای گزارشگری پشیمون شده!

و همه خندیدیم. جردن همانطور که نفس نفس می زد ادامه داد:
-پیتر پتی گروی ریزه میزه ولی فرز و سرعتی درون دروازه! بلاجرزن ها استرج پادموره که تا الان افتخار زیادی نصیب گروهش کرده و جیمز سیریوس پاتر که باید جلوی برادرش بازی کنه! مهاجمان گریف ... کورمک مک لاگن که تازه اومده تو تیم، امیدوارم خوش شانس باشه. تد ریموس لوپینم که بهترینه و آلبوس دامبلدور باتجربه. و در نهایت جستجوگر حرفه ای تیم پرسی ویزلی!

گریفیندوری ها برای گروه خود هورا کشیدند و شعار پیروزی سر دادند.

-حالا هافلی ها دروازه بان برای هزارمین بار دنیسه. مثل اینکه آسپ کسی دیگه رو نمیتونه پیدا کنه!

همه ی گریفیندوری ها خندیدند و هافلی ها با عصبانیت اعتراض می کردند. جردن ادامه داد:
-بلاجرزن ها هم آنتونین و اِما دابز اند و در پست مهاجم پیوز، روح مزاحم و البته نیمفادورا تانکسه که این دفعه موهاشو بنفش کرده!

پیوز و دنیس که داشتند از خشم منفجر می شدند نزدیک بود سوار بر جارو به دیدار جردن به آن بالا بروند. و نیمفا هم که از خجالت سرخ شده بود سعی می کرد موهاشو به حالته عادی برگردونه. آب دهانم را قورت دادم چون می دونستم که الان اسمم را می گوید و می خواهد جوری من را زیر سوال ببرد.
-آهان! راستی، امروز بتی مریضه و به جاش یه دست وپا چلفتی آوردن ... لورا مدلی!

گریفیندوری ها مرا طوری هو کردند که حس کردم الان وقت فرار است.
پرفسور مک گونگال میکروفون رو از دست جردن بیرون آورد و گفت:
-دفعه ی دیگه هرکس خواست گزارشگری کنه بیاد تست بده.

صدای جردن از میکروفن می آمد که التماس می کرد. او میکروفن را گرفت و با صدای رسمی گفت:
-جستجوگر هم آلبوس سوروس پاتره که کاپیتانم هست ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لورا مدلی در 1387/12/10 22:31:13
ویرایش شده توسط لورا مدلی در 1387/12/10 22:32:21
ویرایش شده توسط لورا مدلی در 1387/12/10 22:34:06
ویرایش شده توسط لورا مدلی در 1387/12/10 22:38:46
ویرایش شده توسط لورا مدلی در 1387/12/10 23:28:44
Re: زمين مسابقات هافلپاف!
ارسال شده در: شنبه 10 اسفند 1387 21:42
نمایش جزئیات
آفلاین
اپیزود سوم: مسیر بیراهه

پیوز گلوله ای را بالا انداخت و از گوشه چشم به اِما نگاه کرد که از کنار بتی گذشت و به طرف آنتونین رفت. بتی هنوز می لرزید اما رنگ به صورتش برگشته بود و آشکارا حالش بهتر شده بود. فکر کرد باید حتما یادش باشد که از اِما بپرسد چی به او گفته است.

بالاخره با انتهای راهرو رسیدند. آسپ مثل همیشه نفس عمیقی کشید ؛ دستگیره در را گرفت، برگشت، همه را نگاه کرد و در را باز کرد. خودش جلوتر از همه وارد زمین شد و پشت سرش آنتونین، اِما، دنیس، پیوز، نیمفا و بالاخره بتی وارد شدند. تماشاگران با تمام قدرت فریاد میزدند. با یک نگاه کلی می شد فهمید بیشتر ورزشگاه طرفدار گریفیندور هستند. جیمز سیریوس با آذرخشش جلوی جایگاه تماشاگران پرواز می کرد و همه را به جیغ زدن تشویق می کرد. تدی جایی ایستاده بود که مادرش را نبیند و تا جایی که می توانست چهره اش را تغییر داده بود. ابرو های پرپشت و سیاهی برای خودش گذاشته بود و بینی اش را شبیه بینی اسنیپ کرده بود. موهایش را چنان بلند کرده بود که چهره اش دیده نمی شد. با این حال وقتی مادرش او را دید ، موهایش به زنگ فیروزه ای در آمد و خودش سرخ شد. نیمفا لبخندی به او زد و برایش دست تکان داد.

همه در جاهای خود قرار گرفتند. پیوز درست پشت آلبوس ایستاد و دو طرفش بتی و دورا منتظر پرتاب شدن توپ ها بودند. نیم نگاهی به زمین گریفیندور انداخت و بازیکنان را از نظر گذراند. دامبلدور که ریشش را به زحمت توی جیب جلویی مخصوص ردایش جا داده بود قیافه مضحکی پیدا کرده بود. جیمز چماقش را توی هوا می چرخاند و به برادرش نیشخند می زد. صورت تدی هنوز به رنگ آلبالویی روشن بود. استرجس چهره اش را در هم کشیده بود و به دقت به آسپ نگاه می کرد. کورمک با آواتاری که از توی جیبش در آورده بود ور می رفت و پرسی با نگاهش داشت محفظه گوی زرین را سوراخ می کرد.

دو کاپیتان با هم دست دادند و توپ ها به هوا پرتاب شدند. تدی به سرعت سرخگون را قاپید و به سمت دنیس پرواز کرد. دنیس به سمت او آمد اما تدی به سرعت او را دور زد و دروازه خالی را مقابل خود یافت. پیوز با تمام قدرت به سمت او رفت تا جلویش را بگیرد. تدی حلقه وسط را هدف گرفت ؛ همین که خواست پرتاب کند چشمش به ویکتوریا افتاد که چشمانش پر از اشک شده بود و با افتخار به او نگاه می کرد. دستش شل شد و به چشم های ویکتوریا خیره شد. ناگهان ویکتوریا با وحشت به پشت سرش اشاره کرد اما قبل از آنکه بتواند واکنشی نشان دهد بازدارنده ای به پشتش خورد و او را با صورت به زمین انداخت. تماشاگران و جیمز جیغ کشیدند و نیمی از ورزشگاه از نرده ها آویزان شدند تا ببینند چه بلایی سر تدی آمده است. داور بازی را متوقف کرد و تیم امداد به سمت تدی رفت که حالا دور سرش پر از خون شده بود.

تدی را با برانکارد به بیرون منتقل کردند. طبق تشخیص دکتر فقط دماغش شکسته بود ولی ضربه سختی به سرش وارد شده بود و احتمالا تا آخر بازی به هوش نمی آمد. نیمفا، ریموس و جیمز بازی را رها کردند تا با او به درمانگاه بروند. چشم های دورا پر از اشک شده بود و جیمز یک بند جیغ می کشید. لورا به جای تانکس به زمین آمد و آبرفورث جای جیمز را پر کرد. بازی دوباره ادامه پیدا کرد...

نیم ساعت بعد هیچ کدام از بازیکنان نتوانسته بودند گلی به ثمر برسانند. دنیس و پیتر با قدرت از دروازه هایشان دفاع می کردند. توپ ها همچنان دست به دست می شدند و هیچ نشانی از اسنیچ دیده نمیشد. تنها کسانی که با موفقیت به پست هایشان می رسیدند مدافعان بودند که هر چند لحظه یک بار یک نفر را سرنگون می کردند. پیوز آنقدر عصبی شده بود که مدام سر بازیکنان فریاد می کشید.

-اون طرف احمق! ... من اون طرفتم!

-محکم تر بزن اِما! مگه صبحونه ماست خوردی؟!

-مواقب اون بلاجر باش! ... مگه یادت نیست آسپ چی گفت؟! ... نزدیک بود توپ رو بندازی!

اپیزود چهارم: اوج گیری کاپیتان

آلسو تصمیم گرفت پیوز را تعویض کند. او حسابی بچه ها را عصبی کرده بود. وقتی شنید که سدریک باید جایش را بگیرد با عصبانیت به پایین پرواز کرد و به سمت رختکن رفت.

موهای سیاهش را کنار زد و به پایین نگاه کرد . سدریک همچون یک بازیکن باتجربه، با آرامش سوار جارویش شد و به بالا پرواز کرد. چشم هایش را به سمت دیگر ورزشگاه چرخاند. پرسی هم مثل خودش سر در گم شده بود. انگار گوی زرین اصلا وارد ورزشگاه نشده بود. کجا را باید میگشت؟ نمیدانست!

به بتی نگاه کرد که با سرعت به سمت دروازه گریفیندور پرواز می کرد. روحیه اش خیلی بهتر از اول بازی شده بود. خواست سرش را برگرداند و به تعقیب پرسی بپردازد که برق طلایی رنگی را دید که پشت سر بتی پرواز می کرد... گوی زرین!!

از آن موقع پشت بتی قایم شده بود؟! حتما به همین دلیل پیدایش نمی کرد. یک جستجوگر خوب نباید حواسش را به بازیکنان پرت کند.
به سرعت به طرف بتی رفت. بتی وحشت زده به او نگاه کرد، انگار فکر می کرد می خواهد تنبیهش کند. دستش را دراز کرد. بتی جیغ زد و خودش را کنار کشید و بعد از چند لحظه نفس گیر دست هایش به پشت ردای بتی چنگ زد و سرمای گوی کوچک را در دستش احساس کرد.

همین بود. پیروز شده بودند

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من همون خوشتیپه ام ...
Re: زمين مسابقات هافلپاف!
ارسال شده در: شنبه 10 اسفند 1387 21:38
نمایش جزئیات
آفلاین
هافلپاف در برابر گریفندور «بازیکن ذخیره»

اپیزود اول: چالش تازه وارد

-بالاخره می خوای یه چیزی بخوری یا نه؟ یه ساعته به لیوانت خیره شدی که چی؟ می خوای خودتو توش غرق کنی؟ هوی! با تو ام!

بتی سرش را بلند کرد و با حواس پرتی به ریتا خیره شد که دست به کمر بالای سرش ایستاده بود.
-چیزی گفتی ریتا؟
-تازه میگه چیزی گفتی! یه ساعته دارم واسه خودم قصه های بیدل رو تعریف می کنم؟! زود باش صبحونه ات رو بخور. پنج دقیقه دیگه مسابقه شروع میشه، اون وقت تو یه جوری به این لیوان خیره شدی انگار انتظار داری برات کله معلق بزنه. دنیا که به آخر نرسیده. یه بازی ساده ست!

بتی آهی کشید و دوباره سرش را روی دست هایش گذاشت و به لیوان خیره شد.
-من نمی تونم! تازه دومین بازی عمرمه، اون وقت باید جلوی تیم گریفیندور بازی کنم! اونم با اون همه بازیکن حرفه ای...
-اینو باید قبل از اینکه آسپ ترکیب اصلی تیم رو اعلام کنه می گفتی، نه حالا. الان هم به جای این که زانوی غم به بغل بگیری سعی کن همه تلاشت رو بکنی. بازیکن های بزرگ دنیا همه شون از یه همچین جایی به قله های افتخار رسیدن!
-اما...

نتوانست حرفش را تمام کند چون ریتا لقمه بزرگی را به زور توی دهانش چپانده بود. او دستش را گرفت و کشان کشان به سمت رختکن هافلپاف برد.
-بیا ... عجله کن خیلی وقت نداریم! نگران بازیکن های اونا نباش. اگه تونستی جلوی اسلایترین بازی کنی اینجا هم می تونی.

بتی به زور لقمه را جوید و قورت داد اما قبل از آنکه بتواند جوابی بدهد، ریتا دستش را رها کرد و او را جلوی در رختکن تنها گذاشت. بتی دوباره آه کشید و کمی این پا و آن پا کرد. بالاخره تصمیمش را گرفت و در حالی که خرس سفید انتهای جارویش را محکم گرفته بود با قدم های لرزان وارد رختکن شد.

اپیزود دوم: همکاری دابز

در با صدای غژ غژ بلندی باز شد. سر ها به سمت در برگشت. بتی در حالی که صورتش سرخ شده بود، وارد شد و روی یکی از نیمکت ها، کنار لورا نشست. اِما با تعجب به او نگاه کرد که سرش را پایین انداخته بود و زیرلبی چیزی می گفت. دست هایش می لرزیدند...
با سقلمه تانکس به خود آمد و توجهش را متوجه آسپ کرد که با حرارت حرف می زد.
-توی بازی قبلی خیلی خوب عمل کردیم. این بازی هم کاری نداره. فقط کافیه حواستون رو جمع کنین و مراقب بازدارنده های استر و جیمز باشین. بتی، تو خیلی محو حمله میشی ؛ یه کم مواظب مدافع ها باش! نمی تونم یکی رو بذارم که مراقب تو باشه که! دورا، تو هم سعی کن فکرت رو مشغول تدی نکنی. ریموس که فعلا ذخیره ست، ولی اگه هم بیاد به احتمال زیاد مدافع می ایسته و خیلی نمی بینیش. اگرم بهت ضربه زد بذار تو خونه باهاش تسویه حساب کن ... دیگه اینکه....

هیچ وقت نمی توانست درست روحیه بدهد. استاد سخنرانی های طولانی در مورد تاکتیک بود، ولی متوجه نمی شد که همین طوری هم حال و روز بتی چندان خوب نبود. به قدر کافی اضطراب داشت که نتواند بازی کند و حالا با حرف های آسپ حتما حالش بدتر شده بود. او همچنان به حرف هایش ادامه می داد. اِِما غرق افکارش شده بود. باید به هر شکلی که شده بتی را آرام می کرد. اگر با همین حال بازی می کرد نمی توانست کاری از پیش ببرد.

با صدای سوت داور، آسپ حرف هایش را نیمه تمام رها کرد:
-خب دیگه وقتی نمونده. باید بریم تو زمین. حواستون به حرفایی که زدم باشه!

همه به سمت راهروی خروجی حرکت کردند. اِما پشت بتی به راه افتاد. هیچ کس حواسش به آن دو نبود. لورا با دورا درباره سبک حمله کورمک حرف می زد، پیوز با گلوله های جوهرش ور می رفت و آسپ دنباله حرف هایش را برای آنتونین و دنیس میگفت. لورا و سدریک هم بدون توجه به بقیه پشت سر همه و با فاصله زیادی می آمدند. قدم هایش را تند کرد و خودش را به کنار او رساند.
-خیلی نگرانی؟
بتی از جا پرید و مثل برق گرفته ها به اِما نگاه کرد که بی تفاوت کنارش راه می رفت.
-منم سر بازی اولم خیلی استرس داشتم. می ترسیدم که نتونم درست بازی کنم. ولی هنوز هم فکر می کنم اون روز بهترین بازیم رو انجام دادم!

سپس چشمکی زد و شانه ی بتی را فشرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سدریک ديگوری در 1387/12/10 21:45:37
من همون خوشتیپه ام ...
Re: زمين مسابقات راونكلاو!
ارسال شده در: شنبه 10 اسفند 1387 17:13
نمایش جزئیات
آفلاین
روز بازی – زمین کوییدیج

گابریل : هوم ما که می بازیم ... به چه امیدی می ریم زمین ؟!

گابریل و سایر دختر های کوییدیجیست در حالی که جملاتی مثل این با خود تکرار می کردند به دنبال پسر ها از رختکن خارج شدند .

آسمان این بار چهره ای ابری از خود به نمایش گذاشته بود ؛ ابرهایی سیاه که به همراه قطرات گاه گاهی نم نم باران و باد نسبتا تند ، حالت دپسردگی و بدشانسی را کاملا برای بیننده تداعی می کرد .

- کاپیتان های دوتیم ، بلاتریکس لسترنج و بادراد ریشو ، در برابر هم قرار می گیرین . آبی های تیزهوش در مقابل سبز های اصیل...

این بار نیز صدایی آشنا مسابقه را گزارشگری می کرد و او کسی نبود جز مدیر خشک و جدی مدرسه ، ایگور کارکاروف .

داور مسابقه مادام هوچ ، با موهای کوتاه جو گندمی که به ردای خاکستری رنگش می آمدند ، سوار بر جارو شد و سوت آغاز بازی را به صدا در آورد .

- این صدای سوت شروع بازی بود . می بینیم که اول بازی رودولف لسترنج کوافل رو صاحب می شه و یه راست به سمت دروازه ی ریونکلاو می رود .


لیلی و لونا خیره در آسمان رده کوافل را با چشم هایشان دنبال می کنند و منتظرند تا سرنوشت به وقوع بپیوندد و گابریل و چو هم در اطراف ورزشگاه و آسمان دنبال سایر شگون های بدشانسی می گردند .

- معلوم نیست چرا از تیم ریون به جز پسرای جاروسوار هیچکس کاری نمی کند ...گویا دختر ها طلسم شده باشند .

و هیچ کس نمی داند که این طلسم ، تلقین است .

- رودولف به دروازه ی تیم حریف رسید ... جالبه چه همکاری با مورگانا لي فاي می کنه یه پاس جانانه و ... اما نه ... آلفرد بلک دروازبان توپ رو می گیره !

در سمت دیگر زمین بادراد ریشو پس از تنظیم ها و برنامه ریزی های پی در پی بلوجری را به سمت توبیاس اسنیپ پرتاب می کند و تمام تلاشش را می کند که بهترین بازیش را به نمایش بگذارد و در این بازی که چو به جای گلگومات در کنارش بازی می کند، خودش تنها کنترل بلوجر ها را داشته باشد .

- جالبه ! آلفرد بلک دروازه رو خالی گذاشته و با کوافل جلو میره ... از کناره بلوجر سوروس اسنیپ و از بین اينيگو ايماگو و مورگانا لي فاي می گذره ، تا وسط زمین میاد و آهان ... پاس می ده به زنوفيليوس لاوگود . وای اونطرف رو ...

توبیاس اسنیپ در اثر برخورد بلوجر بادراد از روی جارویش سقط کرده و مادام هوچ که توبیاس را در هوا گرفته است ، او را به جایگاه اساتید می برد تا او را به دست ، دستان شفابخش مادام پامفری بسپارد .

- به نظر می رسه که ریونکلاو داره سه نفره بازی می کنه و با اتفاق اخیر، بازی یه جورایی سه به شیش نفرس و بازی هم در دست ریونکلاو هاست ... عجیبه واقعا !!!


و این بار هم هیچ کس نمی داند که اگر کسی واقعا چیزی را از عمق وجودش بخواهد ، تمام کائنات دست به دست هم می دهند تا او به هدفش برسد و داستان ریونکلاو هم از این قرار بود .

نا امید های ریونکلاوی هنوز پا برجا در عقیده ی خود فقط با چشم های خود اطراف را سیر و با جارو های خود زمین را متر می کنند .

- ده بر صفر ، اولین گل را ریونکلاو به ثمر می رسونه ... معلوم نیست حواس این بلاتريكس کجاست ؟ گویا پیش مای لردشه ... بهتر بود مورفین گانت به جای اینکه در کنار سوروس اسنیپ مدافع باشه ، دروازه بان می شد ... آخه انگار سعی می کن یه کوافل نا مرئی رو توی هوا بگیره !


بازی ساعتی بر پایه ی رشادت های آلفرد ، دفاع های بادراد و گل های زنوفيليوس پیش می رود ...


- نود بر ده به نفع ریونکلاو !

دخترهای تیم کوییدیچ با شنیدن صدای گزارش گر به خود می آیند ، گویا چیزهایی در خاطرشان می گذرد و این امتیاز آشناست ، فقط با نتیجه ای عکس . آن ها همچون مرده ای که به زندگی ، به بازی بر می گردند .

و همه دست در دست هم قهرمانی را برای گروهشان رقم می زنند .

- 250 بر 10 به نفع ریونکلاو ...بازی تمام شد... جالبترین بازی بود که توی عمرم دیده بودم . خوش باشین !

گابریل اسنیچ به دست و سایر اعضای تیم لبخند به لب به سمت تماشاگران شاد و ولوله آفرین فرود آمدند در حالی که دیگر همه ی آن ها آن روز دو درس بزرگ گرفته بودند ...

اول اینکه...

با امید ، تلاش و اراده می شود سرنوشت را به خوبی رقم زد .

و دوم اینکه...

خواب زن چپ است .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پست کوییدیچ - ریون در برابر اسلیترین - قسمت اول
ارسال شده در: شنبه 10 اسفند 1387 17:10
نمایش جزئیات
آفلاین
- نود بر ده به نفع اسلیترین !

فریاد شادی از میان تماشاگران سبزپوش و آهی ممتد نیز از سوی سه گروه دیگر تماشاگر به هوا برخاست . بازی با سرعت سرسام آوری و گل های مهاجمین اسلیترین پیش می رفت . ریونکلاوی ها ناراحت و نا امید سعی داشتند تا حداقل نتیجه را حفظ کنند … همه چیز مانند یه کابوس بود .

تالار ریونکلاو- خوابگاه دختران

ههه…ههه

- باشه باشه ! اون اسنوکورک شاخ چروکید برای تو فقط بذار بخوابم یه کم دیگـــــــــــــــــــــــــه .

مری با ضربه ی دست لونا به صورتش از خواب پرید و متوجه نفس های پرصدا و تند گابریل شد . مری خود را با سرعت خاص خودش به سمت گابریل رفت .

مری : نه ! نه خوشگل ! تو نباید بمیری ! دنیا … جامعه جادوگری به تو نیاز داره … نه ، نــــــــــــــــــــه …
گابر : باشه باو … همش کابوس بود ، هیچ چیزی واسه ی ترس وجود نداره . یعنی قرار بود تو اینا رو به من بگی ها !
مری : عهه…خب دست خودم نبود . حالا بگو ببینم چی شده ؟
گابر: ببین مری اصن حسش نیس بذار فردا به همه می گم …حوصله ندارم یه نفر یه نفر بگم … ولی خیلی وحشتناک و دپرساسیون بود ها برو تو کفِش !
مری: گابــــــــــــــــــــــــــــــــــــر
گابر : نه !!!
مری: گابـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر
گابر : نه نه نه !!!
مری : باشه خب … چته ؟ اصت باهات قهرم !


تالار ریون – کنار شومینه



هیزم ها درون شومینه به سرعت می سوختند و نور و گرمای مطبوعی را ایجاد می کردند . سکوت اعضای تیم کوییدیج باعث می شود صدای سوختن هیزم ها چند برابر حالت عادی به نظر برسد.

مری : دهه… گابریل زبون بازکن ببینیم چی دیدی دیگه ؟

بادراد ناراحت از اینکه وقت با ارزشش را به جای مغازه ی اصغر آقا در کنار شومینه تلف می کند به مری چشم غره می رود .

گابریل : خب ، ساکت … می گم ساکت ! می خوام بگم !
ملت ریونی : کسی حرف نمی زنه !!!
گابریل : هــــان ؟ خب فکر کردم می زنه. داشت یادم می رفت ها … بیچاره شدیم ، می دونین دیشب چی خواب دیدم … همش همین بود

پس از پایان حرف گابریل ملت دختر ریونی چند نگاه بین خودشان رد و بدل کردند و بعد شروع به نالیدن کردند .

بادراد : بس کنین باو بس کنین ! اگر قرار به خوابه که تا الان زنوفيليوس تا حالا دو شکم زاییده بود
آلفرد : و یا من ...

پسرای ریونی :

چوچانگ که تا حالا سعی می کرد خودش را با کتاب های رمانش سرگرم کند ، گفت : نه ، شما نمی دونین ! این پیشه ی خانوادگی منه ! وقتی ماه توی تربیع باشه و زهره و عطارد ...

آلفرد :
- زهره و عطارد با هم تو مقارنه باشن ، خواب های گابریل نامی که توی عرض جغرافیایی 26 درجه هست حقیقت پیدا می کنن !
آلفرد : نگفته بودی این قدر نجوم بلدی !!! آی لاو یو چو
چو :
آلفرد : لاو
چو : مک
مک:چو
.
.
.


بادراد که به همراه زنوفيليوس در حالی که آلفرد را روی زمین (؟) به طرف خوابگاه پسران می کشید، گفت : شما هرچی دوس دارین فکر کنین اما من و پسرای دیگه ریونی اسیر خواب و این خرافات نمی شیم و تمام تلاشمون رو می کنیم .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!