حواس لونا پیش بازی نبود. همه حواسش به گلهای کوچک فراموشم مکن بود که با هربار گل زدن اسلیترین، از درون پژمرده می شدند و فرو می ریختند...حالا تنها گل بزرگ وسط زمین زنده بود...لونا رقص شادمانه او را نگاه می کرد...چهره در هم کشیده بود. این گل او را به یاد چیزی می انداخت....چیزی از یک خواب...شاید...
بر فراز زمین کوییدیچ، گابریل و توبیاس بالاتر از همه بازیکنان دیگر پیش می رفتند. هیچ خبری از اسنیچ نبود، و معلوم نبود کجای زمین پنهان شده است. گابریل، ناامیدانه در جستجوی برق طلایی رنگی بود که ناگهان از گوشه ای پیدا شود و امیدش را در دل او زنده کند.
ناگهان توبیاس در کنارش شیرجه زد. گابریل سراسیمه، برگشت و در همان جهتی که او شیرجه زده بود پیش رفت...قلبش تند تند می زد، درست در کنار توبیاس بود. اسنیچ طلایی رنگ تنها چند سانت دورتر با خوشحالی بال بال می زد...دستش را دراز کرده بود...دست توبیاس در کنارش دراز شد...انگشتان گابریل به دور اسنیچ حلقه زد و او را که ناامیدانه بال بال می زد در خود فشرد.
صدای غریو از تماشاچیان برخاست. لونا با خوشحالی سرش را بالا کرد و گابریل را دید که اسنیچ طلایی را در هوا تکان می داد. لیلی بالاتر از او با خوشحالی جیغ می کشید و مشتش را به نشانه پیروزی به گابر نشان می داد. لونا شادمان برگشت و گل بزرگ وسط زمین را نگاه کرد. گلبرگ های آبی فراموشم مکن، شادمانه در هوا می رقصید و از خوشحالی خنده می کرد...
------------
ستاره ها در آسمان شب می درخشیدند. نور ماه کامل از پنجره به خوابگاه ریونکلاو می رسید و آن را روشن می کرد...لونا در خوابگاه غلت می زد و زیر لب چیزهایی زمزمه می کرد. گل های آبی رنگ در خوابهایش می رقصیدند. صدایی در سرتاسر رویاهایش، آرام می پیچید...
- فراموش نکن، سالازار...می بینی....
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
زمین كوییدیچ هاگوارتز
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

لیلی سرخگون را از مورگانا قاپید و آن را پایین انداخت. لونا از چند متر پایین تر آن را گرفت و سر جارو را به طرف دروازه اسلیترین برگرداند. سرش را روی جارو خم کرده بود و با تمام سرعت به طرف دروازه پیش می رفت، که ناگهان آن را دید.
زیر پایش، گل ها می رقصیدند. گلبرگ های آبی شان را خم کرده بودند، و شادمانه خود را به این سو و آن سو تکان می دادند. هیچ نسیمی در کار نبود، هیچ بادی گلبرگ ها را تکان نمی داد – گل ها می رقصیدند، لونا حیرت زده به رقص گل بزرگ وسط زمین نگاه کرد و صدای خنده شاد یک کودک، ناگهان در گوشش پیچید...
- مواظب باش لونا!!
درد محکم در پهلویش پیچید و او را کنار جارویش به زمین زد. بلاجر سیاه رنگ به سرعت از او دور می شد و به سمت دیگر زمین می رفت. اینیگو خم شده بر جارو، از کنارش گذشت و سرخگون را از او قاپید.
لونا در حالی که پهلوی دردناکش را محکم گرفته بود، از جا بلند شد. جارویش را با دست دیگر از زمین برداشت و سوار آن شد. از دوردست، صدای لی از بلندگوهای ورزشگاه در همه جا پیچید:
- ده – صفر ، به نفع اسلیترین!!
لونا دندان قروچه ای کرد و پایش را محکم بر زمین زد. درست پیش از حرکت، گل کوچک آبی رنگی را دید که کنار پایش، آرام پژمرده می شد...
----------------
مورفین و سوروس به سرعت به جلو می رفتند. سرخگون دست لیلی بود، و او با جدیت تصمیم داشت که گل های خورده آلفرد را جبران کند. بلاجری از جلوی چشم مورفین رد شد و او چماقش را بالا برد....بلاجر دیگر از سوی گلگومات روانه او شد و محکم به او ضربه زد. سوروس، در کنار مورفین چماقش را تکانی داد و بلاجر را با قدرت روانه لیلی کرد.
دست لیلی بالا رفت و آماده پرتاب سرخگون شد. بلاتریکس، جلوی حلقه ها دستانش را از هم باز کرده بود و با چهره در هم رفته در انتظار سرخگون بود. سرخگون در هوا به پرواز در آمد و درست از وسط دستان باز شده بلاتریکس، درون حلقه وسط رفت. بلاجر سوروس، با یکی دو سانت فاصله درست از کنار گوش لیلی رد شد و به خطا رفت.
زیر پایش، گل ها می رقصیدند. گلبرگ های آبی شان را خم کرده بودند، و شادمانه خود را به این سو و آن سو تکان می دادند. هیچ نسیمی در کار نبود، هیچ بادی گلبرگ ها را تکان نمی داد – گل ها می رقصیدند، لونا حیرت زده به رقص گل بزرگ وسط زمین نگاه کرد و صدای خنده شاد یک کودک، ناگهان در گوشش پیچید...
- مواظب باش لونا!!
درد محکم در پهلویش پیچید و او را کنار جارویش به زمین زد. بلاجر سیاه رنگ به سرعت از او دور می شد و به سمت دیگر زمین می رفت. اینیگو خم شده بر جارو، از کنارش گذشت و سرخگون را از او قاپید.
لونا در حالی که پهلوی دردناکش را محکم گرفته بود، از جا بلند شد. جارویش را با دست دیگر از زمین برداشت و سوار آن شد. از دوردست، صدای لی از بلندگوهای ورزشگاه در همه جا پیچید:
- ده – صفر ، به نفع اسلیترین!!
لونا دندان قروچه ای کرد و پایش را محکم بر زمین زد. درست پیش از حرکت، گل کوچک آبی رنگی را دید که کنار پایش، آرام پژمرده می شد...
----------------
مورفین و سوروس به سرعت به جلو می رفتند. سرخگون دست لیلی بود، و او با جدیت تصمیم داشت که گل های خورده آلفرد را جبران کند. بلاجری از جلوی چشم مورفین رد شد و او چماقش را بالا برد....بلاجر دیگر از سوی گلگومات روانه او شد و محکم به او ضربه زد. سوروس، در کنار مورفین چماقش را تکانی داد و بلاجر را با قدرت روانه لیلی کرد.
دست لیلی بالا رفت و آماده پرتاب سرخگون شد. بلاتریکس، جلوی حلقه ها دستانش را از هم باز کرده بود و با چهره در هم رفته در انتظار سرخگون بود. سرخگون در هوا به پرواز در آمد و درست از وسط دستان باز شده بلاتریکس، درون حلقه وسط رفت. بلاجر سوروس، با یکی دو سانت فاصله درست از کنار گوش لیلی رد شد و به خطا رفت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[b][font=Arial]«I am not worried, Harry,»
said Dumbledore, his voice a little stronger despite
the freezing water. «I am with you.»[/font] [/b]
جزئیات کاربر

- تو نمی تونی، ریونا. تو هرگز نتونستی...اینجا فقط سالازاره که قدرتمنده...فقط من....
- تو مغروری، سالازار! غرورت نابودت می کنه...تو رو می خوره و از بین می بره...تو هیچ وقت قدرتمند نمیشی!
- آه..ریونا! تو و اون دوستای عزیزت...تو و اون گودریک کثیفت...شما سال ها پیش از این باید از بین می رفتید...قبل از اینکه گندزاده ها رو به هاگوارتز من راه بدید! حالا، گندزاده های تو هاگوارتز منو به گند می کشن! اصیل زاده های منو...به گند می کشن!
- سالازار! یک روز می بینی...روزی خواهی دید، که گندزاده های کوچک من، اصیل زاده های پاک تو رو همینجا، همینجایی که روش ایستادی، شکست میدن سالازار...! می بینی...
چشمان نافذ ریونا در عمق چشمان سالازار گره خورد. سالازار چهره اش را در هم کشید. از او دور شد و زمین کوییدیچ را ترک گفت.
------------------
- لونا، لونا، لونا، پاشو!!
لونا غلتی زد و در حالی که زیر لب چیزی می گفت، پشتش را به لیلی کرد. رو به دیوار، چشم هایش را باز کرد و آرام گفت:
- داشتم خواب می دیدم....
لیلی آسوده از اینکه او بلاخره بیدار شده به طرف چو رفت و شروع به بیدار کردن او کرد.
لونا آرام دوباره غلت زد و رویش به طرف سقف قرار گرفت. در حالی که سقف را نگاه می کرد با خود گفت:
- یه چیزی مربوط به ریونا و سالازار...یه چیزی....
و درحالی که چشم هایش را می مالید آهسته از جایش برخاست. لیلی موفق شده بود چو را نیز بیدار کند. سه دختر خواب آلوده، با هم خمیازه ای کشیدند و شروع به آماده شدن برای کوییدیچ کردند.
----------
زمین کوییدیچ از نور می درخشید. آفتاب تابان روی زمین می تابید و خیسی باران شب پیش را خشک می کرد و از بین می برد. عطر چمن خیس خورده همه جا پیچیده بود و اینجا و آنجا، گل های کوچک آبی رنگی روییده بودند. بهار نزدیک بود.
لونا، نیمبوس به دست میان چمن ها راه می رفت. نسیم بهاری به صورتش می خورد و آن را نوازش می داد. خواب از سرش پریده بود. شاد و آسوده، زیر لب آهنگی قدیمی را زمزمه می کرد و پیش می رفت. به وسط زمین رسید، جارویش را روی زمین گذاشت و آماده سوار شدن شد.
ناگهان چشمش به یکی از گل های آبی افتاد. به نظر بزرگتر و آبی تر از بقیه می آمد، گلبرگ های لطیفش با وزش باد به آرامی تاب می خوردند و شادمانه این سو و آن سو می رفتند. بوی خوشی داشت....لونا دستش را به پیش برد و ساقه آن را گرفت. این گل های آبی، این عطر خوب را می شناخت...گل های خوب فراموشم مکن...
-----------
- بازیکنا سوار جاروهاشون بشن!
با سوت مادام هوچ، هر چهارده بازیکن از زمین بلند شدند. سرخگون دست مورگانا بود و آن را به رودلف پاس می داد، لیلی و چو با سرعت به طرف آن دو پرواز می کردند. لونا کمی پایین تر از آنها پرواز می کرد و آماده گرفتن پاس بود. بادراد بلاجری را نشان کرده بود و می خواست به آن ضربه بزند...
- تو مغروری، سالازار! غرورت نابودت می کنه...تو رو می خوره و از بین می بره...تو هیچ وقت قدرتمند نمیشی!
- آه..ریونا! تو و اون دوستای عزیزت...تو و اون گودریک کثیفت...شما سال ها پیش از این باید از بین می رفتید...قبل از اینکه گندزاده ها رو به هاگوارتز من راه بدید! حالا، گندزاده های تو هاگوارتز منو به گند می کشن! اصیل زاده های منو...به گند می کشن!
- سالازار! یک روز می بینی...روزی خواهی دید، که گندزاده های کوچک من، اصیل زاده های پاک تو رو همینجا، همینجایی که روش ایستادی، شکست میدن سالازار...! می بینی...
چشمان نافذ ریونا در عمق چشمان سالازار گره خورد. سالازار چهره اش را در هم کشید. از او دور شد و زمین کوییدیچ را ترک گفت.
------------------
- لونا، لونا، لونا، پاشو!!
لونا غلتی زد و در حالی که زیر لب چیزی می گفت، پشتش را به لیلی کرد. رو به دیوار، چشم هایش را باز کرد و آرام گفت:
- داشتم خواب می دیدم....
لیلی آسوده از اینکه او بلاخره بیدار شده به طرف چو رفت و شروع به بیدار کردن او کرد.
لونا آرام دوباره غلت زد و رویش به طرف سقف قرار گرفت. در حالی که سقف را نگاه می کرد با خود گفت:
- یه چیزی مربوط به ریونا و سالازار...یه چیزی....
و درحالی که چشم هایش را می مالید آهسته از جایش برخاست. لیلی موفق شده بود چو را نیز بیدار کند. سه دختر خواب آلوده، با هم خمیازه ای کشیدند و شروع به آماده شدن برای کوییدیچ کردند.
----------
زمین کوییدیچ از نور می درخشید. آفتاب تابان روی زمین می تابید و خیسی باران شب پیش را خشک می کرد و از بین می برد. عطر چمن خیس خورده همه جا پیچیده بود و اینجا و آنجا، گل های کوچک آبی رنگی روییده بودند. بهار نزدیک بود.
لونا، نیمبوس به دست میان چمن ها راه می رفت. نسیم بهاری به صورتش می خورد و آن را نوازش می داد. خواب از سرش پریده بود. شاد و آسوده، زیر لب آهنگی قدیمی را زمزمه می کرد و پیش می رفت. به وسط زمین رسید، جارویش را روی زمین گذاشت و آماده سوار شدن شد.
ناگهان چشمش به یکی از گل های آبی افتاد. به نظر بزرگتر و آبی تر از بقیه می آمد، گلبرگ های لطیفش با وزش باد به آرامی تاب می خوردند و شادمانه این سو و آن سو می رفتند. بوی خوشی داشت....لونا دستش را به پیش برد و ساقه آن را گرفت. این گل های آبی، این عطر خوب را می شناخت...گل های خوب فراموشم مکن...
-----------
- بازیکنا سوار جاروهاشون بشن!
با سوت مادام هوچ، هر چهارده بازیکن از زمین بلند شدند. سرخگون دست مورگانا بود و آن را به رودلف پاس می داد، لیلی و چو با سرعت به طرف آن دو پرواز می کردند. لونا کمی پایین تر از آنها پرواز می کرد و آماده گرفتن پاس بود. بادراد بلاجری را نشان کرده بود و می خواست به آن ضربه بزند...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[b][font=Arial]«I am not worried, Harry,»
said Dumbledore, his voice a little stronger despite
the freezing water. «I am with you.»[/font] [/b]
جزئیات کاربر

زمین مسابقه
بازیکن های هر دو تیم در میان هلهله جمعیت وارد زمین شدند. در کمال تعجب، یکی از جایگاه ها کاملا خالی بود در حالی که در بقیه جایگاه ها ملت فشرده نشسته بودند. اعضای محفل ققنوس با پرچم های سرخ و طلایی گریفیندور که برای تشویق جیمز سیریوس، تدی، ریموس، دامبلدور و بقیه آورده بودند و البته پلاکارد بزرگی با رنگ و آرم هافلپاف در حمایت از تانکس، درست کنار این جایگاه بودند. هری که کنار جینی، پدر و مادرش و سیریوس نشسته بود با تحسین به آسپ نگاه می کرد که جلوی بازیکن های هافلپاف وارد زمین شد و حتی از آن فاصله شباهت بی نظیرش به او کاملا مشهود بود. آسپ به سمت آنها دست تکان داد، خندید و به جیمز اشاره کرد که همان لحظه با یویوی صورتی اش پا به زمین چمن گذاشت. جیمز سیریوس هم برای خانواده اش دست تکان داد. سپس برای لیلی لونا شکلک در آورد که بین هافلپافی ها نشسته بود و پلاکارد "آسپ دوستت داریم!" را محکم گرفته بود و تکان می داد.
کاپیتان ها با هم دست دادند، همه روی جاروهایشان قرار گرفتند و توپ ها آماده ی پرتاب شد. ناگهان صدای بلندی همه را از جا پراند. بیش از سی مرگخوار در جایگاه خالی ظاهر شده بودند. در بالاترین ردیف، لرد ولدمورت به همراه خانواده مالفوی و لسترنج ها ایستاده بود. او به رودولف اشاره کرد، و رودولف با صدای بلند به همه اعلام کرد:
-ما برای تشویق دو بازیکن مرگخوار، آنتونین دالاهوف و پیتر پتی گرو به اینجا اومدیم و لرد هم افتخار همراهی رو به ما دادن!
سپس سرش را برای ایگور کارکاروف، مدیر مدرسه و داور مسابقه، تکان داد. جمعیت همچنان در بهت و حیرت بودند که ایگور توپ ها را به هوا پرتاب کرد. ده ثانیه بعد دامبلدور یک گل به دنیس زد و محفلی ها با شور و شوق او را تشویق می کردند. آنتونین بازدارنده ای به سمت او پرتاب کرد که محکم به پشتش خورد و باعث شد از روی جارویش بیفتد. سپس فریادی کشید و دست چپش را که نشان سیاه رویش داغ خورده بود به سمت مرگخوار ها بالا برد. یکی از تماشاگران محفلی طلسمی به سمت او فرستاد که به هدف نخورد. دالاهوف بی توجه به پشت سرش به ترکیب تیم برگشت، اما مرگخوار ها این اقدام را یک اعلام جنگ محسوب کردند و در عرض چند ثانیه تماشاگرنماها (!) بر سر هم ریختند.
چند دقیقه بعد...
بازی با همان روند تند ادامه داشت و سرخگون آنچنان با سرعت بین بازیکنان دست به دست می شد که دنبال کردنش با چشم غیرممکن بود. آلبوس دامبلدور پس از برخورد با زمین به درمانگاه منتقل شده و برادرش آبرفورث جایش را پر کرده بود.
پیتر و دنیس هرکدام با خوردن ده گل بازی نسبتا قابل قبولی ارائه کرده بودند. تدی چند بار توپ را جلوی مادرش از دست داده بود و هر بار که دورا سرخگون را از دستش می قاپید سرخ می شد. جیمز یک بار چماقش را به شوخی محکم به پای آل کوبید که با برخورد شدید مدافعان هافلپاف و داور رو به رو شد.
در این میان ورزشگاه نیمه خالی به نظر میرسید. هر کس که توانسته بود، جانش را برداشته و فرار کرده بود. افراد باقی مانده از تماشاگران، مشغول تماشای دوئل هری با لرد، جیمز با مورفین، هستیا جونز با اوری و بقیه بودند. جیمز طلسمی را به سمت مورفین فرستاد. او خودش را کنار کشید ولی طلسم به دستش خورد و بریدگی عمیقی به جا گذاشت. ولدمورت جیغ زد:
-به مرگخوار من حمله می کنی؟! آواداکداورا!
جیمز از سر راه نور سبزی که به طرفش می آمد به کناری پرید. سیریوس و لی لی هر دو برای دفاع از جیمز به لرد حمله کردند. بلاتریکس به تلافی هری را هدف گرفت و جینی با سپر مدافعی او را کنار زد. رودولف در راستای حمایت از زنش به جینی حمله کرد. این اقدام او باعث شد پرسی که خون در رگش به جوش آمده بود بازی را ول کند و با جارو رودولف را سرنگون کند. این واقعه دومینو وار به بقیه سرایت کرد و کل ورزشگاه در عرض چند دقیقه خود را درگیر نبرد یافتند.
در همان حال، بازیکنان با تمرکز حیرت آوری مشغول بازی بودند. تنها کسی که حواسش به دوئل ها پرت بود، پیتر بود که جایش را به ریموس داد. او هم پشت سر هم از زنش گل می خورد.
بالاخره سرخگون به دست گریفیندوری ها افتاد. آن ها به سرعت خود را به دروازه دنیس نزدیک می کردند و بازدارنده های اِما و آنتونین هم کاری از پیش نمی برد. تدی توپ را به آبرفورث پاس داد و او هم آن را به کورمک سپرد. استرجس بازدارنده ای به سمت پیوز فرستاد که برای گرفتن سرخگون به سرعت به سمت کورمک پرواز می کرد. توپ از بدن روح مانند پیوز رد شد و محکم به کورمک برخورد کرد. او به سختی توانست تعادلش را حفظ کند اما سرخگون از دستش رها شد و در دستان بتی افتاد که پایین او پرواز می کرد. بتی که اصلا انتظار همچین چیزی را نداشت جیغ بلندی کشید و آن را ناخودآگاه به سمت راست پرتاب کرد. توپ به شکل عجیبی از بین این همه جا به گوی زرین برخورد کرد و آن را به سمت صورت آلسو منحرف کرد. آل دهانش را باز کرد تا فریاد بزند ولی فرصت این کار را پیدا نکرد چون درست در همان لحظه توپ وارد دهانش شد و راه تنفسش را بست. بتی با وحشت جیغ دیگری کشید.
هر سیزده بازیکن به آسپ خیره شدند که رنگ صورتش به بنفش می گرایید و به گلوی خودش چنگ می انداخت. جیمز به سرعت یکی از بازدارنده ها را محکم به پشت او کوبید. اِما و آنتونین هم در یک کار گروهی عالی آن قدر با چماق به پشت آسپ کوبیدند تا اینکه گوی از گلویش خارج شد و در دستان بی حالش افتاد.
پس از اتمام بازی و برد قاطعانه ی هافلپاف، مجروحین نبرد تماشاگران و آنچه از آسپ باقی مانده بود (!) به آلبوس دامبلدور در درمانگاه ملحق شدند.
بازیکن های هر دو تیم در میان هلهله جمعیت وارد زمین شدند. در کمال تعجب، یکی از جایگاه ها کاملا خالی بود در حالی که در بقیه جایگاه ها ملت فشرده نشسته بودند. اعضای محفل ققنوس با پرچم های سرخ و طلایی گریفیندور که برای تشویق جیمز سیریوس، تدی، ریموس، دامبلدور و بقیه آورده بودند و البته پلاکارد بزرگی با رنگ و آرم هافلپاف در حمایت از تانکس، درست کنار این جایگاه بودند. هری که کنار جینی، پدر و مادرش و سیریوس نشسته بود با تحسین به آسپ نگاه می کرد که جلوی بازیکن های هافلپاف وارد زمین شد و حتی از آن فاصله شباهت بی نظیرش به او کاملا مشهود بود. آسپ به سمت آنها دست تکان داد، خندید و به جیمز اشاره کرد که همان لحظه با یویوی صورتی اش پا به زمین چمن گذاشت. جیمز سیریوس هم برای خانواده اش دست تکان داد. سپس برای لیلی لونا شکلک در آورد که بین هافلپافی ها نشسته بود و پلاکارد "آسپ دوستت داریم!" را محکم گرفته بود و تکان می داد.
کاپیتان ها با هم دست دادند، همه روی جاروهایشان قرار گرفتند و توپ ها آماده ی پرتاب شد. ناگهان صدای بلندی همه را از جا پراند. بیش از سی مرگخوار در جایگاه خالی ظاهر شده بودند. در بالاترین ردیف، لرد ولدمورت به همراه خانواده مالفوی و لسترنج ها ایستاده بود. او به رودولف اشاره کرد، و رودولف با صدای بلند به همه اعلام کرد:
-ما برای تشویق دو بازیکن مرگخوار، آنتونین دالاهوف و پیتر پتی گرو به اینجا اومدیم و لرد هم افتخار همراهی رو به ما دادن!
سپس سرش را برای ایگور کارکاروف، مدیر مدرسه و داور مسابقه، تکان داد. جمعیت همچنان در بهت و حیرت بودند که ایگور توپ ها را به هوا پرتاب کرد. ده ثانیه بعد دامبلدور یک گل به دنیس زد و محفلی ها با شور و شوق او را تشویق می کردند. آنتونین بازدارنده ای به سمت او پرتاب کرد که محکم به پشتش خورد و باعث شد از روی جارویش بیفتد. سپس فریادی کشید و دست چپش را که نشان سیاه رویش داغ خورده بود به سمت مرگخوار ها بالا برد. یکی از تماشاگران محفلی طلسمی به سمت او فرستاد که به هدف نخورد. دالاهوف بی توجه به پشت سرش به ترکیب تیم برگشت، اما مرگخوار ها این اقدام را یک اعلام جنگ محسوب کردند و در عرض چند ثانیه تماشاگرنماها (!) بر سر هم ریختند.
چند دقیقه بعد...
بازی با همان روند تند ادامه داشت و سرخگون آنچنان با سرعت بین بازیکنان دست به دست می شد که دنبال کردنش با چشم غیرممکن بود. آلبوس دامبلدور پس از برخورد با زمین به درمانگاه منتقل شده و برادرش آبرفورث جایش را پر کرده بود.
پیتر و دنیس هرکدام با خوردن ده گل بازی نسبتا قابل قبولی ارائه کرده بودند. تدی چند بار توپ را جلوی مادرش از دست داده بود و هر بار که دورا سرخگون را از دستش می قاپید سرخ می شد. جیمز یک بار چماقش را به شوخی محکم به پای آل کوبید که با برخورد شدید مدافعان هافلپاف و داور رو به رو شد.
در این میان ورزشگاه نیمه خالی به نظر میرسید. هر کس که توانسته بود، جانش را برداشته و فرار کرده بود. افراد باقی مانده از تماشاگران، مشغول تماشای دوئل هری با لرد، جیمز با مورفین، هستیا جونز با اوری و بقیه بودند. جیمز طلسمی را به سمت مورفین فرستاد. او خودش را کنار کشید ولی طلسم به دستش خورد و بریدگی عمیقی به جا گذاشت. ولدمورت جیغ زد:
-به مرگخوار من حمله می کنی؟! آواداکداورا!
جیمز از سر راه نور سبزی که به طرفش می آمد به کناری پرید. سیریوس و لی لی هر دو برای دفاع از جیمز به لرد حمله کردند. بلاتریکس به تلافی هری را هدف گرفت و جینی با سپر مدافعی او را کنار زد. رودولف در راستای حمایت از زنش به جینی حمله کرد. این اقدام او باعث شد پرسی که خون در رگش به جوش آمده بود بازی را ول کند و با جارو رودولف را سرنگون کند. این واقعه دومینو وار به بقیه سرایت کرد و کل ورزشگاه در عرض چند دقیقه خود را درگیر نبرد یافتند.
در همان حال، بازیکنان با تمرکز حیرت آوری مشغول بازی بودند. تنها کسی که حواسش به دوئل ها پرت بود، پیتر بود که جایش را به ریموس داد. او هم پشت سر هم از زنش گل می خورد.
بالاخره سرخگون به دست گریفیندوری ها افتاد. آن ها به سرعت خود را به دروازه دنیس نزدیک می کردند و بازدارنده های اِما و آنتونین هم کاری از پیش نمی برد. تدی توپ را به آبرفورث پاس داد و او هم آن را به کورمک سپرد. استرجس بازدارنده ای به سمت پیوز فرستاد که برای گرفتن سرخگون به سرعت به سمت کورمک پرواز می کرد. توپ از بدن روح مانند پیوز رد شد و محکم به کورمک برخورد کرد. او به سختی توانست تعادلش را حفظ کند اما سرخگون از دستش رها شد و در دستان بتی افتاد که پایین او پرواز می کرد. بتی که اصلا انتظار همچین چیزی را نداشت جیغ بلندی کشید و آن را ناخودآگاه به سمت راست پرتاب کرد. توپ به شکل عجیبی از بین این همه جا به گوی زرین برخورد کرد و آن را به سمت صورت آلسو منحرف کرد. آل دهانش را باز کرد تا فریاد بزند ولی فرصت این کار را پیدا نکرد چون درست در همان لحظه توپ وارد دهانش شد و راه تنفسش را بست. بتی با وحشت جیغ دیگری کشید.
هر سیزده بازیکن به آسپ خیره شدند که رنگ صورتش به بنفش می گرایید و به گلوی خودش چنگ می انداخت. جیمز به سرعت یکی از بازدارنده ها را محکم به پشت او کوبید. اِما و آنتونین هم در یک کار گروهی عالی آن قدر با چماق به پشت آسپ کوبیدند تا اینکه گوی از گلویش خارج شد و در دستان بی حالش افتاد.
پس از اتمام بازی و برد قاطعانه ی هافلپاف، مجروحین نبرد تماشاگران و آنچه از آسپ باقی مانده بود (!) به آلبوس دامبلدور در درمانگاه ملحق شدند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[b]دامبلدو?
جزئیات کاربر

ما در برابر اونا
سرسرای بزرگ
مودی غرید:
-امضا می خوای؟ آره؟!
پسربچه با خجالت سرش را تکان داد. مودی قلم و کاغذی را که به سمتش دراز شده بود قاپید، با خط خرچنگ قورباغه اش چیزی برای پسر نوشت و آن ها را به سمتش پرتاب کرد. پسرک وسایلش را توی هوا گرفت و با شادی به سمت دوستانش رفت که سر میز ریونکلا منتظرش بودند. مودی در حالی که چشم جادویی اش پسرک را تعقیب می کرد رویش را به سمت سیریوس برگرداند:
-این بچه ها همیشه خیلی هیجان زده میشن! نه؟
سیریوس با خنده گفت:
-مخصوصا دختر هاشون!
همزمان چشمک شیطنت آمیزی به یکی از دختر هایی زد که دورش را گرفته بودند. دخترک سرخ شد و با آستین های ردایش چهره اش را پوشاند. بقیه ی دختر ها با صدای بلند ابراز احساسات کردند. مودی خنده غرش مانندی کرد و با چشم سالمش تمام محفلی ها را از نظر گذراند. جیمز با لیوانی نوشیدنی به سمت آن دو آمد و کنار سیریوس نشست. از اینکه دوباره با دوستانش در هاگوارتز جمع شده بودند در پوست خود نمی گنجید. با شادی گفت:
-فکر خوبی بود که برای تشویق بچه ها بیایم اینجا! من همیشه گفتم این پانمدی نابغه ست!
سیریوس سرش را به نشانه تایید تکان داد و به دوستش خیره شد که با حسرت به نوه اش نگاه می کرد. آسپ با ردای کوییدیچ زردش سر میز هافلپاف نشسته بود و با دوستانش حرف می زد. جیمز زیر لبی گفت:
-خدا می دونه دلم چقدر لک زده واسه اینکه یه بار دیگه به عنوان جستجوگر برم تو زمین.
سیریوس سقلمه ای به پهلویش زد:
-فعلا که نوه ات جستجوگر هافلپافه پیرمرد! اون یکی هم که مدافعه!
و به جیمز سیریوس اشاره کرد که با ولع غذا می خورد. جیمز نیشخندی زد و چشمش به ریموس افتاد که کنار پسرش نشسته بود و با او حرف می زد. زیر لب گفت:
-راستی، پسر ریموس رو دیدی؟ خیلی شبیه باباش شده، نه؟
-آره. می دونی قراره با مامانش رقابت کنه؟ مهتابی بیچاره هم دل توی دلش نیست که نکنه خودش به عنوان مدافع بره تو زمین و مجبور شه روی زنش دست بلند کنه!
جیمز سردرگم به سیریوس نگاه کرد که نیشش تا بناگوش باز بود. او با سر به زنی با موهای صورتی اشاره کرد که درست جلوی تد و ریموس، سر میز هافلپاف نشسته بود و متفکرانه به لیوان مقابلش خیره شده بود. قبل از آنکه جیمز بتواند جوابی به سیریوس بدهد صدای مک گونگال در سرسرای عمومی پیچید:
-بازی دقیقا نیم ساعت دیگه شروع میشه. از همه تماشاگران و بازیکن ها انتظار میره که راس ساعت ده توی زمین حاضر باشن. بعد از ساعت ده هیچکس، حتی خود داور هم به زمین راه داده نمیشه!
در عرض چند ثانیه سیلی از جمعیت به سمت درب سرسرا سرازیر شدند و جیمز دوستانش را گم کرد.
رختکن هافلپاف
آسپ دستکش های قدیمی پدرش را در هوا تکان داد و گفت:
-در دومین بازی این ترم با تیم کوییدیچ گریفیندور مسابقه داریم. این بازی، مهم ترین و حساس ترین مسابقه ما در این ترم هست! در بازی اول عالی عمل کردین و کارتون خیلی خوب بود. بنابراین چیز زیادی نمی خوام بگم. اول از همه اینکه ترکیب دقیق تیم گریفیندور همین الان به دستم رسید. همونیه که احتمالش رو داده بودیم.
دستی به چانه اش کشید و ادامه داد:
-حواستون به دامبلدور هم باشه. شنیدم جوونی هاش بازیکن قابلی بوده. پیتر هم اونطور که بابام میگه برخلاف ظاهرش خیلی فرزه. پیشنهاد می کنم با پاسکاری های سریع گیجش کنید. پس امیدوارم همونطور که در مسابقه قبلی عالی کار کردید در این مسابقه عالی تر باشید! اممم ... دیگه همه چی رو گفتم. کسی سوال یا مشکلی نداره؟
بازیکن ها به هم نگاه کردند. صدایی از هیچکس در نیامد. آسپ با خشنودی سرش را تکان داد، دست هایش را به هم زد و با صدای بلند اعلام کرد:
-پس میریم تو زمین. گورکن وارد می شود!
سرسرای بزرگ
مودی غرید:
-امضا می خوای؟ آره؟!
پسربچه با خجالت سرش را تکان داد. مودی قلم و کاغذی را که به سمتش دراز شده بود قاپید، با خط خرچنگ قورباغه اش چیزی برای پسر نوشت و آن ها را به سمتش پرتاب کرد. پسرک وسایلش را توی هوا گرفت و با شادی به سمت دوستانش رفت که سر میز ریونکلا منتظرش بودند. مودی در حالی که چشم جادویی اش پسرک را تعقیب می کرد رویش را به سمت سیریوس برگرداند:
-این بچه ها همیشه خیلی هیجان زده میشن! نه؟
سیریوس با خنده گفت:
-مخصوصا دختر هاشون!
همزمان چشمک شیطنت آمیزی به یکی از دختر هایی زد که دورش را گرفته بودند. دخترک سرخ شد و با آستین های ردایش چهره اش را پوشاند. بقیه ی دختر ها با صدای بلند ابراز احساسات کردند. مودی خنده غرش مانندی کرد و با چشم سالمش تمام محفلی ها را از نظر گذراند. جیمز با لیوانی نوشیدنی به سمت آن دو آمد و کنار سیریوس نشست. از اینکه دوباره با دوستانش در هاگوارتز جمع شده بودند در پوست خود نمی گنجید. با شادی گفت:
-فکر خوبی بود که برای تشویق بچه ها بیایم اینجا! من همیشه گفتم این پانمدی نابغه ست!
سیریوس سرش را به نشانه تایید تکان داد و به دوستش خیره شد که با حسرت به نوه اش نگاه می کرد. آسپ با ردای کوییدیچ زردش سر میز هافلپاف نشسته بود و با دوستانش حرف می زد. جیمز زیر لبی گفت:
-خدا می دونه دلم چقدر لک زده واسه اینکه یه بار دیگه به عنوان جستجوگر برم تو زمین.
سیریوس سقلمه ای به پهلویش زد:
-فعلا که نوه ات جستجوگر هافلپافه پیرمرد! اون یکی هم که مدافعه!
و به جیمز سیریوس اشاره کرد که با ولع غذا می خورد. جیمز نیشخندی زد و چشمش به ریموس افتاد که کنار پسرش نشسته بود و با او حرف می زد. زیر لب گفت:
-راستی، پسر ریموس رو دیدی؟ خیلی شبیه باباش شده، نه؟
-آره. می دونی قراره با مامانش رقابت کنه؟ مهتابی بیچاره هم دل توی دلش نیست که نکنه خودش به عنوان مدافع بره تو زمین و مجبور شه روی زنش دست بلند کنه!
جیمز سردرگم به سیریوس نگاه کرد که نیشش تا بناگوش باز بود. او با سر به زنی با موهای صورتی اشاره کرد که درست جلوی تد و ریموس، سر میز هافلپاف نشسته بود و متفکرانه به لیوان مقابلش خیره شده بود. قبل از آنکه جیمز بتواند جوابی به سیریوس بدهد صدای مک گونگال در سرسرای عمومی پیچید:
-بازی دقیقا نیم ساعت دیگه شروع میشه. از همه تماشاگران و بازیکن ها انتظار میره که راس ساعت ده توی زمین حاضر باشن. بعد از ساعت ده هیچکس، حتی خود داور هم به زمین راه داده نمیشه!
در عرض چند ثانیه سیلی از جمعیت به سمت درب سرسرا سرازیر شدند و جیمز دوستانش را گم کرد.
رختکن هافلپاف
آسپ دستکش های قدیمی پدرش را در هوا تکان داد و گفت:
-در دومین بازی این ترم با تیم کوییدیچ گریفیندور مسابقه داریم. این بازی، مهم ترین و حساس ترین مسابقه ما در این ترم هست! در بازی اول عالی عمل کردین و کارتون خیلی خوب بود. بنابراین چیز زیادی نمی خوام بگم. اول از همه اینکه ترکیب دقیق تیم گریفیندور همین الان به دستم رسید. همونیه که احتمالش رو داده بودیم.
دستی به چانه اش کشید و ادامه داد:
-حواستون به دامبلدور هم باشه. شنیدم جوونی هاش بازیکن قابلی بوده. پیتر هم اونطور که بابام میگه برخلاف ظاهرش خیلی فرزه. پیشنهاد می کنم با پاسکاری های سریع گیجش کنید. پس امیدوارم همونطور که در مسابقه قبلی عالی کار کردید در این مسابقه عالی تر باشید! اممم ... دیگه همه چی رو گفتم. کسی سوال یا مشکلی نداره؟
بازیکن ها به هم نگاه کردند. صدایی از هیچکس در نیامد. آسپ با خشنودی سرش را تکان داد، دست هایش را به هم زد و با صدای بلند اعلام کرد:
-پس میریم تو زمین. گورکن وارد می شود!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بتی بریسویت در 1387/12/9 16:56:58
ویرایش شده توسط بتی بریسویت در 1387/12/9 17:32:54
ویرایش شده توسط بتی بریسویت در 1387/12/9 17:32:54
جزئیات کاربر

- 
صدای شیپور (به یاد بازی کوئیدیچ ورلد کاپ!) اعلام می کنه که گله اول به ثمر رسیده. اسکور برد ورزشگاه که به همت مدیر به تازگی نصب شده نتیجه رو گزارش می کنه: گریفیندور 10- 0 هافلپاف.
هافپافی ها بلافاصله کوافل رو جمع می کنن. دروازه بان هافل که نمی دونم کدوم یکی از اسمهای ذکر شده در پست قبل بوده کوافل رو به اما دابز پاس می ده.
اما یه حرکت چرخشی می زنه و از جلوی استرجس شماره ی 2 رد میشه اما ریشهای پهن شده ی دامبلدور اونو به یاد تار عنکبوتی می ندازه که در انتظار گیر انداختن یک حشره ی کوچکه. بله خودشه. ریتا اسکیتر هم در پس ریشهای دامبلدور دیده میشه. باید قلم رولینگ رو طلا بگیرن... سوسک در مخمصه!
اما کوافل رو به مهاجم بعدی پاس می ده.. مهاجم بعدی هم به پیوز پاس میده اما پیوز یه روحه.. کوافل از پیوز رد میشه و به دست جیمز میوفته.
-
کاری ماما به لطف آرواره ی زنانه ش همچنان در حال فک زدنه و به مزدک و عادل گفته زرشک!
- یه بار هم برای ملکه مورگانا قرمه سبزی پختم.. یه غذای شرقی ِ .. ملکه رو هم که می شناسید توی جزیره ی آوالان گیر افتاده ..هیپوگریف هم که بهش بدین می خوره!(
)
ایگور:
مدتی بعد
اسکوربرد ورزشگاه نتیجه ی جدیدی رو نشون می ده. هزینه ی این بازی برای تهیه کننده ی فیلم خیلی زیاد شده. کارگردان تصمیم داره کوئیدیچ رو به کل از فیلم حذف کنه. و نتیجه گریفیندور 120 - 50 هافلپاف ..استرهای کپی شده خیلی خوب بازی می کنن!
- من ملکه مورگانا رو از بچگی بزرگش کردم.. بانو الان دیگه هیجده ساله شده.. البته یه پنجاه شصت سالی هست که هیجده ساله شه ولی خب خیلی خوب مونده دیگه.. مدیر مدرسه میگه که بهتون بگم جستجوگرها اسنیچ رو دیدن.. نبرد بین استرجس شماره ی پنج و کاپیتان تیم هافل.. چی داشتم می گفتم قبل از این!؟
کاپیتان هافل جلوتر از نسخه ی جادویی کاپیتان گریفه چیزی نمونده که اسنیچ رو به چنگ بیاره. مسیرهای پر پیچ و خم و نامنظم اسنیچ طلایی هر دو رو سر کار گذاشته ولی این آدمیست که بر مشکلات فائق می شه.
کاپیتان هافل جستی می زنه و اسنیچ رو می گیره..
- گرووووومپپز!
- عوض گله نداره جیگرتو بخورم!
پیانوی عظیمی روی سر کاپیتان هافل میوفته و پرسی ویزلی در هیبت یک مومیایی وارد زمین میشه و اسنیچ رو از لای انگشتان فرد مذکور بیرون می کشه.
برق اسنیچ در دستان پرسی زیر انوار طلایی خورشید چشم همه رو به خودش خیره می کنه.
پایان!

صدای شیپور (به یاد بازی کوئیدیچ ورلد کاپ!) اعلام می کنه که گله اول به ثمر رسیده. اسکور برد ورزشگاه که به همت مدیر به تازگی نصب شده نتیجه رو گزارش می کنه: گریفیندور 10- 0 هافلپاف.
هافپافی ها بلافاصله کوافل رو جمع می کنن. دروازه بان هافل که نمی دونم کدوم یکی از اسمهای ذکر شده در پست قبل بوده کوافل رو به اما دابز پاس می ده.
اما یه حرکت چرخشی می زنه و از جلوی استرجس شماره ی 2 رد میشه اما ریشهای پهن شده ی دامبلدور اونو به یاد تار عنکبوتی می ندازه که در انتظار گیر انداختن یک حشره ی کوچکه. بله خودشه. ریتا اسکیتر هم در پس ریشهای دامبلدور دیده میشه. باید قلم رولینگ رو طلا بگیرن... سوسک در مخمصه!

اما کوافل رو به مهاجم بعدی پاس می ده.. مهاجم بعدی هم به پیوز پاس میده اما پیوز یه روحه.. کوافل از پیوز رد میشه و به دست جیمز میوفته.
-

کاری ماما به لطف آرواره ی زنانه ش همچنان در حال فک زدنه و به مزدک و عادل گفته زرشک!

- یه بار هم برای ملکه مورگانا قرمه سبزی پختم.. یه غذای شرقی ِ .. ملکه رو هم که می شناسید توی جزیره ی آوالان گیر افتاده ..هیپوگریف هم که بهش بدین می خوره!(
)ایگور:

مدتی بعد
اسکوربرد ورزشگاه نتیجه ی جدیدی رو نشون می ده. هزینه ی این بازی برای تهیه کننده ی فیلم خیلی زیاد شده. کارگردان تصمیم داره کوئیدیچ رو به کل از فیلم حذف کنه. و نتیجه گریفیندور 120 - 50 هافلپاف ..استرهای کپی شده خیلی خوب بازی می کنن!
- من ملکه مورگانا رو از بچگی بزرگش کردم.. بانو الان دیگه هیجده ساله شده.. البته یه پنجاه شصت سالی هست که هیجده ساله شه ولی خب خیلی خوب مونده دیگه.. مدیر مدرسه میگه که بهتون بگم جستجوگرها اسنیچ رو دیدن.. نبرد بین استرجس شماره ی پنج و کاپیتان تیم هافل.. چی داشتم می گفتم قبل از این!؟
کاپیتان هافل جلوتر از نسخه ی جادویی کاپیتان گریفه چیزی نمونده که اسنیچ رو به چنگ بیاره. مسیرهای پر پیچ و خم و نامنظم اسنیچ طلایی هر دو رو سر کار گذاشته ولی این آدمیست که بر مشکلات فائق می شه.
کاپیتان هافل جستی می زنه و اسنیچ رو می گیره..
- گرووووومپپز!
- عوض گله نداره جیگرتو بخورم!

پیانوی عظیمی روی سر کاپیتان هافل میوفته و پرسی ویزلی در هیبت یک مومیایی وارد زمین میشه و اسنیچ رو از لای انگشتان فرد مذکور بیرون می کشه.
برق اسنیچ در دستان پرسی زیر انوار طلایی خورشید چشم همه رو به خودش خیره می کنه.
پایان!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/12/9 15:47:49
باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/05/18
تولد نقش: 1383/11/19
آخرین ورود: پنجشنبه 30 بهمن 1404 04:03
از: تو میپرسند !!
پستها:
3736

ادامه ی صحبت مک گونگال در بین فریاد های دیوانه واری که از جایگاه تماشاگران هافلپاف به گوش میرسه گم میشه ! لی جردن با سردرگمی به بازیکنان نگاه میکنه و با ناباوری میگه : عجیبه ! مثل ِ اینکه هافلپاف گل میزنه! بله تابلوی امتیازات ، 2 - 0 به نفع ِ هافلپاف هست ! امم ، جستجوگر ها الان حواسشون به همه چیز و همه جا هست ، به جز اسنیچ و زمین ِ بازی ! خب این خیلی خوبه واقعا !
استرجس پادمور با عصبانیت یکی از بلاجر ها رو به سمت ِ پیوز که با موذی گری شیشه ی جوهری رو بالا و پایین میندازه ، میفرسته و فریاد میزنه : هوی پرسی ! این بازی خیلی حساسه ! الان وقته بررسی زمان ِ جلسه با پاتر نیست ! اسنیچ رو بگیر !
آلبوس سوروس با ناراحتی میگه : خیلی بی ادبی پادمور ! تو مگه نمیدونی پرفسور کارکاروف این حرفا رو ممنوع کرده ؟! اگه من به پرفسور کارکاروف و پرفسور کوییرل نگفتم حرف ِ زشت میزنی
استرجس :
دنیس که یکی از حملات ِ خطرناک ِ کورمک رو دفع کرده ، موهاش رو روی شونه هاش میریزه و جیغ میکشه : آســــپ ! بوقی برو دنبال ِ اسنیچ بگرد ! میام اونجا با جفت پا میرم تو دهنتا !
آنتونین که چماقش رو روی شونش گذاشته و بی حوصله به نظر میرسه داد میکشه : آسپ ِ ارزشی ! زود باش ! مثلا کلی خبر دارم که رو هوا مونده ها ! میام با این منوی جدیدم جوری میکوبم تو صورتت که کوییدیچ یادت بره ها !
صدای لی جردن یک بار دیگه طنین انداز میشه : پرسی و آلبوس سوروس همزمان با هم جدا میشن و هر کدوم با سرعت شروع به گردش میکنن توی زمین ! عجیبه که با هم دیگه سیاست جستجو کردن رو پیش گرفته باشن !
اسنیچ که با سرعت سرسام آوری مشغول ِ پرواز هست ، از جلوی پرسی رد میشه ! پرسی پوزخندی میزنه و بدونِ اینکه معطل کنه ، فریاد میزنه : آسپ ! اینجا ! و با بیشترین سرعتی که از آذرخش ِ جدیدش بر میاد به سمتِ اسنیچ میره !
در همون حین ، آلبوس دامبلدور با یک پاس کاری به موقع و بی نظیر با ریموس و کورمک به حلقه های هافلپاف نزدیک میشن ، آنتونین که بی حرکت ایستاده و اما دابز هم با تعجب داره به اون سه نفر نگاه میکنه ! دنیس جلوی حلقه ی وسط رو سد کرده و حواسش هست که ببینه چیکار میکنن اونها ! آلبوس توپ رو به سمت ِ ریموس پرت میکنه و ریموس بدون اینکه لحظه ای مکث کنه اون رو به کورمک پاس میده و کورمک هم با یک چرخش ِ وارونه ی بی نقص ، اون رو به سمت ِ حلقه ی سمت ِ چپ پرت میکنه ! دنیس که غافل گیر شده کاری از دستش بر نمیاد !
- عالی بود ! با این گل ، هافلپاف و گریفیندور 2- 2 مساوی میشن ! خسته کننده ترین بازی ای هست که گزارش کردم ! هر تیم فقط یک گل !! الان فکر میکنم امید ِ هر دو تیم به جستجوگر هاشون هست !
با اشاره ی پرسی ، هر دو جستجوگر همزمان دستشون رو دراز میکنن و ...
- چی شد ؟! هر دو جستجوگر با هم اسنیچ رو گرفتن ! مسخرست !!
صدای سوت ِ مادام هوچ شنیده میشه : گریفیندور و هافلپاف ، مساوی ! بازی تمومه !
لی جردن : چی ؟! مساوی ! این مسخرست ! پرسی اول گوی رو دید ، اصن من میخوام فحش بدم به همه ی بازیکنا ، پرسی خره گاوه منه ، دنیس یکی از آشناهای تنیس ، بتی بیسکوییت ، جیمز خزیش پاتر ، آنتونین ِ بوقی ...
مک گونگال با عصبانیت میکروفون رو از دست ِ لی جردن بیرون میکشه و فریاد میکشه : ای احمق ! این آخرین مسابقه ایه که بهت اجازه دادم گزارش کنی !
- آخه پرفسور شما دیدید که چه ارزشی باز ...
- حرف نباشه جردن ! همین که گفتم !
استرجس پادمور با عصبانیت یکی از بلاجر ها رو به سمت ِ پیوز که با موذی گری شیشه ی جوهری رو بالا و پایین میندازه ، میفرسته و فریاد میزنه : هوی پرسی ! این بازی خیلی حساسه ! الان وقته بررسی زمان ِ جلسه با پاتر نیست ! اسنیچ رو بگیر !

آلبوس سوروس با ناراحتی میگه : خیلی بی ادبی پادمور ! تو مگه نمیدونی پرفسور کارکاروف این حرفا رو ممنوع کرده ؟! اگه من به پرفسور کارکاروف و پرفسور کوییرل نگفتم حرف ِ زشت میزنی

استرجس :

دنیس که یکی از حملات ِ خطرناک ِ کورمک رو دفع کرده ، موهاش رو روی شونه هاش میریزه و جیغ میکشه : آســــپ ! بوقی برو دنبال ِ اسنیچ بگرد ! میام اونجا با جفت پا میرم تو دهنتا !

آنتونین که چماقش رو روی شونش گذاشته و بی حوصله به نظر میرسه داد میکشه : آسپ ِ ارزشی ! زود باش ! مثلا کلی خبر دارم که رو هوا مونده ها ! میام با این منوی جدیدم جوری میکوبم تو صورتت که کوییدیچ یادت بره ها !

صدای لی جردن یک بار دیگه طنین انداز میشه : پرسی و آلبوس سوروس همزمان با هم جدا میشن و هر کدوم با سرعت شروع به گردش میکنن توی زمین ! عجیبه که با هم دیگه سیاست جستجو کردن رو پیش گرفته باشن !
اسنیچ که با سرعت سرسام آوری مشغول ِ پرواز هست ، از جلوی پرسی رد میشه ! پرسی پوزخندی میزنه و بدونِ اینکه معطل کنه ، فریاد میزنه : آسپ ! اینجا ! و با بیشترین سرعتی که از آذرخش ِ جدیدش بر میاد به سمتِ اسنیچ میره !
در همون حین ، آلبوس دامبلدور با یک پاس کاری به موقع و بی نظیر با ریموس و کورمک به حلقه های هافلپاف نزدیک میشن ، آنتونین که بی حرکت ایستاده و اما دابز هم با تعجب داره به اون سه نفر نگاه میکنه ! دنیس جلوی حلقه ی وسط رو سد کرده و حواسش هست که ببینه چیکار میکنن اونها ! آلبوس توپ رو به سمت ِ ریموس پرت میکنه و ریموس بدون اینکه لحظه ای مکث کنه اون رو به کورمک پاس میده و کورمک هم با یک چرخش ِ وارونه ی بی نقص ، اون رو به سمت ِ حلقه ی سمت ِ چپ پرت میکنه ! دنیس که غافل گیر شده کاری از دستش بر نمیاد !

- عالی بود ! با این گل ، هافلپاف و گریفیندور 2- 2 مساوی میشن ! خسته کننده ترین بازی ای هست که گزارش کردم ! هر تیم فقط یک گل !! الان فکر میکنم امید ِ هر دو تیم به جستجوگر هاشون هست !
با اشاره ی پرسی ، هر دو جستجوگر همزمان دستشون رو دراز میکنن و ...
- چی شد ؟! هر دو جستجوگر با هم اسنیچ رو گرفتن ! مسخرست !!

صدای سوت ِ مادام هوچ شنیده میشه : گریفیندور و هافلپاف ، مساوی ! بازی تمومه !
لی جردن : چی ؟! مساوی ! این مسخرست ! پرسی اول گوی رو دید ، اصن من میخوام فحش بدم به همه ی بازیکنا ، پرسی خره گاوه منه ، دنیس یکی از آشناهای تنیس ، بتی بیسکوییت ، جیمز خزیش پاتر ، آنتونین ِ بوقی ...

مک گونگال با عصبانیت میکروفون رو از دست ِ لی جردن بیرون میکشه و فریاد میکشه : ای احمق ! این آخرین مسابقه ایه که بهت اجازه دادم گزارش کنی !
- آخه پرفسور شما دیدید که چه ارزشی باز ...
- حرف نباشه جردن ! همین که گفتم !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/05/18
تولد نقش: 1383/11/19
آخرین ورود: پنجشنبه 30 بهمن 1404 04:03
از: تو میپرسند !!
پستها:
3736

ادامه ی صحبت مک گونگال در بین فریاد های دیوانه واری که از جایگاه تماشاگران هافلپاف به گوش میرسه گم میشه ! لی جردن با سردرگمی به بازیکنان نگاه میکنه و با ناباوری میگه : عجیبه ! مثل ِ اینکه هافلپاف گل میزنه! بله تابلوی امتیازات ، 2 - 0 به نفع ِ هافلپاف هست ! امم ، جستجوگر ها الان حواسشون به همه چیز و همه جا هست ، به جز اسنیچ و زمین ِ بازی ! خب این خیلی خوبه واقعا !
استرجس پادمور با عصبانیت یکی از بلاجر ها رو به سمت ِ پیوز که با موذی گری شیشه ی جوهری رو بالا و پایین میندازه ، میفرسته و فریاد میزنه : هوی پرسی ! این بازی خیلی حساسه ! الان وقته بررسی زمان ِ جلسه با پاتر نیست ! اسنیچ رو بگیر !
آلبوس سوروس با ناراحتی میگه : خیلی بی ادبی پادمور ! تو مگه نمیدونی پرفسور کارکاروف این حرفا رو ممنوع کرده ؟! اگه من به پرفسور کارکاروف و پرفسور کوییرل نگفتم حرف ِ زشت میزنی
استرجس :
دنیس که یکی از حملات ِ خطرناک ِ کورمک رو دفع کرده ، موهاش رو روی شونه هاش میریزه و جیغ میکشه : آســــپ ! بوقی برو دنبال ِ اسنیچ بگرد ! میام اونجا با جفت پا میرم تو دهنتا !
آنتونین که چماقش رو روی شونش گذاشته و بی حوصله به نظر میرسه داد میکشه : آسپ ِ ارزشی ! زود باش ! مثلا کلی خبر دارم که رو هوا مونده ها ! میام با این منوی جدیدم جوری میکوبم تو صورتت که کوییدیچ یادت بره ها !
صدای لی جردن یک بار دیگه طنین انداز میشه : پرسی و آلبوس سوروس همزمان با هم جدا میشن و هر کدوم با سرعت شروع به گردش میکنن توی زمین ! عجیبه که با هم دیگه سیاست جستجو کردن رو پیش گرفته باشن !
اسنیچ که با سرعت سرسام آوری مشغول ِ پرواز هست ، از جلوی پرسی رد میشه ! پرسی پوزخندی میزنه و بدونِ اینکه معطل کنه ، فریاد میزنه : آسپ ! اینجا ! و با بیشترین سرعتی که از آذرخش ِ جدیدش بر میاد به سمتِ اسنیچ میره !
در همون حین ، آلبوس دامبلدور با یک پاس کاری به موقع و بی نظیر با ریموس و کورمک به حلقه های هافلپاف نزدیک میشن ، آنتونین که بی حرکت ایستاده و اما دابز هم با تعجب داره به اون سه نفر نگاه میکنه ! دنیس جلوی حلقه ی وسط رو سد کرده و حواسش هست که ببینه چیکار میکنن اونها ! آلبوس توپ رو به سمت ِ ریموس پرت میکنه و ریموس بدون اینکه لحظه ای مکث کنه اون رو به کورمک پاس میده و کورمک هم با یک چرخش ِ وارونه ی بی نقص ، اون رو به سمت ِ حلقه ی سمت ِ چپ پرت میکنه ! دنیس که غافل گیر شده کاری از دستش بر نمیاد !
- عالی بود ! با این گل ، هافلپاف و گریفیندور 2- 2 مساوی میشن ! خسته کننده ترین بازی ای هست که گزارش کردم ! هر تیم فقط یک گل !! الان فکر میکنم امید ِ هر دو تیم به جستجوگر هاشون هست !
با اشاره ی پرسی ، هر دو جستجوگر همزمان دستشون رو دراز میکنن و ...
- چی شد ؟! هر دو جستجوگر با هم اسنیچ رو گرفتن ! مسخرست !!
صدای سوت ِ مادام هوچ شنیده میشه : گریفیندور و هافلپاف ، مساوی ! بازی تمومه !
لی جردن : چی ؟! مساوی ! این مسخرست ! پرسی اول گوی رو دید ، اصن من میخوام فحش بدم به همه ی بازیکنا ، پرسی خره گاوه منه ، دنیس یکی از آشناهای تنیس ، بتی بیسکوییت ، جیمز خزیش پاتر ، آنتونین ِ بوقی ...
مک گونگال با عصبانیت میکروفون رو از دست ِ لی جردن بیرون میکشه و فریاد میکشه : ای احمق ! این آخرین مسابقه ایه که بهت اجازه دادم گزارش کنی !
- آخه پرفسور شما دیدید که چه ارزشی باز ...
- حرف نباشه جردن ! همین که گفتم !
استرجس پادمور با عصبانیت یکی از بلاجر ها رو به سمت ِ پیوز که با موذی گری شیشه ی جوهری رو بالا و پایین میندازه ، میفرسته و فریاد میزنه : هوی پرسی ! این بازی خیلی حساسه ! الان وقته بررسی زمان ِ جلسه با پاتر نیست ! اسنیچ رو بگیر !

آلبوس سوروس با ناراحتی میگه : خیلی بی ادبی پادمور ! تو مگه نمیدونی پرفسور کارکاروف این حرفا رو ممنوع کرده ؟! اگه من به پرفسور کارکاروف و پرفسور کوییرل نگفتم حرف ِ زشت میزنی

استرجس :

دنیس که یکی از حملات ِ خطرناک ِ کورمک رو دفع کرده ، موهاش رو روی شونه هاش میریزه و جیغ میکشه : آســــپ ! بوقی برو دنبال ِ اسنیچ بگرد ! میام اونجا با جفت پا میرم تو دهنتا !

آنتونین که چماقش رو روی شونش گذاشته و بی حوصله به نظر میرسه داد میکشه : آسپ ِ ارزشی ! زود باش ! مثلا کلی خبر دارم که رو هوا مونده ها ! میام با این منوی جدیدم جوری میکوبم تو صورتت که کوییدیچ یادت بره ها !

صدای لی جردن یک بار دیگه طنین انداز میشه : پرسی و آلبوس سوروس همزمان با هم جدا میشن و هر کدوم با سرعت شروع به گردش میکنن توی زمین ! عجیبه که با هم دیگه سیاست جستجو کردن رو پیش گرفته باشن !
اسنیچ که با سرعت سرسام آوری مشغول ِ پرواز هست ، از جلوی پرسی رد میشه ! پرسی پوزخندی میزنه و بدونِ اینکه معطل کنه ، فریاد میزنه : آسپ ! اینجا ! و با بیشترین سرعتی که از آذرخش ِ جدیدش بر میاد به سمتِ اسنیچ میره !
در همون حین ، آلبوس دامبلدور با یک پاس کاری به موقع و بی نظیر با ریموس و کورمک به حلقه های هافلپاف نزدیک میشن ، آنتونین که بی حرکت ایستاده و اما دابز هم با تعجب داره به اون سه نفر نگاه میکنه ! دنیس جلوی حلقه ی وسط رو سد کرده و حواسش هست که ببینه چیکار میکنن اونها ! آلبوس توپ رو به سمت ِ ریموس پرت میکنه و ریموس بدون اینکه لحظه ای مکث کنه اون رو به کورمک پاس میده و کورمک هم با یک چرخش ِ وارونه ی بی نقص ، اون رو به سمت ِ حلقه ی سمت ِ چپ پرت میکنه ! دنیس که غافل گیر شده کاری از دستش بر نمیاد !

- عالی بود ! با این گل ، هافلپاف و گریفیندور 2- 2 مساوی میشن ! خسته کننده ترین بازی ای هست که گزارش کردم ! هر تیم فقط یک گل !! الان فکر میکنم امید ِ هر دو تیم به جستجوگر هاشون هست !
با اشاره ی پرسی ، هر دو جستجوگر همزمان دستشون رو دراز میکنن و ...
- چی شد ؟! هر دو جستجوگر با هم اسنیچ رو گرفتن ! مسخرست !!

صدای سوت ِ مادام هوچ شنیده میشه : گریفیندور و هافلپاف ، مساوی ! بازی تمومه !
لی جردن : چی ؟! مساوی ! این مسخرست ! پرسی اول گوی رو دید ، اصن من میخوام فحش بدم به همه ی بازیکنا ، پرسی خره گاوه منه ، دنیس یکی از آشناهای تنیس ، بتی بیسکوییت ، جیمز خزیش پاتر ، آنتونین ِ بوقی ...

مک گونگال با عصبانیت میکروفون رو از دست ِ لی جردن بیرون میکشه و فریاد میکشه : ای احمق ! این آخرین مسابقه ایه که بهت اجازه دادم گزارش کنی !
- آخه پرفسور شما دیدید که چه ارزشی باز ...
- حرف نباشه جردن ! همین که گفتم !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/05/18
تولد نقش: 1383/11/19
آخرین ورود: پنجشنبه 30 بهمن 1404 04:03
از: تو میپرسند !!
پستها:
3736

زمین بازی
همه ی بازیکنان حاضر هستند و داور مسابقه با بد خلقی داره به استرجس هشدار میده که نمیشه بازی رو معلق نگه داشت : یا یه بازیکن ِ ذخیرت رو وارد کن ، یا شش نفره بازی میکنین !
استرجس : خواهش میکنم مادام هوچ ! الان میاد ! ما جستجوگری بهتر از اون نداریم تو این موقعیت ِ حساس !
بالاخره بعد از دقایقی ، پرسی با عجله وارده زمین میشه ، و پرواز کنان به وسط ِ زمین میاد ! مادام هوچ با عصبانیت از بینیش هوا خارج میکنه و در سوتش میدمه و همزمان سرخگون رو هم به هوا پرت میکنه و گوی ها رو خارج میکنه از جعبه !
بازیکنان با شور و حرارت ، بالا و بالاتر میرن ، دروازه بان های دو تیم از سایرین جدا میشن و به سمت ِ سه حلقه ای که باید تحت ِ مراقبتشون باشه حرکت میکنن ، مدافع ها همینطور که چماق هاشون رو بالا و پایین میکنن ، نزدیک ِ حلقه های دروازه میرن ، مهاجم ها هم به میانه ی زمین حرکت میکنن و جستجوگر ها هم بی توجه به سایرین ، کمی بالاتر ایستادن و نگاهشون زمین رو برای یافتن اسنیچ کند و کاو میکنه . صدای لی جردن گزارشگره مسابقه که بیشتر از بازیکنان به بازی شور و حرارت و انرژی میده به گوش میرسه :
- خب سلام عرض میکنم خدمت ِ همه ی بازیکنان ِ تیم ِ قدرتمند و برتر و نمونه و بینظیره گریفیندور و همینطور بازیکنان ِ هوم ! هافلپاف !
- لی جردن ! هزار بار گفتم که حق نداری بین ِ بازیکنا تفاوت قائل شی !
لی جردن که سعی میکنه میکروفون رو از دسترس ِ مک گونگال دور کنه میگه : خیله خب پرفسور ! ببخشید دیگه ! بله ، امیدوارم بازی ِ خوبی داشته باشیم و اینا ! اسامی بازیکنان ِ دو تیم رو میخونم ! هوی با شمام دخترا ! جیغ نکشین ، میخوام اسامی رو بخونم !
- در تیم ِ هافلپاف ، دنیس در نقش ِ دروازه بان هست ، اِما دابز و آنتونين دالاهوف هم مدافعین ِ این تیم هستند و پيوز ، بتی بریسویت و نيمفادورا تانكس هم در پستِ مهاجمین ِ این تیم به ایفای نقش میپردازند و آلبوس سوروس پاتر هم که کاپیتان ِ این تیم هست به عنوان ِ جستجوگر فعالیت میکنه !
در طرف ِ دیگه ی زمین هم ، پیتر پتی گرو مقابل ِ حلقه ها ایستاده و استرجس پادمور که کاپیتان این تیم هست به همراه جیمز سیریوس پاتر در پست ِ مدافع ایستادند ، کورمک مک لاگن ، آلبوس دامبلدور و ریموس لوپین هم در میانه ی زمین در جایگاه ِ مهاجمین هستند و پرسی ویزلی هم که مثل ِ همیشه توجهش به جایگاه ِ تماشاگران هست ، جستجوگر گریفیندوره !
خب به گزارش ِ بازی میپردازم ، تا این لحظه ، هافلپاف دو موقعیت صد در صد ِ گل رو از دست داده ، همینطور ریموس لوپین با محافظه کاری های آنتونین دالاهوف موفق نشده به حلقه های هافلپاف نزدیک بشه . مادام هوچ هم که داوره مسابقه هست ... امم ... داره با پرفسور مک گونگال حرف میزنه !! ... پرفسور هوچ ! حواستون به بازی باشه !!
صدای فریادِ زنانه ی مک گونگال در ورزشگاه طنین انداز میشه : من نمیدونم چند بار باید به تو گوشزد کنم که حواست به کاره خودت باشه جردن ؟!
لی جردن ، با ناراحتی و مظلومیتِ خاصی میگه : خب اینم مربوط به کاره منه دیگه ! الان اگر گریفیندور گل بزنه و این هافلیا دبه در بیارن ، کی میخواد جوابگو باشه !
- جردن ! درست حرف بزن ! تو الان در مقام ِ گزارشگریا ! من نمیدونم ...
همه ی بازیکنان حاضر هستند و داور مسابقه با بد خلقی داره به استرجس هشدار میده که نمیشه بازی رو معلق نگه داشت : یا یه بازیکن ِ ذخیرت رو وارد کن ، یا شش نفره بازی میکنین !
استرجس : خواهش میکنم مادام هوچ ! الان میاد ! ما جستجوگری بهتر از اون نداریم تو این موقعیت ِ حساس !

بالاخره بعد از دقایقی ، پرسی با عجله وارده زمین میشه ، و پرواز کنان به وسط ِ زمین میاد ! مادام هوچ با عصبانیت از بینیش هوا خارج میکنه و در سوتش میدمه و همزمان سرخگون رو هم به هوا پرت میکنه و گوی ها رو خارج میکنه از جعبه !
بازیکنان با شور و حرارت ، بالا و بالاتر میرن ، دروازه بان های دو تیم از سایرین جدا میشن و به سمت ِ سه حلقه ای که باید تحت ِ مراقبتشون باشه حرکت میکنن ، مدافع ها همینطور که چماق هاشون رو بالا و پایین میکنن ، نزدیک ِ حلقه های دروازه میرن ، مهاجم ها هم به میانه ی زمین حرکت میکنن و جستجوگر ها هم بی توجه به سایرین ، کمی بالاتر ایستادن و نگاهشون زمین رو برای یافتن اسنیچ کند و کاو میکنه . صدای لی جردن گزارشگره مسابقه که بیشتر از بازیکنان به بازی شور و حرارت و انرژی میده به گوش میرسه :
- خب سلام عرض میکنم خدمت ِ همه ی بازیکنان ِ تیم ِ قدرتمند و برتر و نمونه و بینظیره گریفیندور و همینطور بازیکنان ِ هوم ! هافلپاف !

- لی جردن ! هزار بار گفتم که حق نداری بین ِ بازیکنا تفاوت قائل شی !
لی جردن که سعی میکنه میکروفون رو از دسترس ِ مک گونگال دور کنه میگه : خیله خب پرفسور ! ببخشید دیگه ! بله ، امیدوارم بازی ِ خوبی داشته باشیم و اینا ! اسامی بازیکنان ِ دو تیم رو میخونم ! هوی با شمام دخترا ! جیغ نکشین ، میخوام اسامی رو بخونم !

- در تیم ِ هافلپاف ، دنیس در نقش ِ دروازه بان هست ، اِما دابز و آنتونين دالاهوف هم مدافعین ِ این تیم هستند و پيوز ، بتی بریسویت و نيمفادورا تانكس هم در پستِ مهاجمین ِ این تیم به ایفای نقش میپردازند و آلبوس سوروس پاتر هم که کاپیتان ِ این تیم هست به عنوان ِ جستجوگر فعالیت میکنه !

در طرف ِ دیگه ی زمین هم ، پیتر پتی گرو مقابل ِ حلقه ها ایستاده و استرجس پادمور که کاپیتان این تیم هست به همراه جیمز سیریوس پاتر در پست ِ مدافع ایستادند ، کورمک مک لاگن ، آلبوس دامبلدور و ریموس لوپین هم در میانه ی زمین در جایگاه ِ مهاجمین هستند و پرسی ویزلی هم که مثل ِ همیشه توجهش به جایگاه ِ تماشاگران هست ، جستجوگر گریفیندوره !

خب به گزارش ِ بازی میپردازم ، تا این لحظه ، هافلپاف دو موقعیت صد در صد ِ گل رو از دست داده ، همینطور ریموس لوپین با محافظه کاری های آنتونین دالاهوف موفق نشده به حلقه های هافلپاف نزدیک بشه . مادام هوچ هم که داوره مسابقه هست ... امم ... داره با پرفسور مک گونگال حرف میزنه !! ... پرفسور هوچ ! حواستون به بازی باشه !!

صدای فریادِ زنانه ی مک گونگال در ورزشگاه طنین انداز میشه : من نمیدونم چند بار باید به تو گوشزد کنم که حواست به کاره خودت باشه جردن ؟!
لی جردن ، با ناراحتی و مظلومیتِ خاصی میگه : خب اینم مربوط به کاره منه دیگه ! الان اگر گریفیندور گل بزنه و این هافلیا دبه در بیارن ، کی میخواد جوابگو باشه !

- جردن ! درست حرف بزن ! تو الان در مقام ِ گزارشگریا ! من نمیدونم ...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/05/18
تولد نقش: 1383/11/19
آخرین ورود: پنجشنبه 30 بهمن 1404 04:03
از: تو میپرسند !!
پستها:
3736

خوابگاه مدیران
با اینکه هنوز مدت ِ زیادی از روشن شدن ِ هوا نگذشته ، ولی جو ِ عجیبی توی خوابگاه مدیران حاکم هست ! هر کدوم از مدیران با عجله مشغول ِ انجام ِ امور مربوط به خودشون هستن و به سایرین بی توجهن ! حتی هیچکدوم متوجه ورود پرسی به خوابگاهشون هم نمیشن !
عله که تازه از خواب بیدار شده با بی حوصلگی داره جای پاش رو روی نقطه ی مرکزی سیم سرور تنظیم میکنه ، کوییرل هم که طبق معمول دستارش رو توی پلاستیک پوست پیاز گندیده خوابونده داره سعی میکنه بدون ِ ریختن ِ پوست ها درش بیاره ، استرجس هم سر در گم شده که به فکره گالری باشه یا به قول ِ خودش بلیط ! ها ! ، آنیتا هم که داره جلسات ِ بی حاصل با مشاورینش برگزار میکنه ، آنتونین هم با علاقه ی خاصی مشغول ِ ترجمه ی جدیدترین اخبار هست ، بارون هم که مثل ِ همیشه نیست و مافلدا هم با خیال ِ راحت روی تختش خوابیده و خیالش راحته که بطور اتوماتیک پیام هایی که نیاز هست رو میفرسته !
پرسی از موقعیت استفاده میکنه و گوشه ای از خوابگاه پنهان میشه و منتظر میمونه فعالیت مدیران رو از نزدیک ببینه !
عله : خب ، امروز میخوایم مدیر هاگوارتز رو بررسی کنیم ، ببینم لیاقت مدیریت هاگوارتز رو داره یا نه ! خب آنیتا تو شروع کن ! پی ام بده بهش !
آنیتا پشت ِ کامپیوتره مرکزی میشینه و آیدی ایگور رو باز میکنه و پی ام میده : سلام ! ببینم تو کی آن شدی !
ایگور : سلام ! ها ؟! ... چی شد ؟! به چه حقی میگی تو به من ؟! اصن یه بار دیگه اینطوری حرف بزنی باید دنبال ِ مدیر جدید برای هاگوارتز بگردیدا !
عله :
نوبت کوییرل میرسه ، پشت ِ پی سی میشینه ، وارد دفتر مدیریت میشه و پست مینویسه : پرسی ویزلی ! پست های بیناموسیت دیگه داره زیاد میشه ، حواست رو جمع کن وگرنه من مجبورم برخورد کنم باهات !
همه مدیران منتظر هستن تا اینکه ایگور میاد و جواب میده : چی گفتی تو کوییرل ؟! نه یه بار دیگه بگو ببینم چی گفتی ؟! تو چطوری جرات کردی تو دفتره مدیریت این چرندیات رو بنویسی؟! بزنم پستتو پاک کنم ؟! بزنم معلقت کنم از این انجمن ؟! بزنم آی پیتو ببندم ! یه بار دیگه از این پستا بزنی ، من میرم استعفا میدم از مدیریتا !
عله :
با اینکه فعالیت آنتونین ربطی به ایگور نداره ، ولی پای پی سی میشینه و شروع به ترجمه ی خبر جدید میکنه ، تا اینکه ایگور پی ام میده بهش : ببینم آنتونین ! چرا تو این سایت ِ لعنتی یه خبر در مورده ایگور نمیزنی ؟! یعنی من انقدر ارزش ندارم که یه خبر در موردم بزنید ؟! تا هفته دیگه اگر خبری به اسم ِ من نباشه ، من از همه مسئولیتام استعفا میدما !
عله :
همه ی مدیران به غیر از مافلدا که خوابیده و بارون که نیست ، پی سی ایستادن که متوجه میشن بلیت اومده !
عنوان : ابراز نارضایتی !
متن : این چه وضعشه ! این مافلدا که پیام شخصی میفرسته برام که یه چیزی رو خبر بده ، اولش نوشته نشده ایگور ! کاربر آخه یعنی چی ؟! یا اسم ِ من وقتی برام پی ام میاد اضافه میشه یا دیگه دیگه !
عله : امم حتما اگه منم باهاش حرف بزنم ، میخواد بگه چرا نمیای دست بوس ! بیخیال ، به نظرم ایگور توانایی مدیریت هاگوارتز رو داره ! کاره امروزه ما تمومه !
با به صدا در اومدن ِ دینگ دینگ ِ ساعت از جا میپره و متوجه میشه که تا دقایقی دیگه مسابقه شروع میشه و هیچکاری انجام نداده ! به آرامی در خوابگاه رو باز میکنه و خارج میشه !
با اینکه هنوز مدت ِ زیادی از روشن شدن ِ هوا نگذشته ، ولی جو ِ عجیبی توی خوابگاه مدیران حاکم هست ! هر کدوم از مدیران با عجله مشغول ِ انجام ِ امور مربوط به خودشون هستن و به سایرین بی توجهن ! حتی هیچکدوم متوجه ورود پرسی به خوابگاهشون هم نمیشن !
عله که تازه از خواب بیدار شده با بی حوصلگی داره جای پاش رو روی نقطه ی مرکزی سیم سرور تنظیم میکنه ، کوییرل هم که طبق معمول دستارش رو توی پلاستیک پوست پیاز گندیده خوابونده داره سعی میکنه بدون ِ ریختن ِ پوست ها درش بیاره ، استرجس هم سر در گم شده که به فکره گالری باشه یا به قول ِ خودش بلیط ! ها ! ، آنیتا هم که داره جلسات ِ بی حاصل با مشاورینش برگزار میکنه ، آنتونین هم با علاقه ی خاصی مشغول ِ ترجمه ی جدیدترین اخبار هست ، بارون هم که مثل ِ همیشه نیست و مافلدا هم با خیال ِ راحت روی تختش خوابیده و خیالش راحته که بطور اتوماتیک پیام هایی که نیاز هست رو میفرسته !
پرسی از موقعیت استفاده میکنه و گوشه ای از خوابگاه پنهان میشه و منتظر میمونه فعالیت مدیران رو از نزدیک ببینه !
عله : خب ، امروز میخوایم مدیر هاگوارتز رو بررسی کنیم ، ببینم لیاقت مدیریت هاگوارتز رو داره یا نه ! خب آنیتا تو شروع کن ! پی ام بده بهش !

آنیتا پشت ِ کامپیوتره مرکزی میشینه و آیدی ایگور رو باز میکنه و پی ام میده : سلام ! ببینم تو کی آن شدی !
ایگور : سلام ! ها ؟! ... چی شد ؟! به چه حقی میگی تو به من ؟! اصن یه بار دیگه اینطوری حرف بزنی باید دنبال ِ مدیر جدید برای هاگوارتز بگردیدا !

عله :

نوبت کوییرل میرسه ، پشت ِ پی سی میشینه ، وارد دفتر مدیریت میشه و پست مینویسه : پرسی ویزلی ! پست های بیناموسیت دیگه داره زیاد میشه ، حواست رو جمع کن وگرنه من مجبورم برخورد کنم باهات !

همه مدیران منتظر هستن تا اینکه ایگور میاد و جواب میده : چی گفتی تو کوییرل ؟! نه یه بار دیگه بگو ببینم چی گفتی ؟! تو چطوری جرات کردی تو دفتره مدیریت این چرندیات رو بنویسی؟! بزنم پستتو پاک کنم ؟! بزنم معلقت کنم از این انجمن ؟! بزنم آی پیتو ببندم ! یه بار دیگه از این پستا بزنی ، من میرم استعفا میدم از مدیریتا !

عله :

با اینکه فعالیت آنتونین ربطی به ایگور نداره ، ولی پای پی سی میشینه و شروع به ترجمه ی خبر جدید میکنه ، تا اینکه ایگور پی ام میده بهش : ببینم آنتونین ! چرا تو این سایت ِ لعنتی یه خبر در مورده ایگور نمیزنی ؟! یعنی من انقدر ارزش ندارم که یه خبر در موردم بزنید ؟! تا هفته دیگه اگر خبری به اسم ِ من نباشه ، من از همه مسئولیتام استعفا میدما !

عله :

همه ی مدیران به غیر از مافلدا که خوابیده و بارون که نیست ، پی سی ایستادن که متوجه میشن بلیت اومده !
عنوان : ابراز نارضایتی !
متن : این چه وضعشه ! این مافلدا که پیام شخصی میفرسته برام که یه چیزی رو خبر بده ، اولش نوشته نشده ایگور ! کاربر آخه یعنی چی ؟! یا اسم ِ من وقتی برام پی ام میاد اضافه میشه یا دیگه دیگه !
عله : امم حتما اگه منم باهاش حرف بزنم ، میخواد بگه چرا نمیای دست بوس ! بیخیال ، به نظرم ایگور توانایی مدیریت هاگوارتز رو داره ! کاره امروزه ما تمومه !

با به صدا در اومدن ِ دینگ دینگ ِ ساعت از جا میپره و متوجه میشه که تا دقایقی دیگه مسابقه شروع میشه و هیچکاری انجام نداده ! به آرامی در خوابگاه رو باز میکنه و خارج میشه !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج