جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

40 کاربر(ها) آنلاین هستند (17 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
40 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

زمین كوییدیچ هاگوارتز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: زمين مسابقات راونكلاو!
ارسال شده در: چهارشنبه 7 اسفند 1387 20:10
نمایش جزئیات
آفلاین
-این دومین بازی ما هستش ، و ما باید تمام تلاشمون رو برای بردم بکنیم . این دفعه ما در مقابل اسلی ای قرار داریم که تیم قدری هست و شما باید تمام تلاشتون رو برای برد این بازی بکنید. هی گلگو حواست با منه؟

طبق معمول بادراد در حال انجام دادن وظیفه ی کاپیتانیش را انجام می داد و بقیه نیز وظیفه ی بازیکنیشان را ؛ اما در اصل هیچ کدام به حرف های بادراد گوش نمیدادند بلکه داشتند با هم بحث میکردند ، هنگامی که بادراد فهمید که هیچکس به حرف هایش گوش نمیدهد ، نزدیک جماعت بوقی حرف نشنو رفت و در حالیکه با انگشتان کوچکش بر روی پاهایش ضرب گرفته بود به حرفاشون گوش داد.

لیلی با تحکم سر گلگومات فریاد زد:اگه یک بار دیگه جلو ی من از بابام و جد و آبادم و کلا" محفلیا بد بگی میزنم شل و پلت میکنما!

-تو قدرت اینکار نداشت... کلگومات تو را کشت ، سرت را برای صبحانه ، بدنت را برای ناهار و بقیه را برای عصرانه خورد!

لونا نیز به طرفداری از دوستش پرداخت: تو چطور جرات کردی به دوست من توهین کنی؟تو و اون ارباب کچلت هیچ کاری نمیتونین بکنین.

-گلگو تو هم رو خورد برای شام ... شاید هم برد تو را برای شب!

اینبار زنوف به طرفداری از دخترش و لیلی پرداخت: من ارتش الف دالم رو بر علیه هر چی مرگخواره جمع میکنم!

بادراد صبرش تموم شده بود ، از طرفی باید سر آنها داد میکشید و وظیفه ی کاپیتانیش را به جا می آورد و از طرفی دیگر نیز نمیتوانست بشنود که عده ای از اعضای تیمش به لرد و دیگر مرخوارها به همین سادگی تیکه می اندازند پس مرگخواریتش بر کاپیتانیتش غلبه کرد.

-برید کنار بینم...اگه بشنوم به لرد توهین کردید میدمتون دستش تا بفهمید خشم لرد یعنی چی!فهمیدی لیلی؟ لونا؟ زنوف؟

لیلی:دامبل ما قوی تره!
گلگو:لرد ما قوی تره!
لونا:همین که لیلی گفت!
بادراد:گفتم که لرد ابر جادوگره!

کمی آنطرف تر

مری که دستمالی به سر داشت و جارویی به دست ، تالار را تمیز میکرد که صداهایی از درون رختکن ریون شنید و لحظه ای شرایط را برای خود ارزیابی کرد و بعد در حالیکه نفسش را با سر و صدا بیرون میداد وارد شد تا ببیند چه اتفاقی افتاده.

-آخ!

در آستانه ورود مری برخورد کفشی به چشم مری که در اصل هدفش زنوفیلوس بود باعث شد تا همه ساکت شوند و با نگرانی به این ناظر سخت کوش ریون خیره شده و با ترس منتظر جیغ و داد های دوباره مری شدند!

-کی اینکارو کرد؟

بادراد دو قدم جلو رفت و گفت:محفلیا!
لیلی نیز همانند بادراد یک قدم جلو رفت و در حالیکه شانه هایش را ازسر بی تفاوتی بالا می انداخت گفت:نخیرم...مرگخوارا!

چند دقیقه بعد دوباره دعواها شروع شد و مری متوجه شد که فاجعه ی بزرگی رخ داده است ، دعوای محفلیا و مرگخوارا!

-ساکت!

اما بکس کوئیدیچ راونکلاو همچنان در حال دعوا بودند...

-لطفا سکوت و اگرنه همه اتون رو معلق میکنم!

هیچ کس نه به حرفش و نه به تهدیدش اهمیتی نمیداد.

-خـــــفه شـــــید!

بالاخره با نعره ی مری همه ساکت شدند و به او ناه کردند.

-بادراد از تو توقع نداشتم ، مثل اینکه کاپیتان هستیا! اگه این دعواها ادامه پیدا کنه ما هدفمون از هم میپاشه و میبازیم. تو اینو میخوای؟

بادراد با قیافه ای پریشان گفت: خب اینا دارن در مقابل من از لرد بد میگن ، تو اگه جای من بودی چی کار میکردی؟

-یه دقه صبر کن ، من نه تو محفلم نه تو مرگخواریا ، پس نمیتونم جای تو باشم . ولی میدونم به جای اینکه با اعضات دعوا کنی باید اونا رو به طرف راه درست دعوت کنی ، یه سخن از مرلین کبیر هست که میگه:خشم خود را فرو خوانید! اهم...خب دیگه برید سر کار قبلیتون ، منظورم کوییدیچه!

اعضا:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven !


تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: زمين مسابقات راونكلاو!
ارسال شده در: چهارشنبه 7 اسفند 1387 20:05
نمایش جزئیات
آفلاین
پست دوم:

دو ساعت بعد:

بعد از کلی دعوا و بحث بالاخره بادراد متوجه شد که از طرفی نمیتواند آن سه را راضی کند و از طرفی دیگر سه بازیکن را نمیتواند در عرض سه ساعت جایگزین آن سه کند ، بنابراین همه ی ریونی ها در گوشه و کنار تالار به دنبال گردنبند گمشده ی لونا می گشتند.

بادراد تمام مدت ، مرتب به ساعتش نگاهی می انداخت و با نگرانی از دیگران می پرسید که آیا گردنبند پیدا شده است یا نه!

بعد از گذشت یک ساعت بالاخره بادراد که عصبانیت سرخ شده بود نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: یه ساعت دیگه مسابقه شروع میشه و ما هنوز گردنبندو پیدا نکردیم! اگه تا یه ربع دیگه پیدا نشه ...

لیلی بلافاصله گفت: اونوقت مسابقه بی مسابقه!

بادراد چشم غره ای به لیلی رفت و با خشونت به دنبال گردنبند گشت.

زیر تاقچه ها ، صفحه به صفحه ی کتاب ها ، کنار شومینه ، خوابگاه پسران ، زیر لحاف ها ، زیر مبل ها و همه جا را گشتند اما اثری از گردنبند پیدا نکردند.

لونا که واقعا کلافه شده بود و آرام آرام اشک میریخت بر روی زمین نشست و مشتی نثار زمین کرد ...

- آخ

لیلی با عجله به سمت لونا رفت و گفت: چی شد لونا؟

لونا دستش را بالا آورد و گفت: نمیدونم یه چیز تیزی خورد به دستم و درد گرفت ... اوخ اوخ!

لیلی خم شد و فرشینه ای را که دقایقی پیش لونا به آن ضربه زده بود را بلند کرد و ...

- وای لونا گردنبندت اینجاس! اون چیز تیزی که دستتو روش زدی گردنبنده بود.

لونا که در پوست خود نمی گنجید بلافاصله گردنبند را از دست لیلی گرفت و آن را به گردن انداخت ، سپس لیلی را بغل کرد و تا میتوانست او را فشرد.

بادراد با خوش حالی دست هایش را به هم زد و گفت: خب دیگه اینم از این ...

سپس نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: خب خوشبختانه به موقع پیدا شد ، دقیقا یک ربع تا شروع مسابقه مونده! یک ربع تا شروع مسابقه مونده؟ زودباشین الان مسابقه شروع میشه!

در رختکن کوییدیچ:

همه ی اعضای ریون لباس های کوییدیچ را پوشیده و منتظر آخرین صحبت های بادراد بودند. در این میان لونا مرتب به گردنبندش اشاره میکرد و میگفت: " قشنگه نه؟ خیلی لباسمون میاد! تازه نشان گروهمونم هست! "

بالاخره بادراد برای آخرین بار نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: دو دقیقه دیگه شروع میشه. فقط اینکه خوب حواستونو جمع کنین!

دقایقی بعد اعضای ریون به دنبال بادراد از رختکن خارج شده و پا به درون ورزشگاه گذاشتند.

هوا کاملا آفتابی بود و حتی تکه ی کوچکی از ابر نیز دیده نمیشد تنها چیز نا مناسب ، بادی بود که به شدت می وزید و باعث شده بود که گرد و خاک از این سو به آن سو رود.

نصف تماشاچیان لباسی آبی به تن داشتند و پرچم بزرگی که عقاب نقره ای بر روی آن نقاشی شده بود را در هوا به اهتزاز در می آوردند و نصف دیگر تماشاچیان لباسی سبز همراه با افعی را نشان میدادند.

بر اثر وزش باد انبوهی از گرد و غبار و برگ درختان بر روی زمین ورزشگاه پخش شده بودند.

حلقه های بزرگ و طلایی در دو طرف ورزشگاه در میان هوای غبار آلود می درخشیدند و چمن های تازه چیده شده ی ورزشگاه نیز با هر وزش باد تغییر مسیر میداد.

بالاخره کاپیتان های دو تیم با یکدیگر دست دادند و با سوت داور هر چهارده بازیکن به هوا برخاستند.

صدای لی در میان همهمه ی تماشاگران به سختی شنیده شد: سرخگون در دست لونا لاوگوده و حالا پاس میده به زنوفلیوس ، زنوفلیوس به لیلی ، لیلی به لونا و گل! 10-0 به نفع ریونکلاو!

بعد از یک سری ابراز احساسات از طرف طرفداران دو تیم دوباره صدای لی شنیده شد: و حالا دوباره سرخگون در دستان نارسیسائه! به دروازه ی ریون نزدیک میشه ، بادراد بازدارنده ای رو به سمتش پرتاب میکنه و ... بله سرخگون رو دوباره اینیگو میگیره!

چهل و پنج دقیقه از شروع مسابقه گذشت و نتیجه به 90-120 به نفع اسلی رسید.

بادراد مرتب به گابر علامت میده بلکه نشونه ای از پیدا شدن گوی زرین پیدا کنه.

- هی گابریل ، اونجاس دقیق پشت سرته!

گوی زرین در کنار حلقه ی سوم اسلی میدرخشید. گابریل با تمام سرعت به سمت آن هجوم برد ، توبیاس هم که متوجه گوی شده بود به دنبالش رفت.

لی: جستجوگرای دو تیم انگار گوی رو دیدن ، درسته منم دارم میبینم! توبیاس از گابریل جلو میفته ... گابریل و توبیاس دوش به دوش همن ... گابریل جلوتر میره ، دستشو دراز میکنه و ... گوی در دستان گابریل بال بال میزنه!

گابریل با خوش حالی گوی را بلند کرد و آن را به تماشاچیان نشان داد ، تیم ریون دوباره برنده شده بود ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: زمين مسابقات راونكلاو!
ارسال شده در: چهارشنبه 7 اسفند 1387 20:03
نمایش جزئیات
آفلاین
پست یک!

فلش بک:

لونا خوش حال و خندان در حالی که مجله ای را در دست داشت از پله های خوابگاه پایین آمد ، در این بین زنجیر گردنبندی جواهر نشان که عقابی نقره ای بر روی آن می درخشید و لونا بر گردن انداخته بود آهسته باز شد و نقش زمین شد ... گرنبند قل خورد و به زیر فرشینه ی پایین پله ها رفت.

لونا نیز که متوجه این موضوع نشده بود شاداب وارد تالار شد.

پایان فلش بک ، صبح روز مسابقه:

- لیلی گردنبند عقابمو ندیدی؟

لیلی که به زور سعی در به پا کردن جورابی آبی رنگی که به طور مضحکی با ستاره قلب های قرمز رنگ مزین شده بود داشت به لونا نگاهی انداخت و گفت: کدومو میگی؟ همون که یه ماه پیش خریده بودی؟

لونا که نگرانی در چهره اش موج میزد گفت: آره همونو میگم. هرچی میگردم پیداش نمیکنم.

لیلی از روی تخت پایین پرید و و در حالیکه دلسوزانه به لونا نگاه می کرد گفت: منم کمکت میکنم تا پیداش کنی.

هر دو مشغول وارسی شدند. لونا در گوشه ای نشسته و در حال بیرون ریختن وسائل درون چمدانش بود و لیلی کشوی کنار تخت را می گشت.

سی دقیقه بعد!

لیلی در حالیکه با پشت دست عرق پیشونیش رو خشک می کرد دستش را از زیر بالشت لونا بیرون آورد و گفت: اوووف! لونا مطمئنی گردنبدن دردسر سازت رو به هاگوارتز آوردی؟ شاید اصلاً یادت رفته بیاریش!

- هنوز اون قدر فراموشکار نشدم که یه هفته پیشمو یادم بره.

- حالا که میبینی نیست! بیا بریم پایین ببینیم کسی ندیده گردنبندتو.

دقایقی بعد تالار ریون:

بادراد و دیگر اعضای کوییدیچ دور میز دایره ای شکلی در ته سالن نشسته و منتظر آمدن لیلی و لونا بودند.
بادراد بلافاصله با دیدن لیلی و چهره مشوش لونا از روی مبل کوچکی که مخصوص او بود پایین آمد.

- معلوم هست شما کجایین؟ زودباشین بیاین دوباره نقشه رو مرور کنـ...

اما لونا بی توجه به بادراد به سمت پدرش رفت و گفت: بابا گردنبند عقابیم گم شده ، همه جای خوابگاه رو زیر و کردم ولی نبود.

زنوف دستی بر موهای دخترش کشید و گفت: مطمئنی همه جارو خوب گشتی؟

- آره ما همه جارو گشتیم ولی اثری ازش نبود.

لونا که اشک در چشم هایش حلقه زده بود از روی مبل بلند شد و رو به اعضای ریون گفت: کسی گردنبندی رو این اطراف ندیده؟

زمزمه ی مخالفت در تالار راونکلاو پیچید.

بغض لونا شکست.
- من گردنبندمو میخوام ... اصلا تا پیدا نشه نمیام مسابقه!

با این حرف بادراد مثل برق از روی مبل بلند شد و بل لحنی که عصبانیت در آن موج میزد گفت: چی میگی لونا؟ نکنه دیوونه شدی؟ وقتی برگشتیم از مسابقه اونوقت دنبال گردنبندت میگردیم ، دیر نمیشه که!

- راست میگه لونا میخوای بعداً پیداش کنیـ...

لیلی با دیدن چهره ی جمله اش را با تغییری ناگهانی ادامه داد: چیزه ، اممم ... منظورم اینه که تا پیدا نشده منم مسابقه نمیدم! گردنبند لونا مهم تره!

-

بادراد که ناباوری در چشم ها و صدایش موج میزد گفت: نخیر نمیشه! به خاطر یه گردنبند که نمیشه بیخیال همه چیز شد ... پنج نفر از اعضا معطل دو نفر شن؟ نخیر به هیچ وجه نمیشه. باید همه تون شرکت کنین!

- منم مسابقه نمیدم! دخترم بیشتر از یه مسابقه اهمیت داره. تا وقتی پیدا نشه منم مسابقه نمیدم!

بادراد :

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: زمين مسابقات گريفيندور!
ارسال شده در: چهارشنبه 7 اسفند 1387 18:34
نمایش جزئیات
آفلاین
تصوير دنياي هنر شما را به ديدن ادامه ي فيلم دعوت مي كند!

=================
-بله!از همين الان،رقابت شروع مي شه.گريفيندوري هاي سرخ پوش كه در سمت راست زمين قرار دارن،مصمم براي پيروزي در اين بازي هستن.

-گريفيندور!سرور هافلپافه!

-هافل پاف!سرور گريفيندوره!
****

در همان موقع در ذهن پيتر:

دل مي گه يه طور ديس كنم اين هافلي ها رو!

****

-اوووووي!پيتر بوقي!حواسته؟سه تا گل خورديا!

-چي! معذرت مي خوام!داشتم فكر مي كردم!

-بلند بلند فكر نكن!عضو تيم كوييديچ نشدي تا فكر كني!

بار ديگر صداي هوي تماشاچي ها،لرزه بر اندام پيتر انداخت.

مدتي بعد...

-نتيجه بازي 90-70 به نفع گريفيندوره!

مدتي بعد تر...

-نتيجه 90-70 به نفع گريفيندوره!

مدتي بعد بعد بعد تر...

-نتيجه 90-70 به نفع گريفيندوره!

جيمز:

-هي استر داره خوابم مياد!شب شدا!بيا از خير اين بازي بگذريم!

-

هاگريد:

-به جرات مي تونم بگم اين بازي،طولاني ترين بازي از اول تاسيس هاگوارتز بوده!من همين الان تماشاچي هايي رو مي بينم كه بالشت هاي خودشونو از خوابگاه اوردن و خوابن!

استر:

-پرسي!داري چه بوقي مي خوري؟

-خوب بابا جان نيست!چيكار كنم؟!!

هاگريد:

-به سلامتي شب هم شد!خوشبختانه چون ماه كامله،شرايط مساعدي رو براي دو تيم فراهم كرده تا در زير نور مهتاب،گوي زرين رو پيدا كنن!

-ماه كامله؟

-ماه كامله؟

-ماه كامله؟

-مــــــــاه كامله؟جيـــــــغ!تدي كجاست؟

-اين جا هستم جيگر!

دير شده بود!موهايش در آمده بود!چشم هايش در گودي چشمش مي درخشيد.پنجه ها و دندان هايش نمايان شده بود.او هم اكنون يك توله گرگ به معناي واقعي كلمه شده بود!در حالي كه به جارويش چنگ مي زد و تكه هاي كوچك چوب آن را مي كند،به جيمز نزديك تر مي شد.

-هي بوقي!نزديك نشو!

-

-بهت مي گم نزديك نشو بوقي!

-عجب جيمزي پلوي خوشمزه اي شدي!

جسمي طلايي رنگ در فاصله ي چند متري تد،شروع به درخشيدن كرد و چشمان تد را زد!ذهن گرگ مغشوش شد.او هم اكنون عصباني شده بود.منطق گرگ اين چنين بيان مي كرد كه بايد آن جسم را نابود مي كرد!

پرسي:

-نه تد!خواهش مي كنم نه!به توپ طلايي نزديك نشو!

قبل از آن كه پرسي،سخنان خود را تمام كند،پنجه هاي چزكين تد،بي رحمانه پرهاي توپ را كند.

كل تماشاچي ها و گزارشگر و گريفي ها و هافلي ها:

-

تد بدون توجه به نگاه ها،در آن سكوت شب،توپ را در بين دندان هاي تيزش قرار داد.بدنه توپ به دو نيم تبديل شد.

صداي قاه قاه تد در فضا پيچيد.ظاهرا ماموريت خود را به خوبي انجام داده بود.

-سوووووووووت! طبق اصل 45 قانون مجازات هاي كوييديچي،هر گونه آسيب به توپ طلايي،باعث حذف تيم مي شود!بي شرمانه است!تا حالا همچين چيزي نديدم!

تد:

-
=========
در دو نسخه وي سي دي تهيه كردم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]تن�
Re: زمين مسابقات گريفيندور!
ارسال شده در: چهارشنبه 7 اسفند 1387 18:23
نمایش جزئیات
آفلاین
دينگ دينگ!طبق قانون حقوق مولفين و مصنفين،كليه حقوق اين برنامه محفوظ و مربوط به موسسه تصوير دنياي هنر مي باشد.هر گونه كپي برداري از آن به هر نحو،طبق قوانين سايت و زوپس،پيگرد قانوني دارد!

دينگ دينگ!تصوير دنياي هنر


=================

-سرور هر چي لنگيه!هلگا هافل بوقيه!

اين شعار در رختكن تيم گريف مي پيچيد.

-با همتون هستم!به اين شعارا توجه نكنيد!

البته استر مطمئن بود،صدايش به گوش آنان نمي رسد.فرياد تماشاچيان به حدي زياد بود،كه صدا به صدا نمي رسيد.

-سنگ فقط سنگ كوارتز!فقط گريف هاگوارتز!

-به اين يكي توجه كنيد!خوب حالا به صف بشيد!با هم مي ريم داخل زمين!

اعضاي تيم،از هيجان زياد،جاروهاي خود را محكم در دست گرفته بودند.در رختكن به صورت خودكار باز شد و چمن سبز رنگ هاگوارتز،در برابر چشمان حيرت زده ي گريفي ها قرار گرفت.هافلي ها،زودتر از آن ها در وسط زمين انتظارشان را مي كشيدند.به محض آن كه 7 بازيكن گريف،وارد زمين شدند،صداي غول آساي گزارشگر نيز،بلند تر از صداي تشويق تماشاچيان در فضا پيچيد.او كسي نبود جز هاگريد!

-به نام مرلين!تا دقايقي ديگه ديدار حساس پيروزي و سپاهان...چيز ببخشيد ديدار حساس گريفيندور و هافلپاف شروع مي شه.تماشاچي ها،از ساعات اوليه روز،در ورزشگاه حاضر بودن تا اين ديدار حساس رو ببينند.

در وسط زمين

مري:

-از هر دو تيم،يك بازي جوانمردانه انتظار دارم!

استر:

-مري تفت نده باب!سوت بزن!

-سوووووووووووت!

===========

وي سي دي دوم را در دستگاه خود قرار دهيد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]تن�
سفید نشد! هورا! :shout:
ارسال شده در: چهارشنبه 7 اسفند 1387 10:30
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای اینیگو در ورزشگاه پیچید:

- اوه! بله! اون واقعا اسنیچ رو دیده. دستش رو دراز کرد و…آفرین! اون اسنیچ رو گرفت.گریفندور برد.بازی تموم شد!


پرسی ویزلی گوی زرین را در مشتش فشرد و آن را بالای سر برد. لحظاتی بعد دردی شدید در مشتش احساس کرد و وقتی دستش را پایین آورد جز فوران خون چیزی ندید.
پرسی از شدت درد بیهوش شد و به داخل مواد مذاب سقوط کرد. بالای سر او آلبوس سورس پاتر مچ کنده شده ی پرسی را، که اسنیچ را میفشرد، بالای سرش گرفته و تکان میداد!

یک ساعت بعد


آسمان هاگوارتز کاملا صاف و بدون ابر بود. بادی نمی وزید. رعدی نمی غرید. طوفانی نمی تازید و خورشید عالمتاب انوار طلایی رنگش را بر اندک تماشاچیان باقیمانده فرو می ریخت.
اعضای تیم هافلپاف با معصومیت بر روی سکوی قهرمانی ایستاده بودند و بعد از اینکه دامبلدور باند پیچی شده طی سخنرانی کوتاهی پیروزیشان را تبریک گفت از خجالت، اندکی سرخ شدند.

در قلعه ی هاگوارتز، فیلچ، اینیگو ایماگو را که به غل و زنجیر بسته شده بود به سمت دخمه ها می برد:

- اون بازی ناعادلانه بود، فیلچ. من هیچوقت طرف گریفندور رو نمی گیرم ولی وجدانا ایندفعه اونا برنده ی بازی شدن…
- خفه شو بچه ی شرور بی ادب! به نتیجه مسابقات و داوری اعتراض می کنی. هان؟ سه ماه که تو سیاهچاله ها زندانی شدی و به مدت 4 سال ممنوع التصویرت کردن، یاد می گیری که دیگه اعتراض بیجا نکنی!
- نه! نه! نـــــــــــــــــه!...


در عرض چن دقیقه پنج تا رول زدم! کی میگه من فعالیت ندارم!؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1387/12/7 10:36:25
سفید نشه سفید نشه سفید نشه خواهش میکنم ! :prayer:
ارسال شده در: چهارشنبه 7 اسفند 1387 10:26
نمایش جزئیات
آفلاین
- ...پناه بر مرلین... تفش کرد بیرون...
- ایماگو!
- پرفسور! به جان مادرم خیلی دارن خشن بازی می کنن هافلیا!
- بازیتو گزارش کن!
- بله، چشم....خب، ظاهرا مک لاگن قبل از بلعیده شدن، سرخگون رو به تدی لوپین پاس داد و حالا تدی با دروازه بان ریون تک به تکه. تد شوت می کنه و...گل! گل برای گریفندور! سرخ پوشان ده امتیاز جلو میفتن. تدی رو ببینید که چقدر زیبا با حرکات نمایشی جاروش به ابراز احساسات طرفداران گریفندور پاسخ میده و...نه! من نمی تونم این صحنه ها رو تحمل کنم. هفت بازیکن هافلپاف همزمان هفت ورد سبزرنگ رو به سمت تدی لوپین شلیک کردن که به نظر می رسید آواداکداورا باشه ولی برای اینکه نظر کارشناسی رو در مورد این صحنه بدونیم باید تا برنامه ی 14 این هفته صبر کنیم.

بازیکنان هافلپاف بازی را آغاز کردند. سرخگون دست به دست بین مهاجمان هافلپاف می گشت و مهاجمی ازگریفندور باقی نمانده بود که جلوی آنها را بگیرد.
جیمز سیریوس پاتر بازدارنده ای را با تمام قدرت به سمت بتی بریسویت که سرخگون را در دست داشت شلیک کرد اما بتی با حرکتی فوق ارزشی جارویش را چرخاند و با دسته ی جارو بازدارنده را به خود جیمز برگشت داد.
جیمز جیغ کشید و جاخالی داد، بازدارنده زوزه کشان از کنار او گذشت ولی با سر آلبوس که پشت جیمز سیریوس در هوا معلق بود و روی حساب خستگی های روز های اخیرش، چرت می زد، برخورد کرد و سر دامبلدور را ترکاند.

فششششششششششششش!
(افکت همزمان پاشیدن خون و سقوط جسد دامبلدور به داخل مواد مذاب)

جیمز وحشت زده به جسد دامبلدور که در حال ذوب شدن بود خیره شده بود و توجهی به بتی که با تمام سرعت به او نزدیک می شد، نداشت.

خرچچچچچچچچچ!

نوک تیز جاروی بتی به شکم جیمز فرو رفت و در حالیکه به سیخ کشیده شده بود، ذره ذره جان داد.
بتی با بی رحمی تمام قهقهه ای شیطانی زد و با سرعت خود را به مقابل حلقه های بی محافظ گریفندور رساند و سرخگون را با تمام قدرت به صورت جیمز کوبید. جسد جیمز از جاروی بتی خارج شده و همراه با سرخگون داخل دروازه شد.

- ماااااااااادرررررررر! 10-10 مساوی! این بازی خیلی ترسناکه!

ناگهان پرسی ویزلی که تنها بازیکن باقیمانده ی گریفندور بود به سمت زمین شیرجه زد.

- خدای من! اونجا رو ببینید! پرسی ویزلی، اسنیچ رو دیده؟ می تونه بگیردش و این بازی فاجعه بار رو تموم کنه؟

افکار پرسی:

- مال خودمه! می گیرمش! من اجازه نمیدم تیممون شکست بخوره. ما خیلی تمرین کردیم. من تمرین های صبح های سرد زمستون رو فراموش نمی کنم. ما صبح زود فقط یه تیکه نون و نیم استکان چایی شیرین می خوردیم و می رفتیم تو زمین و شب ساعت 3 برمی گشتیم تالارمون و از بس خسته بودیم شام نمی خوردیم و 2 ساعت می خوابیدیم تا دوباره صبح زود چایی شیرین بخوریم و بریم تو زمین.
من نا امیدتون نمی کنم بچه ها! نا امیدت نمی کنم مربی! نا امیدت نمی کنم کاپیتان میزوگی! نمیذارم تیم میوا این بازی رو ببره. کاکرو هیچوقت به اندازه ی ما سختی نکشیده...



میدونم توی صحنه های حساس تموم میکنم! اما خب چه میشه کرد...لطفا دیسک بعد را درون دستگاه قرار دهید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1387/12/7 10:36:34
Re: زمين مسابقات گريفيندور!
ارسال شده در: چهارشنبه 7 اسفند 1387 10:21
نمایش جزئیات
آفلاین
پایان فلش بک- اینک آخرالزمان... ببخشید... زمین کوییدیچ هاگوارتز

ابرهای سیاه آسمان را پوشانده بود و آذرخش ها پی در پی می درخشیدند. هر چند ثانیه یکبار سقوط شهابسنگی گوشه ای از آسمان را روشن می کرد. زمینی که تا چند دقیقه پیش پوشیده از چمن سبز و یکدست بود اکنون پوشیده از ماگما شده بود و می درخشید. دریاچه، جنگل ممنوعه و قلعه ی هاگوارتز در زیر توده ی عظیم مواد مذاب دفن شده بودند و تنها نوک سوخته ی چند درخت بلند و ویرانه هایی از دو برج شمالی و غربی بیرون مانده بودند.
جایگاه تماشاچیان به طور کامل غرق شده بود و تنها اینیگو ایماگو، پرفسور مک گونگال و چند تماشاچی دیگر که توانسته بودند خود را به بالای نورافکن های ورزشگاه برسانند نجات یافته بودند.
بازیکنان تیم هافلپاف که هر کدامشان یک چیزی در حد و اندازه های هلبوی شده بودند سوار بر جاروهای ضمخت و خشن خود بر فراز جمعیت باقیمانده پرواز می کردند.

مسابقه با سوت مادام هوچ آغاز شد و پیش از به حرکت درآمدن سرخگون، آنتونین دالاهوف با چماقی آتشین بازدارنده ای را به سمت دروازه بان گریفندور پرتاب کرد.
بازدارنده ی سیاه و فلزی ناگهان سرخ شد، گر گرفت و زبانه کشید و دو برابر حجم معمولش شد و آنقدر داغ شد که پنج ثانیه قبل از برخورد با دروازه بان، پیتر پتی گرو تبخیر شده بود!

استرجس به بخارهایی که به سرعت از جلوی دروازه شان محو میشد خیره شد و زیر لب زمزمه کرد: فک کنم فول بودا، داور...

ولی قبل از اینکه بتواند اندیشه اش را با داور در میان بگذارد، خود نیز توسط بازدارنده ای که از طرف اما دابز فرستاده شده بود، از وسط نصف شد!

- خب... من می بینم که دو نفر از بازیکنان گریفندور همین اول کار مصدوم شدن و دیگه نمی تونن به بازی ادامه بدن، اما ظاهرا بازیکنان گریف ناامید نیستن و تصمیم جدی دارن که برنده ی این میدان باشن. من مک لاگن رو می بینم که سرخگون به دست، سعی داره از دنیس عبور کنه اما...اوه! مرلین کبیر!... دیگه نمی بینمش. چشمای من درست می بینن؟ آیا دنیس، مک رو بلعید و الان داره اونو میجوه؟...پناه بر مرلین... تفش کرد بیرون...

چیکا کنم طولانیه خب!! فوقش دو تا سی دی دیه مونده! شایدم سه تا یا چارتا! قول میدم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
سفید نشه سفید نشه سفید نشه خواهش میکنم ! :prayer:
ارسال شده در: چهارشنبه 7 اسفند 1387 10:11
نمایش جزئیات
آفلاین
- ببند فکتو، پسره جوئلق!

در گوشه ای دیگر آلبوس دامبلدور و استرجس پادمور مشغول به بازی شطرنج جادویی بودند و کسی به پیتر پتی گرو که سعی داشت با آهنگ های رپ موشیانه ی صامت، مک را دیس کند، توجهی نداشت .
در نتیجه در رختکن گریفندور، همه چیز عادی بود اما در رختکن هافلپاف...

رختکن تیم هافلپاف- 10 دقیقه پیش از شروع بازی


شما اجازه ی دیدن این رختکن را ندارید.
بارگزاری...


زمین کوییدیچ هاگوارتز

بازیکنان گریفندور سوار بر جاروهای خود یکی یکی وارد استادیوم شدند:

- تد ریموس لوپین با سرعت وارد زمین میش و پشت سر اون، جیمز سیریوس پاتر و ریموس لوپین؛ جیغ کشان و کمربند به دست وارد زمین میشن. کورمک مک لاگن و پیتر پتی گرو در حالیکه به شدت مشغول به بحث هستند وارد زمین میشن و بعد از ورود پرسی، استرجس و دامبلدور. ریموس به یاد میاره که ذخیره است و سرخ میشه و کمربندشو می بنده و زمین رو ترک میکنه.

ریموس لوپین آخرین چشم غره ها را به تدی رفت و دوباره وارد رختکن تیم گریفندور شد. ولی خبری از بازیکنان هافلپاف نبود.

- ظاهرا خبری از بازیکنان هافلپاف نیست. تاخیر اونها میتونه ترک میدان به حساب بیاد و در نتیجه برنده ی این بازی گریفندور...

ناگهان ابرهای سیاه، آسمان صاف و آبی را پوشاند. بادها وزیدند. رعدها غریدند. طوفان ها تازیدند و خورشید عالمتاب ناپدید شد.
هفت سایه ی بدهیبت و سیاهرنگ سوار بر جاروهای خود وارد زمین هافلپاف شده و هر یک در پستی قرار گرفتند. صدای وحشتزده ی اینیگو ایماگو، گزارشگر بازی در ورزشگاه پیچید:

- پناه بر مرلین! این نمی تونه حقیقت داشته باشه! پس مطالب شماره ی اخیر کوییبلر شوخی نبود. اونا واقعا...


فلش بک-تالار گریفندور

جیمز سیریوس پاتر مجله ی کوییبلر را به سوی تدی پرتاب کرده. روی زمین غلتید و از خنده ریسه رفت.
گریفندوری ها با تعجب به جیمز خیره شده و بعد به مجله ی در دست تدی بود چشم دوختند. تدی با تردید نگاهش را از جیمز برداشت و با صدای بلند شروع به خواندن مجله کرد:

مصاحبه ی ورزشی
تهیه کننده ی متن سخن: زنوفیلیوس لاوگود

هافلپافی ها : ما با ترفند جدید خود گریفندوری هارا لوله می کنیم.

همه ی صاحبنظران بر این عقیده اند که گریفندور یک تیم قوی و گولاخ است که همه را لوله می کند و طبیعتا تیم هافلپاف نیز که این هفته با گریفندور بازی دارد نیز لوله است.
خب، راستش را بخواهید ما هم اول فکر کردیم که لوله ایم، چون تیم گریفندور یک تیم گولاخی است که بی رودروایسی همه را لوله می کند. به همین خاطر نشستیم و طرح ریختیم که چه کنیم که لوله نشویم و از خودمان پرسیدیم که چرا گریفندور همه را لوله می کند و در نهایت به این نتیجه رسیدیم که گریفندور با گولاخیت بی حد وحصری که در بازی ها از خود نشان می دهد همه را لوله می کند و هیچکس هم به این گولاخیت و اینکه آنها همیشه در تیمشان پاتر دارند و بقیه ی تیم ها ندارند، اعتراض نمی کند و هیچوقت هم کمیته ی داوری و کمیته ی انضباطی تشکیل نمی شود که این قانون شکنی را جریمه کند و مادام هوچ و مدیریت هاگوارتز مرده اند، جلوی اینها را بگیرند.
در نتیجه، تصمیم گرفتیم که ما هم گولاخ بازی کنیم و خیلی هم گولاخ بازی کنیم و با اینکار نه تنها لوله نشویم که لوله کنیم.


دینگ دینگ دینگ! به ادامه ی برنامه در دیسک سوم توجه فرمایید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1387/12/7 10:37:05
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1387/12/7 15:48:18
سفید نشه سفید نشه سفید نشه خواهش میکنم ! :prayer:
ارسال شده در: چهارشنبه 7 اسفند 1387 10:04
نمایش جزئیات
آفلاین
گریفندور . هافلپاف :

پیش از آغاز بازی از داوران زیر 18 سال و همچنین داورانی که ناراحتی قلبی دارند تقاضا می شود امتیاز کامل را به این پست داده و از خواندن آن صرف نظر کنند.

آسمان هاگوارتز کاملا صاف و بدون ابر بود. بادی نمی وزید. رعدی نمی غرید. طوفانی نمی تازید و خورشید عالمتاب انوار طلایی رنگش را بر تماشاچیان ناآرام ورزشگاه فرو می ریخت.
یک روز کاملا عادی و مساعد در پیش بود برای بازی بین دو تیم گریفندور و هافلپاف.

رختکن تیم گریفندور- 10 دقیقه پیش از شروع بازی

- جیغ!
- جانم؟
- نهنگ های خشمگینم کجان تدی؟
- من... آوردمشون! قسم می خورم! تو چمدون آبیه گذاشتم که چمدون آبیه رو هم کنار چمدون قرمزه، توی صندوقچه 150 کیلویی عتیقه ی ننجونت گذاشتم و صندوق رو از تالار تا اینجا رو دوشم گذاشتم و آوردمشون و تمام اینا به خاطر قولی بود که به تو داده بودم!
- ولی من نهنگ هامو پیدا نمی کنم، تدی!
- من...آوردمشون! قسم می خورم! تو چمدون آبیه گذاشتم که...
- جیــــــغ!

تایبریوس مک لاگن در گوشه ای نشسته و دور و برش پر بود از اشعار حافظ و سعدی و سهراب سپهری و فروغ فرخزاد.
در این میان ریموس لوپین که سعی داشت از پسرش برای مردن ناگهانیش اش دلجویی کند، دستی بر سر تدی ریموس خشن کشید که شب پیش گرگینه شده بود و الان هم گوشش از جیغ جیمز، سوت می کشید و کلا اصلا حال و حوصله نداشت:

- اههههههه! خاک بر سرت کنن! چقده سرت چربه!
- از من دور شو، مرده! آرایش موهامو به هم ریختی.
- خجالت بکش! مرده چیه؟ من پدرتم.
- متاسفانه واژه ی "پدر" برای من مفهومی نداره،پدر. (!)
- اِ؟! که اینطور؟! تو این مدرسه خوب ادب، تربیت یادت دادن والا! میدونی چیه؟ تو اصلا لیاقت دست محبت به سر کشیدن نداری! اصلا لیاقت اینجور مدارس رو نداری. من همیشه گفتم نمیخوام بلایی که سر من اومد سر پسرم بیاد، نمیخواستم پسرمو بفرستم زیر دست دامبلدور،کاش به حرف مادرت گوش نکرده بودم و میفرستادمت مکتبخونه. اونجا حداقل میرزا فلکت می کرد، تربیت می شدی. هنوزم دیر نشده. خودم ادبت می کنم.

ریموس کمربندش را باز کرد و دنبال تدی دوید.

- پدر! این روش تربیتی، صحیح نیست. جواب نمیده. باعث میشه من دچار عقده های فرو خورده ی دوران کودکی که زمینه ساز شکست در زندگی آینده میشه بشم.
- ببند فکتو، پسره جوئلق!

دینگ دینگ دینگ...لطفا در لوح فشرده ی دوم، به تماشای ادامه ی برنامه بپردازید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1387/12/7 10:33:17
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1387/12/7 15:42:47