R vs S
« میشه بگی چندبار باید برات توضیح بدم؟ تو فقط دنبال اسنیچ باش! اسنیچ! »
صدای فریاد ها در گوشش میپیچید. از هر طرف فشار ها روی او بود و در تمرین اخیر همه ی بازیکنانش خوب کارکرده بودند.
میتوانستند این بازی را پیروز مسابقه باشند، فقط باید میخواستند.
لیلی از روی مبل بلند شد و به سوی گلگومات رفت تا کمی با او بازی کند تا شاید این غول سرکش کمی آرام گیرد. بادراد دست از دادزدن سر گابریل برداشته بود و به سمت شومینه میرفت تا با دیدن حرکات نرم آتش درون شومینه و گرمای لذت بخش آتش قرمز اندکی آرام شود...
همه چیز بعد از داد و بیداد او، کاپیتان آرام گرفته بود.
صبح روز مسابقه - میز اسلیترین
دست بلاتریکس روی میز رها شد و به نمک خورد. نمکدان برگشت و تمام نمک ها از روی میز به زمین ریخت. بچه های تیم ریونکلاو به یکدیگر نگاه کردند، هیچ یک نخندیدند. بر خلاف سرسرا که در قهقهه های بیخودی فرو رفته بود. بلا بی توجه به کاری که انجام داده بود برگشت و به چشمان نافذ بادراد خیره شد.
_ هی بلا! چطوره برات یه کنترل بگیریم که بتونی دستتو باهاش کنترل کنی؟
بادراد به بچه های تیمش لبخندی زد و سپس سرگرم ژامبونی که نیمه کاره در درون بشقابش مانده بود شد. در نگاه خشمگین بلاتریکس، موجی از ترس و نا امیدی وجود داشت. موجی قوی از انرژی منفی...
رختکن ریونکلاو
صدای فریاد های تماشاچیان لحظه به لحظه بیشتر میشد. صدا آنچنان کر کننده شده بود که دیگر بیشتر به وز وز مگسی سمج شباهت داشت تا تشویق تماشاچیان. آلفرد با چوبدستی اش ربانی آبی رنگی را به وجود آورده و سپس روبان مذکور را به کمک جادو، با نوشته ی "عقاب ها مار میکشند و میخورند !" مزین کرد. سپس آنرا به زمین بازی فرستاد. طولی نکشید که فریاد های اعتراض آمیز از سمت چپ برخاست و در مقابل از سمت راست، زمزمه تائید و هلهله ی شادی و خوشحالی.
بادراد دستش را در هوا نگه داشت و گفت:
_ با شماره ی سه، ریونکلاو عقابی است که برای تفریح مار میخورد!
همه دستهایشان را روی هم گذاشتند. گابر کمی برای فرو بردن چوبدستی اش در جیب دچار مشکل شده بود و سعی می کرد با خیره شدن به اطراف و سرگرم کردن خود رنگ پریدگی ناشی از تخلفش را بروز ندهد. اما آخر از همه دستش را روی دست زنوفیلیوس گذاشت و سپس، همه با خارج شدن " سه " از دهان بادراد شعار خود را سر دادند.
گویی صدای این نفرات کم، از همه ی تماشاچیان بلند تر بود. تُن صدای پر بود از ایمان و امید.
_ ریونکلاو عقابی است که برای تفریح مار میخورد .
زمین مسابقه
« نمیدونم بلاتریکس چه بلایی سرش اومده که امروز اینقدر بد بازی میکنه. بلاتریکس توپ رو به حالت ناشیانه ای به سوی توبیاس رها میکنه ولی توبیاس نمی تونه این توپ بد رو کنترل کنه. توبیاس با اعتراض داره چیزی رو خطاب به بلاتریکس میگه.»
در میان زمین ، توبیاس اسنیپ و سوروس بر سر بلا فریاد میزدند و به او یاد آوری میکردند که یک جستجوگر نمی تواند به سرخگون دست بزند.
توبیاس و سوروس اسنیپ نگاه های خشمگینانه ای بین یکدیگر رد و بدل کردند و سپس با تلنگری به چوب های جارویشان دوباره بر سر مکان هایشان مسقر شدند.
« اینیگو، مورگانا و رودولف هر سه در آسمان اوج می گیرند. توپ در دستان اینیگو جا خوش کرده با اینکه هنوز گلی به ثمر نرسیده اسلیترین شاه این بازی بوده. یکی از مهاجمان ریونکلاو مزاحمت ایجاد میکنه و یک بازدارنده به سمتش میاد و ... وای! فکر میکنم لیلی بود. بدجوری تعادلش رو از دست داده و این لونائه که به کمکش میره . وای خدای من توپ دوباره دست اسلایترینی ها افتاده و حالا این آلفرده و سه تیر دروازه و سه مهاجم اسلیترین که با عزمی راسخ به طرفش حرکت میکنند.»
مدتی نفس همه در سینه حبس میشود. اینیگو به قصد گل کردن ، دستش را عقب برده اما به سرعت سرخگون در میان دستان او و مورگانا جابه جا میشود. این تغییر ناگهانی حواس آلفرد را پرت کرده و این موجب میشود با صدای هیاهوی اسلیترینی ها؛ گزارشگر نیز فریاد بکشید:
« گل! ده- صفر به نفع اسلایترین! »
چند فوت بالاتر از بازی - درمیان جستجوگر ها
گابریل و توبیاس پا به پای هم ، پرواز در یک سطح ، اوج گرفتن های بی مورد ، ضعیف کردن اعصاب حریف و پرت کردن حواس ؛ اما هیچ چیز مثل شنیدن اولین گل زده شده برای گابریل غم انگیز نبود. چوبدستی اش را در دستش چرخاند.
-----
« واقعا نمیتونم بفهمم ! این چه وضع بازی کردنه؟ به نظر میرسه اینیگو واقعا به لونا علاقه مند شده چون تمام توپ های فرستاده شده رو به لونا واگذار میکنه. شاید از قصد نباشه اما هرچی که هست مسخره است! و این درست درباره ی مورگانا و زنوفیلیوس صدق میکنه.»
در میان آسمان و زمین به سوی داور میرود. با عصبانیت داد میکشید. صدای بلا در میان باد سرکش به گوش داور نمی رسد.
_بازی رو قطع کن! یکی داره دست کاری میکنه.
سرانجام داور شنید و بعد تنها چیزی که از میان هوا شکافته شد و به تیزی عبور کرد سوت بلند داور بود.
چندی بعد...
مدتی از توقف بازی گذشته است. همه ی ورزشگاه در سکوت فرو رفته و هر از گاهی صدای خنده ای از گوشه ای شنیده میشود. داور به تک تک بازیکنان نگاه میکند.چهره اش از شدت عصبانیت سرخ و برافروخته شده و سپس با عصبانیت داد میکشد:
_ از شما بازیکنان کوییدیچ ریونکلاو و اسلیترین انتظار نداشتم! حالا همه چوب دستی هاشون رو بیرون بیارند چون همه رو میگردم پس من رو خر حساب نکنید.
بلافاصله تقریبا همه ی بازیکنان چوبدستی هایشان را بیرون آوردند.
_ از مدیریت مدرسه عذر خواهی میکنم چون به من اختیار تام داده اند که ...
لحظه ای حرفش را قطع کرده و سپس طلسم " تکرار ورد قبلی " را بر روی تک تک چوب دستی ها اجرا میکند.
ناگهان از نزدیکی گابریل نوری آبی رنگ عبور میکند و انگار با رسیدن به او محو میشود.
داور با حالت مشکوکی از آلفرد میگذرد و چوبدستی گابریل را با چنگ از او میگیرد. پس از اجرای طلسم و بیرون آمدن ورد طلسم فرمان با خشم به گابریل نگاه میکند.
با باز شدن دهان گابریل برای توضیح ، سوت داور به صدا در میاید و کلماتش، تک به تک همچون پتکی بر مغزش کوبیده شده و معنای هر کدام مثل زهری تپش منظم قلبش را مختل می کرد.
« به خاطر تقلب دلاکور در بازی، اسلیترین برنده اعلام میشه! »
آهی که حاکی از تعجب و خشم طرفداران راونکلاو بود در میان تشویق اسلایترینی های متعجب محو شد.
----------
تا صبح اشک می ریخت و هیچ چیز برایش اهمیت نداشت. نمیخواست کسی را ببیند و چیزی بگوید.
صحنه ها مثل فیلم از جلوی چشمش عبور میکند. ریخته شدن نمک و پرتوی آبی. بلاتریکس. پاس های بد به جستجوگر و عبور پرتوی آبی از سرخگون و... دوباره بلاتریکس! ایستادن پشت سر گابریل و عبور پرتوی آبی . چهره بلاتریکس با آن موهای سیاه و پرپشتش همچون پس زمینه ای عجیب بر تمامی لحظه ها نقش بسته بود!
با متوجه شدن موضوع گویی ناگهان آب سردی بر او ریخته باشند. با شتاب از جایش بلند شد و به سوی سالن عمومی دوید. همه ی بازیکنان خسته اند و با ورودش به جز شنیدن چند ناسزا استقبال دیگری را نمی بیند پس خودش بدون شروع میکند.
_ کار من نبود. من حاضرم ثابت کنم که کار بلاتریکس بوده! اون نقشه چیده که همه چیز رو گردن من بندازه تا ما بازی رو ببازیم! باید به من اعتماد کنید...
و سپس بعد از چند ثانیه سکوت فقط فریاد بود که بر سرش فرود می آمد.
_ اعتماد؟
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
زمین كوییدیچ هاگوارتز
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/07/24
آخرین ورود: دوشنبه 30 خرداد 1390 17:33
از: يت نكن! شايدم، اذيت نكن!
پستها:
708

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/10/10
آخرین ورود: چهارشنبه 31 تیر 1388 13:28
از: شیرموز فروشی اصغر آقا!
پستها:
242

راونکلاو Vs. اسلایترین
تالار آبی راونکلاو همیشه میزبان شادی اعضای گروهش بود. شومینه همیشه روشن تالار تیزهوشان گرمای صمیمانه خاصی به تجمع شبانه دانش آموزان میداد. امشب نیز یکی از همان شب هایی بود که دانش پژوهان راونکلاوی اعم از غول و جن و آدمیزاد دور آتشی جمع شده بودند که با اشتیاق جلز و ولز می کرد.
زنوفیلوس در حالیکه مجله چاپ وطن خودش رو جهت تبلیغ و حمایت از مصرف درون گروهی و عدم حمایت از رژیم صهیونستی با سر و صدا ورق می زد زیر لب گفت.
_ امشب به نظرم بهتره که زود تر بخوابیم چون ...
و با چشمانی نیمه بسته به ساعتش نیم نگاهی انداخت و ادامه داد.
_ ساعت دو نصف شب شده و ما هنوز بیداریم!
لیلی : ای بابا ! پیرمرد تو هم گیر سه پیچ میدی ها...! این چه وضعشه مرد مومن؟ داریم شر و ور طف میدیم یکم میخندیم!لونا اون گرامافون رو راه بنداز یکم شاد بشیم!
زمزمه تائید در میان راونکلاوی ها پیچید.
لونا با لبخند شیطنت آمیزی به طرف گرامافون حرکت کرد و با اشاره چوب جادوی خوش ساخت و قهوه ای رنگش گرامافون قدیمی و بزرگ را روشن کرد.
" دور هم بودن چه خــــــــــوبه ... دور هم پیش عزیزا ... یه صفای دیگه داره ... "
_ عوض کن باب این چیه؟ سر شبی عباس قادری می زاری؟
" آهای دختر چوپون ... آهای دختر چوپون ... دل مارو بردی به دشت و بیابـون ... از این ســـــو به اون ســــــو!"
_ اوا لونا ! الان همسایه ها میریزن تو تالار ! قطع کن صداش رو!
جمع خوش حال و شادمان به آهنگ های متفاوتی که از گرامافون پخش می شد گوش می کردند که با سرفه ی خشک بادراد تمامی توجهات به سمت وی معطوف شد.
بادارد طبق معمول پاپیون سیاه رنگی رو به ریش بلندش بسته بود و پالتوی خاکستری رنگی که مطابق سایز بدن کوچک او ساخته شده بود با دکمه های باز بر دوش اش افتاده بود.
_ خیلی خب ! بسه دیگه ! ما فردا بازی داریم ... همه باید برن بخوابن!لیلی ، زنوف ، آلفرد! گفتم همه. گابریل تو هم اس ام اس بازیتو بس کن و برو بخواب. راستی گلگو کجاست؟
بادراد با نگاهی عجیب به اطرافش نگاهی انداخت تا بلکه اثری از غول بی شاخ و دمی که با مغز کوچکش قرار بود در زمین مسابقه بازی کند پیدا شود.
همان زمان-رخکن کوئیدیچ مخصوص راونکلاو!
گلگومات با لبخندی عجیب که نشان از سفاهت و نادانی این غول هست مقابل مقداری آذرخش سال 57 که از ننه راونا و رفقاش به جا مونده نشسته .
_ گلگو بود گرسنه ... چرا نرسید کسی به دادش؟ اون هست چی؟
گلگو به جعبه ای چوبی خیره شده بود . سپس با دستان پرمو اش جعبه را برداشت و آن را باز کرد.
گوی زرین ، توپ بازدارنده و سرخگون ها با رنگ هایی شاد با تسمه هایی چرمی به داخل کیف چسبیده بودند.
_ من دوست داشت هلو ! من دوست داشت شفتالوی گنده!
ناگهان در با صدای عجیبی باز شد و جسه کوچک بادراد ریشو در آستانه در دیده شد.
_ غول بی مصرف! تو اینجا چه میــ...
جمله بادراد با مشاهده قورت دادن بازدارنده توسط گلگو ناتمام ماند. سپس با چشمانی که از شدت وحشت گرد شده بود با فریادی خفه بر روی گلگومات پرید چرا که او به زودی به پرواز در میومد! بازدارنده نه در زمین کوئیدیچ بلکه در شکم گنده و پر از چرک و کثافت گلگو آزاد شده بود و آنچنان خطرات عجیبی را در پی داشت که جسه کوچک بادراد با فکر کردن در باره عواقب این احمق بازی گلگومات شروع به لرزیدن کرد.
فردای آن شب عجیب! ساعت هفت صبح - تالار عمومی راونکلاو
_ چی؟ تو مطمئنی ریشو؟
بادراد نفس عمیقی کشید و جمله ای را که از نیم ساعت پیش صد بار تکرار کرده بود باز هم گفت.
_ اولاً به من نگو ریشو!
ثانیاً چند بار بگم؟! گلگومات گاگول دیشب رفته بود رختکن تالار و توپ بازدارنده رو خورده بود! حالا هم من با تسمه اونو چسبوندم به زمین.
مری در حالیکه دستانش را بر روی آتش گرفته بود گفت.
_ اما این که ایراد نداره!
بادراد با نگاهی که معنای " بابا تو دیگه کی هستی" را در بر داشت گفت : من هم میدونم چسبوندن گلگو به زمین کار زیاد سختی نیست. ولی مشکل بزرگ ما اینه که ما امروز صبح مسابقه داریم و من هم اسم بازیکنای مربوط به بازی امروز رو رد کردم که متاسفانه ...
آهی کشید و ادامه داد.
_ گلگومات هم توی این لیست بود!
بکس راونکلاوی :
بادراد دستی به ریشش کشید و زیر لب گفت : دیگه الان وقت تو سر زدن نیست!البته من یک فکری دارم !
چند دقیقه بعد - مستراح راونکلاو!
_ گلگو نتونست بیشتر از این زد زور! چاه شد پر!!
بادراد و جمعی از دوستان راونکلاوی درست پشت در مرلینگاه راونکلاو ایستاده بودند و مشتاقانه به دیالوگ هایی که بین گلگومات و بادراد رد و بدل می شد گوش می کردند.
بادراد نفس عمیقی کشید و گفت : گلگوجان. فقط یک زور دیگه... مطمئن باش چیزیت نمیشه. من تو رو با تسمه به سنگ توالت بستم و تا اون توپ لعنتی از " آنجایی که نور می بارد " ات بیرون نیاد از اون جا بیرون نمیای!یک بار دیگه زور بزن.
زررررررررت!
جمعی از رفقای بیکار در پشت در :
صدای گلگو از پشت در شنیده شد.
_ نیومد توپ بیرون اما به جاش اومد یک عدد تسترال با یک عدد سیفون برقی!
بادراد که گویا از گلگو قطع امید کرده بود خطاب به هلنا گفت: هلنا! برو اونو از دستشویی بیار بیرون و ببرش همون رختکن. بقیه آماده بشید چون تا یک ساعت دیگه بازی شروع میشه و من هیچ تاخیری رو دوست ندارم.
یک ساعت بعد - ورزشگاه هاگوارتز
آفتاب درخشان درست همانند قرص طلایی رنگی انوار زیبا و زندگانی بخشش را به بر روی زمینی که از باران دیشب شبنم هایی سرد را بر روی خود نگه داشته بود می تاباند. تماشاچیان با فریاد هایشان تیم هایی را که به زودی وارد زمین می شدند تشویق می کردند.
صدای گزارشگر جوان برای اولین بار بر فریاد تماشاچیان غلبه کرد.
_ خانم ها و آقایان ! پروفسور دامبلدور و دیگر اساتید ، روح های هاگوارتز و دیگر ارواح ، آقای فیلچ و خانم نوریس ورود شما را به ورزشگاه کوئیدیچ تبریک عرض می کنیم. همین الان از پشت اشاره کردن که به همه بینندگانی که بازی رو از جام جم نگاه میکنند هم عرض سلام بکنیم!
گزارشگر لحظه ای سکوت کرد و سپس با ورود سبز پوشان اسلایترینی و غریو فریاد طرفداران گروه سبز دوباره شروع به صحبت کرد.
_ بالاخره تیم اسلایترین وارد بازی میشه تا دومین بازی سال تحصیلی رو در برابر راونکلاو انجام بده. حمایت تماشاچیان واقعاً حیرت انگیزه...ولی نه این فریاد ها از طرف آبی پوشان راونکلاوی شنیده میشه! درسته تیم راونکلاو هم وارد زمین بازی شده.
راونکلاوی ها به ترتیب برادران دالتون وارد زمین بازی می شوند. بادراد، زنوفیلوس ، لیلی ، لونا ، آلفرد ، گابریل و در نهایت گلگوماتی که به طرز عجیبی با تسمه به چوب جارویش متصل شده بود.
_ اما یک تغییر عجیب مشاهده میشه! گلگومات یگانه غول مانند اسیران جنگی به چوب جاروش بسته شده! خیلی عجیبه!
داور با اخمی عجیب مقابل بادراد ایستاد و بدون هیچ حرفی به گلگومات که مانند اسیر ها بود و چوب جارویش با تقلای زنوفیلوس و آلفرد ثابت مانده بود اشاره کرد.
بادراد که سعی میکرد خودش را خونسرد و بی توجه نشان بدهد گفت: گلگومات ، بازیکن فیکس تیممون!
داور این بار شروع به حرف زدن کرد.
_ میدونم گلگوماته! ولی چرا اینجوریه؟
بادراد که منتظر این سوال بود جوابی از پیش تعیین شده به داور داد.
_ اشتیاق زیادی به پرواز داشت و نزدیک بود کار دستمون بده پس اونو به چوب جاروش وصل کردیم.
داور که گویا کاملاً قانع نشده بود نگاهی مرموزانه به بادراد و تیمش که لبخندی زورکی بر لبانشان داشتند کرد و سپس با اشاره دستش دو کاپیتان به طرف یکدیگر رفتند تا دستان یکدیگر را بفشارند.
بادراد با نگاهی به بلاتریکس به معنی "دیدم تو دوئل سوسک شدی" فهماند که رقیب سختی را پیش رو دارد و متقابلاً بلاتریکس با نگاهی به معنای "به مای لردم میگم بیچارت کنه" بادراد را از عواقب بعد از بازی مطلع کرد.
داور دستانش را بالا برد و نفس عمیقی کشید تا با دمیدن در سوتش آغاز بازی را اعلام کند.
ســــــــــــوت!
همزمان دو تیم راونکلاو و اسلایترین در میان هلهله و تشویق طرفدارانشان به هوای صاف و بدون ابر وارد شدند.
صدای گزارشگر برای بار دیگر بلند شد.
_ دو تیم بلند شدن ولی اوه خدای من ... گلگومات چرا اینجوری میکنه؟
در ثانیه های آغازین بازی دانش آموزان با دهانی باز به غول بی شاخ و دمی نگاه می کردند که به شدت به این طرف و آن طرف حرکت میکرد و هر لحظه به شدت به بازیکنی برخورد میکرد.
درست در همان لحظه بادراد که متوجه شده بود سرخگون درون گلگومات از طرف راونکلاوی ها رها شده و متوجه اسلایترینی های بیچاره شده بود با اشاره اش لیلی و لونا اولین حمله را شروع کردند.
_ اوه خدای من! گلگومات اولین دفاع اسلایترینی رو سرنگون کرد. باورم نمیشه ... لیلی پاتر رو میبینم که به سمت دروازه حرکت میکنه. پس و ... گــــــل! ده بر صفر به نفع راونکلاو. عجب بازی عجیبی!
با وارد شدن اولین گل به نفع راونکلاوی ها آهی برخواسته از نهاد اسلایترینی ها و فریادی بر آمده از دهان های خستگی نا پذیر راونکلاوی ها در ورزشگاه طنین انداخت.
_ اوه نه! داور نمی تونه بازی رو کنترل کنه.گلگومات دومین و آخرین مدافع اسلایترینی ها رو هم سرنگون میکنه.
بادراد در حالیکه به سقوط دومین دفاع نگاه می کرد دوباره فرمانی را صادر کرد.
_ حمله دوم!
صدای گزارشگر آرام آرام هیجانی تر می شد.
_ تمامی دانش آموزان سرپا ایستادند. شفاگر ها به سرعت به طرف دومین مدافع نگون بخت اسلایترینی حرکت می کنـ... اوه گل دوم! بیست بر صفر به نفع راونکلاو!!
بلاتریکس با دهانی باز به گلگومات ، غول سبز رنگ و از بین برنده دو تن از هم تیمی هایش نگاهی خشم آلود انداخت و اولین خواست تا اولین فرمان حمله را بدهد که ...
شـــــــــــوت!
در عرض یک ثانیه دو اتفاق عجیب افتاد. ابتدا جسمی بزرگ که بی شک گلگومات بود با سرعتی حدود دویست مایل بر ثانیه به طرف بلاتریکس حرکت کرد و او را در هوا قاپید و در مورد بعدی موهای وز وزی بلاتریکس به صورت عجیبی آرام آرام بدون صاحب خود که بعد از چند ماه او را در یخ های سیبری پیدا کردند ( از شدت برخورد گلگو به وی! ) به سمت زمین حرکت میکرد. بعد ها همگان متوجه شدند که بلاتریکس از همان ابتدای زندانی شدنش در آزکابان قارچ گرفته و دچار کچلی شده بود و کلاه گیس استفاده میکرد.
_ سومین گل! تیم اسلایترین مثل یک لشکر شکست خورده میمونه.
آرام آرام طرفداران اسلایترینی با قیافه ای عبوس و ناامید بر سر جایشان می نشستند و در طرف دیگر زمین مسابقه لحظه به لحظه شدت تشویق های راونکلاوی ها افزایش پیدا میکرد.
_ اوه اوه اوه! چهارمین بازیکن اسلایترین که جستجوگرشان هم بود نیز به عاقبت دیگر هم تیمی هایش دچار شد. خدای من ... مورفین گانت داره چی کار میکنه؟ به طرف داور میره... اوه خدا ... اسلایترین از بازی انصراف داد!! راونکلاو بازی رو برد اون هم بدون در بر گرفتن گوی زرین! وصف خوشحای طرفداران راونکلاو عجیب و غیرقابل انجامه!
روز بعد از بازی - تیتر پیام امروز
" تمامی بازیکنان راونکلاو شب قبل در حالیکه اسکلت مرگ مخصوص مرگ خواران بر بالای تالار آنها نقش بسته بود و بعد از پیروزی مقابل اسلایترینی ها به مرگی مشکوک دچار شدند !"
تالار آبی راونکلاو همیشه میزبان شادی اعضای گروهش بود. شومینه همیشه روشن تالار تیزهوشان گرمای صمیمانه خاصی به تجمع شبانه دانش آموزان میداد. امشب نیز یکی از همان شب هایی بود که دانش پژوهان راونکلاوی اعم از غول و جن و آدمیزاد دور آتشی جمع شده بودند که با اشتیاق جلز و ولز می کرد.
زنوفیلوس در حالیکه مجله چاپ وطن خودش رو جهت تبلیغ و حمایت از مصرف درون گروهی و عدم حمایت از رژیم صهیونستی با سر و صدا ورق می زد زیر لب گفت.
_ امشب به نظرم بهتره که زود تر بخوابیم چون ...
و با چشمانی نیمه بسته به ساعتش نیم نگاهی انداخت و ادامه داد.
_ ساعت دو نصف شب شده و ما هنوز بیداریم!
لیلی : ای بابا ! پیرمرد تو هم گیر سه پیچ میدی ها...! این چه وضعشه مرد مومن؟ داریم شر و ور طف میدیم یکم میخندیم!لونا اون گرامافون رو راه بنداز یکم شاد بشیم!
زمزمه تائید در میان راونکلاوی ها پیچید.
لونا با لبخند شیطنت آمیزی به طرف گرامافون حرکت کرد و با اشاره چوب جادوی خوش ساخت و قهوه ای رنگش گرامافون قدیمی و بزرگ را روشن کرد.
" دور هم بودن چه خــــــــــوبه ... دور هم پیش عزیزا ... یه صفای دیگه داره ... "
_ عوض کن باب این چیه؟ سر شبی عباس قادری می زاری؟
" آهای دختر چوپون ... آهای دختر چوپون ... دل مارو بردی به دشت و بیابـون ... از این ســـــو به اون ســــــو!"
_ اوا لونا ! الان همسایه ها میریزن تو تالار ! قطع کن صداش رو!
جمع خوش حال و شادمان به آهنگ های متفاوتی که از گرامافون پخش می شد گوش می کردند که با سرفه ی خشک بادراد تمامی توجهات به سمت وی معطوف شد.
بادارد طبق معمول پاپیون سیاه رنگی رو به ریش بلندش بسته بود و پالتوی خاکستری رنگی که مطابق سایز بدن کوچک او ساخته شده بود با دکمه های باز بر دوش اش افتاده بود.
_ خیلی خب ! بسه دیگه ! ما فردا بازی داریم ... همه باید برن بخوابن!لیلی ، زنوف ، آلفرد! گفتم همه. گابریل تو هم اس ام اس بازیتو بس کن و برو بخواب. راستی گلگو کجاست؟
بادراد با نگاهی عجیب به اطرافش نگاهی انداخت تا بلکه اثری از غول بی شاخ و دمی که با مغز کوچکش قرار بود در زمین مسابقه بازی کند پیدا شود.
همان زمان-رخکن کوئیدیچ مخصوص راونکلاو!
گلگومات با لبخندی عجیب که نشان از سفاهت و نادانی این غول هست مقابل مقداری آذرخش سال 57 که از ننه راونا و رفقاش به جا مونده نشسته .
_ گلگو بود گرسنه ... چرا نرسید کسی به دادش؟ اون هست چی؟
گلگو به جعبه ای چوبی خیره شده بود . سپس با دستان پرمو اش جعبه را برداشت و آن را باز کرد.
گوی زرین ، توپ بازدارنده و سرخگون ها با رنگ هایی شاد با تسمه هایی چرمی به داخل کیف چسبیده بودند.
_ من دوست داشت هلو ! من دوست داشت شفتالوی گنده!

ناگهان در با صدای عجیبی باز شد و جسه کوچک بادراد ریشو در آستانه در دیده شد.
_ غول بی مصرف! تو اینجا چه میــ...
جمله بادراد با مشاهده قورت دادن بازدارنده توسط گلگو ناتمام ماند. سپس با چشمانی که از شدت وحشت گرد شده بود با فریادی خفه بر روی گلگومات پرید چرا که او به زودی به پرواز در میومد! بازدارنده نه در زمین کوئیدیچ بلکه در شکم گنده و پر از چرک و کثافت گلگو آزاد شده بود و آنچنان خطرات عجیبی را در پی داشت که جسه کوچک بادراد با فکر کردن در باره عواقب این احمق بازی گلگومات شروع به لرزیدن کرد.
فردای آن شب عجیب! ساعت هفت صبح - تالار عمومی راونکلاو
_ چی؟ تو مطمئنی ریشو؟
بادراد نفس عمیقی کشید و جمله ای را که از نیم ساعت پیش صد بار تکرار کرده بود باز هم گفت.
_ اولاً به من نگو ریشو!
ثانیاً چند بار بگم؟! گلگومات گاگول دیشب رفته بود رختکن تالار و توپ بازدارنده رو خورده بود! حالا هم من با تسمه اونو چسبوندم به زمین. مری در حالیکه دستانش را بر روی آتش گرفته بود گفت.
_ اما این که ایراد نداره!
بادراد با نگاهی که معنای " بابا تو دیگه کی هستی" را در بر داشت گفت : من هم میدونم چسبوندن گلگو به زمین کار زیاد سختی نیست. ولی مشکل بزرگ ما اینه که ما امروز صبح مسابقه داریم و من هم اسم بازیکنای مربوط به بازی امروز رو رد کردم که متاسفانه ...
آهی کشید و ادامه داد.
_ گلگومات هم توی این لیست بود!
بکس راونکلاوی :

بادراد دستی به ریشش کشید و زیر لب گفت : دیگه الان وقت تو سر زدن نیست!البته من یک فکری دارم !
چند دقیقه بعد - مستراح راونکلاو!
_ گلگو نتونست بیشتر از این زد زور! چاه شد پر!!
بادراد و جمعی از دوستان راونکلاوی درست پشت در مرلینگاه راونکلاو ایستاده بودند و مشتاقانه به دیالوگ هایی که بین گلگومات و بادراد رد و بدل می شد گوش می کردند.
بادراد نفس عمیقی کشید و گفت : گلگوجان. فقط یک زور دیگه... مطمئن باش چیزیت نمیشه. من تو رو با تسمه به سنگ توالت بستم و تا اون توپ لعنتی از " آنجایی که نور می بارد " ات بیرون نیاد از اون جا بیرون نمیای!یک بار دیگه زور بزن.
زررررررررت!
جمعی از رفقای بیکار در پشت در :
صدای گلگو از پشت در شنیده شد.
_ نیومد توپ بیرون اما به جاش اومد یک عدد تسترال با یک عدد سیفون برقی!
بادراد که گویا از گلگو قطع امید کرده بود خطاب به هلنا گفت: هلنا! برو اونو از دستشویی بیار بیرون و ببرش همون رختکن. بقیه آماده بشید چون تا یک ساعت دیگه بازی شروع میشه و من هیچ تاخیری رو دوست ندارم.

یک ساعت بعد - ورزشگاه هاگوارتز
آفتاب درخشان درست همانند قرص طلایی رنگی انوار زیبا و زندگانی بخشش را به بر روی زمینی که از باران دیشب شبنم هایی سرد را بر روی خود نگه داشته بود می تاباند. تماشاچیان با فریاد هایشان تیم هایی را که به زودی وارد زمین می شدند تشویق می کردند.
صدای گزارشگر جوان برای اولین بار بر فریاد تماشاچیان غلبه کرد.
_ خانم ها و آقایان ! پروفسور دامبلدور و دیگر اساتید ، روح های هاگوارتز و دیگر ارواح ، آقای فیلچ و خانم نوریس ورود شما را به ورزشگاه کوئیدیچ تبریک عرض می کنیم. همین الان از پشت اشاره کردن که به همه بینندگانی که بازی رو از جام جم نگاه میکنند هم عرض سلام بکنیم!

گزارشگر لحظه ای سکوت کرد و سپس با ورود سبز پوشان اسلایترینی و غریو فریاد طرفداران گروه سبز دوباره شروع به صحبت کرد.
_ بالاخره تیم اسلایترین وارد بازی میشه تا دومین بازی سال تحصیلی رو در برابر راونکلاو انجام بده. حمایت تماشاچیان واقعاً حیرت انگیزه...ولی نه این فریاد ها از طرف آبی پوشان راونکلاوی شنیده میشه! درسته تیم راونکلاو هم وارد زمین بازی شده.
راونکلاوی ها به ترتیب برادران دالتون وارد زمین بازی می شوند. بادراد، زنوفیلوس ، لیلی ، لونا ، آلفرد ، گابریل و در نهایت گلگوماتی که به طرز عجیبی با تسمه به چوب جارویش متصل شده بود.
_ اما یک تغییر عجیب مشاهده میشه! گلگومات یگانه غول مانند اسیران جنگی به چوب جاروش بسته شده! خیلی عجیبه!
داور با اخمی عجیب مقابل بادراد ایستاد و بدون هیچ حرفی به گلگومات که مانند اسیر ها بود و چوب جارویش با تقلای زنوفیلوس و آلفرد ثابت مانده بود اشاره کرد.
بادراد که سعی میکرد خودش را خونسرد و بی توجه نشان بدهد گفت: گلگومات ، بازیکن فیکس تیممون!

داور این بار شروع به حرف زدن کرد.
_ میدونم گلگوماته! ولی چرا اینجوریه؟
بادراد که منتظر این سوال بود جوابی از پیش تعیین شده به داور داد.
_ اشتیاق زیادی به پرواز داشت و نزدیک بود کار دستمون بده پس اونو به چوب جاروش وصل کردیم.
داور که گویا کاملاً قانع نشده بود نگاهی مرموزانه به بادراد و تیمش که لبخندی زورکی بر لبانشان داشتند کرد و سپس با اشاره دستش دو کاپیتان به طرف یکدیگر رفتند تا دستان یکدیگر را بفشارند.
بادراد با نگاهی به بلاتریکس به معنی "دیدم تو دوئل سوسک شدی" فهماند که رقیب سختی را پیش رو دارد و متقابلاً بلاتریکس با نگاهی به معنای "به مای لردم میگم بیچارت کنه" بادراد را از عواقب بعد از بازی مطلع کرد.
داور دستانش را بالا برد و نفس عمیقی کشید تا با دمیدن در سوتش آغاز بازی را اعلام کند.
ســــــــــــوت!
همزمان دو تیم راونکلاو و اسلایترین در میان هلهله و تشویق طرفدارانشان به هوای صاف و بدون ابر وارد شدند.
صدای گزارشگر برای بار دیگر بلند شد.
_ دو تیم بلند شدن ولی اوه خدای من ... گلگومات چرا اینجوری میکنه؟
در ثانیه های آغازین بازی دانش آموزان با دهانی باز به غول بی شاخ و دمی نگاه می کردند که به شدت به این طرف و آن طرف حرکت میکرد و هر لحظه به شدت به بازیکنی برخورد میکرد.
درست در همان لحظه بادراد که متوجه شده بود سرخگون درون گلگومات از طرف راونکلاوی ها رها شده و متوجه اسلایترینی های بیچاره شده بود با اشاره اش لیلی و لونا اولین حمله را شروع کردند.
_ اوه خدای من! گلگومات اولین دفاع اسلایترینی رو سرنگون کرد. باورم نمیشه ... لیلی پاتر رو میبینم که به سمت دروازه حرکت میکنه. پس و ... گــــــل! ده بر صفر به نفع راونکلاو. عجب بازی عجیبی!
با وارد شدن اولین گل به نفع راونکلاوی ها آهی برخواسته از نهاد اسلایترینی ها و فریادی بر آمده از دهان های خستگی نا پذیر راونکلاوی ها در ورزشگاه طنین انداخت.
_ اوه نه! داور نمی تونه بازی رو کنترل کنه.گلگومات دومین و آخرین مدافع اسلایترینی ها رو هم سرنگون میکنه.
بادراد در حالیکه به سقوط دومین دفاع نگاه می کرد دوباره فرمانی را صادر کرد.
_ حمله دوم!

صدای گزارشگر آرام آرام هیجانی تر می شد.
_ تمامی دانش آموزان سرپا ایستادند. شفاگر ها به سرعت به طرف دومین مدافع نگون بخت اسلایترینی حرکت می کنـ... اوه گل دوم! بیست بر صفر به نفع راونکلاو!!
بلاتریکس با دهانی باز به گلگومات ، غول سبز رنگ و از بین برنده دو تن از هم تیمی هایش نگاهی خشم آلود انداخت و اولین خواست تا اولین فرمان حمله را بدهد که ...
شـــــــــــوت!
در عرض یک ثانیه دو اتفاق عجیب افتاد. ابتدا جسمی بزرگ که بی شک گلگومات بود با سرعتی حدود دویست مایل بر ثانیه به طرف بلاتریکس حرکت کرد و او را در هوا قاپید و در مورد بعدی موهای وز وزی بلاتریکس به صورت عجیبی آرام آرام بدون صاحب خود که بعد از چند ماه او را در یخ های سیبری پیدا کردند ( از شدت برخورد گلگو به وی! ) به سمت زمین حرکت میکرد. بعد ها همگان متوجه شدند که بلاتریکس از همان ابتدای زندانی شدنش در آزکابان قارچ گرفته و دچار کچلی شده بود و کلاه گیس استفاده میکرد.
_ سومین گل! تیم اسلایترین مثل یک لشکر شکست خورده میمونه.
آرام آرام طرفداران اسلایترینی با قیافه ای عبوس و ناامید بر سر جایشان می نشستند و در طرف دیگر زمین مسابقه لحظه به لحظه شدت تشویق های راونکلاوی ها افزایش پیدا میکرد.
_ اوه اوه اوه! چهارمین بازیکن اسلایترین که جستجوگرشان هم بود نیز به عاقبت دیگر هم تیمی هایش دچار شد. خدای من ... مورفین گانت داره چی کار میکنه؟ به طرف داور میره... اوه خدا ... اسلایترین از بازی انصراف داد!! راونکلاو بازی رو برد اون هم بدون در بر گرفتن گوی زرین! وصف خوشحای طرفداران راونکلاو عجیب و غیرقابل انجامه!
روز بعد از بازی - تیتر پیام امروز
" تمامی بازیکنان راونکلاو شب قبل در حالیکه اسکلت مرگ مخصوص مرگ خواران بر بالای تالار آنها نقش بسته بود و بعد از پیروزی مقابل اسلایترینی ها به مرگی مشکوک دچار شدند !"
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بادراد ريشو در 1387/12/4 16:20:02
ویرایش شده توسط بادراد ريشو در 1387/12/4 20:08:53
ویرایش شده توسط بادراد ريشو در 1387/12/4 20:11:03
ویرایش شده توسط بادراد ريشو در 1387/12/4 20:14:28
ویرایش شده توسط بادراد ريشو در 1387/12/4 20:08:53
ویرایش شده توسط بادراد ريشو در 1387/12/4 20:11:03
ویرایش شده توسط بادراد ريشو در 1387/12/4 20:14:28
[b][color=FF0000][url=http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=883&post_id=219649#
جزئیات کاربر

تالار راونکلاو در ساعت سه نیمه شب کاملاً خالی و عاری از هر گونه دانش آموز بود هر چند در داخل خوابگاه پسران راونکلاو شور و شوق عجیبی بر پا بود!!
خوابگاه پسران ریون
در باز میشه و سر مری باود با موهایی ژولیده در آستانه در دیده میشه.
_ همتون خوابید؟ هممم مثل اینکه خوابید!!
و سپس با خمیازه ای در رو میبنده .
بلافاصله چراغا روشن میشه و بادراد پاورچین پاورچین به طرف در حرکت میکنه و سرش رو با احتیاط از در بیرون می بره.
_ بچه ها خوابید!دست به کار بشین!
آلفرد با یک ژست ژانگولری از روی تخت می پره پایین و یک دکمه میزنه و بلافاصله تخت های یک نفره جمع میشه و تخت های دو نفره جایگزین تخت های یک نفره میشه!
بعد از انجام مرحله اول ماموریت با اشاره دست بادراد گلگو میره دم پنجره یک سوت کفتری - جواتی میزنه. بلافاصله دخترای راونکلاو به داخل تالار هجوم میارن!!
بادراد در حالیکه دست لونا رو گرفته در حال رفتن به طرف تخت شاهی که مخصوص ناظر راونکلاو هست میره که متوجه شخصی منزوی میشه.
_ هی زنوف دریاب دختر مورد نظرت رو باو! نزنی تور زدن رفته!
زنوف بدون توجه روش رو از بادراد بر میگردونه.
در ذهن زنوف :
_ من خیلی بوقی شده بازیم ! خیلی ارزشی شدم ، من اضطراب دارم ، من نمی تونم خوب بازی کنم فردا ، من آمادگی روحی ندارم اصلا ، من علی دایی تالار شدم ، توی تمرینا کلی دروازه خالی خراب کردم ، نهههههههه ! باید به فکر چاره بود !!!
زنوف یهو یه فکر خیلی خوب و رو فرم و مشتی و پنج از پنج به ذهنش میرسه و به سرعت از خوابگاه خارج میشه .
چند دقیقه بعد ، جلوی در دفتر دامبلدور
زنوف با دو تا دستش داره روی در میکوبه !
در همین لحظه صدای ضبط شده دامبل به گوش میرسه : مشتری گرامی ! زمان کار کلاس های خصوصی ، صبح از ساعت 7 تا 10 ، بعد از ظهر از ساعت4 تا 7 و نیمه شب از ساعت 12 تا 2 می باشد ! اکنون ساعت 3:14 دقیقه بامداد می باشد !
زنوف بدون توجه به پیام داده شده ، همچنان با مشت روی در میکوبه .
در باز میشه و دامبل با شورت گل گلی رو در روی آلفرد قرار میگیره !
زنوف که خیلی عجله داره با دامبل حرف بزنه خودشو پرت میکنه تو خونه .
دامبل درحالی که در رو میبنده میگه : خب ! الان وقت کلاس خصوصی نیست پسرم اما بنده خیلی آدم دست و دل باز و بخشنده ای هستم و لحظه ای از مشتری غافل نمی شم !
زنوف: نه ! من اومدم باهات مشورت کنم !
دامبل : نه دیگه ! اول کلاس خصوصی !
زنوف: بوقی مگه الان ساعت کاریته ؟
دامبل : آره باو...!
زنوف: اوه شت! اوه مای گاد ! وات د هل ؟ دت از ا ویندو!!
چند ساعت بعد !
زنوف: چون تو خیلی پیری و تجربه داری میخوام باهات صحبت کنم ! مسئله خیلی حیاتیه !
دامبل : بگو فرزندم !
زنوف : من خیلی مشکل روحی دارم ! بازیم شدیدا افت کرده !
دامبل : بیا این جا !
زنوف :
دامبل : نترس بوقی ! میخوام یه کتابی رو بهت نشون بدم ، شاید به دردت بخوره.
کتابخونه خفن دامبلدور
کتاب خونه دامبلدور طبق معمول پر بود از هر وسیله عجیب و قریب.
دامبل یه کتاب از قفسه درمیاره و درحالی که با دست خاک روی جلدش رو تمیز میکنه میگه : طهارت نفس !
زنوف با تعجب : چی ؟
دامبل : تو اگه به طهارت نفس برسی خیلی کارها میتونی بکنی و قدرت های دست نیافتنی ای پیدا کنی و همه رو مجذوب خودت کنی !
زنوف : ایول ! چی هست حالا این طهارت نفس ؟
دامبل کتابو باز میکنه و میگه : الان برات میگم ... آها ایناهاش... بله طهارت نفس و راه های رسیدن به آن ! شش بار داخل دهان کوسه ای زنده رفته و بازگردید ، ده بار خود را از برج میلاد به پایین پرتاب کنید ، یک چیز تیز خیلی بلند را داخل شکم خود کرده ، طوری که از آن سمت بیرون بزند و مهم ترین عمل ! ترک ( سانسور !) و دیگر گناهان است !
زنوف : پروفسور ، من همه اون کارا رو بدون مشکل میتونم انجام بدم اما مورد آخری رو هیچ جوره نمی تونم! نههههه! امروز بازی شروع میشه ، من گند میزنم ! من مهاجم نوک ریونم ! من باید بترکونم ! من نمی تونم !
دامبل : خب خب ! آروم باش بوقی ! میرم برات یه معجون خفن بیارم ! فقط یواشکی بخورش ، کسی نفهمه ! غیر قانونیه خوردن این معجون واسه مسابقات .
زنوف : اسمش چی هست حالا این معجونه ؟
دامبل : خر شانسی مضمن ! اکسیو معجون خر شانسی مضمن !
از یه جایی اون پشت مشتا یه شیشه طلایی رنگ به پرواز درمیاد و میاد توی دست دامبل .
دامبل : بیا عزیز ! فقط فردا بخورش که اثرش زیاد باشه ، کسی نفهمه ها !
زنوفیلوس: اوکی !
ذهن دامبل :
فلش بک - سه روز قبل - تالار اسلایترین
بلاتریکس با موهای وزوزی و سیاهرنگش در حالیکه چپ چپ به دامبلدوری نگاه میکرد که طبق درخواستش به تالار اسلی اومده بود شروع به حرف زدن کرد.
_ خیلی خب دومبول! از اونجایی که مای لردم همیشه تو دوئلاش تو رو سوسک کرده ایندفعه هم استثنا نیست و من از تو نمی ترسم پس بهتره چشمات رو بعد از شنیدن کلمه دومبول خطاب به خودت اونجوری نکنی چون پشم هم حسابت نمی کنم!
دامبل :
بلاتریکس ادامه داد.
_ طبق اخبار معتبر شنیدم که زنوفیلوس به افسردگی کوئیدیچیسم دچار شده و عوامل نفوذی ما تونستن رو مخش یک طلسم رو کار بزارن که برای دوای دردش بیاد پیش تو! تو بهش یک معجونی رو معرفی میکنی به اسم معجون خر شانسی مضمن ولی در اصل اون معجون چیزی هست به نام " معجون پشمک شدن در برابر جمع " و بقیش هم که معلومه دیگه ... زنوفیلوس توی بازی خراب میکنه یعنی به جای اینکه به ما گل بزنه معجون کاری می کنه که به خودشون گل بزنه! خر فهم شد؟
دامبل به نشانه تائید سرش رو تکون میده.
_ و دستمزد من؟
بلاتریکس نفسش رو با سر و صدا بیرون داد و گفت : برای سه سال متوالی بچه های سال اولی اسلایترین روزی دوبار کلاس خصوصی با تو!!
دامبل :
زمان حال - رختکن ریون - ساعت هشت صبح - روز مسابقه!!
ملت در حالی که لباس پوشیدن دارن یه صحبت های بادراد در مورد تاکتیک و اینا گوش میدن .
زنوف هم یه گوشه در شیشه معجون خرشانسی مضمن رو بازمیکنه و همشو با یه نفس میخوره .
چوچانگ : اجازه ریشو ! اجازه !
بادی : بگو .
چو در حالی که با دستش زنوف رو نشون میده میگه : اون یه چیزی خورد اون پشت ! من دیدمش ! چی خوردی آلف ؟
زنوف بیهوش میشه و میفته روی زمین !
چند دقیقه بعد
زنوف که به کمک چک و لگد ملت ریونی به هوش اومده ، در حالی که از روی زمین بلند میشه شقیقه هاش رو میماله و میگه : من حالم خوبه .
بادراد بی توجه به اطرافش میگه : خب دیگه ، باید بریم تو زمین !
زمین کوئیدیچ هاگوارتز
تمامی ظزفیت ورزشگاه پر شده بود و هوای مه زده و رقیق باعث شده بود که تماشاچیان برای مشاهده ورود دو تیم اندکی خودشون رو خم بکنند.
دو تیم آبی و قرمز با تشویق طرفداران دو تیم وارد زمین شدند.
بلاتریکس و بادراد کاملا مهربانانه با هم دست میدن .
داور : ســــــــــــــــوت !
کوافل میفته دست نارسیسا .
اینیگو : مورگانا مورگانا ! پاس بده به من !
مورگانا : عمرا ! بچه پررو ! خودم گرفتمش !
مورگانا با سرعت جلو میره و گلگومات ، غول سبز رنگ کوافل رو ازش میگیره .
اینیگو : دیدی ؟ دیدی بوقی ؟ دیدی پاس ندادی بوق شدی ؟
لونا جلوتر میره و پاس میده به تره ور ، به دلیل بزرگ تر بودن کوافل از بدن تره ور ، متاسفانه شاهد هستیم که تره ور از جاروش پرت میشه پایین !!
آلفرد کوافل رو تو هوا میگیره و میزنه تو دروازه گریف!
فریاد شادی تماشاچیان راونکلاوی به هوا بلند میشه.
نیم ساعت بعد !
ریون 150 به صفر از گریف جلو هستش وهر 15تا گل رو هم زنوفیلوس زده .
زنوفیلوس :
سوروس اسنیپ ، مورفین گانت ، بادراد ریشو و گلگومات مدافعان دو تیم مشغول بلوتوث بازی میباشن و جو خیلی مسرت بخش و فیرپلی ای بین آن ها حاکم میباشد .
اینیگو : اه ! رودولف تو هم خیلی بوقی ! تو هم پاس ندادی به من ! هیشکی به من پاس نمیده !!
بلاتریکس : اینیگو حواست به حرف زدنت باشه ها!
تماشاگران اسلی ، اخلاق و دیگر جزئیات را از یاد برده و شدیدا بلاتریکس رو به خاطر خوردن 15 گل پشت سر هم ، فحش خیلی خیلی بد میدادن !
در همین لحظه در سمت دیگر زمین ، بین آلفرد و توبیاس اسنیپ کل کل شدیدی برای بدست آوردن اسنیچ پیش اومده .
یکی از تماشاگرنماها یه آجر ورمیداره و پرتش میکنه طرف چو .
چو : آااااااااای سرم ! سرم شکست !
توبیاس اسنیچ رو میگیره و قسمت سبزرنگ ورزشگاه از شدت شادی منفجر میشه!
گزارشگر : بله ! بازی 150 به 150 مساوی تموم میشه ! خسته نباشید میگم به دست اندر کاران و کاپیتان ها و بوقی هایی که بازی کردن در زمین .
دامبل : این زنوفیلوس چقدر خفن بازی می کرد ! من که معجون خریت مضمن رو بهش دادم ؟
خوابگاه پسران ریون
در باز میشه و سر مری باود با موهایی ژولیده در آستانه در دیده میشه.
_ همتون خوابید؟ هممم مثل اینکه خوابید!!
و سپس با خمیازه ای در رو میبنده .
بلافاصله چراغا روشن میشه و بادراد پاورچین پاورچین به طرف در حرکت میکنه و سرش رو با احتیاط از در بیرون می بره.
_ بچه ها خوابید!دست به کار بشین!
آلفرد با یک ژست ژانگولری از روی تخت می پره پایین و یک دکمه میزنه و بلافاصله تخت های یک نفره جمع میشه و تخت های دو نفره جایگزین تخت های یک نفره میشه!

بعد از انجام مرحله اول ماموریت با اشاره دست بادراد گلگو میره دم پنجره یک سوت کفتری - جواتی میزنه. بلافاصله دخترای راونکلاو به داخل تالار هجوم میارن!!
بادراد در حالیکه دست لونا رو گرفته در حال رفتن به طرف تخت شاهی که مخصوص ناظر راونکلاو هست میره که متوجه شخصی منزوی میشه.
_ هی زنوف دریاب دختر مورد نظرت رو باو! نزنی تور زدن رفته!
زنوف بدون توجه روش رو از بادراد بر میگردونه.
در ذهن زنوف :
_ من خیلی بوقی شده بازیم ! خیلی ارزشی شدم ، من اضطراب دارم ، من نمی تونم خوب بازی کنم فردا ، من آمادگی روحی ندارم اصلا ، من علی دایی تالار شدم ، توی تمرینا کلی دروازه خالی خراب کردم ، نهههههههه ! باید به فکر چاره بود !!!
زنوف یهو یه فکر خیلی خوب و رو فرم و مشتی و پنج از پنج به ذهنش میرسه و به سرعت از خوابگاه خارج میشه .
چند دقیقه بعد ، جلوی در دفتر دامبلدور
زنوف با دو تا دستش داره روی در میکوبه !
در همین لحظه صدای ضبط شده دامبل به گوش میرسه : مشتری گرامی ! زمان کار کلاس های خصوصی ، صبح از ساعت 7 تا 10 ، بعد از ظهر از ساعت4 تا 7 و نیمه شب از ساعت 12 تا 2 می باشد ! اکنون ساعت 3:14 دقیقه بامداد می باشد !
زنوف بدون توجه به پیام داده شده ، همچنان با مشت روی در میکوبه .
در باز میشه و دامبل با شورت گل گلی رو در روی آلفرد قرار میگیره !
زنوف که خیلی عجله داره با دامبل حرف بزنه خودشو پرت میکنه تو خونه .
دامبل درحالی که در رو میبنده میگه : خب ! الان وقت کلاس خصوصی نیست پسرم اما بنده خیلی آدم دست و دل باز و بخشنده ای هستم و لحظه ای از مشتری غافل نمی شم !

زنوف: نه ! من اومدم باهات مشورت کنم !
دامبل : نه دیگه ! اول کلاس خصوصی !

زنوف: بوقی مگه الان ساعت کاریته ؟
دامبل : آره باو...!
زنوف: اوه شت! اوه مای گاد ! وات د هل ؟ دت از ا ویندو!!
چند ساعت بعد !
زنوف: چون تو خیلی پیری و تجربه داری میخوام باهات صحبت کنم ! مسئله خیلی حیاتیه !
دامبل : بگو فرزندم !
زنوف : من خیلی مشکل روحی دارم ! بازیم شدیدا افت کرده !
دامبل : بیا این جا !
زنوف :

دامبل : نترس بوقی ! میخوام یه کتابی رو بهت نشون بدم ، شاید به دردت بخوره.
کتابخونه خفن دامبلدور
کتاب خونه دامبلدور طبق معمول پر بود از هر وسیله عجیب و قریب.
دامبل یه کتاب از قفسه درمیاره و درحالی که با دست خاک روی جلدش رو تمیز میکنه میگه : طهارت نفس !
زنوف با تعجب : چی ؟
دامبل : تو اگه به طهارت نفس برسی خیلی کارها میتونی بکنی و قدرت های دست نیافتنی ای پیدا کنی و همه رو مجذوب خودت کنی !
زنوف : ایول ! چی هست حالا این طهارت نفس ؟
دامبل کتابو باز میکنه و میگه : الان برات میگم ... آها ایناهاش... بله طهارت نفس و راه های رسیدن به آن ! شش بار داخل دهان کوسه ای زنده رفته و بازگردید ، ده بار خود را از برج میلاد به پایین پرتاب کنید ، یک چیز تیز خیلی بلند را داخل شکم خود کرده ، طوری که از آن سمت بیرون بزند و مهم ترین عمل ! ترک ( سانسور !) و دیگر گناهان است !
زنوف : پروفسور ، من همه اون کارا رو بدون مشکل میتونم انجام بدم اما مورد آخری رو هیچ جوره نمی تونم! نههههه! امروز بازی شروع میشه ، من گند میزنم ! من مهاجم نوک ریونم ! من باید بترکونم ! من نمی تونم !

دامبل : خب خب ! آروم باش بوقی ! میرم برات یه معجون خفن بیارم ! فقط یواشکی بخورش ، کسی نفهمه ! غیر قانونیه خوردن این معجون واسه مسابقات .
زنوف : اسمش چی هست حالا این معجونه ؟
دامبل : خر شانسی مضمن ! اکسیو معجون خر شانسی مضمن !
از یه جایی اون پشت مشتا یه شیشه طلایی رنگ به پرواز درمیاد و میاد توی دست دامبل .
دامبل : بیا عزیز ! فقط فردا بخورش که اثرش زیاد باشه ، کسی نفهمه ها !
زنوفیلوس: اوکی !
ذهن دامبل :

فلش بک - سه روز قبل - تالار اسلایترین
بلاتریکس با موهای وزوزی و سیاهرنگش در حالیکه چپ چپ به دامبلدوری نگاه میکرد که طبق درخواستش به تالار اسلی اومده بود شروع به حرف زدن کرد.
_ خیلی خب دومبول! از اونجایی که مای لردم همیشه تو دوئلاش تو رو سوسک کرده ایندفعه هم استثنا نیست و من از تو نمی ترسم پس بهتره چشمات رو بعد از شنیدن کلمه دومبول خطاب به خودت اونجوری نکنی چون پشم هم حسابت نمی کنم!
دامبل :

بلاتریکس ادامه داد.
_ طبق اخبار معتبر شنیدم که زنوفیلوس به افسردگی کوئیدیچیسم دچار شده و عوامل نفوذی ما تونستن رو مخش یک طلسم رو کار بزارن که برای دوای دردش بیاد پیش تو! تو بهش یک معجونی رو معرفی میکنی به اسم معجون خر شانسی مضمن ولی در اصل اون معجون چیزی هست به نام " معجون پشمک شدن در برابر جمع " و بقیش هم که معلومه دیگه ... زنوفیلوس توی بازی خراب میکنه یعنی به جای اینکه به ما گل بزنه معجون کاری می کنه که به خودشون گل بزنه! خر فهم شد؟
دامبل به نشانه تائید سرش رو تکون میده.
_ و دستمزد من؟
بلاتریکس نفسش رو با سر و صدا بیرون داد و گفت : برای سه سال متوالی بچه های سال اولی اسلایترین روزی دوبار کلاس خصوصی با تو!!
دامبل :

زمان حال - رختکن ریون - ساعت هشت صبح - روز مسابقه!!
ملت در حالی که لباس پوشیدن دارن یه صحبت های بادراد در مورد تاکتیک و اینا گوش میدن .
زنوف هم یه گوشه در شیشه معجون خرشانسی مضمن رو بازمیکنه و همشو با یه نفس میخوره .
چوچانگ : اجازه ریشو ! اجازه !
بادی : بگو .
چو در حالی که با دستش زنوف رو نشون میده میگه : اون یه چیزی خورد اون پشت ! من دیدمش ! چی خوردی آلف ؟
زنوف بیهوش میشه و میفته روی زمین !
چند دقیقه بعد
زنوف که به کمک چک و لگد ملت ریونی به هوش اومده ، در حالی که از روی زمین بلند میشه شقیقه هاش رو میماله و میگه : من حالم خوبه .
بادراد بی توجه به اطرافش میگه : خب دیگه ، باید بریم تو زمین !
زمین کوئیدیچ هاگوارتز
تمامی ظزفیت ورزشگاه پر شده بود و هوای مه زده و رقیق باعث شده بود که تماشاچیان برای مشاهده ورود دو تیم اندکی خودشون رو خم بکنند.
دو تیم آبی و قرمز با تشویق طرفداران دو تیم وارد زمین شدند.
بلاتریکس و بادراد کاملا مهربانانه با هم دست میدن .
داور : ســــــــــــــــوت !
کوافل میفته دست نارسیسا .
اینیگو : مورگانا مورگانا ! پاس بده به من !
مورگانا : عمرا ! بچه پررو ! خودم گرفتمش !
مورگانا با سرعت جلو میره و گلگومات ، غول سبز رنگ کوافل رو ازش میگیره .
اینیگو : دیدی ؟ دیدی بوقی ؟ دیدی پاس ندادی بوق شدی ؟

لونا جلوتر میره و پاس میده به تره ور ، به دلیل بزرگ تر بودن کوافل از بدن تره ور ، متاسفانه شاهد هستیم که تره ور از جاروش پرت میشه پایین !!
آلفرد کوافل رو تو هوا میگیره و میزنه تو دروازه گریف!
فریاد شادی تماشاچیان راونکلاوی به هوا بلند میشه.
نیم ساعت بعد !
ریون 150 به صفر از گریف جلو هستش وهر 15تا گل رو هم زنوفیلوس زده .
زنوفیلوس :

سوروس اسنیپ ، مورفین گانت ، بادراد ریشو و گلگومات مدافعان دو تیم مشغول بلوتوث بازی میباشن و جو خیلی مسرت بخش و فیرپلی ای بین آن ها حاکم میباشد .
اینیگو : اه ! رودولف تو هم خیلی بوقی ! تو هم پاس ندادی به من ! هیشکی به من پاس نمیده !!
بلاتریکس : اینیگو حواست به حرف زدنت باشه ها!

تماشاگران اسلی ، اخلاق و دیگر جزئیات را از یاد برده و شدیدا بلاتریکس رو به خاطر خوردن 15 گل پشت سر هم ، فحش خیلی خیلی بد میدادن !
در همین لحظه در سمت دیگر زمین ، بین آلفرد و توبیاس اسنیپ کل کل شدیدی برای بدست آوردن اسنیچ پیش اومده .
یکی از تماشاگرنماها یه آجر ورمیداره و پرتش میکنه طرف چو .
چو : آااااااااای سرم ! سرم شکست !

توبیاس اسنیچ رو میگیره و قسمت سبزرنگ ورزشگاه از شدت شادی منفجر میشه!
گزارشگر : بله ! بازی 150 به 150 مساوی تموم میشه ! خسته نباشید میگم به دست اندر کاران و کاپیتان ها و بوقی هایی که بازی کردن در زمین .
دامبل : این زنوفیلوس چقدر خفن بازی می کرد ! من که معجون خریت مضمن رو بهش دادم ؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/06/27
آخرین ورود: سهشنبه 31 مرداد 1396 11:06
از: قلمروی فراموش شدگان !
پستها:
395

گریفیندور & هافلپاف
روز مسابقه
به نظر می رسید تمام دانش آموزان و اساتید مدرسه برای تماشای مسابقه آمده بودند. قسمتی از سکوها یکدست سرخ و قسمتی دیگر هم به طلایی میزد، آبی پوشان راونکلاو نیز حاضر بودند و صدای سبزپوشان اسلیترین به گوش می رسید که گزارشگر مسابقه را تشویق میکردند!
- بله بله ممنونم که منو تشویق میکنین من متعلق به همه ی شمام... باژی شروع شده !شرخگون دشت البوشِه که داره می ره طرف درواژه ی هافپاف، یهو بلاژری به طرف ریش البوش شلیک میشه و بلاژر و شرخگون و کلا همه توپا با هم توی ریش البوش ترکیب می شن و البوش با شرعت به شوی هم تیمی خود تدی می ره و خودش که میفته هیچ، بچه مردمو هم پخش ژمین میکنه پیرمرد بی انشاف!
آسمون هفتم _ کنار جام جهانما !
- چه نوادگان ترسویی هلگا! عادتشان است با پرتاب بلاجر مهاجمان را به هم گره زنند!؟
- خیر گودریگ! دردر نوادگان ما هرنوع جادوگری یافت میشود! این یکی که بلاجر را شوت کرد کمی دوز روانکلاویش زیاد بوده و با کمی فکر فهمیده می تواند نوادگان شجاع تو را هدف گیرد و از راه دور منهدم سازد! ناز شستش!
گودریک با خشم رو به فرشتگان کرد و گفت : بنوازید !
همه فرشته ها شروع به نواختن کرده و یک صدا خواندند:
گریفیندور قهرمان می شه خدا می دونه حقشه
گریفیندور قهرمان می شه خدا می دونه حقشه
گودریک که در حال زمزمه ی آهنگ فرشتگان بود ناگهان رو به سالازار کرد :هه! بیا تحویل بگیر این نوادگان خود را! یکی ادم کش! آن یکی کچل! دیگری معتاد!
سالازار : بله گودریک خودم هم از دست این یکی شرمنده ام ! معتاد بی خاصیت ! الان یک ساعت است که دارم به این جام جهانما نگاه می کنم یک کلمه از گزارش این مفنگی را نمی فهمم!
هلگا : من هم با نظر گودریک موافقم، چیزی نفهمیدم ... حال نوادگان ما جلویند یا نوادگان تو گودریگ؟
گودریک : این که دیگر واضح است! نوادگان شجاع و خفن من جلویند!
هلگا : چیــــی میگی!!!؟
گودریک : حدس میزنم.
مدرسه هاگوارتز _ زمین بازی
مورفین نتایج رو اعلام کرد .
هافلپاف 70 و گریفیندور 30
آسمون هفتم _ کنار جام جهانما !
گودریگ با شنیدن صدای مورفین
به صورت درآمده و پس گردنی ای روانه ی فرشتگان نوازنده کرد.
هلگا با چشمانی امیدوار به جام جهانما چشم دوخت و خاطرات شب گذشته را در ذهنش مرور کرد:
فلش بک- شب قبل از مسابقه- قصر راونا راونکلاو در آسمان هفتم:
هلگا به آرامی به تخت راونا نزدیک شد.
صدا خفه کنی از جیب ردایش بیرون کشیده و به نوک چوبدستیش متصل کرد...سپس:
- استوپیفای!
طلسم بیهوشی بلافاصله به پیکر خوابیده ی راونا برخورد کرده و بدنش را سست کرد.
هلگا نفس عمیقی کشید و با دستانی لرزان، دوباره سرنگی را از ردایش بیرون کشیده و آن را از خون راونا راونکلاو پر کرد و از اتاق خارج شد تا شاید بتواند با ریختن چند قطره از خون راونا در آب کدوحلوایی نوادگانش، آن ساده لوحان را برای یک روز که شده باهوش سازد!
زمین بازی کوییدیچ هاگوارتز :
مورفین : گریفندور شصت امتیاژ داره، هافلی ها باژم دارن حمله...خرررپففف...خرررپف...
- گانت!
- بله پروفشور؟
- باژی رو...چیز، یعنی بازی رو گزارش کن!
- چشم پروفشور...الان...
- گانت!
دینگ! ( افکت عبور کوافل از حلقه ی دروازه ی گریفندور)
- عهه! گل ژدن! هافل 140، گریف 60!
با تمام شدن این جمله، فریاد شادی هافلی ها ورزشگاه را به لرزه درآورد اما ناگهان....
- پرشی ویژلی جشتجوگر هافلپاف رو از جاروش پرت کرد پایین و اشنیچ رو از دشتاش کشید بیرون! داور هم کور بود ندید!
- گانت!
- گریف بردش...شاکت پیری بژا بخوابم!
آسمان هفتم _ کنار جام جهانما :
لبخندی رضایت بخش بر لبان گودریگ گریفندور نقش بست. شاید قطرات خون سالازار اسلیترین، پرسی را کمی خشن کرده بود اما مهم این بود که بازی را برده بودند!
روز مسابقه
به نظر می رسید تمام دانش آموزان و اساتید مدرسه برای تماشای مسابقه آمده بودند. قسمتی از سکوها یکدست سرخ و قسمتی دیگر هم به طلایی میزد، آبی پوشان راونکلاو نیز حاضر بودند و صدای سبزپوشان اسلیترین به گوش می رسید که گزارشگر مسابقه را تشویق میکردند!
- بله بله ممنونم که منو تشویق میکنین من متعلق به همه ی شمام... باژی شروع شده !شرخگون دشت البوشِه که داره می ره طرف درواژه ی هافپاف، یهو بلاژری به طرف ریش البوش شلیک میشه و بلاژر و شرخگون و کلا همه توپا با هم توی ریش البوش ترکیب می شن و البوش با شرعت به شوی هم تیمی خود تدی می ره و خودش که میفته هیچ، بچه مردمو هم پخش ژمین میکنه پیرمرد بی انشاف!
آسمون هفتم _ کنار جام جهانما !
- چه نوادگان ترسویی هلگا! عادتشان است با پرتاب بلاجر مهاجمان را به هم گره زنند!؟
- خیر گودریگ! دردر نوادگان ما هرنوع جادوگری یافت میشود! این یکی که بلاجر را شوت کرد کمی دوز روانکلاویش زیاد بوده و با کمی فکر فهمیده می تواند نوادگان شجاع تو را هدف گیرد و از راه دور منهدم سازد! ناز شستش!
گودریک با خشم رو به فرشتگان کرد و گفت : بنوازید !
همه فرشته ها شروع به نواختن کرده و یک صدا خواندند:
گریفیندور قهرمان می شه خدا می دونه حقشه
گریفیندور قهرمان می شه خدا می دونه حقشه
گودریک که در حال زمزمه ی آهنگ فرشتگان بود ناگهان رو به سالازار کرد :هه! بیا تحویل بگیر این نوادگان خود را! یکی ادم کش! آن یکی کچل! دیگری معتاد!
سالازار : بله گودریک خودم هم از دست این یکی شرمنده ام ! معتاد بی خاصیت ! الان یک ساعت است که دارم به این جام جهانما نگاه می کنم یک کلمه از گزارش این مفنگی را نمی فهمم!
هلگا : من هم با نظر گودریک موافقم، چیزی نفهمیدم ... حال نوادگان ما جلویند یا نوادگان تو گودریگ؟
گودریک : این که دیگر واضح است! نوادگان شجاع و خفن من جلویند!
هلگا : چیــــی میگی!!!؟
گودریک : حدس میزنم.

مدرسه هاگوارتز _ زمین بازی
مورفین نتایج رو اعلام کرد .
هافلپاف 70 و گریفیندور 30
آسمون هفتم _ کنار جام جهانما !
گودریگ با شنیدن صدای مورفین
به صورت درآمده و پس گردنی ای روانه ی فرشتگان نوازنده کرد.هلگا با چشمانی امیدوار به جام جهانما چشم دوخت و خاطرات شب گذشته را در ذهنش مرور کرد:
فلش بک- شب قبل از مسابقه- قصر راونا راونکلاو در آسمان هفتم:
هلگا به آرامی به تخت راونا نزدیک شد.
صدا خفه کنی از جیب ردایش بیرون کشیده و به نوک چوبدستیش متصل کرد...سپس:
- استوپیفای!
طلسم بیهوشی بلافاصله به پیکر خوابیده ی راونا برخورد کرده و بدنش را سست کرد.
هلگا نفس عمیقی کشید و با دستانی لرزان، دوباره سرنگی را از ردایش بیرون کشیده و آن را از خون راونا راونکلاو پر کرد و از اتاق خارج شد تا شاید بتواند با ریختن چند قطره از خون راونا در آب کدوحلوایی نوادگانش، آن ساده لوحان را برای یک روز که شده باهوش سازد!
زمین بازی کوییدیچ هاگوارتز :
مورفین : گریفندور شصت امتیاژ داره، هافلی ها باژم دارن حمله...خرررپففف...خرررپف...

- گانت!
- بله پروفشور؟
- باژی رو...چیز، یعنی بازی رو گزارش کن!
- چشم پروفشور...الان...

- گانت!
دینگ! ( افکت عبور کوافل از حلقه ی دروازه ی گریفندور)
- عهه! گل ژدن! هافل 140، گریف 60!
با تمام شدن این جمله، فریاد شادی هافلی ها ورزشگاه را به لرزه درآورد اما ناگهان....
- پرشی ویژلی جشتجوگر هافلپاف رو از جاروش پرت کرد پایین و اشنیچ رو از دشتاش کشید بیرون! داور هم کور بود ندید!
- گانت!

- گریف بردش...شاکت پیری بژا بخوابم!

آسمان هفتم _ کنار جام جهانما :
لبخندی رضایت بخش بر لبان گودریگ گریفندور نقش بست. شاید قطرات خون سالازار اسلیترین، پرسی را کمی خشن کرده بود اما مهم این بود که بازی را برده بودند!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1387/12/4 11:39:25
در قلمروی ما چیزی جز تاریکی دیده نمی شود !
اینجا قلمروی فراموش شدگان است !
اینجا قلمروی فراموش شدگان است !
جزئیات کاربر

ترکیب جدید تیم ریونکلاو ، برای اینکه گروههای دیگه با مشکل مواجه نشن .
مهاجمان:ليلي لونا پاتر ، لونا زنوفيليوس لاوگود، زنوفيليوس لاوگود
مدافعين: بادراد ريشو، گلگومات
دروازه بان: آلفرد بلك
جستجوگر: گابریل دلاکور
ذخيره: چوچانگ و هلنا ریونکلاو
مهاجمان:ليلي لونا پاتر ، لونا زنوفيليوس لاوگود، زنوفيليوس لاوگود
مدافعين: بادراد ريشو، گلگومات
دروازه بان: آلفرد بلك
جستجوگر: گابریل دلاکور
ذخيره: چوچانگ و هلنا ریونکلاو
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
خداحافظی در اوج یا خروج فوج فوج... مسئله این است!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/11/01
تولد نقش: 1396/07/22
آخرین ورود: دوشنبه 25 آذر 1392 18:06
از: اتاق خون محفل
پستها:
3113

در اينجا طبق اطلاعيه شماره 11 پست هاي اين گروه زده خواهد شد!
نقل قول:
نقل قول:
ساعت 0 روز 1 اسفند لغايت ساعت 12 نيمه شب 10 اسفند:
ريونكلاو با اسليترين
گريفندور با هافلپاف
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم ! 
شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :
1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :
1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/11/01
تولد نقش: 1396/07/22
آخرین ورود: دوشنبه 25 آذر 1392 18:06
از: اتاق خون محفل
پستها:
3113

در اينجا طبق اطلاعيه شماره 11 پست هاي اين گروه زده خواهد شد!
نقل قول:
نقل قول:
ساعت 0 روز 1 اسفند لغايت ساعت 12 نيمه شب 10 اسفند:
ريونكلاو با اسليترين
گريفندور با هافلپاف
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم ! 
شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :
1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :
1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/11/01
تولد نقش: 1396/07/22
آخرین ورود: دوشنبه 25 آذر 1392 18:06
از: اتاق خون محفل
پستها:
3113

در اينجا طبق اطلاعيه شماره 11 پست هاي اين گروه زده خواهد شد!
نقل قول:
نقل قول:
ساعت 0 روز 1 اسفند لغايت ساعت 12 نيمه شب 10 اسفند:
ريونكلاو با اسليترين
گريفندور با هافلپاف
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم ! 
شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :
1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :
1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/11/01
تولد نقش: 1396/07/22
آخرین ورود: دوشنبه 25 آذر 1392 18:06
از: اتاق خون محفل
پستها:
3113

داوران تا پايان دور دوم مسابقات وقت دارن تا نتايج رو اعلام كنن!
(تا 10 اسفند)
هيچ كدوم از پست ها مشكل زماني داره و همه پست ها بايد داوري بشن!
نتايج رو در تاپيك شرح امتيازات ارسال كنيد.
(تا 10 اسفند)
هيچ كدوم از پست ها مشكل زماني داره و همه پست ها بايد داوري بشن!
نتايج رو در تاپيك شرح امتيازات ارسال كنيد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]IGΘЯ[/en] در 1387/11/23 22:46:34
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم ! 
شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :
1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :
1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/04/14
آخرین ورود: جمعه 12 خرداد 1391 13:40
از: دیروز تا حالا چشم روی هم نذاشتم ... نمی ذارم
پستها:
466

نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج