تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
زمین كوییدیچ هاگوارتز
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/04/27
تولد نقش: 1398/03/29
آخرین ورود: جمعه 26 دی 1399 19:03
از: یه دنیای دیگه!
پستها:
516

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/04/27
تولد نقش: 1398/03/29
آخرین ورود: جمعه 26 دی 1399 19:03
از: یه دنیای دیگه!
پستها:
516

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/10/10
آخرین ورود: چهارشنبه 31 تیر 1388 13:28
از: شیرموز فروشی اصغر آقا!
پستها:
242

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/05/18
تولد نقش: 1383/11/19
آخرین ورود: پنجشنبه 30 بهمن 1404 04:03
از: تو میپرسند !!
پستها:
3736

گریفیندور و راونکلاو
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرسی ویزلی در 1387/11/19 15:09:13
ویرایش شده توسط پرسی ویزلی در 1387/11/19 15:11:32
ویرایش شده توسط پرسی ویزلی در 1387/11/19 15:14:09
ویرایش شده توسط پرسی ویزلی در 1387/11/19 15:14:48
ویرایش شده توسط پرسی ویزلی در 1387/11/19 15:11:32
ویرایش شده توسط پرسی ویزلی در 1387/11/19 15:14:09
ویرایش شده توسط پرسی ویزلی در 1387/11/19 15:14:48
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/05/18
تولد نقش: 1383/11/19
آخرین ورود: پنجشنبه 30 بهمن 1404 04:03
از: تو میپرسند !!
پستها:
3736

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/12/25
تولد نقش: 1396/07/21
آخرین ورود: پنجشنبه 20 آذر 1399 03:38
از: توی دیوارای تالار هافلپاف
پستها:
1511

هافلپاف و اسلایترین
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/01/12
تولد نقش: 1396/09/06
آخرین ورود: چهارشنبه 3 مهر 1392 21:47
از: هافلپاف
پستها:
809

جزئیات کاربر

صدای سوت داور را شنید و سرش را بالا گرفت. نگاهش با نگاه توبیاس تلاقی کرد که گوی زرین در دستش می درخشید. حقیقت با جیغ و داد شادی تماشاگران سبزپوش اسلایترین مثل پتکی بر سرش فرود آمد. صدای قهقهه پیروزمندانه بلاتریکس در گوشش پیچید...
فریاد بلندی زد و از خواب پرید. نفس زنان به اطراف نگاه کرد و چشمش به ردای کوییدیچ و جاروی مسابقه اش افتاد؛ تصویر توبیاس با گوی زرین در دستش دوباره جلوی چشمش ظاهر شد. سرش را به شدت تکان داد، انگار که بخواهد آن را از طریق گوش هایش به بیرون پرت کند و سعی کرد ذهنش را به مسابقه معطوف کند. خوابگاه خالی بود. عرق سردی را که بر پیشانی اش نشسته بود با پشت دست پاک کرد.
-اوف! همه ش یه خواب بود. خدا رو شکر! هنوز مسابقه شروع نشده... مسابقه!
سراسیمه به ساعت روی میز کنار تختش نگاه کرد. نیم ساعت بیشتر نمانده بود!!
جارو و ردای کوییدیچ را از کنار تخت برداشت. باسرعتی باور نکردنی لباسش را عوض کرد و خودش را با سر از خوابگاه به بیرون پرتاب کرد. وقتی به سرسرا رسید که صبحانه تمام شده بود و همه به سمت ورزشگاه به راه افتاده بودند.
-خب، من که همچین میلی هم به صبحونه نداشتم.
دنیس از بین جمعیت زرد و سیاهپوش هافلپاف برایش دست تکان داد و به سمتش آمد .
-خیلی جالب شده نه؟ بیشتر بچه ها طرف مان. باید بازی هیجان انگیزی بشه. تو کدوم قبرستونی بودی کاپیتان؟ نزدیک بود سدریک رو راضی کنیم به جات بره تو زمین...
نیشخندی به آسپ زد. آسپ با نگرانی گفت:
-آره، آره، گوش کن دنیس! می تونی بچه ها رو جمع کنی دم رختکن؟ می خوام...
دنیس طوری به او نگاه کرد که انگار به جای آدم یکی از اسنور کک های شاخ چروکیده لونا را می دید. دستش را به کمرش زد و گفت:
-تو خوبی؟ خوشی؟ به جایی نخوردی؟ بچه ها همیشه قبل بازی تو رختکن جمع می شن. حواست کجاست؟!
آسپ با کف دست به پیشانی اش کوبید. حق با دنیس بود. حواسش به کلی پرت شده بود. اصلا چرا باید به خاطر یک خواب آن طور به هم می ریخت؟ از دور لورا، تانکس، اما و پیوز را دید که به آن ها نزدیک می شدند. آنتونین از دور فریاد زد:
-بیاین دیگه، چی کار دارین می کنین اونجا؟ بازی داره شروع میشه ها!
-بی خیال، مثل اینکه من هنوز خوابم. بیا بریم. فکر کنم بچه ها نگران شدن. دارن میان دنبالمون. نباید منتظرشون بذاریم.
از کنار دنیس که همچنان با حالت مشکوکی او را نگاه می کرد گذشت و به یارانش پیوست. دنیس چند لحظه آن جا ماند و او را نگاه کرد. بعد شانه بالا انداخت و به دنبال دوستانش راهی رختکن هافلپاف شد.
در رختکن
آلسو آب دهانش را قورت داد و با چشمانش تمام رختکن را از نظر گذراند. اِما، آنتونین، دنیس، بتی، دورا، همه و همه به خاطر او اینجا جمع شده بودند. می خواستند حرف هایش را بشنوند. او حق نداشت آن ها را نا امید کند.
برای گرفتن قوت قلب به چشمان سرشار از اعتماد آنتونین خیره شد. او که انگار منظور آسپ را به خوبی فهمیده بود سر تکان داد. آسپ هم همین کار را کرد، و سرش را بالا گرفت و شروع کرد:
-این اولین بازی ماست.
صدایش می لرزید. مکثی کرد. با صدایی محکم تر و سرشار از اطمینان ادامه داد:
-تیم مقابلمون اسلیترینه. می دونید که اونا برای برد از هیچ تلاشی دریغ نمی کنن. هر کاری بتونن می کنن تا ببرن. پس مراقب باشید.
ما تیم فوق العاده ای هستیم. یادتون باشه که...
پیوز وسط حرفش پرید:
-آسپ! فراموش کردی بهترین مهاجم ها رو داریم؟ مدافعانمون بی نظیرن، دروازه بانمون تکه و شگفت انگیزترین جستجوگر دنیا رو داریم.
آسپ احساس کرد صورتش سرخ می شود. بتی زیر لبی چیزی گفت و رنگ مو های دورا به صورتی گرایید. آنتونین سرفه ای ساختگی کرد و دنیس به پهنای صورتش لبخند می زد. در این میان تنها اِما بود که توانست جلوی خودش را بگیرد و وانمود کند که تحت تاثیر حرف های پیوز قرار نگرفته.
-ما اومدیم که ببریم. از چند تا افعی کوچولو هم نمی ترسیم!
-متشکرم پیوز.
پیوز آدامس بادکنکی تمشکی اش را ترکاند و سرجایش نشست.
-فکر می کنم با وجود حرفای تو دیگه چیزی نمونده که بخوام بگم. خب بچه ها، میریم تو زمین. یادتون باشه پیوز چی گفت، ما برای برد اومدیم!
فضای رختکن واقعا عوض شده بود. چند دقیقه با خنده و شوخی گذشت تا اینکه صدای سوت داور به گوششان رسید. همه بچه ها جاروهایشان را برداشتند و با قدم های محکم و مطمئن به سمت زمین راه افتادند. آسپ جلوتر از همه حرکت می کرد. حرف های پیوز حسابی به او روحیه داده بود . دم در لحظه ای مکث کرد، نفس عمیقی کشید و وارد زمین شد.
زمین بازی
انگار وارد دنیای دیگری شده بودند. زمین چمن سبز، شش حلقه فلزی بلند در دو سمت ورزشگاه ،جایگاه های مملو از تماشاچیانی که نام آنها را صدا می زندند..
آسپ سوار جارویش شد و به سمت حلقه های دروازه خودشان پرواز کرد. بقیه بازیکنان هم همین کار را کردند و پشت سر کاپیتانشان به پرواز در آمدند. آسپ زمین را دور زد و به هلهله تماشاچیان با لذت گوش داد. تمام ترسش از بین رفته بود. حالا او در دنیای خودش بود. دنیایی که به آن تعلق داشت، پرواز!
به سمت وسط زمین پرواز کرد. جایی که بلاتریکس با داور منتظرش ایستاده بودند. جلو رفت و دستش را به سمت بلاتریکس دراز کرد. به رسم دیرینه اسلیترینی ها، بلا دستش را چنان به گرمی فشرد که نزدیک بود استخوان هایش خرد شود اما آسپ همچون کوهی ایستاد و خم به ابرو نیاورد و در عوض لبخندی زد. داور در سوتش دمید و چهار توپ را رها کرد. لونا لاوگود بازی را گزارش می کرد. البته هر از چند گاهی به حاشیه وارد می شد که با دخالت پروفسور مک گونگال قضیه حل میشد.
آلبوس سوروس و توبیاس هر دو به دنبال گوی زرین به سمت بالا پرواز کردند، سرخگون به دست رودولف افتاد و بازدارنده ها هم نارسیسا و پیوز را هدف گرفتند. اولی با هوشیاری سوروس دفع شد و دومی با توجه به روح بودن پیوز بدون هیچ آسیبی از سر او رد شد و به سمت بازیکنان دیگر رفت. پیوز پوزخندی زد و مسیرش را به سمت رودولف کج کرد که آن لحظه سرخگون را در دست داشت و با سرعت به دروازه هافلپاف نزدیک می شد. بتی نارسیسا را هدف گرفته بود و نیمفادورا هم اینیگو را تعقیب می کرد.
دالاهوف از فرصت استفاده کرد و توپی را که از سر پیوز رد شده بود به سمت رودولف فرستاد که از قضا به هدف خورد و رودولف را سرنگون کرد. توپ از دست او رها شد و در دستان پیوز افتاد که زیر پای او پرواز می کرد. دالاهوف مشت هایش را به نشانه پیروزی بالا برد و با شادی فریادی کشید.
پیوز به سرعت به سمت دروازه اسلیترین پرواز کرد. بتی و دورا از دو طرف او را همراهی می کردند و اِما و دالاهوف با پرتاب توپ های بازدارنده به سمت حریف آن ها را پوشش می دادند. صدای جیغ و داد تماشاگران هافلپاف هیجان هر سه مهاجم را زیاد کرده بود . آن ها با پاسکاری های سریع و به جا به سرعت به دروازه حریف نزدیک می شدند. در آخرین لحظه توپ به تانکس رسید که درست مقابل دروازه بان بود. اما قبل از انکه نارسیسا بتواند کاری انجام دهد او را دور زد و توپ را با قدرت به سمت دروازه وسط پرتاب کرد.
تماشاگران به هوا پریدند. اسلایترینی ها بلاتریکس را هو می کردند و هافلپافی ها موج مکزیکی می رفتند. در این میان گوی زرین که بالاخره توانسته بود از چنگ دو جستجوگر فرار کند خود را به دروازه اسلیترین رسانده بود.
آسپ و توبیاس در دو جهت مخالف ورزشگاه را دور می زدند و به دنبال آن گوی طلایی رنگ کوچک بودند. دنیس سرخگون را که از پشت سرش به دروازه نزدیک می شد با ضربه پا به سمت بتی انداخت. بتی دستش را دراز کرد تا توپ را بگیرد اما اینیگو بین راه توپ را قاپید. اِما بازدارنده ای را به سمت او انداخت که درست وسط صورتش خورد و او را از روی جارو انداخت. بازی چند دقیقه ای متوقف شد تا اینیگو را به درمانگاه برسانند و ذخیره ای جای او را بگیرد. از آنجا که ذخیره ای وجود نداشت (!) دراکو مالفوی مجبور شد با اصرار ها و تهدید های خاله و مادرش از بین تماشاگران بیرون بیاید و بر خلاف همیشه در پست مهاجم جای اینیگو را پر کند.
یک ساعت بعد...
بچه های هر دو تیم خسته شده بودند. بسیاری از تماشاچیان ورزشگاه را ترک کرده و ورزشگاه نیمه خالی به نظر می رسید. تماشاگران باقی مانده همچنان با شور و شوق تیم مورد علاقه شان را تشویق می کردند. گل های زیادی رد و بدل شد و درگیری هایی هم صورت گرفته بود که به اخراج رودولف لسترنج و دو اخطار برای بتی بریسویت و بلاتریکس لسترنج انجامید. چماق اِما دابز هم دچار شکستگی شده بود که به سرعت با یکی از چماق های یدکی داور تعویض شد.
سرخگون در دست مالفوی بود که مدام ناشیانه آن را از دست می داد. به سرعت خود را به دنیس نزدیک می کرد تا بالاخره پس از ورودش به زمین بتواند مفید واقع شود. اما درست لحظه ای که می خواست توپ را از زیر دست دنیس به سمت دروازه پرتاب کند بازدارنده اِما به پشتش خورد، توپ از دستش افتاد و به پیوز رسید و او آن را به دورا پاس داد. در همان حال لونا با صدای یکنواختش به گزارش بازی ادامه می داد:
-بازی همچنان ادامه داره و هر دو تیم با 230 امتیاز بازی فوق العاده ای را به نمایش گذاشته اند. دیگه توانی برای دروازه بان ها باقی نمونده. آسپ درخواست تعویض داده. می خواد لورا مدلی رو به جای دنیس به زمین بفرسته. دنیس به شدت اعتراض می کنه اما حرف پاتر تغییری نمی کنه. دنیس با عصبانیت از زمین بیرون میره و خودش رو به جایگاه تماشاچیان می رسونه. هافلپافی ها به گرمی از او استقبال می کنن و حسابی تحویلش می گیرن و او کمی از حال بدخلقی اش در میاد.
بارون از بیست دقیقه پیش شروع به باریدن کرده و از اون موقع تا حالا قطع نشده. همه بازیکنان خیس آب هستن. چندین بار درخواست استراحت از سوی دو تیم ارائه شده و دیگه فرصتی ندارن. همه نگاه ها به دنبال آلبوس سوروس پاتر ، پسر هری پاتر مشهوره که مثل پدرش در پست جستجو گر ایفای نقش می کنه. باید دید توی بازی اول چه خواهند کرد!
آلبوس سوروس پاتر، یا اون طور که دوستانش صداش می کنن آسپ و آلسو، در طول بازی چندین بار با حقه ورانسکی تونسته توبیاس اسنیپ رو در گرفتن گوی ناکام بذاره و یه بار هم اونو به زمین بندازه. به نظر نمی رسه تا ابد هم توبیاس بتونه دست اونو بخونه. دوباره داره این کار رو تکرار می کنه. توبیاس هم دنبالش راه افتاده. تماشاچیان اسلیترین با فریاد های "وایسا، وایسا!" سعی دارن اونو از تعقیب آسپ منصرف کنن. بالاخره توبیاس صدای فریاد اونا رو می شنوه و با بی میلی به سمت دیگه ای میره. آلسو سرش رو بر می گردونه. مطمئنا دیده توبیاس دیگه تعقیبش نمی کنه، اما چرا داره همچنان ادامه میده؟ فکر می کنم گوی زرین رو دیده. آره، داره بهش نزدیک می شه دستش رو دراز کرده. روی جاروش می ایسته و با پرشی بلند گوی زرین رو به چنگ میاره. هافلپاف برنده شد!
فریاد بلندی زد و از خواب پرید. نفس زنان به اطراف نگاه کرد و چشمش به ردای کوییدیچ و جاروی مسابقه اش افتاد؛ تصویر توبیاس با گوی زرین در دستش دوباره جلوی چشمش ظاهر شد. سرش را به شدت تکان داد، انگار که بخواهد آن را از طریق گوش هایش به بیرون پرت کند و سعی کرد ذهنش را به مسابقه معطوف کند. خوابگاه خالی بود. عرق سردی را که بر پیشانی اش نشسته بود با پشت دست پاک کرد.
-اوف! همه ش یه خواب بود. خدا رو شکر! هنوز مسابقه شروع نشده... مسابقه!
سراسیمه به ساعت روی میز کنار تختش نگاه کرد. نیم ساعت بیشتر نمانده بود!!
جارو و ردای کوییدیچ را از کنار تخت برداشت. باسرعتی باور نکردنی لباسش را عوض کرد و خودش را با سر از خوابگاه به بیرون پرتاب کرد. وقتی به سرسرا رسید که صبحانه تمام شده بود و همه به سمت ورزشگاه به راه افتاده بودند.
-خب، من که همچین میلی هم به صبحونه نداشتم.
دنیس از بین جمعیت زرد و سیاهپوش هافلپاف برایش دست تکان داد و به سمتش آمد .
-خیلی جالب شده نه؟ بیشتر بچه ها طرف مان. باید بازی هیجان انگیزی بشه. تو کدوم قبرستونی بودی کاپیتان؟ نزدیک بود سدریک رو راضی کنیم به جات بره تو زمین...
نیشخندی به آسپ زد. آسپ با نگرانی گفت:
-آره، آره، گوش کن دنیس! می تونی بچه ها رو جمع کنی دم رختکن؟ می خوام...
دنیس طوری به او نگاه کرد که انگار به جای آدم یکی از اسنور کک های شاخ چروکیده لونا را می دید. دستش را به کمرش زد و گفت:
-تو خوبی؟ خوشی؟ به جایی نخوردی؟ بچه ها همیشه قبل بازی تو رختکن جمع می شن. حواست کجاست؟!
آسپ با کف دست به پیشانی اش کوبید. حق با دنیس بود. حواسش به کلی پرت شده بود. اصلا چرا باید به خاطر یک خواب آن طور به هم می ریخت؟ از دور لورا، تانکس، اما و پیوز را دید که به آن ها نزدیک می شدند. آنتونین از دور فریاد زد:
-بیاین دیگه، چی کار دارین می کنین اونجا؟ بازی داره شروع میشه ها!
-بی خیال، مثل اینکه من هنوز خوابم. بیا بریم. فکر کنم بچه ها نگران شدن. دارن میان دنبالمون. نباید منتظرشون بذاریم.
از کنار دنیس که همچنان با حالت مشکوکی او را نگاه می کرد گذشت و به یارانش پیوست. دنیس چند لحظه آن جا ماند و او را نگاه کرد. بعد شانه بالا انداخت و به دنبال دوستانش راهی رختکن هافلپاف شد.
در رختکن
آلسو آب دهانش را قورت داد و با چشمانش تمام رختکن را از نظر گذراند. اِما، آنتونین، دنیس، بتی، دورا، همه و همه به خاطر او اینجا جمع شده بودند. می خواستند حرف هایش را بشنوند. او حق نداشت آن ها را نا امید کند.
برای گرفتن قوت قلب به چشمان سرشار از اعتماد آنتونین خیره شد. او که انگار منظور آسپ را به خوبی فهمیده بود سر تکان داد. آسپ هم همین کار را کرد، و سرش را بالا گرفت و شروع کرد:
-این اولین بازی ماست.
صدایش می لرزید. مکثی کرد. با صدایی محکم تر و سرشار از اطمینان ادامه داد:
-تیم مقابلمون اسلیترینه. می دونید که اونا برای برد از هیچ تلاشی دریغ نمی کنن. هر کاری بتونن می کنن تا ببرن. پس مراقب باشید.
ما تیم فوق العاده ای هستیم. یادتون باشه که...
پیوز وسط حرفش پرید:
-آسپ! فراموش کردی بهترین مهاجم ها رو داریم؟ مدافعانمون بی نظیرن، دروازه بانمون تکه و شگفت انگیزترین جستجوگر دنیا رو داریم.
آسپ احساس کرد صورتش سرخ می شود. بتی زیر لبی چیزی گفت و رنگ مو های دورا به صورتی گرایید. آنتونین سرفه ای ساختگی کرد و دنیس به پهنای صورتش لبخند می زد. در این میان تنها اِما بود که توانست جلوی خودش را بگیرد و وانمود کند که تحت تاثیر حرف های پیوز قرار نگرفته.
-ما اومدیم که ببریم. از چند تا افعی کوچولو هم نمی ترسیم!
-متشکرم پیوز.
پیوز آدامس بادکنکی تمشکی اش را ترکاند و سرجایش نشست.
-فکر می کنم با وجود حرفای تو دیگه چیزی نمونده که بخوام بگم. خب بچه ها، میریم تو زمین. یادتون باشه پیوز چی گفت، ما برای برد اومدیم!
فضای رختکن واقعا عوض شده بود. چند دقیقه با خنده و شوخی گذشت تا اینکه صدای سوت داور به گوششان رسید. همه بچه ها جاروهایشان را برداشتند و با قدم های محکم و مطمئن به سمت زمین راه افتادند. آسپ جلوتر از همه حرکت می کرد. حرف های پیوز حسابی به او روحیه داده بود . دم در لحظه ای مکث کرد، نفس عمیقی کشید و وارد زمین شد.
زمین بازی
انگار وارد دنیای دیگری شده بودند. زمین چمن سبز، شش حلقه فلزی بلند در دو سمت ورزشگاه ،جایگاه های مملو از تماشاچیانی که نام آنها را صدا می زندند..
آسپ سوار جارویش شد و به سمت حلقه های دروازه خودشان پرواز کرد. بقیه بازیکنان هم همین کار را کردند و پشت سر کاپیتانشان به پرواز در آمدند. آسپ زمین را دور زد و به هلهله تماشاچیان با لذت گوش داد. تمام ترسش از بین رفته بود. حالا او در دنیای خودش بود. دنیایی که به آن تعلق داشت، پرواز!
به سمت وسط زمین پرواز کرد. جایی که بلاتریکس با داور منتظرش ایستاده بودند. جلو رفت و دستش را به سمت بلاتریکس دراز کرد. به رسم دیرینه اسلیترینی ها، بلا دستش را چنان به گرمی فشرد که نزدیک بود استخوان هایش خرد شود اما آسپ همچون کوهی ایستاد و خم به ابرو نیاورد و در عوض لبخندی زد. داور در سوتش دمید و چهار توپ را رها کرد. لونا لاوگود بازی را گزارش می کرد. البته هر از چند گاهی به حاشیه وارد می شد که با دخالت پروفسور مک گونگال قضیه حل میشد.
آلبوس سوروس و توبیاس هر دو به دنبال گوی زرین به سمت بالا پرواز کردند، سرخگون به دست رودولف افتاد و بازدارنده ها هم نارسیسا و پیوز را هدف گرفتند. اولی با هوشیاری سوروس دفع شد و دومی با توجه به روح بودن پیوز بدون هیچ آسیبی از سر او رد شد و به سمت بازیکنان دیگر رفت. پیوز پوزخندی زد و مسیرش را به سمت رودولف کج کرد که آن لحظه سرخگون را در دست داشت و با سرعت به دروازه هافلپاف نزدیک می شد. بتی نارسیسا را هدف گرفته بود و نیمفادورا هم اینیگو را تعقیب می کرد.
دالاهوف از فرصت استفاده کرد و توپی را که از سر پیوز رد شده بود به سمت رودولف فرستاد که از قضا به هدف خورد و رودولف را سرنگون کرد. توپ از دست او رها شد و در دستان پیوز افتاد که زیر پای او پرواز می کرد. دالاهوف مشت هایش را به نشانه پیروزی بالا برد و با شادی فریادی کشید.
پیوز به سرعت به سمت دروازه اسلیترین پرواز کرد. بتی و دورا از دو طرف او را همراهی می کردند و اِما و دالاهوف با پرتاب توپ های بازدارنده به سمت حریف آن ها را پوشش می دادند. صدای جیغ و داد تماشاگران هافلپاف هیجان هر سه مهاجم را زیاد کرده بود . آن ها با پاسکاری های سریع و به جا به سرعت به دروازه حریف نزدیک می شدند. در آخرین لحظه توپ به تانکس رسید که درست مقابل دروازه بان بود. اما قبل از انکه نارسیسا بتواند کاری انجام دهد او را دور زد و توپ را با قدرت به سمت دروازه وسط پرتاب کرد.
تماشاگران به هوا پریدند. اسلایترینی ها بلاتریکس را هو می کردند و هافلپافی ها موج مکزیکی می رفتند. در این میان گوی زرین که بالاخره توانسته بود از چنگ دو جستجوگر فرار کند خود را به دروازه اسلیترین رسانده بود.
آسپ و توبیاس در دو جهت مخالف ورزشگاه را دور می زدند و به دنبال آن گوی طلایی رنگ کوچک بودند. دنیس سرخگون را که از پشت سرش به دروازه نزدیک می شد با ضربه پا به سمت بتی انداخت. بتی دستش را دراز کرد تا توپ را بگیرد اما اینیگو بین راه توپ را قاپید. اِما بازدارنده ای را به سمت او انداخت که درست وسط صورتش خورد و او را از روی جارو انداخت. بازی چند دقیقه ای متوقف شد تا اینیگو را به درمانگاه برسانند و ذخیره ای جای او را بگیرد. از آنجا که ذخیره ای وجود نداشت (!) دراکو مالفوی مجبور شد با اصرار ها و تهدید های خاله و مادرش از بین تماشاگران بیرون بیاید و بر خلاف همیشه در پست مهاجم جای اینیگو را پر کند.
یک ساعت بعد...
بچه های هر دو تیم خسته شده بودند. بسیاری از تماشاچیان ورزشگاه را ترک کرده و ورزشگاه نیمه خالی به نظر می رسید. تماشاگران باقی مانده همچنان با شور و شوق تیم مورد علاقه شان را تشویق می کردند. گل های زیادی رد و بدل شد و درگیری هایی هم صورت گرفته بود که به اخراج رودولف لسترنج و دو اخطار برای بتی بریسویت و بلاتریکس لسترنج انجامید. چماق اِما دابز هم دچار شکستگی شده بود که به سرعت با یکی از چماق های یدکی داور تعویض شد.
سرخگون در دست مالفوی بود که مدام ناشیانه آن را از دست می داد. به سرعت خود را به دنیس نزدیک می کرد تا بالاخره پس از ورودش به زمین بتواند مفید واقع شود. اما درست لحظه ای که می خواست توپ را از زیر دست دنیس به سمت دروازه پرتاب کند بازدارنده اِما به پشتش خورد، توپ از دستش افتاد و به پیوز رسید و او آن را به دورا پاس داد. در همان حال لونا با صدای یکنواختش به گزارش بازی ادامه می داد:
-بازی همچنان ادامه داره و هر دو تیم با 230 امتیاز بازی فوق العاده ای را به نمایش گذاشته اند. دیگه توانی برای دروازه بان ها باقی نمونده. آسپ درخواست تعویض داده. می خواد لورا مدلی رو به جای دنیس به زمین بفرسته. دنیس به شدت اعتراض می کنه اما حرف پاتر تغییری نمی کنه. دنیس با عصبانیت از زمین بیرون میره و خودش رو به جایگاه تماشاچیان می رسونه. هافلپافی ها به گرمی از او استقبال می کنن و حسابی تحویلش می گیرن و او کمی از حال بدخلقی اش در میاد.
بارون از بیست دقیقه پیش شروع به باریدن کرده و از اون موقع تا حالا قطع نشده. همه بازیکنان خیس آب هستن. چندین بار درخواست استراحت از سوی دو تیم ارائه شده و دیگه فرصتی ندارن. همه نگاه ها به دنبال آلبوس سوروس پاتر ، پسر هری پاتر مشهوره که مثل پدرش در پست جستجو گر ایفای نقش می کنه. باید دید توی بازی اول چه خواهند کرد!
آلبوس سوروس پاتر، یا اون طور که دوستانش صداش می کنن آسپ و آلسو، در طول بازی چندین بار با حقه ورانسکی تونسته توبیاس اسنیپ رو در گرفتن گوی ناکام بذاره و یه بار هم اونو به زمین بندازه. به نظر نمی رسه تا ابد هم توبیاس بتونه دست اونو بخونه. دوباره داره این کار رو تکرار می کنه. توبیاس هم دنبالش راه افتاده. تماشاچیان اسلیترین با فریاد های "وایسا، وایسا!" سعی دارن اونو از تعقیب آسپ منصرف کنن. بالاخره توبیاس صدای فریاد اونا رو می شنوه و با بی میلی به سمت دیگه ای میره. آلسو سرش رو بر می گردونه. مطمئنا دیده توبیاس دیگه تعقیبش نمی کنه، اما چرا داره همچنان ادامه میده؟ فکر می کنم گوی زرین رو دیده. آره، داره بهش نزدیک می شه دستش رو دراز کرده. روی جاروش می ایسته و با پرشی بلند گوی زرین رو به چنگ میاره. هافلپاف برنده شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بتی بریسویت در 1387/11/18 23:13:03
ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]IGΘЯ[/en] در 1387/12/1 19:19:28
ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]IGΘЯ[/en] در 1387/12/1 19:19:28
جزئیات کاربر

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/07/03
تولد نقش: 1396/10/10
آخرین ورود: شنبه 19 مهر 1399 22:11
از: کره آبی
پستها:
2608

نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج