جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
15 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

زمین كوییدیچ هاگوارتز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: زمین کوییدیچ هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 6 شهریور 1387 15:37
نمایش جزئیات
آفلاین
گریفیندور - اسلترین

همچون وهم زده ها راهش را در میان کوچه های هاگزمید باز می کرد و به پیش می رفت، مردم با انگشت به او اشاره میکردند و سری به نشانه ی تاسف می جنباندند و در گوش یکدیگر پچ پچ می کردند. چند وقتی بود که سنگینی نگاه ها و پچ پچ های مداوم را احساس میکرد و با اینکه می دانست صحبت هایی که می کنند حقیقتی است که او حاضر به پذیرفتنش نیست، دراعماق وجودش هیچ شکی در مورد صحت آن نداشت. ولی باید با چشمهای خودش ببیند!
همچنان راهش را به سوی کافه ی مادام پادیفوت ادامه می داد؛ هم تیمی هایش در سه دسته جارو مشغول خوردن نوشیدنی کره ای بودند و احتمالا" تصور می کردند هنوز در دستشویی به سر می برد، جایی که به گوش خودش اسم هایی بسی آشنا نظیر ویکتوریا،کراوچ و پادیفوت را شنیده بود و از شدت ناراحتی بقیه ماجرا رو خلاصه کرده بود
بالاخره رسید.از پشت شیشه آن دو را دید که از یک لیوان و به حالتی بس رومنس مشغول خوردن نوشیدنی کره ای و یک سری اعمال مخصوص جو حاکم بر کافه ی مادام پادیفوت بودند!
درحالی که کم کم رگه هایی از رنگ قرمز به موهای آبی رنگش اضافه میشد، با خشونت تمام دستش را به سمت دستگیره ی در دراز کرد که یک مرتبه نیرویی قوی او را سمت عقب کشید.

- شما ها اینجا چیکار می کنید؟ ولم کنید... میخوام برم جفتشون رو بکشم!

همه ی هم تیمی هایش دورش بودند و به زحمت و به حالت کشان کشان او را از صحنه ای که وقوع جرم در آن قریب الوقوع می نمود، دور می کردند. بالاخره در کوچه ای بن بست، تدی را روی جعبه ای نشاندند ؛ لیلی که سعی میکرد کمی ابراز همدردی کنه، نچ نچ کنان گفت:

- واقعا" شرم آوره... یعنی کی فکرشو میکرد؟ ولی بازم خوبه که زود فهمیدی! کدوم دختری میاد پسری مثل ترو به خاطر بارتی کراوچ با اون قیافه ی نفرت انگیز و حرکات زننده بی خیال بشه؟! البته الان فکر میکنم زیادم خوشگل نبودا!

- خیلی هم خوشگله.تو که نمی دونی. وقتی نور خورشید روی موهاش میفته...

اعضای تیم :

- ... وقتی با اون چشمای آبیش با آدم حرف میزنه و ... .

ایضا" اعضا:

- ولی اون به من خیانت کرد.....!!!

تدی میخواست دوباره بلند بشه که باز هم به ضرب و زور دوستانش سر جایش نشانده شد! این بار نوبت دلجوئی های پدرانه از طرف دامبلدور بود که دست در گردن پرسی انداخته بود و با لبخند مشمئز کننده ای گفت:

- ببین تدی... دختر جماعت بی وفا هستن... ولی برعکسشون...

همان زمان چشم آلبوس به نگاه خشمگین جیمز و یویوی آماده ی حمله اش افتاد و تصمیم گرفت اصولا" به این بحث ادامه نده! جیمز حرکتی به نشانه ی رضایت کرد و سپس در حالی که جدیت از سر و هیکل یازده ساله اش می بارید، گفت:
- ویکی دیر یا زود سرش میخوره به سنگ و عین تسترال پشیمون میشه! بارتی آخه کسی نیس که از پس دختری مثل اون بر بیاد!
اعضای تیم: احسنت... احسنت...

از سر جاش بلند شد و آخرین نطقش را پیش از پایان این بخش از رول ایراد نمود:
- من، تد ریموس لوپین هستم، پسر پدر و مادری کشته شده، فرزند خوانده ی مالک بر حق زوپس قهرمان، سرباز همیشگی ارتش پیروز دامبلدور، یا وفادار محفل ققنوس، و عاشقی دلشکسته و مایوس! و انتقامم را خواهم گرفت... در این زندگی یا بعد از آن! ( با تشکر از ماکسیموس دسیموس مریدوس از فیلم گلادیاتور )

روز مسابقه

ورزشگاه کاملا" دو رنگ شده بود... در یک طرف رنگهای سبز اسلی و در طرف دیگه رنگهای سرخ گریف خودنمایی می کرد... کلی هم نیمکت خالی وجود داشت چون اعضای ریون و هافل ترجیح داده بودند برای تماشای این بازی خودشون رو خسته نکنند و کلا" حضور در ورزشگاه رو تحریم کرده بودند

بازی بیشتر از اینکه شبیه مسابقه ی کوئیدیچ باشه، یادآور میدان جنگ بود؛ بازیکنان دو تیم برای امتیاز گرفتن از هیچ کاری کوتاهی نمی کردند... هیچ کاری!!!

صدای گزارشگر در میان فریاد های تماشاچیان و نعره های بازیکنان به سختی به گوش می رسید:
- الان کوافل در دست مورفین قرار داره، ریموس شونه به شونه اش پرواز می کنه... اوه، ریموس انگار تعادلش رو از دست داده! مورفین خودشو آزاد کرده و به سرعت داره پیش میره.حالا پاس میده به ایماگو. ایماگو تک به تک با دامبل قرار داره؛ اما یک مرتبه سر و کله ی جسی اون وسط پیدا میشه و بین اونها قرار میگیره... عجیبه! ایماگو کوافل رو رها میکنه و بر میگرده سمت دروازه ی خودشون!

گریفی ها خوشحال از اینکه تاکتیکشون جواب داده، حمله ی جدیدی رو شروع کردند...

- نتیجه هم چنان ده به سی به نفع گریفه. حالا کوافل در دست سارا اوانز قرار داره که به جای لیلی بازی میکنه، از کنار بلاجری که داره به سمتش میاد جا خالی میده. حالا پاس میده به جسی و اونم به سرعت کوافل رو میده به تدی که توی موقعیت خوبی قرار داره.

تدی دستش رو عقب برد که کوافل رو پرتاب کنه، درست در همون لحظه چشمش به بارتی افتاد که پشت دروازه می چرخید،خون جلوی چشماش رو گرفته بود، تنها چیزی که می دید، صورت شخصی بود که با همه ی وجود از او نفرت داشت؛کوافل رو رها کرد و جلوی چشمان متعجب حاضرین، به طرف مورگان رفت و چماقش رو گرفت و با قدرت تمام، بلاجر رو به طرف بارتی فرستاد.بارتی یک چرخی توی هوا زد ولی دوباره تعادلش رو به دست آورد و به صورت به تدی نگاه کرد!

- بووووووووووووووق!

داور که چون سوت نداشت، مشغول بوق زدن بود؛ دو تا پنالتی به نفع اسلی اعلام کرد.دقیقه ای بعد، بیست امتیاز به امتیازات اسلی اضافه شده بود.

- این چه حرکتی بود آخه؟ گلگو به جات بازی می کرد، عقلش می رسید وسط مسابقه این کارو نکنه!

تدی بدون توجه به حرص و جوش خوردنای دامبل، زمزمه کرد:
- دفعه ی بعد، نشونه گیریم به خطا نمیره!

حمله ی بعد اسلی خیلی سریع بود، مهاجمینش به سرعت زیاد و خیلی هماهنگ عمل می کردند، سلستینا آمده ی شوت بود که... .

وووووووووووش!

بلاجر پرسی درست به انتهای جاروی سلستینا برخورد کرد و تعادلش رو از دست داد.

نیم ساعت بعد

گزارشگر: بازی با نتیجه ی هشتاد به چهل و به نفع اسلترین دنبال میشه، خط حمله ی گریف خیلی بهم ریخته به نظر می رسه و اگه به همین ترتیب ادامه بدن تنها باید به جوینده اشون امیدوار باشن. من اگه جای کاپتانشون بودم، حتما" تدی لوپین رو عوض می کردم چون به هیچ وجه با تیم هماهنگ عمل نمیکنه و بیشتر موقعیت های گل رو به خاطر حواس پرتی از دست داده...

شتلق! (افکت نواختن سیلی زیر گوش)

-
- چه وضعشه تدی؟ حواست کجاس؟ تا حالا باید حداقل امتیازمون به صد می رسید! هی چسبیدی به این بارتی بوقی و بازی رو ول کردی.
- من گفتم اونو می کشم... نمیتونم تحمل کنم جیمز!
- بعدا" حسابشو برس ولی الان بچسب به بازیت پسر!

جیمز از تدی دور شد و اسنیچ رو جستجو کرد. از اون بالا می دید که عملا" حرفهایی که زده هیچ تاثیری نداشته و برادر خوانده اش هنوز بازی معقولی انجام نمیداد.فقط باید اسنیچ رو زودتر می گرفت و این بازی رو تمومش می کرد.

اسلی به ده امتیاز دیگر دست یافته بود و یک مرتبه جیمز، بارتی رو دید که با سرعت به سمت نقطه ای پرواز می کرد؛برق طلایی توپ کوچک را درست در مسیر بارتی دید!

هر دو در ارتفاع نسبتا" بالایی پرواز می کردند و سرعتشان سرسام آور بود.جیمز شانس زیادی نداشت ولی باید برنده می شدند و به خاطر تدی نباید اجازه میداد دست بارتی به اسنیچ برسد.همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد.

یک مرتبه بارتی که انگار به مانعی نامرئی برخورد کرده بود، از چوب پروازش پرت شد و به سمت پایین سقوط کرد.جیمز بدون توجه به او، سراعتش را بیشتر کرد و اسنیچ را در مشتش فشرد.

گومپ!

مغز بارتی روی زمین پخش شده بود.همه با شک به تدی نگاه می کردند که هاج و واج و با کمی چاشنی ترس به جسد رقیبش خیره شده بود.به سرعت چوبدستی او را تست کردند و معلوم شد آخرین وردی که اجرا کرده، چیزی نبوده به جز افسونی برای جذابیت بیشتر!

هیچ کس نمی توانست چیزی را ثابت کند.امکان نداشت تک تک چوبدستیهای افراد حاضر در میدان و تماشاچیان را آزمایش کنند.بارتی کراوچ مرده بود و گریفیندور به پیروزی رسیده بود و اسنیچ را جیمز گرفته بود.کسی که با کمی تقلب و برای حمایت از تیمش و مهم تر از همه تدی، از زیر ردا یک طلسم مخفی را برای سقوط بارتی اجرا کرده بود.هیچ کس به یک پسر یازده ساله ی همیشه مظلوم حتی شک هم نکرد.هیچ کس!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: زمین کوییدیچ هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 6 شهریور 1387 14:34
نمایش جزئیات
آفلاین
گریفیندور - اسلیترین

(ذخیره جای لیلی اوانز یا همون آمبریج فعلی)

آرام و با وقار در حاشیه جنگل ممنوعه قدم می زد. انتهای شنلش بر روی شاخ و برگ درختان کشیده میشد و صدای خش خشی را به وجود می آورد.

خش خش!

خش خش!

خش خش!

خواننده:
نویسنده:

تدی سرجایش ایستاد. به ساعتش نگاه کرد و سپس دست هایش را در هم گره زد و منتظر ماند. چند لحظه بعد صدای پاق بلندی به گوش رسید و جیمز سیریوس پاتر در حالی که دست جن خانگی را گرفته بود ظاهر شد. چشمکی به جن خانگی زد و به تدی نزدیک شد.
-سلام تد!
-اون کی بود؟

جیمز نیشخندی زد و جواب داد: تاینی! واسه غیب و ظاهر شدن توی هاگ ازش استفاده می کنم! کل جن های خونگی های آشپزخونه زیر دست من هستن!
تدی جیغ کوتاهی کشید و گفت: واااااای جیمز تو یک نابغه ای!
جیمز:
تدی: خب دیگه حالا! اینقدر خودت رو نگیر! چیکارم داشتی؟ نمیشد این حرفارو توی تالار گریف بهم بزنی؟!

جیمز به اطرافش نگاه کرد و با حالت مرموزی گفت: نه نمیشد! اون برگشته تدی! فردا واسه اسلی بازی می کنه! دامبلدور هم هست! بهترین فرصته!

تدی با دهانی باز به جیمز خیره شده بود.

زمین بازی کوییدیچ!

-یک...دو...سه...گریفیندور!
فریادهای تماشاگران تیم گریفیندور کل زمین را در بر گرفته بود ولی این گزارشگر بازی بود که با بلندگوی جادویی که داشت بوقید به تماشاگرای گریف و کاری کرد که جایگاه تماشاگران به صفحه سفید تبدیل بشه که با صد تا کنترل اف پنج هم باز نشه!

-لیلی اوانز با سرعتی باور نکردنی به سمت دروازه آمیکوس کرو حرکت می کنه. در چشماش برق خاصی دیده میشه که آدم رو بی اختیار به یاد آمبریج میندازه. سرخگون رو پرتاب می کنه و...گل! ده صفر به نفع گریفیندور! واقعا چنین بازی و مهارتی شایسته لیلی اوانز هست! بنده خودم شاهد بودم که از کله سحر تا بوق سگ تمرین میکرد!

تماشاگرا با این حرف گزارشگر بازی هو کشیدند و فریاد زدند: لارتن حیا کن! شناست رو رها کن!
و لارتن که کلا آدم جوگیری هست زودی تحت تاثیر حرف های ملت قرار میگیره و میره شناسش رو با گیلدروی لاکهارت عوض می کنه!
تماشاگرا: گیلدی بی دست و پا! همینه همینه!

گیلدی از خجالت آب میشه میره تو زمین و کلا از رول خارج میشه! در سمت دیگر زمین تدی و جیمز...
تماشاگرا:

تدی و جیمز...

تماشاگرا:
نویسنده: بزارید من جمله رو تموم کنم بعد تعجب کنید! به بوق کشیدید پست رو!
تماشاگرا:

در سمت دیگر زمین تد و جیمز کنار دروازه بان تیمشون ایستادن و به آرومی باهاش صحبت می کنن.

جیمز به نقطه ای اشاره کرد و گفت: اون مردَه رو می بینی؟
آلبوس دامبلدور: من پیر شدم چشمم به جز بچه های سفید مفید چیز دیگه ای نمی بینه!
جیمز با تاکید گفت: اونجا! دقیقا پشت مورگان آلکتو! اون پسره!
آلبوس دستی به چانه اش کشید و گفت: اونجا که چیزی نیست! فکر کنم توهم زده شدی جیمز. امشب یه سر بیا کلاس خصوصی تا خودم ارشادت کنم!

تدی: اون پسره! گلرت! گلرت گریندوالده!

نگاه آلبوس ثابت ماند...

فلش بک!

در یک خونه با شدت باز میشه و پسرهای کوچولو موچولو و سفیدی بیرون میان. به شدت ترسیده به نظر میرسن و با بیشترین سرعت ممکن از خونه دور میشن. به دنبال اونا گلرت و آلبوس در حالی که با تمام وجود فریاد میکشن از خونه خارج میشن!

گلرت: نوبت من بود آلبوس! تو حق منو خوردی!
آلبوس: تو هم شرط دیشب رو باختی! قرار شد سفید ترین پسر به من برسه!
گلرت: ولی اون من رو انتخاب کرد!
آلبوس: این انتخاب های ماست که حقیقت باطنی ما رو نشون میده نه توانایی های ما!
گلرت: اگر حرف آخرت اینه...
آلبوس: اشتباه نکن گلرت! من همیشه دوستت داشتم! همیشه!

گریندوالد پوزخند تمسخر آمیزی میزنه و آپارات می کنه.

پایان فلش بک!

آلبوس دامبلدور: گلرت!

تدی و جیمز به تعجب با دامبل نگاه می کنن. جیمز به تدی اشاره می کنه که ساکت باشه و سپس رو به دامبل میگه: آلبوس! اون دوران دیگه تموم شده! الان دیگه همه تو رو به عنوان یک جادوگر خوب و بزرگ میشناسن! گریندوالد ابرچوبدستی رو داره! اونو باید ازش بگیری!

دامبلدور آهی میکشه و میگه: ولی اون گلرته!
تدی فریاد میزنه: تو هم آلبوس دامبلدوری! بنیانگذار محفل ققنوس! گروهی که با شر مبارزه می کنه و سیاهان رو نابود می کنه!

و اینجاست که فانتزی با حماسی پیوند می خوره و دامبلدور تحت تاثیر جمله تدی قرار میگیره. چوبدستیش رو بیرون میاره و با عصبانیت به سمت گریندوالد حرکت می کنه!
-گلرررررت!

چند دقیقه بعد!

لاشه گریندوالد به گوشه ای افتاده و دامبلدور دو زانو روی جاروش نشسته و در حالی که ابرچوبدستی رو توی دستش گرفته لبخند مونالیزا و امضا تحویل ملت میده!

در همون لحظه فریاد بارتی کرواچ توجه همه رو به خودش جلب می کنه!
-گوی زرین! گوی زرین رو گرفتم! تصویر تغییر اندازه داده شده
تماشاگرا:
داور مسابقه با صدای بلندی میگه: آلبوس دامبلدور ابرچوبدستی رو گرفت! گریفیندور برندست!
بارتی: چی میگه؟!

دامبلدور ذوق می کنه و با سرعت بیشتری به تماشگرا امضا میده. در همان حال صدای ضعیف گریندوالد که روی زمین افتاده و داره جون میده به گوشش میرسه: آلبوس! به یاد تمام روزهای خوبی که با هم داشتیم و کمک هایی که در گذشته بهت کردم نزار من اینجا بمونم تا وزارتی ها بیان ببرنم! منو بفرست زندان خودم! منو بفرست نورمنگارد! دامبلدور!

صحنه شدیدا احساسی میشه! قطره اشکی از چشمای آلبوس سرازیر میشه و جواب میده: همین کارو می کنم!

سپس ابرچوبدستی رو به سمت گریندوالد میگیره و به آرومی میگه: هیچوقت فراموشت نمی کنم گلرت!
گریندوالد: منم همینطور آلبوس!

دامبلدور: شوتیوس نورمنگارد!

و گریندوالد دیگر نبود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اگه كسي يه بار زد توي گوش تو ، تو دو بار با چماغ بزن تو سرش.

يكي از ضرب المثلهاي غول ها

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: زمین کوییدیچ هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 25 مرداد 1387 00:01
نمایش جزئیات
آفلاین
راون و یه تیمی !

- من کارگردانم ، من میگم کی چه بوقی میزنه !
بازیگر : حرف نزن باو ! بروبچز ، بیاید بریم !
کارگردان : من به عنوان کارگردان نمیذارم شما این محل رو ترک کنید .
بازیگران از در بیرون میرن.

کارگردان : خوب کردم که اخراجتون کردم ! خودم فرستادمتون بیرون ! حقتونه ... اه شت! حالا باید چی کار کنم ؟ چطوری میتونم بازی کوییدیچ تیم ریونکلاو و اسلیترین رو فیلم برداری کنم ؟

وووووو ووووو وووووووووووووووووووووووو وووو!
کارگردان به اطرافش نگاهی میندازه. توی غاری که با دو بازیگر اومده بودند برای کاری (!) هیچ کس جز خودش نبود. صدای وو هم احتمالا برای باد بود. اما نه ... نوری سفید از گوشه ای از غار فوران زد ...

حوری ِ گوگولی مگولی 1: سلام... ای بوقی! برو از خودشون استفاده کن!
کارگردان: من و استفاده ؟ من از هیچ کس استفاده نمیکنم! تصویر تغییر اندازه داده شده
جوری گوگولی مگولی 2: بوقی... منظورمون از اول لحاظ بالاییه بود!!
کارگردان: بالاییه که بدتره!
حوری گوگولی مگولی 1: اه! چقدر خنگی .. وووو.... منظورمون اینه که برو ریونی ها و اسلی ها رو بیار برای مسابقه...
کارگردان : چی میگی...! تصویر تغییر اندازه داده شده

تالار ریونکلاو

شق !!

گابر : فلور ! باب اینقدر من رو نزن ... خب من دچار تداخلات روانی و روحی و جسمی میشم میرم معتاد میشم میفتم گوشه ی خیابون!
فلور : بچه روتو کم کن... آدمی که تقلب میکنه رو باید زد!

آلفرد حلزون خودش رو با دست تکانی داد. به نظر میرسید حلزونش وسط راه از شدت هیجان مسابقه مرده بود !! آنها روی میز ناهار خوری ِ تالار (!) حلزون های خود را چیده بودند و قرار بود هرکس برنده میشد ، از تمیز کردن تالار معاف باشد ! گابر زیر چشمی به فلور خیره شده بود؛ حواسش به حلزون شماره ی ده بود. همان حلزونه شماره ده ، به قول تره ور : علی دایی ِ خودش ! تره ور با مهربانی علی دایی را نوازش میکرد که جلوتر از بقیه ی حلزون ها حرکت میکرد!

گابر حلزونش را فوت کرد.
شق !
شق !


گابریل : خب باب سه ساعته تره ور داره جادو میکنه اون رو نمی بینید ، فقط من رو میبینید ؟ آلفرد ... دست رو من بلند میکنی ؟
آلف : دیگه الان من ناظرم خیلی گولاخم هر کاری بخوام میکنم !
حلزون گابریل از خط گذشت ...

تره ور : شت! ف...! ( تا مرض سانسور نشدن رفته بودا! )قبول نیست این دختره ی گوساله هی تقلب میکنه !
لونا : درسته من به انوان داور ...
چو : لونا انوان نه ، عنوان درسته ! (!!!)
لونا : هر چی ! کلا اینکه به نظرم بهتره امشب آشغال ها رو گابر بذاره دم در ...

گابریل : تصویر تغییر اندازه داده شده

ساعت نه ، دم در !!!

گابریل کیسه ی اشغال رو در دستش گرفته و دم در ریون ایستاده تا ماموری آشغالیه هاگواترز بیاد و کیسه رو از اونا بگیره ! بوی آشغال ها کل ساختمون رو برداشته بود . ناگهان مردی روبرویش ظاهر شد . البته ظاهر نه، پیدا شد!
مرد : سلام، اسم من کارگردان هستش. شما؟
گابر : گاب.. گابریل؟؟
مرد : ایول چه اسم باحالی ! من اومدم اینجا که یه تیم کوییدیچ بسازم ببرمتون مسابقه!
گابر : تصویر تغییر اندازه داده شده

مرد گابر رو با شوتی به سمت دیگه پرتاب میکنه و میره توی تالار.

چند روز بعد - سر فیلم برداری

سرخگون ها در زمین کوییدیچ رها شده بود.
- بوقی سرخگون ها نداریم ! تصویر تغییر اندازه داده شده
سرخگون در زمین کوییدیچ رها شده بود. با سرعت برق از دستان ماهر لونا به سوی آلفرد و از آلفرد به تره ور پرتاب میشد. تره ور در حالی که همزمان بریک میزد ، توپ رو هم روی دماغ نداشته اش میچرخاند و با خوشحالی و اینا ، اون رو برای بازیکن تیم حریف پرتاب کرد .

آلفرد : بذار مدیر شم ... اگه بلاکت نکردم ! تصویر تغییر اندازه داده شده

مورفین گانت با پیروزی به سمت دروازه ی ریون می آمد . گابریل را دروازه بان گذاشته بودند(!) چرا که کس دیگری حاضر نشده بود آنجا بایستد و کل تیم میدانستند یکی گابریل بازی بلده یکی خرس شجاع !!! فلور مثل یک ستون بسیار تنومند جلو مورفین ایستاد و از مشتش به عنوان بازدارنده استفاده نمود و کوبید در دماغ و دم و دستگاه مورفین را جلوی چشمانش آورد ! و سپس ، سرخگون از دستانش بیرون کشید و به سوی تره ور انداخت .

تره ور با سرعت به سمت دروازه پرواز کرد. چنان پر سرعت بود که جارویش از زیر پایش سر خورد .
کارگردان : کات ! آقا ، الان اون نخه که بازیکنان رو نگه داشته معلوم میشه. جاروشو بیارید لای پاش!!!
تره ور دوباره میشینه روی جاروش و به سمت دروازه ها میره ... ناگهان به یاد کودکی پر بارش می افته !

کودکی پر بار

تره ور بین پنج شیش تا ماهی خیلی خوشگل مشگل نشسته . یه هو یه دسته ی جارو میخوره تو سرش !
مامانش : بچه گم شو بیرون ِ آب ! من تورو نمیخوام، تو یکی در رفتی زشت شدی! بچه های من رو ببین. مثله عروسن!
تره ور :!!
مامانش : گوپس!

و دسته ی جارو تا اینجا ! در دماغش فرو میره .

پایان کودکی - پشت صحنه
کارگردان رو به نویسنده : چه ربطی داشت این تیکه ؟ تصویر تغییر اندازه داده شده
نویسنده : هیچی گفتم ملت با من بیشتر آشنا شن !
کارگردان : تصویر تغییر اندازه داده شده
نویسنده : خب اسم خودم بیشتر تو پست باشه !
کارگردان : آخرش میذازم یه تصویر بسته از تو باشه فقط ؛ خوشت میاد ؟
نویسنده : خیلی خوشم میاد... ! تصویر تغییر اندازه داده شده

زمین بازی

داور با سرعت وارد عمل شده و یه مشت پای چشمه سلستینا ، یه چک تو صورت گابر میزنه !
سلسی : تصویر تغییر اندازه داده شده
گابر : تصویر تغییر اندازه داده شده
داور : وسط بازی مو میکشید ؟
گابر : آبنباتم ...!
داور : آبنباتت؟ بوقی وسط بازی کوییدیچ به این مهمی هستیم!
گابر : برو باو؛ این فقط یه نمایشه!
سلسی : نه بوقی! تو داری صحنه سازی میکنی...
تره ور با شنیدن کلمات : صحنه ؟؟ کو ؟؟؟

چند ساعت بعد !
- سوووووووووووت ! شونصد پنالتی برای ریون کلاو!
سلسی: خوبه دعوا رو اون شروع کرد!
داور : تو دیالوگ های من نوشسته ریون ..

پشت صحنه ، همان لحظه
کارگردان : تصویر تغییر اندازه داده شده
نویسنده : اممم ، پیش میاد دیگه ! !

بازی !

فلور و وینکی که نامش در کل پست برده نشده بود و خیلی دپسرده بود و تا سر حد مرگ خودش رو کوبیده بود به دسته ی جارو و دلش برای کریچ یه ذره شده بود ؛ مشغول ایکس او بازی کردن بودند ! همه ی سرخگون های اسلیترین به فجیع ترین وضع از میان دستان گابریل عبور میکرد و وارد حلقه میشد .

نویسنده : تصویر تغییر اندازه داده شده
کارگردان : تصویر تغییر اندازه داده شده


!!!

چند مدت بعد
چو با عصبانیت فرو آمد و نخش رو برید . سپس دوباره پرواز کرد و یکی زد تو سر گابریل!
- با این کاپیتانیت! هر چی پرتاب داشتن گل شد ... !
گابر : تصویر تغییر اندازه داده شده

و ناگهان صدای سوتی شنیده میشه . از پشت صحنه یه نفر میدوئه و یه گوی زرین میذاره تو دست چو !
داور : ریون برنده !
ملت اسلی ، با توجه به بیلبرد " 300 به 150 به نفع اسلی ! " :
داور : همین که من میگم! ریون برنده شد...!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: زمین کوییدیچ هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 24 مرداد 1387 22:05
نمایش جزئیات
آفلاین
بازی بین ریونکلا و اسلیترین
سه روز قبل از بازی

-من؟ نچ! امکان نداره که من این کارو انجام بدم.. من برم تشییع جنازه ی مدیریت مدرسه؟ من برم تشییع جنازه ی آلبوس دامبلدور؟
گابر : بوقی هی من برم من برم نکن! تو میری..!
- امکان نداره!

آلفرد با کله شقی دست به سینه نشست و سعی کرد با جذبه ای باور نکردنی به گابر چشم غره برود.

دو روز قبل از بازی
تشییع جنازه ی آلبوس دامبلدور !


آلفرد کنار اسلاگهورن و یک مرد گنده ی دیگر ایستاده بود و با عصبانیت به صف خانم ها نگاه میکرد! سعی میکرد با نگاهش چشمان گابریل را در بیاورد، اما او پررو تر از او (!)!! آنهادر فضای گرم و بهاری ایستاده بودند و صدای غم انگیز آن فرد پشت میکروفون به گوش میرسید..

- اههه اههه .. از همه ی کسانی که اومدن اینجا .. اههه! کمال تشکر رو دارم.. اهه! من عله هستم.. پسری که بیشترین رکورد جلسات خصوصی..
پرسی:
- به جز پرسی..
یک پسر دیگه:
-به جز یه پسر دیگه..
یکی دیگه:!
- به جز این سه تا..

.
.
.
.

- به جز این شیش میلیارد نفر! اه.. اصلا هیچی! فقط جمع شدیم اینجا که برای شادی روح این بزرگوار چهارتا فاتحه ی جادویی بخونیم و بعد بریم حلوا و شام!

ملت با شنیدن کلمه ی خوش آهنگ ِ شام:

یک روز قبل از مسابقه
تالار ریون کلاو


گابریل با عصبانیت موهای تره ور رو ول کرد و سپس با لگد در دهان لونا کوبید!
- من خیلی گولاخم! خب؟ ببینم این آلفرد کوش؟؟
فلور : گابر دهنت رو ببند مگه نمیبینی دارم میرم تو حس!!!!
گابر :

تمام تالار ریون کلاو بعد از چند ساعت زیر و رو میشود، بدون هیچ ردی از آلفرد!

روز مسابقه

-سوت! سوت!سوت سوت ..
- دست .. دست!
- سوت!
-دست!

داور به سمت اسلیترینی ها میره و یه دونه میخوابونه تو گوش کریچر!!!!
- خجالت بکشید مگه اینجا مسابقه ی رقصه؟ بیناموسا!

سرخگون ها ! توسط داور رها میشوند و سپس همه ی بازیکنان به سمت سرخگون میدوند!(کپی رایت بای گابر! ) و سپس؛ همه ی بازیکنان به کله ی هم برخورد میکنند.

چهل دقیقه بعد
بازیکنان مثل گل " باز میشن، بسته میشن! " و هر دفعه سرشون به هم میخوره و دریاچه ای از خون روی زمین ریخته.
داور :

چهل دقیقه ی طاقت فرسای بعد !
در کمال شادی باید اعلام کنم که این باز شدن بسته شدن ها تموم شده! همه ی بازیکنان کوییدیچی زیبا شروع کرده اند و دارند همین طور به دنبال سرخگون از این سو به اون سو میرن و هیچ کس توجهی نمیکنه که راونکلاو با یه دونه بازیکن کمتر داره به شدت میبازه! مورفین و سلسی به شدت پاسکاری میکنند و توپ فقط در دستان آنها میچرخه. تره ور و لونا از شدت عصبانیت جارو هاشون رو هم شیکونده اند و حالا روی زمین چمن پاپکورن میخورن، بازی تماشا میکنند!

گابریل به چهره ی خشمگین مورفین که با سرخگون به سمتش می آمد نگاه کرد. ناگهان تانکی از جیبش در آورد و مورفین را فنا نمود!
داور :

فلور نیز همین کار را کرد. شاتگان (؟) را از جیبش کشید و بازیکنان را خمپاره !! بارون کرد. سپس همین طور ام 4 ها بود که از جیب ریونی ها بیرون می آمد! ( اینقدر کانتر بازی کردم اینا رو یاد گرفتم، حال کردی؟ )

در همان لحظه داور دست به سوت شد!
- همه ، اخراج .. بازی بیست ، ده به نفع اسلیترین !

فردا ، روزنامه ی پیام امروز

داور بازی ریونکلاو اسلیترین دیروز توسط بازیکنان ریونکلاو به قتل رسید !



در ضمن ، داشت یادمون میرفت (!!) آلفرد بلک نیز در قبر آلبوس دامبلدور یافت شد. جنازه ای بیش از او نمانده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرسی ویزلی در 1387/5/25 22:02:28
دلبستگي من به جادوگران و اعضاش بيشتر از اون چیزی که فکرشو میکنید
Re: زمین کوییدیچ هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 24 مرداد 1387 21:57
نمایش جزئیات
آفلاین
ریونکلاو در برابر اسلیترین

تالار اسلیترین

اینگو ایماگو جلوی مبلی که سلسیتنا واربک روی آن نشسته بود ، ایستاد و گفت :
- سلی ، تو نیاز نیست پست کوییدیچت رو بنویسی ! من خودم می نویسم و برات پیام شخصی می کنم .
سپس رو به مورفين گانت کرد و گفته اش را تکرار کرد و همینطور تا به آخرین نفر یعنی بارتی کرواچ رسید .
- بارتی پست تو رو هم من می نویسم

بارتی ابرویی بالا انداخت و گفت :
- نه نه ! مگه خودم چهمه ؟ من الان n تا پست دارم و فعالترین عضوم و...
اینگو با سرعت حرف او را قطع کرد .
- اگر رول نویس خوبی بودی که می افتادی توی ریونکلاو :lol2:
- پس چرا خودت توی ریونکلاو نیفتادی ؟
اینگو لحظه ای با خود فکر کرد که بارتی هم درست می گوید و گفت :
- هومـــــــم .... کلاه می خواست اول من رو بندازه توی ریونکلاو ولی من خودم خواستم بیام اسلیترین !
- حالا که این طوره من می رم استعفا می دم تا تیم منحل بشه چون من کاپیتانم !
- هر غــ.... کاری که می خوای بکن !

تالار ریونکلاو

تالار زیبای ریونکلاو در شادی همیشگی خود به سر می برد . اعضای کوییدیچ پشت سر گابریل دلاکور ، کایتان تیم ریونکلاو ، پشت در ایستاده بودند ؛ تا برای تمرین کوییدیچ به زمین کوییدیچ بروند .

قبل ازاین که گابریل در را باز کند ، در باز شد و راجر دیویس از آن رد شد . بلافاصله پس از قطع شدن نفس نفس زدنش شروع به حرف زدن کرد :
- بچه ها ! نمی خواد برین تمرین ! بارتی کرواچ استعفاش رو داده و تیم اسلیترین منحل شده ، در نتیجه بازی رو به تیم ما واگذار کردن !
گابریل و بروبکس تیم :
- واقعا ؟هورا ! بریم استراحت

دوان دوان به سمت خوابگاه های خود رفتند و در همان حین رداهای کوییدیچشان را از تنشان بیرون آوردند .

شب قبل از مسابقه – تالار ریونکلاو

پسرک سفید سال اولی نفس نفس زنان وارد تالار شد و به سمت مبل تک نفره ای که گابریل روی آن لم داده بود رفت ( نکته ی جمله : در کتاب شش تمام پسرانی که از طرف دامبلدور برای هری پیام می اوردن سفید بوده اند و از کلاس خصوص بر می گشته اند ) .
- گابریل ریونکلاو بد بخت شد ! مسابقه با اسلیترین فردا برگزار می شه !
- واقعا ؟
- آره ! پرفسور دامبلدور همون روز که بارتی رفته پیشش استعفاش رو نپذیرفته ( این جمله هم نکته داره ولی نمی گم خودتون بفهمین ) . اونا هم نذاشتن ما بفهمیم و همش تمرین کردن .
- بد بخت شدیم هِی هِی !

روز مسابقهزمین کوییدیچ

اعضای تیم کوییدیچ اسلیترین در آسمان میدان در حال قدرت نمایی هستند . اعضای تیم ریونکلاو با جارو همانند لشکری شکست خورده از رختکن خارج می شوند .

دو کاپیتان چشم در چشم هم رو به روی یک دیگر قرار می گیرند . بارتی کرواچ با انرژی تمام دستش را به طرف گابریل دراز می کند و گابریل هم با بی حالی جواب او را می دهد . ناگهان صدایی آشنا ، که باری قبلی را گزارش کرده بود ، به گوش می رسد . گابریل به طرف منبع صدا بر می گردد و کسی جز مونا لاوگود ، یکی از فامیل های لونا ، را در محل گزارش گر نمی بیند که در کنار او بر خلاف همیشه که پروفسور مک گوناگل بوده است ، پروفسور اسنیپ نشسته است انگار مدرسه به این نتیجه رسیده است که پرفسور مک گوناگل نمی تواند مونا را کنترل کند .( مونا از این به بعد به جای راوی بازی را گزارش می کند ).

-من رو که می شناسین ، نه ؟ من مونام ! همون که بازی قبلی ریونکلاو رو گذارش کردم . از این به بعد هر وقت لونا بازی می کنه من بجاش گزارش می کنم ! بهتره دیگه برم سراغ بازی مگر نه ممکنه چشمای پرفسور اسنیپ از کاسه در بیان . کوافل در دستان اینگو ایماگو از اسلیترینه اون همیشه خوب بازی می کنه ، خیلی هم خوش تیپه . کوافل رو پاس می ده به مورفین ، نمی دونم چرا هر وقت اسمه مورفین رو می شنوم یاده آرام بخش می افتم ؟ پرفسور چرا تهدید می کنــــ.... ؟ هان .... گــــــــــل به نفع اسلیترین ! نمی دونم کی گل رو زد ولی .... باشه .... پرفسور می گه که سلسیتنا گل رو زده ! سلستینا به نظر من بهترین بازیکن اسلیترینه .

- اهم اهم ... بخشید یه وقفه نانو ثانیه ای بین گزارش افتاد ، میکروفون کار نکرد . الان 50 به 10 به نفعه .... کی بود پروفسور ؟ آهان ... به نفعه اسلیترین ! کوافل بر طبق تمام بازی دسته اسلیترینی هاس . نمی دونم پس ریونی ها چی می کنن ؟ لونا یه کاری بکن ! آخ... ... عجیبه گلرت بلوجر رو به طرفه ریونی ها نمی ندازه بلکه به طرف مورگان الکتو ، دیگر مدافع اسلیترین ، می ندازه ! وای... یه شیوه ی جدید بود . مورگان اون رو به طرف چو انداخت . چو مراقب خودت باش ! انگار اشتباه کردم ، بلوجر به وینکی خورد ؛ جن بیچاره رو از روی جارو انداخت . 80 به 10 به نفع اسلیترینه ، نمی دونم کی این گل ها رو زدن ؟ عجیبه ... کوافل روی تره ور افتاده . چطور له نمی شه ؟ مرلین می دونه ! حالا اون رو پاس می ده به آلفرد . آلفرد بسیار تلاش می کنه تا اون رو می گیره . انگار اصلا تمرین نکردن ! آلفرد با کوافل به سمت دروازه ی اسلیترین می ره . اوه ... نه... اون جا رو . فلور که می خواسته بلوجری رو بزنه از روی جاروش افتاده ، حالا هم دارن می برنش پیشه مادام پامفری . هنوز 80 به دهه انگار آلفرد نتونسته به آميكوس كرو گل بزنه ! بله ... پروفسور ؟ چرا می زنین ؟
- بازی تموم شده ! اون جا رو نگاه کن .
- آره بازی تموم شده ! اصلا حواسم نبود . این بازی به نفع اسلیترین تموم شد ولی حق ریونکـــــــ...
- میکروفون رو بده من ببینم !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: زمین کوییدیچ هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 19 مرداد 1387 23:08
نمایش جزئیات
آفلاین
مسابقه ی بین ریونکلاو و اسلیترین

ذخیره ، به جای وینکی

خوابگاه دختران ریونکلاو

دستانش از نگرانی میلرزیدند. چوبدستی اش را در دستش گرفته بود، اما نگاه نگرانش همچنان به پنجره ی خوابگاه بود. چشمانش آبی رنگش از شدت نگرانی بی رنگ شده بود. از کاری که کرده بود، هنوز ناراحت بود. دیگر نمی توانست اشتباهش را جبران کند، فقط امیدوار بود کسی متوجه اشتباهش نشود. به خصوص استرجس پادمور ...

در خوابگاه دختران به شدت باز شد و چوچانگ و فلوردلاکور وارد شدند. چو سعی داشت نوشیدنی را از دست فلور بیرون بکشد، اما هردوی آنها که با جنب و جوش زیادی وارد خوابگاه شده بودند با دیدن چهره ی گابریل شکه شدند. چو به سوی او آمد.

_چیزی شده گابریل؟ حالت خوبه؟ فلور، فکر میکنم حالش خوب نیست! تب داره...
فلور با عجله کت خیسش را در آورد، نوشیدنی کره ای روی موهای بورش ریخته بود. به شانه ی گابریل ضربه ای زد که موجب شد گابریل به سوی او برگردد. و سپس، ناگهان خودش را در بغل او انداخت و زیر گریه زد.

چو با نگرانی به او خیره شده بود، که حالا چنان از شدت گریه می لرزید که به نظر میرسید تا لحظه ای دیگر غش خواهد کرد.

فردا صبح ، سرسرای بزرگ

_ گابریل بهتره یه چیزی بخوری وگرنه نمیتونی بازی کنی!
_ گابریل، بیا این رو بخور. بیا دیگه...
_ گابریل؟
_ حالت خوبه؟

اما او گوشش به آنها نبود. به چهره ی خوشحال لونا خیره شده بود که با آلفرد بحث میکرد و سعی داشت نوشابه اش را از دماغش بالا بکشد. اما در واقع، حواسش به آندو نیز نبود. میز پشتی آنها؛ میز اسلیترین بود. و در واقع کل حواس گابریل به آن میز و صدای حرف های بلند و ناامیدانه ی آنها بود.

_ کسی بارتی رو ندیده؟ اینیگو، بارتی از دیروز عصر نیست! غیبش زده؛ فکر میکنی کجا میتونم پیداش کنم؟ میخواستم نقشه رو امروز براش بگم!
_ اون کاپیتانه، ما نمیتونیم بدون اون کاری بکنیم!
_ باشه! صبر کنید فکر کنم ببینم چی کار میتونیم بکنیم، مگه دستم بهش نرسه ...

گابریل سرش را پایین انداخت. دستش هرگز به بارتی نمیرسید. فقط امیدوار بود آنچه فکر میکرد، اتفاق نیفتاده باشد. دیروز عصر بود، بدترین روز زندگی اش... دعوایی سخت بین او و بارتی در گرفت، لحظه ای کنترلش را از دست داد و طلسم سکتوم سمپرا را به سوی بارتی فرستاد... قبل از اینکه بتواند کاری کند، بارتی از حال رفت و در کمد جارو ها افتاد. گابریل نیز در کمد را بست و از آن محل دور شد!

نمیدانست بارتی مرده است، یا نه. اما چندین ساعت از آن اتفاق میگذشت؛ امکان زنده ماندنش خیلی خیلی کم بود... در واقع، کمتر از صفر بود... مطمئن بود هیچ کس از آن راهرو عبور نمیکند و هیچ کس، جز فیلچ در کمد جارو ها را باز نخواهد کرد.

به اعضای تیم نگاه کرد. تره ور با بشقابش بازی میکرد و حالش به نظر خوب میرسید. وینکی نیز از میان دانش آموزان میگذشت و با جنی دیگر بازی میکرد. تنها کسی که در خودش بود؛ هکتور بود که به جای وینکی بازی میکرد. گابریل بار دیگر به وینکی خیره شد...

بازیکن خوبی بود، اما حالا که مسدوم بود بهتر بود او را برای بازی بعد نگه دارند... خوشحال شد که لحظه ای افکارش از بارتی و خون و کاری که کرده بود، دور شد. امیدوار بود باز هم چیزی حواسش را پرت کند. هکتور به گابریل خیره شده بود. چشمانش قرمز رنگ بود، پیدا بود دیشب خواب راحتی نداشته است. آشفته به نظر میرسید و ساکت تر از همیشه بود.

_ گابریل، بریم تمرین. مسابقه نیم ساعت دیگه شروع میشه.
آخرین نگاهش را به میز اسلیترین انداخت. همه در جنب و جوش بودند و اینیگو همچنان دستانش روی شقیقه هایش بود و به دنبال راهی برای جبران جای بارتی میگشت.

رختکن ریون کلاو، زمین بازی کوییدیچ

_ ببینم خانم کاپیتان، چرا اینقدر تو همی؟ کشتی هات غرق شده اند؟ بیا واسمون سخنرانی کن. از همون سخنرانی ها که همه رو باهاش خفه میکردی.
آلفرد و لونا به حرف های تره ور خندیدند، اما چو و فلور و عجیب بود، هکتور به آن سه چشم غره رفتند. لونا با ناراحتی پرسید:
_ اتفاقی افتاده؟

چو به آن سه اشاره کرد و گفت:
_ بهتره شماها برید توی زمین،هکتور تو هم برو.
لونا، آلفرد و تره ور شانه هایشان را بالا انداختند و از رختکن خارج شدند تا جارو ها را بردارند. چو به سوی هکتور برگشت که او را نیز بیرون کند. اما با چهره ی آشفته ی هکتور مواجه شد . هکتور با صدای دورگه ای ، به خاطر ساکت بودن از دیشب تا الان، شروع به صحبت کرد:

_ گابریل به نظرم بهتره همه چیز رو به اونها بگی!
گابریل که داشت زیپ ردای کوییدیچش را به زور بالا میکشید خشکش زد. با وحشت به سوی هکتور برگشت و سپس، به سوی چو نگاه کرد و نگاهش به چشمان فلور افتاد؛ که نمونه ای از مال خودش بود! چو با کنجکاوی از گابریل پرسید:
_ چی؟ چی رو به ما بگی؟ گابریل، هکتور از چی صحبت میکنه؟

گابریل به هکتور نگاه کرد... امکان نداشت که او از آنچه رخ داده بود مطلع باشد! امکان نداشت که هکتور نیز دیده باشد، و به همین خاطر رفتارش تغییر کرده باشد... اگر او دیده بود نجاتش داده و حالا خوشحال میبود! اما،... شاید بارتی را مرده یافته بود...

گابریل با وحشت روی صندلی نشست. سرش برای لحظه ای گیج رفته بود. نمیتوانست خودش را ببخشد!

حالا زیر نگاه های پرسشگرانه ی چو و فلور ایستاده بود! حس میکرد که باید به آنها بگوید، با صدایی که از ته حلقش بیرون می آمد گفت:
_ چیزی نیست. هکتور شوخی میکنه! من چیزی ندارم که بگم!
_ گابریل، من خواهرتم... حتی نمیخوای به من هم بگی؟

دیگر تحملش را نداشت. از صندلی اش بلند شد و با تمام قدرتش فریاد کشید:
_ بهت گفتم فلور، چیزی برای گفتن ندارم!
و رویش را از آنها برگرداند. صدای حبس شدن نفس چو را وقتی داد کشیده بود شنید... با شرمندگی و زیر لب گفت:
_ ببخشید...

و به سوی در رختکن رفت تا آنجا را هرچه زودتر ترک کند.

زمین کوییدیچ هاگوارتز

گابریل با حالت عصبی به جاروی آذرخشش تکیه داده بود و با دستور داور با اینیگو دست داد که حالا با نگرانی کل زمین را به دنبال ِ بارتی میگشت و گوشه ی لبش را گاز میگرفت. دست گابریل را که فشرد، گویی حس کرد که می لرزد و با اخم هایی در هم رفته به گابریل خیره شد که به سرعت سرش را از او برگرداند.

باز بعد از سوت خانم هوچ ، شروع شد.

دو تیم از زمین فاصله گرفتند و با سرعت در زمین پخش شدند. لونا دستش را دراز کرد. بلاجری که سلستینا فرستاده بود از کنارش به سرعت گذشت و او با سرعت توپ قرمز رنگ را در آغوشش کشید. سرخگون در دستانش لرزید. لونا به حرکت در آمد و دوباره از مقابل بلادجری جاخالی داد که مورفین گانت به سویش نشانه رفته بود.

_لونا! لونا!
صدای فریاد آلفرد به گوشش خورد و توپ را به سوی او انداخت که لحظه ای بعد از آن، صدای ترکیدن ورزشگاه به گوش رسید. آلفرد اولین گل بازی را زده بود.

گابریل به فلور نگاه کرد که با خوشحالی مشتش را در هوا تکان داد و گویی هوا را مورد حمله قرار داده بود. سپس، به هکتور خیره شد. او میدانست ... چهره اش هنوز افسرده بود، چشمانش به قرمزی سرخگونی شده بود که همان لحظه از دست اینیگو به سوی زمین افتاد.

گابریل خوشحال شد. حداقل لازم نبود به سوی سرخگون بشتابد. هنوز خوشحالی اش به پایان نرسیده بود که مهاجم دیگری از اسلیترین به سوی توپ شیرجه رفت. آن را از روی هوا قاپ زد و سپس، به سوی دروازه انداخت. گابریل اصلا به سرخگون نگاه نمیکرد... متوجه علامت هکتور شده بود... چوبدستی اش را در آورد و چیزی در هوا نوشت...

_ من بارتی رو دیده ام، تو که رفتی رفتم در کمد رو باز کنم که ...

در همان لحظه که میخواست بقیه ی جمله را بخواند و دلش مثل سیر و سرکه می جوشید، ضربه ی وحشتناکی به شانه اش را حس کرد و سپس صدای وحشتناک و تق مانندی را شنید که به احتمال زیاد از شانه اش بود. سرخگون وارد دروازه شد و صدای سوت داور تنها چیزی بود که شنید . لحظه ای بعد، چشمانش سیاهی میرفت ...

مدتی بعد ، درمانگاه هاگوارتز

چشمان گابریل به آهستگی باز شد. باخودش فکر کرد: حتما مرده ام! و بعد از اینکه نور سفید و خیره کننده ی درمانگاه به چشمش خورد ، با عصبانیت دستش را جلو چشمانش گرفت و متوجه شد که هنوز زنده است.

چشمش کم کم به نور عادت میکرد. هکتور را دید که بالای سرش ایستاده بود و لبخند کم رنگی میزد، اما نگران بود. سرش را به سوی دو نفر دیگر که سمت راستش بودند خیره شد. فلور و چو بودند. چو دستش را به سوی شانه ی گابریل دراز کرد و آنرا فشار داد.

_ آخ!
_ داری خوب میشی، امشب میتونی از اینجا بری!
_کجام؟
_ درمانگاه...گابریل، جدا فکر میکنی حالت خوبه؟ درد داری؟
_ یکم... آره، بازی...فلور،... بازی چی شد...؟

چو و هکتور نگاهی رد و بدل کردند و هر دو پوزخند زدند. فلور با ناراحتی گفت :
_ سوروس اسنیپ که ذخیره اشون بود، اسنیچ رو گرفت! متاسفانه ما ...
_ بردیم ! چون نتیجه به نفع ما دویست تا بیشتر بود!
گابریل لبخندی زد. خودش را برای شنیدن مطلب وحشتناک باختنشان آماده کرده بود؛ اما خبر خوبی شنید.

به سوی هکتور برگشت و با دیدن چهره ی او، به یاد بارتی افتاد.
_ بارتی...بارتی کجاست؟
هکتور لبخندی زد که بی شباهت به پوزخند نبود و سپس، باصدایی آرام گفت:
_ من اون شب دیدم که اون رو طلسم کردی و وقتی تو رفتی رفتم کمکش کنم... ورد رو خنثی کردم ولی خیلی ازش خون رفته بود. بعد از مسابقه هم رفتم سراغش؛ فیلچ پیداش کرده بود. حالش خوبه.

گابریل نفس راحتی کشید و دستانش را روی صورتش گذاشت.
_ باور کنید اگه اون میمرد هرگز خودم رو نمی بخشیدم!
_ شیش... بهش فکر نکن، اون حالش کاملا خوبه.

سکوت در مانگاه رو در برگرفت. تا اینکه در توسط آلفرد، لونا و تره ور باز شد. آن سه با خوشحالی وارد اتاق شدند و پشت سرشان وینکی به همراه کیک بزرگی روی سرش وارد شد. چو اعتراف کرد:
_ با اینکه خیلی از دستت به خاطر اون کارت ناراحتیم ، همه امون! ولی ... ما بردیم، پس چرا شادی نکنیم؟

همه خندیدند و چو اولین تکه از کیک را برداشت و با ولع مشغول خوردنش شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هکتور در 1387/5/19 23:12:38
Re: زمین کوییدیچ هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 19 مرداد 1387 18:47
نمایش جزئیات
آفلاین
حیاط هاگوارتز

- چو؟مطمئنی کسی گوش وا نستاده و حرفامونو نمیشنوه؟
چو چشمانش را صدوهشتاد درجه در کاسه چرخاند و گفت:
نه گابریل اگه میخوای از زیر حرفت دربری خب بگو که بلد نیستی!
- نه خیرم من ناظرم،من سخنورم،من گابریلم،من بوقم!...

بچه های کوییدیچ ریونی و بعلاوه ی غیر کوییدیچی اما ریونی دور هم جمع بودند و برای کوییدیچ برنامه ریزی میکردند.
اما غافل از این که بچه های اسلایترینی نیز پشت پرچین با استفاده از گوش گسترش پذیر به حرف های خز گابریل گوش میدادند.

- بچه ها اول باید کاملا ریلکس باشید...
- چیچی باشیم؟
- . بعد باید با آرامش کامل بازی رو شروع کنید تموم شد سخنرانیم،میتونید برین

سلسیتنا از اون طرف پرچین:ببینم این حرفا محرمانه بود که ما وقتمونو الکی تلف کردیم؟

خوابگاه_نیمه شب

بچه های ریونی همان طور که جلوی تختاشون چمپاتمه زدن دستاشونو رو به آسمون کردند و چو گفت: ای مرلین،ازت میخوایم که یه کاری بکنی که ما روی این اسلیترینی ها رو کم کنیم..
بقیه:روی اسلیترینی ها کم بشه..
یه دفعه آسمون رعد و برقی میزنه و از آسمون یه صدایی میاد:
«به گوش باشید،جلوی مرلین کبیر درست صحبت کنید ای بوقی ها»
گابریل:پس لطف کن و بگو فردا چه اتفاقی میافته؟
لحظه ای هیچ صدایی نیامد،اما یکدفعه صدا گفت:فردا،سر بازی بارون میاد همواره مواظب باشید!

6 صبح_خوابگاه

«دیلیلینگ..دیلیلینگ..»
لونا چشماشو باز میکنه و یه مشت میزنه رو زنگ و ساعت میپکه،
بعد چشماشو میبنده و خروپفش میره هوا!

گابریل از خروپفای طاقت فرسای لونا بیدار میشه و میگه:درد بگیری لونا،اما یدفعه یادش میاد که امروز روز مسابقست،به ساعت پکیده
شده نگاه میکنه و با یه نگاه با فریاد:پاشید!

ساعتی بعد_ورزشگاه

چو:لباساتونو پوشیدید؟
گابریل:اره آماده ایم برا بازی.
لونا که نیشش تا بناگوش باز شده به گابریل نگاه میکنه.
- چته؟آماده نیستی؟
لونا:گابریل؟چرا لباستو برعکسی پوشیدی؟
- اِ...واقعا؟آهان اخه تو فرانسه رسمه که لباسا رو این طوری بپوشیم.
فلور:نه...چرا دروغ میگی گابر؟

صدای گوش خراش گزارشگر توی سالن ورزشگاه میپیچه:
و امروز همان روزیست که دو تیم قدرت مند ریونکلاو و اسلیترین
مقابل هم ایستادند و با خشم به یکدیگر خیره میشن...

چند دقیقه ای از بازی میگذره که آسمان برقی زد و موهای سر چو سیخ شد!و آن وقت شروع به باریدن کرد.

- بله،این باران نیز بازی رو هیجان انگیز تر کرد و بازیکنان تیم اسلیترین نگران هستند و این باران مانع بازیشان میشه،اما برعکس تیم مخالف در حالی که لبخندی خز بر لبانشان دارند و لباسی ضد آب بر تن به بازی ادامه میدهند...

- میگما این مرلینم یه وقتایی به درد بخوره ها!
چو این را روبه گابریل گفت و لبخندی شیطانی زد،در همان زمان
گوی ذرین که بال های ظریفش خیس شده بود از جلوی چشمان
چو مانند جت حرکت کرد،چو نیز پس از درک این قذیه به دنبال گوی
پرواز کرد.

لونا که تا آن لحظه چوب جارویش را حرکت نداده بود و فقط داشت به تماشاچیان مینگریست و پس از مشاهده ی قیافه های آن ها غش غش میزد زیر خنده.

- درد،چه قدر میخندی؟ما تو یه موقعیت هیجانی هستیم بعد تو میخندی؟
- آخه تو صورت لیلی رو نگاه کن عین گوریلا شده آبروی ریونی ها
رو برده!
گابریل نیز با دیدن صورت لیلی خنده اش گرفت،اما بلافاصله خنده اش را تمام کرد و با چهره ای جدی اما مسخره گفت:بسه دیگه،
آبروی ریونی ها رو حفظ کن.

- گل...گل یه گل برای اسلایترینی ها و با امتیاز60،65 اختلاف،تا این جاش که اسلایترینی ها برندن و من شرط میبندم
این اسلیترینی ها هستند که میبرن...

ناگهان شلیکی از گوجه ها و تخمِ مرغ های تشویق کننده ی ریونی
به سوی گزارشگر فرستاده میشه و گزارشگر خفه خون میگیره.

گابریل از این اختلاف زیاد خونش به جون میاد و وسط آسمون و هوا حرکات مسخره ای از خودش نشون میده و باعث تمسخر اسلیترینی ها.

- گابر؟حالا این منم که آبروی ریونی ها رو میبرم یا تو؟

قطرات باران مانند تازیانه بر روی سروکله ی ریونی ها و اسلی ها
میریخت و انان همچنان به بازی ادامه میدادند.

- و حالا چو دنباله گوی...بهش نمیرسه یه لگد جانانه به پهلوی جستجوگر اسلی ها میزنه ..چه میکنه این چو

لونا باز هم روی جارویش نشسته بود و بدون حرکت دست میزد و بلند میگفت:چو چو،چوچو هی هی، گویو بگیر گویو بگیر، هی هی

اما با نگاه خصمانه ی گابریل میره تا کار مفیدی برای ریونی ها بکنه.

- امتیازات 80،80 مساویه؛حالا باید ببینیم گوی ذرین نسیب کی میشه.چو رو دارم میبینم که همچنان دنبال گویه..اما بهش نمیرسه.

چو خشمگین میشه و تو دلش میگه:چرا میرسم..
و ناگهان معجزه ای رخ میده و چو میبینه که گوی رو تو دستاش داره.
یک لحظه هیچ کس حرفی نمیزنه و زمان متوقف میشه.

حالا حرکت آهسته رو میارن و چو رو میبینن که با عصبانیتی که دود از گوشاش زده بیرون و با سرعتی غیر قابل دیدن میره جلو و گوی رو میگیره،پس معجزه ای رخ نداده بود.

تالار خصوصی ریون_بعد از بازی

گابریل جو میگیردش و میره رو دسته صندلی می ایسته و میگه:
ما بردیم...من به همتون افتخار میکنم...آفرین چو.
بعد دسته صندلی میشکنه و گابریل می افته.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven !


تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: زمین کوییدیچ هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 19 مرداد 1387 15:07
نمایش جزئیات
آفلاین
ریونکلاو و عصلیطرین !

استخر مختلط ریونکلاو !

- آخ! آبش خیلی داغ شده.. دیهم ریون رو بیارید.. دیهم رو بیار بوقی! تصویر تغییر اندازه داده شده
وینکی با سرعت برق از آغوش کریچر جدا شد و به سوی ملت کوییدیچ باز ریونکلاو دوید که درون وان حموم، همه به هم گوریده بودند و دست و پایشان از اب بیرون زده بود. وینکی دیهم رو به دست آلفرد داد و به او تعظیمی کرد، طوری که دماغش به زمین کشیده شد و کاشی را سوراخ نمود.

تره ور با دیدن سوراخ به سمت آن حمله ور شد !

تالار عمومی ریونکلاو ، شب قبل از مسابقه

- ای دیهم نورانی ! ای دیهم زیبا ! ای داف ، ای آلبالو ! ای شفتالو ! تو که میدونی ما همه عاشقت هستیم و میمیریم واست و کلا خیلی تو رو دوست می داریم و بیا بغلمون ! کمکمون کن که این بازی رو ببریم ! کمکمون کن که بترکونیم !

ناگهان صدای ترکیدنی به گوش رسید و به برگشتن کله ی همه ی ریونی ها به سوی تره ور که با این حالت به ملت خیره شده بود ، منجر شد !
تره ور : امم ، خب آخه یه عکس خیلی بیناموسی روش بود ! منم که قزو..
- سیس! تره ور ، داشتیم راز و نیاز از اون لحاظ میکردیم. برو دنبال کارت !

تالار عمومی اسلیترین ، شب قبل از مسابقه

به علت اینکه ما دسترسی نداریم به این بخش ، فقط صداهاشون رو در دسترس داریم !

اینیگو : بارتی ، معجون رو بده بخوره و بره تو ریون ! باید دیهم رو ازشون بدزدیم و نابودش کنیم ! اون وقت اون ها می میرند !
بارتی : اینی من رو که از اسلی اخراج کرده بودی ، بذار برم پیش گالری .. ولم کن !
اینیگو : ای بوق! مثلا تو کاپیتان هستی !
بارتی : باب ما که حذفیم !
اینیگو : بارتی .. تصویر تغییر اندازه داده شده
بارتی : اینیگو .. تصویر تغییر اندازه داده شده
- بارتی ! تصویر تغییر اندازه داده شده
- خب باشه.

خوابگاه دختران

صداهای وحشتناک و پی جی 18 از خوابگاه دختران بلند شده بود. ساحره های جیگر، همه در خوابی عمیق فرو رفته بودند و تخت هایشان که گرمایی عجیب ساطع میکرد ، همگی اشغال بود. جز تخت یک نفر.. در گوشه کنار پنجره . ملافه ی ابی رنگش کنار رفته بود و دخترک کنار تخت نشسته و دیهم ریون را در دست گرفته بود .

- چی میشد مال من میشدی ؟ اون وقت میتونستم همه کار کنم!
- چی میشد مال من میشد ؟ تصویر تغییر اندازه داده شده

صدای بارتی کراوچ را شنید ! موهای تنش تک تک سیخ شدند و از کنار تخت بلند شد. بارتی دستش را به سوی چوبدستی اش برد که طلسمش کند اما در همان لحظه خشک شد.
- بوقی! این اینجا چی کار میکرد؟ بندازینش بیرون از پنجره !

دختران دیگر خوابگاه دختران از روی تخت بلند شدند و بارتی را که مثل چوب خشک شده بود و به گابریل چشم غره میرفت که هنوز دیهم در دستش بود ، از پنجره به سوی پایین انداختند . آهنگ سقوط کردن در رود رانر نیز پخش شد !

چو که جلوی سایر دختران ایستاده بود به سمت گابریل آمد و دیهم را از دستش بیرون کشید .

چو : بچه ، حداقل واسه بیناموسی از خوابگاه برید بیرون !
گابر : چه بیناموسی ؟ چه کشکی ؟ چه شیرموزی ؟
چو : تو با بارتی چی کار داشتی ؟
گابر : به جوون خودم کاری نداشتم ..! باب من داشتم با دیهم حرف میزدم. تصویر تغییر اندازه داده شده
چو : اره باشه! تو گفتی منم باور کردم. برو بخواب فردا مسابقه است!

روز بعد

- چو.. چو ! یه لحظه واستا.. باور کن بارتی دیشب اومده بود که دیهم رو بگیره .. اون رو هم با خودت بیار ! تصویر تغییر اندازه داده شده
چو : گابر بسه! نمیخواد ماست مالی کنی.
- باب باور کن! چرا هیچ کس حرف من رو باور نمی کنه ؟ اون رو هم بیار ! ضرر نمیکنی که !

فلور به چو نگاهی انداخت و گفت :
- بیارش چو !
و چو دستش را زیر بالشتش فرو برد و دیهم طلایی ابی رنگ ریونکلاو را بیرون کشید و آنرا زیر لباس کوییدیچش قایم کرد. بعد از اینکه وارد تالا عمومی شدند، لونا برای شوخی ضربه ی محکمی به شکم چو زد که درست به دیهم خورد و دست لونا از شش جهت نموده شد !

زمین کوییدیچ

هوا کمی سرد بود . باد آرام و خنکی می وزید و موهای دختران ریونکلاو را به حرت در می آورد که پسر ها نیز با حرکت موهای آنها ، تکان می خوردند !
- دخترای جیگر ، همه کوییدیچ باز ! چه شعار مسخره ای ..!

آلفرد این را گفت و ثانیه ای بعد ، دیگر از آلفرد خبری نبود !

وارد زمین شده بودند . دیهم زیر لباسش سنگینی میکرد. دستی به آن کشید که از دید اینیگو غافل نماند و لحظه ای بعد ؛ دم گوش بارتی این را گفت که نگاه بارتی نیز به چو دوخته شد . بارتی و گابریل با چشم غره به یکدیگر وارد زمین شدند و دست دادند ، سپس با سوت داور بازی به اجرا در آمد .

- سرخگون رها میشه و دو بازدارنده هم به سوی آسمان به حرکت در میان ! نگاه کنید ، گوی زرین هم شروع به حرکت کرده و چو چانگ داره با سرعتی باور نکردنی مسیر اون رو تعقیب میکنه . از همون طرف گل اون توسط تره ور ، این وزغ ِ قهرمان ، زده میشه .

چند ساعت بعد ، این طرف زمین ...

چو دستش رو زیر لباسش میکنه ! ملت منحرف : و سپس دیهم رو در میاره ! ملت منحرف : ! و اون رو وارد دهان ِ گابریل میکنه که منتظر ورود اولین سرخگون به دروازه اشه !

- گل ، گل برای اسلیترین توسط سلستینا ! ایول ! یه چیزی توی دهن گابریل هست .. اون رو تف میکنه و مورفین به سرعت به سمتش پرواز میکنه .

چو لحظه از شدت عصبانیت با جفت پا در دهان گابریل پرید !
- بچه جون تو هر چی تو دهنت بود باید تف کنی ؟
گابر : آخه مامانم میگفت همه چیز اَخه ؛ نکن تو دهنت !
چو :

چند ساعت بعد تر !

- من که دیگه دارم جدا خسته میشم .. هنوز همان نتیجه ی صد به صد مساوی !

لونا ، آلفرد و تره ور سوار بر یک شتر پرنده به سمت ِ دروازه ها حرکت میکردند چرا که بنزین جاروهایشان تمام شده بود و این سهمیه بندی هم که !
لونا : آلف، میشه پارو بزنی..
آلف: مگه تو قایقیم اِشک؟
لونا : نه ولی شاید این شتره یه تکونی بخوره .. یک ساعت و شصت دقیقه است که همین جا هستیم !
آلف : بدم نمیگی! تره ور اون پارو ها رو بده بیاد .
تره ور پارو ها رو به آلفرد میده .

آلفرد شروع میکنه و با تمام قدرتش پارو ها رو در هوا میزنه . به نظر میرسه یک میلی متر حرکت کرده اند . شتر به خودش میاد و یک سانتی متر حرکت میکنه . حالا به نزدیک دروازه ها رسیده اند !
آلف : تره ور ، اون سرخگون رو بده .
تره ور : کدوم ؟
آلف : مگه چند تا سرخگون داریم ؟
تره ور : هیچی !
آلف : چی ؟
تره ور : گشنه ام بود ، خوردمش !

آلف و لونا : تصویر تغییر اندازه داده شده

اون طرف زمین

دیهم هنوز در دست مورفین بود فلور چماغ بزرگش رو بلند کرد ؛ به موهایش تابی داد و به بازدارنده ای ضربه زد که صاف به سمت دیهم رفت و آنرا در دستان ِ وینکی انداخت که از خوشحالی اش نمیدانست چه کند ! صدای تشویق بچه های ریون کلاو بلند شد و همه ی بازیکنان به سمت دروازه برگشتند ، گابریل با مشت پای چشم بارتی کوبیده بود !

آلف : من همیشه میگفتم دختر خیلی پرزوریه.
لونا : تو کی گفتی ؟
آلف : هوممم؟ شایدم نگفتم؛ ولی الان که گفتم.
تره ور : بوقی بگو یه سرخگون بیاره من نمیتونم اینو بدم بیرون.. مرلینگاه این اطراف نیست ؟

مدتی بعد
در مغز داور :

سوالات بیشماری توسط مینی بوس هایی بیشمار تر به سوی مرکز فرماندهی مغز داور حرکت میکنند .
- پس سرخگون کجاست ؟
- ایا این بازی است ؟
- این دیهم وسط بازی چیه که همه دارن فقط با اون بازی میکنند ؟
- چرا وینکی به خاطر دیهم کشته شد ؟
- آیا گابریل بسی ارزشی نیست ؟ تصویر تغییر اندازه داده شده
.
.
.
.

- سوووووووووت !
گویی با ساعتی جادویی همه را از حرکت نگه داشت. داور به سمت چو دوید (!) که دیهم را از حلق مورفین بیرون کشیده بود و داشت دل و روده ی او را از دیهم جدا میکرد .

داور : بوقی این چیه وسط زمین ؟
چو : این ؟ این هیچی ..
و لحظه ای فکری بسیار مخوف به سرش میزنه !
چو : من این رو واسه ی شما خریده بودم !
داور : !!!!
چو :
داور : ایول ، گول خوردم !
چو :
داور : خیلی ممنونم، عزیزم!
چو : قابلی نداشت. Call me !

سویی دیگر

پرت !
- آخیش.. بیا اینم سرخگون ! تصویر تغییر اندازه داده شده
آلفرد و لونا : ! ! ! ! تصویر تغییر اندازه داده شده
تره ور : ؟؟ چیه ؟ انتظار داشتی هیچی همراهش نیاد ؟
لونا : اِ ! اینکه شونه ی لیلیه !
آلفرد : اینم منو مدیریت ِ کریچره ! واسه همین دیگه مدیر نیست! تصویر تغییر اندازه داده شده

.
.
.
.

داور دیهم به دست شاهد انجام بازی است. سرخگون مدام از یک سوی زمین به سوییی دیگر پرتاب میشود، همه ی حواس ها فقط به داور و دیهم دستش است. هیچ کس توجهی به بازی ندارد، جز چو!

که با آخرین سرعت به سوی چشمان اینیگو پرواز کرده بود و حالا دنبال بازی زیبایی بین آندو شکل گرفت.
- اینی ، واستا ! کاریت ندارم واستا .
- نه بر دختره ی جاپنی !
- یه دقه.
- خب باشه . بگو . تصویر تغییر اندازه داده شده

چو گوی ذرین رو که به موهای خز اینیگو چسبیده بود ، از آن جدا کرد و سپس با لبخندی آن را به سوی تماشاچیان گرفت .. دیهم کار خودش را کرده بود ! نهایت خوششانسی آن ها را نشان میداد . اینیگو با اینکه گوی زرین نزدیکش بود آنرا ندیده بود ، و این به خاطر وجود دیهم بود !

شب ، تالار عمومی

- گابر ، گابر ! اون دیهم رو بیار اینجا باهاش عکس بندازیم .
- اومدم .

گابریل که خیلی ذوق کرده بود که تیمش برده است ، به سمت جمعیت خز ریونکلاو دوید و اما در راه پایش به تره ور گیر کرد که از شدت خوشحالی غش کرده بود ، پایش به او گیر کرد و افتاد . دیهم از دستش ول شد .. ملت ریون کلا به سمت دیهم دویدند ،
اما ..

کار از کار گذشته بود ! دیهم به زمین خورد و شکست !
ملت : گابریل !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]دیگه ب
Re: زمین کوییدیچ هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 12 مرداد 1387 00:06
نمایش جزئیات
آفلاین
بر سر میز صبحانه ی هاگوارتز مشغول چشیدن طعم کارامل توت فرنگی بودم که طبق معمول هر روز، جغد ها نامه ها را برای دانش آموز ها آوردند. روز نامه ی پیام امروزم را ورق می زدم و دنبال خبر جالبی می گشتم که متوجه شدم آلبوس سوروس با هیجان فریاد زد:
- موفق شدم!
به چهره اش نگاه کردم و گفتم
- تو چی موفق شدی آسپ؟
- بالاخره تونستم وارد مدرسه ی دورمشترانگ بشم.. آزمون ورودیش رو قبول شدم.
- اممم. تو کی آزمون ورودی اون مدرسه ای که بهترین فعالیتش، جادوی سیاه هست رو دادی؟
- خیلی وقت پیش، وای پومانا، تو خوشحال نیستی که بالاخره تونستم موفق بشم؟
- خوب اگر قبلش میگفتی میخوای این کار رو بکنی بهت می گفتم که بهترین کار اینه که اصلا این کار رو نکنی!
خیلی از کاری که آسپ کرده بود عصبانی شده بودم. بهترین دوست من توی هاگوارتز می خواست بره و به من نگفته بوده که این تصمیم داره. اشتهام رو از دست دادم. بی رمق پا شدم و کاملا بی حس و حال به سمت خوابگاه رفتم تا وسایل کلاس معجون سازی رو بردارم.
- چی شد که اینقدر ناراحت شدی؟
آسپ از در تالار رو به رویم پرید و بی مقدمه این سوال رو پرسید.
- ناراحت نشدم! لازم نیست نگران چیزی باشی.
- نیستم. اما میخوام بدونم چرا خوشحال نشدی؟
- آلبوس سوروس تو بهترین دوست من تو هاگوارتزی، من فکر می کردم که حداقل بهترین دوستم قبل از این تصمیم به کاری بگیره، بهم میگه.
- ببین من تا چند روز دیگه بیشتر نیستم، تا آخره مسابقه ی کویییدیچ. بعدش دیگه میرم. بهتر نیست روز های آخر رو سعی کنیم خوش بگذرونیم و هر اتفاقی که افتاده فراموش کنیم؟
- با این که برات خیلی راحته اما باشه.
باز توان بخشیدن او از ته قلبم را نداشتم.

شب قبل از مسابقه ی کوییدیچ به علت آنکه آسپ دقیقا بعد از مسابقه هاگوارتز را ترک می کرد، جشن با شکوهی در تالار هافلپاف برگزار شد. همه از جشن کمال لذت را می بردند، من هم لبخندی بر لب داشتم که می دانستم دروغی بیش نیست. نقشه ای را برای روز مسابقه در سر می پرواندم تا بتوانم جلوی رفتن آسپ از هاگوارتز را بگیرم . نقشه ی بی ایرادی بود. همه بچه ها سرشان گرم بود و توانستم روغن تدریجی را بر روی جاروی پرنده ی آسپ بزنم. این روغن پس از دوازده ساعت قسمتی که با آن پوشیده شده را چرب می کنند و بعد از حدود یک ساعت هیچ اثری از آن باقی نمی ماند.
صبح مسابقه همه نیم ساعت زود تر از معمول بلند شدند. همه کاملا برای مسابقه آماده بودند و همه میدانستند که از مسابقه ی خود با گریفندور تنها برد را میخواهند. بعد از آماده شدن هافلپافی ها، سایر یچه های هافلپاف هم نیم ساعت بعد بیدار شده بودند و با حالت خواب آلود برای همه آرزوی موفقیت می کردند. لحظه ای به آسپ که تا اون حد خوشحال بود نگاه کردم و از کار خود پشیمان شدم. اگر صدمه ای جدی میدید؟ نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم مطمئن بشم که در زمین کوییدیچ تا به حال برای کسی که از جارو پرت شده اتفاق بدی نیافتاده بوده.

وارد رختکن شدیم و دنیس سیستم بازی را یک بار دیگر و با دقت توضیح داد و به علت جاسوسی های احتمالی، تغییرات کوچکی را در سیستم داد. در انتها با صدای بلندی گفت:
- امیدوارم موفق باشید بچه ها! بریم برای پیروزی.
همه لبخندی زدیم و وارد زمین شدیم. هوای گرمی در زمین ساکن بود و تنفس را مقداری برای انسان سخت می کرد. در جایگاه ذخیره نشستم و برای همه ی بچه ها آرزوی موفقیت کردم.

مادام هوچ که از فرط گرما قطرات عرق بر روی پیشانی اش روان بودند، بدون هیچ مکسی پس از تشریفات و تعیین زمین، بازی را شروع کرد.
هر دو تیم به سرعت اوج گرفتند و بازی آغاز گشت.
اسکوربیوس سرخگون را از سمت چپ زمین به سمت دروازه ی گریفندور پرتاب کرد. دروازه بان گریف به سمت راست حرکت کرد، اما توپ مستقیم به سمت حلقه ی چپ رفت و وارد دروازه شد. فریاد شادی هافلپافی ها بر خواست . لیلی اوانز سرخگون را از پرسی ویزلی دریافت کرد و با رد کردن یک باز دارنده که از سمت اریکا زادینگ به سمتش آمده بود سرخگون را وارد دروازه ی هافل کرد و پیوز نتوانست مقاومتی بکند. اما پس از آن مرلین مک کینن توانست سرخگون را به زیبایی وارد دروازه ی گریف کند.

به علت ضربه ی بسیار بدی که دنیس با بازدارنده و با تشخیص داور بدون دلیل، به تد ریموس لوپن زده بود؛ یک پنالتی به نفه گریفندور ثبت شد که جسیکا پاتر آن را به امتیازی برای گروهش تبدیل کرد.
در ادامه بازی به کش مکش میان دو تیم گذشت و بعد از نیم ساعت امتیاز ها مساوی بود.
به ساعتم نگاهی کردم و به آن خیره ماندم. یک دقیقه ی بعد اثر روغن شروع می شد. با نگاهم به دنبال آسپ گشتم و اورا در گوشه سمت راست زمین یافتم. چشم هایش گوی را دنبال می کردند. پس از آنکه مجبور شد پیچ سریعی بزند بری رد کردن باز دارنده، دست هایش از چوب جادو جدا شدند و با سرعت بسیار به بیرون زمین هاگوارتز پرتاب شد.

از جایم برخواستم و با دهان باز به صحنه ی محو شدن آسپ از جلوی چشم هایم خیره شدم. همه ی معلم های مدرسه سریعا برای پیدا کردن او از زمین خارج شدند و مسابقه لغو گشت.

آسپ را یافتند. ضربه ی بسیار بدی به سرش وارد شده بود و باعث شده بود حافظه اش را برای همیشه از دست بدهد. هیچ جادویی توان بهبود او را نداشت، هیچ جادویی. لحظه به فایده ی زندگی در دنیای جادویی اندیشیدم و کاری که خودم کرده بودم در نظرم مجسم شد. من دوستم را برای باقی عمرش به بخش بیماری های لا علاج سنت مانگو فرستاده بودم. هیچکس نمیدانست که من چه کرده ام، زندگی ام رو به تلخی میرفت و من هیچ وقت نمی توانستم فراموش کنم که چه کرده بودم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور پومانا اسپراوت در 1387/5/12 0:23:17
ویرایش شده توسط پرفسور پومانا اسپراوت در 1387/5/12 0:28:10
I will leave the sun for the rain...
زمین کوییدیچ هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 11 مرداد 1387 23:58
نمایش جزئیات
آفلاین
هافلپاف VS گریفیندور

فلش بک!

آلبوس در حالی که کلاه گل منگلی وزارت را بر روی سرش گذاشته بود در تالار پیشگویی های وزارت قدم میزد! با کنکاوی و هیجان به هزاران گوی پیشگویی دور و برش نگاه می کرد و قادر به درک آن حادثه محل نبود. زیرا امکان نداشت فرد ویزلی مرده باشد. تمامی نشانه های برخواسته از حواسش...
داور مسابقه:
نویسنده: چیز... اشتب شد!
...به دور و برش نگاه می کرد! یادش به خاطره خفنی افتاد که پدر و مادرش برایش تعریف کرده بود! هری پاتر و جینی ویزلی در همین تالار با مرگخواران نبرد سختی را انجام داده بودند. ولی آلبوس سوروس میدانست که دیگر هیچ نبردی در این مکان رخ نمی دهد و امنیت وزارت بسیار بالاتر رفته است زیرا وزیر بود مردمی!

همچنان که در راهروهای پیچ و در پیچ تالار پیش میرفت ناگهان گوی پیشگویی کوچکی توجهش رو جلب کرد. بر روی گوی پیشگویی با حروف ریزی نوشته شده بود:

آلبوس سوروس پاتر - وزیر مردمی(؟)

زمین بازی کوییدیچ

گورکن و شیر(!)


آلبوس گوی پیشگویی را برداشت و به آن خیره شد. باورش نمی شد یک پیشگویی راجع به او در تالار وجود داشته باشد. نگاهی به اطرافش انداخت. کسی در تالار نبود. گوی را بر زمین انداخت و گوی شکست و دو هاله شبح مانند از آن خارج شدند!

شبح شماره یک: هه! این که وزیر مردمیه!
شبح شماره دو: هه! خودشه! ارزش پیشگویی رو نداره! بیا بریم!
شبح شماره یک: نمیشه! وظیفه ما گفتن پیشگویی هست! و حالا که گوی شکسته باید پیشگویی رو بگیم!
شبح شماره دو: خب آره! پس تو بگو چون من از این بچه خوشم نمیاد! کلاه وزارتش رو ببین! مشخصه توش جادوی سیاه هست!
شبح شماره یک:

شبح شماره یک طومار سبز رنگی رو در آورد، عینک دایره ای شکلی را بر روی چشمانش گذاشت و با صدای بلند شروع به خواندن کرد:

«آلبوس سوروس پاتر، وزیر سحر و جادو و بازیکن تیم کوییدیچ هافلپاف در 2 آگوست 2008 در مسابقه تیم های هافلپاف و گریفیندور در حالی که میتونه گوی زرین رو بعد از گذشت نیم ساعت از بازی به راحتی بگیره این کارو نمی کنه و به تیمش خیانت می کنه! اون نیمه شب روز بعد توسط اعضای هافلپاف به قتل میرسه! تمام!»

دو شبح لبخند ترسناکی زدند و محو شدند!
آلبوس:

پایان فلش بک!

2 آگوست 2008 - سرسرای بزرگ هاگوارتز


هافلپافی ها دور میز صبحانه خوری (البته صبح ها اسمش صبحونه خوری هست! ظهر ها میشه ناهار خوری، شب ها شام خوری و نیمه شب ها هم کلاس خصوصی و داف بازی و مواردی از این قبیل! ) جمع شده بودند و به نشانه حمایت از هافلپاف به خوردن زرده تخم مرغ و عسل مشغول بودند! خنده و هیجان در نزد هافلپافی ها فوران می کرد! در گوشه ای از میز آلبوس سوروس که رنگش مثل گچ سفید شده بود بر روی صندلی نشسته بود و به نقطه ای خیره شده بود! صدای ضعیفی مرتب در ذهنش می گفت: امروز روز پیشگوییست!

زمین بازی کوییدیچ

بازیکنان دو تیم در میان فریادهای هیجان انگیز تماشاگران و فحش های بیناموسی تماشاگرنماها وارد زمین کوییدیچ شدند! داور بازی گفت: کاپیتان ها بهم دست بدن!
دامبل: دنیس!
دنیس چماقش را در هوا تکان داد و گفت: برو بوقی! باز این بیناموس شد کاپیتان گریفیندور!

در سمت دیگر پرسی با دیدن قیافه آلبوس سوروس گفت: اوووووف! چقدر سفید شدی زرورس پاتر! دامبلدور بیا اینجا رو ببین!
دامبل نگاهی به آلبوس انداخت و با هیجان گفت: بوق به دنیس! اینجا طلا داریم! پرسی اسم این رو یادداشت کن بعد از بازی بریم سراغش!
آلبوس سوروس می خواست جواب دندان شکنی به آنها بدهد که دوباره ارتعاش های صوتی دیگری از ذهنش به گوش رسید: امروز روز پیشگوییست!
آسپ:

بیست دقیقه از شروع بازی گذشته بود! نتیجه بازی...
گزارشگر بازی فریاد زد: هافلپاف هشتاد گریفیندور سی!
نویسنده: بوقی من می خواستم بگم!
گزارشگر: پس من اینجا چیکاره هستم؟ اگر نمی خواستی به من دیالوگ بدی واسه چی تو رولت آوردی؟
نویسنده: فضولی نکن! اصلا تو اخراجی!
گزارشگر با این حالت از صحنه رول خارج شد!
نویسنده: هشتاد سی به نفع هافلپاف!

آلبوس بر روی جارویش خم شده بود و با سرعت به دور زمین کوییدیچ در حال حرکت بود و زیر لب زمزمه می کرد: نمی کنم! نمی کنم! نمی کنم! (نمی کنم=خیانت نمی کنم! )
ناگهان دو شبح مات را دید که در گوشه ای از به او خیره شده بودند! چهره شان بی نهایت آشنا بود!
آسپ نعره ای کشید و به سمت آنها حرکت کرد و در همان حال فریاد می زد: نه نه! من به تیمم خیانت نمی کنم! من کشته نمیشم! من گوی زرین رو میگیرم!
شبح شماره یک عینکش را بر روی چشمانش زد و طوماری رو در آورد و از روی ان شروع به خواندن کرد: «28 آگوست 2008، امروز روز پیشگوییست!»
شبح شماره دو: کر کر کر کر کر :lol2:
آلبوس با تمام وجود نعره کشید: نه! من خیانت نمی کنم! به ریش سفید دامبلدور و زیر شلواری بنفش مرلین کبیر و کلاه وزارت و منوی وبمستر قسم می خورم که به تیمم خیانت نمی کنم!

شبح شماره دو دهانش را باز کرد که چیزی بگوید ولی در همان لحظه جسم طلایی رنگی جلوی دید آلبوس را گرفت. رنگ صورت او قرمز شده بود و تنها منتظر عکس المعل دو شبح بود و توجهی به اطرافش نداشت! جسم طلایی رنگ را محکم گرفت و با صدای بلندی گفت: حرف بزنید بوقی ها!
دو شبح: کر کر کر کر کر :lol2:

در همان لحظه جیمز سیریوس پاتر کنار آلبوس متوقف شد و به آرامی گفت: اممم... داداشی! میشه اون چیزی رو که توی دستت هست به من بدی؟
آلبوس فریاد زد: نه نمیشه! باید به این بوقی ها نشون بدم که به گروهم خیانت نمی کنم! من...
جیمز حرفش را قطع کرد و گفت: آره تو درست میگی فقط اون چیزی رو که توی دستت هست بهم بده!
آلبوس جسم طلایی رنگ را به او داد و گفت: بیا بگیرش! حالا ازم دور شو من با اینا کار دارم!

جیمز جسم طلایی رنگ را گرفت و نخودی خندید و از او دور شد! در همان لحظه صدای سوت داور به گوش رسید: جیمز سیریوس پاتر گوی زرین رو گرفت! گریفیندور برندست!
آلبوس:
دو شبح: کر کر کر کر کر :lol2:

دو روز بعد

تیتر اول روزنامه پیام امروز: قتل وزیر در تالار خصوصی هافلپاف!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!