همچون وهم زده ها راهش را در میان کوچه های هاگزمید باز می کرد و به پیش می رفت، مردم با انگشت به او اشاره میکردند و سری به نشانه ی تاسف می جنباندند و در گوش یکدیگر پچ پچ می کردند. چند وقتی بود که سنگینی نگاه ها و پچ پچ های مداوم را احساس میکرد و با اینکه می دانست صحبت هایی که می کنند حقیقتی است که او حاضر به پذیرفتنش نیست، دراعماق وجودش هیچ شکی در مورد صحت آن نداشت. ولی باید با چشمهای خودش ببیند!
همچنان راهش را به سوی کافه ی مادام پادیفوت ادامه می داد؛ هم تیمی هایش در سه دسته جارو مشغول خوردن نوشیدنی کره ای بودند و احتمالا" تصور می کردند هنوز در دستشویی به سر می برد، جایی که به گوش خودش اسم هایی بسی آشنا نظیر ویکتوریا،کراوچ و پادیفوت را شنیده بود و از شدت ناراحتی بقیه ماجرا رو خلاصه کرده بود
بالاخره رسید.از پشت شیشه آن دو را دید که از یک لیوان و به حالتی بس رومنس مشغول خوردن نوشیدنی کره ای و یک سری اعمال مخصوص جو حاکم بر کافه ی مادام پادیفوت بودند!
درحالی که کم کم رگه هایی از رنگ قرمز به موهای آبی رنگش اضافه میشد، با خشونت تمام دستش را به سمت دستگیره ی در دراز کرد که یک مرتبه نیرویی قوی او را سمت عقب کشید.
- شما ها اینجا چیکار می کنید؟ ولم کنید... میخوام برم جفتشون رو بکشم!

همه ی هم تیمی هایش دورش بودند و به زحمت و به حالت کشان کشان او را از صحنه ای که وقوع جرم در آن قریب الوقوع می نمود، دور می کردند. بالاخره در کوچه ای بن بست، تدی را روی جعبه ای نشاندند ؛ لیلی که سعی میکرد کمی ابراز همدردی کنه، نچ نچ کنان گفت:
- واقعا" شرم آوره... یعنی کی فکرشو میکرد؟ ولی بازم خوبه که زود فهمیدی! کدوم دختری میاد پسری مثل ترو به خاطر بارتی کراوچ با اون قیافه ی نفرت انگیز و حرکات زننده بی خیال بشه؟! البته الان فکر میکنم زیادم خوشگل نبودا!
- خیلی هم خوشگله.تو که نمی دونی. وقتی نور خورشید روی موهاش میفته...

اعضای تیم :
- ... وقتی با اون چشمای آبیش با آدم حرف میزنه و ... .
ایضا" اعضا:
- ولی اون به من خیانت کرد.....!!!
تدی میخواست دوباره بلند بشه که باز هم به ضرب و زور دوستانش سر جایش نشانده شد! این بار نوبت دلجوئی های پدرانه از طرف دامبلدور بود که دست در گردن پرسی انداخته بود و با لبخند مشمئز کننده ای گفت:
- ببین تدی... دختر جماعت بی وفا هستن... ولی برعکسشون...
همان زمان چشم آلبوس به نگاه خشمگین جیمز و یویوی آماده ی حمله اش افتاد و تصمیم گرفت اصولا" به این بحث ادامه نده! جیمز حرکتی به نشانه ی رضایت کرد و سپس در حالی که جدیت از سر و هیکل یازده ساله اش می بارید، گفت:
- ویکی دیر یا زود سرش میخوره به سنگ و عین تسترال پشیمون میشه! بارتی آخه کسی نیس که از پس دختری مثل اون بر بیاد!
اعضای تیم: احسنت... احسنت...

از سر جاش بلند شد و آخرین نطقش را پیش از پایان این بخش از رول ایراد نمود:
- من، تد ریموس لوپین هستم، پسر پدر و مادری کشته شده، فرزند خوانده ی مالک بر حق زوپس قهرمان، سرباز همیشگی ارتش پیروز دامبلدور، یا وفادار محفل ققنوس، و عاشقی دلشکسته و مایوس! و انتقامم را خواهم گرفت... در این زندگی یا بعد از آن! ( با تشکر از ماکسیموس دسیموس مریدوس از فیلم گلادیاتور
) روز مسابقه
ورزشگاه کاملا" دو رنگ شده بود... در یک طرف رنگهای سبز اسلی و در طرف دیگه رنگهای سرخ گریف خودنمایی می کرد... کلی هم نیمکت خالی وجود داشت چون اعضای ریون و هافل ترجیح داده بودند برای تماشای این بازی خودشون رو خسته نکنند و کلا" حضور در ورزشگاه رو تحریم کرده بودند

بازی بیشتر از اینکه شبیه مسابقه ی کوئیدیچ باشه، یادآور میدان جنگ بود؛ بازیکنان دو تیم برای امتیاز گرفتن از هیچ کاری کوتاهی نمی کردند... هیچ کاری!!!
صدای گزارشگر در میان فریاد های تماشاچیان و نعره های بازیکنان به سختی به گوش می رسید:
- الان کوافل در دست مورفین قرار داره، ریموس شونه به شونه اش پرواز می کنه... اوه، ریموس انگار تعادلش رو از دست داده! مورفین خودشو آزاد کرده و به سرعت داره پیش میره.حالا پاس میده به ایماگو. ایماگو تک به تک با دامبل قرار داره؛ اما یک مرتبه سر و کله ی جسی اون وسط پیدا میشه و بین اونها قرار میگیره... عجیبه! ایماگو کوافل رو رها میکنه و بر میگرده سمت دروازه ی خودشون!

گریفی ها خوشحال از اینکه تاکتیکشون جواب داده، حمله ی جدیدی رو شروع کردند...
- نتیجه هم چنان ده به سی به نفع گریفه. حالا کوافل در دست سارا اوانز قرار داره که به جای لیلی بازی میکنه، از کنار بلاجری که داره به سمتش میاد جا خالی میده. حالا پاس میده به جسی و اونم به سرعت کوافل رو میده به تدی که توی موقعیت خوبی قرار داره.
تدی دستش رو عقب برد که کوافل رو پرتاب کنه، درست در همون لحظه چشمش به بارتی افتاد که پشت دروازه می چرخید،خون جلوی چشماش رو گرفته بود، تنها چیزی که می دید، صورت شخصی بود که با همه ی وجود از او نفرت داشت؛کوافل رو رها کرد و جلوی چشمان متعجب حاضرین، به طرف مورگان رفت و چماقش رو گرفت و با قدرت تمام، بلاجر رو به طرف بارتی فرستاد.بارتی یک چرخی توی هوا زد ولی دوباره تعادلش رو به دست آورد و به صورت
به تدی نگاه کرد! - بووووووووووووووق!
داور که چون سوت نداشت، مشغول بوق زدن بود؛ دو تا پنالتی به نفع اسلی اعلام کرد.دقیقه ای بعد، بیست امتیاز به امتیازات اسلی اضافه شده بود.
- این چه حرکتی بود آخه؟ گلگو به جات بازی می کرد، عقلش می رسید وسط مسابقه این کارو نکنه!
تدی بدون توجه به حرص و جوش خوردنای دامبل، زمزمه کرد:
- دفعه ی بعد، نشونه گیریم به خطا نمیره!
حمله ی بعد اسلی خیلی سریع بود، مهاجمینش به سرعت زیاد و خیلی هماهنگ عمل می کردند، سلستینا آمده ی شوت بود که... .
وووووووووووش!
بلاجر پرسی درست به انتهای جاروی سلستینا برخورد کرد و تعادلش رو از دست داد.
نیم ساعت بعد
گزارشگر: بازی با نتیجه ی هشتاد به چهل و به نفع اسلترین دنبال میشه، خط حمله ی گریف خیلی بهم ریخته به نظر می رسه و اگه به همین ترتیب ادامه بدن تنها باید به جوینده اشون امیدوار باشن. من اگه جای کاپتانشون بودم، حتما" تدی لوپین رو عوض می کردم چون به هیچ وجه با تیم هماهنگ عمل نمیکنه و بیشتر موقعیت های گل رو به خاطر حواس پرتی از دست داده...
شتلق! (افکت نواختن سیلی زیر گوش)
-

- چه وضعشه تدی؟ حواست کجاس؟ تا حالا باید حداقل امتیازمون به صد می رسید! هی چسبیدی به این بارتی بوقی و بازی رو ول کردی.
- من گفتم اونو می کشم... نمیتونم تحمل کنم جیمز!

- بعدا" حسابشو برس ولی الان بچسب به بازیت پسر!
جیمز از تدی دور شد و اسنیچ رو جستجو کرد. از اون بالا می دید که عملا" حرفهایی که زده هیچ تاثیری نداشته و برادر خوانده اش هنوز بازی معقولی انجام نمیداد.فقط باید اسنیچ رو زودتر می گرفت و این بازی رو تمومش می کرد.
اسلی به ده امتیاز دیگر دست یافته بود و یک مرتبه جیمز، بارتی رو دید که با سرعت به سمت نقطه ای پرواز می کرد؛برق طلایی توپ کوچک را درست در مسیر بارتی دید!
هر دو در ارتفاع نسبتا" بالایی پرواز می کردند و سرعتشان سرسام آور بود.جیمز شانس زیادی نداشت ولی باید برنده می شدند و به خاطر تدی نباید اجازه میداد دست بارتی به اسنیچ برسد.همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد.
یک مرتبه بارتی که انگار به مانعی نامرئی برخورد کرده بود، از چوب پروازش پرت شد و به سمت پایین سقوط کرد.جیمز بدون توجه به او، سراعتش را بیشتر کرد و اسنیچ را در مشتش فشرد.
گومپ!
مغز بارتی روی زمین پخش شده بود.همه با شک به تدی نگاه می کردند که هاج و واج و با کمی چاشنی ترس به جسد رقیبش خیره شده بود.به سرعت چوبدستی او را تست کردند و معلوم شد آخرین وردی که اجرا کرده، چیزی نبوده به جز افسونی برای جذابیت بیشتر!
هیچ کس نمی توانست چیزی را ثابت کند.امکان نداشت تک تک چوبدستیهای افراد حاضر در میدان و تماشاچیان را آزمایش کنند.بارتی کراوچ مرده بود و گریفیندور به پیروزی رسیده بود و اسنیچ را جیمز گرفته بود.کسی که با کمی تقلب و برای حمایت از تیمش و مهم تر از همه تدی، از زیر ردا یک طلسم مخفی را برای سقوط بارتی اجرا کرده بود.هیچ کس به یک پسر یازده ساله ی همیشه مظلوم حتی شک هم نکرد.هیچ کس!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج













... خب من دچار تداخلات روانی و روحی و جسمی میشم میرم معتاد میشم میفتم گوشه ی خیابون!
؟

؟
اه.. اصلا هیچی! فقط جمع شدیم اینجا که برای شادی روح این بزرگوار چهارتا فاتحه ی جادویی بخونیم و بعد بریم حلوا و شام! 




! مگه خودم چهمه ؟ من الان n تا پست دارم و فعالترین عضوم و...
... عجیبه گلرت بلوجر رو به طرفه ریونی ها نمی ندازه بلکه به طرف مورگان الکتو ، دیگر مدافع اسلیترین ، می ندازه ! وای... یه شیوه ی جدید بود . مورگان اون رو به طرف چو انداخت . چو مراقب خودت باش ! انگار اشتباه کردم ، بلوجر به وینکی خورد ؛ جن بیچاره رو از روی جارو انداخت . 80 به 10 به نفع اسلیترینه ، نمی دونم کی این گل ها رو زدن ؟ عجیبه ... کوافل روی تره ور افتاده . چطور له نمی شه ؟ مرلین می دونه ! حالا اون رو پاس می ده به آلفرد . آلفرد بسیار تلاش می کنه تا اون رو می گیره . انگار اصلا تمرین نکردن ! آلفرد با کوافل به سمت دروازه ی اسلیترین می ره . اوه ... نه... اون جا رو . فلور که می خواسته بلوجری رو بزنه از روی جاروش افتاده ، حالا هم دارن می برنش پیشه مادام پامفری . هنوز 80 به دهه انگار آلفرد نتونسته به آميكوس كرو گل بزنه ! بله ... پروفسور ؟ چرا می زنین ؟
.
! کمکمون کن که بترکونیم !



میشه اون چیزی رو که توی دستت هست به من بدی؟