جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
15 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

زمین كوییدیچ هاگوارتز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 11 مرداد 1387 23:41
نمایش جزئیات
آفلاین
گريفندور - هافلپاف

صبح روز مسابقه با گريفندور بود و تمام دانش آموزان گروه هافلپاف به همراه اعضای تيم کوييديچشان تالار را ترک گفته و به سرسرای بزرگ رفته بودند، يا حداقل قرار بود اينگونه باشد چرا که صدای ملايم شرشر آب نشان ميداد هنوز يک نفر در تالار باقی مانده است.
اريکا شير دستشويی را بست و به آينه نگاه کرد. صورتش مانند هميشه بود و هيچ نشانه ای از مريضی در آن ديده نميشد. جايی برای نگرانی وجود نداشت، احتمالاً به خاطر اضطراب از مسابقه چنان دچار سرگيجه شده بود. درست هنگامی که به اين نتيجه رسيد و خواست آنجا را ترک کند متوجه شد چهره ای که از درون آينه به او خيره شده ديگر چهره ی خودش نيست!
جيغ بلندی کشيد و از ترس خودش را بر روی زمين انداخت. صدای قدمهايی شتاب زده به گوش رسيد و لحظه ای بعد مرلين وارد دستشويی شد.
- چی شده؟ تويی اريکا؟ چرا هنوز اينجايی؟! من تازه متوجه شدم جارومو جا گذاشتم اومده بودم...
- مرلين... مرلين، بيا اينجا!
- چرا؟ چی شده؟
- بيا جلوی اين آينه بايست!
- من نميـ...
اريکا بازوی مرلين را کشيد و با نفسی حبس شده پرسيد:
- می بينيش؟
- پسر خوش تيپه رو ميگی؟
- اونو می بينی؟
- آره، هر روز!
- هر روز؟!
- اه، اريکا دست بردار! خب معلومه ديگه، اين خودمم! تو حالت خوبه؟
- من... اون... آره... آره، من خوبم! تو برو منم الان ميام.
اريکا به آينه نزديک شد تا با نگاهی دقيق تر تصوير پسر غريبه را برانداز کند. بسيار رنگ پريده بود و موهای مشکی و بلندش به زحمت اجازه ی ديده شدن چشمانش را ميداد. دماغ کوچکی داشت و لبهايش نيز رو به سياهی ميزد.
کمبود چيزی اساسی در تک تک اجزای صورت پسر احساس ميشد و اين بود که اريکا را به وحشت می انداخت.
- نترس.
اين بار کسی در تالار نبود تا با شنيدن صدای جيغ اريکا به کمکش آيد.
- تو... تو کی هستي؟
- اسمم رايانه.
- اسمت به درد من نميخوره! ميخوام بدونم چرا ديگه نميتونم صورت خودمو تو آينه ببينم؟!
- بعد از اينکه به من کمک کردی ميتونی.
- کمک؟!
- آره. من سی ساله که اينجا منتظر کمکم.
- سی سال؟! يعنی... يعنی اونجا گير کردي؟
- نه. من به خواست خودم اينجام.
- پس چرا بعد از اين همه سال خودتو نشون دادی؟ و چرا به من؟ درضمن تو اصلا بهت نميخوره سی ساله باشی، همسن خودمی! چطور سی سال اونجا بودی؟ چطور زنده موندی؟
- من زنده نيستم.
اريکا در سکوت متوجه شد اين همان چيزيست که باعث ترسش شده بود: زندگی! هيچ نشانی از زندگی در چهره ی پسر ديده نميشد.
- من جستجوگر هافلپاف بودم. سی سال پيش در همين روز و همين ساعت ما هم با تيم گريفندور مسابقه داشتيم. به همين خاطر اين همه مدت صبر کردم... تمام شرايط بايد مثل همون روز باشه و بعد از سی سال اين اولين باريه که اين اتفاق ميفته.
- مثل کدوم روز؟ من اصلا نميفهمم تو چی ميگی!
- مثل روزی که من کشته شدم.
- منظورت اينه که مردی؟
- نه. کشته شدم... به قتل رسيدم.
- قتل؟! من تا حالا نشنيده بودم کسی تو مسابقه کوييديچ به قتل رسيده باشه!
- بخاطر اينکه همه فکر کردن يه حادثه بوده و من فقط تعادلمو از دست دادم اما خودم مطمئنم سقوطم از روی جارو به خاطر طلسمی بود که از سمت جايگاه تماشاچيها اومد. جارو تکون وحشتناکی خورد و من از ارتفاع بيست متری سقوط کردم... و مردم.
- حالا تو از من ميخوای چيکار کنم؟
- ميخوام بفهمی چه کسی اون طلسمو فرستاد. ميخوام قاتلمو پيدا کنی.
- اما چجوری؟
پسر دستش را بالا آورد و گفت:
- دست راستتو بذار رو دست من.
اريکا مردد ماند. با اينکار ممکن بود هر اتفاقی بيفتد. ممکن بود خودش نيز بميرد يا به درون آينه کشيده شود. حتی ممکن بود تمام اينها يک توطئه باشد! مطمئناً گريفندوريها بدشان نمی آمد يکی از مهاجمان اصلی هافلپاف را وارد ماجرای احمقانه ی يک جنايت کرده و از مسابقه دور نگه دارند...
- وقتی از جارو سقوط کردم طرف تماشاچيهای خودمون بودم پس يادت باشه بايد توی جايگاه گروه خودمون قاتلو پيدا کنی.
لحن صدای پسر همچنان سرد و عاری از هرگونه احساس بود اما اريکا بلافاصله فهميد اين حقيقت که توسط يکی از هم گروهی های خودش مورد خيانت قرار گرفته است او را بشدت آزار ميدهد و مصمم شد تا به پسر کمک کند.
- خيلی خب، اين کارو انجام ميدم. چيز ديگه ای نيست که لازم باشه بدونم؟
- سقوط من حدود نيم ساعت بعد از شروع بازی اتفاق ميفته و تو نيم ساعت ديگه فرصت داری خودتو به اينجا برسونی. بايد دوباره آينه رو لمس کنی تا من برگردم.
اريکا دستش را بالا آورد اما قبل از تماس آن با آينه با صدايی آهسته و ضعيف پرسيد:
- رايان، مرگ چجوريه؟
- وقتی برگشتی جواب اين سوالتو ميدم. چيزی به شروع مسابقه نمونده، بهتره عجله کنی.
و انگشتان دراز و باريک اريکا سطح سرد آينه را لمس کرد.
او چند ثانيه با چشمان بسته و بدون حرکت همانجا ايستاد. انتظار داشت اتفاق عجيبی بيفتد اما سکوت، سنگين تر از هر زمان ديگری ادامه داشت. به آرامی پلک زد و نگاهش را متوجه آينه کرد، چشمان متعجب خيره شده به او چشمان خودش بود. دستش را پايين آورد و با سردرگمی روی پاشنه ی پا چرخيد.
ناگهان پيکری شبح مانند وارد دستشويی شد. يک پسر بود - رايان.
- خدای من... ترسيدم! تو چطور از آينه اومدی بيرون؟!
ولی رايان جوابی نداد. به سمت يکی از آينه ها رفت تا با خودستايی موهای مشکی مواج و چشمان باريک آبی رنگش را برانداز کند.
- رايان؟!
اريکا به او نزديکتر شد. هاله ای از بخار دورتادور بدنش را پوشانده بود و به شکلی غيرعادی شفاف به نظر ميرسيد با اين حال تشخيص زيبايی وصف ناپذيرش در دوران زندگی چندان دشوار نبود.
- پس من به سی سال پيش برگشتم... يا اون به سی سال بعد اومده؟!
قبل از آنکه اريکا به نتيجه ای دست يابد پسر ديگری در چهارچوب در نمايان شد. بسيار خشمگين می نمود و با اينکه صدايش به گوش نميرسيد معلوم بود فرياد ميکشد. مدال کوچک و براق روی سينه اش او را بعنوان کاپيتان تيم کوييديچ معرفی ميکرد.
با روی برگرداندن رايان از آينه، نگاه مغرورانه اش جای خود را به نگاهی گرم و اطمينان بخش داد. به طرف کاپيتان برآشفته رفت و پس از يک گفتگوی کوتاه هر دو نفر دستشويی را ترک کردند. اريکا نيز پا به پای آنها وارد تالار و سپس سرسرای ورودی شد.
تنها ده دقيقه به شروع بازی مانده بود اما هنوز تعدادی از دانش آموزان در سرسرا ايستاده بودند. عده ای با بدنهای مادی و متعلق به زمان حال و عده ای ديگر با پيکرهای شبح وار و شفاف، آمده از سی سال پيش. اريکا ديگر اطمينان يافته بود که خودش مسافر زمان نبوده و اين تصوير دانش آموزان سه دهه ی گذشته است که به هاگوارتز دوران بعد منتقل شده اند؛ خاطراتی زنده شده تا او بتواند در ميانشان قاتل رايان را پيدا کند.
رايان ديگر به در دو لنگه ی سرسرا رسيده بود که ناگهان پسری با موهای لخت و قرمز و به شکلی غيرعادی بلند قد راهش را سد کرد. کاپيتان انگشت هشدار دهنده اش را به سمت رايان نشانه رفت و سپس به تنهايی وارد محوطه شد. بر خلاف او، ساير دانش آموزان حاضر در سرسرا به دور رايان و پسر ديگر حلقه زدند. شايد منتظر يک دعوا بودند، اريکا نفرت هر دو طرف نسبت به يکديگر را به خوبی احساس ميکرد.
اما رايان تنها با يک جمله حريفش را کنار زد. يک جمله ی خيلي کوتاه و احتمالاً تحقيرآميز چرا که لکه های سرخ روی گونه های پسر حاکی از خشم آميخته با شرمندگی او بود. تماشاچيان اين معرکه از شدت خنده بر روی زانوهايشان خم شده بودند و پس از چند ضربه ی تشويق آميز به شانه ی رايان جملات اهانت بار بيشتری نثار پسر کردند.
- خب، اين از کانديدای شماره يک!
يک درگيری لفظی آن هم درست قبل از مسابقه ميتوانست قانع کننده ترين دليل برای کشتن رايان باشد؛ مگر در يک مدرسه و ميان يک مشت بچه چه ماجراهای ديگری ممکن بود پيش بيايد؟
اريکا با خود فکر کرد رايان در مدرسه و ميان بچه های تمام گروه ها محبوبيت خاصی داشته است، همه ی آنها طرف او را گرفته بودند. در حالی که به نظر ميرسيد خود او از کارش چندان راضی نبود. لبخندی کوتاه و ساختگی به لب آورد و با عجله سرسرا را ترک گفت تا زير آفتاب سوزان ماه ژوييه به طرف آخرين مسابقه ی عمرش بشتابد.


- آل؟
- تو کجا بودی اريکا؟ دنيس خيلی از دستت عصبانيه!
- ماجراش طولانيه. ببين، ميتونی يه ساعت اول بازی گوی زرينو بگيری؟
- اممم... من سعيمو ميکنم ولی... اتفاقی افتاده؟
- خواهش ميکنم! من بايد قبل از اينکه يه ساعت تموم بشه برم دستشويی!
- چي؟!
- اِاا... منظورم اين بود که برم تالار. آل، خواهش ميکنم، ميتونی؟
- گفتم که، سعيمو ميکنم! حالا بهتره عجله کنيم، بچه ها تو زمين منتظرن.
- باشه... تو برو منم الان ميام.
اريکا برگشت و به رايان نگاه کرد که در گوشه ی رختکن، کنار پسری کوتاه و خپل با موهای فرفری طلايی رنگ نشسته بود. پسر ردای کوييديچ به تن نداشت و معلوم بود عضو تيم نيست. بر خلاف رايان اصلاً جذاب نبود و با چشمان ريز و کک مکهای فراوانی که داشت مانند احمقها به نظر ميرسيد. با اين حال مثل آن بود که صميمی ترين دوست رايان است. از زمانی که وارد رختکن شده بود سيل صحبت، شوخی و البته خنده هايشان تمامی نداشت.
صدای گزارشگر بازی به گوش رسيد و اريکا مضطربانه روی پاهايش جابجا شد. بالاخره رايان و دوستش نيز از جايشان برخاستند و پس از آنکه خيلی سريع يکديگر را در آغوش گرفتند رايان راهی زمين بازی شد. ولی چيزی اريکا را سر جايش ميخکوب کرده بود. حالت دوستانه و نگاه شاداب پسر مو فرفری ذره ذره از چهره اش محو ميشد و چيزی بسيار تهديد کننده تر از نفرت خالص پسری که در سرسرای ورودی بود جای آن را ميگرفت: حسادت!


- ... بله، اين هم از آخرين مهاجم هافلپاف که وارد زمين ميشه. مادام هوچ تذکرات لازمو ميده و... بازی شروع ميشه! سرخگون در دست اوانزه... اونو پاس ميده اما بجای پاتر اين مالفويه که به چنگش مياره... مالفوی به زادينگ پاس ميده که در جهت کاملا مخالف در حال پروازه...
اريکا کاملا گيج شده بود. او بجای چهارده بازيکن، شاهد پرواز بيست و هشت بازيکن بود و اين به کلی تمرکزش را به هم ميريخت. نميدانست همراه با زردپوشان زمان خودش در پرواز است يا به اشتباه، ياران سی سال پيش را تعقيب ميکند؛ با سرعتی که داشت هيچکدام از اين دو قابل تشخيص نبود.
- ... تد ريموس لوپين... پاتر... باز هم لوپين و... گل! گريفندور اولين گل رو به ثمر ميرسونه! پيوز به کلی از حلقه ی سمت چپ غافل بود!... ده صفر به نفع گريفندور!
ضربان قلبش را مانند ثانيه شمار ساعتی غول پيکر ميشنيد و مغزش منجمد شده بود. بيست دقيقه ی ديگه... ده... پنج...
- ... هافلپاف داره عملا با دو مهاجم بازی ميکنه، زادينگ اصلا در جريان بازی نيست!
- اريکا! بگيرش!
ناگهان متوجه شد سرخگون در دستانش سنگينی ميکند. نه! او بايد کنار جايگاه تماشاچی ها باقی می ماند... تنها سه دقيقه ی ديگر باقی مانده بود!
- بالاخره زادينگ يک حمله رو شروع ميکنه! بقيه ی مهاجما عقب موندن و اون مجبوره به تنهايی پيش بره... بازدارنده ی ويزلی از کنارش رد ميشه... ريموس لوپين هم نميتونه اونو سرنگون کنه... حالا مک کينن خودشو به زادينگ ميرسونه... مک کينن... گل! دروازه ی دامبلدور برای چهارمين بار باز ميشه! چهل، شصت به نفع گريفندور!
تمام صداها در گوش اريکا نامفهوم می نمود؛ فرياد گزارشگر، هياهوی طرفدارانشان، راهنمايی های دنيس برای ادامه ی بازی... از نيم ساعت گذشته بود و هر لحظه امکان داشت آن اتفاق بيفتد... هر لحظه...
- نه!
رايان در حال سقوط بود و عده ای از تماشاچيان بر روی جايگاه های خود نيم خيز شده بودند. در همين هنگام صدای سوت ممتدی شنيده شد، يکی از جستجوگرها گوی زرين را گرفته بود! اريکا بدون درنگ نوک جارويش را به سمت پايين گرفت و فرود آمد، جريان هوا اشکهايش را رو به بالا می راند... نتوانسته بود به قولش عمل کند، او فرستنده ی طلسم را نديده بود...!
مايعی تيره و غليظ از زير سر رايان گسترش می يافت و چمنهای اطرافش را نيز به رنگ خون در می آورد. کم کم پيکرهای سايه مانند ديگری دور او جمع شدند و پس از چند ثانيه ناباوری محض فرياد ميکشيدند، مي گريستند يا از آن صحنه روی بر ميگرداندند. تنها يک نفر بود که پس از نگاهی به صورت رنگ پريده ی رايان، پوزخند به لب دستش را لگد کرد و از آنجا فاصله گرفت... پسر مو قرمزی که در سرسرای ورودی سد راه او شده بود.
اريکا اميدوارانه سعی کرد باور کند که کار او بوده است اما با مشاهده ی چهره ی کک مکی درون رختکن که از ميان جمعيت به رايان خيره شده بود بلافاصله حقيقت را دريافت. صورت پسر حتی از رايان هم رنگ پريده تر بود. لحظه ای همانجا ايستاد و ناگهان به سمت قلعه شروع به دويدن کرد. اريکا ميخواست او را تعقيب کند که دستهايی بر روی شانه اش قرار گرفت و او خود را رو در روی دنيس يافت.
- اريکا، تو امروز چت شده؟ جيمز پاتر سرخگونو گرفت! ما باختيم! اونوقت تو اومدی اين پايين و مثه ديوونه ها رفتار ميکنی!
- برو کنار دنيس!
- چي؟ فک کنم يکي ديگه س که بايد فرياد بزنه!
- بهت گفتم برو کنار!
- تا وقتی...
شترق!
- اريکا!
اما اريکا از آنها دور و دورتر ميشد.
- دنيس! حالت خوبه؟
- خدای من! اون منو زد... اريکا منو زد!


تالار ساکت بود و صدای نفس های سنگين اريکا در آن ميپيچيد. نميدانست چگونه بايد وارد دستشويی شود و به رايان بگويد توسط صميمی ترين دوستش به قتل رسيده است، دستش بر روی دستگيره ی سرد و صيقلی در ميلرزيد. بالاخره چشمانش را بست و دستگيره را چرخاند.
پسر مو فرفری هم آنجا بود! اريکا تمام سعيش را کرد تا خود را به او برساند اما نتوانست و حالا او را پيدا کرده بود.
روی صورت و لبهايش خراش هايی ديده ميشد که بی ترديد خودش بوجود آورده بود. به موهايش چنگ ميزد و مشتهايش را به ديوار ميکوفت. وضع رقت باری داشت و مدام جمله ای را فرياد ميزد. اريکا صدايش را نميشنيد اما ميتوانست از حرکت لبهايش بفهمد: "رايان، نميخواستم اينجوری بشه!"
به طرف آينه رفت، برای آخرين بار به پسر نگاه کرد و تصميمش را گرفت. برای دومين بار در آن روز دستش را بر روی آينه گذاشت.
- موفق شدی؟
- آره...
- ميدونستم! من سی ساله که ميتونم از اين آينه آدمها رو ببينم... به نظرم تو از همه شون قبل اعتمادتر اومدی! حالا... حالا بگو اون کيه!
با شنيدن اين جملات بغضی گلوی اريکا را فشرد، چگونه ميتوانست به او دروغ بگويد؟
- اون کيه اريکا؟
- اون... اون پسر مو قرمزه! که قبل از بازی جلوتو گرفت.
رايان ساکت ماند. اريکا هم بغضش را فروخورد. به چشمان رايان نگاه ميکرد و اميدوار بود چشمان خودش در حفظ اين راز به او وفادار بمانند.
- عاليه!
اريکا ابروانش را بالا انداخت و رايان برای اولين بار به او لبخند زد.
- البته منظورم مردن نيست... ميدونی، من فکر ميکردم ممکنه... ممکنه که چارلی اين کارو کرده باشه. بعضی وقتها احساس ميکردم... احساس ميکردم که... اصلا مهم نيست.
اريکا معصومانه پرسيد:
- چارلی کيه؟
- بهترين دوست من!
- همون مو فرفريه؟
- آره!
- نه، اون از همه بيشتر ناراحت شد رايان!
- مطمئنم همينطور بوده. من... من ديگه بايد برم.
اريکا نميدانست چه بگويد. نميدانست متاسف است يا خوشحال، به او کمک کرده يا فقط فريبش داده است.
- درباره ی سوالت، که مرگ چجوريه...
نور سفيد و کورکننده ای از درون آينه درخشيدن گرفت و رايان به آرامی ادامه داد:
- مرگ زيباست... خداحافظ اريکا، متشکرم.
اريکا مجبور شد چشمانش را ببندد و هنگامی که دوباره آنها را گشود رايان ناپديد شده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 11 مرداد 1387 23:32
نمایش جزئیات
آفلاین
هافل و گریف!


در زمین کوییدیچ هاگوارتز

زمستان همچون امپراطوری بر هاگوارتز فرمانروايي میکرد و نمای بیرونی قلعه هاگوارتز را به مانند یک قلعه منجمد در آورده بود. بر فراز تمام برج ها و سقف های ساختمان ها مختلف قلعه حداقل دو متر برف نشسته بود. قندیل های زیبای بسیاربزرگ تا ارتفاع شاید هفت متر ازلبه سقف مخروطی شکل برج ها آویزان بودند. این منظره بیشتر از هر شخصی توجه روبیوس هاگرید غول پیکر را جلب کرده بود که به همراه سگ سیاهش، فنگ و آلبوس دامبلدور پیر در وسط زمین کویدیچ ایستاده بودند. هاگرید شنل زمستانی بلند و مشکی ای را به تن کرده بود به نظر می آمد که فنگ عاشق سرما و برف است که دائما روی چمن برفی و یخ زده زمین کوییدیچ لیز می خورد و به این طرف و آن طرف می پرید!

آلبوس دامبلدور مثل همیشه شنل بلند و نازک نیلی-سفیدی به تن داشت و این باعث تعجب هاگرید شده بود. دامبلدور سرش را بالا گرفت ونگاهی به برج های تماشاگران کرد، سپس دوباره سرش را پایین گرفت و گفت:

- هاگرید، نظرت چیه؟! برج ها یخ زده اند،صندلی های یخ زده خیلی خوشایند هواداران دو تیم نیست...

هاگرید به آرامی سرفه ای کوتاه کرد و با صدایی تقریبا لرزان پاسخ داد:
- خب... پروفسور! به نظرم اگه بازی رو لغو می کردیم خیلی بهتر بود... این وقت صبح هوا اینه، معلوم نیست تا ظهر چی بشه پروفسور !

دامبلدور ابروهایش را کمی بالا انداخت و از میان عینک تقریبا هلالی شکلش طوری هاگرید را نگاه کرد که انگار دیوانه ای را دیده است؛ با صدایی بلند و سر حال گفت:

- هاگرید! امکان نداره روبیوس;بازی گريفيندور و هافلپاف خیلی حساسه، به نظر من بهتره از همین حالا شروع کنیم.
پیر مرد سر حال برگشت .با عصای بزرگش ضربه ای به زمین یخ زده وارد کرد، سپس دست راستش را به درون شنلش فرو برد و چوبدستی جادویی اش را بیرون کشید، برگشت و رو به هاگرید گفت:

- روبیوس..خیلی هم مقاوم نیست...به گمانم افسون پایدار پراکدیلز مناسب باشه...ها؟! یخ زدگی که تموم شد به من اطلاع بده...میرم سراغ برج ها...هاگرید فراموش نکن...پایداری افسون رو حفظ کنی، اگه ارتباط قطع بشه دوباره باید از اول شروع کنیم هــا !...چوبدستی رومحکم نگه دار روبیوس.
هاگرید سری به نشانه تایید تکان داد و با کمال حیرت دامبلدور پیر را مشاهده کرد که در یک چشم به هم زدن با هاله ای نارنجی که اطرافش می درخشید پرواز کرد و سر از بالای یکی از برج ها در آورد. هاگرید برگشت و زمین مقابلش را نگاه کرد و چوبدستی جدیدش را بدست گرفت و به سوی زمین نشانه رفت و با صدایی مستحکم گفت:

- پراکدیلز !

با سرعت حرکت می کرد و یخ زدگی های جلو پایش را از بین می برد و پشتش فنگ بود كه دائما پارس میکرد:
- فنگ! اینقدر سر و صدا نکن پسر...اه چقدر سخته...اساتید دیگه نمیان ما باید اینکارا رو انجام بدیم...اه...نابود شو دیگه.

و در همین حال سرش را کمی بالا گرفت، دامبلدور را دید که از نوک چوبدستی جادویی اش جرقه ها و هاله هایی زرد بیرون می جهد وبه دور کل ورزشگاه می پیچد.

صدای بسیار بلند و جادویی دامبلدور در ورزشگاه کوییدیچ و گوش هاگرید طنین انداخت:
- هاگرید ... لطفا با سگت روی زمین خم شو ... سریعا ... زود ...

هاگرید بلافاصله ارتباط چوبدستی با زمین را قطع کرد و روی زمین یخ زده شیرجه رفت و سگ سیاه را که همچنان پارس میکرد را در بقل خود گرفت.

و صدای فریاد بلند دامبلدور طنین انداز گشت:
- اینواگتول !

صدای مهیب و انفجار مانندی درست شبیه به انفجار ناشی از آتش بازی همه جا طنین انداخت، همه ورزشگاه را نور سبز رنگ و هاله های رنگارنگ فرا گرفت.


در یکی از کلاس های متروک وقدیمی هاگوارتز


طبقه ششم، در میان کلاسی متروک با صندلی های خاکی و شکسته و پر از حفره و سوراخ که دور تا دورش را کتابخانه هایی بزرگ با قفسه های پر از کتاب فرا گرفته بود، هفت گريفيندوري با شنل های یکدست ضخیم و قرمز رنگ در میان کلاس سرد، روی صندلی های سالمی به دور یک میز دایره ای شکل نشسته بودند. در میانشان روی میز یک کاغذ پوستین بزرگی قرار گرفته بود که آلبوس دامبلدور سردسته و کاپیتان قرمز پوشان روی آن خم شده بود و نگاهی جدی اي با چوبدستی جادوییش روی کاغذ اشاره میکرد وسخن می گفت و اعضاي گريفيندور گوش می کردند:

- خب بچه ها..می دونید که بازیه سختیه; بارها و بارها سیستم رو مرور کردیم ، اما برای آخرین بار باز هم خلاصه مرور می کنیم. وظیفه جيمز مشخصه ؛ کار جیمز ، آلبوس پاتره و نیازی هم به پشتیبانی مدافعین نداره . دو دفاع ما ريموس و پرسي ، شماها مي بایست که مانع نفوذ سه مهاجم هافلپاف بشین . می دونید که چیکار کنید ؟ اول شلیک بلاجرها به سمتشون ، بین سه مهاجم هافلپاف مطمئناً فقط یکیشون در مقابل بلاجرها کم میاره و اون مک کینن هستش ! شما باید ببینید که مسیر پاسکاری و چرخش کوافل بین اونها کجاست . اما سه مهاجم ما ، آخرین مهاجم تدي هستش ! تدي نباید خیلی جلوتر از دو مهاجم دیگه یعنی ليلي و جسي باشه . بیشتر باید موقعیت بسازه ! چون هر لحظه ممکنه ضدحمله هافلپافی ها صورت بگیره.اون وقته که باید کنار مدافعین هم باشه ;به قدرت پوشش دهی مناسب نیازه .خب سوالی نیست؟

شش گريفيندوري فقط با نگاهشان سکوت تحویل دادند، دامبلدور با صدایی گرفته گفت:
- ممنون ! برید برای صبحانه آماده شید؛ ساعت 12 همگی تو رختکن ورزشگاه . موفق باشید...

گريفيندوري ها یکی پس از دیگری از جای خود برخاستند و به سوی درب خروجی کلاس به راه افتادند. پشت سر همه شان جيمز درب را روی 5 نفر بست و به سمت دامبلدور که کنار پنجره شیشه شکسته کلاس تکیه داده بود گام برداشت.

جيمز در حالیکه نگرانی در چشمانش موج میزد پرسید:
- آلبوس، چی شد؟پیداش کردی؟!

آليوس دامبلدور در حالیکه جيمز سيريوس پاتر را در کنار خود روی صندلی کنارش اش پیرامون میز فرا خواند با صدایی آرام گفت:
- ببین جیمز، بابت پیدا کردن این افسون من خیلی تلاش کردم.سر بخش ممنوعه با مادام پینس در کتابخونه درگیر شدم.مجبور شدم بخش زیادی از حافظه اش را پاک کنم...

جيمز حرفش را با ناشکیبایی قطع کرد:
- باشه باشه.میدونم آلبوس...ازت متشکرم ! حالا میشه افسون رو بگی؟!

آلبوس دامبلدور ابروانش را بالا انداخت،طوری که میان موهای روی پیشانی اش گم شد،نگاهی سرد به جیمز کرد و با صدایی بی روح گفت:
- افسون " انسپار تا دک لیآ "، کاملا غیر قانونی و سیاه. مطمئناً علاوه بر این که آلبوس پاتر رو ازاطرافت دور میکنه، تمام تنش رو دچار لرز میکنه.شوک بهش وارد میشه.یکی از توانایی های ذاتی اش را ازدست میدهد و به یادش نخواهد ماند که چه کسی با اون این کارو کرده و تو باید بدونی که میدان کوییدیچ جای انتقام نیست و داور مسابقه و مدير مدرسه زرنگ تر از این حرفا هستن! فهمیدی؟!

و با عصبانیت از روی صندلی برخاست و مشت محکمی بر میز وارد ساخت، با نگاهی غضبناک به سمت درب کلاس گام برداشت؛ اما چیزی به ذهن جيمز جز انتقام راه نداشت، لبخند شیطانی اش اکنون در تنهایی بر لبش نقش بست.


ورزشگاه کوییدیچ

هفت گريفنيدوري روی نیمکتی درون رختکن شان نشسته بودند. می شد از چهره هایشان دریافت که هر کدام به چیزهای مختلفی می اندیشیدند. همگی لباس های یکدست قرمز رنگ پوشیده بودند، شنل های ضخیم زمستانی بر تن داشتند که پشتشان کاملا سمبل و نشان بزرگ گريفنيدور نمایان بود. صدای لی جردن،گزارشگر بازی در کل ورزشگاه طنین انداخته بود. با صدایی جیر مانندی درب بزرگ رختکن گشوده شد، بلافاصله هفت بازیکن گريفيندوري سوار بر جاروهایشان با پرش در میان زمین کوییدیچ به پرواز در آمدند. هفت قرمز پوش بلافاصله معلق و سوار بر جارو سر جای خود در آسمان مستقر ماندند. سوت و تشویق کر کننده ای بر ورزشگاه حاکم بود. تمامی جایگاه ها در برج های هواداران پر بود از دانش آموزان هاگوارتز. به نظر می رسید تمام مدرسه به دیدن بازی آمده بودند.

کاملا آشکار بود که راونکلاوی ها و اسليتريني ها همگی پرچم های گورکن نماد زرد رنگ هافلپاف خود را به نشانه حمایت از هافلپاف بالا گرفته بودند. عده ی کم دانش آموزان گريفيندور در یک برج دیده می شد که در مقابل فریادها و تشویق ها سکوت اختیار کرده بودند. درست فقط پنج متر بر فراز برج های ورزشگاه ، مه سنگینی حاکم بود. اما درون ورزشگاه فقط هوای سرد مستولي شده بود، نه مه آلود بود و نه برف می بارید. هفت زردپوش هافلپاف همچنان در حال چرخش به دور ورزشگاه بودند که با اشاره دست پروفسور مک گونگال عبوس چهره که داور بازی بود بر سر جاهای خود استقرار یافتند. با سوت مك گونگال توپ ها از صندوقچه ی روی زمین به سوی آسمان رها شدند و بازی شروع شد.

صدای لی جردن، گزارشگر بازی در ورزشگاه طنین انداخت:
- حالا اینجا بازی شروع میشه ؛ کوافل رو مهاجم هافلپاف میگیره... اریکا زادینگ کوافل رو در اختیار داره . در مقابلش سه مهاجم گريفيندوري هستند ! ریسک نمیکنه و پاس به راست برای مک کینن . مک کینن ! حرکتی خوب با سرعت بالایی از ليلي اوانز میگذره ... نه جلوش بستست ! ريموس راه مقابلش رو بسته. بلاجری به سوی مک کینن شلیک میکنه... از کنار مک کینن میگذره و مک کینن رو در محاصره قرار میدن...یک پاس بلند! بسیار زیبا ! گريفيندوري ها جا موندن ! حالا اریکا خودش موقعیت داره... در مصاف با آلبوس به جلو پرواز میکنه و شوت مالفوي ...گل! گل! 10 امتیاز برای هافلپاف! جا موندن مدافعین؛ .خروج و حرکت رو به جلوی دروازه بان گریف هم موجب گل شد، اوه، جستجوگران دو تیم رو ببینید! کجا به دنبال اسنیچ میرن؟!

آلبوس پاتر با سرعتی خیره کننده در حال پرواز رو به بالا و ارتفاع فراز برج ها درست به میان مه بود، به دنبالش جيمز پاترتنها با کمی فاصله تعقیبش می کرد.

- گريفيندوري ها رو ببینید ... عجب سرعتی دارن! فرصت شادی گل رو هم انگار به هافلپافی ها نمیدن ، با چرخش کوافل به راحتی سه مهاجم هافلپاف روجا میذاره . عجب حرکت دیدنی ای بود ، واقعا عالی بود . در مقابل جسيكا دو مدافع هافلپاف ... اما دابز بلاجر رو شلیک میکنه ! نه ! خیلی آروم کم جونه .از کنار جسي رد میشه ... جسي در چپ و راستش بازیکن داره ... سه به دو هستن؛ پاس به چپ برای تد ريموس ، مالفوی با سرعت به سمت تد ريموس شتاب میگیره...واااای .. .نه ! داشت یه برخورد فیزیکی انجام می گرفت ... تد ريموس کوافل رو با حرکات گیج کننده چرخش دست عبور میده از دنیس . خودش دوباره صاحب کوافل میشه . دنیس رو جا گذاشته ! یه پاس بلند به وسط ... کوافل در دستان ليلي اوانز جای میگیره و بلافاصله یک ضربه محکم . پیوز به سمت سه حلقه شیرجه میره و در کمال تعجب کوافل رو میگیره .

کوافل ... نه ... نه ... گل! گل شد ! گل برای گريفندور و در پی اون ده امتیاز برای گريفيندور ثبت میشه . 10-10 دو تیم مساوی . گريفندوري ها در یه حرکتی سریع همه هافلپافی ها رو جا گذاشتن و گل خورده رو جبران کردن ! پیوز که روحی افسون شده جسم یافته شده، انگار جسم جادویی از دستانش خارج شد و کوافل از میان دستش رها شد !


ليلي اوانز می توانست چهره خشمگین دنیس را ببیند که چطور بر سر مهاجمین فریاد می کشید، سه مهاجم هافلپاف بسیار تند و سریع در حالی که کوافل را در اختیار داشتند دوباره بازی شروع کردند:

- حالا مالفوي ، کوافل رو در اختیار داره ... خیلی ملایم وآروم پرواز میکنه ... سه مهاجم هافلپاف واقعا به سرعت کمی دارن پرواز می کنن ... عجیبه ولی سه مهاجم گريفيندور آماده انتظار مهاجمین هافلپاف رو می کشند ! وای ریموس لوپین اوه ... خدای من!یه ضربه محکم و کوافل از دستان مالفوی رها میشه و بلاجرها شلیک شدند.خیلی خطرناکه وای! بسیار خطرناک ...

سه مهاجم هافلپاف با چهره خونین خونین در کنار یکدیگر روی زمین کوییدیچ افتاده بودند، زادینگ و مک کینن دچار شلیک بلاجرها از سوی مدافعین گريفيندور شده بودند، مک کینن در حالی که دندان شکسته اش را به بیرون تف می کرد به پرسي ويزلي نگاه می کرد که آن بالا در حال به تمسخر گرفتن آنان بود.

اسکورپیوس مالفوی بیهوش روی زمین کنارشان افتاده بود. بازی متوقف شده بود. مک کونگال در حالی که با جاروی پروازش کنارشان فرود می آمد بسیار سریع کنار سه هافلپافی رسید. صدای هوی و اعتراض تماشاگران در کل ورزشگاه پیچیده بود.


انتقام

آن بالا هوا سوز وحشتناکی داشت. به شدت برف می بارید و بسیار جادویی بود که این برف به چند متر پایین تر که می رسید به داخل ورزشگاه نفوذ نمی کرد. جيمز پاتر با فاصله ی بسیار کمی در حال تعقیب آلبوس پاتر بود که در مقابل دیدگانش اسنیچ را داشت. انگار اسنیچ از همان ابتدای بازی آنان را به بازی گرفته است. آنها حول یک محور بیضی شکل که خود ورزشگاه بود بر فرازش فقط به دنبال اسنیچ می چرخیدند. مسیر حرکت اسنیچ یکنواخت بود.

جيمز نفرت را در وجود خودش حس می کرد، لحظه ی انتقام را حس می کرد. موهایش از برف سفید پوش شده بود، خشک به نظر می آمد، گویی تمام موهای سرش منجمد شده اند. نگاهش به اسنیچ نبود. به آلبوس پاتر بود. سرش را تکان داد و برف های را به کنار ریخت. دستانش را محکم به بدنه جارویش قفل کرد. ضربه ای آرام با پای راستش به بدنه جارویش وارد کرد. حیرت در چشمان گِرد شده آلبوس پاتر نمایان گشت. جيمز پاتر داشت عقبی و مقابلش پرواز می کرد، تبسمی خشک بر لب داشت، در کنار دستش اسنیچ به پرواز خود ادامه می داد.

جيمز با صدایی تقریبا نامفهوم گفت:
- میدونی آلبوس سوروس ... می شنوی چی میگم لعنتی؟! فکر می کردم شاید عوض بشی!اما نشدی !!
- منظورت چیه جيمز؟! داری مهارت پروازتو به رخ من میکشی ؟!

جيمز قهقهه ای بلند سرداد و پوزخند کنان گفت:
- آره، تازه باز هم برات دارم،یادت میاد کلاس گیاهشناسی رو؟ تحقیر کردن منو ؟!

رنگ از چهره پاتر جوان پرید، نگاهش از اسنیچ مقابلش روی چهره جیمز خشک شد، گویی که یخ زده است. جيمز دستش را دراز کرد، در حالی که نفس عمیقی می کشید اسنیچ را در کف دستش لمس می کرد. دو جستجوگر هم زمان از پرواز بازایستادند و در همان جا با جارویشان معلق ماندند. به نظر می آمد پاتر جوان دیگر به اسنیچ کف دست جيمز پاتر و کوییدیچ اهمیت نمی داد. گویی که ذهن جيمز را خوانده بود.

بازی تمام شده بود. صدای انفجار از پایین می آمد. آنها متوجه شدند که اسنیچ توسط گريفيندوري ها تصاحب شده است. از گوشه ای از ورزشگاه در پایین فشفشه ای قرمز رنگ در آسمان نقش بست که سمبل شيرشجاع را به رخ می کشید. پاتر جوان فرصتی بر مقابله نداشت، هنگامی که دیدگانش را از روی فشفشه های قرمزرنگ و هاله هایش به سوی چهره جيمز چرخاند نوک چوبدستی جيمز را در مقابل خود دید. لب های جيمز سيريوس پاتر تکان می خورد:

- انسپار تا دک لیآ !

وحشت تمام وجود جيمز را فرا گرفت. افسون اجرا شد اما پاتر با جارویش به گوشه ای دیگر شیرجه رفت. اخگر سبز رنگ افسون در مقابلش در مه ناپدید شد. چوبدستی در دست جيمز سست می شد، آلبوس سوروس پاتر هم چوبدستی را از میان شنل زرد رنگش بیرون کشید. صدای پاتر برای جيمز مفهوم بود که چه افسونی را سویش نشانه رفته. اخگری سرخ با سرعتی خیره کننده به سوی جيمز حرکت می کرد.


گريفيندور پيروز است ‍!

صدای لی جردن در ورزشگاه طنین انداخت:
- بله ... پروفسور مک گونگال تایید می کنند .اسنیچ تصاحب شده و گريفيندور برنده است! گريفیندور با نتیجه 160 بر 20 برنده میشه ! ما ندیدیم كه جيمز پاتر، جستجوگر تيم گريفنيدورها چطور اسنیچ رو گرفت ... ولی به هر حال تيم گريفنيدور برنده است . اوه ... اونجا رونگاه کنید ! انگار خبرایی اون بالا هست ؛ خدای من اخگرهای افسون بودن...اگر اشتباه حدس نزده باشم... آره... انگار جستجوگرهای دو تیم دارن دوئل می کنند ! چوبدستی دارند ! پروفسور مک گونگال و آلبوس دامبلدور به همراه كاپيتان تيم هافلپاف به بالا پرواز می کنن ؛ بله ! انگار که ...

سکوت بر ورزشگاه کوییدیچ حاکم شد. صدای میکروفون جادویی لی جردن قطع شده بود. بازیکنان هافلپاف بدون توجهی، یکی پس از دیگری در مقابل درب رختکن فرود می آمدند و از زمین خارج می شدند.

صدای جیغ و وحشت های گوشخراش از سوی دانش آموزان هاگوارتز در کل ورزشگاه طنین انداخت. آلبوس پاتر با جارویش در حال سقوط بود. دامبلدور در حالی اضطراب در دیدگانش آشکار بود دو دستش را به سوی آلبوس پاتر نشانه گرفت و با سرعتی آرام و ملایم او را به روی زمین فرود آورد. جيمز پاتر از بالا و آلبوس دامبلدور از پایین به سرعت در مقابل مك گونگال پرواز کردند. جيمز به عرق روی پیشانی مك گونگال در آن هوای سرد پوزخند می زد. مك گونگال در حالی که با آستین شنل سرمه اي رنگش عرق روی پیشانی اش را پاک می کرد و عینک هلالی کجش را صاف می کرد گفت:
- آقای جيمز پاتر،چوبدستی ات رو تحویل من بده ... همین حالا.

جيمز زیر چشمی و مرموزانه مك گونگال را نگاه می کرد، آرام آرام نوک چوبدستی اش را بالا می آورد، هنوز چوبدستی اش را صاف نکرده بود که دست لرزان و چروکیده مك گونگال آن را از دستش بیرون کشید، سرفه ای کوتاه کرد و گفت:
- آقای جيمز سيريوس پاتر ! گريفيندور برنده است ... اما مایلم چند کلامی باهاتون حرف بزنم . یک ساعت دیگه دفتر مدير مدرسه حاضر باشید !

دانش آموزان وحشت زده با عجله از برج ها و جایگاه های خود بیرون می آمدند و ورزشگاه کوییدیچ را ترک می کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اگه كسي يه بار زد توي گوش تو ، تو دو بار با چماغ بزن تو سرش.

يكي از ضرب المثلهاي غول ها

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 11 مرداد 1387 20:45
نمایش جزئیات
آفلاین
هافلپاف & گيريفيندور

ساعت دو و نیم بامداد روز قبل از مسابقه هافل - گریف (یعنی اگه مسابقه جمعه است، ساعت دو نیم صبح پنج شنبه است)

دوربین رو کره زمین ثابت می مونه
خرررررررر پفففففففففففففففففففففف!

دوربین وارد کره زمین میشه و بعد انگلیس و هاگوارتز و بعد هم آشپزخانه
دابی: جن های خونگی باید دوید! جن های خانگی باید عجله کرد! ارباب دومبولی عجله داشت!
جن های خونگی با سرعت مافوق بشری در حالی که هر کدوم یه پارچ هاگرید سایز شیرموز دستشونه وسط آشپزخونه جمع میشن و با بشکن دابی، نور سفید شیری رنگی صفحه رو می پوشونه. (مثلا غیب شدن)

صفحه دوربین که حسابی شیرموزی شده کم کم داخل تالار گریف روشن میشه
(چی؟ چرا تهمت می زنی؟ من کی گفتم تو تالار گریف بیناموسی جریان داره؟ من کی گفتم دامبل به جن های خونگی دستور داده همه شیرموزهای هاگوارتز رو ببرن تالار گریف؟ من کی اسم پرسی رو آوردم؟ من فقط گفتم من به تالار گریف دسترسی ندارم و نمی دونم چی کار می کنن)

دوربین زوم می کنه داخل سوراخ این شکلک قفله صحنه تاریک میشه
- لوموس!
اریکا چوبدستش رو روشن می کنه و در حالی که اون رو زیر پتو نگه داشته تا کسی متوجه نورش نشه، به ساعتش نگاه می کنه. دو و نیم.
- هی، فقط نیم ساعت وقت دارم! ولی خب همین هم بهتر از هیچیه!
اریکا چوبدستش رو خاموش می کنه و آروم از تخت پایین میره و طوری روی پاش آروم حرکت می کنه که مطمئن شه کسی از صدای پاش بیدار نشه. اریکا به طرف سرویس بهداشتی میره و مستقیم میره سراغ کمدی که شب قبل لوازم آرایشش رو اونجا پنهان کرده(!) ولی هر چی می گرده پیداشون نمی کنه.
- اِما، تو لوازم آرایش من رو ندیدی؟ دیشب اینجا ... بوقی لوارم آرایش من دست تو چی کار می کنه؟ پسش بده ایکبیری خرابشون کردی!
- اِ؟ تو بیداری اریکا؟ من فک کردم تو خوابی
- بوقی اگه خواب باشم تو باید لوازم ...
- بســـــــــــــــــــــــــــــــــــــه! مگه داریم میریم مهمونی؟
و هر دوی اونا با تعجب به دنیس نگاه می کنن و با هم میگن:
- اِ؟ تو بیداری دنیس؟ من فک کردم تو خوابی
- بوقیا اگه خواب باشم شما باید ...
- خیلی خب حالا خودت بیشتر سر و صدا نکن دنیس!
و پومونا در حالی که به اندازه ریهانا آرایش کرده دم در پیداش میشه! اما و اریکا با هم:
- مااااااااااع! تو کی این همه آرایش کردی؟ ما فک کردیم تو خوابی!
- خب، بهتر دفعه بعد یه آینه جیبی بخرید تا لازم نباشه هر دوتون اینجا آرایش کنید و هم دیگه رو ببینید!
- بابا مگه داریم میریم مهمونی؟
- تو حرف نزن دنیس! (هر سه شون با هم)

ساعت ها بعد دنیس به کمک کتاب هزار یک روش برای آستاکبار، بالاخره موفق میشه دخترهای تیم کوییدیچ رو از جلوی آینه و پسرها رو از زیر پتو در بیاره و به بیرون تالار کیششون کنه. دنیس سه چهاربار همه رو میشماره تا مطمئن بشه همه هستن و بعد در تالار رو می بنده.

دوربین در آخرین لحظه روی صورت دنیس زوم می کنه که آه می کشه و وقتی دوباره عقب میره، صحنه عوض شده ولی آه کشیدن دنیس نه
اعضای تیم کوییدیچ هافل به صف ایستادن. دخترها جلو و پسرها پشت سرشون.
- وی وی وی! پومونا اون دختره رو! چه لباسای بیریختی پوشیده!
- آره، وییی! شرط می بندم شوهر گیرش نمیاد
و اریکا داره سعی می کنه تفاوت لباس اون دختر مذکور رو با لباس اِما تشخیص بده و اون طرف، پیوز و مرلین و آسپ با بیحالی اطراف رو کندوکاو می کنن.
- ای بابا! پس این ساحره ها کی از خواب پا میشن؟ چرا هیچ کس تو خیابون نیست!
- میگم الآن اما گفت اون دختره! با کی بود؟ من گردن درد گرفتم ولی غیر از خودمون هیچ کس رو نمی بینم که!
دنیس بالاخره قاط میزنه و داد میزنه:
- بوووق! بابا ساعت پنج صبحه انتظار دارید کی تو خیابون باشه؟ اون دختره هم که اما میگه عکس خودشه توی آینه!
اریکا یه نگاه به دنیس میندازه و میگه:
- اِ؟ راست میگی؟ یعنی اِما داشت خودشو مسخره می کرد! صب کن ببینم! گفتی؟ آینه؟ آینه؟
هر سه دختر تیم هافلپاف چوبدستی هاشون رو می کشن و دوئل سه نفره خونین بین اونها رخ میده تا ببینن که کی باید اول به سراغ آینه بره!

دوربین از میان گرد و خاک به پا شده رد میشه و کسی رو نشون میده که داره به اون طرف میاد، کسی که همه آنها منتظرش بودند، مامور پمپ بنزین!
دنیس بلافاصله چوبدستشو می کشه به طرف مامور پمپ بنزین با لحن آلن دلون میگه:
- تو پدر منو در آوردی! من جفت پا میام تو دهنت! یالا بدو بیا جاروهای ما رو پر کن بینم باو!
مامور پمپ بنزین از ترس خودشو خیس می کنه! (با بنزین نه چیز دیگه بوقی ) و می خواد جاروهای ملت هافلی رو پر کنه که ناگهان برقی زده میشه و همه اعضای تیم کوییدیچ گریفیندور سوار بر جاروبرقی! ظاهر میشن. پرسی می پره جلو و رو به دنیس میگه:
- هه! شما هنوز جارو بنزینی سوار میشید؟ ما همه مون جاروهای برقی خریدیم.
و بعد یلافاصله به مامور پمپ بنزین میگه:
- هوی مامور بوقی! من به عنوان بازرس هاگوارتز و یه عضو گولاخ و ... بهت میگم که اینجا یه سنگ گذاشته شده و یعنی یه نفر نوبت گرفته، تو باید اول به اون بنزین بدی!
- ههه خیال کردی اگه یه نفر جلوی ما بنزین بزنه به ما بنزین نمیرسه؟
پرسی بدون توجه به حرف دنیس، به پسر سیفیدی که کنارش قرار داره اشاره می کنه و اون میره و جاروش رو با بنزین پر می کنه. دنیس میره که بعد از اون بنزین بزنه ولی پرسی جلوش رو میگیره.
- بوقی مگه این سنگ رو نمیبینی؟ چرا تقلب می کنی؟ برو اون ور نوبت یکی دیگه است!
- اون که اومد بنزین زد رفت!
- نه خیر اون یه سنگ دیگه بود!
پرسی به سنگ مشابهی که کمی آن طرف تر افتاده اشاره می کند و دومین پسر سیفیت بنزین می زند و سومین و چهارمین و ...
دنیس به این حالت به پرسی خیره میشه.
- من یه افسون کوچولو رو این سنگ اجرا کردم که مدام تکثیر شه!
- و دقیقا چند بارتکثیر میشه؟
- ببین راسشو بخوای، تکثیر شدن این سنگ به کنترل + اف5 مربوطه! هر کس که کنترل + اف5 می زنه، این سنگ یه بار تکثیر میشه!

دوربین روی صورت مصیبت زده دنیس زوم می کنه و صفحه سایت توی چشمای اون دیده میشه
اسپراوت توی چت باکس ملت رو آرشاد می کنه که کنترل + اف5 نزنن و به جای اون تمشون رو عوض کنن. آسپ تمام وزارت رو بسیج کرده تا جلوی و کنترل + اف5 زدن ها رو بگیره و انواع اعلامیه صادر می کنه ولی مردم به سردستگی تیم کوییدیچ گریف مثل شکلک چکش که مدام چکشش رو تکون میده، به کنترل + اف5 زدن مشغولن و حتی روش های دیگه ای همچون کنترل + اف + 5 و کنترل + آلت + دلیت رو هم امتحان می کنن!

دوربین از زوم بیرون میاد و تیم کوییدیچ هافل رو نشون میده
- میگم دنیس بیا بی خیال شیم، یه کم بنزین توی جاروهامون هست به هر حال!
- خب می خوای بریم بنزین سوپر بزنیم! ممکنه من بتونم از وزارت نیرو برای خرید بنزین سوپر وام بگیرم!
- چی؟ گفتی وزارت نیرو؟ آها این خوبه، بیاید بریم!
و دنیس بلافاصله غیب میشه، اعضای هافل با تعجب هم رو نگاه می کنن و بعد دنبال دنیس غیب میشن.
پرسی رو به اعضای تیمش می کنه و میگه:
- آها دیدید خسته شدن و رفتن؟ من خیلی گولاخم!
- بشین سر جات بوقی! می دونی دیشب تا الآن با چند تا پسر کلاس خصوصی گذاشتم تا راضیشون کردم امروز بیان اینجا بنزین بزنن! اگه کسی گولاخ باشه منم!

دوربین توی نور حاصل از غیب شدن هافلی ها سفید میشه و بعد تالار هافل رو نشون میده
اثری از استرس و دعواهای صبح در هافلی ها دیده نمیشه. دخترها در کمال آسایش نشستن و دارن برای روز مسابقه آرایش می کنن(از اون موقع ) و در طرف دیگه هم پسرا با خیال راحت لب پنجره مجازی نشستن و سرزمین بیناموسی رو دید می زنن.

دوربین وارد پنجره مجازی میشه و تالار گریف رو نشون میده! (چیه؟ فک کردی سرزمین بیناموسی رو وصف می کنم بوقی؟ نه خیر! )
در تالار باز میشه و اعضای تیم کوییدیچ گریفیندور خوشحال و شاد در حالی که جاروهاشون روی دوششونه از در میان تو. آلبوس رو به اعضای تیمش می کنه و میگه:
- آفرین! همه تون عالی بود!
اعضای تیم گریفیندور همه به حالت به دامبل نگاه می کنن.
- بوقی ها با شما نبودم، با جاروها بودم! ما با این جاروهای برقی حتما می بریم. هافلی ها هیچ شانسی در مقابل ما ندارن. حالا برید جاروهاتون رو بذارید توی شارژ، فردا ممکنه تا جیمز اسنیچ رو پیدا کنه مسابقه طول بکشه.

دوربین روی یکی از پریزهای تالار گریفیندور زوم می کنه، وارد یکی از سولاخا میشه و سیاه میشه. دوربین روشن میشه و ورزشگاه رو نشون میده
صدای تشویق تماشاچی های گریف به گوش می رسه و قسمت قرمز ورزشگاه به شدت فعال به نظر می رسه ولی قسمت زرد رنگ فعال تره و همه دارن به بازیکنای خودشون فحش میدن! خطوط قرمزی در هوا دیده میشه که در واقع مسیر حرکت گریفی ها توی هواست و هفت نقطه طلایی نزدیک دروازه هافل ثابت ایستادن و هیچ تلاشی برای جلوگیری از گل زدن مهاجم های گریف نمی کنن. شاید هم نمی تونن بکنن، جاروهای گریفی ها با سرعت برق حرکت می کنن و امکان نداره هافلی ها بتونن به سرعت اونا حرکت کنن. (به علت خز شدن، مراسم اول بازی و غیره شرح داده نشد و پست از وسط بازی شروع میشه)

پرسی با چماقش یه بلاجر رو به طرف صورت دنیس می فرسته، دنیس فرصت هیچ واکنشی نداره ولی درست قبل از اینکه بلاجر صورت دنیس رو به بشقاب تبدیل کنه، پرسی جلوی دنیس می رسه و بلاجر خودشو به طرف اما منحرف می کنه! و همین کار رو پنج بار دیگه هم تکرار می کنه و آخرین بار خودش بلاجر دور می کنه!
ملت هافل:
پرسی: سرعت جاروی من اون قدر زیاده که می تونم بلاجر خودم رو هم منحرف کنم. بهتره تا آخر بازی همین جا بمونید و از جاتون تکون نخورید. هر کی از جاش تکون بخوره با بلاجر شپلخش می کنم! در عوض منم قول میدم که زیاد بهتون گل نزنیم و هر وقت جیمز اسنیچ رو پیدا کرد بازی رو تموم کنیم

همین که پرسی از اونجا دور میشه، هافلی ها پشت سرش شروع به شکلک در آوردن می کنن
- هر کاری دلت می خواد بکن.

تدی کوافل رو میگیره و به طرف هافلی ها حرکت می کنه.
- اگه می تونید کوافل رو از من بگیرید!
-
تدی از شکلکی که اریکا براش درآورده ناراحت میشه و کوافل رو به طرف صورت اریکا پرتاب می کنه. اریکا در آخرین لحظه جاخالی میده، کوافل از کنار صورتش عبور می کنه و به طرف اسپراوت میره. اسپی با تلاش مکثر(!) موفق میشه شکمشو از سر راه جمع کنه و کوافل از اون هم رد میشه و به طرف دنیس و اما میره که با چماق هاشون در حال شمشیربازی(!) ان و اونا هم موفق میشه از این ضربه جاخالی بدن و کوافل از پشت به طرف مرلین میره که دم در دروازه داره با پیوز صحبت می کنه و حواسش نیست. پیوز در اقدامی قهرمانانه مرلین رو از سر راه کنار پرت می کنه. کوافل مستقیم با شکم پیوز اصابت نمی کنه بلکه از شکمش رد میشه و وارد دروازه میشه!
لیلی با دیدن این صحنه به طرف جسیکا برمی گرده و میگه:
- دیدی؟ اینا چشون شده؟ خل شدن؟
-

دوربین وارد چشمای هیپنوتیزم شده جسیکا میشه و از چشمای هیپنوتیزم شده دامبل که داره سعی می کنه همزمان به پرسی، ریموس، تدی و جیمز خیره بشه بیرون میاد!
جیمز شروع به حرف زدن می کنه:
- اینا چشون شده؟ چرا بازی نمی کنن؟ حتی الآن که من اینجام هم آسپ اصلا دنبال اسنیچ نمی گرده!
ریموس ورد مافلیاتو رو اجرا می کنه تا هم خطر شنود مکالمه شون توسط هافلی ها از بین بره و هم بالاخره یه وردی توی این پست خونده باشه! (دیدم بچه گناه داره گفتم یه ورد بخونه عقده نشه تو دلش! ) و میگه:
- به نظر من این جادو شدن!
- آخه بوقی کی اینا رو طلسم کرده؟ من باهاشون مسابقه داشتیم. ما باید طلسمشون می کردیم که نکردیم. باب دامبل یه کلاس خصوصی چیزی واسه این بذار این الآن این حرفا رو می زنه فردا تو اجتماع این حرفو بزنه می کشنش!
- باشه پرسی جونم، تو خودتو ناراحت نکن. واسه پوستت خوب نیست!
جسیکا برای تنوع کوافل رو به طرف دروازه خودشون می فرسته بازی صد به ده میشه و بعد در حالی که با بی حوصلگی آه می کشه، میگه:
- اصلا به ما چه! جیمز زود باش اون اسنیچ رو بگیر بازی تموم شه.
- ای بابا، آسپ که اسنیچ رو نمی گیره، بذارید من یه کم یویو بازی کنم!
-
-

دوربین بدون هیچ افکت خاصی یه دفعه جمع هافلی ها رو نشون میده! (ای بابا، من از کجا هی افکت پیدا کنم؟)
هافلی در کمال آسایش مشغول خاله بازی هستن. دخترا که به توصیه اسپی هر کدوم یه آینه جیبی خریدن کماکان مشغول آرایش هستن و هیچ اطلاعی از هدفشون از اون آرایش در دست نیست. و پسرها هم مشغول بحث گرمی هستند!
- موهای جسیکا امروز خیلی خوش فرم ایستادن ها!
- آره ولی به نظر من سارا اونز که توی ذخیره هست بهتره! (اینجا منظور اینه که بهتر بازی می کنه و هر گونه برداشت دیگه ای تکذیب میشه )
- برید بابا! فقط لیلی!
- اه اه اه! اون پیرزنه چی داره؟
- شما چی حالتونه! اون منو مدیریت داره احمق ها!
- راست میگی ها

چند دقیقه بعد، دنیس که کم کم در حال نگران شدنه، رو به آسپ میگه:
- مطمئنی مشکلی پیش نیومده؟ یه وقت جیمز اسنیچ رو نگیره!
آسپ با بیخیالی نگاهی به ساعتش میندازه و میگه:
- تقریبا وقتشه. بنا به محاسبات من دقیقا چهر ثانیه مونده
- اوووووووووووووووووووووووووووه!

دوربین با صدای فریاد ورزشگاه به طرف بالا کشیده میشه و از زاویه بالا ورزشگاه رو نشون میده
جیمز با سرعتی خیلی زیادی به طرف زمین شیرجه میره و نفس همه تماشاگرها توی سینه شون حبس شده. بی شک جیمز اسنیچ رو دیده! آسپ با جاروش به دنبال جیمز میره و هر لحظه بیشتر به اون ... نه ببخشید از اون عقب میفته.
جیمز به اسنیچ میرسه، اسنیچ چرخی می زنه و سعی می کنه از دستش فرار کنه ولی سرعت جاروی جیمز فوق العاده است. جیمز با سرعت ده دور در ثانیه دور اسنیچ می چرخه.
اسنیچ:
جیمز پوزخندی به آسپ می زنه و دستشو دراز می کنه تا اسنیچ رو بگیره ولی ناگهان از تعجب خشک میشه. آسپ به این حالت داره به اون نگاه می کنه و دحالی که جاروش کاملا افقیه، داره به طرف بالا پرواز می کنه! جیمز با خودش میگه:
- هوم، عجب جارو باحالی داره ها! کاش به جای این جاروبرقی ها مثل مال اون می گرفتیم.
جیمز در همین افکاره که نگاه متوجه میشه این آسپ نیست که داره بالا میره بلکه خودشه که داره پایین میفته! جیمز نگاهی به هم تیمی هاش می کنه و می بینه که همه اونها به طور همزمان در حال تجربه سقوط مشترک هستن!

دوربین سقوط گریفی ها رو تا زمین دنبال میکنه و بعد صفحه توی گرد و خاک حاصل از برخورد اونها با زمین محو میشه و اسکوربرد رو نشون میده که نتیجه صد و شصت به صد و ده رو نشون میده و دوباره به محل سقوط گریفی ها بر می گرده
یه مومیایی که همون پرسی باشه که حسابی باند پیچی شده (افکت تام و جری وار!) رو به بقیه مومیایی ها میگه:
- این جارو ها چرا شارژشون تموم شد؟ هنوز یک ساعت از بازی نگذشته! اینا باید هشت ساعت شارژ داشته باشن!
گریفی ها در یک اقدام هماهنگ سرشون رو به سمت آسمون میگیرن و میگن:
- جیمبوووووووووووو! (خب تو هم از اون فاصله سقوط می کردی همین جوری می شدی دیگه!)
بالای سر گریفی ها، اعضای تیم هافل سوار بر جاروهاشون دور افتخار می زنن. آسپ با سرعت از کنار برادرش ر میشه و کاغذی رو به طرف اون پرت می کنه. کاغذ با کلی ناز و عشوه به طرف گریفی ها میره و صاف میفته وسط اونا:

نقل قول:

اطلاعیه مهم!
بنا به دستور وزیر جادو، به دلیل کمبود برق در جامعه ماگلی و به منظور ابراز همدردی با آنها، برق مدرسه هاگوارتز سهمیه بندی شده و برنامه قطعی برق به شرح زیر خواهد بود:
تالار ناز و مامانی و گولاخ هافل: هیچ وقت!
تالار ارزشی گریف: هر وقت اعضای تیم کوییدیچ این تالار جاروهاشون بزنن توی شارژ! (چون مصرف جاروهاشون بالاست!
تالار های اسلی و ریون به علت صرفه جویی این ماه قطعی برق نخواهند داشت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
The power behind you is much greater than the task ahead of yo

JUST JUST HUFFELPUFF !
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 11 مرداد 1387 19:39
نمایش جزئیات
آفلاین
بازی هافلپاف و گریفیندور
به سرعت گام برميداشت. صداي کساني را که دنبالش بودند ميشنيد.با سرعت میدوید.انگار چیزی دنبالش بود و قصد کشتنش را داشت.عرق بر روی پیشانیش نشسته بود و کم کم بر روی زمین میریخت.به درخت بزرگی در ابعاد بید کتک زن رسید و با خوشحالی چوب دستیش رو در آورد.با عجله وردی رو زمزمه کرد و ناگهان دری ظاهر شد.در رو باز کرد و به درون درخت یا کلبه درختی رفت.

به محض ورودش به کلبه تمام بازیکنان تیم گریفیندور با هیجان بلند و امیدوارانه به لیلی خیره شدند.دامبلدور با بی صبری گفت:

- سلام ليلي ... اممم ... چرا انقدر عصبي هستي؟
- لو رفتم. نفهميدن کي هستم ولي فهميدن داريم جاسوسي ميکنيم.
- لعنتي! حالا حتما نقشه شون رو عوض ميکنن.

ليلي نفسي تازه کرد و رو به آلبوس دامبلدور سري به علامت منفي تکان داد:
-نقشه اي نداشتن که تغيير بدن. فردا بازي منصفانه اي خواهيم داشت.

دامبلدور با تعجب به ليلي خیره شد. چطور ممکن بود؟ هافلپاف همیشه جز حریفهای جدی تیم گریفیندور بودن که برای برد از این تیم دست به هر کاری میزدند ;شايد حرفهاي پرسي در مورد صلح دو گروه را گوش کرده بودند. هرچند فکري خنده دار بود اما در حال روی دادن بود.بعد از صحبت تمام اعضا و صحبت در مورد صلح هافلپاف،همه به دستور دامبلدور به سمت تالار خصوصی گریفیندور بروند و بخوابند.


بیرون هاگوارتز :

فردی با صدایی بم، مدام طول تالار را طی میکرد و با حرارت برای افرادی که اطراف آتشی نشسته بودند،صحبت میکرد.همه با دقت به حرفهایش گوش میکردند و دوست نداشتند هیچ نکته ای را از دست بدهند.

- فردا روز بزرگیه. محافظای وزیر، هیچ وقت مجاز نیستن در طول بازی اونو همراهی کنن. پس بهترین فرصت برای اجرای نقشه ست. اگه این اتفاق بیفته مردم گیج و عصبی میشن. ما میتونیم با استفاده از این موقعیت ما میتونیم به راحتی نماینده خودمون رو وزیر کنیم. اونوقت زمان ارباب ما و خود ما شروع میشه !این موقع هست که محفل شکست میخوره و ما تمام دنیای جادوگری رو تسخیر میکنیم.

صدای خوشحالی مرگخواران به هوا برخاست. اما در پشت نقاب خوشحالی آنان، که به نظر می آمد تنها به خاطر ترس از گوینده باشد، ترسی بزرگ نهفته بود.
لحظاتی این خوشحالی دوام داشت و پس از آن صدای پایی که از بیرون به گوش میرسید باعث شد همه چوب دستی هایشان را در بیاورند. در با صدای جیرجیر باز شد.

کسی که مشغول سخنرانی بود تعظیم کرد و پشت سر اون تمام مرگخواران سرشون را خم کردند و به اربابشان ابراز احترام کردند.
- چه خبر بلیز؟ همه آماده اند؟نقشه ها رو کامل توضیح دادی؟

بلیز از گوشه چشمش نگاهی به مرگخواران انداخت و سپس گفت: بله سرورم.

روز مسابقه

اضطراب در وجود تیم گریفیندور لانه کرده بود و هيجاني سخت در آنها پديد آورده بود. آيا ممکن بود که هافلپاف نقشه هاي خود را در جايي غير از تالار خصوصي نگاه دارد؟ آيا همانند گريفيندور يک انجمن به خصوص داشت؟ ... سؤالات همچون خوره ذهن اعضا را ميخورد و نميگذاشت به فکر چگونه بازي کردنشان باشند. حتي آلبوس دامبلدور نيز دست از سخنراني هاي روزانه اش برداشته و به فکر فرو رفته بود.

- اعضاي تيم گریفیندور وارد ميشوند !

اعضا با نگراني به يکديگر نگاهي انداختند و سپس قدم به داخل زمين گذاشتند. دامبلدور به آرامي دستان کاپيتان هافلپاف ، دنیس را فشرد و سپس همزمان با صداي سوت مادام هوچ به هوا برخاست. هم زمان نیز صداي گزارشگر در ورزشگاه طنين انداز شد .

- بازي شروع ميشه. هافلپاف با يک حمله سريع حریف رو وادار به عقب نشيني ميکنه... دامبلدور با شوتي از مرلین مک کینن مواجه هست. بله! ضربه رو دفع ميکنه. حالا گريفيندور صاحب کوافل هست. تد پاس ميده به جسيکا. يه بلاجر همزمان به سمت جسي ميره. جسي توپو ميگيره. اوه نه اون بلاجر رو گرفته! خوشبختانه صدمه اي نميبينه. بلاجر رو به سمت ديگه اي رها ميکنه. حالا اين داوره که بايد تصميم بگيره. خب يک پنالتي به نفع هافلپاف.

در برابر سر و صدای فراوان طرفداران تیم هافلپاف، مرلین مک کینن کوافل را از مادام هوچ گرفت ولی درست قبل از اینکه در محل تعیین شده قرار بگیرد، توپ را به اریکا زادینگ سپرد. اریکا نگاهش را به حلقه ی سمت چپ دوخت و آماده ی پرتاب شد...

- اریکا زادینگ به سمت حلقه ی سمت راست شوت ميکنه. دامبلدور جهت رو اشتباهي رفته. در آخرين لحظه تغییر جهت میده. اما امکان نداره برسه. اوه. نوک جاروش به کوافل برخورد ميکنه. توپ به ميله دروازه ميخوره. هافلپاف صفر گريفيندور صفر. بازي ادامه پيدا ميکنه.اما دابز بلاجري رو به سمت پرسي پرتاب ميکنه. لوپين وارد عمل ميشه. بلاجر به سمت اریکا زادینگ منحرف ميشه. اوه اون متوجه نميشه. بلاجر محکم به کمرش برخورد کرد. حالا از جاروش ميفته، خداي من داره محکم به سمت زمین سقوط میکنه!


درهمان لحظه صداي فرياد شخصي بلند شد: ترانجيوم تاکيوم !

صداي گزارشگر بار ديگر در ورزشگاه طنين انداز شد:

- خوشبختانه مادام پامفري اون رو نجات ميده و به خارج از زمین هدایت میکنه. معلومه که بايد بازيکن ذخيره جايگزين بشه. اسپراوت وارد بازي شد و بازي از سر گرفته ميشه. کوافل در دستان لیلی اوانز قرار داره ولی این حمله هم به خوبي توسط مهاجمان هافلپاف دفع ميشه. حالا اونا جلو ميان. پاس هاي پي در پيشون واقعا زيباست. اسکورپیوس شوت ميکنه و بله ... بلاخره گل! هافلپاف اولين گل اين بازيو به ثمر ميرسونه.

آلبوس دامبلدور در حالی که تیمش را به حمله تشویق می کرد، بر سر ریموس لوپین و پرسی ویزلی فریاد می کشید؛ ظاهرا" از عملکرد مدافعین کهنه کار خودش اصلا" راضی نبود؛ بخصوص حالا که بعد از گذشت 15 دقیقه از زمان بازی، تقریبا" مطمئن شده بود تیم هافلپاف هیچ نقشه و توطئه ای برای پیروزی نداشته و تنها به بازی جوانمردانه فکر می کردند.

- کوافل در دستان جسیکا پاتر قرار داره، به سرعت به سمت دروازه پرواز میکنه، دنیس سعی می کنه برای اون مزاحمت ایجاد کنه و تقریبا" موفق هم میشه چون جسیکا توپ رو بطور ناگهانی به سمت راستش، جایی که لیلی اوانز قرار داره پاس میده و اون هم بدون اتلاف لحظه ای وقت شوت میکنه...

ورزشگاه این بار به رنگهای قرمز و طلایی گریفیندور در آمده بود و ظاهرا" تساوی باعث آسودگی خیال آنها شده بود.

همان زمان در جایگاه طرفداران اسلترین

سه نفر که لباس فرم مدرسه به تن داشتند و چهره شان در زیر کلاه ردا محفی بود،در گوشه ی دنجی از ورزشگاه نشسته بودند و بدون توجه به هیاهوی اطراف خود به آرامی بحث میکردند.

- بلیز چقدر دیگه باید صبر کنیم؟ فکر نمیکنی الان که حواس همه به گلهای دو تیمه باید نقشه رو عملی کنیم؟
- چقدر تو عجولی مورگان! ارباب مایله که این عملیات در اوج بازی اجرا بشه و هنوز بازی به قدر کافی هیجان انگیز نشده.
- منم با مورگان موافقم... ضمنا" بهتر نیست که حساب یکی دو تا محفلی رو هم برسیم؟
- یا سالازار کبیر... ارباب منو با دو تا احمق فرستاده! آنتونین ماموریت ما کاملا" واضح و مشخص بوده و به محض اجرای نقشه از اینجا خارج میشیم و به ارباب و بقیه برای سرنگونی کامل وزارتخونه و محفل ملحق میشیم...

در حالی که سه مرگخوار بحث خود را ادامه می دادند، هافلپاف موفق شده بود به 20 امیتاز دیگر برسد. گزارشگر همچنان با حرارت خاصی لحظه به لحظه ی بازی را گزارش میکرد.

- دوباره حمله از طرف گریفیندور... اما لوپین توپی که اوانز بهش پاس داده رو از دست میده! جیمز پاتر رو ببینید که به سمت پايين شيرجه ميره. هيچ چيز اون پايين نيست. شايد قصد تقلید از فن ورانسکي داره، به نظر میرسه آلبوس سوروس گول نخورده... به راهش ادامه ميده. اما بعد از چند ثانيه اونم به سمت پايين شيرجه ميزنه ... بله! بلاخره گوي زرين ديده شد. معلومه که انتخاب جيمز به عنوان جستجوگر با اين چشمان تيزبين کار واقعا درستي بوده. آلبوس سوروس با نااميدي به سمت پایین ميره. جيمز دستش رو دراز ميکنه آروم آروم خودشو روی جاروش سر میده. ولي ... محکم زمين ميخوره. از رو جارو واژگون ميشه. خوشبختانه صدمه نديده.

آنگاه بود که صدای بلندی در کنار صدای گزارشگر طنین انداز شد: آواداکداورا!

برای لحظه ای نور سبز خیره کننده ای ورزشگاه را در بر گرفت... سه صندلی خالی در میان تیم اسلترین به چشم میخورد.

همه به آلبوس سوروس چشم دوخته بودند که با صورت روی زمین افتاده بود و چوب پروازش در چند متری او قرار داشت. هیچ کس جرئت بیان حقیقت را نداشت... تنها در سکوت به پیکر بیجان او نگاه می کردند.

- هی اون چیه ؟

صدای یکی از دانش آموزان توجه همه را به دست آلبوس سوروس جمع کرد... جایی که بالهای ظریف اسنیچ در میان مشت بی حرکت آلبوس به آرامی تکان می خورد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
هافلپاف & گيريفيندور

آسپ، وزیر مردمی در حالی که داشت یکی از یویو های جیمز_ برادر بزرگش_ را خراب می کرد وارد اتاق جیمز شد. از خراب شدن یو یو کاملا نا امید شده بود؛ چشم های نا امیدش گوشه و کنار اتاق رو برای پیدا کردن وسیله مناسب تری برای خراب کردن می کاوید.
- معلوم نیست این پسره وسایلش رو کجا قایم کرده. چرا هیچی نیست اینجا؟!
در حال جستجوی وسایل جیمز، لگد محکمی به در کمد جیمز زد و این کار باعث شدن درب کمد باز شده و تمام وسایل بر سره وزیر مردمی هوار گردد در حالی که آسپ با بدبختی در حال بیرون کشیدن خود از زیر کوهی از وسایل بود؛
- ای واااااااااای. این پسره واقعا فهم و شعور نداره. نمیگه اگر وزیر یه طوریش بشه، این ملت جلدوگر باید چی کار بکنن. اصلا من مطمئنم این پسره دستش با این استعمار گر ها توی یه کاسه است.
همینطور که تونست آخرین قسمت ردای خودش رو از زیر کوهی از وسایل بیرون بکشه و چشم هایش به نقطه بر روی انبوهی از وسایل آشفته ی کف اتاق خیره موند. حس شرارت و حسادت تمام وجود آسپ را گرفت. چشم های خیره اش را به یاد گاری که همیشه در پی بدست آوردن آن بود، و اکنون در کمد برادر خود ان را یافته بود، دوخت. در اتاق با صدای بلندی باز شد و جیمز وارد اتاق شد.

جیمز چشم های خیره اش را به آنچه که بر روی انبوهی از وسایل میدرخشید انداخت. لحظه ای بعد دو برادر به چشم های هم خیره شدند و ناگهان، برق رفت
- اوی مرتیکه بوقی از جات تکون نمیخوری ها. لوموس... ای بابا، لوموس... چرا روشن نمیشه؟
- من به عنوان وزیر مردمی مصرف روشنایی جادویی رو سهمیه بندی کردم.
- ای بوق بشی مرتیکه. خوب الان ما وسط نمایشنامه بودیم. حد اقل می گفتی برق مارو قطع نکنن.
- نه، جیمز! ببین قطعی برق به خاطر مصرف بی رویه است و اگه می خواید روشناییتون قطع نشه باید در مصرف اون صرفه جویی کنید مثلا ما تو انجمن مدیران قطعی نداریم چون اونا خیلی گولاخن! نه ببخشید یعنی اونا خیلی صرفه جو هستن
- بوقی می زنم بوقت می کنم ها! یالا بگو اینجا رو روشن کنن!
- برو بابا.
- خودت برو بابا. اصلا تو تو اتاق من چیکار می کردی؟
- خودت تو اتاق خودت چیکار می کردی؟ من وزیر مردمی ام و نسبت به همه ی جادوگر ها احساس مسئولیت دارم. من باید مراقب خانواده ام باشم در وهله ی اول. من نباید مثل تو باشم که هیچ کاری نمیتونه بکنه.
- مثلا تو الان خیلی به درد میخوری؟
- من تو همه چیز از تو بهترم، تو حتی بلد نیستی درست کوییدیچ بازی کنی. جیمز این رو قبول کن من لیاقت یادگار پدر رو دارم. تو اصلا نمیتونی داشته باشیش.
- برو بینیم بابا.
صدای تقی آمد و ناگهان همه جا مجددا روشن شد. و جیمز در حالی که ارثیه ی پدری خود را در چنگال داشت قصد فرار داشت. وزیر به او اخطار ایست داد و همانجا جیمز را به علت سوقصد علیه وزیر به عنوان مجرم معرفی کرد. و همه ی این کار ها با منوی مدیریت در عرض چند ثانیه ممکن است. جیمز ارثیه ی پدری خود رو جلوی البوس سوروس پرت کرد و گفت:
- بیا بابا. بی تربیت. اما مطمئن باش که یه روز به هم مرسیم
- حالا که تسلیم شدی از جرم و گناهت چشم پوشی می کنیم. وزیر همیشه در قلب مردم جای داره.
جیمز نگاه غمناکی به ارثیه ی با ارزش خود که در دستان آلبوس سروس میدرخشید. اشک در چشمانش حلقه زد و بغضی راه گلویش را بست.
هنگامی که جیمز از همه جا نا امید شده بود؛ بنگ. دستی روی شانه هایش قرار گرفت؛
- سلام پسرم.
جیمز به محض شنیدن صدا موهایش به حالت بسیار فشنی به هوا تابیده شد و دستی که روی شانه اش بود را با یک ضربه ی فنی کاراته به دو نیم تقسیم کرد دامبلدور که هنوز به جیمز عاشقانه نگاه می کرد، دستش را با یک ورد سر جایش برگرداند و مجددا به سمت جیمز باز گشت. جیمز با صدای جیغ مانندش فریاد زد:
- اَاَاَاَاَاَ... مرتیکه اگه یه بار دیگه دستت بهم بخوره دستتو قورت می دماااااااااا
- پسرم من برای کمک به تو اینجا اومدم. من وقتی که تو از همه جا نا امید شدی پیش تو اومدم تا بهت کمک کنم.
- به چشم پدری دیگه؟
- حالا وارد جزئیات نشو.
نفسی کشید و به جیمز اشاره کرد که نزدیک او بشود.
- ببین جیمز پسرم. پدره تو همیشه دلش میخواست که آذرخشی که پدرخونده اش براش خریده به تو برسه. اما حالا این وزیری که دم از مردمی بودن میزنه، آذرخش تورو برای روز مسابقه از تو با پلیدی تمام گرفت. به خاطره این که توی کوییدیچ فقط یه مقام ساده بیاره میخواست تورو بفرسته آزکابان و تورو از بین ببره. شما فردا مسابقه ی کوییدیچ رو در پیش دارین، من به عنوان مدافع گریفی ها و مدافع جامعه ی جادوگری قصد دارم به تو فرزنده عزیزم، برای مقابله با برادر پلیدت کمک کنم.
- چطوری؟
- گوشتو بیار جلو.
- نمیارم، از همین فاصله بگو.
- پسره تخس. باید برات کلاس بذارم. خیلی خوب ولی ...
روز مسابقه در هاگوارتز، داخل رختکن گریفندور جیمز و دامبلدور، چنان گل می گفتند و گل میشنفتند که حتی متوجه پرتاب حدود دوازده جفت لنگه کفش توسط پرسی نشدند. و در رختکن هافلپاف آلبوس سوروس به تنها چیزی که نگاه می کرد، آذرخش پدرش بود. دنیس که پس از مدت ها سعی و تلاش دیگه کم کم میتونست صدای دخترونه در بیاره، با افه ی خیلی دخترونه ای گفت:
- بچه ها! چنگ و مو کشیدن. یادتون نره. حواستون باشه. چنگ، مو کشیدن. همه تکرار کنید. چنگ، مو کشیدن.
هیچکس تکرار نکرد و همه به سر تا پای دنیس نگاهی انداختند و به سمت زمین حرکت کردند. هر دو تیم وارد زمین شده بودند و تا مادام هوچ قصد زدن سوت شروع مسابقه را کرد، دامبلدور آه بسیار بلندی کشید و فریاد زد:
- به درستی جای شما در بدترین مکان جهنم است... عجلو به صلاة الان وقته نمازه.
و تمام گریفی ها وسط زمین مشغول به جای آوردن نماز گشتند و البته نماز جماعت و به نیابت آلبوس دامبلدور همه هافلی ها به گریفی ها حدوده دو ثانیه چپ،چپ نگاه کردند و مشغول انجام اعمال بی ناموسی در سایر نقاط زمین گشتند.پس از اتمام نماز و اتمام خطبه ی دامبلدور فقید و پاسخ به سوالات شرعی گریفی ها؛ سوت آغاز مسابقه زده شد.

جیمز به دامبلدور چشمکی برای شروع عملیات زد و گونه های دامبلدور رو به سرخی گراییدند. دامبلدور ناگهان نگاهش به دنیس افتاد و آتشی در قلبش زبانه کشید. همه ی بچه های هافل پاف با حرارت در اطراف زمین پخش شده بودند و قصد بازی داشتند. اما گریفی ها همه به دنبال آلبوس دامبلدور میرفتند و از سخنان وی یاد داشت بر میداشتند. پیوز یقه ی اما دابز را گرفت و به سمت سرخگونی که به سمت دروازه در حرکت بود پرتاب کرد و گله احتمالی که توسط آلبوس سوروس به سمت دروازه ی خودی پرتاب شده بود را دفع کرد. پیوز فحش های رکیکی به آسپ داد و چوب جارویش را به سمت او پرتاب کرد. دنیس که به پیوز می گفت:
- ای خاک عالم، آخه این چه حرفاییه آخه؟
- ببینش آخه مرتیکه بوووووووووق.
- ایش. الهی تیکه تیکه بشی آسپ. آخه این چه وضع بازی کردنه؟
و دنیس با اما و اریکا مشغول بحث در رابطه با مدل های جدید مو شدند.
و آسپ کماکان مشغول جمع آوری کوافل ها و پرتاب آنها به سمت دروازه خودی بود! و در همین حین در گوشه ای از زمین، دامبلدور و جیمز دست هایشان را روی شانه های یکدیگر انداخته بودند و به حالت شیطانی می خندیدند
حالا آسپ داشت وسط زمین حرکات نمایشی انجام میداد. جیمز که دیگر حوصله اش سر رفت، در ذهنش به آسپ گفت:
- هوی بوقی، یالا اسنیچ رو برام پیدا کن.
- اوه برادر عزیزم، اسنیچ مدت هاست که پشت سر تو و دامبل در حال بندری زدن است، می توانی به راحتی آن را بگیری!
جیمز برگشت و در حالی که از شادی قهقهه می زد، گوی زرین را در دستانش گرفت و بازی به نفع گریفندور پایان یافت. دامبلدور با دست روی شانه جیمز زد. جیمز با سرعت روشنایی جادویی(همون برق) خودش را کنار کشید. دامبل در حالی که سعی می کرد ناراحتی اش از این حرکت جیمز را مخفی کند، گفت:
- آفرین جیمز، پسر خوب. تو تونستی بهترین طلسم فرمانی رو که تا حالا دیدم روی برادرت اجرا کنی! تو اونو مجبور کردی محل دقیق گوی زرین رو بهت بگه و به حق خودت برسی. حالا وقتشه که به برادرت کمک کنی تا از گمراهی نجات پیدا کنه و دیگه حق کسی رو نخوره. حالا بهش بگو به کلاس خصوصی من بیاد تا به راست هدایتش کنم.
- چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی؟ تو می خوای برای برادرم کلاس خصوصی بذاری؟ تو از اول هم قصدت همین بود. تو به من کلک زدی. تو شیادی! تو مجبورم کردی اون رو زیر طلسم فرمان بذارم. تو یه متقلبی!
و صدای جیمز آنچنان بلند بود که تمام ورزشگاه از ماجرا باخبر شدند!
دیوانه سازها دم در ورزشگاه منتظر دامبل و جیمز بودند و دست بندهایشان را مانند زنجیر اراذل و اوباش دور دستشان می چرخاندند!

نتیجه ی اخلاقی برای آلبوس پاتر:
میازار موری که دانه کش است
که جان دارد و جان شیرین خوش است.

نتیجه اخلاقی برای آلبوس دامبلدور:
چاه مکن بهر کسی
اول خودت دوم کسی

نتیجه اخلاقی برای سایرین:
از گذاشتن نام آلبوس بر فرزندان خود خودداری فرمایید!
روابط عمومی لیست شخصیت های ایفای نقش

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 11 مرداد 1387 18:06
نمایش جزئیات
آفلاین
هافلپاف & گيريفيندور

فضا تاريك، مخوف، سكوت و باز هم مخوفي! هيچ چيز ديده نمي شد. هيچ صدايي شنيده نمي شد و هيچ چيز حركت نمي كرد. ناگهان لامپي روشن شد و با ضربه اي به حركت در اومد و تاب خورد. با نور زرد رنگ لامپ، بچه ها كه دور ميزي مثلثي شكل گردهم (!) نشسته بودند، ديده شده و با حركت لامپ مدام خاموش روشن ميشدن!
- دنيس اين مرلين بيناموس...
- هيس! ساكت... صداتون در نياد. كنف كاملا جديه!
- من دستشويي دارم...
- بابا خفه! نمي خوام بچه هاي ديگه بيدارشن. كنف خفن سكرته!
همه سكوت كردن و در كمال وحشت با چشماني گرد و خوابزده به دنيس كه نور لامپ متحرك صورتشو وحشتناك كرده، نگا ميكنن.
- اين مسابقه ما خيلي مهمه! مسئله مرگ و زندگيه. بايد از هر روش معقول و غير معقولي براي پيروزي استفاده كنيم. گيريفي ها خيلي خفن شدن... خيلي شاخ شدن... خيلي بوقن!
دنيس چشماشو تنگ ميكنه و به بچه ها نگا ميكنه!
ملت: تصویر تغییر اندازه داده شده
دستشو ميبره زير ميز و يه سري خرت و پرت ميريزه رو ميز. از جمله چاقو، دشنه، شمشير، لانجيكو، اسپري اشك آورد، شيشه اي حاوي اسيد مرعوب(!)، تيغ و چكش! وسايل رو بين بچه ها تقسيم كرد و با صداي خشكي گفت:
- از هر كدوم هر وقت كه لازم شد استفاده كنيد.
- من دستشويي دارم!
- آسپ خف كن! اما دليل اصلي كنف شبانمون اينه كه ما از تاكتيك و روش بازي گيريف هيچ اطلاعاتي ندارم. نميدونم اون البوس بوقي ميخواد چجوري بازي كنه و همينه كه اعصابمو به هم ريخته! امشب، برنامه اي در نظر گرفتم كه شبانه به تالار گيريف بريم و از برنامشون مطلع بشيم!
ملت: تصویر تغییر اندازه داده شده
دنيس خنده "ژوهاهاها" يي انجام ميده و كه سقف تالار ميريزه پايين. دقايقي بعد بچه ها همه لباس هاي يك دست زرد چراغ زني پوشيدن و يكي يك لنگ از جوراب هاي پارازين مشكلي كوئيرل (!) هم كشيدن به سرشون!

"قيـــــــــــــــــــژ"
تابلو تالار رو ميدن كنار و ميريزن تو راهرو. از پله ها بالا ميرن و ميرسن به پله هاي معلق! سكوت و تاريكي همه هاگوارتز رو در برگرفته.
"تق... تق... تق"
دنيس: كي داره صدا در مياره؟
ملت: هيشكي!
چند قدم ديگه بر ميدارن و دوباره "تق... تق... تق"
- كي داره صدا در ميــــــــــــــــــــاره؟
ملت: به مرلين قسم ما صدا در نمياريم!
"تق... تق... تق"
دنيس يهو برميگرده و جفت پاميره تو دهن اريكا! اريكا نقش زمين ميشه و ديگه تكون نميخوره!
- كفشهاي پاشنه بلند اين بوقي رو از پاش در بيارين! اين هم شد تيم؟ همش رو اعصاب منيد شما ها!

چند دقيقه بعد به راه پله هاي معلق ميرسن. ملت كه از عمرشون تو زير زمين بودن و تا حالا به اين برج نيومده بودند حسابي كف ميكنن!
- اَ... چه با كلاسه اينجا! چرا تالار ما تو برج نيست؟
- اينا اون بالا صفا ميكنن بعد ما رو كردن تو زيرزمين بدون پنجره و هواكش!
دنيس بي توجه به بچه ها پاشو ميزاره رو يكي از پله ها و ملت هم پشت سرش راه ميفتن! تا اينكه ميرسه به نفر آخر!
- بدو بدو اسپ... بدو تو ميتوني!
اما قبل از اينكه اسپ اون يكي پاشو بزاره رو پله، پله ها شروع به حركت ميكنن و اسپ سقوط ميكنه!

"يك ساعت بعد"

دنيس و مرلين جلوي تالار گيريف ايستادن و منتظرن بقيه كه از پله ها سقوط كردن خودشونو برسونن. بالاخره همه جمع ميشن و زل ميزنن به بانوي چاق (!) كه تو تابلوش خوابيده! دنيس نگاهي به اعضاي تيمش ميندازه و رو به اِما ميگه:
- بهتره تو باهاش صحبت كني! سعي كن احساساتشو جريحه دار كني.
اِما با ترديد ميره جلو و دستشو ميزاره رو شكم بانوي چاق و قلقلكش ميده. بانوئه شيش متر ميپره هوا، در نتيجه از تابلو خارج ميشه و وارد تابلو بالايي ميشه و بعد از برخورد با دختر تابلو بالايي، دختره هم شيش متر ميپره هوا و ميخوره به پسر تابلو بالايي و پسره هم شيش متر ميپره هوا و...
در نتيجه همه تابلو ها بيدار ميشن و شروع ميكنن به سروصدا!
اِما با اين قيافه به بانوي چاق نيگا ميكنه و يهو ميزنه زير گريه و دستاشو ميگيره جلو صورتش!
بانو چشماشو ميماله و با شكايت رو به اِما داد ميزنه:
- چرا منو بيدار كردي اين وقت شب؟ بزنم با اين شكمم لهت كنم؟ مرض داري؟
صداي همه تابلو ها در اومده بود و صدا به صدا نمي رسيد. بچه ها وحشتزده هر لحظه منتظر بودن كه فيلچ از راه برسه.
اِما: خانم چاقالو من گم شدم... يعني چيزه! بچه ها من رو طلسم كردن و برا همين الان به هوش اومدم. بزارين بيام تو!
- دستتو از رو صورتت بردار ببينم كدوم گور به گور شده اي هستي!
- نميشه خانم فربه، من هرميون هستم (!) بزارين بيام تو ديگه!
- هرميون؟؟ هرميون كه موهاش قهوه اي بود!
- آره ديروز آرايشگاه بودم. خوب شده موهام؟ بهم مياد بلوند؟
- راستي اينا كين پشت سرت؟ چرا جوراب كوئيرل كشيدن به سرشون؟
ملت: ما هيچي نيستيم! ما هيچي نيستيم! تصویر تغییر اندازه داده شده
بانو همينطور كه داره به بچه ها نيگا ميكنه، كم كم چشماش بسته ميشه!
دنيس يكي ميخوابونه پس كله اِما: اي بي عرضه!
بانو در حالي كه صداي خروپفش بلند ميشه، زمزمه ميكنه: رمز درسته!

تِلِــق!

تابلو باز ميشه! ملت با چشماني گرد و دهاني باز و آب چكان، يورش ميبرن تو!
- اََََآَآآآآآآآآآآآآ... چه قشنگه اينجا!
- اينا چه زندگي مرفه اي دارن! چه مبلاشون قشنگه!
دنيس يهو از اين قيافه به خودش مياد و خيلي جدي ميگه: ساكت باشيد. ما فقط اومديم اينجا تا تكنيك بازيشون رو بفهميم!
پس همگي به ارومي به سمت تاپيك تيم كوييديچ گيريفيندور ميرن!
نقل قول:
جادوگران® صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها - ایفای نقش (Role Playing)
مدرسه علوم و فنون جادوگري هاگوارتز
تالار خصوصي گيريفيندور
تيم كوييديچ گريفيندور
در حال ديدن اين عنوان: دنيس مرلين مك كينن البوس سورس پاتر اريكا زادينگ اما دابز اسكورپيوس مالفوي پيوز 1 كابر مهمان


دنيس هر چقدر نيگا ميكنه، متوجه نكته اي نميشه!
- اي بابا... پس اين البوس اينجا چيكار ميكرده؟
همينجور در حال چرت و پرت گفتن بود كه چشمم به يه پست ميخوره!

نقل قول:
پرسي ويزلي: بچه ها ديروز تريلاوني يه پيشگويي خفن كرد، قراره اينجا جاسوسي بشه و پستهايه مسابقه يه جوري به دست هافلي ها برسه، برا همين من دارم يه وبلاگ توپ و خفن درست ميكنم تا فوضولان پستامونو نخونن! بقيه هماهنگي ها در وبلاگ انجام ميشه!


دنيس + ملت:
بچه ها به حالت "آدم تو شلنگ شنا كنه ولي پا نشه تا تو تالار گيريف بياد" سرشونو ميندازن پايين و در ِ تاپيك كوييديچ رو ميبندن و ميان تو سالن اجتماعات!
- لي جردن تويي؟ چقد سياه تر شدي!
البوس برميگرده و رو كاناپه رو نيگا ميكنه كه يك عدد پسر مو هويجي با چشمان نيمه باز زل زده بهش! البوس سورس دستپاچه ميشه و ناله ميكنه:
- به خدا من نميخواستم بيام تو تالارت! به خدا من وزير مردمي اي هستم! همش تقصير اين دنيسه كه منو كشيد تا اينجا... من بي گناهم! تو رو خدا منو بلاك نكنيد... من براي وزارت هزار تا ارزو دارم... من...
پرسي نگاهي به آسپ ِ جوراب به سر ميندازه و ميگه:
- ببينم صداي تو چقدر شبيه صداي وزيره! تو تو خواب من چيكار ميكني؟ خيلي ازت خوشم مياد كه اومدي تو خواب من؟ برو بگو دامبل بياد!
آسپ جوراب رو از سرش برميداره و ميندازه زمين و زانو ميزنه و شروع ميكنه به خودزني:
- آبروم رفت... بدبخت شدم. الهي بي دنيس بشم! تصویر تغییر اندازه داده شده
بچه ها كه پشت سر آسپ به پرسي خواب آلود زل زدن، وحشتزده دست وپاي البوسو ميگيرن و از تابلو تالار ميدون بيرون!


"فردا صبح، تالار گيريف"


دامبل از خوابگاه پسرانه، با نيشي باز و سرحال مياد بيرون و يه لگد ميزنه زير پرسي! پرسي از خواب ميپره و يه فحش به دامبل ميده، بعد چشماي پف كردشو باز ميكنه و با اخم رو به دامبل ميگه:
- اي نامرد... ديشب چرا در لحظه ي حساس از خوابم اومدي بيرون و به جاش اون البوس وزير بوقي رو فرستادي؟ هان؟ اصلا سيفيد نبود كه هيچ، يه جوراب كوئي هم كشيده بود رو سرش!
دامبل به طرز ارزشي اي خم ميشه رو زمين و يه لنگه جوراب از رو زمين بر ميداره و ميگه: مثل اين؟
پرسي چشاش گرد ميشه: ايـ... اين كه جوراب كوئيرله... بوش كن، بوي سير ميده!
دامبل: كوئي مگه تالار گيريف هم مياد؟ خوابگاه مديران و عله رو بيخيال شده اومده اينجا؟
پرسي از لبه جوراب ميگيره و مثل اين پليس ها ميندازش تو يه پلاستيك!


"شروع بازي، زمين بازي كوييديچ"


دنيس در حالي كه از شدت گرخيدگي ناخوناشو ميجوه، وارد زمين ميشه و وحشتزده دنبال پرسي ميگرده تا از نگاهش، بفهمه كه لو رفتن يا نه! پشت سرش آسپ ميپره تو زمين در حاليكه روي دهنش رو با چسب نوار پيچ كردن تا نتونه حرف بزنه.
اسپ: مممميمممم... موووو آآآآآ اييييي! (مترجم: من نميخواستم برم تو تالار گيريف... همش تقصير دنيسه!)
تيم گيريف هم وارد زمين ميشن و پرسي به سرعت توجهش به داور جلب ميشه. داور كسي نبود جز كوئيرل! دو تيم روبروي هم قرار ميگيرن و دامبل با دنيس دست ميده!
دامبل: بوي گند سير مياد!
كوئي: بلـــــــه؟ كسي در مورد بوي سير صحبت كرد؟ دامبل ميخواي بيشتر توضيح بدي يا به بلاك شدن قانعي؟
دامبل: نه باب منظورم بوي سير تو نبود. دنيس بو سير ميده! اصلا خوب نيست پسري تو اين سن بوي سير بده!
پرسي جفت پام مپيره وسط و رو به داور ميگه:
- كوئي جون، تو احيانا يه لنگ جورابتو گم نكردي؟
كوئي يهو قيافش وا رفت! بعد يعو سفيد شد و بعدش هم زرد شد و در آخر هم به بنفش تغيير رنگ داد!
دامبل: طيف رنگي زيبايي بود!
كوئي فرياد ميزنه: پرسي بعد از اين بازي به مدت سه ماه بلاكي!
"سووووووووووووووووت"

بچه ها ميپرن هوا و هر كس سرجاش مي ايسته! توپ نصيب تدي ميشه و با چابكي ميره جلو و اولين گل از وسط شكم پيوز رد ميشه! اونطرفتر پرسي در حاليكه كه يه بلاجر ميفرسته سمت دنيس، مطمئن ميشه كه يه كاسه اي زير نيم كاسه است و كوئي يه كارايي كرده! بلاجر ميخوره به دنيس و دنيس شپلخ ميشه! تصویر تغییر اندازه داده شده

كوئيرل خطا اعلام نميكنه و صداي شادي تماشاچيان گيريفي به هوا ميره! بازي همچنان در جريانه كه كوئي ميره به سمت پرسي:
- پسرم اين قضيه جورابو كي به تو گفته؟
پرسي: دامبل پيداش كرد! حالا راستشو بگو چيكار داشتي توي...
كوئي چشماش گرد ميشه و ناله كنان ميگه: يعني دامبل هم ميدونه؟
و بعد در حاليكه موهاي زير دستارشو دو دستي ميكشه، به سمت اونور زمين ميره! كوافل تو دستاي اسكوره، از بلاجر ريموس جاخالي ميده ولي بلاجر پرسي مستقيم ميخوره به دماغش! اِما كوافلو بين زمين و هوا ميگيره و پرتابش ميكنه سمت دروازه كه پرسي با بلاجر ميزنه به كوافل و كوافلو منحرف ميكنه!!

گزارشگر: "چه ميكنـــــــــــــــه اين پرسي!"

بالاتر ها: اسپ به صورت مارپيچ پرواز ميكنه و با چشماي وحشتزده به پرسي نيگا ميكنه وتا يه بلاجر از سمت اون بهش ميرسه داد ميزنه:
- مااااااااااااان توووووووواوووووووووم! (مترجم: تو رو خدا نزن، تقصير من نبود!)
جيمز كه وضعيت اسفناك برادر كوچيكشو ميبينه، با چشماني اشك الود به سمتش ميره و چسب رو دهنشو محكم ميگيره و ميكشه!
چسب با صداي ناجوري كنده ميشه! اسپ دستي به دهن ملتهبش ميكشه و سر برادر بزرگتر فرياد ميزنه:
- من تازه زير لبم سبز شده بود، تو سيبيل هاي وزير رو كندي!
جيمزيكي ميخوابونه تو گوش برادر كوچكتر: با برادر بزرگترت درست صحبت كن!

كوئي دور و اطراف دامبل ميچرخه و مدام كوافل هايي كه مهاجم هاي هافل ميفرستن، ميخوره به سرو صورتش!
كوئي: دامبل تو به من چيكار داري؟ چرا تو كار من فوضولي ميكني؟
دامبل: تو داري فوضولي ميكني! باب برو كنار بزار دروازه بانيمو بكنم!

كوئي افسرده و نااميد ميره يه گوشه و به فكر فرو ميره! افكارش كم كم پديدار ميشه!

نقل قول:
كوئي تو دفتر عله نشسته و عله با خشم به در پشت سرش كه از توش دود و بخار ميزنه بيرون اشاره ميكنه! در اتاق تو مايه هاي در اتاق تمساح ها ميمونه!
- جوراب هام تموم شده، چهار تا جفت جوراب وردار بيار!
كوئيرل به سمت اتاق ميره و به بلاكيون، دانگ، ارشام، ويولت، گراوپ و مالدبر نيگا ميكنه كه رو صورت هر كدوم يه جوراب پيچيدن و در حال شكنجه كردنشون هستن! بوي سير تو دهن بلاكيون ميپيچه و بيهوششون ميكنه!
كوئي نگران رو به عله ميگه: هري دعوام نكني ها (!)، ولي گمونم دوستاشون از اين كارها باخبر شدن! جوراب هاي من دزديده شده! حتما كار اوناست. حتما فهميدن كه ما اينا رو شكنجه ميديم!
عله فرياد ميزنه: چــــــــــــــــــــــــــــــي؟ يا جوراباتو پيدا ميكني، يا از مديريت ميندازمت بيرون و براي هميشه بلاك ميشي!


كوئي با اين قيافه شروع ميكنه به گريه و زاري كه يهو اسپ به سمتش مياد. اسپ در حاليكه گريه و زاري ميكنه، با بغض ميگه:
- به خدا من نميخواستم برم تالار گيريف! به خدا نميخواستم برم جاسوسي دنيس منو مجبور كرد... دنيس!
پرسي يهو از پشت سر اسپ ظاهر ميشه و فرياد ميزنه:
- "آواداكداورا" اين است عاقبت جاسوسي در گيريف!

صحنه اسلوموشن ميشه، چشمهاي البوس گرد و سفيد ميشه و از رو جاروش سقوط ميكنه. راوي داستان با صدايي راز بقا مانند شروع به صحبت ميكنه:
- آلبوس، وزير غير مردمي جان به جان آفرين تسليم كرده و گيريفي ها هيچ گاه نميفهمند كه همه ي هافلي ها به تالارشان آمده بودند، بلكه تنها البوس را مقصر ميدانستند. همچنين دزد جورابهاي كوئي البوس معرفي شد ولي چون كوئي نتونست بقيه جورابهاشو پيدا كنه،براي هميشه بلاك شد و فرصت نكرد تا پرسي رو بعد از مسابقه سه ما بلاك كنه! و اين بود آخر ماجرا!

دوربين جنازه متلاشي شده البوس رو نشون ميده و تيتراژ پاياني پخش ميشه! يهو يه نفر داد ميزنه:
- بابا اينا به درك! اخر بازي چي شد؟
راوي: آخ... يادم رفت! جيمز پاتر همزمان با كشته شدن برادر كوچك، اسنيچ را گرفت و گيريفيندور برنده مسابقه اعلام شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدرت رولو ببين توي سبك من، تعظيم كرد توي دست من
پس تو هم بيا رول بزن با سبكم، ميخوام شاخ جوجه رولرا رو بشكنم


Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 11 مرداد 1387 17:00
نمایش جزئیات
آفلاین
گریفیندور و هافلپاف

ساعت 9 صبح - دره ی گودریک :

دهکده ی گودریک مملو از جادوگران سیاهپوش بود ، همه ی سر ها پایین بود و هر از چند گاهی جادوگری جلو آمده و دسته گل سپیدی را بر روی تابوت درخشانی می گذاشت . دهکده غرق در سکوت بود ، قطره های اشکی از چشمان چند جادوگر به پایین می لغزید ( اشک تسترال ! ) و گاهی بغضی در گلویی می شکست .

با صدای ترمز اتومبیل لیموزین بلند و مشکی رنگی مردم به خود آمدند . چند محافظ با عینک دودی از ماشین پایین پریده و با چوبدستی هایشان اطراف را تحت نظر گرفتند . یکی از آنها با احتیاط به در ماشین نزدیک شده و آن را باز کرد .

گُرررررر ! ( افکت ریختن فک و فامیل جیمز از داخل لیموزین بر روی تابوت )

- عهه ، جیمز ، جیمز ! پسرم ! عهه ! اهوووی عله کجایی؟ ، جیمز مُرد .

کوییرل عمامه ی سیاهرنگش را به احترام جیمز از سرش برداشت .

ملت با دیدن ولدمورت پس کله ی کوییرل : جیـــــــغ !

اما کوییرل اعتنایی نکرد ، عقب عقب به سمت جینی رفت . جینی با دیدن صورت ولدمورت جان خود را مهمتر از پسر مرده اش دانسته و بی صدا از تابوت فاصله گرفت. کوییرل نشست و سرش را عقب برد . لرد با چشمانی درشت و مظلوم به تابوت خیره شد .

دیلینگ.( افکت افتادن قطره اشکی از چشم سرخ لرد بر روی تابوت به صورت اسلمشن )

بعد از این عمل ، کوییرل به سرعت دستار و عمامه اش را جمع کرده و از تابوت جیمز فاصله گرفت .

پس از او گلگومات که به شدت گریه می کرد چنان خود را بر روی تابوت انداخت که جسد له شد !
و جادوگر های اطراف به سرعت ، ریپارو ریپارو گویان او را دور کردند . آلبوس سورس پاتر که تمام تنش می لرزید ، کلاه وزارتش را دقایقی بر روی تابوت گذاشت ، سپس دوباره آن را برداشته و بر سر گذاشت . تدی نزدیک شد ، صورتش بی حالت بود ، گریه نمی کرد ، تنها دقایقی به تابوت خیره شد و خاطرات روز گذشته همچون برق و باد از جلوی چشمانش عبور کرد :

فلش بک – ذهن تدی :

- بیدار شو ، بیدار شو ، بیدار شــــــو بوقی !

صدایی خواب آلود و خفه از زیر ملافه ی آبی رنگی به گوش رسید :

- از اتاق من برو بیرون .

تدی اخمی کرد و ملافه را کنار زد ، جیمز صورتش را روی بالشت فشرده و به شکم خوابیده بود .

- چت شده ؟
- گفتم برو بیرون تا یویومو نکردم تو حلقت .

تدی بی توجه به تهدید جیمز ، با نیرویی که تنها در یک گرگینه وجود داشت او را برگرداند .

- جیــــــــغ !

-
- چ..چه بلایی سرت اومده؟
- رماتیسمم خوب شده . رماتیسم مغزیم خوب شده ! باورت میشه؟ تازه آبله اژدهایی هم گرفتم .

اشک از چشمان آبی رنگ جیمز بر روی صورت پر از جوش های سبز رنگش سرازیر شد و خود را در آغوش تدی انداخت :

- تدیـــــــی ، من نمیتونم بازی کنم !

تدی نیم نگاهی به جوش های چرکین و سبز رنگ بزرگ انداخته و با چهره ای نگران جیمز را عقب راند و از او فاصله گرفت.

پایان فلش بک

صدای حبس شدن نفس مردم او را به خود آورد ، برگشت و گوزن نقره ای رنگی را دید که به تاخت به او نزدیک می شد . از تابوت فاصله گرفت و با حیرت جای خود را به گوزن درخشان داد .

گوزن :مووو (صدای زوزه ی گوزن ) ! اممم... ببخشید. منظورم اینه که ، پیام تسلیت از عله ی بزرگ.
اهم اهم ، چیزه ... هوی استر عکس های من و نمید رو نذار تو گالری مرتیکه ی بوقی ! اه ! اهم اهم ، ببخشید ، با پوزش از اشکالی که پیش اومد، پیام تسلیتم اینه :

" عهه ، عهه ، عهه ! کاربر خوبی بود و من متاسفم که این اتفاق پیش اومد ، خب مرگ حقه دوستان من ! به هر حال ، تقصیر بارون بود ... دستش رفت رو دکمه ی حذف شناسه و .. به هر حال اتفاقیه که افتاده ! از طرف همه ی مدیران به خانواده ی مرحوم تسلیت میگم ! " ( پدر مرحوم ! )

صدای زوزه ی دیگری شنیده شد و گوزن به تاخت دور شد . و آلبوس دامبلدور ، در حالیکه مسیر دور شدن حیوان را با چشمانش دنبال می کرد به یاد آخرین جملاتی که جیمز گفته بود افتاد :

فلش بک در ذهن دامبلدور :

- ما ذخیره نداریم. ذخیره ی جستجوگر نداریم دامبل .ف..فقط یه نفر ، یه نفر هست که میتونه به جای من بازی کنه.... ههعع..

دامبلدور شانه های جیمز را گرفته و به آرامی گفت :

- کی... کی جیمز؟
- اسمش...هههع...
دامبل : جون بکـــن دیگه .

جیمز دست مشت کرده اش را بالا برد ، نمیتوانست نفس بکشد :

- اسمش...تـ...

دامبلدور با عجله لیوان آبی به صورت جیمز پاشید .
جیمز چشمان نیمه بازش را کاملا باز کرد :

- اسمش... توحیده.. توحید ظفرپور !

و آنگاه ، مشت گره کرده اش باز شده و یویوی کوچک صورتی رنگش از دست او بر کف زمین غلتید.

پایان فلش بک

قطره اشکی از چشمان آبی رنگ دامبلدور به درون ریش انبوهش لغزید . توحید ظفرپور ...


صبح روز بعد _ رختکن تیم کوییدیچ گریفندور :

- خب ، فهمیدی توحید؟ شماره ی اما واتسون تو اون توپ طلاییه که دو تا بال داره !
- بله .
- به بقیه کار نداشته باشی ها ، فقط دنبال توپ طلایی برو !
- چشم.
پرسی ویزلی با نگرانی به توحید خیره شد ، زیرچشمی نگاهی به دامبلدور انداخت که با اضطراب ریشش را درون ردای کوییدیجش می کرد .

ساعتی بعد – زمین کوییدیچ هاگوارتز :

- کوافل دست تدیه ! زیگزاگ جلو میره ، به راحتی اریکا رو دریبل می کنه و پاس میده . حالا جسیکا ، یه حرکت فوق العاده و پاس برای لیلی اوانز .

جسیکا چندین بار با کوافل روپا زده و آن را برای لیلی پرتاب کرده بود .
لیلی به محض دریافت توپ با سرعت به سمت حلقه های هافل رفت و گل بیست و دوم را با عبور دادن کوافل از بدن شفاف پیوز ، برای تیمش به ثمر رساند. فریاد گریفندوری ها ورزشگاه را به لرزه درآورد .

در گوشه ی دیگری از زمین ، ریموس لوپین در حالیکه با حالتی تهدید آمیز چوبش را تکان میداد به توحید چشم دوخته بود ، چرا هیچکاری نمیکرد؟
- اهوی ریموس !
لوپین به موقع سرش را دزدید و چوبش را بالا آورد .

صدای گزارشگر در ورزشگاه پیچید : ریموس بلاجر دنیس رو دفع می کنه ، بلاجر به سمت مالفوی که کوافل رو در دست داره میره ! مالفوی ترسیده ، خدای من ! اون کوافلو به سمت بلاجر پرتاب کرد .

صدای "گومب" بلندی که نشاندهنده ی برخورد دو توپ با هم بود در ورزشگاه پیچید .
هر دو توپ کمانه کرده و با سرعت به طرفی روانه شدند . کوافل به سمت دروازه ی گریفندور و بلاجر به سمت اما دابز .

- بعععله ، اما کاملا آماده ی ضربه زدنه ! چوبشو بالا میاره و ضربه شو میزنه ، آفرین اما !

اما...
اما...
اما ! ( اکوی کلمه در ذهن توحید ظفرپور )
در گوشه ای خلوت از زمین ، هیچکس درخشش چشمان سرخ رنگ توحید بعد از شنیدن این نام را ندید . او نیشش را باز کرده و درحالیکه روحیه ی عجیبی گرفته بود بر روی جارویش خم شده و سرعت گرفت .

بلاجر اما دابز اشتباها به سمت مرلین مک کینن رفته و او را از روی جارویش سرنگون کرد .
دنیس : حمله به خودی؟ بکشینش !

همه ی ملت هافلپاف به سمت اما دابز رهسپار شده و بی توجه به توپ هایی که به لطف بدن شفاف پیوز تبدیل به گل می شد ، با مشت و لگد و جفت پا تو دهن زدن و چوب و چماغ به جانش افتادند.
اما : جیـــــغ !
ملت هافلپافی که حالا روی هوا، ابری پر از گرد و خاک را تشکیل داده بودند : خودی رو میزنی دورو؟ بیگی که اومد !

بار دیگر صدای گزارشگر شنیده شد : خدای من ، عجب دعواییه ! اونجا رو ، بعضی از تماشاگرای جوگیر وارد زمین شدن و دارن فحش میدن و مشتاشونو تکون میدن . این بازی داور نداره ؟
تا الان 250 به 100 به نفع گریفندور .

پس از گذشت لحظاتی پیوز نیز که دیگر حضور در دروازه اش را ضروری نمی دید به جمع هافلپافیان معترض پیوسته و شروع به فریاد زدن بر سر اما دابز کرد.

- من نمیتونم اما رو ببینم ، امیدوارم چیزی ازش مونده باشه ، بلاخره سر و کله ی مادام هوچ پیدا شد !

مادام هوچ که گویی تازه وارد زمین شده بود به طرف هافلپافیان پرواز کرده و با فریاد " دعوا برره ایه؟ آخ جون ! " به آنها پیوست .

گزارشگر :

دقایقی بعد ، گریفندوری ها که از پرتاب کوافل به حلقه های خالی خسته شده بودند با جیغ و داد بر روی هافلی ها پریده و با آنها همکاری می کردند .

همه ی تماشاگر ها از جایگاهشان بیرون پریده و به آنها ملحق شدند . همه و همه و همه اما دابز را می زدند .
غافل از اینکه...

- اسنیچ ! توحید ظفرپور بلاخره اسنیچ رو گرفت ! گریفیندور وینز !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 11 مرداد 1387 15:08
نمایش جزئیات
آفلاین
گریفیندور و هافلپاف

در رختكن گريفيندور همه چيز مثل هميشه بود. تدي و جيمز توي سر و كله ي هم مي زدند و ريموس و پرسي سعي داشتند تا آخرين تفكرات فني آلبوس را زير سوال ببرند! جسيكا هم كه طبق معمول تا لحظات آخر سر و وضعش را مرتب مي كرد. فقط ليلي بود كه گوشه اي نشسته بود و به اين صورت : تصویر تغییر اندازه داده شده آه مي كشيد!
جسيكا در حالي كه بعد از نيم ساعت تنظيم كردن كلاهش، آن را به گوشه اي پزتاب مي كرد، پرسيد:
-چيزي شده ليلي؟ تو كه قبل از بازيا همش تند تند اس ام اس بازي مي كردي؟
-جوابمو نمي ده. تصویر تغییر اندازه داده شده قرار بود اين هفته بريم هاگزميد. ولي من نتونستم برم. فك كنم كه دلخوره ازم. الانم هر چي مسيج مي دم ...
- .... بريم تو زمين! بازي داره شروع ميشه! چيزايي كه گفتم يادتون نره! ليلي، تو بايد كاري كني كه دنيس و اما بلاجرا رو به طرف تو بزنن!
دو تيم وارد زمين شدند و با سوت داور بازي شروع شد. اولين حمله را گريفيندور در دست گرفت و پاس كاري هاي هميشگي ليلي، جسيكا و تدي كوافل را تا نزديك حلقه ها پيش برد.
گزارشگر:
- دنيس و اما با پاس خيره كننده ي جسيكا به تدي از جريان بازي خارج شدن. تدي كوافل رو در دست داره و ليلي در موقعيت مسلم گله. حالا پاس رو ميندازه براي ليلي.....
دي ديد....دي ديد!(صداي رينگتون مربوط به اس ام اس گوشي ليلي)

You have 1 new message(s)
From: hogzmidcell
Masrafe shoma shoonsad karte sharje 5000 sikly ast! Ba kharide shoonsad o 1 karte sharje 5000 sikly dar har mah, az shoonsad% takhfif dar tarefeye saniye'ee estefade konid!

-ليلي اوانز كوافل رو نمي گيره! موقعيت از دست رفت! اون داره اس ام اس مي خونه!
اعضاي تيم گريفيندور:
ليلي: .......

درون رختكن گريفيندور، وقت استراحت

-نتيجه چهارصد و پنجاه به دويست و پنجاهه! معنيش اينه كه جيمز نبايد قبل از اينكه فاصله ي امتيازمونو به 150 برسونيم اسنيچو بگيره. ليلي هم كه....
و همه اعضاي تيم به طرف ليلي نگاه كردند!
- تصویر تغییر اندازه داده شده

زمين بازي

پرسي و ريموس در اين نيمه در اوج بودند. بلاجرهاي آن ها مدام اسكورپيوس، اريكا و مرلين را هدف قرار مي دادند و فاصله ي امتيازي دو تيم با گل هاي گريفيندوري ها مدام كمتر مي شد.
جيمز با چالاكي آلبوس سوروس را در تعقيب اسنيچ پشت سر گذاشت و اكنون يك گل ديگر كافي بود تا او بتواند اسنيچ را از آن خود كند.
دنيس تلاش كرد تا با بلاجر تدي را هدف قرار دهد، اما بلاجر با پشت چماق برخورد كرد و ديوانه وار به سمت پيوز حركت كرد و..... بوم!
گزارشگر:
-حالا ليلي اوانزه و حلقه هاي خالي! جيمز بايد دو ثانيه به ليلي وقت بده تا گل رو بزنه و بعد اسنيچ رو بگيره! حالا جيمز دستشو دراز مي كنه. ليلي بايد پرتابو انجام بده .......
دي ديد....دي ديد!

You have 1 new message(s)
From: larten
……

صداي خوشحالي هواداران هافلپاف كه با گرفتن اسنيچ توسط جيمز پيروز شده بودند ورزشگاه را منفجر كرد!
ليلي جسيكا را كه در بهت و حيرت غوطه ور بود در آغوش كشيد:
-بلاخره جوابمو داد! گوشيش خراب بوده جسي!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 11 مرداد 1387 02:37
نمایش جزئیات
آفلاین
گریفیندور .VS هافلپاف

- حسرته داداش، حسرته!

تدی که در یک دست چوب بلند بیلیارد را گرفته بود و آرنج دست دیگرش را به میز تکیه داده بود، با پوزخندی که هیچ گریزی از آن نداشت، حرکت آل را زیر نظر گرفته بود. آل به چوب خودش فرمان داد:
- زاویه با میز ، 30 درجه ، 5 درجه به چپ متمایل شو، با صد در صد نیرو ضربه بزن!

بر خلاف انتظار آل و در مقابل پوزخند تدی، این توپ 8 بود که از بین همه ی توپها قل خورد و به جایی رفت که نمی باید میرفت!

- نه، قبول نیست! اینطوری نا مردیه. تو این چوب منو طلسم کرده بودی که به حرفم گوش نده!
- برو هر آزمایشی میخوای رو چوبت انجام بده؛ تو شرط رو باختی، پس مرد باش و پای حرفت بمون!
- حق با تدیه؛ خوبه منم شاهد شرط بندیتون بودم.

از میان فضای پر از دور باشگاه تفریحی وزارتخانه، جیمز که یک گیلاس فایر ویسکی در دست داشت به طرف برادرانش آمد و در حالی که مستقیم به آل که از عصبانیت سرخ شده بود، نگاه می کرد، کمی از نوشیدنی را مزه مزه کرد و بعد ادامه داد:

- بیخودی جوش نزن! مطمئن باش اگه تدی شرط رو باخته بود، من طرف تو رو میگرفتم!
- آره، تو راست میگی!

تدی دستش را به طرف آل دراز کرد و در حالی که موذیانه می خندید، گفت:

- یکشنبه توی زمین می بینمت داداش کوچولو!

آل بدون اینکه با تدی دست بده، در حالی که پاهایش را به زمین می کوبید و زیر لب به همه کس، منجمله خودش ناسزا می گفت، بارانی اش را از روی صندلی برداشت و از سالن بیلیارد جادویی خارج شد. جیمز در حالی که رفتن آل را تماشا می کرد، از تدی پرسید:

- فکر می کنی پای حرفش بمونه؟

تدی شانه اش را بالا انداخت و در حالی که یک چوب جدید را به دست جیمز می داد، گفت:

- یه دست بزنیم؟


همان شب – تالار هافلپاف

اعضای تیم هافلپاف همه کنار یکدیگر نشسته بودند و در مورد مسابقه بحث می کردند. دنیس مرتب با نگرانی به ساعتش نگاه می کرد و واضح بود از مسئله ای راضی نیست. بالاخره بلند شد و گله و شکایت آغاز کرد:

- قرار بوده تا هشت خودشو برسونه، الان بیشتر از نیم ساعت گذشته و هنوز ازش خبر...

در تالار باز شد و آل که هنوز همان بارانی طوسی را بر تن داشت، در حالی که آب از نوک مو و بینی اش جاری بود، به سمت هم تیمی هایش رفت.

- ببخشید داشتم می اومدم نیمبوسم پنچر شد...

اعضای تیم:

*دقایقی بعد*

- فکر کنم دیگه کافی باشه!

اعضای تیم به حرف دنیس گوش داده و از روی آل که زیر مشت و لگد آنها حسابی سیاه و کبود شده بود، بلند شدند. حلقه ای دور او شکل گرفته بود و همه منتظر بودند که جوینده ی کلاه وزارت بر سر آنها بلند شود و زودتر تاکتیک این بازی مهم را بشنوند، غافل از اینکه او زیر ضربات وارده، در عالمی فراتر از دسترس آنها سیر می کرد.


(اندر عالم هپروت آسپ)

در زمین کوئیدیچ هاگوارتز بازی بین هافل و گریف جریان داره، آسپ از روی چوب آذرخش مرتب به اسکوربرد نگاه می کنه تا نتیجه رو ببینه ولی انگار که هاله ای مه آلود اطراف اون رو گرفته باشه، قادر به تشخیص اعداد نیست، پس گوش تیز میکنه تا شاید صدای گزارشکر رو بشنوه ولی صدا در گوشش به صورت صوتی "هام" مانند تبدیل میشه.
سر چوبدستیش رو کج می کنه و یک دور به دور ورزشگاه می چرخه و یک مرتبه برق طلایی رنگ اسنیچ توجهش رو جلب می کنه؛ جیمز رو اون اطراف نمیبینه ولی از پشت سرش صدای تدی به گوشش می رسه که فریاد میزنه: "آخرینم رو به یاد داشته باش!"

(پایان عالم هپروت)


آل با وحشت به هوش آمد در حالیکه از نوک چوبدستی دنیس، آب به سر و صورتش می ریخت.

- خب دیگه الان کاملا" به هوش اومده، تنبیه هم که شد و دیگه قول میده دیر نکنه، مگه نه آسپ؟
- هر چی شما بگین

دنیس که ظاهرا" عاقبت راضی شده بود، به آل کمک کرد تا روی صندلی بنشیند و بعد رو به همه ی اعضای تیم توضیح داد:

- ببینید، توی این بازی تنها پیروزی کافی نیست؛ اگه بتونیم با اختلاف امتیاز زیاد از گریفیندور ببریم، مثل این می مونه که قهرمانیمون رو بیمه کرده باشیم. بله اریکا؟
- دنیس ما در هر حال این بازی رو ببریم، قهرمان میشیم؛ مگه نه؟
- نخیر! شاید گریف توی بازی آخر با اختلاف امتیاز بتونه شکستش رو جبران کنه و قهرمانی از دست بره. آسپ تو باید چشم از اسکوربرد بر نداری... تنها در صورتی اسنیچ رو میگیری که حداقل پنجاه امتیاز جلو باشیم، روشنه؟

آسپ که با شنیدن اسم اسنیچ یاد تدی و شرط بندی احمقانه اش افتاده بود، با بلاهت سرش را تند تند تکان داد.

- فقط در یه صورت اسنیچ رو زودتر از موعد میگیری... در صورتی که این خطر وجود داشت که جیمز دستش بهش برسه.

با هر کلمه که دنیس در مورد اسنیچ و جیمز می گفت، دل آسپ یک مرتبه خالی می شد. اگر به حرف دنیس گوش می کرد و اسنیچ را می گرفت، شکی نداشت که برادرانش آبروی او را به هر طریق ممکن می بردند و اگر بر سر شرطش می ماند، هیچ بعید نبود که از تالار اخراج شود. هم چنان در تفکراتش غرق بود که جلسه مختومه اعلام شد و او هم سریع به سمت خوابگاهش رفت تا شاید خواب کمی به او در فراموش کردن آنچه انتظارش را می کشید، کمک کند.


صبح روز مسابقه – تالار اصلی

دانش آموزان پشت میزهای مربوط به خود، در حالی که برخی پرچمی با طرح یکی از گروه های چهارگانه را در دست داشتند، مشغول صبحانه خوردن و بحث در مورد بازی بودند. ناگهان از پنجره های باز، صدها جغد، هوهو کشان وارد شدند و هر یک بسته یا نامه ی همراه خود را تحویل دادند. یک جغد خاکستری هم درست روی بشقاب آسپ فرود آمد و یادداشتی کوچک را به او داد و مشغول خوردن صبحانه اش شد!

آل به سرعت کاغذ را باز کرد – تنها یک خط کوتاه بود، با دستخطی که به خوبی می شناخت:

«یادت نره سر چی بازی کردیم! »

- از طرف کی بود آل؟

آل در حالی که سعی میکرد صدایش نلرزد، کاغذ را درون جیب ردایش چپاند و با لبخندی زورکی به اما جواب داد:

- از هوادارام بود ، چی فکر کردی؟

سپس سرش را برگرداند و نگاهش با نگاه تد که پشت میز گریفیندور نشسته بود، تلاقی یافت. همان خنده ی زورکی هم با دیدن چشمک پر از معنای تدی بر صورتش خشک شد.


زمین کوئیدیچ هاگوارتز

دقایقی از شروع بازی گذشته بود. آسمان نیمه ابری بود و باد خنکی می وزید. همه ی جمعیت تالار بزرگ به ورزشگاه آمده بودند، گریفیندوریها و هافلپافیها به شدت مشغول تشویق تیم های خود بودند و در این میان دانش آموزان اسلترین و راونکلاو به خوبی نقش تماشاگرنمایانه ی خود را با تقدیم صمیمانه ی انواع فحش های ناموسی ایفا می کردند، بخصوص جوینده های دو تیم به نظر می رسید بیش از هر کسی هدف این ابراز محبت ها قرار داشتند

تقریبا" بازی به بسکتبال موگلی شبیه بود، مهاجمین دو تیم بسیار سریع و هشیار بودند و بلاجرهایی که مدافعین می فرستادند، عملا" درمقابل آنها هیچ نقشی نداشتند. اگر گریف امتیازی می گرفت، این هافل بود که در ضد حمله به سرعت آن را جبران می کرد و بر عکس. ارقامی که اسکوربرد نشان می داد، مرتب در حال افزایش بود. نبض بازی را مهاجمین در دست داشتند!

زمان به همان سرعتی که بازی در جریان بود می گذشت. جوینده ها با چشم دنبال اثری از اسنیچ بودند. نیم ساعت دیگر به همین ترتیب سپری شد. گریفیندور و هافلپاف در امتیاز 200 مساوی بودند. بالاخره دنیس از داور تقاضای تایم اوت کرد.

دنیس به سرعت از چوبش پایین آمد و با خشونتی که تنها در او یافت میشد، رو به اما کرد:

- چن بار بهت بگم اون بلاجر رو اینقدر یواش نزن، درست نشونه گیری کن، حداقل لیلی باید دو بار از چوب کله پا میشد!
- هوی! فکر کردی چون کاپیتانی هر چی بخوای میتونی بگی؟ مگه خودت چن تاشون رو تونستی متوقف کنی؟ یا این پیوز مگه چقدر تونست جلوشون رو بگیره؟!
- ای بابا، خب من چیکار کنم؟ سبک وزنم، باد کوافل هم بهم میخوره پرت میشم اونور!

مرلین که مطمئن بود تا چند لحظه ی دیگر یک دعوای اساسی به راه میفته، خودش را انداخت وسط و رو به دنیس گفت:

- عوض این همه غر زدن و گیر دادن میتونی از مهاجم ها تشکر کنی که این همه امتیاز گرفتن، وگرنه بازی رو باید تموم شده میدونستی!
- بازی تا اسنیچ رو نگیریم که تموم نمیشه ... اوه ... اسنیچ ... آل ؟!

آل که تمام مدت روی نیمکت نشسته بود و سکوت را به شرکت در بحث ترجیح داده بود، ابرویی بالا انداخت و به دنیس نگاه کرد.

- تاکتیک قبلی کنسله، هر وقت اسنیچ رو دیدی بگیرش و وای به حالت اگه دست جیمز زودتر بهش برسه!
- باشه باو!

آنسوی میدان – در میان تیم گریفیندور

تدی، جسیکا و لیلی روی زمین ولو شده بودند و خستگی در می کردند. ریموس در حالی که چماقش را بررسی می کرد، در گوش پرسی زمزمه کرد:

- فکر نمی کنی آلبوس خیلی راحت می تونست جلوی نصف گلهایی که اون پسره، مالفوی زد رو بگیره؟
- تو تا حالا با دقت بهش نگاه کردی بوقی؟ انتظار داری آلبوس دل پسر گلی مثل اسکورپیوس رو بشکنه؟
-
- نگران نباش بابا! من می دونم که جیمز صد در صد اسنیچ رو می گیره.

تدی این جمله را در حالی که از زمین بلند می شد بر زبان آورد. آلبوس که به این همه اطمینان تدی، چیزی که معمولا" از او بعید بود، مشکوک شده بود، پرسید:

- جریان چیه؟ زیادی مطمئن به نظر می رسی تدی!
- چیکار به جریانش داری، فقط تماشا کن!

بازگشت دوباره ی دو تیم به بازی، با بارش باران همراه شد ولی به نظر می رسید که حتی سهمگین ترین توفان ها هم قادر به متوقف کردن مهاجمان خستگی ناپذیر نبودند. بعد از ده دقیقه دقیقا" همین اتفاق افتاد، شدت باران و سرعت باد مرتب افزایش یافت، بطوری که بازیکنان به سختی قادر به کنترل خود روی چوبهای پرواز بودند.

آسپ در میان باران و توفان سعی کرد نتیجه ی اسکوربرد را ببیند ولی تصویر در مقابل چشمانش تیره و تار شده بود؛ صدای باد که در گوشش می پیچید هم اجازه نمی داد صدای گزارشگر بازی را بشنود. یک لحظه فکری به ذهنش رسید، می توانست اسنیچ را بگیرد و بعد وانمود کند همه چیز اتفاقی بوده!

از این فکر هیجان زده شد،سر آذرخش خود را کج کرد و یک دور در ورزشگاه چرخید، یک مرتبه برق اسنیچ توجهش را جلب کرد، با یک نگاه جیمز را پیدا کرد که اصلا" متوجه آن نشده بود. به سمت اسنیچ میرفت که یک نفر از پشت سرش فریاد زد:

- آخرینم را به یاد داشته باش! (ک.ر.ب. نامه ی فریاد کش دامبلدور )

یک لحظه برگشت و تدی راپشت سرش دید که با اخم به او نگاه می کرد و احساس کرد قبلا" این صحنه را جایی در خواب دیده است ولی یادش نیامد که در خواب نبوده بلکه در عالم هپروت ناشی از ضربه های هافلی ها بوده است!

چند لحظه بعد این جیمز بود که به سرعت به سمت اسنیچ می رفت... فریاد شادی جیمز و جشن و خوشحالی گریفیندور در گوشش زنگ می زد، آخرین چیزی که قبل از بازگشت به عالم هپروت ( ناشی از فشار عصبی ) فهمید، ضربه هایی بود که جیمز و تدی به نشانه ی "دمت گرم" بر شانه ی او زدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 10 مرداد 1387 22:21
نمایش جزئیات
آفلاین
بازی دوم تیم گریفیندور:

سکانس اول - تالار مثلا خصوصی گریفیندور :

صدای سوختن چوب های درون شومینه سکوت عاشقانه حاکم بر تالار رو می شکست.آلبوس دامبلدور و یکی از پسران سال اولی به شدت در حال راز و نیاز بودن،تد ریموس ، ویکتورا رو به دیوار چسبونده بود و وی رو به شدت می بوسید، پرسی ویزلی هم جوری که انگار اصلا زیر چشمی به این صحنه ها نگاه نمیکنه در حال حل تکالیف هاگوارتزش بود.کمی اونورتر رون و هرمیون پتویی بر رویشان کشیده بودن و صدای آه و ناله به طور کامل به ملت می فهموند که زیر پتو چه خبره.

پرسی که خسته شده بود با عصبانیت دستشو بر روی میز کوبید و این باعث شد که تد ریموس دست از بوسیدن وحشیانه ویکتوریا بکشد و دامبلدور با تعجب سرشو بلند کنه و رون و هرمیون هم از زیر پتو به پرسی خیره بشن.

-باب من 4 تا از بازیکنامون مسموم شدن و سنت مانگوئن;فردا هم بازی داریم و اونوقت شما با بی خیالی دارید حال میکنید ؟ واقعا که.

-پرسی عزیزم تو حرص نخور.ما نقشه کشیدیم که اینقدر خیالمون راحته.فردا صبح تو رختکن میفهمی کی برنده میشه.
-من به شما ها اعتماد ندارم..آخرشم ما از هافلپاف می بازیم.لعنت بهشون که با نامردی بازیکنای ما رو مصدوم کردن.


سکانس دوم - رختکن گریفیندور :

پرسی در حالی که به شدت ناراحت بود به سمت رختکن گریفیندور رفت.از نقشه تد و آلبوس خبر نداشت ولی مطمئن بود که کار خاصی از اونا بر نمیاد.به درون رختکن رفت.

-

پرسی با تعجب به اطرافش نگاه کرد و بر روی یه صندلی افتاد.هنوز شوک زده بود و نمیدونست که واقعا چه اتفاقی داره میفته . تمام بازیکنانشون سالم و سر زنده رو به روش ایستاده بودن و بهش لبخند میزدن.از همه خوشحال تر دامبلدور بود که با قیافه ای شاد کنار رون نشست و دستش رو بر روی گردنش انداخت.

-شما چجوری از سنت مانگو اومدید..واو!
- ابله سنت مانگو کجاس..اینا فقط با معجون تغییر شکل،قیافشون عوض شده.نکنه فکر کردی لیلی با اون حالی که داشت تونسته برگرده تیم..همین که نمرده باید خدا رو شکر کنیم.

-پس اینا در واقعیت کیان؟نکنه چهار تا بی عرضه رو آوردین جای بازیکنای اصلیمون؟
-نه جیگر..بهتره بهت معرفی کنمشون..به ترتیب از راست،گراوپ ،آرشام، مرلین کبیر و سالازار اسلیترین از تیم آجاس هستن که به تیم ما پیوستن تا تو این بازی کمکمون کنن.

-آخه..آخه چجوری قبول کردن که جای بازیکنای ما بازی کنن؟منظورم اینه که چجوری شهرتشون رو به خطر انداختن برای ما؟
-پسر گلم..دوستان من هیچوقت دعوت منو رد نمیکنن و همیشه به کمک دوست پیرشون میان.البته سالازار که از من پیرترم هست.

دامبلدور به سالازار چشمکی میزنه و از بغل رون بلند میشه.گلوش رو صاف میکنه و با لحن جدی میگه:

-خب نیازی نیست من تاکتیکها رو به شما بگم،شما خودتون از من قوی ترین و هر جوری هم بخوایم بازی کنیم این بازی رو بردیم.فقط این معجون رو تو جیبتون داشته باشید که اگر بازی طولانی تر شد،نقشه مون لو نره.

دامبلدور لبخندی به همه بازیکنان میزنه.با دست سیاهش به هم تیمی هاش اشاره میکنه که به درون زمین برن و خودشون رو گرم کنن.


سکانس سوم - آغاز بازی :

آسمون آبي و آفتابي بود . با اينکه وسطاي زمستان بود اما آن روز هوا خيلي گرم بود .تقريبا هيچ بادي نميوزيد ، هر چند که برخورد نسيمي با صورت به وضوح احساس ميشد . تمام شرايط براي يک بازي کوييديچ فراهم شده بودند . آن روز شور و هيجان بسياري بر فضای هاگوارتز حاکم شده بود . تمام دانش آموزان در میدان عمومی با خوشحالي و شور و ذوق در مورد بازي آن روز صبح ميان تيم هاي گریفیندور و هافلپاف حرف ميزدند.

بلافاصله بعد از شروع بازی صداي تشويق جمعيت بالا گرفت .آرشام با يک حرکت سرخگون رو گرفت و سپس به گراوپ پاس داد . گراوپ با سرعت به سمت دروازه هافل حرکت کرد و تو یه حرکت غافل گیر کننده توپ رو به تد ریموس پاس میده.

در آن ميان صداي پر شور لي جردن در ورزشگاه طنين انداز شده بود :
- حالا تيم گریف سرخگون رو در دست داره ! تد ریموس همينطور جلو ميره ! اه ! دنیس با يک بازدارنده زيبا سرخگون رو از دستش خارج ميکنه ! حالا سرخگون تو دست مالفویه !مالفوی پاس ميده به مک کینن, اونم با سرعت توپ رو اریکا میده و حال یه یک دو قشنگ انجام میده و توپ دوباره به مک کینن میرسه.متاسفانه خيلي عالي دارن کار ميکنن !
بازيکنان هافل با سرعت پيش ميرفتند و از تمام موانع عبور ميکردند . حال ديگه تقريبا با دروازبان تک به تک شده بودند .
لي جردن فرياد زد :

- نــــــــه..آلبوس الان وقتشه خودتو نشون بدی.
- لـــــــــی!؟
-ببخشید پرفسور یه مقدار جو گیر شدم.

مک کینن ضربه زيبايي رو به سرخگون وارد کرد . سرخگون بدون توجه به پرش تماشايي آلبوس از حلقه وسطي رد شد و ده امتياز اول اين ديدار را به ثمر رسانيد .
بلافاصله صداي تشويق هافلی ها از سکوي تماشاچيان به گوش رسيد که تیمشان را تشویق میکردند و برای آنها شعار میدادند .
- آلبوس تیمت رو وردار و برو ! آلبوس تیمت رو وردار و برو !

صداي لي جردن در ورزشگاه طنين انداز شد :
- خب حالا توپ دست گریفی هاست . تد ریموس پاس ميده به لیلی(توجه:گزارشگر نمیدونه که بازیکنان دیگه ای جای بازیکنان اصلی گریف رو گرفتن،چون اونها با معجون تغییر شکل شبیه بازیکنان اصلی گریف شدن)، اونم پاس ميده به جسیکا، جسیـــکا!! وااای ... توپ رو از دست ميده ! الان توپ دست اریکا هست که با سرعت داره به سمت دروازه گریف پرواز ميکنه ... اما نه دفاع تیم گریفیندور امروز خیلی قوی ظاهر شده.ریموس يکي از بازدارنده ها رو به سمتش فرستاد ... اوه خداي من !

اریکا که متوجه بازدارنده نشده بود به موقع از فریاد دیگران متوجه خطر شد و تونست با فاصله میلی متری از مسير بازدارنده کنار بره اما سرخگون رو از دست میده و آرشام اونو روي هوا می قاپه و با سرعت به طرف دروازه هافل حرکت میکنه.

صداي لي جردن همچنان به گوش ميرسيد که فرياد ميزد :
- توپ دست لیلیه! پاس ميده به جسیکا و اونم آماده شوت زدن میشه.

گراوپ ضربش رو با آخرين توان به سرخگون وارد کرد و سرخگون با سرعت به سمت حلقه سوم رفت و اولین گل به نفع گریفیندور به ثمر میرسه.

پیوز به سرعت بازی رو به جریان میندازه و سرخگون رو به طرف مک کینن پرتاب میکنه.اون هم با قدرت توپ رو به اریکا میرسونه.حالا اریکا از غفلت پرسی استفاده میکنه و با آلبوس تک به تک میشه و سرخگون رو با قدرت به سمت حلقه سومی پرتاب میکنه.

تمام تماشاچيان نفس ها را در سينه حبس کرده بودن و هر لحظه انتظار گل را ميکشيدن . سرخگون همچنان با قدرت به سمت حلقه ها حرکت ميکرد اما ناگهان صداي آه سوزناک طرفداران هافل بالا رفت چرا که دامبلدور با يک حرکت حيرت انگيز توپ رو از چهارچوب حلقه بيرون کشيده بود .

جستجو گر ها هم بیکار نبودن.مرلین که جای جیمز هری پاتر بازی میکرد با هوشیاری زیاد و با استفاده از تجربه چند هزار سالش هر از گاهی حرکاتی میکرد تا هم هیجان تو ورزشگاه بمونه هم جستجو گر حریف تمرکزش رو از دست بده.مرلین بار ها اسنیچ رو بغل آلبوس سوروس پاتر دیده بود ولی چون آلبوس حواسش به حرکات مرلین بود حتی متوجه نزدیکی اسنیچ به خودش نشده بود.مرلین که داشت کم کم نقطه ضعف آلبوس رو پیدا میکرد با نگاه های زیرکانه ای او رو میترسوند.

- و باز هم حمله گریفیندور..امروز گریفیندور تو همه پست ها و مکان های بازی به خوبی عمل کردن و این نشون از کاپیتانی و هماهنگی خوب آلبوس داره.

بازيکنان گریف همچنان با سرعت پيش ميرفتند . براي بار دهم مهاجمان گریف با دروازبان هافل تک به تک شده بودند .
آرشام دستش رو برد بالا تا ضربه اي را به سرخگون وارد کنه . اریکا که فکر ميکرد آرشام به سرخگون ضربه وارد میکند با سرعت به سمتش حرکت کرد اما ....

صدای هیجان زده لی جردن به گوش رسید که با خوشحالی فریاد میزد :
- اما نه ...جسیکا خودش ضربه رو نزد ، بلکه پاس داد به هم تیمی اش ! واقعا که همکاری این مثلث بی نظیره ! آفرین .
گراوپ توپ رو روی هوا قاپید . اریکا که جا مونده بود سعی کرد که به سمت حلقه ها برگردد و جای خالیش رو دوباره پر کند اما دیگر دیر شده بود چرا که گراوپ ضربش رو به توپ وارد کرد .

صدای تشویق گریفی ها از سکوی تماشاچیان برخاست . گویی تیمشان برنده بازی شده بود .

لی جردن فریاد زد :
- آفرین به بازیکنان گریف! واقعا آفرین ، صد و بیست به بیست به نفع تیم گریفیندور!


سکانس چهارم - پایان نبرد :

گراوپ احساس میکرد که سایز بدنش در حال زیاد شدن هست و به خوبی میدونست این یعنی پایان اثر معجون تغییر شکلش.به اطرافش نگاه کرد،ریش های بلند مرلین و سالازار و سبیل آرشام هم در اومده بود و انگار آلبوس زودتر از گراوپ موضوع رو متوجه شده بود چون با دست اشاره میکرد که معجون ذخیره شونو سریع تر بخورن.صدای لی جردن هنوز به بلندی اول بازی بود و حتی شاید انرژی بیشتری هم گرفته بود.

-بله حالا میبینیم که آلبوس دامبلدور با دست به بازیکناش اشاره میکنه که جلو بکشن.این کاپیتان چقدر شجاعه که تیمش با اختلاف بسیار زیادی جلوئه ولی هنوز بهشون دستور حمله شدید میده.این باعث میشه که طرفداران گریفیندور بیش از پیش تیمشون رو تشویق کنن و ترس و وحشت به اردوی تماشاگران هافلپاف برگرده.

-------------

کمی اونور تر کمیته داوران بازی ها صحنه عجیبی رو میبینه.صحنه ای که سرنوشت قهرمانی هاگوارتز رو مشخص می کرد.شاید بعد ها خیلی از طرفداران گریفیندور این کمیته رو لعنت کنند ولی کمیته داوران متوجه شد که یکی از اعضای گریفیندور در حال خوردن معجونیست.

-من فکر میکنم اینا معجون شانس میخورن.من گفتم اینا اینقدر قوی نیستن،در سطح جام جهانی بازی کردن امروز.پس بگو..بعد بازی خفتشون میکنیم و میبریمشون ازشون تست میگیریم. .

-------------

بارون شدیدی در حال بارش بود و به شدت کیفیت بازی رو پایین آورده بود.از طرفی مرلین هم با استرس به دنبال اسنیچ میگشت و برای این کار از اعضای تیم هم کمک میگرفت.همین باعث شده بود که هافلپاف بتونه اختلافش رو با گریفیندور کمتر بکنه.

-من نمیدونم چرا تیم گریفیندور اینقدر افت کرده.انگار خسته شدن،اصلا تمرکز ندارن و دیگه از اون بازی قشنگ هم خبری نیست.امیدوارم سریعتر بازی تموم بشه تا بیش از این به مشکل بر نخوردن.نتیجه بازی 230 به 180 به نفع گریفیندور.

مرلین همچنان در اوج پرواز میکرد و اطرافش رو به صورت دقیق بررسی میکرد تا بالاخره چشمش به شیء طلایی رنگی افتاد.با سرعت به طرفش حمله ور شد.این باعث شد که آسپ هم دنبال مرلین راه بیفته.نفس تماشاگران هر دو تیم تو سینه هاشون جمع شده بود و حتی بازیکنان هم دست از بازی کشیده بودن و به رقابت مرلین و آسپ خیره شده بودن.دامبلدور که مطمئن بود کی برنده میشه کم کم به فکر جشن امروز درون تالاری گریف افتاده بود.

مرلین دستش رو دراز میکنه و سعی میکنه اسنیچ رو بگیره.اون فقط چند سانت باهاش فاصله داره،دستش رو بیشتر دراز میکنه تا بالاخره نوک انگشتاش اسنیچ رو لمس میکنه.کمی صبر میکنه تا به اسنیچ مسلط تر بشه و بعد دستانش رو مشت میکنه.

-خب..بعد از یه بازی بسیار طولانی خوشبختانه گریفیندور تونست این بازی رو هم ببره و تقریبا قهرمانیش رو تثبیت بکنه.من از همینجا به تمام اعضای پر تلاش این تیم تبریک میگم و ... .

دو نفر با کت شلوار قدم زنان به طرف بازیکنان گریفیندور میان.به دامبلدور نزدیک میشن و میگن:

-ما میخوایم از چند تا از بازیکنان تیمتون تست بگیریم.
-


سکانس آخر - تابلوی اعلانات گریفیندور :

تیم کوییدیچ گریفیندور به خاطر استفاده از معجون تغییر شکل و استفاده از بازیکنان دیگر به جای بازیکنان اصلی تیمش از دوره مسابقات هاگوارتز حذف شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!