جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

29 کاربر(ها) آنلاین هستند (15 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
28 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

زمین كوییدیچ هاگوارتز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 22 تیر 1387 12:02
نمایش جزئیات
آفلاین
آغاز بازی دو تیم اسلاترین و هافلپاف ! پایان بازی در تاریخ جمعه 28 تیر ماه ساعت 23:59 !

موفق باشید

پ.ن: امتیازات دیدار قبل تا پایان امروز زده خواهد شد !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 15 تیر 1387 07:55
نمایش جزئیات
آفلاین
پایان بازی گریفیندور و راونکلاو در ساعت 23:59 دقیقه دیشب!

آغاز داوری این بازی تا آغاز بازی بعدی !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 14 تیر 1387 23:48
نمایش جزئیات
آفلاین
بازی کوییدیچ گریفیندور و راونکلا

تازه وینکی پاشو نذاشته توی چمن پارک و میتینگ که یه دفعه راجر با یه دورخیز صدا(!) بهش میگه: راستی وینکی! چو گفت بیا امشب بازی داری...
وینکی یه نگاه به ساعت..یه نگاه به فردا که میخواد بره مسافرت!
یه گریه

یک ربع بعد:
راجر: پس میری بازی کنی؟

نیم ساعت بعد:
راجر: تمرین کردی؟

چهل و پنج دقیقه بعد:
راجر: میدونی یاراتون کیا هستن ؟

یک ساعت بعد:
راجر: خب خوشحال شدم! خداحافظ
وینکی: راجر جون مادرت! بدبختم..یه بچه ی علیل دارم!یه شوهر فقیر! بیا به دادم برس..چی کار کنم!؟
راجر:من بگم؟
وینکی: اوهوم!
راجر: یکی بود، یکی نبود! زیر گنبد مرلین، غیر از مرلین تیم گریفیندور و ریونکلاو بودن که گویا مسابقه داشتن!

صبح مسابقه:
ریونکلاو:
آلفرد بلک در حالی که مدل موهاش رو تغییر داده و به شدت به خودش رسیده که دل افراد رو بربایه: بچه ها! راسته میگن آلبوس هم تو این بازیه؟
لونا:آره!
آلفرد بلک دوباره با تف موهاشو مرتب میکنه: چه خوب!
همه نگاه مشکوکی به هم میندازن!
چو: حالا ما بدون تمرین چه خاکی بریزیم سرمون؟خاک هاگوارتزو؟
آلفرد بلک: وای آلبوس! بذار ببینمش...


هنگام مسابقه:

گابریل و آلبوس با هم دست میدن و یه نگاه خاک بر سرت ، سوسکی! به هم میندازن!

بازی شروع میشه

گزارشگر: عجب بازی ای! آلفرد بلک چه خوشگل شدی امشب؟
تره‌ورر توپ رو از دست جسیکا در میاره و به لونا پاس می‌ده
آلفرد بلک به سمت آلبوس میره!
آلبوس: اوه مای گاد! ببین خدا چه بزرگه..
و یه چشمک میزنه به آلفرد بلک، از اونجایی که بلد نیس چشمک بزنه..هر دو چشمش بسته میشه و لونا یه گل میزنه!

گزارشگر:گـــــــــــــل!
تد بازی رو آغاز میکنه و با بلاجر فلور متوقف می‌شه! لیلی دنبال تره‌ور حرکت می‌کنه که نزاره گل بزنه
آلفرد بلک که کنار آلبوسه دستش رو میگیره!
آلبوس: اممم..بازی جذابیه!
باز هم توپ دیگه‌ای وارد میشه
آلفرد بلک: بلی!من تشنمه..خیلی
آلبوس: بذار برات آب میارم
و میره و آب بیاره و د راین فرصت بیست و پنج تا گل میخورن!
پرسی فحشی زیر لب میده و نگاهی به آلفرد بلک میندازه! و بلاجر رو به طرفش شوت میکنه!
آلبوس: نههه! دلت میاااد؟ و بین آلفرد و بلاجر قرار می‌گیره! .... با این کار گریفیندور مجبور میشه از ریموس لوپین استفاده کنه که در نتیجه بیست و پنج گل میخوره! تا وقتی که ...
گزارشگر: اوه مثل اینکه جیمز اسنیچ رو دیده! چی دیده شیطون بلا!میره که بگیرتش! چو بدو، جیمز بدو!ولی ...نــــــــــه! جیمز اسنیچو گرفت!
داور از اون ور سرشو میاره توی تصویر: ریون برنده! چون امتیازش بیشتره!
داور میره

و این روز هرگز فراموش نشد...
قصه ی ما به سر رسید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه چیز همینه...
Only Raven
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 14 تیر 1387 23:46
نمایش جزئیات
آفلاین
بازی گریفیندور و ریونکلاو


- قربان چند تا بلیت گرفتم برای شما برای جزایر هاوایی. خیلی جای توپیه. بعد از این همه کار کردن بهتره شما و مدیرا برین یه کم تفریح کنید و به منم فرصت بدین قابلیت هامو نشون بدم.
تصویر بالاتر می آید و نمای یک صندلی در حالی که فقط یک دست آهنی در حال نوازش یک گربه از پشت آن پدیدار است نمایان می شود (نمی دونم کپی رایت بای کی؟ ولی در کل لوکیشن خیلی خزیه!) لیلی اوانز در حالی که در تاریکی اتاق به صندلی خیره شده در حال اصرار و التماس است.
صدای سردی از آن طرف اتاق به گوش می رسد:« تو به جز تی کشیدن و شستن ظرفا چه قابلیتی داری که قراره نشون بدی؟ به نظر من که این قضیه مشکوکه هری!»
- کجای این مشکل داره؟ من شنیدم هاوایی دافای تیکه ای داره! تو اگه نمی خوای قبول نکن! اما منو استر و مونالیزا و بارون پایه ایم!
کویرل با عصبانیت به سمت راجر می رود و درگیری لفظی شدیدی بین 5 مدیر شروع می شود.
درهمین موقع صدایی از سمت صندلی بزرگ به گوش می رسد و به همه دعواها و درگیری ها خاتمه می دهد:
- باشه! بهت این فرصتو میدم. ببینم چه جوری از عهده اش بر میای.

دوربین جلو می رود و لیلی لبخند مرموزی می زند.


رختکن گریفندور

-این چیه لیلی؟
-اوووخ دست نزن! اون خیلی مهمه. اگه بزنی همه چیز منفجر می شه!!
-وای لیلی اونو ولش کن! این دکمه نارنجیه به چه دردی می خوره؟
-اونم...همممم...خب اونم خیلی مهمه.لابد دیگه... اصلاً کی به تو گفته بیای اینجا ها؟ مگه تو عضو تیمی؟! برو اون ور حواسمونو پرت نکن!
لارتن که این ترم نتوانسته به عضویت تیم کوئیدیچ هاگوارتز در بیاید و تنها با اجازه ی دامبلدور به عنوان توپ جمع کن اعضای تیم را همراهی می کند با بغض به گوشه رختکن می رود.
-میگم لیلی مطمئنی با این میتونی بازی حریف رو تحت کنترل بگیری؟!فکر کنم زیاد روی دکمه هاش تسلط نداری ها!
-چی می گی تد! الان کل مدیریت سایت رو انگشت من می چرخه! اصلاً می خوای یه دکمه بزنم کل هاگوارتز بیاد پایین تا بهت ثابت شه؟
-نه باب چه کاریه! فقط یه سؤال پرسیدم!
در همین موقع آلبوس با ردای بنفش گلداری که برای مسابقه تهیه کرده وارد رختکن می شود.
-آوردیش لیلی؟
لیلی به جای جواب منوی مدیریت را به سمت دامبلدور می گیرد و کاپیتان موشکافانه از پشت عینک نیم دایره اش مشغول بررسی دکمه ها می شود.
پرسی که از این وضعیت خسته شده با بی حوصلگی می گوید: بابا خودشه! اصل اصله! من به همه جا دسترسی دارم! خودم هزار بار اینو تو انجمن مدیران دیدم! به جای این کارا بریم تو زمین الان بازی شروع می شه!
آلبوس در حالیکه پشت سر اعضای تیم به سمت زمین مسابقه در حرکت است با نگرانی به توضیحات لیلی در مورد دکمه های روی صفحه ی کنترل گوش می دهد.


زمین بازی

بازیکن های دو تیم وارد زمین می شوند و بازی با سوت مادام هوچ آغاز می شود. آلبوس چشمکی به لیلی می زند و به سرعت به سمت حلقه های تیمش پرواز می کند.
توپ در همان ابتدای بازی به دست بازیکن های گریفیندور می افتد. طبق برنامه ی قبلی قرار است مدتی از روند طبیعی مسابقه بگذرد و اگر گریفیندور در جریان بازی موفق نبود لیلی به وسیله ی کنترل جاروی ریونکلاوی ها نتیجه را به نفع تیمش تغییر دهد. اما لیلی که این همه صبر کردن را بی مورد می بیند خمیازه کشان منو را از جیب ردایش بیرون می کشد و در کمال رضایت دکمه ی قرمز را فشار میدهد. ناگهان جاروی تد شروع به چرخیدن میکند و با شدت به تروه ور برخورد می کند. کوافل به همراه وزغی که به آن چسبیده از دست تد رها می شود و آلفرد آن را در هوا می گیرد و به وینکی پاس می دهد. لیلی با دسپاچگی دکمه ی زرد دیگری را فشار میدهد هنوز دکمه را تا انتها فشار نداده که سرعت جاروی وینکی به طرز غیرقابل باوری افزایش پیدا میکند و کوافل همراه وینکی به دروازه ی آلبوس دامبلدور که بر اثر این برخورد تمام ریش هایش به صورت یکجا کنده شده وارد می شود.


دو ساعت بعد...

گریفیندوری ها در حالی که همه دست و پاییشان کبود شده و جاروهایشان به چپ و راست می چرخد نا امیدانه سعی دارند از زدن یکصد و سیزدهمین گل ریون جلوگیری کنند. کمی آن طرف تر لیلی فارغ از جریان مسابقه روی جارویش نشسته و با تمرکز شدید مشغول ور رفتن با دکمه های صفحه ی کنترل است و زیر لب چیزهایی را زمزمه می کند.

-اه لعنتی مطمئنم همین بود. به خودت مسلط باش! تو مدیری! تو از عهده ش بر میای! حتماً همیین یکیه... مگه همین نبود؟! پس چرا جاروی تد رفت تو شکم جیمز؟! ... مهم نیست مهم نیست! آرامشتو حفظ کن! ما یه بازیکنو از دست دادیم ولی بازی ادامه داره. ما حتماً این بازی رو می بریم! این سفیده رو باید میزدم. یا شایدم این بنفشه رو؟ اه این دکمه هاش هرز شده دیگه کارنمیکنه صد بار به این هری گفتم این منو رو بده یه روغن کاری .... نــــــه تد! تو یکی دیگه باید زنده بمونی! ....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 14 تیر 1387 23:46
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای صاعقه بر آسمان تاریک به گوش می رسید و برق کشمکش ابرها زمین را از خشم خود روشنی می داد. خورشید مدتها بود که از آسمان فرار کرده بود. نوری جز خشم ابرها در آسمان نبود.

زمین کوییدیچ تاریک شده بود. باد بر چمن های سبز می وزید و سردی صحراییش آنها را به لرز وا می داشت. هیچ کس در زمین نبود. از پشت پنجره های هاگوارتز، صدها چشم به جنگ مغلوب طبیعت بیرون نگاه می کردند.

-این که درست نیست! ما نمی تونیم تو این وضع مسابقه بدیم!

-این مسابقه باید حذف می شد!

- من نمی تونم تو این طوفان جلومو ببینم!

صدای غرولندهای گریفیندور و ریونکلاو از هر سو به گوش می رسید. در سرسرای بزرگ، صدای غرش آسمان سقف کل تالار را می لرزاند. در بیرون قلعه باران شروع به باریدن کرده بود و زمین کوییدیچ از شدت باران دیگر دیده نمی شد.

-این بی سابقه ست!

هوراس اسلاگهورن به طرف مینروا مک گونگال خم شده بود و وضعیت سقف را به او نشان می داد. چهره مک گونگال در هم رفته بود. تلاشش برای گرفتن بهترین تصمیم در چهره اش هویدا بود.

-هوراس، من نمی تونم این مسابقه رو کنسل کنم! این مسابقه معمولی نیست، مسابقه فیناله! تو قوانین نوشته که مسابقه فینال باید همیشه در زمان مشخص خودش برگزار بشه! نمی تونم عوضش کنم!

-اوه، بس کن مینروا...تو که نمی خوای این بچه ها رو تو این بوران بفرستی بیرون! اونا نمی تونن تو این طوفان چیزی رو ببینن! خودت تصور کن، تو این هوا چجوری اسنیچ دیده میشه؟

-هوراس، من نمی تونم....

-باشه باشه مینروا، ولی باید یه کاری کرد! اینجوری اینا زیر بارون تلف میشن!

مینروا در جدال با افکارش به بازیکنان نگران نگاه می کرد. متوجه بود که همه هر لحظه به طرف او برمی گردند و منتظرند که تعطیلی مسابقه را اعلام کند. ولی او نمی توانست. آنها متوجه نبودند.

-پیدا کردم مینروا! پیدا کردم!
مک گونگال به طرف هوراس برگشت که با خوشحالی دستش را روز میز می کوبید.

-اونا تو قلعه مسابقه میدن!
-چی!؟

هوراس با نگاه زیرکانه ای در انتظار تشویق مینروا بود.

-ولی امکان نداره هوراس! خودت بگو، تو کجای قلعه بازی کنن آخه!؟
-خب، من میدونم کجا!

و سرش را جلو آورد و راه حلش را برای مینروا توضیح داد. چهره مینروا کم کم از هم باز می شد.

----------

-همه بازیکنا توجه کنن!
بازیکنان گریفیندور و ریونکلاو با چهره های درهم رفته به مک گونگال نگاه می کردند. هوراس اسلاگ هورن با شادی در کنار او ایستاده بود.

هوراس دست هایش را به هم زد و توجه بازیکنان را به خود جلب کرد:

-خوب توجه کنین! این مسابقه، امروز، تو قلعه برگزار میشه!

صدای پچ پچ های حیرت زده اتاق را فرا گرفت. بازی در قلعه؟ امکان نداشت!
هوراس به طرف چیزی اشاره کرد که در سمت راست مینروا بود. بازیکنان به آن نگاه کردند. شبیه آکواریوم بزرگی بود که کف آن با مقوای سبز رنگی پوشیده شده باشد.

-شما میرین این تو!

بازیکنان با گیجی به او نگاه می کردند.

-شما هرکدوم یه قلپ از این معجون می خورین! این معجون رو همتون میشناسین! این همون معجونیه که شماها وقتی سال اول بودین، یاد گرفتین که درستش کنین! این معجون مینیاتوریه!

-شما این رو می خورین و هرکدوم تا اندازه یه بند انگشت کوچیک میشین...من شما و جاروهاتون رو میندازم تو این...کف این رو نگاه کنید! اینجا چمنه و اون حلقه های کناری دروازه ست! شما اولین تیم های مینیاتوری هاگوارتز هستین!

فلور با شک و تردید به هوراس نگاه می کرد. خودش را تصور می کرد که بر جارویی به اندازه یک بند انگشت سوار شده و در یک لحظه صورت گرسنه خانم نوریس را تصور کرد که از شیشه آکواریوم با اشتیاق به او خیره شده است!

چاره ای نبود. این تنها کاری بود که می توانستند بکنند. بازیکنان به صف شدند و برای خوردن معجون پشت سر هم قرار گرفتند.

-آها، راستی، نگران تماشاچیا هم نباشین! سقف هاگوارتز جادوی خیلی قوییه! بقیه بچه ها میتونن از سقف سرسرا چهره های مینیاتوری شما رو مشاهده کنن!

تد لوپین جلو رفت و اولین قلپ معجون را گرفت. چند ثانیه بیشتر طول نکشید- و ناگهان او بود که در آکواریم بسته پرواز می کرد!

فلور احساس می کرد مضحکه همه شده اند. با اینحال جلو می رفت، و در انتظار یک قلپ معجون خود بود.

------------

-سوووت!
بازی شروع می شد. فلور با ترس به قامت بزرگ هوراس اسلاگ هورن نگاه می کرد که در نقش داور روی آکواریم خم شده بود!
اسلاگهورن توپ کوچکی – که قرار بود سرخگون باشد – را وسط آکواریم انداخت. ناگهان شش جارو به طرف آن حمله ور شدند و در جدال گرفتن سرخگون، توپ نصیب جسیکا شد.

مدافعان به طرف بلاجرها می رفتند. فلور با چماق بزرگش در دست، به طرف یکی از آنها حمله ور شد و با ضربه ای آن را به اولین کسی که جلوی راهش پدید آمد پرتاب کرد.
چو و جیمز بر فراز آکواریم پرواز می کردند. توپ کوچک اسنیچ، دور از دسترس آنان در فضای کوچک آکواریم پرواز می کرد و لابلای چمن های جادویی کف زمین پنهان می شد. چو جیمز را زیر نظر داشت و با نگاه همه جا را به دنبال اسنیچ جستجو می کرد. جیمز نیز همه تلاش خود را برای یافتن اسنیچ انجام می داد.

سرخگون دست لیلی بود. لیلی به سرعت از میان توپ ها و بازیکنان معلق ویراژ می داد و جلو و جلو تر می رفت و به دروازه ریونکلاو نزدیک می شد. گابریل با اضطراب در انتظار توپ او بود. لیلی دستش را تکانی داد و سرخگون را پرتاب کرد.

گابریل شیرجه زد. شیرجه اش جهت درست را در خودش حفظ کرده بود. سرخگون دقیقا در وسط دستانش جا گرفت.

لیلی مشتش را محکم در هوا تکان داد. با چهره ای خشمگین، روی از او گرداند و به طرف دروازه خودشان رهسپار شد.
وینکی با اشتیاق در انتظار لحظه ای برای عمل بود. چماق بزرگتر از قامت خودش را محکم در هوا تکان می داد و به سوی هر توپی که ممکن بود بلاجر باشد نشانه می رفت!

توپی از جلوی وینکی گذشت. وینکی با اشتیاق چماق را تکان داد. ولی لحظه ای طول نکشید که چهره اش درهم رفت. مشکلی در کار بود. توپ پرتاب نمی شد!

-هی!

وینکی نگاهی کرد و چهره درهم رفته چو را دید که مستقیما به طرف او پرواز می کرد. چشمان گرد وینکی از حدقه بیرون زده بود و با ترس به چهره در حال نزدیک شدن چو چشم دوخته بود.

جیمز در پشت چو در حال پرواز بود. چشمان سیاهش توپ طلایی بالدار را می دید که جلوی وینکی بال بال می زد. هیچ کدام از آنها متوجه حالت وحشت انگیز چهره وینکی نبودند.

همه نگاه ها به طرف آنها جلب شده بود. پرسی و ریموس چماق به دست در جستجوی بلاجری برای فراری دادن اسنیچ بودند. اسنیچ از دست تد به دست تره ور افتاده بود و تره ور با سرعت به طرف حلقه ها در حرکت بود. اما آلبوس توجهی به او نداشت. چند لحظه بعد همه چیز تمام می شد.

چو دستش را دراز کرد. اسنیچ در چند سانتی انگشتانش بود. جیمز پشت سر او با ناامیدی نزدیک می شد...

دستان چو دور اسنیچ طلایی حلقه شد. انگشتانش بالهای توپ طلایی راحس می کرد که ناامیدانه در تلاش برای رهایی بودند. شور و شوق وجودش را فرا گرفت و دستش را بالا برد.

ناگهان خروش عظیمی آکواریم را فرا گرفت. چو حیرت زده دستش را پایین آورد و به اطرافش چشم دوخت. همه با شگفتی به دور و برشان نگاه می کردند.

فلور لونا را دید که سرش را بالا برد و اسلاگ هورن را بالای سر او دید که می خندید!
-اونا تماشاچیای شمان! صدای تشویقشون از سرسرای بزرگ میاد...این یکی کار مینروا بود! اون اون بلندگوهای کوچیک رو اون گوشه جاسازی کرد!

فلور به اطراف نگاه کرد و آلفرد را دید که به پهنای صورت می خندید. چو را نگاه می کرد که با اسنیچش در دست، آکواریم را دور می زد و با افتخار دستش را بالا می گرفت. فلور شروع به خندیدن کرد و به طرف لونا با سرعت پرواز کرد تا با او جشن بگیرد. آنها برده بودند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دلبستگي من به جادوگران و اعضاش بيشتر از اون چیزی که فکرشو میکنید
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 14 تیر 1387 23:33
نمایش جزئیات
آفلاین
gryffindor & ravenclaw

تالار خصوصی ریونکلاو - ساعت 5 بعد از ظهر - روز قبل از مسابقه

گابریل اعضای تیمش را جمع کرده بود تا چیزی را برای آن ها مطرح کند ؛ با خودش کلنجار می رفت که بگوید یا نه . عزمش را جزم کرد و شروع به صحبت کرد :

- راستش بچه ها ... من یک نقشه دارم که بردن ما از گریفندور رو تضمین می کنه ، چون همونطور که می دونین بردن این مسابقه از اونا برای ما هم خیلی حیاتیه و هم خیلی مشکل .
فلور که بینی تازه عمل کرده اش را در آیینه ی کوچکی که در دست داشت نگاه می کرد ، حرف گابریل را قطع کرد :
- خب باشـــــه !!! نقشت رو بگو دیگه .
گابریل که از ناتمام ماندن حرفش عصبانی شده بود گفت :
- باید توی اونا نفوذ کنیم و یه طوری مانع این بشیم که جستجو گرشون گوی زرین رو بگیره ! من از یک ماه پیش تدارک چند لیوان معجون مرکب رو دیدم ؛ با فنگ هم صحبت کردم و قرار شده که بره جیمز هری پاتر رو بدزده ولی انگار گیر دامبلدور افتاده ، چون هنوز نیومده .
آلفرد ، چو ، تره ور ، فلور و وینکی با حرکت سر رضایت خود را از نقشه اعلام کردند ؛ اما لونا با حرکت سر مخالفت کرد .
- ما نباید تقلب کنیم ! پدرم توی یکی از نسخه های مجلش نوشته بود که کسانی که تقلب کنن به گاو هلندی تبدیل می شن !
سایر اعضای تیم راون با چشم غرّه : لونا بس می کنی یا ...

تالار خصوصی گریفندور - ساعت 9 شب - شب قبل از مسابقه

جشن و پایکوبی در تالار زود تر از بُردی که که گریفندور ها به آن اطمینان دارن شروع شده . دامبلدور و پرسی تمامی پسرهای سفیت و مفیت گریفندور را یک جا جمع کردن و کلاس عمومی رایگانی برگزار می کنند ،
ریموس و تد همزمان با بازی شطرنج با مانع ، نوشیدنی کره ای هم بیش از حد مصرف می کنند ، جسیکا کتابی به نام عله و سایت جادوگران می خواند و کنار لیلی اوانز که برای رشته مورد علاقه اش ( آب دهی گیاهان دریایی ) مطالعه می کند ، می نشیند .

جیمز سیریوس پاتر دروغین رمزی را که به زور از زیر زبان جیمز اصلی کشیده ، به بانوی چاق می گوید و در حالی که به او می گوید که کمی رژیم بگیرد تا دیگران او را بانوی چاق صدا نکنند ، وارد تالار می شود . مستقیم به سمت آلبوس و پرسی می رود ؛ با نزدیک شدن جیمزنما به آن دو ، پرسی ، آلبوس و پسرهای سفیت که گویی با چسب دو قلو به هم چسبیده شده اند ، از هم جدا می شوند .
آلبوس : جیمز کجا بودی ؟ باید برای مسابقه انرژی جمع کنی ! بیا به جمع ما بپیوند !
فنگ که در غالب جیمز آزادی بیشتری داشت ، آغوشش را به روی آن ها باز کرد .

زمین کوییدیچ - ساعت 9 صبح - روز جمعه زمان مسابقه

دو تیم کوییدیچ سوار بر جارو واد زمین شدند . پرچم های سرخ وزرد در دست گریفندوری ها و پرچم های آبی و نقره ای در دست ریونکلاوی ها بالا رفت . صدای پرفسور مک گوناگل در فضای ورزشگاه پیچید :
- امیدوارم مسابقه ی جوانمردانه و خوبی در پیش داشته باشیم . باید گزارش گر جدید رو بهتون معرفی کنم ...

پرفسور عمدا مکسی کرد تا تماشاگر ها بتوانند نگاهی به محل گزارش گر بیاندازند . همه به طرف جایگاه گزارش گر برگشتند ، دختری با موهای طلایی بلند ، صورتی زیبا با گردنبندی از گوشماهی ها به گردن و بسیار شبیه به لونا کنار پرفسور مک گوناگل به صورت رویایی نشسته بود . پرفسور ادامه داد :
- خب ، فکر کنم فهمیده باشین ! این مونا لاوگود دختر عمه ی لونا لاوگود مهاجم تیم ریونکلاو .

مونا که اسم خودش را در ورزشگاه شنیده بود ؛ متوجه شد که باید گزارش را شروع کند و میکروفون را از دست پرفسور گرفت و با صدایی جذاب که باز هم به لونا شباهت داشت شروع به گزارش کرد .
- خب شاهد هستین که بازیکنان دور دو کاپیتان حلقه زدند و دو جستجو گر یعنی چو چانگ و جیمز سیریوس پاتر که پسر همون هری پاتر معروفه و عموم یک مصاحبه ی بزرگ باهاش....
پرفسور مک گوناگل : دوشیزه لاوگـــــــــود !
- دو کاپیتان چشم توی چشم هم منتظر صدای صوت مادام هوچ هستن . صدای سوت رو که شنیدین دیگه نیاز نیست بگم . آلبوس دامبلدور کاپیتان گریفندور با اکراه و زور اعضای گروه با گابریل دلاکور دست می ده . بلوجر ها رها می شن و کوافل هم به طرف بالا پرتاب می شه ! توپ درست در دستان لیلی اوانز از گریفندور قرار می گیره ، که بینیش رو تازه عمل کرده و باید بیشتر از سایرین نگران بلوجر ها باشه ! لیلی اوانز با کوافل جلو میره . انگار قصد گل داره ، ولی نه اون رو پاس می ده به تد ، تد پسر خوبیه ولی چند ساله که به ویکتوریا وعده ی ازدواج داده ولی هر بار اون رو دست به سر کرده .

مونا که متوجه چشم غره های پرفسور مک گوناگل می شه به طوری که از نظر خودش بسیار حرفه ای میاد موضوع رو عوض می کنه .
- قصد پاس دادن داره ولی کوافل رو لونا دختر عموی عزیزم می گیره ، دختر باهوشیه و اون گوشواره های تربچه ایش رو من برای روز تولدش گرفتم .

صدای اعتراض تماشا گر هایی که به گزارش اهمیت می دادند از درست گزارش نکردن به هوا بلند شد ؛ باز هم لونا مثل بار قبل موضوع رو عوض کرد .
- وای نـــــــه ... بلوجر پرسی ویزلی به لونا می خوره ؛ انگار داره از بینیش خون میاد ولی اون دختره قوییه و به بازی ادامه می ده . پرسی خیلی پسر بدیه ، تازه خیلی هم شلیل دوست داره . خب از بازی دور نشیم ... کوافلی که از دستش افتاده بود توسط تره ور قورباغه ی ناز نویل گرفته می شه ولی انگار داره زیرش خفه می شه ... آلفرد بلک با اینکه یارشه اون رو از دستش می گیره و به طرف دروازه میره و به سمت حلقه ی وسط پرتاب می کنه اما توسط آلبوس دامبلدور ، دروازه بان گریفندور ، مهارش می کنه . من که اصلا ازش خوشم نمیاد ، چون بین اعضای تیمش فرق می گذاره ؛ من از لیلی اوانر فهمیدم که برای بازیکن های پسرش تمرین خصوصی کوییدیچ در فضای باز گذاشته .
پرفسور مک گوناگل که گویی اعصابش را از دست داده بود گفت : لاوگود اون مدیره !

- باشه دیگه چیزی نمی گم ! کوافل رو می ندازه برای جسیکا ، اون دختر خوش ذوق و هنرمندیه ، جسیکا جلو میره . فلور بلوجر خشمگینی را با تمام زوری که یه دختر می تونه داشته باشه به طرف جسی می ندازه ولی اون جا خالی میده ! جسی جلو میره و با گابریل عزیزم ، دختری که هرگز کم نمیاره ، تک به تک می شه و گــــــــــــــــــل ... خب حالا بهتره یه نگاهی به جستجو گر ها بندازیم ... ظاهرا که جیمز تلاش بیشتری برای پیدا کردن اسنیچ طلایی می کنه (؟) چو گویی خیالش از بابت جیمز راحته در سوی دیگه از زمین دنبال اسنیچ می گرده ! بازی دوباره سر دور افتاده ... آلفرد با کوافلی که گابریل بهش داده جلو میره ، چند بار پاس کاری می کنه و دوباره توپ به خودش بر می گرده . از تد و جسی می گذره اما اون طرف رو ، ریموس لوپین چوب مدافعیش را بالا برد و به بلوجری ضربه زد و طرف آلفرد فرستاد . وای نوک چوب جاروش شکست ، کمی تعادلش رو داره از دست می ده ولی نه ... تونست به حلقه ها برسد گل ، گــــــل . لونا به من گفته این ریموس لوپین یه گرگینس و می تونه خطرناک با ... پرفسور چرا می زنی ؟ خب باشه !
مونا مکسی کرد ، به تماشاگران نگاهی انداخت تا موضوع جدیدی برای صحبت پیدا کند در این هنگام گابریل به چو نزدیک شد و به او گفت :
- چو ! چی می کنی ؟ زودتر پیداش کن !

مونا که سوژه ای جدید پیدا کرده بود ؛ دوباره حرف زدن در میکروفون را شروع کرد :
- چه جالب ! چند تا از تماشاگر های پسر گریفندوری پیرهن هاشون رو در اوردن ( کپی رایت بای مسابقات زبان اصلی جام ملت های اروپا ) . دامبلدور و پرسی دارن چی می کنن ؟ چرا بازی رو رها کردن و به طرف تماشاگر ها می رن ؟ سایر بازیکن ها هم که رفتن اونا رو به گیرن ! گـــل . ریونکلاو یک گل دیگه هم زد و باز هم گـــل .... ریونکلاو همینطور داره گل می زنه !گـــل! گریفندور ها چرا کاری نمیکنین ؟
با این حرف لونا آن عده از پسر ها که پبرهن های خودشون رو در اوردن ، می پوشن و دامبلدور و پرسی به بازی بر می گردند .
- بازی چهل به ده به نفع ریونکلاو . بازی دوباره به حالت عادی برگشته و گریفندوری ها حمله رو شروع کردن . گابریل داره یه چیزی به چو می گه ! احتمالا می گه سریع تر گوی رو بگیر ؛ چون دیگه چی می تونه بگه ؟ ولی در اون بالا جیمز به سرعت دنبال چیزی داره می ره و چو هیچ کاری نمی کنه و انگار حتی قصد تعقیب اون هم نداره ! وای اون اسنیچ رو گرفت ... جیمز اسنیچ رو گرفت . گریفندور برد ، صد و شصت به چهل . به گریفندور ها تبریک می گم . روزتون بخیر .

اعضای تیم کوییدیچ گریفندور روی زمین فرود میان و همه به خصوص دامبلدور و پرسی ، جیمز را به آغوش کشیدند . گابریل هم با عصبانیت دوان دوان به سمت جیمز که همان فنگ باشد رفت و در حالی که کسی دورشان نبود گفت :
- فنگ ! خودم می کشمت !
- ببخشید متوجه نمیشم چی می گین شما . من فنگ رو نمی شناسم .


فلش بک

باد در پشت پنجره خوابگاه پسران گریفندور بشدت می وزد ، مه رقیق بامدادی همانند شبحی در شب حرکت می کند . جیمزنما که همان فنگ باشد روی طبقه ی دوم تختی در خوابگاه خوابیده است ولی چون به نرمی سبد خواب خودش نیست ، همواره غلت می زند .

پق پق ( افکت افتادن فنگ روی کف خوابگاه )

تد که روی تخت زیری خوابیده است رو به فنگ ، که آن قسمت از حافظه اش که مربوط به ریونکلاوی بودن و نفوذی بودن است را از دست داده ( البته اون قسمت که باید معجون مرکب بخوره رو فراموش نمی کنه . فقط نمی دونه چرا ) ، می کند و می پرسد :
- جیمز یویوت سالمه ؟

پایان فلش بک

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلفرد بلک در 1387/4/14 23:48:26
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 14 تیر 1387 22:05
نمایش جزئیات
آفلاین
- او بازیکن خوبی بود. روحش در آبی پاک این آسمان، قرین رحمت باد!

مردم در محوطه بزرگ هاگوارتز جمع شده بودند. آسمان ابری به آرامی در حال گریستن بود، و خورشید از این جمع کثیر متاثر شده و شرمگینانه در پشت ابر اشک های تابناک خود را از مردم زمین مخفی می کرد.

جمعی به آرامی در حال حرکت بودند. چند دانش آموز دستان خود را بالا گرفته بودند و چیزی روی این جمع دستان قرار داشت. چند دختر با تاثر به تابوت نرم و قهوه ای رنگی که بر دستان آنها قرار داشت، می نگریستند. حاملان تابوت پیش می آمدند و رفته رفته رداهای کوییدیچشان نمایان می شد که ته رنگی از زرد هافلپاف بر آن خانه داشت.

حاملان به نقطه ای رسیدند و ایستادند. دیگر دانش آموزان به آنها نگاه می کردند که تابوت را در کنار گودال عمیقی به زمین گذاشتند. روی رداهای اطرافیان تابوت نیز نشانه های کوییدیج نمایان می شد، که رنگ های دیگر خانه های هاگوارتز را بر خود داشت.

تابوت را در سکوت در گودال گذاشتند. صدای گریه زنی از میان جمعیت به گوش می رسید که عمیقانه از رنج می گریست و ضجه های دردش تا عمق قلب حاضرین را می لرزاند...

از میان بازیکنان غمناک، دخترها به آرامی به گریه زن رنج کشیده می گریستند و حال او را که مادر بود، پیش خود تصور می کردند. به قبری می نگریستند که در گوشه زمین کوییدیچ هاگوارتز، به یادبود داستین ریکانز کنده شده بود و به تابوت او، که در میان ضجه های مادرش در خاک قرار داده می شد...

چو از گوشه ای به آنها می نگریست. اشک از صورتش روان بود.

-------------

-زود پاشین برین بخوابین دیگه بچه ها، فردا مسابقه داریم!

-دلم نمیخواد بخوابم!

-باشه، پس اگه فردا ما رفتیم و تو اینجا تنها تو خواب موندی، اصلا نگران ما نباش! ما بدون تو هم میتونیم بریم جلو!!

بازیکنان ریونکلاو یکی یکی از جا بلند شدند و بی آن که واقعا حال و روز خواب داشته باشند به سمت خوابگاه هایشان رفتند. فلور ناراحت و اخمو تنها در اتاق عمومی ریونکلاو باقی ماند و از پنجره به بیرون نگریست.

بیرون از پنجره، ستاره ها در آسمان می درخشیدند. فلور از میان تاریکی شب، به دوردست زمین کوییدیچ چشم دوخت که قرار بود فردا در آن مسابقه بدهند و فکرش به قبر کوچکی رفت که در کنار آن کنده شده بود. از میان تاریکی سعی کرد جای آن پشته کوچک را پیدا کند، و در جستجوی آن به عمق تاریکی خیره شد. ناگهان چیزی در زمین کوییدیچ درخشید. فلور سرش را از پنجره بیرون کشید و بی آن که به جر و بحثش با گابریل فکر کند، با ترس به طرف خوابگاه دوید.

-------------

در میان تاریکی شب، صدای قدم هایی شنیده می شد که به آرامی در چمن های هاگوارتز به پیش می آمدند. صدای خش خش ردای سیاهی در سکوت شب شنیده می شد و جانداران شب، هیبت سیاهی را می دیدند که به طرف زمین کوییدیچ هاگوارتز می رفت. صدای قدم هایش آیت شومی بود و جانوران کوچک را از دوردست فراری می داد.

هیبت سیاه در محوطه کوییدیچ متوقف شد. چیزی زیر لبانش زمزمه شد و از چوبدستی اش نوری به بیرون تراوید. سیاه پوش نور را به سنگ قبری گرفت که تازه بر گودالی که متعلق به داستین ریکانز بود گذاشته شده بود. چشمانش تاریکی را می کاوید. صدای گردش چوبدستی اش در هوا به گوش می رسید و نفس های کوتاهش شومی حرکاتش را کاملتر می کرد. چوبدستی ناگهان در هوا متوقف شد، و به گوشه ای از سنگ قبر نشانه رفت. در میان تاریکی دهانش تکانی خورد و آوای کلماتی بر لبانش جا گرفت. ناگهان چیزی در هوا درخشید و هیبت تاریک لحظه ای چند در نور پدیدار شد. جانداران شب از نور و از نحسی وجود او بر خود لرزیدند و درمیان خاک ها پنهان شدند.
«او» چوبدستی اش را پایین گرفت و لحظه ای به میان تاریکی وهم روبرویش نگاه کرد. برگشت، و صدای قدم هایی شنیده شد که دور می شدند...

----------

روز مسابقه بود. خورشید در هوای صاف و بدون ابر می درخشید و درخششش بازیکنان آماده را گرم می کرد. بازیکنان ریونکلاو روبروی گریفیندوری ها صف کشیده بودند. دست گابریل و آلبوس به طرف هم روانه شد.

صدای سوتی به گوش رسید و همه بر جاروها جای گرفتند. سرخگون به هوا پرتاب شد و دیگر بازیکنان نظاره گر مهاجمانی بودند که به محش پرتاب سرخگون، به طرف آن حمله ور می شدند. بلاجرها در هوا آزاد شدند و فلور چماق بدست به طرف یکی از آنها رفت. خورشید بر سطح صاف و مشکی بلاجر می درخشید و تلألو درخشانی ایجاد می
کرد. فلور ناگهان به یاد درخشش شب پیش افتاد.

به اطراف نگاه کرد. این زمین کوییدیچ بود. بازیکنان رامی دید که پرواز می کنند – همه چیز در جای خود قرار داشت. هیچ چیز غیر عادیی نبود. احساس کرد تپشی که ناگهان در قلبش آغاز شده بود، کم کم آرام می گیرد. چماقش را بلند کرد و محکم به بلاجر ضربه زد.

آلفرد و لیلی با هم در تلاطم بودند. سرخگون دست لیلی بود و آلفرد در
جستجوی لحظه ای که او آماده پاس باشد، با چهره ای در هم رفته در کنار او پرواز می کرد. لیلی خشمگینانه به تد می نگریست که در فاصله کمی از او پرواز می کرد و در جای مناسبی جا نمی گرفت که لیلی بتواند به او پاس بدهد.

جیمز و چو بر فراز جریان کوییدیچ در حرکت بودند. جیمز با نگرانی به وقایع کوییدیچ می نگریست و متوجه بود که هنوز هیچ کس موفق به گل نشده است. چو از نگرانی او پوزخند می زد و در لحظات غفلت او اطراف را در جستجوی اسنیچ زیر و رو می کرد.

هنوز هیچ کس گلی نزده بود. جسیکا لیلی را از مخمصه رانده بود و سرخگون را حالا خود در اختیار داشت. تره ور او را می پایید و همه حرکاتش را زیر نظر داشت. پرسی در جستجوی بلاجری بود که به کمک آن از جسیکا حمایت کند.

فلور با نگرانی اطراف را می پایید. دلش هنوز از چیزی در اضطراب بود. احساس می کرد همه این حرکات بی معنی است و تلاش آنها هیچ نتیجه مفیدی در بر ندارد.

-هی فلور، بزنش!

فلور ناگهان به خودآمد و لونا را دید که لیلی را کمی دورتر نشان می داد. چماقش را بلند کرد و بلاجر را محکم روانه لیلی ساخت.
بلاجر محکم به او برخورد کرد و لیلی از جارو آویزان شد. فلور با خشنودی به موفقیت خود می نگریست و ناگهان هیجان بازی دوباره او را در بر گرفت. بلاجر دیگر را پیدا کرد و مدافع گریفیندور راهدف قرار داد.

آلبوس با نگرانی به سرخگونی نگاه می کرد که در دستان تره ور به طرف او در حرکت بود. تره ور هر لحظه نزدیک تر می شد و آلبوس بر جاروی خود در انتظار پرتاب او بود. تره ور سرخگون را پرتاب کرد.
فلور سرش را بلند کرد و سرخگون را دید که به طرف آلبوس روانه می شود. در انتظار آن بود که لحظه لحظه به دروازه نزدیک می شد و نزدیک بود که گل شود - ...

ناگهان کسی جیغ کشید. قلب فلور در سینه پایین ریخت. وینکیی بود. رو برگرداند و چیزی را دید که درست مقابل او بود.

چیزی بود. چیزی- یا کسی – که هیچ شباهتی به همه چیز هایی که تابحال دیده بود نداشت. چیزی که وحشت بر دلش حاکم می کرد و او را به عمق همه هراس های ناپیدای قلبش می برد که همیشه از آنها دور می شد. بدنش می لرزید – تنش می لرزید و او همه ندیده های قلبش را در مقابل چشمانش می دید.

آن چیز – یا کس – به او خیره شده بود. چشمهای میشی رنگش از میان صورت وهم آلودش می درخشیدند و وجود بی نور او را نوری می بخشیدند. بدنش از میان تکه پارچه هایی که به اوبسته شده بود، در هوا تکان می خورد و شفافیت جسمش، تمام آنچه پشتش بود را به فلور نشان می داد.

فلور به او نگاه کرد. چشمانش در درخشش چشمان او تلاقی کرد...ناخواسته درخششی از میان خاطراتش به جلو چشمانش دوید. درخشش شومی که شب پیش درتاریکی دیده بود - ....

تن شفاف او در روشنایی می درخشید و فلور قامت بلند او را نگاه می کرد که به طرز انکار ناپذیری او را به یاد کسی می انداخت. خاطره خاکسپاریی را به یاد می آورد که اشک هایش در آن می درخشید و تابوت قهوه ای رنگی که در گودال گذاشته می شد...نام کسی در خاطرش درخشید. داستین ریکانز...

-فــــلور!

فلور به خود آمد و چو را دید که از پشت موجود او را صدا می زد. در میان وحشت و ترس، موجود را دید که به سوی چو برمی گشت. ترس در چو جوانه زد و با وحشت موجودی را دید که به طرف اوبر می گشت...اینفری..

جیغ کشید. ناگهان سکوت در ورزشگاه حاکم شد. همه چیزی را می دیدند که در میان دو دختر بدون هیچ جارویی در هوا شناور بود – در یک آن همه چیز به هم ریخت. ناگهان صدای جیغ هایی می آمد که صاحبانشان می دویدند و برای فرار از ترس ازدست دادن جان خود در تلاش بودند...

داستین به چو خیره شده بود. چو با ترس در چشمان او زل زده بود – از هر کاری عاجز بود. فلور کم کم جرئت خود را به دست آورد. چماقش را در دستانش می دید و چوبدستیی را که در لباسش نهان بود...

چوبدستی را در آورد و چماق را در مقابل آن گرفت. زمزمه زیر لبش با عجله تکمیل شد، و چوبدستی اش را دید که به چماق ضربه زد.

ناگهان چماق شعله ور شد. فلور تمام وحشت و ترسی را می دید که از دیشب در وجودش شعله ور بود، و همه امید هایی را می دید که ناگهان از دست داده بود. امید و وحشت هر دو در وجودش فزونی گرفت و ناگهان چماق شعله ور را بالا گرفت.

چماق شعله ور را در دستش چرخاند. احساس می کرد بلاجری را ضربه می زند، که قوی تر از هر بلاجری است که تا به حال ضربه زده است. چماق را به طرف اینفری چرخاند و به سرعت به آن ضربه زد..
چماق در بدن اینفری متوقف شد. صدای ضجه ای ناگهان همه جیغ و داد های ورزشگاه را جایگزین شد، و فلور اینفری را می دید که می سوزد. تمام بدنش می سوخت – و او حرارت را در دستان چماق به دستش حس می کرد.

اینفری ضجه می کشید. فلور صدای او را می شنید و با هر نعره گوشخراش او، دلش در سینه با تمام وجود می لرزید.

دستش را بیرون کشید. اینفری دیگر ضجه نمی کشید. دیگر به چشمان او خیره هم نمی شد. فلور به چشمان او نگاه کرد. اثری از آن درخشش شوم در چشمانش نبود.

چو کم کم از میان ترس و وحشت بیرون می آمد. با شگفتی به اطرافش می نگریست و مردم را می دید که فریاد می زنند و می گریزند و می دید که دیگر کسی در آنجا نمانده است. به اینفری نگاه کرد....و دید که او لحظه لحظه کم رنگ تر می شود.

فلور نیز تماشا می کرد. کم کم دید که اینفری، بی جان و بی حرکت، در هوا محو می شود. آرامش خیال لحظه لحظه در وجودش فزونی می گرفت. کم کم لبخندی بر لبانش جان گرفت. چو نیز لبخند زد. حس آسودگی فلور را در بر گرفته بود. احساس می کرد بعد از همه این لحظات، کم کم همه لحظه های کوییدیچ هم دوباره ارزش خود را برایش پیدا می کنند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1387/4/14 22:08:12
[b][font=Arial]«I am not worriedHarry,» 
said Dumbledore
his voice a little stronger despite
the freezing water
«I am with you.»[/font]  [/b]
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 14 تیر 1387 13:19
نمایش جزئیات
آفلاین
بازی تیم کوییدیچ گریفیندور و ریونکلاو


حمام خانه شخصي آلبوس دامبلدور - شب قبل از مسابقه

شششششش ( افکت صداي شرشر آب ! )

در حاليکه زير دوش آب گرم ايستاده ، در حال زمزمه شعر مورد علاقش هست :
پسرکِ با موهاي بلند ... با دو چشماي خوشرنگ
تيشرتِ آبي رنگ به تن ... عسلکِ زيباي من
بدنِ خسته ي منو ... بِبَر تا شبِ مهتابي شدن
تا مدير هاگوارتزم تو بمون کنارم ... من هيچکسو قدرِ تو تعليم ندادم
تا دنيا دنياست دلِ من فداتِ ... اون دلي که عاشق تدريس کردن بهتِ
پسرِ خوش تيپِ کلاس ... دانش آموزِ زرنگ من
پسرکِ سيفيتِ من ... دردونه ي خوشگلِ من
اين پيرمردِ خفنو تا اوج روياها ... بِبَر توي آسمونا


توف ، شش ، خخ ، لهه ( افکت صداي حرکت ليف روي بدن ! )

به آرامي از جاش بلند ميشه ، در تلاشِ که تعادلش رو روي مقادير زياد کفي که روي زمين جا خوش کرده حفظ کنه ، سعي ميکنه به سمت وان بره و مدام پاهاش به طرز هشدار آميزي شروع به لرزش ميکنند ! تـــــق ! با سر درون وان پرتاب ميشه و سعي ميکنه که در همون حالت روي آب شناور بمونه .

تق تق !

- پروفسور ، لباس هاتونو پشت در بزارم يا بيارم تو براتون ؟

دامبلدور کمي در وان جا به جا ميشه : يا مرلين ! اين چه حرفيه مادام ! مگه نميبيني من اينجا لباس تنم نيست !

- اوه درسته ، گفتم که شايد ... هووم مهم نيست ، همينجا ميزارمش !

- بعضي وقتا واقعا من رو در مورد سلامت عقليت به شَک ميندازي !


نيم ساعت بعد

همونطور که ريش ها و موهاش به طرز چندش آوري صورتش رو در بر گرفته و جلوي چشماش رو مسدود کرده از وان خارج ميشه و دمپايي آبي رنگي که مجاور وان قرار داره رو ميپوشه ، حوله رو از روي گيره مخصوصش در مياره و روي خودش مي اندازه و در همون حال دستش رو وارد وان ميکنه و مانعي که براي نگه داشتن آب هست رو خارج ميکنه .

صداي قلپ قلپ آب که ناشي از ورود سريع جريان آب به درون لوله ها هست اون رو تا خارج شدن از حمام همراهي ميکنه ؛ کپه اي پارچه سفيد روي سکوي خاکستري رنگي که کنار حمام وجود داره ، قرار گرفته .

- هووم ! مادام پامفري ! اين لباسا ديگه چيه ؟

- لباس هاي فرداتونه ديگه پروفسور ! همش رو هم شستم و صاف کردم .

- خودم متوجه شدم که لباس هاي فردا هست ! ولي اين رنگشه که منو آزار ميده !

- آزار ميده ؟! والا من هر وقت لباس رنگي براتون آوردم کلي با من دعوا کرديد که به قول خودتون چرا سيفيت نيست !

- واي ، من ديگه نميدونم چي بايد بگم ! مادام تو الان چندين سالِ که پيشِ من زندگي ميکني ولي براي من عجيبه که هنوز نميدوني چه وقتايي بايد رنگِ لباسايي که ميپوشم چطوري باشه .

- شما هر وقت که مسابقه کوييديچ داريد لباس هاي سفيد ميپوشيد !

- عزيز من ! تو بايد به ترکيب تيم ها دقت کني ! صبر کن بزار ببينم ... هوووم ... گابريل دلاکور که کاپيتان و دروازه بانه ، فلور دلاکور و وينکي که مدافعن ، آلفرد بلک و لونا لاوگود و تره ورم مهاجمن ، جستجوگرشونم چو چانگه ! ذخيره هاشونم که دورنت دايليس و فنگ هستن ! خوب تو به اين ترکيب دقت کن ! ارزش داره به خاطر يکي دو تا پسر آدم لباس هاي سيفيتشو چرک کنه الکي ؟

- يعني ... ؟!

- دقيقا ! لباس سيفيت براي وقتيه که ترکيب تيم از کاپيتان تا ذخيره هاش همشون پسر مسرن ! البته اينجا هم يه قانوني هست که اگر بيشتر از دو نفر بازيکنان اون تيم رنگ پوستشون سبزه يا توي اين مايه ها باشه ، بازم لباس سيفيت ضروري نيست ! که حالا اين يه بحثه مفصل داره که وقتش که شد بهت ميگم ! اوکي ؟

-



نيمه شب - خواب دامبلدور !

ساعت سه و نيم صبح هست و دريغ از يک دقيقه خواب خوش و با آرامش و بدون کابوس براي دامبلدور ! مدام از اين طرف به طرف ديگه غلت ميخوره و کابوس هاي متعدد و وحشتناک ، لحظه اي راحتش نميگذارند .

- هي آلبوس ! ترکيب تيم راونکلاو به دلايل مشکلات فني عوض شده !

- براي ما هيچ اهميتي نداره ترکيب تيم ، فقط ميخوام که به تاکتيکي که براش وقت گذاشتيم بپردازيد ، اوکي ؟

- ولي بايد خبر داشته باشي از ترکيب جديد ! راجر ديويس جايگزين گابريل شده ، ققنوس به جاي چو بازي ميکنه و براي پست لونا ، اسکاور رو قرار دادن ، بينز و سرژم به جاي فلور و وينکي بازي ميکنن !

- ا ... ا ... اين امکان نداره ! همشون پسرن ؟؟ و ... ولي من لباسام ، آخه ... هي داور ! من نياز به وقت اضافه دارم ! من بايد لباسام رو عوض کنم !

داور مسابقه : نه ! شما حق اين کار رو نداريد ، بازي شروع شده و اگر بخوام بازي رو نگه دارم مجبور ميشم محرومتون کنم از بقيه بازي ها ! :no:

- اشکالي نداره باب ! من بايد لباسامو عوض کنم ، رنگشون جالب نيست ! محرومم بشيم اشکالي نداره !

بازيکنان تيم :

و با پريشاني از خواب براي چندمين بار پريد !




روز مسابقه - زمين بازي کوييديچ

بازيکنان هر دو تيم نزد کاپيتان هاشون داخل رختکن رفتند و براي آخرين بار در حال مرور برنامه و تاکتيک هاي بازي با هم هستند ، سويي از زمين بازي داور مسابقه در حال چک کردن مقدمات بازي از جمله تابلوي امتيازات و همينطور هماهنگ کردن برنامه گزارشي با گزارشگر مسابقه هست ؛ تماشاگراني که از ساعت ها قبل وارد استاديوم شدند ، حالا در حال خريد مواردي هستند که نياز دارند از جمله تنقلات ، فشفشه هاي رنگي ، گلوله هاي فوران کننده و مهمتر از همه پرچم هاي آبي و قرمزي که نشان دهنده تيم تحت حمايت آنهاست .

شعار های هر دو تیم با صدای پف ! عجیبی توسط مسئولین برگزاری مسابقه از حاشیه زمین بازی شلیک میشه ، شبیه گلوله ای هست ... بالا و بالاتر میرن ، لحظه ای بالای سر تماشاگران تیمشان مکث میکنند و بعد با سرعت زیادی از هم باز میشوند .

تماشاگران گریفیندور با غرور شعار سرخ رنگ تیمشان را نگاه میکنند ... آلبوس دامبلدور : پیروز میشویم تا شاید بتوانیم لبخندی را بروی لب های پسر بچه ای نقاشی کنیم !


سویی دیگر طرفداران راونکلاو با خوشحالی شعار آبی رنگ تیمشان را تماشا میکنند ... روونا راونکلاو : راونکلاو همواره در زمینه کوییدیچ برترین خواهد بود .


رختکن گريفيندور

دامبلدور : خوب ما الان مدتیه که بصورت حرفه ای و در محیطی خصوصی مشغول تمرین تاکتیک ها و برنامه هامون در بازی هستیم و این باعث میشه که انتظارم از شما در بازی دو برابر شه !

پرسی : هوووم ، فکر میکنم الان ما برای بازی آمادگی لازم رو داریم ، البته هیچ وقت نباید حریفمون رو دست کم بگیریم چرا که این باعث میشه بازی رو دستِ کم بگیریم و اونطور که لازمه پرواز نکنیم و بازی رو پیش نبریم .

جیمز بدون اینکه منتظر اظهار نظر سایر بازیکنان بشه ، ادامه داد : یه نکته دیگه ای رو هم که باید اضافه به این ها بهش توجه کنیم این هست که هر کدوم در پستهای خودمون مقابل بازیکنی که برامون مشخص شده بازی کنیم تا بتونیم تسلط داشته باشیم روی بازی و پست خودمون .

دامبلدور لبخندی زد و عینکش را کمی جابجا کرد و در حالی که با علاقه خاصی به بازیکنان نگاه میکرد گفت : دقیقا همینطوره ، خوشحالم که هر کدوم از بازیکنانم در مقام کاپیتان برای خودشون هستند ، فقط چیزی که میمونه این وسط ، افرادی هست که باید روشون تسلط داشته باشید ، دقیقا اون چیزی که جیمز مطرح کرد . و زیر چشمی نگاهی به محوطه بازی انداخت و ادامه داد :

تد میخوام که فلور رو داشته باشی ، بیشتر در اطراف زمین پرواز میکنه و ممکنه خطر ساز باشه ... جیمز تو هم چو رو ، یادت هم باشه که اون هیچ وقت زمانی که گوی رو ببینه عکس العملی نشون نمیده و وانمود نمیکنه که چیزی دیده و به پروازش ادامه میده ، باید مثل سایه زیر نظر داشته باشیش ... هووم فکر میکنم گابریل برای تو مناسب باشه جسیکا ، با اینکه دروازه بانه ولی بارها شده که بی پروا حلقه ها رو رها کرده و خطر آفرین بوده ... ریموس میخوام که تو هم کاملا وینکی رو در نظر بگیری ، ضربه هایی که میزنه محاله که خطا بره و مکثی کرد ، نگاه معنا داری به پرسی انداخت و ادامه داد : پسر ها رو هم من و پرسی داریم ! در واقع میخوام که شما فقط حواستون به ساحره ها باشه ! و اضافه کرد : داور گلمون رو هم گلگومات هواشو داره ! اگر نیاز باشه بصورت آنلاین وسط بازی توی کابینه داوران براش جلسه خصوصی روزانه ! برگزار میکنه !

تد : اوکی ، خوبه ! فقط اینکه یه سوالی پیش اومده برای من و اون اینه که چرا شما و پرسی استثنا" اون لباس های سفید محبوبتون رو نپوشیدید ؟!

پرسی : هوووم ، راون و هافل که بیشتر ساحره ان بازیکنانشون ! و فکر نمیکنم که نیاز بشه ، ولی خوب برای بازی با اسلیترین باید یه دو دستی لباس سفید کنار بزاریم از الان .


زمین بازی

صدای سوت داور به بازیکنان دو تیم اطلاع میده که بازی در شرف آغاز هست و باید سر پست هاشون مستقر بشن و کاپیتان ها باید برای دست دادن با یکدیگر به وسط زمین مراجعه کنند .

داور : کاپیتان ها ، احترام بذارید !

گابریل لبخندی زد و دستش را بسوی آلبوس بلند کرد ، آلبوس در جواب لبخندی تحویل او داد ، تعظیم کوتاهی کرد و با حرکت لبها گفت : عذر میخوام ولی میدونی که من با ساحره ها دست نمیدم ! و رو به داور ادامه داد : باب منو از این اعمال بیناموسی معاف کنید ، همین مونده فقط مرلین عظمی سر جلسات من حاضر بشه و علاوه بر پراکندن پسرای سیفیت میفیت ، خودش بخواد به زور به من تدریس کنه

ســســـس ( افکت صدای سوت شروع بازی ! )

بلاجر ها و گوی زرین رها میشن و داور با اطمینان کوافل رو به هوا و درون دایره ای که توسط بازیکنان دو تیم تشکیل شده پرتاب میکنه . در پی جنبشی که بین بازیکنان به وجود میاد ، صدای گزارشگر مسابقه در فضای ورزشگاه طنین انداز میشه :

حضور شما تماشاگران عزیز رو در اولین بازی از سری بازی های ترم ششم هاگوارتز خوش آمد میگم ... ضمن معرفی ترکیب دو تیم به گزارش بازی می پردازم ... گابریل دلاکور دروازه بان راونکلاو و در مقابل آلبوس دامبلدور از گریفیندور ، فلور دلاکور و وینکی در نقش مدافع از راونکلاو و در مقابل پرسی ویزلی و ریموس لوپین ؛ آلفرد بلک ، لونا لاوگود و تره ور از راونکلاو و در مقابل تد ريموس لوپين،ليلي اوانز و جسيكا پاتر از گریفیندور ؛ چو چانگ جستجوگر راونکلاو و جیمز هری پاتر از طرف گریفیندور ! کاپیتان راونکلاو هم گابریل دلاکور هست در این ترم و کسی که برای گریفیندور در این زمینه ایفای نقش میکنه آلبوس دامبلدور هست .

عجیبه ! جیمز هری پاتر در دروازه ایستاده و آلبوس دامبلدور شونه به شونه چو چانگ حرکت میکنه ، اممم ... من فکر میکنم از حقه قدیمی طلایی استفاده کرده این تیم که برنامه ریزی تیم حریف رو به هم بریزه ؟!


گابریل با شنیدن صدای گزارشگر ، با ناراحتی زمزمه میکنه : فکرشو میکردم دامبلدور برای نزدیک تر بودن به قسمت تماشاگران پسر بخواد در نقش مدافع بازی کنه ، ولی چطور ممکنه که اومده به عنوان جستجو گر !

و حالا آلفرد بلک یک شوت استثنایی میکنه و ... بله ! جسیکا اون رو به خوبی دفع میکنه ، صحنه بی نظیری بود و متاسفانه با صحبت های من مصادف شد و این صحنه جالب رو از دست دادیم برای گزارش . حالا آلبوس با اشاره دست به مهاجمان میفهمونه که با آرایش منظم مقابل حلقه های راونکلاو شکل بگیرند تا نفوذشون راحت تر باشه و سپس با دست راست کوافل رو به سمت تد پرتاب میکنه ... به نظر میرسه که تره ور آماده تر هست برای جمع آوری اون ، چرا که قبل از اینکه تد بتونه واکنشی داشته باشه توپ رو در هوا می قاپه و با پاسکاری های بی نظیری که با آلفرد و لونا داره به حلقه های گریفیندور نزدیک میشن ؛ هووم ، فکر میکنم هدف آلفرد ، حلقه سمت چپ باشه ! هنوز مشخص نیست .

- آخـــــخ ! حواست کجاست ابله ! آی !

- هوی هوی هوی !

- گل گل !

گیج کنندست ! به نظر میرسه که ریموس لوپین قصد داشت که تعادل آلفرد بلک رو به واسطه بلاجر عصبانی به هم بزنه ولی از بدشانسی اون به مچ دستِ آلبوس دامبلدور برخورد میکنه ! بلافاصله با فرمان داور نیروهای امداد هوایی به سمت آلبوس پرواز میکنند و داور هم سعی داره فریاد های توهین آمیز تماشاگران رو که خطاب به لوپین هست بخوابونه ! در این بین راونکلاو هم تونست گلی بی نقص به ثمر برسونه و نتیجه رو 10 هیچ به نفع خودش در بیاره .

به یاری امدادگران دست آلبوس بهبود پیدا میکنه و مجددا سر پست خودش بر میگرده ؛ روند بازی با سرعت بیشتری طی میشه ، تد پاس میده به جسیکا و جسیکا کوافل رو بدون معطلی برای لیلی می اندازه ، مجددا به تد پاس میده لیلی ، هر سه مهاجم با سرعت به سمت حلقه های راونکلاو در حرکتند . بالاخره به فاصله مناسبی رسیدند ، تد کوافل رو بلند میکنه و به نظر میرسه که قصد داره اون رو در حلقه وسط جای بده ، کمی جلوتر میره

عجیبه که مجددا کوافل رو به لیلی پرتاب میکنه و او هم بدون کوچکترین مکثی توپ رو به نقطه مقابل دروازه بان یعنی حلقه سمت چپ پرتاب میکنه و ... گل ! گل ! موج عظیم شادی تماشاگران قرمز پوش استادیوم رو فرا گرفته ، با اینکه حقه ساده و قدیمی ای بود ولی مهاجمان گریفیندور تونستند با هماهنگی مناسب اون رو مثمر ثمر قرار بدن !

گابریل با ناراحتی توپ رو به سمت تره ور پرتاب میکنه و فریاد زنان میگه : فقط گل بزنید ! چو سعی کن سریعتر گوی زرین رو بگیری چون استرس بازی واقعا غیر قابل تحمل شده برام !

دامبلدور به طور ناگهانی تغییر مسیر میده و به سمت زمین حرکتن میکنه ، عده ای از تماشاگران دست هاشون رو روی چشمها قرار دادن ولی خوب ... این واقعا یه سقوط نیست ، فکر میکنم ... بله فکر میکنم که قصد اجرای حمله بی نظیر و دروغین ورانسکی رو داره . ولی ... هووم فقط یه اشکالی هست این وسط و اونم اینه که دامبلدور که جستجوگر نیست ! وای خدای من نگاه کنید ، من دارم یک پسر بچه رو در زمین بازی میبینم !

گزارشگر با سرعت بیشتری جریانات بازی رو گزارش میکنه و نفس نفس زنان ادامه میده :
من از سمتی دیگه چو چانگ رو میبینم که با افزایش سرعت قصد داره از اسیر کردن گوی زرین توسط دامبلدور جلوگیری به عمل بیاره ، چیزی که دامبلدور اصلا در حال حاضر بهش اهمیت نمیده ! عجیبه ولی من از اینجا که گوی زرین رو نمیبینم ، دامبلدور هم نگاهش روی پسرک ثابت مونده ، از کجا معلوم شاید گوی زرین تغییر شکل داده و ما خبر نداریم !!

با همان سرعت به سمت پایین حرکت میکنه ، فاصله زیادی با پسرِ نداره ، دستش رو دراز میکنه و اون رو از روی زمین بلند میکنه و بطور اعجاب انگیزی روی چوب جاروی خودش سوار میکنه .

معرکه بود . معرکه بود آلبوس ! ممکن نیست جوزف ورانسکی هم که صاحب این حقه یا بهترِ بگم فن کوییدیچ هست بتونه با چنین سرعت و عکس العملی پسر بچه ای رو از روی زمین بلند کنه و روی جاروی خودش سوار کنه و بتونه در عین حال جاروش رو هم کنترل کنه ! البته من هنوز هم شک دارم که اون پسر گوی زرین نباشه ، عجیبه که دست مشت کردش رو با شعف بالای سرش نگه داشته و بالای سر تماشاگران مانور میده ! از طرفی دیگه چو رو میبینم که بدون توجه به خودنمایی آلبوس در جستجوی گوی هست ، خوشحالم که حقه ورانسکی باعث از میدون بدر شدنش نشد .


در این فاصله بازیکنان دو تیم با بی توجهی به جستجوگرهای خود ، گرم بازی هستند و جالب اینکه تابلوی امتیازات 80-40 به سود گریفیندور امتیازات را نشان میدهد . این نشان میدهد که حتی گزارشگر نیز از گزارش جریان بازی غافل بوده ! گوی زرین بالاخره از سر به سر گذاشتن جستجوگر ها خسته شد و حالا اطراف جاروی کاپیتان گریفیندور پرسه میزنه و اقدام به خودنمایی کرده ، شاید او هم متوجه شده باشد که تمامی نگاه ها هنوز هم به دامبلدور و پسر بچه ای که با علاقه در آغوش گرفته ، است ! چو چانگ از غافل بودن جستجوگر رقیب استفاده میکنه و به گوی زرین نزدیک میشه و ...


اوه ! چه برخورد عجیبی ! شانس بیارن که اتفاقی براشون نیفتاده باشه ! دامبلدور نباید ناگهانی سرعتش رو کم میکرد ... با توجه به حضور تیم امدادی در وسط میدان به نظر میرسه که ... بله با انگشت شصتشون ( ! ) اطلاع میدن که اتفاقی نیفتاده برای جستجوگر ها ، فکر میکنم نزدیک بودنشون به زمین باعث شد که از مصدومیت جدی نجات پیدا کنند .

گوی زرین بالاخره با تلاش فراوان بالهای نقره فام خودش رو بیرون میکشه و در صدد هست که به پرواز در بیاد . ولی ... در دستان چو چانگ اسیر شده !

راونکلاو قهرمان این بازی هست ! واقعا حقشون بود ! تبریک میگم به کاپیتان و بازیکنان این ... چه اتفاقی داره میفته ... اِ ... ولم کن گنده بک ... اِ کمک !

گلگومات اگرچه نیمه غول هست ولی قولی رو که به دامبلدور ، پدرِ خودش در صورت باخت تیمشون داده رو فراموش نکرده ؛ داور مسابقه رو در یک دست نگه داشته و با دستِ دیگه گزارشگر رو که هنوز با ولع میکروفون رو بغل کرده کشان کشان به سمت آلونک کوچک انتهای زمین بازی میبره !

- گلگومات عصبانی بود ! گلگومات جلسه خصوصی گذاشت ! گلگومات با این دو راز و نیاز کرد ! ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرسی ویزلی در 1387/4/14 13:44:30
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 14 تیر 1387 12:56
نمایش جزئیات
آفلاین
Grif VS Raven

بازی میکنم به جای لونا لاوگود قربتا الی الله !

-----

تالار خصوصی ریون

-حرص نخور گابر جان.. بیا.. آب کدو حلوایی بخور!
گابر :ای بابا نمیخوام! چو ، خواهشا اینو ببر کنار تا نزدم تو یه جاییتا! ( عجب انحراف ذهنی داری! تو سرش منظورش بود! )
چو : بابا حرص میخوری تو هم سکته میکنی ها! بذار ببینیم لونا بهوش میاد یا نه..
گابر : من با دستای ِ خودم این گلگومات رو خفه میکنم! حالا ببینید !

تالار خصوصی-عمومی یا هرچی! ِ ریون ، توسط بچه های تیم کوییدیچ ریون کلاو اشغال شده بود. تخت فردی در وسط سالن دایره شکل قرار گرفته بود و تمام اعضای تیم دور تخت جمع شده بودند و با نگرانی ساختگی و واقعی، اصلا به شما چه؟ با نگرانی ایستاده بودند و به تماشای چهره ی معصوم لونا می پرداختند.

فلش بک

تالار گریف ( پ.ن ، من سایتو هک کردم رفتم تو تالار گریف! حرفیه؟ )

یک عدد غول در ابعاد غول روی سه صندلی نشسته بود. با نگاه نگرانی به آلبوس دامبلدور خیره شده بود. در اطراف آنها نیز بازیکنان تیم کوییدیچ گریفندور ایستاده بودند و فحش های بسیار رکیک و خارج از چهارچوب میدادند. من از بچگی میدونستم این گریفی ها بی تربیت هستند! ( در راستای توهین به تیم حریف ! )

ریموس لوپین : من میگم اگه میخواین این بازی رو ببرید باید سعی کنیم اونا رو مجروح کنیم!
آلبوس : باو اونا چیز دارن !
ریموس : خب همه چیز دارن ! ( نکته : چیز = بازیکن ذخیره ! )
پرسی ویزلی در حالی که از روی یک صندلی بسیار نزدیک به آلبوس بلند میشد، گفت:

- به نظرم بهتره گلگی رو بفرستیم جلو! برو دم در تالار ریون هر کدوم از بازیکن هاشونو که دیدی بزن شپلخ کن! خب؟
گلگی : پسر باشه؟
پرسی: نه ابله ! هر کی بود.. ولی اگه پسر بود نزنش.. بیارش پیش ما !
و به خودش و آلبوس اشاره کرد. گلگی چشمکی زد و سپس از جمعیت متقلب دور شد. ( این سوژه ی مسخره ی آسیب زدن رو من علاقه ی خاصی بهش دارم!! )

پایان فلش بک، تالار ریون

گابریل با مشت در سر خود میکوبید. چو سعی داشت لونا رو بهوش بیاره. در نتیجه از این هزار و یک هزار دو ها میرفت!
-هزار و پنجاه .. ای باب! این بهوش نمیاد..
تره ور که از بقیه ی اعضای تیم هوش بیشتری داشت، از روی صندلی پرید و فریاد کشید:
- من فهمید که چی کار باید کرد ! ما باید از بازیکن ذخیره استفاده کرد .
گابریل به سرعت از مشت زدن به خودش دست کشید. به وینکی نگاهی انداخت که سعی داشت ملافه های لونا را تمیز کند. در واقع، استفاده از بازیکن ذخیره کار آسانی نبود.. گابریل فکر نمیکرد که به ذخیره نیازی داشته باشد، در نتیجه رو هوا دو نفر رو برای ذخیره قرار داده بود.

- فنگ میتونه بازی کنه؟
فلور از روی صندلی بلند شد و کتابش را محکم روی صندلی کوبید.
- نچ! اون هیچ وقت پیداش نیست.. معلوم نیست این فنگیلا چیکارش میکنه که هیچ وقت نمیتونه بیاد! باید به فکر هکتور باشیم!
آلفرد که تا آن لحشه ساکت بود: نه! هکتور بازی کنه من بازی نمیکنم!
فلور چکشش رو با عصبانیت بیرون کشید و آلفرد با دیدن چکش در دستان فلور آب دهانش را قورت داد:
- چه کاریه .. خیلی هم خوبه! هکتور بهترین گزینه است!

گابریل : چاره ای نداریم.. باشه.. باهاش صحبت میکنم!

خوابگاه پسران
- هکتور ترو خداااا ! باو زدن لونا رو له کردن نمیتونه بازی کنه! فنگم نیست .. هکتوووور..
هکی: یکم دیگه منتمو بکش.
گابر : تروخدا بیا بازی کن !
هکی : یه ذره بیشتر ! بگو التماس میکنم.
گابر : اه ! ترو خدا .. بابا التماس میکنم !
هکی : ببینم چی میشه. باو آخه من کوییدیچ بلد نیستم!

-- چند روز بعد --
زمین مسابقه

- " تماشاگر نماهای زیادی در میان تماشاگران واقعی دیده میشن! خزیت تمام و کمال ِ هکتور بازیکن ذخیره ی ریون رو میتونم همین الان ببینم . قیافه رو! بازیکنان وارد زمین میشن. "

از تیم گریفندور تدی و لیلی و جسی برای حمله خیز برداشتند. داور مسابقات گلرت گریندال والد بود. گلرت ترتیب بازیکنان رو درست میکرد و کمی برای درست کردن جای پرسی و آلبوس معطل شد ! جیمز و چو مثل دوئلور ها روبروی هم بالاتر از سایر بازیکنان ایستاده بودند. یک کفتر سفید از میان آن دو عبور کرد ! ( کپی رایت بای فیلمای وسترن! ) سپس خرابکار خود را پایین انداخت و درست روی سرخگون ریخت ! سرخگون رها شد و تدی آنرا قاپید .

تدی : ایششش ! این چرا خیس بود؟ .. جیییییغ! این که دستشوییه!
و سرخگون رو به آلفرد سپرد. آلفرد در کنار حلقه ی راست تیم گریفندور بود با یک فوت توپ را وارد حلقه کرد!

- خیلی باحال بود! نمیدونم چرا تد توپ رو داد به آلفرد بلک از ریون. حالا توپ در دست جسیکاس .. پرسی بازدارنده ای رو پرتاب میکنه که برای اینکه بازی به نفع ِ ریون باشه بازدارنده تغییر مسیر میده و جسیکا رو شوت میکنه یه ور دیگه. ایول! ریون داره بازی شاهکاری انجام میده.. هکتور توپ رو در دست داره .با شتاب داره پرواز میکنه و به سوی حلقه ها میره .. از حلقه ها هم رد میشه!

هکتور مثل لکه ی سیاهی در آسمان از زمین کوییدیچ هاگوارتز دور و دور تر میشد! گابریل دم دروازه ایستاده بود و های های گریه میکرد.
- من میکشم خودمو آخر از دست اینا ! من میدونم با این هکتور..

یه مدت بعد
چو و جیمز شانه به شانه ی هم مشغول دنبال کردن گوی ذرین بودند. چو مشتی در دهان جیمز کوبید. جیمز ناراحت شد و لگدی در صورت چو زد.
- سوووت! خطا.. احمق بیشور مگه کاراته اس؟ دو تا پنالتی برای ریون.
چو سس گوجه فرنگی از جیبش در آورد و در صورتش پاشید.

چو : داور داور! دو تا همش؟ داره خون میاد! ()
داور : وای ! نگاه کن احمق چی کارش کردی!
جیمز : مثینکه بابامو نمیشناسی شما .. !
گلرت : چرا اتفاقا ! پسره ی سفید کله زخمی ! منو به دامبل فروخت.البته من که اون موقع نبودم ولی اگه بودم اون زمان، منو میفروخت! شیش تا پنالتی به نفع ریون.

تمام شش پنالتی از میان دستان آلبوس رد میشد و هر شش پنالتی به اوت میرفت! هکتور که با حالت به سوی دروازه ی خودی برمیگشت به گابر نگاهی انداخت. صورت گابریل به رنگ کناره های تیر ها در آمده بود. فلور و وینکی همزمان دو بازدارنده به سوی جسیکا نشانه رفتند.

- آخ! عجب ضربه ی ناجوانمردانه ای بود..


شومپ!
( همراه با دود و اینا ! )

در وسط زمین ورزشگاه ماده ی مترقه ای میترکه و تماشاگرنما ها شروع میکنند به بندری زدن و خراب کردن جو بازی و فحش دادن به داور. مقادیری دیوانه ساز در زمین ول میشن ( مثلا پلیسن !) و تماشاگر نماهارو میگیرند و میبرند. گوی ذرین در کنار دستان چو دیده میشد. ولی چو هنوز متوجه آن نشده بود، در عوض به بندری های ِ جذاب ِ آلبوس و پرسی دم دروازه ی گریف چشم دوخته بود. صدای اسلوموشن گابریل چو را به خود آورد ...

- بابا شاسکول کنارته! کنار دستت...
زمانی که چو میخواست کله اش رو به سمت گوی ذرین برگردوند، جیمز از راه رسید و به سرعت گوی ذرین رو قاپید .

- گریفندور برنده !!

- جیـــــــــــغ!
گابریل از تخت خواب پایین افتاد. صبح مسابقه بود. عرق سردی روی پیشانی اش نشسته بود. فلور با عجله به سوی او شتافت. وینکی یک لیوان بزرگ از آب یخ را روی سر گابریل ریخت.
چو: چی شده؟
گابر : هیچی.. خواب دیدم! تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 14 تیر 1387 09:43
نمایش جزئیات
آفلاین
بازی تیم کوییدیچ گریفیندور و ریونکلاو


سکانس اول- داخلی : خانه ی پاتر ها در دره ی گودریک:

- این همه آسمان خراش توی این همه شهر بزرگ ، چرا ما باید تو دره زندگی کنیم؟ ما که خیر سرمون خانواده ی هری پاتر مشهوریم !

شق!! ( افکت برخورد پس گردنی به پس گردن جیمز)

- حرف زیادی نزن بچه ! آبگوشتتو بخور ...

جیمز نیم نگاهی به غذای دست نخورده اش انداخت و سپس به هری که با یک دست گوشتکوب را نگه داشته و با دست دیگر سبیل هایش را تاب می داد نگاه کرد . آهی کشید و از جایش برخاست :
- ممنون ، میل ندارم.

بی توجه به چشم غره های هری و فحش های رکیک زیرلبی اش بشقابش را کنار زد ، از جا برخاست و به سوی اتاقش رفت .
جینی لبخندی زد : مشکلی براش پیش نمیاد.
سپس جینی امیدوارانه به هری خیره شد .
هری : چیه؟ باب اون دیالوگ برا آل بود ! تو هم حرف زیادی نزن ، آبگوشتتو بخور ... !


سکانس دوم – داخلی – سرسرای هاگوارتز :

صدای برخورد کارد و چنگال ها به بشقاب های طلایی و هیاهوی دانش آموزان سرسرا را فرا گرفته بود . همه ی آنها با هیجان در مورد بازی آن روز بحث می کردند ، اعضای تیم گریفندور با چشمانی نگران و مضطرب به میز اساتید خیره شده بودند .

میز اساتید
پروفسور مک گونگال لب هایش را به هم فشرده و به دامبلدور خیره شده بود .
دامبلدور : چیه؟:grin:
مک گونگال : تو با این سن و سالت چرا رفتی توی تیم گریفندور؟ خجالت نمی کشی ؟ بزنم ...
اما با برخاستن دامبلدور ، حرفش را خورد .

دامبلدور آغوشش را رو به دانش آموزان گشود و تک تک آن ها را از نظر گذراند :
- عزیزانم ، من پیرمرد که دیگه توانی برام نمونده ،خب یه روزم خودتون بشقاباتونو جمع کنین .
دانش آموزان :
دامبلدور آهی کشید و در مقابل چشمان حیرت زده مینروا مک گونگال برای جمع کردن ظروف غذای دانش آموزان از سکو پایین رفت .


سکانس سوم – داخلی – رختکن :

بازیکنان گریفندور ، همه به صف در مقابل دامبلدور ایستاده و مستقیما به چشمان آبی او خیره شده بودند.
دامبلدور مثل یک فرمانده ی نظامی در مقابل صف بازیکنانش قدم می زد :

- جیمز ، دست تو دماغ کار الاغ ! جسی ، این قدر اون آواتارتو دست کاری نکن. ریموس ، الان وقت اون نیس .

جسیکا غرولندی کرد و بوم نقاشی اش را کنار گذاشت . ریموس نیز آهی کشید و کتاب " مرلین کبیر گرگینه بود ! " را بست.
دامبلدور شق و رق ایستاد و با خوش رویی گفت: خب ، ما می بریم بچه ها .
تدی با عصبانیت گفت : ولی ما تمرین نکردیم ! با اینکه وقت زیادی داشتیم نذاشتید تمرین کنیم . گفتید ...

دامبلدور با آرامش دستش را بالا برد :
- خودم می دونم چی گفتم تدی ، گفتم به خودتون تلقین کنید که ما می بریم . اینطوری ضمیر ناخودآگاه بیدار میشه ، مگه شما فیلم " راز" رو... اصلا ولش کن ؛ با من تکرار کنید : ما می بریم .
ملت : ما می بریم!
دامبلدور با حالتی تشویق آمیز گفت : آهان ! خوبه ... دوباره بگید ، دوباره ! ما می بریم!
ملت : ما می بریم!


سکانس چهارم – خارجی – زمین کوییدیچ

به محض ورود گریفندوری ها به زمین پرچم های سرخ و طلایی رنگی که نقش شیردال گریفندور بر روی آنها به چشم می خورد ، همراه با صدای غرش هایی تک و توک از کلاه هایی که بر سر بعضی از دانش آموزان شنیده می شد بالا رفت .

در مقابل ، عقاب نقره فام ریونکلاو در زیر نور خورشید ، بر روی سینه ی ریونکلایی ها بیش از پیش می درخشید و خودنمایی می کرد .
در آن هیاهو ، صدای مشتاق کتان جردن (پسر لی جردن ) ، که به لطف بلند گوی جادوییش چند برابر شده بود به گوش می رسید :

- بازیکنان دو تیم وارد زمین می شن . بچه های ریونکلاو برای دست گرمی چند دقیقه ای بلند میشن ... اما گریفندوری ها هنوز روی زمینن ، پروفسور دامبلدور داره با مادام هوچ صحبت میکنه . خدای من ... پرسی ویزلی رو بینید !

پرسی که پوزخندی شرورانه به لب داشت یکی از بلاجر ها را آزاد کرده و با دست خالی آن را به سوی آلفرد که با بی خیالی برای تماشاگران دست تکان میداد پرتاب کرد .

صدای اعتراض ریونکلایی و خنده ی گریفندوری ها ورزشگاه را پر کرد . مادام هوچ که سرگرم صحبت با دامبلدور بود تا او را برای دست دادن با گابریل راضی کند ، بی توجه به خطای پیش آمده بالاخره در سوتش دمید .

کتان که هنوز به پرسی اخم کرده بود با صدایی گرفته به گزارش بازی ادامه داد :
- توپ ها آزاد میشن ، بازیکنان دو تیم به طرف زمین هاشون میرن ، اولین حمله از طرف ریونکلاست . آلفرد با وجود خونریزی شدید بینی که به لطف پرسی ویزلی پیدا کرده سرعت عمل خوبی داره ، پاس برای تره ور ... آخه چه فکری کردن این وزغو کردن مهاجم.

برخورد بسیار آرام کوافل با بدن نحیف تره ور باعث واژگونی او از روی جارویش شد . صدای جیغ نویل از بین تماشاگران گریفندور شنیده می شد .

- مادام هوچ اون پایین هوای فنگ رو داره ، فک می کنم ریونکلاو باید همین دقایق اول بازیکن ذخیره اش رو وارد کنه ، خب این خیلی عجیبه که شما یه حیوون رو بیارید تو ترکیب تیم ، باید هم چنین بلایی سرش بیاد ، امیدوارم به جای تره ور یک انسان رو ببینیم ...

ناله ی کتان بین هورا های ریونکلایی ها گم شد ، چرا که فنگ به جای تره ور وارد زمین شده و در حالیکه بر روی جارویش ولو شده بود هر لحظه بالا و بالاتر می رفت .


یک ساعت بعد :

- بله تماشاگران عزیز ، آمار بازی رو دارید می بینید به صورت زیر نویس ، تا الان کوافل 70 درصد در دست ریونکلایی ها بوده و خب مسلما این می تونه دلیل 5 گلی باشه که تو یک ساعت اول زدن . بلاجر ریموس لوپین توسط وینکی دفع میشه ؛ نه توسط چوبش ، توسط خودش...

وینکی پس از برخورد بلاجر با بدنش ، با جیغی گوش خراش به اعماق جنگل پرتاب شد . این بار این صدای جیغ بارتی کراوچ بود که از بین تماشاگران اسلیترین به گوش می رسید .

کتان : دایلیس جای وینکی رو میگیره ؛ من که گفتم این جک و جونورا ... ببخشید پروفسور مک گونگال ! نتیجه ی بازی 50 در مقابل 0 ، خب من دارم حرکتی رو از مهاجمان گریفندور می بینم.

تدی ، جسی و لیلی با سرعتی باورنکردنی کوافل را دست به دست کرده و جلو می رفتند ، تدی ، جوگیر شده از بازی جام جهانی کوییدیچ ، با فنی تکنیکی از روی جارویش بالا پرید و کوافل را پرتاب کرد .

تدی : این دیگه گله ! ( کپی رایت بای کاگرو یوگا )

توپ تدی مستقیما وارد حلقه ی سوم شد . ورزشگاه غرق در سکوت بود... کتان با صدایی لرزان سکوت را شکست : فوق..فوق العاده بود ! گریفندور 10 ، ریونکلا 50 .

غریو شادی تماشاگران نا امید گریفی گویی روحی تازه را در بدن بازیکنان تیم دمیده بود .
کتان : جسی ، حالا خود جسی ، پاس برای جسی ؛ جسی زیگزاگ حرکت می کنه ! سه مهاجمو جا میذاره ، حالا شاهد یه حرکت زیبا هستیم از جسی و گل !! دومین گل برای گریفندور.

جسی با یک دست بر روی جارویش بلند شد و چشمکی نثار لیلی کرد . هنگامی که از کنار او عبور می کرد دستمالی از دستمال های کارخانه ی اسکاور را در دست داشت :
جسی : یک . هیچ !
لیلی :
کتان : لیلی اوانز رو ببینید ! اوه خدای من ...

لیلی با حرکتی نمایشی از میانه ی زمین کوافل را از هر سه حلقه عبور داد . ( دروغ هم دروغ های قدیم )

کتان فریاد زد : سومین ، چهارمین و پنجمین گل برای گریفندور ! دو تیم مساویند.

لبخندی ملیح تمام چهره ی لیلی را گرفت و در حالیکه از کنار جسی پرواز می کرد زیرلب زمزمه کرد :
- سه . هیچ !
جسی :

در این میان ، دو جستجوگر درست مقابل هم ایستاده بودند .
چو :
جیمز :
چو :
جیمز : من که بابام نیستم به همین زودی تسترال شم ، تازه اون موقع جوون بودی ، الان نیستی .

سپس دستش را در جیب ردایش کرده و با عجله یویویش را بیرون آورد و در طی یک عملیات کاملا ژانگولری آن را به گردن چو پیچید .
چو :
مادام هوچ ، بی توجه به جریان بازی ، با لبخندی عاشقانه به کسی که همچون عنکبوت با ریشش تار می بافت و به کمک آن از دروازه های گریفندور محافظت می کرد ، چشم دوخته بود .

آلبوس دامبلدور بی توجه به او و دیگر بازیکنان با خونسردی بر روی جارویش لم داده و شاهد برخورد پی در پی کوافل با تارهای محافظ بود .

در گوشه ای از زمین بازی ، تد ریموس لوپین بی توجه به دیگر هم تیمی هایش شی عجیب و بزرگی را از جیبش بیرون آورد و برای لونا سوت زد . لونا به تدی نگاه کرد ، و پس از دیدن شاخ بزرگی که در کنار او معلق بود ، چشمان گردش گردتر شد و فریاد زد : شاخ اسنورکک شاخ چروکیده اس! سپس لونا در حالیکه کوافل را به سویی پرتاب می کرد با عجله به سوی تدی پرواز کرد و تدی به سمت کوافل .

کتان که این خطا نیز از چشمش دور نمانده بود فریاد زد :
- خطاست ! نه ! نه اون شاخ ایرامپته ، ...

بنگ !

انفجار مهیبی بود . تمامی گریفندوری ها به ریش دامبلدور پناه برده و درآن پنهان شدند . دامبلدور نیز که جان و ریش و تیمش را در خطر می دید ، با عجله اسنیچ را پیدا کرد و آن را در دست جیمز هری پاتر که درون ریش دامبل از ترس می لرزید چپاند و از روی جارویش پایین پرید . آغوش همیشه باز دامبلدور زمین سفت و سخت را دربرگرفت و بازیکنان گریفندور یکی یکی از ریشش بیرون جهیدند .

کتان : این وحشیانه ترین بازی بود که به عمرم دیده بودم.
پروفسور مک گونگال : جردن ، منـ...
کتان فریاد زد : برو بابا تو هم جردن جردن ! اه!

و در این لحظه ، تنها چیزی که صدای جیغ هولناک پروفسور مک گونگال را در خود خفه می کرد ، فریاد شادمان تماشاگرانی بود که با دیدن اسنیچ طلایی در دست جیمز ، ورزشگاه را به لرزه درآورده بودند ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1387/4/14 11:06:25