جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

زمین كوییدیچ هاگوارتز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 14 تیر 1387 09:27
نمایش جزئیات
آفلاین
بازي گريفيندور و راونكلاو

ذخيره به جاي بازيكن جسيكا پاتر!



شب بود و ماه پشت ابر پنهان شده بود. تعدادي از دانش آموزان سال آخري گريفي كه از تنبيه و مجازات هيچ ابايي نداشتند، زير درخت كنار درياچه نشسته بودند و طي چند حركت خاله بازي توسط چند تن از بچه ها، بحث و صحبت جدي خود را پيرامون " برنامه ي 14 " آغاز كرده بودند.

دامبلدور گرداننده ي بحث بود. وي از زماني كه از شامپو سير پرژك براي تقويت موهايش علي الخصوص ريش هايش استفاده ميكرد، لبخند رضايت لحظه اي از لبانش محو نمي گشت.
دامبل دستي به ريش چند سانتي(؟) خودش کشید، گويي با اينكار سلسله مراتب مغزي اش مرتب می شد و ايده و نظر جديد همچون آتشفشاني فوران میکرد، او گفت:
- خب فرزندان من! ... گلهاي نوشكفته ي گلستان گريفيندور ، همونطور كه خودتون هم خبر دارين،استرجس پادمور كاپيتان فقيد گذشته، به گروه از ما بهترون پيوسته! ... شما از اين به بعد بايستي با شيوه و تاكتيك هايي كه من ميدم به بازي بپردازين، متوجه شديم عزيزان من ؟! ... حالا برين كه فردا بازي افتتاحيه ي سختي خواهيم داشت.

تد ، ريموس ، جسي ، جيمز ، پرسي و الي آخر:


..: ساعت 00:00 نيمه شب - تالار راون - كنار شومينه :..

صداي " پِك پِك " سوختن شنيده ميشد، و در اين ميان جو صميمي و دوستانه ي اعضاي تيم كوييديچ ريون، هر بشري را منقلب ميساخت.
گابريل كه با نانچيكويي كه از چو چانگ قرض گرفته بود، مشغول تنبيه وينكي بود، از سويي ديگر موهاي فلور را ميكشيد. با پاهاي چپ اش آلفرد بلك را لگد ميزد و با پاي ديگرش تره ور را به اين طرف و آن طرف شوت ميكرد.چو آهي كشيد و در حالي كه دلش براي هم تيمي هايش ريش ريش ميشد، به تقليد از يكي از وابستگان دورش در ژاپن افتاد ، روي زمين نشسته و بعد از چند دقيقه سكوت و فكر كردن گفت:
- اوركا - اوركا . . . !

* ندايي اينچنين آمد ، اي دختر گستاخ، اوركا اوركا ماله يه داستان ديگه بود ! ... اي دختر سرخوش، واي واي *

صدا به همان سرعتي كه شنيده شد، محو گشت و چو با حالتي به اطراف نگاه كرد و جز صداي خواهش و گريه چيزي نشنيد !!!

- گابريل ... گابري ... هوووووي گابري هوووو
گابريل : چيه ؟؟ منو درست صدا كن !!... من خيلي خشانت دارم !
چو كه رنگ از رخسارش پريده بود، گفت:
- من يه فكري كردم، اونا هنوزم راه واسه جبران دارن !

گابريل موهاي فلور را ول كرد و با آستينش عرقي كه روي پيشانيش بود را خشك كرد و روي نزديكترين مبل راحتي لم داد و منتظر ادامه ي حرفهاي چو شد.

چو : من فكر كردم بهتره كه ...

-: سخن نويسنده : اينجا بود كه دستگاه استراق سمع لو رفت ، و ما چيزي از نقشه ي چو نشنيديم!



.:.:. فرداي آن روز .:.:.

نسيم ملايمي در حال وزيدن بود، خورشيد در حال طلوع كردن بود و چمنزار و علف ها در حال رقصيدن ! بازيكنان دو تيم با چشماني پف كرده و خوابالود، در حالي كه از شدت خستگي توان حركت نداشتن ، سلانه سلانه خود را به رختكن ورزشگاه رساندن.

آلبوس دامبلدور در حالي كه بازوبند كاپيتاني اش را محكم ميكرد ، گفت:
- دختران و پسران گلم ! ... همه چيز براي يك بازي خوب فراهم شده ، تاكتيك 1-2-3-1 رو فراموش نكنين !! ... اين روش حتما" موثر خواهد بود ، حالا پاشين دست و صورتتاتون رو بشورين و آماده شين !

تدي آخرين بار ، نامه اي را كه ويكتوريا ديشب به او داده بود و با تيتر " بنام تك مكانيك دل هاي تصادفي " شروع شده بود را خواند و در جيب ردايش گذاشت. در اين بين جسي كه اوضاع را براي چراندن غاز مساعد ديده بود، از فرصت چند ثانيه اي استفاده كرد و ردايش را روي سرش كشيد و في الفور خوابيد !! ريموس گوشه اي كز كرده بود و به چگونگي گرفتن گوي زرين فكر ميكرد.

جيمز كوچكترين عضو تيم، كه به تازگي در كلاس هاي زنگ انشا نمره ي خوبي گرفته بود و در همين راستا يك جعبه مداد رنگي 6 رنگ را از طرف والدينش هديه گرفته بود، سعي داشت با كشيدن نقاشي روي ديوار، به همه نشان دهد او يك پاتر اصيل است !! پرسي و دامبل نيز مشغول صحبت در مورد ديگر چيزهاي بازي بودند !

در همين حال يكي از بچه هاي سال اولي كه دفترچه ي بزرگي در دست داشت كه نشان ميداد براي امضا گرفتن از بازيكنان آمده است، داخل شد و رو به دامبلدور گفت كه گفتن وارد زمين بشين !! همه در حال خارج شدن از رختكن بودند اما هيچ كس جسي را بيدار نكرده بود.

در همين حين جيمز كه آخرين نفر بود نظرش به جسي خوابيده جلب شد و رو به رويش ايستاد. لبخند شيطنت باري زد، يويوي صورتي رنگش را روي نيمكت گذاشت، و به روش كاملا" ماگلي بطري آبي را پر از آب كرد و روي سر جسي خالي نمود !

جيمز: عمه جون ...
جسي: جـــــييييييييــــــغ ... يكي بياد اينو بكشه ... ... !


چهره هاي در هم شكسته ي اعضاي تيم راونكلا ، نشان از اقتدار كاپيتان مقتدر و خشانت مدار آنها ميداد. گابريل نگاهي به بازيكنانش كرد و رو به چو گفت:
- بايد تمام تلاشتون رو بكنين !!

گزارشگر بازي در حالي كه عينكش را به چشم ميزد، به محض شروع حمله، به گزارش بازي پرداخت:
- با سوت داور مسابقه همه چيز آغاز شد. گريفيندوري ها بدون در نظر گرفتن تاكتيكي كه دامبلدور به آنها گوشزد كرده بود به پاس كاري و حمله به سوي دروازه ي تيم راونكلا پرواز ميكردند.
فلور كه به موهايش حنا بسته بود تا موهايي كه شب گذشته ريخته شده بود را ترميم سازد، با مهارت خاصي سعي در گرفتن سرخگون از ليلي اوانز داشت.
- يه توپ بازدارنده توسط وينكي به سمت ليلي اوانز شليك ميشه. اوووه ، خداي من، ليلي در حال سقوط كردنه، اما نه ، ريموس لوپين خودش رو به اون ميرسونه و باعث ميشه ليلي كنترل خودش رو به دست بياره.
- سرخگون در دستان آلفرد ، تره ور و لونا در حال چرخشه ! ... اين واقعا" يك اتفاق نادره كه وزغ بتونه كوييديچ بازي كنه !! اونا همينطور به راهشون ادامه ميدن، حتي بازدارنده هايي كه از سوي مدافعان تيم گريفيندور پرتاپ ميشه نميتونه جلوي اونها رو بگيره ! ... واااي نگاه كنين، تك به تك با دروازه بان، صورت دامبلدور در اثر شدت بار ميان ريش هاش گم شده، اين عامل باعث ميشه قدرت ديدش كم بشه، تره ور " قووووووووور " بلندي سر ميده و سرخگون رو به سمت دروازه پرتاب ميكنه ! ... بله دوستان، تره ور تونست گل اول اين بازي رو به ثمر برسونه !

.:. نيم ساعت بعد .:.

صداي اعتراضات هواداران تيم گريفيندور گوش فلك را كر ميكرد.
تماشاگران معترض : دم دروازه مي دم باقالي پلو...دومبلي تيمتو ور دار و برو ... ... هووووشت !
دامبل : !

صداي فرياد هاي گزارشگر بازي به وضوح شنيده ميشد :
- مثل اينكه روش جديد كاپيتان جديد تيم گريفيندور زياد موثر نبوده ! ... براي اولين بار در ليگ مدرسه، دروازه ي گريف براي دهمين بار گشوده شده. اوووه! نگاه كنين در گوشه اي از زمين چو چانگ و جيمز پاتر دارن يقه ي همديگر رو ميگيرن.

چو كه كشِ موهاش باز شده بود و موهاي لَخت اش همچون آبشار سرازير شد، رو به جيمز كه گوشه ي لب ش پاره شده بود و خون فوران كرده بود ، گفت:
- ببين چي ميگم بهت! ... ما امروز مراسم داريم، كاپيتانِ خشن داريم، آبرو داريم، بذار اين بار ما برنده شيم، دور بعدي شما برنده شين! .... قبوله يا نه ؟؟؟ ... دلت مياد دلِ منو بشكوني ؟؟ واست برتي بات با طعم كرانچي ميخرما !!

جيمز به آرومي يقه رو ول ميكنه و موهاش رو مرتب ميكنه و ميگه:
- قبول، ولي به بابايي نگيا ؟؟

چو ، جيمز را در آغوش ميگيره و بلافاصله به سمت گوي زرين ميره و اونو به چنگ مياره !
صداي شادي تماشاگران تيم راونكلا همچون بمبي ميتركه، در اين ميان هواداران متعصب گريفي با خمپاره هاي 60 كه مملوء از كودهاي حيواني بود به سمت بازيكنان تيم خود حمله ميكنند.

در همين اثنا گزارشگر مستعد بازي، خودش رو به وسط زمين كوييديچ ميرسونه و قصد مصاحبه كردن با گابريل رو داره . گابريل كه در كمال ناباوري اشك شوق ميريخت ، در جواب اين سوال كه " چرا از هر روشي براي پيروزي استفاده كردين؟" ميگه :
- وااي، ما ديشب مشغول صحبت در مورد بازي امروز بوديم كه ناگهان چشمم به تقويم افتاد، يه دفعه يادم افتاد كه "روز مادر " نزديك هستش ! ... بعدش با چو چانگ تصميمي گرفتيم كه تمام تلاشمون رو بكنيم تا اين پيروزي رو به مادر همه ي راونكلايي ها يعني " راونا راونكلا " تقديم كنيم! ... بهترين مادر دنيا ...

ملت راوني :

در ميان شادي راونكلايي ها تنها صداي هق هق گريه ي جيمز بود كه باعث شده بود تيمش به قيمت چند گاليون ناقابل، اولين بازي اش را با باخت به پايان برساند .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 14 تیر 1387 08:44
نمایش جزئیات
آفلاین
گریف و ریون !


خوابگاه پسران ریون ، سه نصفه شب :

آلفرد یه گوشه زانوی غم بغل گرفته و خیلی ناراحته !

آلفرد : من خیلی بوقی شده بازیم ! خیلی ارزشی شدم ، من اضطراب دارم ، من نمی تونم خوب بازی کنم فردا ، من آمادگی روحی ندارم اصلا ، من علی دایی تالار شدم ، توی تمرینا کلی دروازه خالی خراب کردم ، نهههههههه ! باید به فکر چاره بود !!!

آلفرد یهو یه فکر خیلی خوب و رو فرم و مشتی و اینا به ذهنش میرسه و به سرعت از خوابگاه خارج میشه .

چند دقیقه بعد ، جلوی در خونه دامبل
آلفرد با دو تا دستش داره روی در میکوبه !
در همین لحظه صدای ضبط شده دامبل به گوش میرسه : مشتری گرامی ! زمان کار کلاس های خصوصی ، صبح از ساعت 7 تا 10 ، بعد از ظهر از ساعت4 تا 7 و نیمه شب از ساعت 12 تا 2 می باشد ! اکنون ساعت 3:14 دقیقه بامداد می باشد !

آلفرد بدون توجه به پیام داده شده ، همچنان با مشت روی در میکوبه .
در باز میشه و دامبل با شورت گل گلی رو در روی آلفرد قرار میگیره !

آلفرد که خیلی عجله داره با دامبل حرف بزنه خودشو پرت میکنه تو خونه .
دامبل درحالی که در رو میبنده میگه : خب ! الان وقت کلاس خصوصی نیست پسرم اما بنده خیلی آدم دست و دل باز و بخشنده ای هستم و لحظه ای از مشتری غافل نمی شم ! کار من اصولا جلب رضایت مشتریست !
آلفرد : نه ! من اومدم باهات مشورت کنم !
دامبل : نه دیگه ! اول کلاس خصوصی !
آلفرد : بوقی مگه الان ساعت کاریته ؟
دامبل :
آلفرد :


چند ساعت بعد !
آلفرد : چون تو خیلی پیری و تجربه داری میخوام باهات صحبت کنم ! مسئله خیلی حیاتیه !
دامبل : بگو فرزندم !
آلفرد : من خیلی مشکل روحی دارم ! بازیم شدیدا افت کرده !
دامبل : بیا این جا !
آلفرد :
دامبل : نترس بوقی ! میخوام یه کتابی رو بهت نشون بدم ، شاید به دردت بخوره .


کتابخونه خفن دامبل
دامبل یه کتاب از قفسه درمیاره و درحالی که با دست خاک روی جلدش رو تمیز میکنه میگه : طهارت نفس !
آلفرد با تعجب : چی ؟
دامبل : تو اگه به طهارت نفس برسی خیلی کارها میتونی بکنی و قدرت های دست نیافتنی ای پیدا کنی و همه رو مجذوب خودت کنی !
آلفرد : ایول ! چی هست حالا این طهارت نفس ؟
دامبل کتابو باز میکنه و میگه : الان برات میگم ... آها ایناهاش... بله طهارت نفس و راه های رسیدن به آن ! شش بار داخل دهان کوسه ای زنده رفته و بازگردید ، ده بار خود را از برج میلاد به پایین پرتاب کنید ، یک چیز تیز خیلی بلند را داخل شکم خود کرده ، طوری که از آن سمت بیرون بزند و مهم ترین عمل ! ترک ( سانسور !) و دیگر گناهان است !
آلفرد : پروفسور ، من همه اون کارا رو بدون مشکل میتونم انجام بدم اما مورد آخری رو هیچ جوره نمی تونم! نههههه! امروز بازی شروع میشه ، من گند میزنم ! من مهاجم نوک ریونم ! من باید بترکونم ! من نمی تونم !
دامبل : خب خب ! آروم باش بوقی ! میرم برات یه معجون خفن بیارم ! فقط یواشکی بخورش ، کسی نفهمه ! غیر قانونیه خوردن این معجون واسه مسابقات .
آلفرد : اسمش چی هست حالا این معجونه ؟
دامبل : ** شانسی مضمن !
آلفرد : چی ؟
دامبل : خر شانسی مضمن ! اکسیو معجون خر شانسی مضمن !

از یه جایی اون پشت مشتا یه شیشه طلایی رنگ به پرواز درمیاد و میاد توی دست دامبل .

دامبل : بیا عزیز ! فقط فردا بخورش که اثرش زیاد باشه ، کسی نفهمه ها !
آلفرد : اوکی !
ذهن دامبل :
( نکته : آلفرد نمی دونست که دامبل توی تیم مقابلشه ولی دامبل میدونست آلفرد تو تیم مقابلشه !!)


تالار ریون ، ساعت هفت صبح :
ملت همه دور هم جمع شدن و دارن میگن و میخندن و اینا .

گابریل: تره ور ! یه دوربین خیلی کوچیک و خفن داریم ، باید بری اینو وصل کنی به یکی از بازیکنای گریف ، تا ما بدونیم تاکتیک گریف واسه این بازی چیه !
تره ور : قور! ( ترجمه : اوکی !)


یکی از راهروهای هاگوارتز
جسیکا داره راه میره .
تره ور میپره و دوربین ریز خیلی خفن زو میذاره تو چشم چپ جسیکا .

جسیکا : آی چشم چپم ! این وزغ بوقی چیه این جا ؟ برو گمشو وزغ قورباغه نمای ارزشی ! هاگوارتز جای هیچ موجود دیگری جز انسان ها نیست ! ( نکته اخلاقی : بیایید نژادپرستانه رفتار نکنیم !!!)


تالار گریف
جسی به بانوی چاق یوزر پس تالار رو میده ودر باز میشه .

جسی : سلام بچه ها !
ملت گریفی : سلام جسیکا !

دامبل داره اون ور سخنرانی میکنه .


تالار ریون
تره ور درحالی که ماموریتشو خیلی خفن و کامل انجام داده به تالار برمی گرده و ملت ریونی رو میبینه که دور یه تلویزیون جمع شدن و دارن یه چیز خیلی مشکوکی نگاه می کنند !!
تره ور جلوتر که میره از شک و تردید درمیاد و متوجه میشه که چیزی که در تلویزیون درحال نمایشه ، همون فیلمیه که اون دوربین خیلی ریز و خیلی خفن داره میگیره .

دامبل داره سخنرانی میکنه و گابر هم نکته برداری میکنه !!

جسیکا : من برم دستشویی !
ملت :

در همین لحظه تره ور میپره و تلویزیون رو از پنجره میندازه بیرون !!!

آلفرد : ای بوقی ! این چه کاری بود دیگه !
تره ور : قور قووووور غور ! ( ترجمه : بیناموسی و بیناموس ها باید همگی نابود شوند ! کپی رایت بای لرد ولدمورت !)
گابریل با عصبانیت : الان ما اطلاعات سری رو از کجا بیاریم ها ؟

تره ور توسط ملت ریونی اندکی چپ و راست می شود !

تره ور :
گابر : وقت رفتنه دیگه !


رختکن ریون ، ساعت هشت
ملت در حالی که لباس پوشیدن دارن یه صحبت های گابریل در مورد تاکتیک و اینا گوش میدن .
آلفرد هم یه گوشه در شیشه معجون خرشانسی مضمن رو بازمیکنه و همشو با یه نفس میخوره .

چوچانگ : اجازه گابریل ! اجازه !
گابریل : بگو .
چو در حالی که با دستش آلفرد رو نشون میده میگه : اون یه چیزی خورد اون پشت ! من دیدمش ! چی خوردی آلف ؟

آلفرد بیهوش میشه و میفته روی زمین !

چند دقیقه بعد
آلفرد در حالی که به کمک چک و لگد ملت ریونی به هوش اومده ، در حالی که از روی زمین بلند میشه میگه : من حالم خوبه .
گابریل : خب دیگه ، باید بریم تو زمین !


زمین کوئیدیچ هاگوارتز
دامبل و گابریل کاملا مهربانانه با هم دست میدن .

داور : سووووووووووووت !

کوافل میفته دست لیلی .
تد : لیلی لیلی ! پاس بده به من !
لیلی : عمرا ! بچه پررو ! خودم گرفتمش !

لیلی با سرعت جلو میره و لونا کوافل رو ازش میگیره .

تد : دیدی ؟ دیدی بوقی ؟ دیدی پاس ندادی بوق شدی ؟

لونا جلوتر میره و پاس میده به تره ور ، به دلیل بزرگ تر بودن کوافل از بدن تره ور ، متاسفانه شاهد هستیم که تره ور از جاروش پرت میشه پایین !!
آلفرد کوافل رو تو هوا میگیره و میزنه تو دروازه گریف!


نیم ساعت بعد !
ریون 150 به صفر از گریف جلو هستش وهر 15تا گل رو هم آلفرد زده .
آلفرد :

پرسی، ریموس، فلور، وینکی مدافعان دو تیم مشغول بلوتوث بازی میباشن و جو خیلی مسرت بخش و فرپلیی بین آن ها حاکم میباشد .

تد : اه ! جسی تو هم خیلی بوقی ! تو هم پاس ندادی به من ! هیشکی به من پاس نمیده !!

تماشاگران گریف ، اخلاق و دیگر جزئیات را از یاد برده و شدیدا دامبل رو به خاطر خوردن 15 گل پشت سر هم ، فحش خیلی خیلی بد میدادن !

در همین لحظه در سمت دیگر زمین ، بین چو و جیمز کل کل شدیدی برای بدست آوردن اسنیچ پیش اومده .
یکی از تماشاگرنماها یه آجر ورمیداره و پرتش میکنه طرف چو .

چو : آااااااااای سرم ! سرم شکست !

جیمز اسنیچ رو میگیره و قسمت قرمزرنگ ورزشگاه از شدت شادی منفجر میشه!

گزارشگر : بله ! بازی 150 به 150 مساوی تموم میشه ! خسته نباشید میگم به دست اندر کاران و کاپیتان ها و بوقی هایی که بازی کردن در زمین .

دامبل : این آلفرده چقدر خفن بازی می کرد ! من که معجون خریت مضمن رو بهش دادم ؟

( برداشت موضوع با خواننده !!!)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تره ور در 1387/4/14 8:48:02
ویرایش شده توسط تره ور در 1387/4/14 8:51:23
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 14 تیر 1387 00:49
نمایش جزئیات
آفلاین
بازی گریفیندور و راونکلاو!




پیام امروز:تیم کوییدیچ گریفیندور که با اجازه از مدیر هاگوارتز بعد از بازی با راونکلاو به جزایر قناری رفته بودند،دیروز برای بازی با هافلپاف بازگشتند.این سفر تحقیقاتی …

"فلش بک 1(جزایر قناری)"

آلبوس دامبلدور به همراه پسران سفیدی که در جزیره اجاره میدادند و پرسی ویزلی،کنار دریا نشسته بود و از صدای موج دریا لذت میبرد و به تدریس کلاس خصوصیش مشغول بود.سواحل داغ،صورت های برنزه،آب تمیز و زیبا و پسران سفید نایاب همه و همه دست به دست هم داده بودند تا آلبوس با شور بیشتری به تدریس کلاس خصوصیش بپردازد.

تد ریموس لوپین که چشم ویکتوریا رو دور دیده بود به همراه چند داف زیبا و دل ربا در حال نزدیک شدن به خانه ویلایی بود.تد که انگار از همیشه خوشحال تر بود با غرور از اینکه توانسته بود چند کیس مناسب را گیر بیاورد قدم بر میداشت.چشمانش برق میزد و کارهایی که قصد داشت انجام دهد را در ذهنش مرور میکرد و هر از گاهی فکر تازه ای به ذهنش میرسید و جای قبلی را میگرفت.

جسیکا پاتر گوشه ای نشسته بود و با خوشحالی بی اندازه در حال شمارش معدود ستاره هایی بود که در آفتاب تابان جزیره دیده میشد.(توجه:اینجا جامعه جادوگری هست و هر پدیده ای امکان پذیر.)تنها مشکل او این بود که هر بار فراموش میکرد از کجا شروع کرده و دوباره مجبور میشد از اول کار شمارش را شروع کند.

ریموس لوپین در کتابخانه جزیره نشسته بود و مشغول مطالعه کتابهای سنگین تاریخی بود و بلند ترین صدا ها هم حواس او را پرت نمیکرد.او که به تازگی به عنوان معلم تاریخ جادوگری انتخاب شده بود هیجان بسیار داشت و سعی میکرد با اطلاعات بیشتر و مفید تر کلاسهاش را برگزار کند.

جیمز هری پاتر به بازار کودکان رفته بود تا اسباب بازی های جدید بخرد چون از اسباب بازی های قبلیش خسته شده بود و میخواست تفریح تازه تر داشته باشد.با خوشحالی یویو صورتیش رو بالا و پایین میکرد و از جلوی مغازه های مختلف میگذشت و هر از گاهی جلوی مغازه ای صبر میکرد تا اسباب بازی های اونجا را بررسی کند.

لیلی اوانز هم به همراه منو مدیریتش در هتل مانده بود و به کارهای مدیریتیش میرسید.خسته بود و صورتش خیس عرق شده بود.سعی میکرد با دفترچه اش خود را خنک کند ولی دفترچه کوچکش دردی را دوا نمیکرد.از طرف دیگه هم مراقب غذا بود تا وقتی بازیکنهای تیم بازگشتند،گرسنه نمانند.

گلگومات و سارا اوانز هم نا امید از اینکه جز ذخیره های تیمشان هستند گوشه ای نشسته بودند و فکر میکردند. وضعیت گلگومات بهتر بود چون در بازی اخیر به عنوان بازیکن تعویضی به درون زمین رفته بود ولی سارا که حتی این شانس را هم نداشت.هر دو راههای مختلف خودکشی را در مغزشان مرور میکردند !!


بعد از ساعتها،هنگام خواب همه اعضای تیم بعد از کارهای سخت روزانه خود به رختخواب مخصوص خودشان رفته بودند ولی هیچ کدام نمیتوانستند بخوابند.همه آنها به یک چیز فکر میکردند.به بازی با راونکلاو ... !

فلش بک 2(بازی با راونکلاو)

صدای گوش خراش تماشاچی های مسابقه اعصاب بازیکنان را خورد میکرد; مخصوصا اینکه برای اولین بازی،تمام دانش آموزان در ورزشگاه حاضر شده بودند و تیم مورد علاقه شون را تشویق میکردند.

ورزشگاه هاگوارتز به دو رنگ آبی و قرمز در آمده بود و حتی تماشاگران هم لباس هایی با این دو رنگ پوشیده بودند.تابلوی بزرگی که نتیجه در آن زده میشد در بالای ورزشگاه خودنمایی میکرد.برای اولین بار بود که امتیازات به صورت جادوئی و بدون استفاده دست در تابلو به روز میشد و این لی جردن بود که همچون ترم های پیش وظیفه گزارشگری را قبول کرده بود و با خوشحالی و طراوت همیشگیَش در حال شرح ترکیب دو تیم بود.ستون های غربی ورزشگاه با آرم عقاب راونکلاو و ستون های شرقی با آرم شیر گریفیندور تزیین شده بود.
همچنین طرفداران گریفیندور با کلاهایی به شکل شیر بر روی صندلی ها نشسته بودند ولی طرفداران راونکلاو انگار خستگی ناپذیر بودند و هنوز تشویق میکردند.
بالاخره دو تیم وارد زمین شدند.با این اتفاق سر و صدای تماشاگران بیش از پیش شد و گریفیندوری ها هم دوباره فعال شدند. استرس در صورت تک تک بازیکنان موج می زد ولی هر چهارده بازیکن سعی می کردند با غرور راه بروند تا روحیه حریف را تضعیف کنند.
آلبوس دامبلدور که بازوبند کاپیتانی روی بازویش می درخشید ، دستش را بلند کرد و برای تماشاگران دست تکان داد . با این کار شور و سر و صدا بیشتر شد و همه با خوشحالی هورا کشیدند. هیجان به اوج خود رسیده بود . بازیکنان گریفیندور که انگار برد این بازی را حتمی می دانستند با جارو های خود بلند شدند و سعی کردند خودشان را گرم کنند.

بعد از چند دقیقه همه فرود آمدند و هر تیمی حلقه ای تشکیل داد تا بازیکنان آخرین حرفهای کاپیتان را گوش کنند.

دامبلدور : ببینید بچه ها... ما راحت میتونیم راونکلاو رو ببریم.هم تمرین هامون بیشتر بوده و هم تجربه ما بیشتره.با این حال اونها رو دست کم نگیرید.کوییدیچ خیلی حساسه ممکنه تو مرز ثانیه اونا اسنیچ رو بگیرن و ما بازنده بازی باشیم.پس جیمز امید ما به توئه..دقت کن و همه جا رو نگاه کن.به جریان بازی کار نداشته باش،ما کار خودمون رو میکنیم.

گابریل دلاکور: ببینید بچه ها... ما این توانایی رو داریم که گریفیندور رو ببریم.تاکتیک هایی که کار کردیم یادتون نره و حتما توجه کنید که با دقت کار کنید.استرس نگیرید و نا امید هم نشید.کوییدیچ هر چیزی ممکنه پدید بیاره.اگر ما گریفیندور رو ببریم برای قهرمانی خیز بزرگی برداشتیم.پس همه و همه با هم تلاش میکنیم تا اگر هم باختیم مشکلی نباشه چون ما تلاشمون رو کردیم.برای همین هرگونه استرس رو بذارید کنار و به فکر بازی باشید.

حلقه ها باز شد و بازیکنان هر کدام آماده آغاز بازی شدند.دامبلدور و گابریل با سختی دست یکدیگر را فشردند و با چشمانشون به یکدیگر هشدار دادند. داور که این صحنه را میبیند سعی میکند که جو بازی را از اول آروم نگاه دارد.

داور : خب من از شما میخوام که بازی جوانمردانه رو رعایت کنید.بازی اونقدر ها هم مهم نیست،بهتره به فکر دوستی ها باشید و به خاطر یه سری بازی از همدیگه ناراحت نشید.امیدوارم تو بازی هم مشکل پیدا نکنیم.پیشاپیش از همکاریتون ممنونم!

داور از آنجا دور شد و آنها هم به طرف تیمهاشون رفتند.سوت به صدا در میاد و اسنیچ و بلاجر آزاد میشود.



آغاز بازی(تغییر سبک رول نویسی.این تغییر صرفا به خاطر خسته نشدن خواننده از پست می باشد.)

- بله و بالاخره بازی آغاز میشه! من لی جردن هستم گزارشگر این دیدار. حالا بازیکنان رو میبینیم که سوار بر جاروهای خودشون به هوا میرن . واقعا من بسیار هیجان دارم! تماشاچیام هیجان زدن! هممون هیجان داریم! بازی خیلی حساسه وهیجانم بسیار بالاست.بله حالا میبینیم که در این بازی گلگومات جای پرسی ویزلی به زمین بازی اومده تا تیم حریف تمام تاکتیک هاش بهم بخوره!

در زمین

ریموس: گلگو شرت ورزشیتو برعکس پوشیدی!
گلگو: گل پشت و رو نداشت! هرمی منو درک کرد!
ریموس: اتفاقا من شنیدم حلبی پشت و رو نداره.
گلگو: ریموس توهین کرد ... گلگو انتقام گرفت!

- و حالا آلفرد به زیبایی از کنار گلگومات و لوپین که به دلایلی نا معلوم مشغول کتک کارین میگذره. یعنی این کار یک تاکتیک تیمیه؟ به هر حال گل اول به سود راونکلاو!

در سویی دیگر جیمز دارد با اقتدار بالاتر از همه بازیکنان رو هوا چرخ میزند. احساس میکند باد به صورتش برخورد میکند و آن را نوازش میدهد. گویی به آسمان تعلق دارد. همچون عقابی تیز بین در پهنه آسمان پرواز میکند و با دقت به همه طرف نگاه میکند تا اسنیچ را بیابد.

تماشاچیا یکصدا: جیمز ... جیمز ... جیمز ...!

جیمز با یک حرکت با سرعتی سرسام آور به سمت دیگر میدان میره بعد به صورت عمودی به سمت پایین میره و دوباره با مهارت جاروشو به سمت آسمون هدایت میکنه در تمام مدت تماشاچیا با هیجان محو این مانورهای پی در پی شدن به صورتی که همه با هم نفس ها رو در سینه حبس میکردن و در یک لحظه همه با هم جیمز رو تشویق میکردن.

گزارشگر : نگاش کنید! انگار خودشو و جاروش یکی هستند! عجب مهارتی! چه کنترلی! عجب ..آخ!

جیمز با دیوار استادیوم برخورد میکنه و می افته پایین (پایان فضا سازی).

در طرف دیگر زمین بازی به شدت گره خورده. جسیکا در حالی که فکر میکنه سرخگون رو گرفته و بدون توجه به آلبوس که بخاطر کشیده شدن ریشش داره آه و اوه میکنه با سرعت از میان تره ور و لونا که محو این حرکات فریبنده شدند رد میشه اما ریش بلند آلبوس از طرفین به گردن دو مهاجم گیر کرده و دو مهاجم از جارو هاشون پرت میشن پایین!

داور: سوووووووووووت ! اعلام بازی خطرناک پنج ضربه پنالتی به نفع راونکلاو!
صدای اعتراض تماشاچیا بلند میشه. و تماشاچیا شروع میکنن به فحش بی ناموسی دادن به داور و ناموس داور رو جلوی چشماش میارن و ....
*
- بوووووووووق سانسور!!!
*
چند لحظه بعد از برقراری ارتباط دوباره با استادیوم:
لی جردن: خوب با عرض پوزش از پخش عکس گل و گیاه شما رو به ادامه برنامه دعوت میکنیم! قابل به ذکره که دامبلدور با هوش سرشاری که داره هر 5 پنالتی رو گل خورد و حالا بازی 60 به هیچ به نفع راونکلاوست. اااه شِت!

بازی در جریانه و هنوز جستجو گر ها چیزی پیدا نکردن.جسیکا و تد ریموس با چند پاسکاری تونسته بودن بلاجرهای فلور و وینکی را بی بهره بذارن و حالا با گابریل تک به تک شده بودن.مدام پاسکاری میکردن و این باعث گیج شدن گابریل میشد.بالاخره تد ریموس تصمیم به شوت گرفت،با قدرت بسیار زیادی توپ را به طرف حلقه ها فرستاد.

- بله حالا با این شوت گریفیندور اولین امتیازشو..مااااع،سرخگون با فاصله بسیار کم از کنار حلقه ها عبور میکنه و به این ترتیب باز هم توپ گل نمیشه.

تد دستی بر روی سرش میکشه و با افسوس به طرف دروازه خودی بر میگرده تا در دفاع شرکت کند.آلبوس دستی به نشانه اشکالی نداره بالا میاره.اون همیشه سعی میکنه به بازیکنانش روحیه بده،حتی در بدترین لحظات!

- بله مثل اینکه چو با سرعت به طرف زمین حمله ور شده.انگار او اسنیچ رو دیده.جیمز هم با سرعت بیشتر دنبال چو میره تا در صورتی که وی نتونه کاری بکنه او باعث برد تیمش بشه!بله حالا چو چانگ با مهارت جاروشو بالا میگیره و به طرف آسمون میره ولی این جیمزه که با سرعت بسیار زیاد به طرف زمین میره و اوووخ..لعنتی!تمام صورتش اومد پایین! !تیم گریفیندور دیگه جستجو گر نداره و جیمز باید به بازیش ادامه بده!

پزشک های کوییدیچ به علاوه مادام پامفری به سرعت خودشون رو به جیمز میرسونن و در ابتدا با چند طلسم جلوی خون ریزیها رو میگریند.

ساعتها بعد!

- بازی 300 به 160 به نفع تیم راونکلاوست.حالا ریش دامبلدور به گردن یکی از مهاجمهای راونکلاو گیر میکنه و باعث میشه که بازم سرنگون بشه و دوباره 5 پنالتی به نفع تیم راونکلاو.اگر دو تا از این پنالتی ها هم گل بشه،تیم گریفیندور حتی با گرفتن اسنیچ هم می بازه!

استرجس پادمور مدیر مدرسه هاگوارتز با سرعت به طرف زمین میدوئه و به همه دستور میده که فرود بیان.او با ابهت زیادی شروع به صحبت کردن میکنه:

-به این دلیل که تیم گریفیندور دو بار بازی خطرناک انجام داد من میخوام با این تیم صحبت کنم و اخطارهای سختی بهشون بدم و شرط ادامه بازی رو بهشون بگم.تیم گریفیندور پشت سر من به رختکنشون بیان.

بعد از چند دقیقه که همه بازیکنان در رختکن گریفیندور جمع میشن،استرجس شروع به صحبت کردن میکنه.این بار صداش لرزان تره!

- بچه ها شما دارید می بازید و من اصلا دوست ندارم گروهم چنین بلایی سرش بیاد.اگر ما الان ببازیم دیگه قهرمان نخواهیم شد.

استرجس به قیافه جیمز خیره میشه که داغون شده و اثرات خون همه جاش مونده.دستش رو به درون جیبش میبره و بعد از چند ثانیه توپ زردی رو بیرون میاره!اسنیچ در دستان مدیر مدرسه و بعد از چند لحظه در دستان جیمز قرار میگیره!

- مواظب باش تابلو نکنی ... یه کاری کن همه فکر کنن خودت گرفتیش!

استرجس چشمکی میزنه و از رختکن بیرون میره!

درون زمین بازی!

- خب لونا آماده زدن ضربه پنالتی میشه ... دستش رو عقب میبره ... اووه اونجا رو... جیمز اسنیچ رو در دستانش گرفته و با خوشحالی تکون میده!تیم کوییدیچ گریفیندور در کمال ناباوری با نتیجه 310 به 300 بازی رو از راونکلاو میبره.اوه خدای من باور کردنی نیست.

همه اعضای تیم گریفیندور با خوشحالی ساختگی دور هم حلقه زدن و بالا و پایین میپرن.بازیکنان راونکلاو و طرفداران این تیم هنوز در شک هستن و انگار خشک شدند.

استرجس با سرعت به طرف بازیکنان میدوئه و میگه:

-یه مدت از هاگوارتز خارج بشین تا آبها از آسیاب میفته!شما به بهونه تحقیق در مورد دافهای جزایر قناری که مربوط به درس ماگل شناسیتون میشه فردا به اون جزیره خواهید رفت!

پایان فلش بک 2!


همه بازیکنان با آسودگی کنار میز صبحانه نشسته اند و با لذت غذا میخورند.آنها با یه برد شیرین هنوز در رقابت مانده بودند و این باعث خوشحالی تمام آنها بود.هوای مطبوع جزیره هر کسی رو مست و مبهوت میکرد!

پایان فلش بک 1(جزایر قناری)!

پیام امروز:تیم گریفیندور با قدرت بسیار زیاد در مقابل تیم هافلپاف بازی کرد.در نهایت نتیجه این بازی ... !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/4/14 23:51:44
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 13 تیر 1387 20:58
نمایش جزئیات
آفلاین
بازی تیم کوییدیچ گریفیندور و راونکلاو

اپیزود اول: مرثیه ای برای یک رویا

آسمان پر از ستاره های چشمک زن بود و باد بین شاخه های درختان سپیدار مشغول اجرای سمفونی شبانه. روی چمن های شبنم زده، تدی لوپین رو به آسمان دراز کشیده بود و با ستاره ی زندگی اش ، ویکتوریا، که کنارش روی دو زانو نشسته بود، سخن می گفت. فضای رمانتیک حاکم بر چند سطر آغازین رول همانند رویایی شاعرانه بود اما قدمهای تند و کوتاهی که به سرعت نزدیک می شدند و با سر و صدای خود آرامش شب را بهم می زدند، تنها یک هدف داشتند ... بر هم زدن این رویا !

- باو باوییییییییییی عووو ...

چهار توله گرگ با چهره هایی که بین زیبایی مادر و گرگینگی پدر بلاتکلیف بودند از هر سو روی سر و کول تدی پریدند؛ این حرکت در جامعه ی گرگها به معنای دعوت به بازی بود ولی تنها تدی را وحشتزده می کرد.

- باویییی بیاو باوزی کنیـــــــــــم ...
- باو عووووووو بیاو باوزی ...
- باو امروز روز بازیه، پاشو دیگه ...

جمله ی آخری را یکی از توله ها که دست راستش را با پوزه گرفته بود و می کشید بر زبان آورد، تحمل درد از طاقتش خارج بود و دست آخر فریاد کشید:

- نــــــــــــــــــــــه!
- بوقی بالاخره بیدار شد

تدی اول فکر کرد تکه پاره شده چون تنها زمینه ای از رنگ قرمزمی دید؛ وحشت زده چند بار پلک زد و تازه فهمید رنگ قرمز مربوط به پرده های اطراف تخت خوابش بوده و کسی که تمام این مدت دستش را می کشید، کسی نبود به جز جیمز.

- یالا پاشو دیگه باو! امروز اولین مسابقه است.
- هان؟
- هان و مرض!همه رفتن، نمیخوای قبل از بازی یه چیزی کوفت کنی؟

در حالی که هنوز گیج خواب بود، بلند شد و به سمت در خوابگاه حرکت کرد.

- هوی بوقی
- باز چیه؟
- قبلش پیژامه ات رو عوض کن!


اپیزود دوم: رازهای مگوی رختکن

اعضای تیم گریفیندور سر تا پا گوش و کاملا" فرش به سخنرانی شیرین و تاکتیک های ناتمام کاپیتان خود دل سپرده بودند تا مبادا نکته ای از قلم بیافتد.

جسیکا: مادام پادیفوت شاهکار کرد، میبینی چه مانیکور تمیزی انجام داده؟
لیلی: آره باب، بهت گفتم که کارش درسته.

جیمز: سرت رو از روی شونه ام بر دار تا با یویوم لهت نکردم، آب دهنت داره میریزه رو لباسم!
تدی:

پرسی: خوب گیرت آوردم ریموس! کروشیو
ریموس: بیشین بینیم باو حال نداریم.

و آلبوس هم چنان با اعتماد به نفسی تحسین برانگیز مشغول بوق زدن بود.


اپیزود سوم: مسابقه ی تاریخی

درب تونل رختکن باز شد و اعضای دو تیم به ترتیب وارد زمین شدند، صدای لی جردن که هنوز مشغول پاس کردن واحد های خود در هاگوارتز بود و نام بازیکنان دو تیم را می گفت، در ورزشگاه طنین افکند؛ هر اسمی که به زبان می آورد باعث بلند شدن صدای تشویق یا هووو به هوا می شد. داور از کاپیتانهای دو تیم خواست با هم دست بدهند. گابریل دستش را دراز کرد و منتظر دامبل ماند.

- فرزندم توی تیم شما پسری پیدا نمیشه که با من دست بده؟ مگر نمیدونی که در آسلام این حرکت مصداق فعل حرام است و هر کس مرتکب این جنایت شود مرلین به شخصه امور کلاسهای خصوصی اش رو به عهده میگیره؟

- جون؟ سخت نگیر باو، اصن بازی رو شروع کنیم!

داور از خدا خواسته به سرعت در سوتش دمید و با صفر تا صدی معادل کمتر از یک صدم ثانیه، یاران گریف و راون آسمان ورزشگاه را اشغال کردند.

- و حالا با شروع بازی مهاجمین راون که نمی دونم چطور به این سرعت صاحب کوافل شدند دارن به سمت دروازه ی گریف یورش می برن. آلفرد به لونا پاس میده، بلوجر ریموس داره درست به سمت اون میره، عجب جا خالی قشنگی! از اون طرف تره ور دور و بر دروازه در حرکته، من موندم با این دستای سبزکوچولوش چطوری میخواد توپ رو بگیره، حالا لونا توپ رو به اون پاس میده، خدای من! تره ور مینی نیمبوسش رو ول کرده و به کوافل میچسبه و با سرعتی باورنکردنی به سمت حلقه ی سمت راست در حرکته و گل !

ورزشگاه برای لحظه ای از تعجب در سکوت فرو رفت و سپس از صدای فریاد شادی طرفداران راون به حالت ویبره افتاد. تره ور دوباره به روی چوب پروازش برگشته بود و کوافل در دستان تدی بود. جسیکا و لیلی هر دو در موقعیت خوبی قرار داشتند، اگر توسط فلور و وینکی احاطه نشده بودند.

وووووووووش!

- جــــــــــــیــــــــــــــغ!

با نزدیک شدن بلوجر، تدی کوافل را ول کرد و دو دستی چوبش را برای حفظ جان چسبید و در زمانی کوتاه این تره ور بود که دوباره موفق شده بود ده امتیاز دیگر برای راون به دست آورد.

- جسی، تو آلبوس و پرسی رو ندیدی؟
- یه نگاه به ردیفی که سال اولیا اشغال کردن بنداز لیلی جون!

صحنه ی عجیبی بود؛ پرسی و دامبل هر دو مشغول اجرای حرکات آکروباتیک درست مقابل چشمان گرد و متعجب سال اولی ها بودند و در پس زمینه ی این تصویر، اسکوربرد قرار داشت که لحظه به لحظه عددی که به عنوان تعداد گلهای راون نشان می داد، رو به افزایش بود.

- عجب مسابقه ی یک طرفه ای شده. راون 100 به 0 از گریف جلو افتاده، الان تنها امید اونا جیمزه که شاید بتونه با گرفتن اسنیچ نتیجه ی رو تغییر داده و بله باز هم گل برای راون. به نظر میرسه که جوینده های دو تیم متوجه اسنیچ شده باشن چون دارن شونه به شونه پرواز می کنن ولی نمی دونم چرا سرعتشون اینقدر کمه

البته از آن ارتفاع هیچکس قادر به درک گفتگوی پر شور دو جوینده نبود.

- میدونستی من اولین و باحال ترین عشق بابات بودم؟
- هان؟
- تا حالا فکر کردی چرا چشمای بادومیت به هیچ کدوم از اعضای خونواده ات شباهت نداره؟
-

جیمز همانجا ترمز کرد و هاج و واج به چو نگاه کرد که لبخند پیروزمندانه ای بر لب داشت و مرتب سرعتش را زیاد می کرد و لحظه ای بعد مشت گره کرده ی خود را بالا گرفت و این بار کار ورزشگاه از ویبره گذشت و زلزله ای حدودا" هشت ریشتری را تجربه کرد.

اعضای تیم گریف یکی یکی فرود آمدند، البته آخرین افراد دامبل و پرسی بودند که هر کدام یک سال اولی سفید را سوار بر ترک خود داشتند

- تدی ...
- باب کی میخوای بزرگ شی تو؟ یه باخت که گریه نداره.
- بوق به مسابقه! بگو ببینم چشمای من بادومیه؟
- از کی تا حالا به چشمای گاوی میگن بادومی؟
- یعنی اصلا" بادومی نیست؟
- نه باب، کاملا" گردوئیه!

در آنسوی میدان صدای قهقه های اعضای راون بلند شده بود و چو در مرکز حلقه ی دوستانش با افتخار برای آنها تعریف میکرد که چگونه به راحتی توانسته بود جیمز را درست مانند پدرش بوق کند !!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 13 تیر 1387 19:39
نمایش جزئیات
آفلاین
بازی بین دو تیم گریفیندور و راونکلاو

صدای تق تق ناشی از برخورد قطرات باران به پنجره ها و زمین با صداهایی که از درون خانه ای که با طلسم رازداری محافظت شده و یک مجسمه شیردال را بر روی شیروانی اش داشت، در هم می آمیخت و صدای زیبایی را در درون حیاط خانه به وجود می اورد.

در جلوی درب ورودی، 2 درخت که نقش شیردالی را برروی تنه شان داشتند، استوار ایستاده و راه ورود را بسته بودند. گویی اعضای این خانه، حتی به طلسم رازداری نیز ایمان نداشتند.

پـــــــــاق

صدای گفتگو قطع میشود. تازه وارد به سمت در میرود و همزمان با زمزمه های زیرلبی اش چوبش را به حالت دایره واری تکان میدهد. کم کم نوری سرخ از نوک چوبدستش پدیدار میشود.سکوت میکند و با دقت از میان گره ی درختان سوراخی را برروی در نشانه میرود و سپس بار دیگر زمزمه ای کوتاه میکند. نور همانند یک طناب از چوبدستی خارج شده و به سمت در میرود.

صدای غرشی عظیم زمین را میلرزاند.درختان کنار میروند. تازه وارد از میان آنها میگذرد و با رسیدن به درب مکثی کوتاه میکند. آنگاه دستگیره را فشرده و وارد میشود. و همزمان درختان به سرجای خود بازمیگردند گویی هیچگاه تکان نخورده اند.

با ورود تازه وارد به درون خانه همهمه ای برپا میشود. همه به سمت او هجوم میبرند.

- چه خبر لیلی؟ برنامه ی خاصی دارن؟

لیلی درحالی که ردایش را از تن بیرون می آورد در پاسخ دامبلدور و خطاب به تمام اعضا گفت:

- خب. خوشبختانه به بهانه بازدید از تالار، تونستم وارد تالار بشم و ... راستش یه تالار مخفی کشف کردم.

سکوت برقرار شد. گویی تمام حاضران به خوابی عمیق فرو رفته باشند.

لیلی پس از نوشیدن یک لیوان آب ادامه داد: اون تالار جلسات محرمانه بود. گزارش تمام جلسات توی یه محفظه ی بدون قفل قرار داشت ولی ورق ها سفید بودن. هرچند ورد اپاره سیوم کارش رو ساخت. و اما چیزی که براش رفته بودم. اونا میخوان چوب اصلی جاروهامون رو از کار بندازن و اینکارو با ریختن یه قطره از معجونی به نام وزایندلینا روی موهای جارومون انجام میدن. در اواسط بازی معجون رو روی جارو میریزن و اونوقته که همه اعضای گریفیندور به سمت پایین سقوط میکنن.درضمن اگه دستگاه هواسنج درست پیش بینی کرده باشه در میانه بازی بارون میاد که خب موقعیت خوبی برای پنهان کردن این عمل هست و حتی شاید خود ما هم متوجه نشیم.

- چوب اصلی چی هست؟ چه ربطی به موهای جارو داره؟

پرسی ویزلی که به تازگی یک دوره داوری کوییدیچ را پشت سر گذاشته بود پاسخ داد: چوبی هست که باعث حرکت جارو میشه. درحقیقت چوبی که ما روش میشینیم محافظی برای چوب درونی. این چوب جاذبه زمین رو خنثی میکنه. البته چوب خاصی نیست بلکه مخلوط شیره درخت انگور و اشک تک شاخ که روش ریخته میشه اون رو خاص میکنه.هرچی محل بدست آوردن این مواد مناسب تر باشه سرعت جارو بیشتر خواهد بود اما درباره موها باید بگم موها باعث میشن هوای درون چوب متعادل بمونه. اونها هوا رو از اطراف میگیرن و با استفاده ازروزنه های روشون سرما و گرمای اضافیشو میگیرن و بعد وارد چوب میکنن. برای همینه که بهتره هرچند وقت یه بار موهای جارتوتو تمیز کنی تا روزنه ها پر نشن و جارو خراب نشه. اما لیلی مگه آب معجونو نمیشوره؟

- درحقیقت اون باید اینکارو بکنه اما طبق اطلاعات من این معجون به طور خاصی جادو شده و با برخورد به آب نه تنها از بین نمیره بلکه تکثیر میشه. اونوقت روزنه ها بطور کامل پر میشن و تعادل هوای اطراف چوب اصلی به هم میریزه. درنتیجه تعادل جارو هم به هم میخوره.

تد پرسید: خب پس ما چطوری میتونیم مسابقه ببدیم؟ راهی نیست که هوای درون رو از طریق دیگه ای تنظیم کنیم؟

پرسی پاسخ داد: 2 مو به چوب اصلی وصل هستن که هنگام خروج از جارو به موهای دیگه مرتبط میشن. یکی از موها مربوط به گرما و دیگری مربوط به سرما هست. برای جدا کردن اون از موها و همچنین وصل کردن به چیز دیگه باید یه متخصص داشته باشیم. چون به کوچکترین مولکول مو نیاز داریم تا مشکلی پیش نیاد.

لیلی درحالی که برروی مبل راحتی ولو شده بود گفت: خب... چرا از جادو استفاده نکنیم؟

اینبار جسی که تا حدودی بیش ازبقیه دراین مورد اطلاعات داشت پاسخ داد : ما میتونیم از جادو استفاده کنیم ولی این موها برای جذب ساخته شدن. جادو انرژی گرمی داره پس مو اون رو جذب میکنه. مسلماً نیروی جادو و هوا بر نیروی هوا پیروز خواهد بود. پس تعادل به هم خواهد خورد.

تمام اعضا آهی از سرناامیدی کشیدند.آنگاه آلبوس فکری را که در تمام ذهن ها وجود داشت بر زبان آورد: پس باید، از همون روش دستی استفاده کنیم. اما مسئله ی دیگه ای هم هست از چی برای تأمین استفاده کنیم؟

تد پرسید: اینبار جادو کمکمون میکنه؟

بار دیگر آلبوس پاسخ داد. گویی ذهن دیگران خاموش مانده بود.
- میتونه کمکمون کنه اما پدید اوردن دو جادو که طبق قوانین طبیعت برضد هم هستن نیروی زیادی رو از ما میگیره.

برای اولین بار جیمز هری پاتر سخن گفت: میتونیم از هوا تأمین کنیم.
تمام اعضا برای توضیحات بیشتر به جیمز خیره شدند پس او ادامه داد: خب، ما میتونیم خیلی راحت 2 نقطه دیگه از چوب رو با جادو و خیلی ظریف سوراخ کنیم و چند تار مو از پشت جارو رو در اونجا قرار بدیم. خیلی راحت میشه اونها رو پوشش داد.

حیرت در میان 6 بازیکن دیگر موج میزد. نمیدانستند چرا تا به حال چنین فکری را نکرده بود. با اینکه همه میدانستند امکان نابود شدن جارویشان براثر این نقل وانتقال هست اما خوشحال بودند که برنامه ای دارند و قرار نیست به راحتی شکست خود را دربرابر راونکلاو بپذیرند. لحظاتی بعد صدای خرخر اعضای کوییدیچ گریفیندور،صدای رعد را در خود فرو برد

روز بعد

تمامی اعضا به حالت کاملا هشیار! در سالن اجتماعات قصر کوییدیچ گریفیندور به خواب ناز فرو رفتند

و درهمان زمان ساعت جادویی مشغول انجام وظیفه بزرگ خود یعنی بیدار کردن اعضای گریفیندور از خواب است

ساعت:دررررررررینگ
اعضا: بعـــــــــــــــداً و هریک طلسمی را روانه ساعت بیچاره مینمایند.

لحظاتی بعد

ساعت:دررررررررینگ
اعضا: بعـــــــــــــــداً و هریک طلسمی را روانه ساعت بیچاره مینمایند.

لحظاتی بعد تر

ساعت:دررررررررینگ
اعضا: بعـــــــــــــــداً و هریک طلسمی را روانه ساعت بیچاره مینمایند.

لحظاتی بعد بعدتر

ساعت:دررررررررینگ
اعضا: بعـــــــــــــــداً و هریک طلسمی را روانه سا...
در این حین کارگردان که دیگر مویی در سر خود نمیبیند طلسمی را روانه ساعت مینماید
ساعت پس از دریافت تمامی طلسم ها به حالت در آمده بود پس از دریافت طلسم آخر به این حالت در آمده و نعره ی پایان دهنده جانش را میزند: بلند شیــــــــــــــــــــــــــــد!

اعضا:

سرانجام اعضا در ساعت 10 صبح با جان فشانی شهید ساعت زنگ دار بیدار شده و پس از خوردن طعامبه سمت کارگاه تیم کوییدیچ گریفیندور پیش میروند. (نویسنده براثر این جان فشانی بزرگ دچار تحول شده و از لغات باستانی استفاده مینماید!)


ساعت 11- کارگاه کوییدیچ گریفیندور

آلبوس دامبلدور که به شدت در تیریپ معلمی خویش غرق شده بود مشغول توضیح دادن کارها به اعضا شد: خب اول از همه یکی از ما باید جاروشو برای کار بیاره.
بلافاصله با رسیدن آلبوس به پایان جمله تمام اعضا یک صدا: خب پس ما باید چه کنیم؟
آلبوس درحالی که افکت مهربانی را به تیریپ معلمی خویش می افزود گفت: صبر کنید فرزندان گلم تا کارها رو تقسیم کنیم. خب همونطور که گفتم یکی از ما باید جاروشو برای کار بیاره

- اینو فهمیدیم. وظیفه ما چیه؟
- گفتم که شما..

دامبلدور پس از درک مفهوم سخن اعضا درحالی که ابتدا به حالت و سپس در آمده و به سرعت پا به فرار گذاشت.هرچند چه کسی میتواند از سپر نگه دارنده که توسط شش نفر تشکیل شده فرار کند؟

دقایقی بعد

دل و روده ی جاروی آلبوس بر روی میز کار پخش شده و هریک از اعضا مشغول انجام دادن کار خود هستند. جیمز درحالی که با استفاده از چاقوی ریزی که در دست دارد مشغول بریدن محل ارتباط موها است و همزمان با خود فکرمیکند چرا این چاقو اینقدر به ریش دامبلدور شباهت دارد!

تد نیز مشغول سوراخ کردن پوسته جارو برای متصل کردن دو موی اصلی به تکه موهایی است که قرار است دراین مسابقه کار فيلترينگ هوا را انجام دهند.
بقیه اعضا نیز مشغول کلنجار رفتن با دیگر امئا و احشا جاروی دامبلدور هستند و کلا بازی کوییدیچ را از یاد برده اند.


روز مسابقه

آلبوس دامبلدور درحالی که در سوگ از دست رفتن یک متر از ریشش بسی غمگین میبود با صدای درررینگ ساعت که توسط کارگردان به آخرین درجه صوتی رسیده بود از خواب بیدار شده و به سراغ دیگر اعضا میرفت تا آخرین صحبت های خویش را درباره بازی گریفیندور با راونکلاو، با بازیکنان در میان بگذارد.

- فرزندان گلم ! شما آینده گروه را با برد در این مسابقه تضمین میکنید و باعث میشوید افتخاراتی بس بیشتر به من، سیریوس بلک و لیلی اوانز اضافه گردد ... اهم اهم ... و همچنین خود را در میان دیگر اعضا سربلند سازید. فرزندان گلم، حال شما بدون فکر کردن به تدبیر ناجوانمردانه تیم راونکلاو به مسابقه رفته و آنان را به مبارزه بطلبید. باشد که مرلین یار شما باشد.(تیریپ آسلامی آلبوس دامبلدور)

اعضا پس از شنیدن این گونه سخنان:

دامبلدور نیز پس از دیدن این حالت اعضا تیریپ آسلامی خویش را از دست داده و تیریپ خشونت خود را برچهره میگذارد و پس از فرستادن طلسم های شوک آور به سمت اعضا، از اتاق سخنرانی خارج شده و به سمت دستگاه نقل و انتقال سریع میرود تا صندلی جلویی آن را که بوق و فرمان اسباب بازی را در خود جای داده است در اختیار بگیرد!

در زمین کوییدیچ

صدای فریاد شاگردان هاگوارتز فضای زمین کوییدیچ هاگوارتز را پر کرده و باعث جوگیری شدید اعضای تیم ها و ارشاد شدن آنها توسط داور محترم با استفاده از دست منطق میگردد.

سرانجام پس از ارشاد های مداوم داور البوس دامبلدور با بادمجانی بر پای چشم و کبودی هایی بر روی پا و دیگر نقاط بدن برای دست دادن با گابریل دلاکور جلو رفت.با فشرده شدن دست های دو کاپیتان بر روی هم و به صدا در آمدن سوت داور بازدارنده ها به هوا و کوافل به میان 14 نفر اعضای تیم کوییدیچ پرتاب میگردد.

گزارشگر که براثر مالیدن n بار روغن موی کلاس آور بر روی موهایش به شدت صدایش حالت غشی پیدا کرده شروع به گزارش میکند: خب ... سلام دارم خدمت تمامی دانش اموزان. هم اکنون توپ به درون هوا پرتاب شد و ... اوا ... بازدارنده ها نیز به سمت بازیکنان روانه شدند.
ریموس و پرسی به طور همزمان چماق هایشان را بالا برده و به توپ های بازدارنده ضربه زدند.

گزارشگر : خب بازدارنده ها براثر ضربه درد آور چماق از بازیکنان گریفیندور دور میشن... حیوونکی ها چقدر درد میکشن. (اثرات منفی روغن های موی کلاس اور) خب حالا تد و لیلی به طور مداوم کوافل رو رد بدل میکنه... بیچاره... چقدر سرش گیج میره. اووخ. حالا یه ضربه محکم از کف دست آلفرد بلک دریافت میکنه و مستقیم به سمت لونا لاوگود میره.جستجوگرهای دو تیم مشغول گشتن به دنبال اسنیچ هستن که از نظر من خیلی بدبخت هست که باید مدام دور زمین به این بزرگی رو به سرعت بزنه.

در همین حین توپ مدام میان مهاجمان راونکلاو رد و بدل شده و آنها به سرعت به سمت دروازه که حال به علت کوتاه شدن ریش دامبلدور، پوشیده نشده پیش میروند !

- توپ به طور ناگهانی به سمت دروازه میره. دامبلدور به سرعت تغییر جهت میده.اوه. سرعت توپ خیلی زیاده. از بالای دست دامبلدور رد میشه وکوافل از وسط حلقه سمت چپ رد میشه.خوشبختانه دیگه مجبور نیست از اینکه به میله بخوره بترسه. اوه خدای من، ابرها دارن متراکم میشن ! به زودی بارون خواهیم داشت. دلم به حال قطره ها که محکم به سطح زمین برخورد میکنن میسوزه.بازدارنده ها دارن به سمت وینکی پیش میرن. وای خدای من. به وینکی برخورد میکنن. چه صحنه ی دلخراشی.

دراین حین گزارشگر که براثر روغن ها به شدت تیریپ لوسیش گل کرده بود به خاطر مشاهده این صحنات دلخراش به این حالت در آمده و بیهوش میگردد:

در همین لحظه، چو چانگ در آسمان به پرواز در می آید گویی اسنیچ را دیده باشد. اما درحقیقت داشت سعی میکرد معجون را پنهانی از جیبش خارج کند.

گزارشگر جدید : خب متأسفانه گزارشگر قبلی در بیهوشی به سر میبرن و من افتخار دارم کار ایشون رو ادامه بدم.خب متأسفانه وینکی سقوط کرده اما خوشبختانه توسط داور به آرامی به زمین آورده شده و هم اکنون در حال رفتن به درمانگاه هست. دورنت دایلیس به جای ایشون بازی میکنن. خب بازی از سرگرفته میشه.مهاجمان گریفیندور حمله میکنن. دورنت دایلیس بازدارنده ها رو به سمتشون میفرسته. اوه.. با یک حرکت نرم ازشون فاصله میگیرن. به نظر میاد خودشون و جاروهاشون یکی هستن.حالا لیلی اوانز شوت میکنه. گابریل به همون سمت میره اما خدای من، تد مسیر توپ رو تغییر داد. حالا به سمت حلقه مخالف میره و ... گل!گل! گل برای گریفیندور! صدایش در میان فریادهای شادی اعضای گریفیندور گم میشود.

لحظاتی بعد

- جستجوگرها به شدت مشغول جستجو هستن و کم کم قطرات بارون هم به سمت زمین میان.به نظر میاد بازی هیجان انگیزی رو در پیش داشته باشیم.جیمز هری پاتر گویا چیزی رو دیده. به سمت جایی شیرجه میزنه. به سرعت تغییر مسیر میده و به سمت بالا برمیگرده.معلوم نیست میخواد چیکار کنه. هیچ اثری از اسنیچ نیست.

پس از اندکی مکث ادامه داد:
-عجیبه !! چوچانگ مدام تغییر جهت میده. به نظر میاد سعی میکنه حرکتشو با تک تک اعضای تیم گریفیندور تنظیم کنه. درست بالای سر اونا پرواز میکنه.

چوچانگ که در دل به حالت در آمده بود، و سعی میکرد شیشه ی معجون را که سعی شده بود رنگ آن طوری باشد که شبیه بخشی از هوا بنظر برسد برای کسی هویدا نشود.اما حرکات نمایشی جیمز همه را جذب خود کرده بود. او از پدرش ضعیف تر بود که طلسم ایمپریوس(گوش به فرمان) بر رویش اثر گذاشته بود.

به آرامی زمین را دور زد و سپس قطراتی از معجون را بر روی جاروی سه مهاجم گریفیندور ریخت آنگاه سریعا اوج گرفت و به سمت مدافعان گریفیندور پرواز کرد. نمیتوانست در حال حاضر جیمز را اسیر معجون کند چرا که اولا در نزدیکی زمین مشغول جستجو بود و امکان لو رفتن نقشه شان در آن مکان زیاد بود و همچنین به خاطر نزدیکی به زمین صدمه خاصی به او وارد نمیشد.هرلحظه قطرات باران تندتر به سمت زمین می آمد. حال کار او آسان تر شده بود.

گزارشگر: جیمز باز هم به این حرکات ادامه میده. به نظر میاد فقط میخواد توجه همه رو به خودش جلب کنه.باز به سمت زمین میره.ولی ... بله یه درخشش زرد رنگ در کنارش دیده میشه. به نظر میاد در تمام مدت داشته اسنیچ رو پنهان میکرده. دستش رو دراز میکنه و بله ... شی در دستشه. اما سوت داور به صدا در نیومده. جیمز دستش رو باز میکنه. ولی اینکه اسنیچ نیست. این یویوی طلایی جیمزه که از پدرش هدیه گرفته. جیمز اون رو بالا پایین میندازه انگار کوییدیچ رو فراموش کرده.اما یویو یه چیزی رو به هوا پرتاب می کنه. هرچی که هست به سمت دهان جیمز میره و باعث میشه حال جیمز به هم بخوره. اما چیز دیگه ای هم تو دستاشه. سوت داور به صدا در میاد.بله او هم مثل پدرش اولین بازیش رو با خوردن اسنیچ به اتمام رسوند. گریفیندور با نتیجه 150 به 10 برنده شد!از طرف تمام اعضای هاگوارتز به گریفیندور تبریک میگیم.

چو پس از آگاهی از اینکه جیمز در تمام لحظات مشغول خواندن ذهن او بوده،پس از باخت تیمش، به شدت افسرده شده و سر به بیابان گذاشت.

رختکن راونکلاو--- پس از بازی

گابریل دلاکور درحالی که به شدت مردی را تکان میداد فریاد زد: پس چرا معجون عمل نــــــــکرد؟؟؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 12 تیر 1387 13:27
نمایش جزئیات
آفلاین
بازی دو تیم گریفیندور و ریونکلاو

صبح روز گرم تابستانی بود. چو چانگ به سوی کلاس پیشگویی راه افتاده بود. مدام به اطرافش نگاه میکرد و پریشان به نظر میرسید. روز امتحان پیشگویی بود و او مطمئن بود که هیچ چیزی در گوی نخواهد دید. فردای روز امتحان مسابقه ای بین دو تیم ریونکلاو و گریفیندور برگزار میشد که هر تیمی که به عنوان برنده ی مسابقه انتخاب میشد ، در واقع قهرمان کوییدیچ نیز بود. چو میدانست که تیم آنها شانس چندانی برای بردن در برابر تیم گریفیندور ندارد. با نگرانی دستش را به در کلاس پیشگویی کوبید. صدای خفه و بم تریلانی شنیده شد:

-بیا تو!

چو نفسش را در سینه حبس کرد و در اتاق پیشگویی را به روی خودش باز. وارد اتاق شد. اتاق دایره ای بود با فضای خفه و دم کرده. آتش شومینه به آرامی ترق ترق میکرد و پرفسور تریلانی پشت میز خودش نشسته بود. او داخل گوی را نگاه میکرد. چو گلویش را صاف کرد و توجه تریلانی به او جلب شد. با دست به چو اشاره کرد که روی صندلی بنشیند.

-امروز روز خیلی گرمیه! اسمت رو روی اون کاغذ بنویس و بعد برای من هر چیزی رو که توی گوی بلورین دیدی، با دقت رو کاغذ بیار.

چو سرش را تکان داد. تریلانی به سوی چند ورقه رفت و سپس کتاب قطوری را که روی میز بود باز کرد. چو با نا امیدی به گوی نگاه کرد. تنها یک گوی سفید میدید ! با خودش فکر کرد شاید بهتر باشد داستانی سر هم کند!اما بعد متوجه شد که هیچ داستانی به ذهنش نمی آید و شاید نمره اش کمتر هم بشود. چو ترجیح میداد به جای آن که روبروی یک گوی سفید و پوچ نشسته باشد ، در زمین کوییدیچ مشغول تمرین باشد. دوباره به تریلانی نگاهی انداخت. ناگهان احساس کرد چیزی درون گوی دیده است.به گوی خیره ماند.. به راستی چیزی درون گوی دیده بود. سرش را به آن نزدیک تر کرد و یک لحظه احساس کرد که در زمان میچرخد.. دیگر در اتاق پیشگویی نبود!

روی جاروی خود نشسته بود! با تعجب دسته ی جارو را نگه داشت و صدای هورا حمعیت را شنید.. هلهله ی تشویق برای تیم گریفیندور و ریونکلاو .چو مدام پلک میزد تا مبادا خواب باشد. آلفرد که روی جارویش نیم خیز شده بود از کنار چو گذشت و فریاد کشید:
- چرا واستادی؟ یه کاری بکن! مگه نمیبینی پنج تا گل عقبیم!
چوبا وحشت به او نگاه کرد. به راستی این بازی فردا بود که چو در آن ظاهر شده بود! با نگرانی جارویش را حرکت داد. باد به صورتش برخورد کرد و احساس آرامش به او دست داد. سرخگون از کنارش گذشت ، ولی چو حواسش به گوی زرین بود.. البته ، هنوز باور نمیکرد. همه چیز مثل خواب بود. با خودش گفت باید در خواب بازی خوبی کنم! شاید حقیقت پیدا کند.. به سوی فلور خیز برداشت.
- اینجا چه خبره؟

فلور به بازدارنده ای ضربه زد و آنرا به سوی لیلی اوانز اشاره رفت.
- چی میگی؟
- میگم اینجا چه خبره؟ مگه قرار نبود بازی فردا باشه؟
-چی؟ نه! قرار بود امروز باشه! چو ، تو حالت خوبه؟ تا قبل از اینکه داشتی بازی ات رو میکردی؟ چیزی شده؟
فلور دوباره با چماغش محکم به بازدارنده ای ضربه زد و این بار موفق شد سرخگون را از دست جسیکا پاتر به زمین بیندازد. لونا به سوی سرخگون حرکت کرد. آنرا محکم گرفت و برای تره ور پرتاب کرد. تره ور نیز آن را برای آلفرد انداخت که موفق شد با قدرت سرخگون را وارد دروازه کند. چو به فلور خیره شد.. چه اتفاقی برایش افتاده بود؟ تا لحظه ای پیش او در اتاق پیشگویی بود و به صورت ناگهانی ، حالا در زمین مسابقه ، ظاهر شده بود.. او به راستی وارد گوی بلورین شده بود و داشت آینده را می دید.. اگر این طور بود ، نباید خودش در آینده نقش میداشت! نباید بازی میکرد و خودش آینده را میساخت.. او باید احتمالا بین تماشاچی ها می بود.. مگر اینکه استثنایی وجود داشته باشد!

- چو! هی، چو!
چو سرش را به سمت گابریل برگرداند که با عصبانیت او را صدا زده بود.
- چرا ماتت برده؟ بگرد دنبال گوی زرین! ما باید این بازی رو ببریم!

چو سرش را تکان داد و به اطراف نگاه کرد. جیمز هری پاتر را دید که دور زمین میچرخید و نگاهش به همه ی جهات بود. چو میتوانست گوی زرین را بگیرد. اگر آینده را حالا عوض میکرد ، فردا آینده برایشان خوب بود! اگر چو میتوانست گوی را بگیرد .. جارویش خود به خود حرکت کرد. چو که غافل گیر شده بود دسته ی آن را محکم گرفت.. این چیزی بود که او انتظارش را داشت. آینده برای او بازی میکرد. چو فقط این ها را میدید و نقشی در آن نداشت.صدای گزارشگر شنیده میشد:

- " توپ در دستان تد ریموس لوپینه! با سرعت اون رو پاس میده. اما لونا لاوگود از اون ها زرنگ تره و گوی رو میگیره .از کنار باز دارنده ی پرسی ویزلی جا خالی میده. پاس میده به آلفرد بلک از تیم ریونکلاو و آلفرد هم از مقابل بازدارنده ی ریموس لوپین کنار میره. تک به تک با آلبوس دامبلدور .. یک ضربه و .. وای! آلبوس توپ رو میگیره.. حالا پاس برای مهاجمان.. جسیکا سرخگون رو در اختیار داره. با سرعت داره به سمت دروازه ی گابریل میره..وینکی بازدارنده ای رو به سمتش میفرسته .. اخ! نزدیک بود که جسیکا از روی جارویش پایین بیفته! پاس برای لیلی اوانز و .. گابریل توپ رو میگیره و به سرعت برای تره ور میندازه ! "

چو میخواست به ساعتش نگاهی بندازد .. وقت امتحانش احتمالا تموم شده بود. همین که به پایین نگاه کرد، متوجه شد که گوی زرین درست در مرکز زمین به فاصله ی یک متر از سطح زمین در حال گردش است. با سرعت به سوی زمین شیرجه رفت. خبری از جیمز نبود. چو دستش را دراز کرد .. فاصله ی کمی با گوی زرین داشت.. ورزشگاه در سکوت فرو رفته تا اینکه گزارشگر با فریاد خودش ، سکوت را شکست:

- " چانگ گوی زرین رو گرفت ! اون موفق شد ! تیم ریونکلاو ، قهرمان کوییدیچ مدرسه ! آفرین .. ! "

همه ی بازیکنان تیم ریونکلاو به سمت چو پرواز کردند. جیمز نیز به چو تبریک گفت و لحظه ای بعد ، چو خودش را در میان آغوش هزاران ریونکلاوی دید.. دوباره به ساعتش نگاه کرد.. حالا! او چشمانش را بست و با خودش فکر کرد :
- من آینده را دیدم !

صدایی آشنا و مرموز شنید:
- تموم شد؟
و وقتی چشمانش را باز کرد متوجه شد که پرفسور تریلانی با لبخند به او نگاه میکند. چو با خوشحالی گفت:
- الان براتون مینویسم پرفسور!
و کاغذ کنارش را جلوی خودش گذاشت.. طعم شیرین پیروزی فردا را از حالا میتوانست احساس کند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1387/4/12 13:59:31
[b]دیگه ب
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 19 اسفند 1386 17:34
نمایش جزئیات
آفلاین
و پايان كوييديچ(ترم چهارم)!

مسابقات كوييديچ با رقابت تيم هاي كوييديچ هاگوارتز برگذار شد و نتايج هم مشخص شد.

ممنون!


تاپیک تا ترم بعد قفل شد !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرسی ویزلی در 1386/12/19 17:41:33
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 18 اسفند 1386 23:48
نمایش جزئیات
آفلاین
گریفیندور VS هافلپاف

--- مکانی تاریک ---

- بچه‌ها ما باید این بازی رو ببریم!
- آره آره ما باید ببریم!
- منم موافقم!
- با چی؟
- با اینکه ما باید ببریم!
- منم یه چیزی بگم؟!
- بگو آل.
- می‌گم که چیزه، بچه‌ها ما باید این بازی رو ببریم!
- آره آره آل راست می‌گه. با این سن کمش خیلی حالیشه این بچه!
- اه اینجا چقد پر پشه است. رفتن رو اعصابم! به افتخار هافلپاف. پیف پیف! پااااااااااااااااااف!

--- سر تمرین تیم کوییدیچ شاخ همیشه پیروز گریفیندور قهرمان خفن گولاخ! ---

- پاس بده به من سیریوس!
سیریوس کوافل را به سمت لارتن انداخت. لیلی به سمت لارتن حرکت کرد و به کوافل خیره شد.
لارتن نگاهی به خودش و لیلی انداخت و کوافل را به سمت او گرفت!
- بفرمایید شما برید گل بزنید!
- نه خواهش می‌کنم این موقعیت شماست شما برید بزنید!
- نه استدعا دارم شما این باز تلاشتونو بکنید ما هم یاد بگیریم.
- آقای کرپسلی امکان نداره شما باید از حق مسلمتون استفاده کنید.
- خانم اوانز شما خیلی مهربونید ولی من از شما خواهش می‌کنم که ...
استرجس با چهره‌ای سرخ به سمت آنها آمد.
- بس کنید! تا کی می‌خواید سر تمرین از این دلقک بازیا در بیارید؟!
لیلی و لارتن در حالی که سعی می‌کردند جلوی خنده خود را بگیرند چهره‌ای مظلوم به خودشان گرفتند و گفتند:
- آخه دیگه آخرای کاریم. هافلپافم تیم قوی‌ای نیست. راحت می‌بریمشون! تازه، ما سیریوسو داریم!
- ولی اینا دلیل نمی‌شه که شما کم کاری کنید! یالا به تمرینتون ادامه بدید!
و کوافل را از دست لارتن گرفت و برای سیریوس پرتاب کرد. سیریوس شوتی به سمت حلقه‌ها کرد و جسیکا به چرخشی کوافل را از حلقه سمت چپ دور کرد...

.............

اعضای تیم کوییدیچ گریفیندور یکی یکی از ورزشگاه محل تمرین خارج شدند. با یکدیگر خداحافظی کردند و هر کدام راه خود را پیش گرفتند.
سیریوس ردایش را مرتب کرد و به راه افتاد. کمی جلوتر _جایی که هیچکس او را نمی‌دید_ مرلین مک‌کنین از پشت درختی بیرون پرید و سریعا جلوی دهن سیریوس را گرفت. دنیس از پشت درخت دیگری خارج شد و با چماق به جون سیریوس بلک افتاد...

--- سنت مانگو! ---

- آآآآآآآخ ... آآآآآآآآی!
استرجس دور طول اتاق قدم زنان می‌گفت:
- حالا چی کار کنیم؟ عجب گیری کردیما! انی دیگه چه مصیبتی بود نازل شد؟ کدوم اراذلی ریختن سر این کتکش زدن؟
باقی اعضای تیم کوییدیچ گریفیندور با حیرت به سیریوس که سرتاپا باندپیچی شده روی تخت خوابیده بود نگاه می‌کردند...

--- خوابگاه گریفیندور، مبل مخصوص هری‌پاتر! ---

استرجس دست در گردن هری انداخته بود و آبنبات در دهنش می‌گذاشت.
- ببین هری جون،‌ اوضاع تیم خیلی خرابه،‌ می‌تونی بیای این بازی رو برامون بازی کنی؟
- نچ!
- آخه عزیز من تو مگه نمی‌خوای گریفیندور قهرمان شه؟
- نچ!
- پس تو چی برات مهمه؟
- کامل شدن فرهنگنامه!
- ای خداااااا! نمی‌شه یه کمکی بکنی؟
- اممم ... چرا ... می‌تونم با جیمز صحبت کنم براتون بازی کنه!
- چییییی؟ جیمز؟!؟!؟! اون که خیلی کوچولوئه!
- بیشتر از این از دست من بر نمیاد. برو مزاحم نشو.
- خیلی خب خیلی خب! پس بهش بگو یه سر به من بزنه...

--- فردا، رختکن ---

- ببینم جیمز تا حالا کوییدیچ بازی کردی؟
- نه!
- قوانینشو که بلدی؟
- آآآآآآآآآآآآره بابا هری برام همشو توضیح داده. تازه کلی هم تو حیاط خونمون با آل بازی کردیم. ولی اون همیشه از من بهتر بود!
- این چه بلایی بود سر ما نازل شد!...
استرجس با آشفتگی رو به لیلی و لارتن که در حال آماده شدن بودند کرد و گفت:
- بچه‌ها هوای جیمز رو داشته باشید و بهش کمک کنید خوب بازی کنه. ما باید این بازی رو ببریم!
اعضای تیم کوییدیچ گریفیندور هیکل نحیف جیمز را برانداز کردند و با اخم‌های درهم کشیده به سمت در رختکن حرکت کردند.

--- داخل زمین ---

- پیف پیف! پاف! پیف پیف! پاف!
صدای گزارشگر:
- بله مثل همیشه در خدمت شما هستیم با آخرین بازی کوییدیچ از این دوره لیگ هاگوارتز. بازی بین هافلپاف و گریفیندور رو شاهد هستیم و در کنارش تماشاگران هافلپاف رو شاهد هستیم که با شعار "پیف پیف! پاف!" تیم محبوبشونو تشویق می‌کنن. در کنارش ... من دارم درست می‌بینم؟! ما اینجا شاهد هستیم که جیمز هری پاتر، پسر هری پاتر مشهور، این بازی توی ترکیب تیم کوییدیچ گریفیندور در مقابل برادرش یعنی آلبوس سوروس پاتر ظاهر شده! بله و ما شاهد هستیم که همه می‌دونیم رقابت خفنی رو شاهد خواهیم بود! شاهد داور هستیم که طبق شواهد موجود در حال صحبت با کاپیتاناست!...

..........

داور توپ‌ها را رها کرد. آلبوس مانند گلوله که از تفنگ در رفته باشد شروع به حرکت کرد. در اولین حرکت لیلی کوافل را قاپید به جیمز پاس داد. جیمز نگاهی به اطراف انداخت و سعی کرد تصمیمش را بگیرد. ولی به دلیل تالل پاسش لو رفت و دنیس کوافل را قاپید. هافلپافی‌ها به سرعت به سمت دروازه گریفیندور حرکت می‌کردند. استرجس و سینیسترا با قدرت به بلاجرها ضربه می‌زدند ولی مهاجمین هافلپاف زرنگتر از آنها بودند و از آنها جاخالی می‌دادند. دنیس کوافل را به مرلین پاس داد و مرلین با یک پرتاب سریع کوافل را از روی دستان جسیکا وارد حلقه چپ کرد.

- گل! گل برای هافلپاف!

مهاجمان گریفیندور با خشم به جیمز نگاه می‌کردند. استرجس به سمت جیمز رفت و گفت:
- نمی‌خواد نگران هیچی باشی. فقط هر چی بابات گفته رو اجرا کن تا یه بازی عالی از خودت نشون بدی! ما هم کمکت می‌کنیم.
جیمز با نگاهی نگران به استرجس خیره شد و با دیدن لبخند استرجس، دستش را مشت کرد و به سمت بقیه مهاجمان حرکت کرد...

.........

- یه حمله از گریفیندور. لارتن کوافل رو به جیمز می‌ده. جیمز هری پاتر یه شوت عالی می‌کنه و ... گل!

........

-جستجوگرها هنوز به دنبال اسنیچن. نتیجه 80 100 به نفع هافلپافه. یه حمله از گریفیندور ...

........

- کشمکش بین دو تیم به سختی ادامه داره. گریفیندور 20 امتیاز جلو افتاده و جیمز هری پاتر با بازی عالی که از خودش نشون داده تونسته همه رو شگفت زده کنه!

........

- 400 300 به نفع گریفیندور. مثل اینکه قرار نیست گوی زرین پیدا شه!

.......

- بازی با هیجان ادامه داره. بازیکنای دو تیم خسته شدن. جستجوگرها با نگاهای مستاصل به دنبال گوی زرینن.... اونجا رو نگاه کنید! آلبوس سوروس سرعتشو زیاد کرد. مثل اینکه اسنیچ رو دیده! داره به سرعت اوج می‌گیره. گریفیندور هم داره در همین حین حمله می‌کنه! آلبوس سوروس خیلی به اسنیچ نزدیک شده! نتیجه 630 به 480 به نفع گریفیندوره و تنها یه گل می‌تونه نتیجه بازی رو به کل عوض کنه. جیمز هری پاتر کوافل رو در دست داره. به اطرافش نگاه می‌کنه. دو تا بلاجر مستقیم به لیلی و لارتن می‌خورن و اونا هر دو از مسیرشون منحرف می‌شن! جیمز به سرعت به سمت دروازه حرکت می‌کنه...

صداها در گوش جیمز نامفهوم شدند. بدون اینکه چیزی از منطقه جلویش متوجه بشود مستقیم حرکت می‌کرد. به این فکر می‌کرد که سرنوشت بازی به این حمله او بستگی دارد. نگاهی به دو مهاجم هافلپاف که به سمتش می‌آمدند کرد و بعد به یاد حرف‌های پدرش افتاد...
موقعی که می‌خوای با جارو بچرخی نباید بترسی ... وگرنه از روش میفتی... فقط به جاروت اطمینان کن و بچرخونش...

- اوه نگاه کنید! جیمز هری پاتر با یه چرخش عالی دو تا مهاجم رو جا می‌ذاره. کوافل رو شوت می‌کنه و ... گل!!!! گل!!!!!!

سوووووووووووووووووووووووووووت!

آلبوس سوروس با خوشحالی اسنیچ را در هوا تکان داد. ولی با دیدن نتیجه ای که در اسکوربورد ورزشگاه بود درجا خشکش زد...

--- بیمارستان سنت مانگو ---

سیریوس با افتخار تلویزیون بیمارستان را نشان می‌داد و می‌گفت:
- نوه منه‌ها! جیمز هری پاتر نوه منه!‌

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
باز جویم روزگار وصل خویش...
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 18 اسفند 1386 23:30
نمایش جزئیات
آفلاین
گریفیندور و هافلپاف

ریزش بی امان و شدید باران و صدای تشویق بلند و نبض وار تماشاگران، جوّی مشابه مسابقات جام جهانی کوییدیچ را به وجود آورده بود! ..... یک مسابقه ی پر برخورد و بی رحمانه! از میان پرده ای که باران شدید در مقابل چشمش پدید آورده بود، حلقه های طلایی به روشنی در پیش رویش خودنمایی می کردند و یک جن خانگی با گوش های افتاده که همانند یک موش آب کشیده به نظر می رسید، تنها مانع بین او و حلقه ها بود. ...... یک پرتاپ محکم ...... می توانست صدای تشویق هواداران را حتی قبل از ورود کوافل به حلقه سمت راست به وضوح بشنود.......
-گل! گل برای گریفیندور!
لبخندی از روی رضایت زد و به نشانه ی تشکر دستش را برای لارتن که کوافل را در بهترین موقعیت به او پاس داده بود بلند کرد.
استر درحالیکه سعی می کرد کنترل جارویش را در وزش شدید باد و بارش باران از دست ندهد فریاد زد: مراقب ضد حمله هاشون باشید!
لیلی سرش را تکان داد و برای شکل دهی به آرایش دفاعی به سمت حلقه های خودی حرکت کرد.
-همیشه مضطربه! همیشه!
این صدای سیریوس بود که با حرکت سر استرجس را به لیلی نشان می داد. لیلی لبخندی زد و گفت: «حق داره، بازی سرنوشت سازیه اگه از دستش بدیم امسال هم باید بردن جامو فراموش کنیم.»
لیلی حق داشت، گریفیندور دوسال متمادی به خاطر چند بدبیاری کوچک شانس قهرمانی کوئیدیچ و تصاحب جام گروههای هاگوارتز را از دست داده بود و این خاطره ای نبود که هیچ یک از اعضای تالار گریفیندور از یاداوریش احساس رضایت کند. سیریوس گرهی به پیشانی اش انداخت و درحالیکه چهره اش از خشم می لرزید به بارش بی امان باران خیره شد...
.....
آن روز هم باران سیل آسایی می بارید ووزش باد ردای بازیکنان را به این سو و آن سو تکان می داد... به یاد آورد که به سمت حلقه های هافلپاف هجوم می برد و صدای پرهیجان لی جردن در گوشش طنین انداخته بود:
-بارش بارون وحشتناک شده! من نمی دونم بازیکنا توی این هوا چطور می تونن خودشونو روی جاروهاشون نگه دارن... اختلاف دوتیم خیلی ناچیزه و فقط پیدا شدن اسنیچ می تونه نتیجه ی قطعی بازی رو مشخص کنه... گل! گل برای گریفیندور! ... چه سرعت عملی! این سیریوس بلکه با به ثمر رسوندن پنجمین گل برای گریفیندور باز هم نتیجه رو به تساوی می رسونه ! گریفیندور 50، هافلپاف 50!
سیریوس لبخندی زد و در آسمان اوج گرفت، می توانست لذت پیروزی را احساس کند؛ ریموس در مقایسه با آلبوس سوروس از سرعت و تجربه ی بیشتری برخوردار بود و در این هوا می توانست بهتر از او عمل کند، تنها کافی بود چند گل دیگر جلو بیفتند تا زمان کافی را برای ریموس مهیا کنند...
-هی سیریوس!
این صدای ریموس لوپین بود که به آرامی خودش را به سیریوس می رساند.
-چی شده ریموس؟
-گوش کن! من اسنیچ رو دیدم اما توی موقعیتیه که اگه به سمتش حرکت کنم مطمئناً آلبوس متوجه می شه وزودتر از من خودشو بهش می رسونه! فقط یه گل دیگه می تونه نتیجه ی این بازی رو مشخص کنه، اجازه ندید اون گل برای هافلپاف باشه!
سیریوس سرش را به نشانه ی تأیید تکان داد و به سمت سایر اعضای تیم رفت تا موقعیت را برایشان تشریح کند؛ در همین حین مهاجمین هافلپاف حمله ی جدیدی را آغاز کرده بودند. سیریوس رو به سینیسترا فریاد زد: «اون توپ نباید گل بشه!»
سینیسترا سرش را تکان داد و به سرعت اولین بلاجری که به سمتش می آمد را به سمت دنیس منحرف کرد اما دنیس قبل از نزدیک شدن بلاجر، کوافل را به مرلین پاس داده بود. سیریوس نگاهی به چهره ی نگران ریموس و چشمان کنجکاو آلبوس سوروس انداخت؛ کافی بود کوافل وارد دروازه های گریفیندور شود و آلبوس اسنیچ را پیدا کند... ناگهان فکر دیگری به ذهنش خطور کرد! شاید آلبوس هم مثل ریموس اسنیچ را دیده بود و تنها انتظار می کشید تا هافلپاف یک امتیاز جلو بیفتد؛ در اینصورت با توجه به گفته های ریموس، آلبوس سوروس می توانست خودش را خیلی زودتر از او به اسنیچ برساند و پیروزی را از آن هافلپاف کند. با این فکر نگرانی همه ی وجودش را در برگرفت. به اما دابز که از بلاجر استر جاخالی داده بود نگاه کرد و به سمت او یورش برد.
اما دابز سعی داشت توپ را به مرلین پاس دهد اما به محض اینکه دستش را بالا برد و کوافل را رها کرد سایه ای سرخرنگ از کنارش گذشت... سیریوس کوافل را درهوا گرفته بود امّا وزش باد اجازه نمی داد کنترل جارویش را به درستی در دست گیرد و به سختی با اما برخورد کرد...
-آفرین پسر! جلوت خالیه! فقط یه گل دیگه!
این صدای فریاد استرجس بود که با هیجان دستش را به سمت سیریوس تکان می داد. حق با استر بود می توانست به راحتی کوافل را وارد حلقه های هافلپاف کند و لذت پیروزی را به گریفیندوری ها هدیه دهد. امّا صدای جیغی که چند ثانیه قبل شنیده بود...
به پشت سرش نگاه کرد و اما دابز را دید که بدون کوچکترین کنترلی بر جارویش به سمت زمین سقوط می کند.برای چند لحظه به کوافل سرخرنگ و ردای زرد اما دابز که با وزش باد به این سو و آن سو می رفت نگاه کرد. با خود زمزمه کرد: « اگه اتفاقی براش بیفته...»
چند دقیقه بعد او کوافل را رها کرده بود و بی توجه به فریاد های استرجس به سمت پیکر زرد پوش اما دابز یورش می برد ...
-چیکار می کنی سیریوس! ولش کن! سیریوس!
مطمئناً جان یک انسان با ارزش تر از پیروزی در یک بازی ساده و بی اهمیت کوئیدیچ بود؛ در این فکر بود که چرا داور بازی را متوقف نکرده است؛ مگر کوافل هنوز در جریان بود؟! بی توجه به این افکار سرعتش را زیاد کرد تا بتواند به موقع خودش را به جاروی اما برساند و کنترل آن را در دست گیرد، حتماً روی جارو بیهوش شده بود، فکر نمی کرد انقدر محکم به او تنه زده باشد.
بالاخره خودش را به مهاجم مصدوم هافلپاف رساند و دسته ی جارویش را در کنترل خود درآورد: «حالت خوبه اما؟ صدامو می شنوی؟ چه بلایی سر جاروت اومده بود؟من فکر کردم...»
اما قبل از اینکه جوابی بشنود صدایش در فریاد شادی تماشاگران و سوت بی امان داور ناپدید شد. نگاهی به بالای سرش انداخت و آلبوس سوروس را دید که با خوشحالی اسنیچ را در چنگ گرفته و رو به تماشاچیان لبخند می زند. با ناباوری به اسکوربورد که نتیجه ی 200-210 را به نفع هافلپاف نشان می داد نگاه کرد. با صدایی که به سختی شنیده می شد گفت:« اونا یه گل دیگه زدن؟!»
در همین موقع صدای جیغ مانندی او را به خود آورد: « حالت چطوره بلک؟!»
باور نمی کرد... این اما دابز بود که بدون هیچ نشانه ای از درد یا ناراحتی موذیانه به او لبخند می زد!
-امّا تو....
-شنیده بودم بازیکن جوانمردی هستی ولی فکر نمی کردم تا این حد! فقط یه احمق می تونست گول بخوره و کوافل رو توی اون موقعیت حساس از دست بده. ریسک بزرگی بود ولی اصلاً از انجامش پشیمون نیستم!
اما قهقهه ای سر داد و در حالیکه به سیریوس چشمک می زد و برای سهیم شدن در شادی هم تیمی هایش به سمت آسمان اوج می گرفت فریاد زد: « فراموش نکن بازی کوئیدیچ یه جنگه بلک! یه جنگ!»
....
-هی! حالت خوبه سیریوس! صدامو می شنوی؟!
سیریوس که در خاطرات مسابقه ی سال گذشته غرق شده بود با سردرگمی به لیلی نگاه کرد.
-پرسیدم حالت خوبه؟ به چی خیره شدی؟ می خوای به استر بگم یه تایم استراحت بگیره؟
-نه چیز مهمی نیست خوبم! ما نباید این بازی رو از دست بدیم! به هیچ وجه!
سیریوس این جمله را به زبان آورد و به سرعت به سمت آسمان اوج گرفت. لیلی که می دانست سیریوس هنوز خودش را در شکست سال گذشته در مقابل هافلپاف مقصر می داند آهی کشید و در حالیکه به دنبال لارتن و سیریوس برای تصاحب کوافل در آسمان اوج می گرفت آرزو کرد بازیکنان تیمش اینبار در مقابل هافلپاف خوش شانس تر از سالهای گذشته باشند...

یکساعت بعد

فضای درمانگاه سرد تر و بی روح تر از هر زمان دیگری به نظر می رسید. درد ساق پای شکسته اش امانش را بریده بود و صدای جشن و فریاد شادی ای که از سمت تالار عمومی به گوش می رسید این درد را بیشتر می کرد. مادام پامفری غرغر کنان به تختش نزدیک شد و لیوانی که از معجونی سبز رنگ و چندش آور لبریز بود را روی میز گذاشت.
-هیچ وقت از این بازی وحشیانه خوشم نیومده! ببین چه بلایی سر خودت آوردی! واقعاً ارزشش رو داره؟ ده دقیقه ی دیگه بر می گردم. امیدوارم تا اون موقع لیوان معجونتو تا آخر خورده باشی در غیر اینصورت مجبورم به زور وادارت کنم که بخوریش!... اُه خدایا چه سر و صدایی راه انداختن! باید با جناب مدیر صحبت کنم! مدرسه رو روی سرشون گذاشتن....
غلطی در رختخواب زد، به پنجره خیره شد و سعی کرد نسبت به غرغرهای مادام پامفری که برای سرکشی به سمت تخت های دیگر می رفت بی توجه باشد. صدای جشن مثل موسیقی آزار دهنده ای در گوشش زنگ می زد ناگهان جغدی را دید که بال پر زنان خودش را به پنجره نزدیک می کرد.
چند ثانیه بعد نامه ی کوچکی که در اثر بارش باران خیس و چروکیده شده بود روی تخت خوابش افتاده بود. کاغذ را باز کرد و به چند سطر کوتاهی که با شتاب روی آن نوشته شده بود نگاه کرد:

حق با تو بود اما! کوئیدیچ یه جنگه، ولی فراموش نکن توی این جنگ "چطور برنده شدن" خیلی مهم تر از "برنده شدنه"!! جات این پایین توی جشن خیلی خالیه! پیروزی شیرینی برای گریفیندور بود!امیدوارم زودتر سلامتیتو به دست بیاری.
سیریوس بلک

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
نارنجی رو بخاطر بسپار!

طنز نویسی به موجی از دیوانگی احتیاج داره...

چه کسی بود صدا زد : لارتن!؟
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 18 اسفند 1386 23:24
نمایش جزئیات
آفلاین
هافلپاف و گریفیندور


× شب قبل از مسابقه ×

تالار عمومی هافلپاف کاملا آروم بود . برخلاف همیشه که یک سره بچه ها مشغول بالا رفتن از سر و کول همدیگه بودن ، اون شب تالار رنگ آرامشو به خودش دیده بود . مرلین و درک رو یه مبل نشسته بودن و داشتن در گوش هم پچ پچ می کردن . آلبوس یه گوشه کنار دیوار نشسته بود و داشت با دقت به یه چیزی گوشه ی دیوار ور می رفت و انگشتشو هی می کرد تو سوراخ گوشه ی دیوار .

تو همین موقع دنیس که دُز کاپیتانیت خونش حسابی کولاک کرده بود داد کشید : بوقی ها ما فردا بازی داریم . مثلا مهم ترین بازیمونه . نمی خواین به خودتون یه تکونی بدین بریم برای آخرین بار یه تمرینی بکنیم ؟

درک و مرلین بدون هیچ حرفی : :no:
آلبوس که همچنان دستش توی سوراخه بود با بی حوصلگی گفت : بابا دنیس ولمون کن . تو هم حوصله داری ها . خودم تو سه سوت اسنیچو براتون می گیرم .
دنیس که این شکلی شده بود : آخرشم تو کار دست خودت می دی . تو فقط آزارت به مورچه ها می رسه ؟ دستتو از تو لونه ی اون بدبختای بی زبون بکش بیرون .

بعد نگاهشو متوجه یه کوه کتاب و جزوه و کاغذ پوستی کرد : شماها چی ؟ یه شب هم نمی تونین درسو تعطیل کنین ؟ اریکا عزیزم ، یه شب خب به خودتون استراحت بدین .
تو همین موقع ، مرلین که تا اون لحظه توی بحر حرفاش با درک بود ، فورا پرید یقه ی دنیسو چسبید : مرتیکه ی بوقی ! حالیت نمیشه اریکا درسش مهم تره ؟ همه ش منافع تیمو در نظر میگیری ؟
لودو به این حالت : به به ! می بینم که رقیب هم پیدا کردی دنیس خان . چشمت روشن !
دنیس که دیگه صبرش تموم شده بود داد کشید : منو تهدید می کنی ؟ آره ؟ تو به چه اجازه ای اصلا به اریکا نگاه می کنی ؟ بزنم شپلخت کنم ؟

شترق ...

× صبح روز بعد . چند ساعت مونده به مسابقه ×

دنیس که زودتر از همه از خواب بیدار شده بود ، دستاشو آروم از دور اریکا که تا اون موقع محکم بغلش کرده بود که مبادا مرلین بیاد طرفش ، باز کرد و رفت که بقیه ی ملتو بیدار کنه .
با مصیبت های عظمایی که دنیس کشید ، بالاخره همه بیدار شدن .
دنیس : پس این آلبوس بوقی کجاس؟
لودو همونطور که به سمت مرلینگاه می رفت : حتما تو مرلینگاه گیر کرده .
یه صدایی اومد که داد می کشید : نه . من این تو هستم .
لودو : دابی اون توئه .

تو همین موقع یه دفعه درک جیغ بنفشی کشید و در ملاعام شلوارشو کشید پایین . لودو فورا پرید دو تا دستاشو گذاشت درِ چشمای اِما و اریکا .
درک همونطور که مثل فنر بالا پایین می پرید : اوه . اینجام می خاره . یه چیزی اینجامه داره منو گاز می گیره .
مرلین رفت جلو و به جای دست درک نیگا کرد : یه چیز آبیه . واستا ببینم . بذار برش دارم .
بعد اون چیز آبی رو برداشت گرفت نوک انگشتش : اه ، لامصب چقدر ریزه .
دنیس فورا پرید تلسکوپ(!) نیمفا رو آورد و انگشت مرلین رو با اون چیز آبی گرفت زیرش و :
مرلین که دهنش به قاعده ی یک غار باز شده بود بریده بریده گفت : این ... این ... آلبوسه ؟ با همون شلوار جین آبی ای هم هست که دیشب بود .
لودو : بوق بر تو آلبوس . هی دنیس بهت گفت انقدر با این مورچه های زبون بسته ور نرو .حالا خودت شدی اندازه ی یه مورچه .

درک که هنوزم داشت خودشو می خاروند : هیس ... داره تکون می خوره . مثل اینکه داره یه چیزی می گه .
دنیس : آلبوس تو می فهمی ما چی میگیم ؟
اون چیز آبی رنگ رفت پایین اومد بالا .
مرلین : فکر کنم منظورش اینه که آره .
دنیس : می تونی اسنیچو امروز بگیری ؟
بازم اون چیز آبی رنگ رفت پایین اومد بالا .
بروبچز :

× زمین مسابقه ×

بالاخره دنیس تیمش رو با چنگ و دندون و هزار جار و جنجال راهی زمین کرد . کاپیتانها مثل همیشه مقابل هم قرار گرفتن . استرجس که از شدت استرس داشت می مرد ، دست خیس عرقشو جلو آورد و با دنیس دست داد . قیافه ی دنیس این شکلی شد . بعد هم فورا دستشو مالید به ردای کوئیدیچ خودِ استرجس.

همه سوار جاروهاشون شدن . مادام هوچ سوتشو برد طرف دهنش که شروع بازی رو اعلام کنه . اما قبل از اینکه سوتو به صدا در بیاره دنیس فورا پرید طرف مادام هوچ و شروع کرد به پچ پچ کردن در گوشش . بعد هم یه چوب جارو رو که به نظر هیچ کی روش نبود ، گرفت جلوی مادام . دنیس یه پرز زرد قناری رو روی چوب جارو نشون مادام داد ( با ذره بین ) . البته که به اون پرز ، که نیروی چسبندگیش ناشی از آب دهن دنیس بود ، کسی جز آلبوس آویزون نبود . بعد هم همه ی جریانو برای مادام تعریف کرد . آخرش هم یادآوری کرد که آلبوس می تونه بازی کنه .

( نکته : شرایط سنگین سازی آلبوس توسط جادو صورت گرفته بود تا یه موقع باد نبردش )

بازی شروع میشه .

لی جردن که هنوز از شغل شریفش دست بر نداشته بود پشت بلندگوی جادویی نعره می زنه : " بله ، و حالا بازی بین دو تیم مقتدر هافلپاف و گریفیندور رو شاهد هستیم . بازی امروز باید بازی خیلی هیجان انگیزناکی باشه . و حالا بازیکنای هر دو تیم اوج می گیرن . ولی یه جاروی کوئیدیچ هم این وسط داره برای خودش می پلکه . بچه های تیم هافلپاف شیش نفر هستن . هیچ اثری از آلبوس سوروس پاتر مشاهده نمیشه . یعنی می خوان بدون جستجوگر بازی کنن ؟ مگه میشه ؟

بازی با پاسکاری قشنگ مهاجمای گریفی شروع میشه . اونا یکی یکی بلاجرهای هافلی ها رو پشت سر می ذارن و می رن جلو . به من که هیچ موقع این چیزا رو نمی گن ، ولی به نظر من انگار دارن از تکنیک زیگزاگ استفاده می کنن . شایدم ضربدر . بلک به اوانز . اوانز به کرپسلی . پادمور و سینیسترا چهار چشمی مراقب اونان که مبادا بازدارنده ای مانع حرکتشون بشه
... "

ویژژژژژژژژژژژژژژ
مرلین با یه حرکت خوشگل توپ رو از بین اونا قاپید و شوتش کرد طرف اِما . اِما توپو فورا پرتاب می کنه سمت دنیس . دنیس توی سه سوت توپ رو هدفگیری می کنه و ... گلللللللللللل.

استرجس و سینیسترا به اتفاق هم :

" بله . اولین گل بازی رو دنیس به ثمر رسوند . توی چهره ی بچه های هافل اضطراب موج می زنه . انگار استرجس استرس خودشو به اینا انتقال داده . عجیب تر از همه اینه که همه شون هر چند ثانیه یه بار به اون چوب جاروی علافِ معلق توی هوا نیگا می کنن . نمیدونم روش چی میبینن که ما نمی بینیم . جالبتر اینه که مادام هوچ هنوز هم ایرادی نگرفته به اینکه چرا هافلی ها دارن شیش نفره بازی می کنن . آها ... مثل اینکه پروفسور مک گونگال رفته ته و توی قضیه رو در بیاره . بله ... مثل اینکه پروفسور مک گونگال همین سوالو پرسید . ولی مادام هوچ داره بهش می گه که فضولو بردن جهنم ، پله نداشت خورد زمین .

بازی داره کم کم خشن میشه . نمیدونم هافلی ها امروز چشونه ؟ بازی جوانمردانه شون داره کم کم خطرناک میشه . گلهای فراوون . اما دریغ از گرفتن اسنیچ . اٌه . این ریموس هم که مثل شیشه مربای آلو واستاده . معلوم نیست چرا نمیره اسنیچو بگیره . گفتم ریموس. چقدر اسامی این گریفی ها " س " داره . ریموس ، سیریوس ، استرجس ، جسیکا ، سینیسترا ، کرپسلی . واج آرایی دارن توی " س" . فقط این وسط اوانز از این قاعده مستثنی شده . "


× شونصد دقیقه بعد ×

کی فکرشو می کرد بالاخره این ریموس شیر برنج بتونه اسنیچو بگیره ؟ ریموس بالاخره با جون کندن اسنیچو گرفت و برد دو دستی با شعف ناکی تقدیمش کرد به مادام هوچ. ولی هافلپاف برنده ی بازی اعلام شد . چون در طی تحقیقات و بررسی های به عمل اومده با ذره بین ، میکروسکوپ ، تلسکوپ و سایر امکانات و تکنولوژی ها و فناوری های پیشرفته ی عصر نوین ، متوجه شدن که آلبوس که هنوز اون پرزه بهش وصل بود ، به اسنیچ چسبیده بوده . یعنی اون اسنیچو زودتر به دست آورده بوده . به این میگن خر شانسی .


***
همه هنوز تو کف این هستن که آلبوس چطور تونست خودشو بچسبونه به اسنیچ .

***

میدونم که همه تون دارین از فضولی میمیرین که آلبوس بالاخره به اندازه ی اولیه ش برگشت یا نه . در طی تحقیقاتی که اریکا با جانفشانی از پروفسور اسنیپ به عمل آورد مشخص شد که باید آلبوسو توی شرایط حاصل از واکنش تقطیر مورچه ی قرمز قرار بدن . اونم به مقدار زیاد ، تا به اندازه ی واقعیش برگرده . دو روز تمام طول کشید تا بچه ها تونستن مورچه ها رو جمع کنن . ولی می دونین آخرش چی شد ؟ علیرضا " گورکن لودو " شب قبل از انجام واکش تقطیر ، همه شونو یه لقمه چپ کرد . آلبوس موند و خودش و خودش . آخی ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اريكا زادينگ در 1386/12/18 23:27:43
The power behind you is much greater than the task ahead of yo

JUST JUST HUFFELPUFF !