مسابقه ي كوييديچ بين گريفيندور و هافلپاف
سكوتِ درد !
- صداي نازت توي خيالم ، دستاي گرمت تو دستِ سردم ، نوازشم كن حتي توي خوابم ، هنوز چشم به راهــــــــم ...
نسيم ملايمي كه در حال وزيدن بود، باعث ميشد تا موهاي مشكي رنگِ دختر جواني كه كنار پنجره نشسته بود و در حين انجام تكاليفش، موسيقي ماگليه مورد علاقه اش را گوش ميداد ، به رقص در آيد !
آسمان صاف و آبي آن روز و خورشيدي كه همچون نگيني در بالا مي درخشيد و صداي پرندگان و قهقهه ي بچه ها ، هيچ كدام نميتوانست روجيه ي از دست داده ي وي را برگرداند.
صداي استرجس در گوشش ميپيچيد كه ميگفت:
- بايد تا شروع بازي به خودت بياي ! ما دروازه بانِ افسرده نميخوايم !
جسي ، با حرفهاي مريدانوس كمي آرامتر شده بود، اما ، اي كاش ، چرا ، ... ؟!
در همين حين بود كه سيني و ليلي در حالي كه انبوه كتاب ها را حمل ميكردند ، وارد تالار گريف شدند.
سيني : پيشت ، هوووي ليلي ، منو نگاه ، بيا اينور !
اما ليلي بيخيال از همه چيز به سمت جسي رفت و قلم پرِ وي را گرفت و باعث شد صفحه ي تكاليفش با لكه هاي جوهر خراب شود !
ليلي : واااايي ؛ ببخشيد ، ببخشيد ، من نميخواستم اينجوري شه! ... سيني تو شاهدي مگه نه !؟!
سيني :
!- چرا هميشه همه چيز رو به شوخي ميگيري آخه !؟ ... من تا نيم ساعت ديگه بايد برم سر كلاس ، اونوقت تو ، تو ... ! ... من تا مرز جنون رفتم و برگشتم ! ... متوجه اين ؟!؟! ... جواب استاد رو چي بايد بدم ؟!
ليلي : خب چرا نميگي چته ؟!
و بدين ترتيب جسي با حالتي مملوء از اندوه و عصبانيت در حالي كه نيمي ار تكاليفش جوهري شده بود ، تالار را ترك كرد، اما صداي بلند سيني را شنيد كه ميگفت:
- استرجس گفته ساعت 5 تمرين كوييديچ داريم !!
خالي شدم از كلمه !
رنگ هاي نارنجي موجود در آسمان نشان از غروب كردن خورشيد را ميداد ، شب در راه بود ! ... شبي پر از ستاره هاي چشمك زن !
همه ي اعضاي تيم كوييديچ گريفيندور در رختكن منتظر لارتن بودند، زيرا وي در بيرون از رختكن ايستاده بود تا غروب خورشيد و محو شدن كامل رنگ نارنجي را تماشا كند.
استرجس پادمور كاپيتان تيم ، در حالي كه سخت مشغول يادآوري تاكتيك هاي تيم و ضعف هاي تيم رغيب بود ، گفت:
- همونطور كه ميدونيد اين بازي آخر هستش، و ما حتماً بايد پيروز از زمين بيرون بيايم، نبايد فرصت ها رو از دست بديم! ... سپس رو به ريموس گفت:
- بايد حداقل تلاشت رو بكار بگيري! ... گول زدن آلبوس سوروس كار آسوني نيست، هر چي باشه اون از نسل پاترهاست!
ريموس چشمكي زد و به بستن بند كفشش ادامه داد.
استرجس نگاهي به بازيكنان تيم كرد و گفت:
- امروز آخرين تمرين براي آخرين بازي رو انجام ميديم! ... در همين حال نگاهي به جسي كرد و گفت:
- دوست دارم همتون با بالاترين روحيه اين بازي رو انجام بدين! ... امكان هست ؟!
همه ي بچه ها از جا بلند شدند و يك صدا فرياد زدند : حتما كاپيتان!و از دربِ رختكن خارج شدند.
- چيزه ، جسي ميشه يه لحظه بياي !
استرجس دستي به موهايش كشيد و به محض اينكه جسي رو سمتش اومد گفت:
- تونستي با خودت كنار بيا ؟!
- سكوت !
- من ميتونم بهت كمك كنم ؟!
- سكوت !
- چرا حرف نميزني ؟! ... ما دوستاتيم جسي !
- فكر ميكردم زندگي كردن آسونه! ... اما وقتي امروز يكي از دوستام خواست خودشو خلاص كنه، ترسيدم! ... خودش هم ترسيد ... نگران مسابقه نباش، من حالم خوبه! ... فقط ميخوام تنها باشم، ... تنها در تاريكي ! ... جسيكا اينها را گفت و سوار بر جارو از رختكن خارح شد.
فرداي آن روز - زمين مسابقه !
- چه نمِ بارونه قشنگيه مگه نه سيريوس ؟!
سيريوس ناراحت از اينكه نميتوانست عينك آفتابي جديدش را بزنه ، گفت:
- نه باب، تازه ميخواستيم كلي دختر كش بشيما ! ... تف به اين شانس!
- اهم اهم ! ... خب بچه ها ، زمانِ موعود فرا رسيد، به محض اينكه از اينجا خارج بشيم بايد ابهتمون رو نشون بديم! ... سپس با گفتن " به اميد پيروزي" همه رو راهي زمين كرد.
صداي فريادها و تشويق هاي بي وقفه ي هواداران دو تيم گوش فلك را كر ميكرد ، در اين بين گروهي از اسليتريني هاي متعصب نيز آمده بودند تا شاهد ، شاهكارهاي گريفي باشند.
داور بازي به محض دميدن در سوت ، شروع بازي را نويد داد. اسنيج، كوافل و توپ هاي بازدارنده همگي به سمت آسمان اوج گرفتند.
بازيكنان دو تيم به سمت پست هاي خود حركت كردند و اين شد كه اولين گيرنده ي كوافل ، دنيس شد كه با محافظاني چون اما دابز و مك كنين به سمت دروازه ي تيم گريفيندور پيش ميرفتند. اما آنها بي شك نقش سينيسترا و پادمور را هويج تصور نميكردند ، زيرا سيني با چماقي كه در دست داشت به سمت مك كنين نشانه گرفت و باعث شد كوافل از دستش رها شود و به لارتن كه در فاصله ي چند متري از زمين پرواز ميكرد ، برسد.
پاس هاي مداوم و حركت هاي مارپيچ لارتن و ليلي باعث شده بود كه مدافعان تيم هافل كه اريكا و درك را تشكيل ميدادند دچار بيماري هيستريايي شوند ! ... سيريوس از اينكه حضورش در تيم مشاهده شود، ميان لارتن و ليلي قرار گرفت و پوزخند زنان كوافل را از بين آنها قاپيد و از بالاي سر دابي عبور كرد و گل اول بازي را به ثمر رساند.
سيريوس :
!در همين حال بود كه گروهي از تماشاگر نماها نارنجك دست سازي را كه از مغازه ي فرد و جرج خريداري كرده بودند را در وسط زمين منفجر كنند و خسارات شديد را به سيستم هاي اعصاب بازيكنان وارد سازند.
چند دقيقه گذشت و بازي كماكان با نتيجه ي 50 به 60 به نفع هافل دنباي ميشه ! ... باران با شدت بيشتري مي باريد تا آنجايي كه زمين بازي و لباس بازيكنان پر از آب شده بود.
ضد حمله ي ديگري توسط بازيكنان تيم هافل ترتيب داده شد، مرلين ، اما و دنيس در فاصله هاي نزديكي به هم حركت ميكردند ، دنيس توانست بازدارنده ي استرجس را پشت سر بگذارد و به سمت دروازه ي گريف حركت كند.
- فلش بك!
جسي و مري به درختِ كنار درياچه تكيه داده بودند ، مري صفحه ي اول كتابش را باز كرد و به وي نشان داد كه نوشته بود : " زندگي شايد همين باشد " !
- وقتي بچه بودم شنيدم كه ميگفتن : " زندگي شلاق تكامل انسان است" ! ... به نظرت بايد چيكار كنم ، مري ؟!
- بهترين مُسكن براي اين مواقع ، بيخيال و آزاد بودنه ! ... بايد ساخت ! ... هر چند كه ميسوزيم ! ... ولي اميد بايد داشت !
- هووم! ... اميد به زندگي ، خيلي خوبه !
- پايان !
- من ميتونم ! ... من ميگيرمش ! ... من ميتونــــــم ....و بدين ترتيب جسي توانست مانع خوردن گل ديگر شود.
استرجس خوشحال از اين ماجرا ، فرياد زنان از ريموس خواست تا با دقت بيشتري به دنبال گوي زرين بگردد.
كمي آنطرف تر ، در ميان ابرها ، آلبوس سوروس كه دستِ كمي از پدرش نداشت تا تيزبيني به سمت گوي مي شتافت ، در همين بين ريموس كه روي جارويش خم شده بود خود را به او رساند.
پاتر جوان نگاهي به ريموس كرد ، رنگ از رخسارش پريد و باعث شد سرعتش در پرواز كم شود. ريموس تبديل به گرگينه شده بود!
- تو، تو ؟! ...... واااااي نه ! ... اين رسم فر پلي گري نيست ! ... مامااان !
... خداحافظ زندگي ، سلام مرگ !!و در همين حال كه آلبوس سوروس مشغول كولي بازي بود، ريموس از فرصت استفاده كرد و گوي زرين را به چنگ گرفت ... سپس ماسكش را ار روي صورتش برداشت و به اين حالت
به وي خنديد و به جمع دوستانش كه غرقِ در شادي بودند ، حركت كرد.استرجس كه از همه خوشحال تر به نظر مي رسيد گفت:
- ممنونم از همگي! ... ريموس نقش ت رو عالي بازي كردي پسر! ... حالا همگي بهتره بريم به تالار تا جشن رو اونجا بگيريم !!
بچه ها : هووووورااا !!

اون ور زمين !
دنيس كه از شدت عصبانيت دچار تيك عصبي شده بود ، گفت:
- يعني خاااااك عالم بر سرتون ! ... فقط ادعا دارين! .... هي مرلين بيا منو بكش راحت كن !!
* در همين حال ندايي آسماني به گوش ميرسيد : مرلين با آغوش باز دعوت شما را لبيك ميگويد ! *
و اين شد كه ملت هافل از طرفي براي باخت و از طرفي براي از دست دادن كاپيتانشان ميگريستند.
" و شايد زندگي همين باشد ! "
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج






داریم تمرین می کنیم!»



بازیکن جایگزین؟ بستگی داره کی باشه! من اجازه نمی دم هر کسی توی تیمم بازی کنه!


پس این کیه کنار من وایساده؟! »
»
»