جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

زمین كوییدیچ هاگوارتز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 2 اسفند 1386 21:36
نمایش جزئیات
آفلاین
اسلیترین و هافلپاف

فینال بدون تاکتیک

همه ی بازیکنان اسلیترین در غیاب کاپیتان ایماگو بدون هیچ دغدغه ای در حال برگزاری مسابقات (بقلی بگیر ...) جادوئی بودند.
بعد از دقایقی اینیگو با آرامشی که اکنون بدست آورده بود، از مرلینگاه خارج شد:
- همونطور که مستحضر هستید، از گریف شکست خوردیم، پس برای قهرمانی باید هافلپاف رو با اختلاف 200، 300 امتیاز شکست بدیم. به تاکتیک امروز توجه کنید.
هوریس اسلاگهورن که به رختکن وارد می شد، گفت:
- سلام بچه ها. بازی داره شروع میشه، پشت سر من حرکت کنید.
ایماگو:
- پروفسور، مو درآوردی؟
اسلاگ:
آره، شاهکار پروفسور ایگور پرسیوال والفریک برایان کارکاروف هست ، قسمتی از سبیلم رو قیچی کرد گذاشت اون بالا.
همه اسلی ها:
- تیم کوئیدیچ اسلیترین همیشه از بازی قبل چابک تر، زیرک تر، قوی تر خواهد بود.


میدان کوییدیچ هاگوارتز

هنوز هم روی قله های رفیع کوههای هاگوارتز برف وجود داشت و هوا به اعتدال کافی نرسیده بود، اما با توجه به برودت آن منظقه بهترین دما برای انجام یک کوییدیچ بود .
برای سومین بار در این ترم، کوییدیچ بازان اسلیترین وارد ورزشگاه شدند، که همزمان فریاد «هــــــو» تماشاگران سه گروه به هوا برخاست.
کاپیتان ایماگو:
- به اون ور توجه نکنید، این طرف رو ببینید.
با اینکه هنوز دو بازی دیگر تا پایان ترم باقی بود، اما جام کوییدیچ در ورزشگاه و نزد پروفسور کارکاروف قرار داشت، و هر چند ثانیه یکبار توسط ریش بزی مشهورش گردگیری می شد.
اینیگو:
- حالا بجای اون طرف، این سو رو ببینید.
همه ی هافلپافی ها درون زمین کوییدیچ قرار داشتند و چپ چپ به همتایان اسلیترین خود می نگریستند.
مادام هوچ فریاد زد:
- اسلیترین ها عجله کنید، دو کاپیتان در وسط زمین قرار بگیرند.
ایماگو به سمت دنیس رفت، قبل از اینکه بتواند حرفی بزند، دنیس گفت:
- من بهت قول میدم اگه توی این بازی باختیم دیگه هیچوقت هافلپاف رو توی این زمین نمی بینی.
مادام هوچ:
- ازشما یک بازی جوانمردانه می خواهیم.
و با فرمان وی چهار توپ در میدان وسیع هاگوارتز به حرکت در آمدند.
بازی آغاز شده بود ولی ایماگو و کراوچ هنوز در جای قبلی خود مات و مهبوت ایستاده بودند، هر از چندگاهی نگاهی به کارکاروف که به آنها خیره شده بود، میکردند. مثل اینکه ارتباط چشمی داشتند.
لی جردن، گزارشگر همیشگی بازی های کوییدیچ هم به صدا درآمد:
- سلامی دوباره،باز هم یک کوییدیچ دیگه، من اول اسامی بازیکنان دو تیم را آعلام میکنم، برای هافلپاف، دابی دروازه بانه، نـــــــه ، خب،درک و اریکا زادینگ هم مدافعن، کاپیتان دنیس و مک کینن و اما دابز سه مهاجم، نــــــــه، سوروس پاتر هم جستجوگر تیم هست، برای اسلیترین، سوروس اسنیپ دروازه بان، آمیکوس کرو و سامانتا ولدمورت مدافعین، نـــــــــــــــــــه ببخشید، کاپیتان ایماگو و توبیاس اسنیپ و آناکین مونتاگ هم مهاجمین، بارتی کراوچ هم جستجوگر تیم. یه توضیح باید بدم این که سه بار که عرض کردم نه، به معنی سه گل برای اسلیترین، نــــــــــه، حالا شد چهار گل بود.
وی ادامه داد:
- ولی باید امیدوار بود . چون مرلین مک کینن باتجربه به سمت دروازه اسلیترین میره، ولی آمیکوس کرو توپ رو ازش میگیره، حالا به سمت دروازه هافل میره و او هم گل میزنه، حالا همه ی اسلیترین ها بجز سوروس اسنیپ به دابی گل زدند، 60 به 0 .


در جستجوی اسنیچ طلائی

در فاصله ی بسیارکمی از کوه های هاگوارتز، بارتیموس کراوچ از آلبوس سوروس پاتر پیشی گرفته بود، دیگه همه متقاعد شدند که اسلیترین پرقدرت ترین رقیبش رو هم بدون هیچ گل خورده ای شکست داده، اما بارتی یک دم به جایگاه ویژه و چهره معترض پروفسور کارکاروف نگاه کرد، و از مسیرش منحرف شد، ثانیه ای بعد سوروس پاتر که اسنیچ رو در دست داشت، دوان دوان به طرف هم تیمی هایش می رفت .
در طرف دیگر میدان، کاپیتان ایماگو درحالی که با خنده ای مرموز به سمت کراوچ می آمد، گفت:
- این باخت بهتر از اون بود که گروههای چهارگانه به سه گانه تبدیل بشه.
ملت گریف:
ملت هافل: برای بازی بعد .
ملت اسلی:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط توبیاس اسنیپ در 1386/12/2 21:45:57
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 1 اسفند 1386 08:39
نمایش جزئیات
آفلاین
اسلیترین و هافلپاف!

شکلات هاي خفن پاتیلی 2008
فروش در کلیه تعاونی های دیاگون !
آغاز دوره جدید پیش فروش چوب های جادویی با........(پیام های بازرگانی روی بیلبورد ورزشگاه قطع می شه اسامی بازیکنان با ورود انها بر روی ان نمایش داده شد.)
بازیکنان منتظر پرتاب کوافل هستن.
_با سلام ....با گزارش بازی کوییدیچ بین دو تیم اسلیترین و هافلپاف این جا هستم . ايماگو به سختی دست دنيس رو فشار می ده . من دارم استرجس پادمور رو می بینم که چند ثانیه قبل با غورلند روی سکوی گریفیندور که همگی پرچم های زرد رنگ تیم هافلپاف رو دست داشتند نشست. نتیجه این بازی به احتمال زياد قهرمان این فصل رو تعیین می کند.
و با این جمله ايماگو لبخند موذیانه ایی به دنيس زد. دنيس حاضر بود قسم بخورد ايماگو برای فتح این جام با اسلاگهورن پیمان ناگسستنی بسته است .
_در همین ابتدای بازی یه حرکت تند و سریع از بچه های اسلیتیرین . مونتاگ از کنار بلوجر جا خالی می ده و کوافل را برای توبياس در 32 متری دروازه هافلپاف پرتاب می کنه . درك جلوی اون قرار داره می خواد جاش بذاره و می اندازه واسه ايماگو که زادينگ اونو تو هوا مهار می کنه ...سه مهاجم اسی اونو تو محاصره گرفتن ....چاره ای نداره می فرسته واسه اما دابز شوت می کنه برای دنيس . اوف....اما یه تنه وحشتناک از سامنتا و مونتاگ از چوب جاروش پرت می شه . که خوشبختانه از چشم مادام هوچ دور نمی مونه . صحنه اهسته رو روی بیلبورد مرور می کنیم .....اوه ....و این لحظه ایی بود که دنيس سقوط می کنه . مادام هوچ اخطار شدیدی به سامانتا می ده که در صورت تکرار باید زمین رو ترک کنه.
سوت تشویق های بچه های گریف اوج می گیرد.

_بازی در میانه میدان جریان پیدا می کنه . در این لحظه یکی از هواداران تیم اسلیتیرین یه دوبیتی رو به دست من داد تا براتون بخونم:
هفلی امد نزد من سرتا مست با حسرت و سوز و ترس کنارم بنشست
چون قصه قدرت خویش با او گفتم لرزید و رمید و رفت و نالید و شکست !

با خواندن این شعر سوروس اسنيپ در در درون دروازه اسلی نگاهی به سکوی اساتید انداخت . پروفسور مک گونگال که با حالتی از اضطراب و تشویش مدام با حرکت بازیکنان روی صندلی خود به این طرف و ان طرف می رفت انچنان فریادی بر سر لی کشید که او تصور کرد این اخرین گزارش او خواهد بود . وقتی سرش را چرخاند نیز در سمت دیگر یکی از تماشاچیان هافل را دید که برای لی خط و نشان می کشید و با دیدن این صحنه نتوانست خنده خود را کنترل کند .

_هنوز گلی بین دو تیم ردو بدل نشده و کشمکش بر سر تصاحب توپ همچنان ادامه داره . اوه ........نمی دونم اون طرف زمین چه اتفاقی افتاده به نظر می یاد حال دنیس زیاد خوب نیست البته اگه بخوام دقیق تر بگم باید اعلام کنم به نظر می اید که سرش شکسته باشه ........همین حالا الان یکی از حرکات غیر اخلاقی رو شاهد هستیم . گویا در بین یکی از بادکنک های رها شده ترقه ای جاسازی شده که حالا دنیس لنگان لنگان با سر و صورت خونی داره زمین رو ترک می کنه .امیدوارم خیلی جدی نباشه ......
آميكوس كرو چماق به دست :

_حالا هافل یه بازیکن کمتر داره ....هنوز حرکت خاصی رو از ...اما نه انگار داره این اتفاق می افته هر دو جستجو گر متوجه اسنیج در گوشه سمت راست زمین شدن ...عجب سرعتی ....پاتر جوان و كراوچ در کنار هم ....حالا اسنیچ یه چرخش 90 درجه می زنه كراوچ جا می مونه ....حالا در بالای سر پاتر قرار داره ....نمی دونم می خاد چی کار کنه ....یه تغیر جهت ....پاتر دستش رو دراز کرده
یه حرکت سريع از كراوچ
....اما نه ....خدای من ....وای ....نمی فهمم داره چه اتفاقی می افته .....همه جا داره تاریک می شه ...این جا چه خبره ....یه حمله از دمنتورها نمی دونم شاید هم از طرف مرگ خوارا ......نه .....این یه فاجعست .....(صدای چند جیغ)

چند لحظه بعد :
پروژکتورهای ورزشگاه روشن می شود و صدای خشک و سرد و سنگین تریلانی پیر از ميان جايگاه اساتيد در همه جای طنین می اندازد :
_خونسردی خودتون رو حفظ کنید این همون کسوف یا همون خورشید گرفتگیه که من در ده سالگی اونو پیش بینی کرده بودم بنابراین جای هیچ نگرانی نیست و چند دقیقه دیگر همه چیز به حالت اول خودش بر می گرده .

خورشید کم کم همه جا رو روشن می کند و همه با تعجب به اسمان نگاه می کنند . در این لحظه صدای لی جردن همه را به گوشه ای از زمین جلب می کند . كراوچ در حالی که اسنيچ رو در دست دارد ان را بالا می گیرد.

ايماگو کاپیتان تیم اسلیتیرین دور پیروزی را می زند که به یک باره مادام هوچ دوباره به وسط زمین باز میگردد . در حالی که برگه ای سفید در دستانش جای گرفته است . او بازیکنان دو تیم را جمع می کند و با ان ها صحبت می کند .

چند لحظه بعد:
لی: خب .....بله .....باید با کمال تاسف اعلام کنم که طبق چیزی که الان به دستم رسید نتیجه ازمایشات دوپینگ 4 نفر از بازیکنان اسلیتیرین مثبت اعلام شده که عبارتند از : آميكوس كرو -سامانتا ولدمورت - مونتاگ- بارتي كراوچ . بنابراین برنده این بازی تیم زرد پوش هافلپاف خواهد بود.

با این خبر ورزشگاه منفجر شد و استرجس پادمور در بین بچه های گریف به بالا و پائین پرتاب می شد .
_حالا تصویر بردار ان بی سی کانال 4 که از وزارت سحر وجادو برای انتن بردن این بازی فرستاده شده . لحظه ای را شکار کرده که در حال دیدن ان روی بیلبورد هستیم یکی از تماشاچیان گریف که نظر می رسه سارا اوانزه داره برای لرد ولدمورت که با عصبانیت در حال ترک برج تماشاگرانه شکلک در می اره ........اوه .....حالا صحنه قطع می شه ...به هر حال پیروزی بچه های هافلو تبريك ميگيم..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 بهمن 1386 23:42
نمایش جزئیات
آفلاین
اسلیترین - هافلپاف
ذخيره به جاي سوروس اسنيپ هستم.


1 ساعت بعد از اتمام بازي
رختكن اسليترين

- تنهام بذارين... تنها..ميخوام تنها باشم..تنها.. !
اين صداي اينيگو ايماگو، كاپيتان شكست خورده تيم اسليترين بود كه با پرخاش و صدايي گرفته گويي كه مي گريد، ساير بازيكنان غمگين تيم را از رخكتن بيرون مي كرد. يكي پس از ديگري با چهره هايي مايوس و گرفته در حاليكه رداهاي سبز رنگ كوييديچ و جاروهايشان را به گوشه اي از رخكتن پرت مي كردند، اينيگو كه رداي سبزش گل آلود شده بود را با آن رخكتن در سكوت عجيبي تنها گذاشتند. افكار عذاب آور دائما به ذهن اينيگو ايماگو هجوم مي آوردند.
در حالي كه گوشه اي از يك نيمكت رختكن نشسته بود، بند ردا گل آلودش را كشيد و ردا از پشت از روي تنش رها شد. پليور سياه رنگش پاره پاره شده بود و از ميان شكاف ها و منافذش قطرات خون نمايان بود. موهاي بلوند شادابش بر خلاف هميشه اين بار سراسر از آب و گل بود. گويي كه در نهايت بي رحمي كله اش را در لجن زار فرو كرده بودند.
آهي عميق كشيد، افكار بازي در مقابل ذهنش نمايان شده بود، شكست از هافلپاف !


درون افكار كاپيتان

رگبار سنگين باران و هواي مه آلود به سختي به تماشاگران در ورزشگاه كوييديچ هاگوارتز اجازه مي داد تا به راحتي منظره بازي را نظاره كنند. لطف آلبوس دامبلدور شامل حال دانش آموزان تماشاچي شده بود و بالاي برج هاي تماشاگران سقف هاي جادويي ايجاد كرده بود تا دانش آموزان تبديل به موش آبكشيده نشوند! هده اي از اسليتريني ها هم در كمال تعجب سايرين در برجشان با چند هيزم آتشي برافروخته بودند كه نماد مار اسليترين را در شعله هايش نمايان مي كرد كه با اشاره و اخطار دامبلدور مجبور به خفه كردن شعله هاي دل سوز و سركش آتش شدند. در ميدان نبرد ميان اسليتريني ها و هافلپافي ها جنگي برقرار بود.

هافلپافي ها يكدست زرد رنگ، به نوعي تماما خود را با كلاه و شنل هاي زمستاني بسته بندي كرده بودند. در مقابل اسليتريني ها با رداهاي ساده و سبز رنگ خود سرعت بيشتري داشتند. سر و صداي تماشاگران و تشويقشان به قدري شديد بود كه صداي گزارشگر بازي، لي جردن به سختي در ورزشگاه مي پيچيد يا گاهي اصلا به گوش نمي رسيد.

بازي بعد از گذشت نيم ساعت بدون گل در جريان بود. دائما مهاجمين اسليترين حمله مي كردند و هافلپافي ها دفاع مي كردند و تا يك ضد حمله مي زدند مدافعين اسليترين مانع مي شدند و باز روز از نو و روزي از نو. در آن هواي مه آلود، به سختي مي شد اثري از دو جستجوگر يعني كراوچ و پاتر جوان يافت.

بال هاي اسنيچ طلايي در مقابل چشمان بارتي كراوچ تكاني خورد، همان هنگام بود كه پاتر جوان نيز آن صحنه را ديد، اسنيچ با سرعت سرسام آوري به سوي پايين و زمين بازي حركت كرد، كراوچ نيز با فاصله ي يك متري با سرعت اسنيچ را دنبال مي كرد و پشت سرش پاتر جوان در تعقيبش بود. اسنيچ به سوي دروازه سه حلقه اي اسليتريني ها و تن سوروس اسنيپ،سنگربان اسليترين كه با وضع حاكم بر بازي فقط يك بار دفع توپ كرده بود و در اصل توپ به دستش خورده بود، چرخشي كرد، اسنيپ سريع خود را كنار كشيد و راه را براي شتاب گرفتن مجدد كراوچ به جلو باز كرد اما در حين حركت پاتر جوان سد محكمي در مقابلش ايجاد كرد.

پاتر جوان نگاه خشمگيني به اسنيپ كرد و چون از كروچ عقب افتاده بود با شتاب بيشتري شروع به تعقيبش به سوي وسط ميدان جايي كه مهاجمين اسليترين يعني مونتاگ و توبياس اسنيپ در حال پاس كاري بودند رساند. چشم ديگر كراوچ به سمت كوافل چرخيد كه اكنون در دست ايماگو بود. با ايماگو در يك مسير با يك سرعت در حركت بود. فاصله اش با اسنيچ بسيار كم بود. صداي ايماگو كنارش به گوشش رسيد كه مي گفت:
- دستتو دراز كن بارتي..گرفتيش..! زود باش..
نوك انگشتان بارتي در حال لمس كردن اسنيچ بود كه صداي برخوردي را از كنارش شنيد، به سرعت نگاهش را چرخاند، در مقابل ديدگانش اينيگو را ديد كه كوافل از دستش رها شد و يك بلاجر به سرعت در دو رفت و برگشت توسط مدافعين هافلپاف يعني زادينگ و درك مجكم به بدن ايماگو اثابت كرد. كراوچ با سرعت سر جارويش را تغيير داد و به سمت اينيگو ايماگو شتاب گرفت كه اكنون در هواي روي جارويش اين طرف و آن طرف مي شد. به محش اين كه به ايماگو رسيد ورزشگاه از فريادهاي شادي هافلپافي ها منفجر شد.

در مقابل چشمانش، هنگامي كه سرش را چرخانده بود، پاتر جوان را ديد كه با اقتدار اسنيچ را در دست گرفته بود.
و در كنارش اينيگو بود كه با چهره اي خون آلود به مي گفت:
- چي كار كردي بارتي ؟


و اين بار افكار با آهي ديگر از ذهن اينيگو ايماگو كه روي نيمكت رختكن نشسته بود خارج شد و در اعماق افكارش بايگاني گشت. با چهره اي گرفته، ژاكت آبي رنگي را از روي نيمكت ديگر برداشت و روي دوشش انداخت و از درب رختكن خارج شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورفین گانت در 1386/11/30 23:53:29

هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 28 بهمن 1386 16:28
نمایش جزئیات
آفلاین
بازی اسلیترین و هافلپاف

آن روزصبح هنگام صرف صبحانه هیجانی بی همتا در سرسرای اصلی موج می‌زد. دانش آموزان اسليترين و هافلپاف بیش از بقیه اشتیاق داشتند، زیرا که قرار بود مسابقه اي بین شبانه روزی های آنان برگزار شود...

بازیکنان در رختکن بعد از مرور تاکتیک های تیم، مشغول حاضر شدن بودند. مچ‌بندها و ساق‌بندهایشان را محکم می کردند و جاروهایشان را بررسی می نمودند. در این بین اينيگو که زودتر از بقیه ردایش را به تن کرده بود، مدام پرده را کنار می زد و به زمین بازی خیره می شد: هوا خيلي خرابه. فکر نکنم حتی بتونیم اون بالا همدیگه رو از حریفامون تشخیص بدیم. اینجوری که نمی شه، باید مسابقه را به یه وقت دیگه موکول کنن.
سامانتا که مشغول بستن بند کفشهایش بود، پایین شلوار خود را مرتب کرد و گفت: خیل خب بچه ها، بیش از این وقت رو تلف نکنین. بهتره بریم بیرون.

باران به شدت می بارید و ابرهای خاکستری، پهنه ی آسمان را در بر گرفته بودند. مه غلیظی کوه ها را پوشانده بود و تنها هر ازگاهی از لابه لای آنها قسمتی از دریاچه ی مواج و طوفانی به چشم می خورد.
حال چهارده بازیکن جارو به دست در وسط زمین کوییدیچ هاگوارتز که گِل، چمن‌هایش را به رنگ قهوه ای در آورده بود ایستاده بودند و قطرات باران با سرعتي زياد بر سر آنها فرود مي آمد.

مادام هوچ طبق روال همیشگی داور مسابقه بود. سوتی را به دور گردنش آویخته بود و جعبه ای بزرگ در کنارش قرار داشت. با صدای زيرش گفت: کاپیتان ها با هم دست بدن. فراموش نکنین که در صورت دیدن کوچک ترین خطایی بازیکن مذکور رو اخراج می کنم و یا اینکه امتیاز به دست اومده رو به تیم مقابل میدم.
ايماگو و دنيس دست همدیگر را فشردند. صدای تشویق تماشاچیان به گوش می رسید و باران همچنان می بارید.
مادام هوچ ادامه داد: با صدای سوت من همگی بلند میشید. یک... دو... سه...!
بازیکنان در یک آن به آسمان رفتند و در جاهای خود مستقر شدند. جستجوگرها از بقیه فاصله گرفتند و دروازه بان ها نیز هر کدام سه حلقه ی خود را تحت پوشش قرار دادند. توپها نیز رها شده بودند.
بازی شروع شد.
گزارشگر مسابقه لی جردن از گریفیندور بود: و اما این بازی یکی از هیجانی ترین بازی ها در تاریخ هاگوارتز ميتونه باشه. اوه... كوافل در دست مهاجمان اسلي هست. توبياس اسنيپ اون رو برای ايماگو میندازه و حالا این ايماگوئه که میتازه... نه...! گل نشد! دابي دروازه بانی نیست که به این راحتیا گل بخوره.

صدای رعد و برق به گوش می رسید. کم کم طوفان شدیدی هم دست در دست باران داد تا به صورت بی رحمانه مشت خود را بر صورت بازیکنان بکوبد. بازی صفر-صفر مساوی بود. گویا هیچ کدام از دو تیم قصد جلو افتادن را نداشتند. در همچون شرایط سختی، بازی کردن مشکل می نمود.

در این حین صدای لی در میان باد و بوران در گوش تماشاچیان پیچید که ده امتیاز را به نفع اسليترين اعلام کرد. غریو شادی از بین دانش آموزان سبز پوش برخاست. این گل زیبا را مونتاگ به ثمر نشانده بود و اینک به سمت تماشاچیان می رفت و با حرکات دست آنها را به تشویق بیشتر ترغیب می کرد.

بازيكنان هافلپاف که گویا تازه بیدار شده بودند، با خشم فراوان حمله را از سر گرفتند. دنيس و اما دابز با تکنیک خاصی پیش می رفتند اما به محض نزدیک شدنشان به دروازه، سامانتا بلاجری را محکم به طرف آنها پرتاب کرد. هدفش دقیق بود چرا که دنيس به شدت ضربه دید و کوافل را رها کرد اما توبياس با زیرکی شیرجه رفت و ان را به دست گرفت و با سرعت حرکت کرد... حال تنها فقط دابي را پيش رو داشت. يك ضربه ي محكم...
فريادهاي لي در ورزشگاه طنين مي‌انداخت: اوه... عجب عكس العملي... دابي كه مهارت زيادي در هدايت جارو داره خيلي عالي شيرجه ميره.

اکنون دو تیم ده- ده مساوی بودند.بارتي كراوچ و آلبوس سوروس پاتر بدون کوچک ترین توجهی نسبت به بازی، نهایت تلاششان را برای پیدا کردن اسنیچ در آن هوای مه آلود و بارانی می کردند. به ناگاه صدای جیغی به گوش رسید! توجه همه به طرف صدا جلب شد. اما دابز دست بر دهان ایستاده بود و فریاد می زد؛ در حالي كه خون غلیظی روی صورتش در جریان بود. آميكوس كرو چماق به دست به دورش می چرخید و با حیرت تمام به او نگاه می کرد. با صدای ضعیفی گفت: من ...من...نمی خواستم این طوری بشه.

اکنون اين صدای سوت مادام هوچ بود كه در وزرشگاه پيچيد و در حالی که با انگشتش بازیکنان را فرا می خواند، همگی فرود آمدند تا ببینند جریان از چه قرار است. مادام پامفری نیز باعجله به طرف آنان می آمد.
او سعی داشت دست اما را کنار بزند تا او را معاینه کند. پس از مدتی غرغرکنان گفت: من هیچ وقت با همچین مسابقه ی وحشیانه ای موافق نبودم. این دانش آموز باید هرچه سریع تر بره بیمارستان. بینیش به شدت صدمه دیده و چند تا از دندوناش شکسته. من اینجا هیچ دارویی همراه ندارم...
صدای اعتراض هافلپافي ها بلند شد. دنيس با خشم گفت: اما این بازی مهم ماست. نمی شه که. باید بتونید یه کاری بکنید.
مادام هوچ در جوابش گفت: چرا می شه! هیچ گونه خطایی در کار نیست؛ چون اشتباه تیم خودتون بود. آسیب شدیده و ما نمی تونیم بازیکن رو بیش از این در زمین نگه دارم. پس مسابقه ادامه پیدا می کنه و در نظر داشته باشید که این به عنوان استراحت‌تون محسوب میشه. وقت دیگه ای نخواهید داشت. پس چند دقیقه ی دیگه شروع می کنیم...


پس از گذشت مدت زمان نه چندان زیادی دوباره بازیکنان بالا رفتند. روحیه ی هافلپافي ها به شدت تضعیف شده بود چرا که یکی از بازیکنان خود را به راحتی از دست داده بودند. اسلي هااز این موقعیت استفاده کردند. مهاجمان آنان با ترتیبی زیبا حرکت می کردند. به نوبت کوافل را در بین خود می گرداندند تا این که گل دوم را اينيگو ايماگو زد. استادیوم از شادی منفجر شد. رعد و غریو با هم می آمیختند و آوایی وحشیانه سر می دادند.

در اين هنگام بارتي كراوچ به طور ناگهانی حرکت کرد و به طرف دروازه ی حریف پیش رفت. پاتر جوان که به صراحت متوجه این حرکت سریعش شده بود به دنبالش رفت و حالا این دو جوینده شانه به شانه ی هم حرکت می کردند.
كراوچ در حای که سعی داشت بر سرعت خود بیافزاید گفت: نمیذارم اونو بگیری. شک نکن!
در این بین سامانتا بلاجری را حواله ی پاتر کرد، اما توپ به خطا رفت و او در حالی که خشمگین شده بود هدف دیگری گرفت ولی این بار نیز موفق نشد. پس با صدایی بلند فرياد زد: كراوچ! تو موفق میشی. تندتر برو. تو ميگيريش...

اکنون تمامی حواسها متوجه دو جستجوگر بود. صدای هیجان زده ی لی كه به سرعت صحبت ميكرد، همچنان از میان رگبار به گوش می رسید. فاصله شان تا اسنیچ فقط چند سانتی متر بود. باران با شدت هر چه تمام تر به صورت دو بازیکن برخورد می کرد و هجوم قطرات باران، مانع ديد آنها ميشد! سرانجام كراوچ دستش را دراز کرد تا اسنیچ را از آن خود کند که ناگهان پاتر تنه ای زد و طی یک حرکت زیرکانه و سریع ميرفت كه توپ طلایی را در مشت بفشرد. در همین لحظه كراوچ که تعادلش را از دست داده بود به طور حرفه اي در جلوي پاتر ظاهر شد و اسنيچ را در مشت گرفت.

پاتر جوان بهت زده از حركت ايستاد و كراوچ را نگاه مي كرد كه از چهره اش شادي مي باريد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
از دفتر خاطراتم :

از او می ترسم... گاه تصور می کنم با هیبتی عظیم در مقابل من ایستاده و م
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 27 بهمن 1386 16:35
نمایش جزئیات
آفلاین
مسابقه ی اسلایترین با هافلپاف
صبح روز مسابقه بود . نور شدیدی از بیرون پنجره به داخل می تابید که باعث تابش خورشید نبود بلکه پوشش سفید برفی بود که از اواخر دسامبر زمین را پوشانده بود ، بارش های مکرر از اواخر دسامبر تا حالا که اواسط فوریه بود باعث شده بود زمین رنگ آفتاب را به خودش نبیند . ظاهرا این سرما قصد رفتن نداشت ، در خوابگاه اسلایترین آمیکوس با چشمانی باز در تخت گرم و نرمش دراز کشیده بود و به بازی امروز فکر می کرد . چشمانش روی سقف سنگی اتاق متمرکز شده بود اما فکرش جای دیگری می گشت ، او به مشکل بودن بازی با هافلپاف هم به خاطر حرفه ای بودن آنها و هم اوضاع بد جوی فکر می کرد و اینکه آنها حتما باید این بازی را
می بردند ، بقیه کسانی که در اتاق بودند در خواب خوشی فرو رفته بودند گویا سرمای زمستان آنها را در خواب زمستانی عمیقی فرو برده بود . وقت بیدار شدن بود و خوردن صبحانه. کم کم دیر می شد باید ظهر در جلسه ی تیم شرکت می کرد .
تا ظهر آن روز آمیکوس فقط به بازی آن روز فکر می کرد ، البته این فقط او نبود که به این مساله فکر می کرد بلکه تمام اعضای تیم به خصوص کاپیتان اینیگو که مسئولیت سنگین تیم بر دوشش بود نیز به این مساله فکر می کردند. در جلسه آن روز همان تاکتیک ها مرور شد و البته مطالب دیگری نیز همراه آنالیز بازی های هافلپاف مطرح شد که خیلی مهم بود. در آن جلسه ی خصوصی که در همان اتاق خالی طبقه ی چهارم برگزار شده بود ، اینیگو از آنها خواسته بود به بازی سرعت دهند و در آخر گفت:
_ برد یا باخت مهم نیست . من ازتون یه بازی عالی می خوام ، البته ما فقط به پیروزی فکر می کنیم پس تمام تلاشتون رو برای برد بکنین.
ساعاتی دیگربازی شروع می شد و برنده ی این بازی مشخص .
دو ساعت بعد در رختکن اسلایترین ، بازیکنان تیم خود را برای مقابله با سرما می پوشاندند .حالا نوبت سخنان روحیه دهدنده ی اینیگو بود .
_ بچه ها فقط به برد ایمان داشته باشید و امید تون رو در هیچ شرایطی از دست ندید ، ما برنده ی این بازی هستیم.
پس به گروه های هاگوارتز شایستگی ها تونو ثابت کنید ... موفق باشید.
همه آماده ی رفتن شدند . اینیگو و دو مهاجم دیگر یعنی توبیاس و مونتاگ جاروهایشان را چک کردند ، سامانتا و آمیکوس چماق هایشان را محکم در دست گرفتدند و سورس هم تفی کف دستکش هایش کرد و همگی به نوبت از درگاه رختکن پا به زمین کوییدیچ پوشیده از برف هاگوارتز گذاشتند. برف بند آمده بود . اما هوا همچنان گرفته بود. تماشاگران هافلپاف تشویق چندانی نمی کردند ، فقط شعارهایی علیه اسلایترینی ها سر می دادند .
در واقع یک جنگ روانی درست و حسابی راه انداخته بودند . البته اسلایترینی ها هم بیکار نبودند ، آنها علاوه بر تشویق گرم خود شعار هایی در وصف بازیکنان می دادند که خیلی مناسب جو ورزشگاه بود. آنها فقط واقعیت را می گفتند نه چیز دیگر، واین هافلپافی ها بودند که از واقعیت می گریختند. اسلایترینی ها مانند دفعات قبل قدم زنان و جارو بدست در جاهای مخصوص به خود قرار گرفتند ، اینیگو جلو رفت تا با دنیس خوش و بشی بکند.
_ داغ بردو به دلت می ذارم اینیگو
_ تو بازی همه چیز مشخص می شه بیخود خودتو اذیت نکن.
دنیس از فرط عصبانیت قرمز شده بود و با بی ادبی دست اینیگو را رها کرد و روی جارویش نشست ، حالا همه ی بازیکنان روی جارو های خود نشسته بودند .
اینیگو دستی به جاروی جلا دیده اش کشید و به هم تیمیانش با جدیت تمام گفت :
_ برد با ماست بچه ها ، به غیر از ما برنده ی دیگه ای از این بازی بیرون نمیره.
دنیس سرخ تر شده بود ، و البته چیزی برای گفتن نداشت. مادام هوچ بعد از توصیه ای کوتاه در سوتش دمید تا بازی از همین لحظه آغاز شود و توپ ها به پرواز در آیند.
بلافاصله این مونتاگ بود که صاحب توپ شد و به سمت دروازه ی هافلپاف تاخت ، مثل همیشه بازیکنان اسلایترین با پاسکاری های معروفشان به دروازه رسیدند توپ به اینیگو رسید و از بین مدافعان هافلپاف موفق
شد ضربه ی دقیقی یه توپ بزند. کوافل صفیر کنان وارد دروازه شد .
گل گـــــــــــــــــــــــــــــــل گل اسلایترین در اولین حمله به دروازه ی هافل گل می زنه ، دابی حتی از جاشم تکون نخورده یعنی حتی فرصت این کار رو هم نداشت .اینیگو بعد از برگشت همه به نیمه ی خودی آنها با حرارت هر چه تمام تر تشویق می کند:
_ عالی بود بچه ها همین طور ادامه بدید...

يك ساعت از شروع مسابقه گذشته

بازی نود به هشتاد به نفع اسلایترین . هافلپاف بعد از پذیرفتن نه گل کم کم نزدیک شده بود یعنی آنها هشت گل پشت سر هم زده بودند ، سرما روی کیفیت بازی تاثیر گذاشته بود.بازیکنان اسلایترین خسته شده بودند و تحرکشان کم شده بود . حوصله ی اینیگو سر رفته بود و نمی توانست باخت اسلایترین را قبول کند . او با چهره ای نگران رو به همه گفت :
_ چرا این طوری بازی می کنید یادتون رفته این بازی برامون چقد مهمه ، یعنی همه ی حرفای منو فراموش کردید؟ می خوایید بردو با باخت عوض کنید ؟ من واقعا متاسفم!!!
بعد از این حرف اینیگو همه به خود آمدند و حمله ها دوباره از سر گرفته شد...

بالاتر از همه

بارتی و آلبوس سوروس در حالی که چشم هایشان به خاطر شدت سرما اشک آمده بود و دسته ایشان خشک شده بود سرگرم جستجوی اسنیچ بودند اما کجاست این اسنیچ ؟!؟! از اول بازی تا حالا فقط یک بار بارتی اسنیچ طلایی را دیده بود اما بلافاصله آن را گم کرده بود .
آن پایین اینیگو بود که یک تنه می تاخت و جلو می رفت پس از پاس سوروس ، او همان طور به سمت دروازه حرکت کرد ، با سرعتی سرسام آور !!! سرعتش بسیار بالا بود او هیچ چیز نمی شنید ، باد بود که در گوشهای سردش زوزه می کشید او حاضر بود برای برد هر کاری بکند. از زادینگ و به راحتی عبور کرد و در مقابل دابی قرار گرفت . اینیگو با حرکتی غیر منتظره با شدت هر چه تمام تر کوافل را شوت کرد و ...
گـــــــــــــــــــــــــــــــل چه حرکتی ، فوق العاده بود . بازیکنای اسلایترین همیشه یه چیزی تو آستین برای ارائه دارن ، عالی بود بعد اون وقفه و سرد شدن بازی شاهد حرکات جالبی از بازیکنان اسلایترین هستیم...تماشاگران هافلپاف از فرط سرما به هم چسبیده اند تا باد موذی کمتر در لباس هایشان نفوذ کند. در عوض این تماشاگران اسلایترین بودند که با هر گل ورزشگاه را به لرزه در می آوردند ، این تشویق ها باعث بالا رفتن روحیه بازیکنان می شد. کینن ، دنیس و دابز دیگر بازیکن نبودند فقط بازی را تماشا می کردند.
و اما بالا جایی که بارتی اینبار اسنیچ را دیده بود و اماده بود این قائله را ختم کند . بارتی به دنبال اسنیچ پرواز می کرد و آلبوس سوروس هم پشت سر هردوی آنها .
اما پایین تر حمله ای برای هافلپاف شکل گرفته بود. دنیس با سرعت به دروازه نزدیک می شد اما او تنها نبود کینن و اما دابز نیز او را در این حمله ی غیر منتظره همراهی می کردند دنیس وسط قرار داشت و حالا به آمیکوس و سامانتا رسیده بود ، کینن و دابز از گوشه نفوذ کردند . دنیس به سرعت پاسی به کنینن در راست داد و
هم برای اینکه با پاس دادن در لحظه ی آخر راه را برای دابز باز کند کمی مکث کرد و بلافاصله بعد از ضربه آمیکوس به بلاجر به دابز در گوش چپ پاس داد و او هم بدون هیچ وقفه ای پرتاب سنگینی کرد. اما نه سوروس اسنیپ آماده تر از این حرف ها بود ، او با حدس دقیق مسیر توپ آن را با یک شیرجه ی سریع و به موقع مهار کرد. آه از دل تماشاگران هافلپاف برخاست و حالا نوبت ضد حمله ی ضربتی اسلایترین بود!!!
توبیاس با پاس سوروس صاحب فعلی توپ است و به سمت دروازه می تازد ، کینن به سمت او حمله ور می شود اما کاری ازاو ساخته نیست چون توبیاس قبل از رسیدن کینن پاسش را داده بود و حالا مونتاگ بود که به مدافعین نزدیک می شد . او با یک جا خالی سرعتی از بلاجر زادینگ جان سالم به در می برد درک را هم با یک حرکت هوشمندانه سردرگم می کند و جا می گذارد و پاس به اینیگو ...
دوباره گل برای اسلایترین ، صد و ده- هشتاد به نفع اسلایترین!
دوباره بالا ولی نه حالا پایین ، بارتی بسیار نزدیک تصاحب اسنیچ بود و بالاخره پس از یک کورس طولانی و سخت با آلبوس سوروس سرانجام نزدیک جایگاه اساتید موفق به گرفتن اسنیچ شد .
یوووووهو بالاخره این بارتی کراوچه که به بازی پایان می ده و خیال همه رو راحت می کنه . با کمی ریسک می شه گفت اسلایترین تو این دوره قهرمانه ، دويست و شصت به هفتاد ، با سرعتی که اونا به بازی می دن می تونن هر تیمی رو از سر راه بردارن...اینیگو در حالی که در پوست خود نمی گنجید با تحسین فراوان گفت :
اینه بچه ها همینو ازتون می خواستم یه بازی منطقی . کار همتون عالی بود بچه ها از همتون ممنونم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

خاطرات جادوگران...روز هاي اشتياق،ترس،فداكاري ها و ...
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 27 بهمن 1386 14:38
نمایش جزئیات
آفلاین
بازی کوئیدیچ اسلیترین و هافلپاف



سرمای شدید تا مغز استخوان آن هفت نفر نفوذ کرده بود و هیچ انرژی ای در آن ساعات شبانگاهی برایشان باقی نذاشته بود ...

هر هفت نفر به دور هم روی مبل های سبز و نقره ای رنگ تالار اسلیترین که در مجاورت شومینه ای گرم بود نشسته بودند ولی سرما هنوز در برنشان رخنه کرده بود .
این سرما حاصل از هوای اطراف آنان نبود . سرمایی که در بدنشان بود حاصل از حرفهای کاپیتان اسبق تیم اینیگو ایماگو بود که دقایقی پیش به پایان رسیده بود .


فلش بک :
... شش بازیکن اسلیترین یک به یک به دنبال اینیگو ایماگو و بارتی کراوچ وارد تالار عمومی اسلیترین شده بودند و به دستور اینیگو همگی روی مبل هایی که در مجاورت شومینه بود نشستند .
... ابتدا اینیگو روبروی آنها راه می رفت و زیر چشمی گاهی به بارتی و گاهی به سامانتا نگاه می کرد . باید به آنها چیزی که در دلش بود را می گفت و خود را خلاص می کرد .

از گام برداشتن دست کشید و درست جلوی شومینه رو به شش نفر دیگر ایستاد و لب به سخن گشود :
- ببینین ... بچه ها . می دونین چی شده ؟
- سوروس که در گوشه ای از مبل سه نفره نشسته بود خسته شد و گفت :
- سه ساعته ما رو الاف کردی . خب بگو چی شده دیگه . بابا پدرمون در اومد . فردا بازی داریما !
...
- خب باشه ... راستش به خاطر یکسری مریضی های من کارهیا تیم عقب افتاد و من دیگه از فردا به بعد یعنی از بعد از بازی هافل به بعد نمی تونم تو کوئیدیچ با شما باشم و این افتخار رو از دست می دم .
- خب ؟
- خب به جمالت ... کسی باید باشه که جای منو بگیره و ...

با این حرف اینیگو شش نفر با نگاه های چپ چ به هم نگاه کردند که تا بفهمند چه کسی می تونه یا تونسته جای اینیگو رو بگیره .
اینیگو ادامه داد :
- خب داشتم می گفتم . یکی باید باشه که جای منو بگیره و تیم رو هماهنگ کنه و پیروزی های دیگه ای رو برای تیم به ارمغان بیاره و اون کسی نیست جز ... جز کسی که تیم رو تشکیل داد و همه ی ما رو متحد کرد و کاپیتانی رو با اومدن من بهم سپرد چون خودش رو کمتر از من می دونست , ولی باید بگم که حالا لیاقتش بیشتر از ایناس ... بارتی کراوچ کاپیتان جدید شماس !

اسلیترینی ها که کمی متعجب شده بودند ابتدا حرفهای اینیگو را باور نکردند ولی پس از گذشت چندین دقیقه و گوش سپاردن به دیگر حرفهای ایینگو متقاعد شدند که زین پس کاپیتان آنها بارتی کراوچه !


اینیگو رو به همه گفت :
- خب بچه ها حالا دیگه برین بخوابین تا من و بارتی بتونیم کارامونو راست و ریس کنیم . مثل اینکه بارتی از فردا دیگه کاپیتانه !

اسلیترینی ها پس از تبریک گفتن به بارتی به سمت خوابگاههای خود رفتند تا پس از چند ساعت خواب برای بازی با تیم هافلپاف آماده شوند ...


سرمای هوا یا گرمای بازی ؟

دانش آموزان گروههای چهارگانه ی هاگوارتز در هوای سرد زمستانی که رو به گرما می رفت ولی هنوز سرمای خود را داشت و در بدنها نفوذ میافت گام از گام بر می داشتند و به سمت زمین کوئیدیچ هاگوارتز به سرعت حرکت می کردند تا مبادا جایی برای تماشای بازی نیابند .
سرما را بیشتر افراد حس نمی کردند و صحبت کنان در حرکت بودند .

موجی از گریفندوری ها که از کنار اسلیترینی ها عبور می کردند متوجه شدند که کاپیتان اسلیترین عوض شده .
...
- راستی جیمز الان از یکی از بچه های اسلی که داشت با دراکو صحبت می کرد شنیدم که بارتی کراوچ کاپیتان اسلی شده .
- جدی ؟ چرا ایماگو مقامشو به اون داده ؟
- نمی دونم ... ولی من که فکر نکنم هیچکس بتونه مثل ایماگو تیم اسلیترین رو قهرمان کنه .
- ...

در حین صحبت کردن بودند که به راه خود ادامه می دادند و نسیمی که با نزدیک شدن بهار به صورتشان برخورد می کرد کمی کار آنها را سخت تر می کرد .


بلاجر یا مهاجم ؟

زمین کوئیدیچ که متشکل از چندین برج برای تماشاچیان بود مملو از دانش آموزان هاگوارتز بود که می خواستند بازی ای سرنوشت ساز برای دو تیم را ببینند ... اگر اسلیترین پیروز می شد قهرمان هاگوارتز بود و اگر بازنده هافلپاف قهرمان هاگوارتز می شد . البته این به امتیازات هم بستگی داشت .
...

صدای تشویق تماشایچیان از برجها به گوش می رسید و بارتی کراوچ به کمک اینیگو در رختکن در حال توضیح دادن ترکیب تیم و تاکتیک های بازی بود .
پنج بازیکن دیگه هم که لباسهای خود را پوشیده بودند پس از بارتی و اینیگو وارد زمین شدند و با تشویق های پی در پی اسلیترینی ها و «هووووووووورا» های آنها موجه شدند و پس از ورود ناگهانی آنها هفت هافلپافی هم وارد زمین شدند .

لی جردن گزارشگر یازی همچون همیشه در برج گزارشگری کنار پروفسور مک گونگال ایستاده بود و لب به سخن گشود :
- با سلام و درود خدمت تمامی دانش آموزان هاگوارتز . امروز شاهد بازی اسليترين و هافلپاف در هاگوارتز هستیم ...

سرفه ای کرد و ادامه داد :
- خب ... بازیکنان اسلیترین عبارتند از ; بارتی کراوچ کاپیتان جدید و جستجوگر , اینیگو ایماگو مهاجم , سوروس اسنیپ دروازه بان , توبیاس اسنیپ و مونتاگ هم که مهاجم و سامانتا و کرو هم که دو مهاجم تیم هستند ... حالا بازیکنان زرد پوش هافلپافی رو می بینین که یک به یک وارد زمین شدند و ... و دنیس مهاجم و کاپیتان همیشگی هافل , آلبوس سوروس جوان جستجوگر , دابز و مک کینن هم دو مهاجم دیگه و دابی دروازه بان و زادینک و درک مدافع !

به صحبت های خود پایان داد و به داور همیشگی بازی پروفسور هوچ چشم دوخت تا با صدای سوت خود بازی را شروع کند .

چهارده بازیکن رو به روی یکدیگر قرار گرفتند و دو کاپیتان به دستور پروفسور هوچ جلو آمده و با هم دست دادند و جملاتی را در گوش یکدیگر زمزمه کردند ... عقب رفته و در جای خود قرار گرفتند .
پروفسور هوچ سوت را در دهانش قرار داد و در آن دمید و توپها رها شدند ... بازی آغاز شد .

لی جردن با طنین انداز شدن صدای سوت در زمین شروع کرد به گزاش بازی :
- بله ... کوافل در دستان اسنیپه و خودش جلو می ره و با دابز روبرو می شه و با یک چرخش زیبا اونو رد می کنه و از بلادجر زادینک هم می گذره ولی نه ... دو بلادجر دوباره به سمتش میان و اون قبل از برخورد با اونا خودشو به عقب می کشونه و به ایماگو پاس می ده ... هیشکی جلودارش نیست و خودش به تنهایی جلو می ره ... از بین دنیس و مک کنین به راحتی عبور می کنه و با دابی تک به تک می شه ... جلو می ره و اقدام به شوت می کنه ولی در جهت مخالف به یه حلقه ی دیگه کوافل رو پرتاب می کنه و بلــــــــــه ... گل برای اسلیترین و 10 هیچ به نفع اسلی !
پاتر که نسبت به پدرش از استعداد بیشتری در زمینه ی جستجوگری برخورداره و به راحتی از کراوچ جلو افتاده ... در یک اقدام سریع دستشو دراز می کنه که اسنیچ رو بگیره ولی اسنیچ مسیرش رو عوض می کنه و به سمت کراوچ می شتابه ...
حالا کراوچ جلوتره و به راحتی داره با اسنیچ نزدیک می شه ... مثله اینکه بله ... بازی 50 - 30 به نفع هافله و هافل گل پنجمش رو به ثمر می رسونه .
کراوچ که رگ اصیل زادگیش گرفته سرعتش رو بیشتر می کنه و از بین برجهای تماشاچیان به سرعت عبور می کنه و فاصله کمی با اسنیچ داره ... دستشو دراز می کنه و می خواد اونو بگیره که نه ... چشمش به ایماگو میفتهکه داره از روی جاروش به سمت پایین پرت می شه ... گویا بلاجر بهش برخورد کرده ...
بارتي كراوچ، با سرعتي خيره كننده به سمت اينيگو كه در حال سقوط بود شتاب گرفت تا از برخورد اون با زمین جلو گیری کند، در یکی دو متری زمین با دستانش بر رداي سبز رنگ ايماگو چنگ ميندازه و اونو مهار ميكند و به آرامی ايماگو را روي زمين ميگذارد.

صدای سوت در زمین کوئیدیچ طنین انداز می شه و پروفسور هوچ فریاد می زنه :
- بازی 200 به 30 به نفع هافلپاف به پایان می رسه ...
و اين چهره بارتي كراوچ بود كه ابتدا در كمال حسرت نگاهي به پاتر جوان انداخت كه اسنيچ طلايي را بدست داشت و با ذوق و شادي به اين سو آنسوي ورزشگاه پرواز مي كرد.
چهره مايوس بارتي با نگاه به اينيگو تغيير كرد و دستش را دراز كرد و با لبخندي او را از روي زمين بلند كرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بارتي كراوچ در 1386/11/27 14:42:37
ویرایش شده توسط بارتي كراوچ در 1386/11/27 14:50:17
زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 27 بهمن 1386 13:33
نمایش جزئیات
آفلاین
می شد که در آن شبه مه آلود غرش ملایم بادها را شنید که بر درختان جنگل ممنوعه هاگوارتز چنگ می انداختند. هوای سرد درختان جنگل را چنان در هم پیچیده بود که گویی از شدت سرما شاخ و برگشان یکدیگر را به آغوش گرفته بودند. در میان جنگل و در اوج تاریکی تاریکی ها، تنها می شد نور آتشی را دید که کمی در آن تاریکی روشنایی ایجاد کرده بود. حلقه اسلیترینی های کوییدیچی به دور آتش سراسر غم و ماتم بود. آنان که پتوهای کلفتی به روی خود انداخته بودند، در حالیکه آرام آرام اشک در میان چشمانشان حدقه می زد به سخنان سردسته خود گوش می کردند، و این اینیگو ایماگو بود که برایشان سخن می گفت:
- دیر یا زود همه باید بروند، عشق به هر چیزی، عشق به کوییدیچ همه دیر یا زود می میرند، حیات و زندگی هم به پایان میرسد،همانطور که برای من به زودی به پایان خواهد رسید، شما همگی خوب بودید، بالاترین درجه تلاش رو از خودتون نشون دادین، ولی از این به بعد نیاز به یک راهنما و کاپیتان جوان دارین...
و نگاهش را به سوی بارتی کراوچ که در کنارش روی تخته سنگ بزرگی نشسته بود، چرخاند، بر خلاف سایرین چهره ای آرام و ریلکس داشت، ایماگو با کمی مکس ادامه داد:
- اشک و غم رو کنار بگذارید، شما باید موفق بشین که هافلپاف رو شکست بدین، این در مسیر قهرمانی است، و شما با توجه به راهنمایی کاپیتان جدیدتون...
در همین هنگام در حالیکه ایستاده سخن می گفت، با انگشتش به بارتی کراوچ اشاره کرد و وی بلافاصله از روی تخته سنگ با هیجان و چهره ای سرحال بلند شد، گویی که تازه نیرویی گرفته باشد و سخنان ایماگو ادامه یافت:
- لرد بارتی کراوچ به اوج پیروزی و افتخار در میان مجمع اصیل زادگان متحد خواهید رسید...، ایشون علاوه بر سردسته و راهنمای شما در کوییدیچ، به عنوان پدر خانواده و جامعه کوییدیچ اسلیترین به جای من به روی کار آمدند، امید است که بتونید نهایت استفاده رو از حضورشون ببرین...
اشک از میان چشمان آمیکوس کرو که در روبه روی ایماگو روی علف زارهای خشک آن سوی آتش نشسته بود جاری شد و این متقابلا اشک ایماگو بود که با دیدن چشمان او از دیدگانش جاری شد. ایماگو در حالیکه تنش به شدت می لرزید جایش را با بارتی عوض کرد و به سختی و به یاری دستان سامانتا که در کنارش بود روی تخته سنگ نشست. بارتی کراوچ با چشمان تیزش نگاهی به اسلیترینی ها انداخت، سپس پتوی آبی رنگ کلفت رویش را به عقب پرت کرد و لب به سخن گشود:
- فرزندان من، دوستان من، امشب گرد هم آمدیم تا عهد ببندیم که تا جان از خود بگذاریم که هافلپافی ها را شکست دهیم و درس عبرتی بهشان بدیم تا بفهمند که کوییدیچ واقعی چیست، حالا بیایید جلو و عهد خود را ببندید.
طبق رسم اصیل زادگان، اسلیترینی ها به جز ایماگو یکی پس از دیگری از جایشان بلند شدند تا جهت پیمان بستن، دست لردشان را بوسه زنند. یکی پس از دیگری دستان کراوچ را می بوسیدند و می شد این را حس کرد که درونش انفجار شادی رخ داده است. هنگامی که همگی بار دیگر سر جاهای خود روی علفزارهای خشک دور آتش حلقه زدند، ایماگو باز با یاری دستان سامانتا برخاست و در مقابل کراوچ ایستاد و او را در آغوش گرفت، سپس دهانش را نزدیک به گوشش کرد و با صدای بسیار آرامی زمزمه کرد:
- به آرزوت رسیدی، حداقل برای این بازی آخر بهترین باش، اسنیچ رو بگیر..منم گل میزنم...
و بلافاصله یکدیگر را رها کردند و از هم فاصله گرفتند.


اصیل زادگان یا سخت کوشان؟

بعد از پشت سر گذاشتن یک زمستان سرد، کم کم هاگوارتز ترک کردن این فصل را اختیار کرده بود و با آغوشی باز بر بهاری نو سلام میکرد. سردی هوا رفته رفته کمتر می شد، بر فراز درختان گنجشک ها روح های نو رسیده شان را به بیرون آشیانه فرا می خواندند. دسته دسته دانش آموزان هاگوارتز و هواداران کوییدیچ رهسپار ورزشگاه کوییدیچ می شدند تا بازی ای بیادماندنی از اصیل زادگان اسلیترین و سخت کوشان هافلپاف را ببینند، اندک سردی هوا هم با گرمای این بازی برای هر دانش آموزی از میان می رفت.
- میگن تغییراتی تو تیم اسلی ها به وجود اومده، شنیدی؟
- نه، چرا البته ویزلی یه چیزایی می گفت..ولی درست دقیق نفهمیدم...
- میگن ایماگو دیگه کاپیتانشون نیست....
- آره شنیدم..میگن انگار دچار مریضی ای شده...
و این گفتگوهای میان دسته دانش آموزان گریفیندوری بود که یکی پس از دیگری وارد ورزشگاه می شدند و در برج های هواداران مستقر می شدند. لی جردن در جلوی جایگاه اساتید، روی نیمکتی نشسته بود و آماده بود تا گزارش خود را آغاز کند، هر چند که هنوز کسی وارد میدان مبارزه نشده بود!


پدرخوانده: چپق کشیدن ممنوع !

سکوت عجیبی در بین اسلیترینی ها حاضر در رختکن برقرار بود. به آرامی بدون سر و صدایی،بدون آنکه با هم حرفی زنند، مشغول بر تن کردن جامه های یکدست سبز رنگ خود بودند، تنها کراوچ بود که آرام زیر لب چیزی شبیه به آواز آن هم به زبانی ناآشنا زمزمه میکرد، گویی که جام کوییدیچ را به او داده اند. در آن سو اینیگو ایماگو به دیوار رختکن در کنار کمدها، تکیه کرده بود و چپق می کشید، و به دنبال آن چند سرفه سنگین می کرد.
بارتی در حالیکه یقه خود را صاف میکرد و به طرفش گامی برداشت، همه اسلیترینی ها از فعالیت خود که بر تن کردن جامه هاشان بودن دست کشیدند تا ببینند که چی خواهد شد، مشتاقانه بارتی و ایماگو را نگاه می کردند:
- اینیگو، این یک حرکت ضد کوییدیچی است، چپق؟ برای چی میکشی؟
- ای بابا، اینو نکشم از دنیا می کشم !
و به دنبالش پوزخند کوتاهی رها ساخت. بارتی با چهره ای متعجب به ایماگو نزدیک شد و چپق را از دستش قاپید و به گوشه ای از رختکن پرت کرد، بلافاصله رویش را به سمت سایر بازیکن ها کرد و با صدایی بلند و تقریبا عصبانی گفت:
- شما به چی نگاه می کنین، آماده شین دیگه !


میدونی کوییدیچ چیه؟

یکدست بودن و پر بودن تمامی برج های تماشاگران در ورزشگاه شکوه و زیبایی خاصی به ورزشگاه داده بود. می شد مادام هوچ را دید که روی جارو خود در آسمان معلق بود و دنبالش با حرکت دستش که بازیکنان دو تیم بلافاصله با پروازهای تند و تیزشان وارد زمین شدند. یکدست زرد پوشان و سخت کوشان هافل به محض ورود به دور برج هواداران شان می چرخیدند و برایشان دست تکان می دادند. در آن سو هم سبز پوشان اسلیترین، بدون حرکت اضافه ای در جایگاه های خود در هوا معلق شدند و انتظار سوت شروع بازی را می کشیدند.
بارتی خطاب به بازیکن کنارش اش که آمیکوس کرو بود گفت:
- می بینی کرو، دلقک بازی هاشون گل کرده!
کرو مضطرب هم فقط از روی ناچاری سری به نشانه تایید حرف کراوچ تکان داد.بلاخره بعد از گذشت سه چهار دقیقه ای بازیکنان زرد پوش هافلپاف با اشاره دست مادام هوچ بلافاصله سر جاهای خود در سوی دیگر زمین رو در روی اسلیترینی ها معلق شدند. مادام هوچ بین مهاجمین دو تیم قرار داشت، نگاهی سریع به هر دو تیم انداخت و با صدایی رسا گفت:
- کاپیتان ها جلو لطفا !
اینیگو ایماگو در وسط دو مهاجم دیگر کمی عقب عقب پرواز کرد، و از پشت سر چهره بارتی کراوچ نمایان شد و به جلو نزد مادام هوچ پرواز کرد که اکنون در مقابل خودش دنیس را داشت. مادام هوچ ابتدا نگاهی متعجب به بارتی و سپس به اینیگو انداخت و آرام زمزمه کرد: بسیار خب. دو کاپیتان به هم نزدیک شدند و دست ها را در دست هم گذاشتند، صدایی در گوش کاپیتان هافلپافی ها طنین انداخت:
- میدونی کوییدیچ چیه؟ آره دنیس؟ میخوام بهت نشون بدم که چیه! پس تماشا کن...
این صدای بارتی بود که چهره شاداب و سرحال دنیس را تغییر داد و هر دو از هم فاصله گفتند،چشمان بارتی کراوچ به چشمان آلبوس سوروس پاتر افتاد که به جمع سه نفره مهاجمین هافل از پشت اضافه شد، صدای سوت مادام هوچ طنین انداز گشت و به دنبالش هورای تماشاچیان و گزارش لی جردن و رهایی توپ ها از صندوقچه.
- بله بازی شروع میشه، اوه دو جستجوگر رو ببینید، معلوم نیست چرا اونقدر بالا پرواز کردند، شاید اسنیچ به اونجاها رفته...به بازی می پردازیم..بله..در میانه زمین اما دابز از هافل صاحب کوافله..در مقابل توبیاس اسنیپ رو داره، اینیگو ایماگو هم بهش اضافه میشه، کار برای دابز سخت میشه، اما دنیس از راه میرسه، یه پاس برای دنیس، دو مهاجم جا موندن، دنیس خودش با یک حرکت چرخشی مهاجم سوم یعنی مونتاگ رو هم از پیش رو برمیداره، در کنارش مک کینن اضافه میشه، اما به نظر قصد تک روی داره این دنیس، اوه..بلاجر..بله بلاجر به دست دنیس اصابت کرد..بلاجر سامانتا بود..این طرف آمیکوس کرو کوافل رو به دست میگیره و به میانه میدان پرتاب میکنه...اما دابز کم به بالا پرواز میکنه..بی فایده است..سرعت کوافل زیاد بود..نمی تونه ارتباط رو قطع کنه..مونتاگ صاحب توپه..یه ضد حمله است..سه در مقابل دو مدافع..سرعتی خیره کننده دارند سه مهاجم اسلیترین..مونتاگ یه پاس بلند به منطقه دیگه برای توبیاس..خود توبیاس چقدر زیرکانه، توپ رو از بالای سر درک عبور میده، اریکا زادینگ بلاجر رو میزنه، نه جاخالی میده توبیاس، واقعا عالی کار میکنه، فقط در مقابلش درون دروازه دابی رو داره، ایماگو اضافه میشه، یه پاس به بقل..ایماگو نزدیک به کوافل..نه رهاش میکنه..دابی حرکت شیرجه ای را بر روی حلقه ها رفته..اوه..مونتاگ کوافل رو میگیره..شوت به سوی مخالف..اشتباه دروازه بان...گل گل! 10 امتیاز برای اسلیترین !
سه مهاجم اسلیترین با لبخندهایی خشک و مصنوعی به سمت زمین خود پرواز کردند و دو مدافع بهت زده هافل آنان را نگاه می کردند.


آواداکداوارا !

در ارتفاعات بسیار بالا به سختی می شد که دو جستجوگر را دید که با سرعت یک مسیر یکنواخت را به دور ورزشگاه می چرخند تا اسنیچ را تصاحب کنند. پاتر جوان به سختی در آن ارتفاع با آن سرعت و شتاب بالای جارویش خودش را کنترل می کرد، در مقابل بارتی کراوچ بسیار مسلط فقط پاتر جوان را تعقیب می کرد. در یک لحظه پاتر از حرکت ایستاد و در هوا معلق ماند و بارتی که پشت سرش بود سر جارویش را کج کرد و در فاصله دورتری از او معلق ماند. لحظاتی دو جستجوگر یکدیگر را نگاه می کردند، اسنیچ هم از دسترس شان خارج شده بود،و این پاتر جوان بود که با زیرکی تمام از غفلت کراوچ که رویش را برگردانده بود استفاده کرد و ضمن شناسایی اسنیچ به سرعت به دنبالش رفت، کراوچ با چهره ای خشمگین شتاب گرفت اما دیر بود، پاتر جوان با سرعتی خیره کننده به ارتفاع بسیار پایین درست در خرابه های پر از چوب و الوار کنار زمین و زیر جایگاه تماشاگران پرواز کرد، نگاه تماشاچیان لحظه ای روی آنان بود اما بلافاصله به بازی پرداختند.

اسلیترین 40 – هافلپاف 30

پاتر جوان بسیار به اسنیچ نزدیک بود، کافی بود تا دستش را دراز کند و آن را لمس کند، اما پیچ در پیچی و موانع آن خرابه ی دایره ای مانع بزرگی برای دستیابی اش به اسنیچ بود، کراوچ کم کم به او نزدیک می شد، با صدایی شبیه به یک انفجار کوتاه و خفیف، پاتر جوان محکم به یک تکه الوار بزرگ اصابت کرد و بر روی زمین سرنگون شد، بارتی بلافاصله از روی جارویش پایین پرید، چهره ای خونین ایماگو و لباس تکه پاره سبز اسلیترینش نمایان شد که چوبدستی بدست بود:
- نمرده، بیهوشه، منم اینکارو نکردم، شدت فشاری که به دیواره این پایین وارد کردم باعث شد این شکلی بشه، خورد به پاتر...وانمود کردم که بلاجر منو به اینجا فرستاده..الان میان زود باش اسنیچو بگیر..
و بلافاصله به اسنیچ طلایی اشاره کرد که روی زمین کنار پاتر جوان افتاده بود، درخشش اش برقی در چشمان بارتی نمایان ساخت، بلافاصله اسنیچ را به دست گرفت، در حینی که به سوی ایماگو چرخید صدایی به گوش رسید:
- آواداکداوارا !
پیکر ایماگو در مقابل روی زمین افتاده بود و چوبدستی اش در دستانش بود، بارتی حیرت زده از خودکشی ایماگو چوبدستی را از درون انگشتانش خونینش بیرون کشید و در ردای سبز کوییدیچش فرو برد. مادام هوچ به همراه پروفسور مک گونگال و دروازه بان اسلیترین، سوروس اسنیپ وارد خرابه سراسر چوب شدند و منظره انحطاط جو کوییدیچ را مشاهده کردند. اسنیپ در حالیکه اشک می ریخت با خشم فریاد زد:
- تقصیر اریکا زادینگه..اون بلاجر رو فرستاد...
- اوه سوروس..سوروس..دست بردار..همه مون دیدیم ایماگو خودش خودشو به اینجا منحرف کرد...وگرنه نهایتا به زمین میخورد...
- مرده..ایماگو مرده..محکم خورد به الوار..پاتر بیهوشه !
اسنیچ رو من گرفتم...
این سخنان کراوچ بود که تا لحظاتی بعد ورزشگاه کوییدیچ را در سکوت فرو برد، همه با چهره هایی حیرت زده یکدیگر را تماشا می کردند. و در این میان فقط شادی در چهره کراوچ اسنیچ بدست موج میزد.
صدای لی جردن در ورزشگاه طنین انداز گشت:
190 به 30 به نفع اسلیترین بازی..بازی تمام شد...
و در آن پایین، در میان مخروبه های سراسر از چوب و الوار، به دور جسد ایماگو حلقه زده بودند. و پاتر جوان را به درمانگاه منتقل می کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]اینیگو ایماگو[/fa][en]ΙΜДĠΘ[/en] در 1386/11/27 14:35:17
"Severus...please..."
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 26 بهمن 1386 18:41
نمایش جزئیات
آفلاین
بازي دو تيم راونكلاو و هافلپاف به پايان رسيد.

----------------------------
بازي دو تيم اسليترين و هافلپاف شروع خواهد شد.


نقل قول:
هافلپاف با اسلیترین --------- > 27 بهمن تا 3 اسفند


ممنون!
مديريت مدرسه علوم و فنون هاگوارتز!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 25 بهمن 1386 23:45
نمایش جزئیات
آفلاین
درس خوندن شب امتحان! پست زدن شب آخر! اينا خصوصيات آدم دقيقه نودي‌اي هست به نام سرژ تانكيان!

===

چهار روز قبل
چو: سرژ برو پست بزن! mer30
سرژ: باشه فردا ميزنم!

فرداش:
چو: چرا پست نزدي؟ mer30
سرژ: باشه فردا ميزنم!

چو: چرا هنوز پست نزدي؟ mer30
سرژ: باشه فردا ميزنم ديگه!

امشب:

چو: ســــــــــرژ!!! mer30!!!! پستت چي شد؟
سرژ: تا ساعت دوازده ميزنم! قول ميدم!

ساعت 11:30 امشب:
چو: ســـــــــــــــرژژژژ!!!!چرا نزدي؟ بدبخت شديم!نيم ساعت فرصت داري
سرژ: الان مي‌نويسم! تو هميشه به من استرس مي‌دي!
====

در تالار ريونكلا

بروبچه هاي افسرده ريونكلا در كنار شومينه نشسته‌اند و دارند به ضايع شدن خودشون توي مسابقه قبلي فكر ميكنن و هي به سرژ بخاطر دير پست زدن فحش مي‌دن!

اما اميد دارند كه اين بار سرژ سريع‌تر پست بزند! اميدشان همچون حبابي روي آب مي‌ماند! و در اين كوير لم يرزع كوييديچ هيچ اميدي نيست! مـــااااهههه!

چو:بچه ها سرژ دير نكرد؟
فنگ: هاپ هاپ
وينكي: آخه كي تو زمستون اين وقت شب ميره بستني يخي بخره كه ما گذاشتيم سرژ بره؟
گابريل دلاكور:آره! حتي يك پريزاد خوشگلي مثل من هم همچين كاري نميكنه!مگه نه فنگ؟
فنگ: هيووپ هوووپ

اسكاور ناگهان بطرز دلهره آوري از جاش بلند ميشه و فرياد ميزنه: مـــــــا ميتونيم! ما ميتونيم بدون سرژ هم بازي كنيم! تيم ما نبايد وابسته به علي دايي بشه!
كرنليوس آگريپا: ما مي‌توانيم!
ناگهان همه با هم بلند ميشن و يك صدا فرياد ميزنن: مـــــا مــــــي تـــــوانــــــــم!
و بصورت كاملا جو زده از تالار خارج ميشن و ميرن به سمت زمين بازي با اين خيال كه ميتونن بدون سرژ بازي كنن! اما كور خوانده اند! آنها هميشه وابسته به مخوف ترين علي دايي سايت، يعني سرژ تانكيان هستند! مي‌پرسيد چگونه؟ خواهيد ديد! با ما همراه باشيد!

اعضاي تيم كوييديچ وارد زمين شدند و با جمعي از هوارادان سابق ريونكلا كه به خاطر شكست مفتضحانه‌ي مسابقه‌ي قبل به آنها فحش هاي ركيك مي‌دادند، مواجه شدند!
و تا رسيدن به وسط زمين با گوجه و كرم فلوبر و لنگه كفش هاي جادويي آقاي فيگ و دستمال هاي كثيف همه كاره‌ي اسكاور بدرقه ميشن!

صداي گزارشگر مياد: عاليـــه! واقعا عاليه! چه فحش هاي لذيذي! عجب لنگه كفشي! هرميون بيا اينجارو ببين!
صداي هرمايني: صد بار بهت گفتم نگو هرميون! بگو هرمايني!

دو تيم به وسط ميدان ميان و دو تا كاپيتان(چو چانگ و دنيس) با هم دست و بغل و ماچ و غيره ميدن و لپ همديگه رو ميكشن! با صداي سوت داور(ولدمورت) ناگهان بازي شروع ميشه و همه به هوا بلند ميشن و ميرن جاي خودشون!

دابي: اه! چقدر بازي ناگهان شروع شد!
درك: آره خيلي ناگهاني بود!
اريكا زادينگ: من كه شوكه شدم!
مرلين مك كين در حالي كه داره به جنازه اما دابز روي زمين اشاره ميكنه ميگه: اين چرا افتاده؟

ناگهان چند تا از بروبچه هاي حلال احمر ايران ميرن به سمت اما دابز مصدوم و سعي ميكنن از زمين بيرون ببرنش!

صداي گزارشگر: خب خبر رسيده كه همين اول بازي اما دابز به دليل شروع شدن ناگهاني بازي ايست قلبي كرده و بازي رو به نوعي دودر كرده! نميدونم چرا اينقدر

همه علاقه دارن بازي رو بپيچونن! مگه نه هروئين؟
صداي هرمايني: هرمايني!!!

آلبوس سوروس پاتر در آسمان اسنيچ رو پيدا ميكنه و به سرعت به سمتش پرواز ميكنه! اما زودتر از اون، سوپر سگ معروف! جان كريستين فنگ، هاپ هاپ كنان

به سمت اسنيچ ميره و درست چند سانتيمتر با اسنيچ فاصله داشت كه آلبوس سوروس پاتر شنل فنگ رو گرفت و باعث شد از سرعت فنگ كاسته بشه و اسنيچ فرار كنه!

فنگ: اه! شنلم جر خورد!

بعد آلبوس سوروس پاتر به سمت اسنيچ با سرعت ميره و دستش رو دراز ميكنه اما در لحظه آخر صداي فنگ رو ميشنوه كه داره بحش فحش ميده

فنگ: بچه باز!كله روغني! كله زخمي!
و اين حركت بسيار زشت فنگ باعث شد آلبوس سوروس پاتر به شدت دچار بحران هويت و در پي آن افسرده شده و از دور مسابقه خارج بشه!
آلبوس سوروس پاتر در حالي كه گريه كنان از زمين بازي خارج ميشد فرياد ميزد: مــــادر! مــــادر! چــــرا؟! چرا سه تا؟!
فنگ:
بعد فنگ دوباره دنبال اسنيچ ميگرده!

دفاع ريونكلا:

اسكاور: آآآآآه! اي وينكي نازنين! اي وينكي زيبا! دلبركم! بيا با هم در اين روز مقدس، در ولنتاين پيمان ناگسستني عشق ببنديم!
وينكي: آري! اي اسكاور كبير! اي فرمانرواي دستمال ها! بسي بسيار به شدت حاظرم!
اسكاور: دستت را به من ده!
وينكي: بيا دستانم از آن تو!
چو چانگ و كرنليوس آگريپا و گابريل دلاكور كه اين صحنه رو ميبينن غرق احساسات ميشن و ميزنن زير گريه و همديگه رو بغل ميكنن!

توپي كه مهاجمين هافلپاف به سمت دروازه شوت كردن، گل ميشه!
گذارشگر:گــــــــــــــــــل! گل گل گل! ده صفر به نفع هافلپاف!هرمـــــــــــــي!
هرمايني: هرمايني!!

اسكاور: آآآآه اي وينكي آنجلينا جولي! ايا قول مي‌دهي مرا هميشه دوست بداري؟
وينكي: اري اري اي اسكاور برادر پيت!
نور هاي بي ربط بنفش و گلبهي از دتسشون ميزنه بيرون!

يك توپ ديگه هم شوت ميشه به سمت دروازه ريونكلا و گل ميشه
گزارشگر: گل دوم! معركست!هــــــــرمس! گل! بيست صفر به نفع هافلپاف!
هرمايني: هرمايني!!!
اسكاور: آآآآه اي وينكي چارليز ترون! آيا قول مي‌دهي هميشه خوش اخلاق بماني؟
وينكي: اري اري اسكاور كيانو ريوز!
باز نور هاي بي ربط
يك توپ ديگه هم وارد دروازه ميشه!
گزارشگر:گــــــــــــــل سوم! عالـــــــــــيه! سي صفر به نفع هافلپاف!هــــِـــــرَم! كجايي؟
هرمايني:....

اسكاور:آآآآه اي وينكي مهناز افشار! آيا قول مي‌دهي هميشه ظرف هارا بشوري؟
وينكي: گمشو مرتيكه گلزار! بي فرهنگ! شتلخ(ميخوابونه تو گوش اسكاور)


و توپ چهار هم وارد دروازه ميشه!
گزارشگر:مـــــــــــا! چه ميكنن اين هافلپافي ها! دمشون گرم! هر هر حواست هست به بازي؟
هرمايني: الان منظورت از «هر هر» من بودم؟

چو چانگ رو به وينكي و اسكاور: بچه ها آروم باشين! چرا دعوا ميكنين؟mer30! به نظر من بايد اين مشكل ريشه‌اي حل بشه!
وينكي: ريشه اي؟ بابا اين به من ميگه بايد ظرف بشورم!
اسكاور: تازه كجاي كاري تو! بايد دستمال هامم بشوري!
وينكي: ديگه چي...

گزارشگر: گــــــل پنجم! پنجاه صفر!! هرامنه!خوبي؟

نيم ساعت بعد

گزارشگر: گل 29 ام! دويست و نود به صفر! به نفع هافلپاف!خوابيدي هرمون؟


وينكي: اييييييي دستتو از تو چشمم در بيار
اسكاور: تو اول پامو ول كن!

در آسمان

فنگ مدت هاست دنبال اسنيچ ميگرده اما بدستش نمياره! او معتقد است معناي زندگي همين است!يعني بايد هي دنبال اسنيچ خود گشت اما پيدايش نكرد! و تسليم اين فلسفه مخوف زندگي شده و بيخيال گشتن اسنيچ مي شود و مي‌رود پي كارش!
اما در لحظه آخر وقتي كه ميخواست به سمت پايين پرواز كند اسنيچ را توي جيب يكي از تماشاچيان به نام بيل ويزلي يافت! و شيرجه زد به سمت آن تماشاچي و دستش را داخل جيب بيل ويزلي كرد و سعي كرد اسنيچ را بگيرد!

بيل ويزلي: هوووو چي كار داري ميكني؟
فنگ: اسنيچ اينجا چي كار ميكنه!دزد!
بيل ويزلي: هووي اسنيچو چي كار داري! اين تنها يادگار نقاش قرن پنجم مصره!
و اسنيچ رو در دستانش محكم گرفت! فنگ هم به طرز وحشيانه اي دست بيل ويزلي رو گاز گرفت!
بيل ويزلي: آآآآآآآآي....


در مدافعين ريونكلا:

اسكاور: وينكي ميكشمت!
وينكي: اسكي ميخورمت!
گابريل دلاكور: ببينيد! به نظر من شما با هم تفاه...

و توپ آخر وارد دروازه ريونكلا ميشه!

گزارشگر: اوه! هرمايني! هرمايني! گـــــل! گل آخر! هافلپاف برنده بازي شــــد! هرمايني..اوه ببين اسمت رو درست گفتم! كجايي؟ اي؟ چرا رو زمين افتادي...چرا

چشات چپ شده از دهنت خون ريخته بيرون؟! آمبولانس...

پايان

و بدين ترتيب اين ماجراي كاملا مضحك و بي منطق تموم ميشه! هيچ و تاكيد ميكنم هيچ اشاره اي هم به عدم حضور سرژ تانكيان در بازي نميشه! به همين راحتي!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 25 بهمن 1386 23:25
نمایش جزئیات
آفلاین
ریونکلا-هافلپاف

- پیش بینی های تو خیلی قویه، عزیزم...زادینگ...قوی...
- ممنونم پروفسور تریلانی...من اونقدرم قوی نیستم..

تریلانی سرش را تکانی داد و با زمزمه هایی که زیر لب می کرد، با آشفتگی از اریکا دور شد.
بر صورت اریکا هیجانی تاریک سایه انداخته بود.

--------
در خوابگاه پسران ریونکلا با شدت باز شد و با صدای مهیبی به دیوار خورد.
پسران ریونکلا گیج و منگ از شدت صدا از خواب پریدند. چشمان خواب آلودشان دو دختر را می دید که کنار در ایستاده بودند.
- بیدار شین دیگه! اینجوری نکنیم که بیدار نمیشین! اونوقت باید یکی یکی نازتونو بکشیم! پاشین، مسابقه داریم!
صدای شترقی دوباره به گوش رسید و پسرها از جا پریدند. چو و گابریل از در بیرون رفته بودند.
----------
دابی یکی یکی به بالای سر اعضای تیم هافلپاف می رفت و آنها را بیدار می کرد.
- اِما، اِما! اِما! اِما بیدار شو! اِما!
اِما دابز خواب آلوده از جا برخاست. خمیازه ای کشید و به تخت کناری، اریکا، نگاه کرد. اریکا هنوز خواب بود.
دابی بلافاصله به سراغ اریکا رفت و شروع به تکان دادن دستان او کرد.
- اریکا اریکا! اریکا پاشو! اریکا!
اریکا ناگهان از جا برخاست.
دابی که ترسیده بود کنار رفت و از تخت او دور شد. با وحشت زیر لب چیزی زمزمه کرد و از در بیرون رفت.
اِما به اریکا نگاه کرد. اریکا داشت چشمانش را می مالید. اِما به او پشت کرد تا چوبدستی اش را از روی میز بردارد.
ناگهان صدای جیغی از پشت سرش هوا را شکافت.
اِما به سرعت برگشت. اریکا جیغ می زد و چشمهایش را می مالید، می مالید، دوباره...دوباره جیغ می کشید. گویی کابوسی را چندین بار جلوی چشمش تکرار کنند.
-اریکا! اریکا! اریکا چی شده!؟ اریکا! جوابمو بده! اریکا!
اریکا بی توجه جیغ می کشید. اِما سعی کرد دستان او را از روی چشمانش بردارد. اریکا سراسیمه چشمانش را می بست.
- چشم هام! چشم هام! من کور شدم! چشمام!!
اِما با وحشت عقب نشست. امکان نداشت!
- اریکا، خوب نگاه کن! دستمو بگیر! دستمو می بینی اریکا؟ دستمو بگیر!
اریکا لحظه ای ساکت شد. چشمانش را باز کرد. اِما نگاه چشمان او را دنبال کرد. به دستش خیره شده بودند.
- می بینمش!
قلب اِما از خوشحالی یکدفعه تپیدن گرفت. می خواست فریاد بکشد، اِما چیزی در چهره اریکا جلویش را گرفت.
- دستت سیاهه اِما...خودتم سیاهی...چشمات...چشمات هم سیاهن...خوابگاه هم سیاهه...اِما! همه چی فقط سایه ست!
وحشت دوباره قلب اِما را گرفت. ولی این بار کمتر بود. لااقل، می توانست سایه ها را ببیند. بهتر از کوری بود...
----------
بازیکنان ریونکلا حاضر و آماده در جایگاه خودشان ایستاده بودند. پسرها حالا هوشیار بودند، هرچند هنوز با خشم به دخترها نگاه می کردند. دخترها گاه گاه زیرزیرکی می خندیدند.
بازیکنان هافلپاف وارد زمین شدند. جلوتر از همه پسرها می رفتند، بعد دابی بود، و در آخر دو دختر تیم در حالی که دست یکدیگر را گرفته بودند می آمدند.
اریکا پچ پچ کنان گفت:
- اینجا هم سیاهه...من می ترسم اِما!
- آروم باش...تو میتونی ببینی. فقط یه کم سعی کن! اگه بقیه بفهمن وحشت زده میشن...ریونکلاویا هم که...
- می دونم! باید آروم باشم. باید وانمود کنم هیچ اتفاقی نیفتاده! ولی...همه چیز سیاهه اِما...
---------
-------
--------
بازی شروع شده بود. تقریبا وسط های بازی بودند. ریونکلا موفق شده بود دو گل بزند، و هافلپاف ده امتیاز عقب تر بود.
- بزنش اریکا! درست جلو چشمته! از جارو بندازش پایین!
دنیس با خشم فریاد می زد. معلوم نبود اریکا چرا امروز این طوری بازی می کند. وینکی به دنیس نزدیک شد و سرخگون را از دستان او ربود. گابریل و سرژ بی صبرانه در انتظار پاس او بودند.
اِما از دور با نگرانی به اریکا نگاه می کرد. اریکا از اول بازی تا حالا، نتوانسته بود هیچ ضربه ای به کسی بزند.
------
فنگ و آلبوس، بالاتر از سطح جریان بازی، در جستجوی اسنیچ بودند. ناگهان فنگ ایستاد و چشمانش را تنگ کرد. آلبوس به خیال اینکه او اسنیچ را دیده است، به افق نگاه او خیره شد. تصاویر سیاهی در افق دور آسمان پیش می آمدند. فنگ و آلبوس به هم نگاه کردند. آن سیاهی ها حالت خطرناکی به خود گرفته بودند. حس خوبی نداشتند.
هر دو به طرف کاپیتانهایشان شتافتند. باید یک وقت استراحت گرفته می شد.
--------
از دوردست ها، لشکر سیاهی به جلو می شتافتند. سیاه دیده شدنشان به خاطر دوری فنگ و آلبوس نبود، آنها خودشان از دم سیاه بودند.
نزدیک تر می شدند. سیاه بودند، اما سیاهی وهم آلود. جسم نداشتند. شفاف بودند. شفاف نه، سایه...
زیاد بودند. خیلی زیاد، خیلی بیشتر از تعداد تماشاگران. رهبر نداشتند. همه با هم بودند. با هم، و جدا...
--------
اریکا در میان تاریکی چشمانش دست و پا می زد. کرنلیوس آگریپا جلو چشمانش بود و او می توانست تشخیص بدهد که پشت جارویش به طرف اوست. کرنلیوس کس دیگری را نشانه رفته بود. اریکا باید کارش را می ساخت، باید می توانست!
چماق را بالا برد. بلاجر کنار دستش تکان می خورد. تکانش را حس می کرد. از اول بازی تا حالا حس هایش قوی تر شده بودند. چماق را حرکت داد و ضربه روی بلاجر را حس کرد. بلاجر مستقیم به طرف کرنلیوس رفت، و صدای فریادی از درد شنیده شد. اریکا لبخند زد. تماشاگران ریونکلایی با عصبانیت او را هو کردند.
-------
صدای سوتی شنیده شد و بازیکنان صدای داور را شنیدند که به آنها اشاره می کرد. وقت استراحت گرفته شده بود. دو تیم دور کاپیتانانشان جمع شدند. جستجوگر ها با صدایی سراسیمه و صورتی نگران، سیاهی های دوردست را توصیف می کردند.
- فکر کنم زیاد بودن. خیلی زیاد! ترسناک بودن چو! نمی دونم...منو یاد...یاد...اینفری ها مینداختن...
آلبوس با وحشت برای هم تیمی هایش می گفت:
- فکر می کنم میخوان بجنگن...به این طرف میومدن...سیاه بودن! سایه...مثل سایه بودن...
گویی پتکی بر سر اریکا زده شد. گیج بود، منگ بود، حرف پروفسور تریلانی را بعد از کلاس پیشگویی دیروز به خاطر می آورد. «تو خوب میتونی پیش گویی کنی...»
درست بود. او سایه ها را میدید. تمام مدت جلو چشمانش بود. پیش گویی منحصر بفردش وحشت زده اش کرده بود. این پیشگویی نبود...نمی بایست باشد...این نوع پیشگویی در تاریخ دیده نشده بود...مطمئن بود...او تاریخ تمام پیشگویان را می دانست...

ولی دیگر برای انکار دیر بود. ناگهان حس خطرناکی در وجودش رخنه کرد. به آسمان نگاه کرد. آسمان سیاه شده بود. تنها چشمان تاریک‌بین او نبود که این را میدید، کل ورزشگاه از ترس فریاد می کشیدند.
هیچ کس نمی دانست که آنها چه هستند. ولی حس نومیدی، ترس، وحشت را همه می شناختند. گویی از تن سایه ها به بیرون تراوش می شد...
ورزشگاه در هم ریخت. همه جیغ می کشیدند، فریادها ورزشگاه را می شکافت. مرلین مک کینن که سرخگون را در دست داشت، رویش را از اسکاور برگرداند. توجه اسکاور به چیزی غیر از دروازه ها منعطف شد. چماق درک از دستش رها شد. درک در بهت و وحشت، ساکن مانده بود.

فکر اریکا به سرعت کار می کرد. تقصیر او بود، اگر او پیش گویی اش را درک می کرد، اگر می توانست...میتوانستند سالم بمانند! تقصیر او بود. باید جبران می کرد. باید!
چماق را در دستش چرخاند و به سیاهی پیش رویش خیره شد. می توانست درک کند که عده ای دارند زجر می کشند. عده ای داشتند کشته می شدند. حدس آلبوس درست بود. آنها برای حمله آمده بودند.
حدس فنگ هم درست بود. آنها اینفری بودند. سایه های سیاه آب‌آلود و وهم‌آورشان این را می گفت. و حالا...دیگر همه این را می دانستند. و آنها، اینفری ها، دیگر در آب نبودند...بیرون بودند. قدرت داشتند...چه کسی به آنها قدرت داده بود...؟
انگار یک ورزشگاه همه با هم یک نام را فریاد می زد. همه می دانستند چه کسی. غیر از کسی که آنها را بوجود آورده بود، چه کسی می توانست این چنین قدرت را به آنان دهد؟

ناگهان مسابقه کوییدیچ به صحنه نبرد تبدیل شد. بازیکنان، تنها کسانی که می توانستند همسان اینفری ها پرواز کنند، به مبارزان تبدیل شده بودند. چماقی جلوتر از بقیه تکان می خورد و با همراه جاروسوارش پیش می رفت؛ اریکا بود.

در اطرافش چنگ انداخت و به دنبال دستی گشت که کمکش کند. دستی کوچک و از جنس لطیف به دستش پیوند خورد. پیدا بود که دست یک دختر است. دختر حرف می زد و پشت سر هم چیزهایی می گفت. از صدایش تشخیص داد که کیست، چو بود.

- بیا چو! باید کمکم کنی! باید با هم باشیم، یکی فایده نداره!
چو تردید کرد. اریکا بی صبرانه دستش را تکان داد. چو سر تکان داد. وقتی نداشتند. تردید چند لحظه ای چو از بین رفت و دو مدافع با هم همراه شدند و هر دو با هم به بلاجر ضربه زدند. بلاجر، سریع تر از سرعت باد، به طرف دسته اینفری ها می شتافتند.

ناگهان رنگ سرخی از کنار بلاجر گذشت و مستقیم به اینفری ها برخورد کرد.
فریادی از پیروزی در ورزشگاه پیچید. گابریل مشتش را بالا برده بود و آن را به طرف اینفری ها تکان می داد. سرخگونی که انداخته بود را با چشمانش دنبال می کرد. لحظه ای بیش نبود، که غریو شادی اش در گلو خاموش شد.
توپ سرخ از اجسام موهوم اینفری ها گذشته بود. کوچکترین آسیبی به آنها نرسانده بود. مثل دفترچه ای که از بدن روحی رد شود، مثل نگاه ماری که در چشمان مرده‌ی روحی نفوذ بکند، مثل انسانی که از درون بدن روحی رد شود، مثل همه زندگی روح‌های مرده، بی معنی بود.
همه چیز در کمتر از چند ثانیه اتفاق می افتاد. بلاجر همچنان به اینفری نزدیک می شدند. مثل صحنه آهسته فیلمی بود که کش می آید و به پایان نمی رسد. ناامیدی مثل حبابی در وجود افراد می ترکید، اگر سرخگون به آن بزرگی هیچ آسیبی وارد نکرده بود، قدرت بلاجر تا چقدر کمتر می توانست پیش برود؟
ناگاه فریادی شنیده شد. فریاد نبود، جیغ نبود،.....شبیه هیچ چیز انسانی نبود. شبیه ضجه انسانی بود که مدت ها پیش مرده است، نابود شده است، نیست...
صدای ضجه یک اینفری بود. بلاجرها موفق شده بودند. سرخگون با بزرگیش، نتوانسته بود با قدرت بلاجر مقابله کند.

ولی تنها این نبود. چیز دیگری هم وجود داشت...چیزی بود که تنها اریکا آن را می فهمید. تنها کسی می توانست آن را درک کند که مثل اینفری ها سیاه ببیند، آنها را حس کند، درک کند...
و او درک می کرد. می فهمید. مغزش هنوز به سرعت کار می کرد. سرخگون قرمز بود. بلاجر سیاه بود. اینفری ها سیاه بودند. چرا سیاهی نتواند سیاهی را نابود کند!؟
همین بود! خودش بود! بلاجر! تنها توپ سیاه رنگی که در کوییدیچ وجود داشت. تنها چیزی که آن قدر قدرت داشت، تا همرنگ های خودش را نابود کند. درست مثل اریکا، که تنها کسی بود که می توانست سیاهی را درک کند.

اریکا فریاد می زد. بقیه با هراس به او گوش می دادند. کم کم امید شکل می گرفت. باید بلاجرها را پرتاب می کردند. باید متحد می شدند؛ قدرت های تک تکشان کافی نبود. می توانستند توپ ها را هم رنگی کنند. می توانستند توپ بسازند. حالا که راز را می دانستند، همه چیز خیلی، خیلی، خیلی راحت بود.

اریکا چماقش را بلند کرد و با حسی از مبارزه طلبی در هوا تکان داد. کم کم احساس می کرد افق چشمانش روشن تر می شود. نور به چشمانش نیرو می داد، و سایه ها را می شست و از بین می برد. دیگر لازم نبود تاریک ببیند. پیشگویی وظیفه اش را انجام داده بود.

---------
علت اینکه زاویه دید از نگاه اریکاست! اولا اسم اریکا خییلی به پیشگوها میخوره! منم اسمشو دوست دارم!!! دوما لازم بود که حتما قهرمان داستان مدافع باشه و دخترم باشه! که اگه از تیم ما بود باید من می شدم که خوشم نمیاد آدم قهرمان داستان خودش باشه! خلاصه که این زاویه دیدو بیخیال شین ممنون میشم! مرسی! در ضمن، شرمنده به خاطر حجم اگه زیاده! اصلا نتونستم جاییش رو حذف کنم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/11/25 23:40:36
[b][font=Arial]«I am not worriedHarry,» 
said Dumbledore
his voice a little stronger despite
the freezing water
«I am with you.»[/font]  [/b]