جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

19 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
18 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

زمین كوییدیچ هاگوارتز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 25 بهمن 1386 23:20
نمایش جزئیات
آفلاین
هافلپاف و راونكلاو

هيچ صدايي جز زمزمه و هم آلود درياچه به گوش نمي رسيد و بوي درياچه در نسيم صبح گاهي به مشام مي رسيد. برگهاي فرو ريخته بر روي چمن به آهستگي در رقص بودند. همه چيز نشان از يك روز خوب بود. اما بي شك، اين آرامش قبل از طوفان بود.
صداي مهيب اريكا، كه سعي ميكرد پنهان شود. آلبوس را از جا پراند: تو...تو رو خدا كمكم كن. هكتور و كورنليوس افتادن دنبالم. ن... نجاتم...
و قبل از اينكه حرفش را تمام كند، مثل برق دور شد. آلبوس نگاهي به آسمان انداخت؛ صافِ صاف بود. بسيار خسته بود. تا يك ربع ديگر اولين مسابقه خود را شروع ميكردند. مسابقه اي كه براي آنها شروع مهمي تلقي ميشد. اگر اين مسابقه را ميبردند؛ ميتوانستند به راحتي به قهرماني اميدوار باشند...و او سخت ترين كار را انجام ميداد. در تمرينات سختي كه دنيس آنها را به انجامشان وادار ميكرد؛ به شدت مجروح شده بود و آرزو ميكرد كه در اين مسابقه بتواند قبل از اينكه مشكلي پيش بيايد؛ اسنيچ را بگيرد. دنيس به حدي عصبي بود كه نميدانست با بچه ها چه ميكند!
در همين افكار بود كه با فرياد مرلين از جا پريد: هي آلبوس. اريكا رو نديدي؟ دم آخري خودشو گم و گور كرد.
آلبوس نگاهي به اطراف كرد؛ بچه ها خوشحال و خندان به سمت رختكن مي دويدند. لحظه اي تآسف خورد كه چقدر بدبخت است. او اصلا براي مسابقه آماده نبود.

.......

""" اين اولين مسابقه ترم است. اميدواريم مسابقه ي خوبي رو در پيش رو داشته باشيم. هورررا...راونكلاو وارد ميشه. آره هافلپاف هم اومد. اوووو...دنيس و چو با خشونت به هم دست ميدن """

چهره دنيس از اضطراب ميلرزد و آن را با تمام نيرو بر روي دست چو تخليه ميكند و براي چند لحظه نگه ميدارد. به دستور مادام هوچ، كه از فرط خواب آلودگي چشمانش نيمه باز است؛ همه سوار بر جاروها آماده ي شنيدن سوت كر كننده ميشوند. صداي سوت هوا را شكافته و با تيزي خود وارد گوش دنيس مي شود.

""" آهـــــــــــا... حالا توپ دست اِماست. از همه طرف احاطه شده. حالا وقتشه كه پاس بده. اما هيچ كس رو نميبينه. معلوم نيست بقيه مهاجما كجان!!"""

- شمااريكا رو نديديد؟؟ تو نميدوني اريكا كجاست؟؟
- اِااااا...برو اونور مرلين. چميدونم كجاس.
- لودو... لودو اريكا كجاست؟؟؟
- برو اونور... چميدونم كجاس. برو از تماشاچياي اونور بپرس.

"""آخ آخ اِما رو كشتن. انواع و اقسام بلاجر است كه به سر و تن اِما ميخوره. نميدونم اين مدافع هاي هافل كجان!!!"""

درك كمي آنطرف تر در حال جدال دروني با خودش است.
- اينا اينهمه براي مسابقه زحمت كشيدن اونوقت توي نادون داري چيكار ميكني؟ هيچي داري تكنيك ها رو به اسكاور لو ميدي! خاك تو سرت درك!

دنيس با سرعت به سمت او شتافت اما دير شده بود. درك با چماغش كوبيد در مخش و سقوط كرد.
""" اوه اوه...خدا رحم كرد كه زنده اس. كاپيتان هافلپاف اصرار دارد كه اون حتما بازي رو ادامه بده."""

درك در حالي كه به زحمت چماغش را در دست گرفته، بلاجر را به سمت كورن پرتاب ميكند. اما با مشتي كه از طرف چو دريافت كرد، چماغش به سمت زمين سقوط ميكند. دنيس با تعجب به سمت داور ميچرخد. دهانش خشك شده و مبهوت داور به خواب رفته باقي ميماند.

"""نتيجه بازي 100 به 0 به نفع راونكلاو است. دابي از قبل آشفته تر به نظر ميرسه. اين بار هم مسير رو اشتباه تشخيص ميده..."""


ابرها سرتاسر آسمان را گرفتند. رعد و برقي صدا كرد و باراني شديد سر گرفت و باران برگ هم، او را ياري كرد. ناگهان آلبوس لرزيد و احساس سرما كرد. سراسر وجودش را سرما فرا گرفت. ميدانست كه چنين ميشود. ميدانست كه باز هم تنها اميد به اوست. لحظه اي به آسمان غريد و بعد به سرعت هوا را شكافت و در آن آسمان مملو از هواپيماهاي برگي، كه مسافران قطره اي خود را به ناكجا ميبردند؛ به دنبال تنها توپ شانس خود گشت. توپي كه متعلق به او بود.
ابرهاي خاكستري و ارغواني در فاصله اندكي با زمين قرارداشتند و ريزش مداوم برگ و باران سرد، چمن ها را لغزنده و گل آلود كرده بود.
از آن بالا زمين جنگلِ پوشيده از برگ ديده ميشد. منظره ي زيبايي بود كه آلبوس را در آن وضعيت وادار به تماشا كرد. اما او به راستي چه ميديد؟! دختري نحيف و آشفته در حالي كه به يكي از درختها بسته شده بود؛ تقلا ميكرد. آلبوس چشمانش را چندين بار باز و بسته كرد. نه... اشتباه نميكرد.
او اريكا بود! نگاهي به اطراف انداخت. همه چيز عجيب بود. داور ِ خواب... بازيكنان متفرق شده... درك و دابي زخمي... و نتيجه190 به 0.
چكار بايد ميكرد؟؟ يك ثانيه بعد و حتي كمتر از يكبار تپش قلب، آلبوس فهميد كه چيز وحشتناكي درست نيست. خودش هم نميدانست. با تمام قوا به سمت جنگل ممنوعه و اريكا پرواز كرد. نفهميد چطور رسيد. به سرعت پايين پريد و دستهاي اريكا را از بند رها كرد. چسب روي دهانش را برداشت: ارِ...اريكا چي شده؟؟
گريه امانش را بريده بود و صورتش سرخ شده بود. اما نه... به خاطر گريه نبود، به شدت سرفه ميكرد و بر روي زمين خم شده بود. ناگهان نوري طلايي رنگ از دهانش به بيرون تابيد. آلبوس از روي غريزه اش به سرعت آن را گرفت. باورش نميشد. آن اسنيچ بود. اما... اما چطور؟
ااريكا همچنان سرفه ميكرد و لابه لاي آن ميگفت:
- هكتور...كور...كورنليوس...منو...بستن...اسنيچو...كردن... ت...تو... دهنم...تا كسي... پيدا..ش... نكنه...تا...تا... بعد... هر وقت... خوا...ستن...بيان و... ببرنش...نميدونم ...چطور... و... از... كجا... .
اينبار گريه امانش نداد و بدن سرد و خيسش را بين دستان آلبوس جاي داد.

...

چند دقيقه بعد آلبوس خود را به داور رساند. بيدارش كرد و زجه زنان گفت كه اسنيچ را گرفته است. هافل برد! 250 به 240 . همه چيز عجيب باقي ماند و آلبوس در آغوش خورشيد ِ تازه متولد شده ي آسمان، توپ شانس زرد رنگ ديگري را در حال پرواز ديد!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اريكا زادينگ در 1386/11/25 23:25:03
The power behind you is much greater than the task ahead of yo

JUST JUST HUFFELPUFF !
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 25 بهمن 1386 22:59
نمایش جزئیات
آفلاین
هافلپاف VS راونکلاو

شب قبل از مسابقه, تالار هافلپاف

سابقه نداشت که اوایل فوریه هوا به این سردی باشد. هاگوارتز همچون کوه سفیدی در سکوت فرو رفته بود. آب دریاچه یخ زده بود و محوطه ی هاگوارتز خالی تر از همیشه بود ولی تالار هافلپاف مثل همیشه گرمای خاص خودش را داشت.
- برای مسابقه آماده اید؟
مرلین خنده ای کرد و گفت:
-بهش فکر نکن لودو. راونکلاو رو می ترکونیم. همه آمادن.
درک زیر چشمی نگاهی به دنیس انداخت و با آرامی و ناراحتی ساختگی شروع به صحبت کرد.
-درسته, همه آماده ایم ولی هیچ وقت تنبیه دیروزت یادم نمیره دنیس. ناسلامتی...
ادامه ی حرف های درک در فریاد دنیس گم شد.
-تنبیه؟! اگر تنبیهتون نمی کردم ممکن بود تو و اریکا یادتون بره که مدافعید و باید با هم همکاری کنید. در ضمن اینقدر مظلومانه حرف نزن وگرنه سری بعد بدترشو سرت میارم.
درک در حالی که از فریاد دنیس شوکه شده بود گفت:
-چرا حالا جوش میاری؟ شوخی کردم.
-بار آخرت باشه که با من از این شوخی ها می کنی.
دنیس چشم غره ای به درک رفت و سپس بلند شد و به سمت خوابگاه حرکت کرد.
-این روزها نمیشه با دنیس شوخی کرد.
اما چشمکی به درک زد.
-ناراحت نباش. فشار قبل از مسابقه ست. دنیس کاپیتانه. باید درکش کنیم.
اریکا با صدای بلندی گفت:
-میدونید یکی از نقاط قوت تیم ما چیه؟ این که لودو توی تیم نیست.
همه به خنده افتادند.
لودو اخم کرد.
-خیلی نمک نشناسید. بعد از این همه زحمتی که برای تیم کشیدم این جوابمه؟
مرلین دستش را دور گردن لودو انداخت و چشمکی به او زد.
-شوخی می کنیم لودو. هیچ کس بازی های خوب تو رو برای تیم از یادش نمی بره. نگران مسابقه فردا هم نباشید. با این روحیه ی خوبی که توی تیم می بینم و تمرینی که دیروز کردیم راونکلاو رو با اختلاف چهارصد امتیاز می بریم.
رز ویزلی به جایی اشاره کرد و گفت:
-ولی من فکر نمی کنم روحیه ی اون خوب باشه.
همه به آلبوس سوروس نگاه کردند. او بر روی یکی از مبل های راحتی کنار شومینه نشسته بود و برای چندمین بار نامه های پدر و مادرش را که برای اولین مسابقه ی کوییدیچ عمرش آرزوی موفقیت کرده بودند را می خواند. در چهره اش جز نگرانی و اضطراب چیز دیگری دیده نمی شد.
مرلین دستی به پیشانیش کشید و به آلبوس خیره شد.
-اون فقط با اعصابش مشکل داره. تو تمرین ها عالی کار کرده. بی خودی نگرانه. باید باهاش صحبت کنم.
سپس بلند شد و به پیش آلبوس رفت. تمام هافلپافی ها سکوت کرده بودند.
-می تونم بشینم؟
آلبوس سرش را بلند کرد و مرلین را در مقابل خود دید. نمی خواست با هیچ کس صحبت کند. در حال حاضر بیش از هر چیز به تنهایی نیاز داشت ولی مرلین دوستش بود...با بی میلی گفت: بشین!
مرلین لبخندی زد و بر روی مبل، کنار آلبوس نشست.
-نامه های پدر و مادرته؟
آلبوس دستپاچه شده بود و با سرعت در حال جمع کردن نامه های پخش شده بر روی میز روبرویش بود. در حالی که می کوشید صدایش محکم باشد به مرلین گفت: آره، اون یکی هم نامه ی دایی جرج هست.
-می تونم نامه ی پدرت رو بخونم.
آلبوس با تردید به مرلین نگاه کرد. مرلین نیز در چشمان او خیره شده بود.
-البته اگر اشکالی نداره.
آلبوس سرش را به نشانه ی تایید تکان داد و نامه ی پدرش را به مرلین داد.
-نه، اشکالی نداره.
مرلین نامه را از دست آلبوس گرفت و شروع به خواندن کرد:

آلبوس عزیزم
نمیدونی چقدر خوشحال شدم وقتی فهمیدم عضو تیم کوییدیچ هافلپاف شدی اونم در مقام جستجوگر! وقتی تو رو می بینیم یاد خودم می افتم. منم وقتی در سن تو بودم و برای اولین بار به هاگوارتز اومده بودم به عنوان جستجوگر گریفیندور انتخاب شدم. درسته، مسؤلیت سنگینیه ولی مطمئنم تو از پسش بر میای. هنوز بازی های خوبی که در تابستان با هم انجام می دادیم رو فراموش نکردم.
اون روز یادته که بعد از سه دقیقه گوی زرین رو گرفتی و باعث شدی دایی رون میز ناهار رو از شدت عصبانیت آتش بزنه؟ هنوز هم وقتی با رون راجع بهش صحبت می کنیم از خنده می ترکیم. اونم معتقده که تو فوق العاده ای!
و البته که هستی. تو می تونی آلبوس, می تونی یک جستجوگر عالی بشی حتی بهتر از من. استعدادش رو داری و الان هم که راه جلوت بازه. حرکت کن، پیشرفت کن و برای هافلپاف افتخارآمیز باش. میدونم که می تونی و شک ندارم که روز جمعه در برابر راونکلاو یک بازی خوب و بی نقص رو انجام میدی!


موفق باشی
پدرت هری


مرلین بار دیگر نامه را از اول خواند سپس آن را تا کرد بر روی میز گذاشت.
-ببین آلبـ...چرا گریه می کنی؟ آل!
آلبوس به موهایش چنگ زده بود و اشک هایش به آرامی از گوشه ی چشمش سرازیر شده بود. نمی توانست...نمی توانست بیش تر از آن تحمل کند...کوییدیچ هافل به خاطر حماقت او از راونکلاو شکست می خورد....هیچ وقت خودش را نمی بخشید!
مرلین دستش را به دور گردن آلبوس انداخت. باید به دوستش کمک می کرد، باید کاری می کرد که ترس آلبوس برای همیشه فرو بریزد. مکث کوتاهی کرد و به آرامی شروع به صحبت کرد.
-ببین آلبوس، پدرت یکی از بهترین جستجوگرهایی بود که من در طول زندگیم دیدم. تو هم پسر اونی، پسر هری پاتر! همه ی ما شاهد بودیم که در تمرینات چه جوری کار کردی، همه ی ما سعی و تلاشت رو دیدیم. چه دلیلی داره فردا بد بازی کنی؟
-ولی اگر...
-اگر چی؟ حرف ما رو قبول نداری اشکالی نداره ولی نامه ی پدرت رو چی میگی؟ اونم معتقده که تو یک جستجوگر عالی هستی. یادت رفته توی آزمون انتخابی تیم چیکار کردی؟ گوی زرین رو زودتر از بقیه گرفتی، زودتر از تمام داوطلب ها! هیچ کس نتونست مثل تو کار کنه، هیچ کس به خوبی تو نبود. آلبوس سوروس پاتر تو یکی از بهترین جستجوگرهای تاریخ هافلپاف هستی! پس دلیلی نداره نگران باشی. تو فردا یکی از بهترین بازی های زندگیت رو می کنی. یک شروع استثنایی داری. اینو بهت قول میدم.
گریه ی آلبوس قطع شده بود. حرف های مرلین تاثیر عمیقی را بر روی او گذاشته بود. به نظر می رسید قانع شده است. مرلین ادامه داد:
-الان هم بلند شو بریم پیش بقیه بشینیم. نمی خواد تنها بشینی و به این مزخرفات فکر کنی.
آلبوس بلند شد و در چشمان مرلین خیره شد.
-ممنونم مرلین، حرفات واقعا بهم آرامش داد.
مرلین نیشخندی زد و گفت: واقعا؟ اولین باریه که کسی چنین حرفی رو بهم میزنه.
هر دو خندیدند و به سمت دیگر تالار، جایی که بقیه ی هافلپافی ها انتظارشان را می کشیدند حرکت کردند.

زمین کوییدیچ هاگوارتز - هافلپاف.......راونکلاو

با ورود اعضای تیم هافلپاف به زمین مسابقه، فریاد و تشویق تماشاگران زردپوشی که ضلع شمالی ورزشگاه را گرفته بودند به هوا برخواست.
مرلین به آلبوس نزدیک شد و گفت:
-همه چی مرتبه؟ مشکلی نداری؟
آلبوس سرش را تکان کوچکی داد و در حالی که صدایش بزور در می آمد جواب داد:
-نه، همه چیز خوبه. مرسی.
مرلین چشمکی به او زد و بین دنیس و اما دابز ایستاد.
آلبوس احساس می کرد که چشم تمام حاضران به او دوخته شده است، همه او را به چشم پدرش می دیدند، همه انتظار داشتند که او مثل هری پاتر باشد. صدای سوت داور به گوش رسید و بازی آغاز شد. آلبوس دسته ی جارویش را محکم گرفت و با سرعت به سمت بالا حرکت کرد، در جستجوی گوی زرین. زمان عمل فرا رسیده بود!

بیست دقیقه از شروع بازی گذشته بود. باران شروع به بارش کرده بود. بازیکنان راونکلاو حمله ی دیگری را ترتیب داده بودند.
-وینکی به هکتور، هکتور با سرخگون جلو میره. درک رو عالی جا میزاره. سرخگون رو پرتاب می کنه و ... گــــــــــــل! هشتاد بیست به نفع راونکلاو.
فریاد شادی و تشویق طرفداران تیم راونکلاو ورزشگاه را به لرزه در آورده بود. وینکی دستش را به نشانه ی موفقیت به آنها نشان داد و با سرعت به سمت هم تیمی هایش حرکت کرد. فریادهای دنیس واقع کر کننده بود.
-درک! اونجا چیکار می کنی؟ برای چی میزاری به همین راحتی رد بشن؟ جلوشونو بگیر!
در سوی دیگر زمین آلبوس و فنگ در کنار هم حرکت می کردند. هیچ خبری از گوی زرین نبود!
-سرخگون در دستانه دنیسه. با سرعت در حال اوج گیریه. به نظر میرسه تک و تنها می خواد جلو بره. چو و کرنلیوس به سمت دنیس حرکت می کنن ولی دنیس سرخگون رو به پایین پرتاب می کنه. اما دابز اون رو میگیره. مدافعین راونکلاو جا موندن. آفرین به دنیس، حقه ی پورسکف!
اما، اسکاور را فریب داد و سرخگون را در خلاف پرش او پرتاب کرد و هافلپاف به گل سوم رسید. این بار نوبت هافلپافی ها بود که تیمشان را تشویق کنند ولی طولی نکشید که همه ی آنها سکوت کردند. آلبوس و فنگ با سرعت به سمت نقطه ای در حال حرکت بودند. آلبوس کمی از فنگ جلوتر بود و به علت وزن کمی که داشت رسیدن به او دشوار بود. تنها چند متر با گوی زرین فاصله داشتند، آلبوس دستش را دراز کرد، کمی به جلو خم شد و ...
فیش!
بازدارنده ای با سرعتی غیر قابل تصور از کنارش رد شد و باعث شد تعادلش به هم بخورد. در همین چند ثانیه گوی زرین ناپدید شد. آلبوس با خشم به اطرافش نگاه کرد. چو چانگ در حالی که چماقش را محکم در دست گرفته بود لبخند تمسخر آمیزی به او زد و به سمت دروازه شان حرکت کرد. آلبوس افسوس می خورد...به راحتی گوی زرین را از دست داده بود، فقط چند متر مانده بود!
به سمت دیگر زمین نگاه کرد. دابی تک و تنها در مقابل گابریل دلاکور ایستاده بود. مدافعان هافلپاف باز هم جا مانده بودند! گابریل سرخگون را پرتاب کرد و دابی به سمت آن شیرجه رفت.
-باورنکردنیه! دابی سرخگون رو میگیره. گابریل... مثل اینکه فنگ دوباره گوی زرین رو دیده!
آلبوس با وحشت به اطرافش نگاه کرد. گزارشگر مسابقه درست می گفت. فنگ به سمت گوی زرین حرکت می کرد و او به شدت با آنها فاصله داشت. بر روی جارویش خم شد و با سرعتی سرسام آور به سمت گوی زرین حرکت کرد. نفس تماشاگران در سینه حبس شده بود. سکوت مطلق بر ورزشگاه حاکم بود. آلبوس به گوی زرین خیره شد...امید هافلپافی ها به او بود...نامه ی پدرش را به یاد آورد...تو می تونی آلبوس, می تونی یک جستجوگر عالی بشی...دسته جارویش را محکم گرفت...حرکت کن، پیشرفت کن و برای هافلپاف افتخارآمیز باش...ولی او نمی توانست، فنگ گوی زرین را زودتر از او می گرفت. هافلپاف شکست می خورد!
بوم!!
بازدارنده ای به صورت فنگ برخورد کرد و او از روی جارویش سقوط کرد و به زمین برخورد کرد. آلبوس با هراس به فنگ نگاه کرد. زنده ماندنش معجزه بود!
-به چی نگاه می کنی آلبوس؟ برو گوی زرین رو بگیر. بگیرش آل!
فریادهای مرلین آلبوس را به خود آورد. گوی زرین در مقابلش بود. بر روی جارویش خم شد و به سمت آن حرکت کرد. صحبت های شب قبل مرلین در ذهنش تکرار می شد...آلبوس سوروس پاتر تو یکی از بهترین جستجوگرهای تاریخ هافلپاف هستی...دستش را دراز کرد و گوی زرین را گرفت!
-آلبوس پاتر گوی زرین رو گرفت. هافلپاف برندست!
به نظر می رسید که ورزشگاه منفجر شده است. هافلپافی از خوشحالی، جیغ و فریاد می زدند و به سمت زمین سرازیر شده بودند. عده ای از آنها جرقه های سبز و قرمزی به هوا می فرستادند که نام آلبوس سوروس پاتر را نشان می داد. در آن لحظه هیچ چیز به اندازه ی پیروزی هافلپاف برای آلبوس ارزشمند نبود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 25 بهمن 1386 22:42
نمایش جزئیات
آفلاین
هافلپاف در مقابل راونكلاو


مشت دنيس روي پيازي كه وسط سفره قرار داره فرود مياد و اونو به چند قسمت نامساوي تقسيم ميكنه.
دنيس:بچه ها سريع بخورين ... كه امروز صبح زود رفتم براتون كله پاچه گرفتم سر بازي همچين انرژي داشته باشين گل بكارين..!
و سپس هر ده انگشتشو وارد ديگ كله پاچه ميكنه تا سهم افرادو درون بشقابشون بذاره.
آلبوس و دابي كه به خاطر استرس حاكي از اولين بازيشون به مقدار كافي حالت تهوع داشتن با ديدن اين صحنه ديگه يه باره ميشن و طي يه عمليات هماهنگ شده توي ديگ غذا اوق ميزنن
ملت: اي خاك بر اون سرتون شما كه گند زدين به غذا !!!

در رختكن

دنيس نكات لازم رو ياد آوري كرده و همه ي اعضاي تيم پشت در رختكن منتظر شروع بازي وايسادن.

در با صداي قيژ خفيفي شروع به باز شدن ميكنه ، صداي فرياد تماشاچيا به درون رختكن هجوم مياره ، آلبوس و دابي با ديدن تماشاچيا حسابي زرد ميكنن و از اونجا كه با ديدن چمناي زرد ورزشگاه دلشون به درد اومده شروع به آبياري چمنا اونم از نوع انساني ميكنن

وضع اين دو جوان شيفته محيط زيست با وارد شدن به زمين و ديدن يك عدد سگ ِ غول پيكر و سياه به عنوان بازيكن بدتر هم ميشه و اينبار براي تقويت خاك ورزشگاه شروع به توليد كود اونم از نوع انساني ميكنن

دو كاپيتان با اكراه جلو ميرن و در تلاشي بي سابقه ميخوان كه تحت عنوان دست دادن انگشتاي همو خورد كنن، خوشبختانه داور متوجه اين وضعيت ميشه و سريع اونها رو از هم جدا ميكنه.

همه روي جاروهاشون نشستن و آماده ي پروازن، كوافل به هوا پرتاب ميشه.
در همين ابتدا سه مهاجم ريونكلاو وينكي، هكتور و گابريل به صورت همزمان و هر سه با هم به كوافل ضربه ميزنن و اون رو به شكل سهمگيني روانه ي دروازه ي هافلپاف ميكنند...

پق...!

كوافل كه تاب تحمل اين ضريه ي ناجوانمردانه رو نداره از وسط جر ميخوره.

بازيكناي هافلپاف:
دارو:خطا خطا .. پنالتي براي هافلپاف !!! بابا اينا بيت المالن، اين ديگه چه طرز ضربه زدنه!
در مدت زماني كه بازي متوقفه و داور در حال جايگزيني كوافل جديده چو چانگ با مهاجمين تيمش صحبت ميكنه و بهشون ميگه كه آرومتر بزنن!

دنيس كه از شوك صحنه اي كه ديده هنوز در نيومده به صورت ناخواسته پنالتي رو به دروازه بان حريف پاس ميده!
اسكاور از همونجا طي يه حركت سمبليك توپو براي هكتور ميفرسته.
هكتور، وينكي و گابريل مجددآ هر سه با هم ضربشون رو حواله ي توپ ميكنن! و توپ با قدرت وحشتناكي به سمت حلقه وسطي يعني درست جايي كه دابي وايساده به حركت در مياد.

هفت بند بدن دابي شروع به لرزيدن ميكنه اما از اونجا كه نميخواد تو اولين بازي خيطي بالا بياره استوار سر جاش وايسميسه، دابي كوافل رو در اغوش ميكشه اما از اونجا كه قدرت كوافل بيشتر از ظرفيت يه جن خونگيه از روي جاروش كنده ميشه و به اتفاق توپ از حلقه ي وسطي دروازه عبور ميكنه.
بازيكناي هافلپاف:
ملت ريوني:

گزارشگر: يك شووت استثنايي از بازيكنان راونكلاو .. من كه تا حالا توي عمرم همچين صحنه اي رو نديده بودم ... تمومه اين اتفاقا نويد يه بازيه قشنگو ميده .. نتيجه 10 به سفر به نفع ريونكلاو.

دابي با ياس و ناميدي توپو به دنيس پاس ميده، دنيس كه اِما رو توي موقعيت خوبي ميبينه كوافلو براش ميندازه، چو و كرنليوس همزمان دو تا بلاجرو به سمت اِما ميفرستن،‌ اونم با يه حركت كه تماشاگرا رو وادار به جيغ كشيدن ميكنه از بلاجرا جا خالي ميده و انگشت شصتشو به طرف اونا ميگره! و توپو براي مرلين كه جلوي دروازه ريونه پرتاب ميكنه اما گابريل با تبحر مسير توپو ميخونه و از همونجا يه ضرب براي وينكي ميندازه كوافلو و خودش هر سه مهاجم مجددا به هم نزديك ميشن...

درك و اريكا براي جلو گيري از حمله ي مجدد اونا دو تا بلاجرو همزمان به سمت وينكي و هكتور روونه ميكنن.

بلاجر1: حيف نيست تاكتيك به اين قشنگي رو خراب كنيم؟
بلاجر2: اره... من از بچگي طرفدار بازي زيبا بودم!
بلاجر1: نظرت با خاله بازي چيه؟
بلاجر2: آخجووون... من عاشقشم!!
بلاجر1: پس بزن بريم...!

و قبل از اينكه به مهاجمين برسن به طرز مشكوكي مسيرشونو عوض ميكنن.
درك و اريكا:

سه مهاجم مجددآ ضربه ي مخصوص خودشون رو به توپ ميزنه و دابي قبل از اينكه بتونه عكس العملي نشون بده،كوافل به گل تبديل ميشه.

يك ساعت بعد

_ گل گل .. 130 به صفر به نفع ريون كلاو .. مهاجمين راون در اين بازي رويايي بودند .. واقعا ريونكلاو با داشتن همچين تاكتيك هايي شكست ناپذيره.

بازيكناي هافلپاف مثل جرز وا رفته شل بازي ميكنن و هراز گاهي هم كه توپ دستشون مياد به راحتي لو ميدن. اينبار وينكي توپو ميقاشه و طبق معلوم يه راست براي مهاجم جلوتر، هكتور ميندازه و خودش به همراه گابريل به اون نزديك ميشن.

دابي كه با صورتي زخم و زيلي توي سه حلقه دروازه وايساده نگاهي به بازيكناي تيمش ميكنه كه گوشه چشمشون اشك جمع شده، ناگهان احساس ميكنم رگ غيرتش شروع به تپيدن ميكنه، ابر سياهي جلوي نور خورشيد رو ميگيره و اسمون به رنگ سياه مايل به تيره در مياد و پست به نهايت ژانگولري بودن ميرسه.

صحنه به صورت اسلوموشن درمياد.

سه مهاجم نزديك و نزديك تر ميشن. دابي با نگاهي مصمم اونارو نگاه ميكنه، مهاجمين توپو با تمام قدرت شليك ميكنند ، كوافل به سمت دابي هجوم مياره. دابي كه بسيار جو گيرز شده دست سمت چپ خودشو جلوي مسير كوافل قرار ميده.

تمام افراد حاضر در ورزشگاه:

توپ به دست دابي برخورد ميكنه.

شــــــترق!!

دست دابي از هفت ناحيه ميشكنه و توپ بدون اينكه كوچكترين انحرافي پيدا كنه وارد حلقه ميشه.
دابي دهنشو به قاعده دو تا نون بربري باز ميكنه و فرياد ميزنه : آآآآيــــــــــــــــــــــــــــــــــي!!!
و از روي جارو سر نگون ميشه.

صحنه از حالت اسلوموشن خارج ميشه.
دابي با مغز مياد روي زمين.
گروه درماني سريع وارد عمل ميشه و بالاي سر دابي مياد.

دكتر شروع به معاينه دابي ميكنه.
دابي: آي دستم از هفت ناحيه شكست... آي دستم بوق شد!!
دكتر:آروم باش خيلي خوش شانس بودي كه امروز شيفت من بوده در كمتر از سه ثانيه دستتو درست ميكنم تا سه بشمار پسرم.
دابي:1،2،3
دكتر:سكتوم سمپرا!
بدن دابي چاك چاك ميشه و خون از از وجب به وجبش ميزنه بيرون.
دكتر:هووووم چرا اينجوري شد! اهان يادم اومد امان از دست اين پيري حواس كه برا ادم نميذاره ... كروشيو!
خون ها به صورت آتش فشاني شروع به بيرون زدن از زخمهاي دابي ميكنن و بدنش مچاله ميشه.
دكتر:عجبا پس چرا خوب نميشه آهان فهميدم .. ريداكتو!
جمجمه دابي منفجر شده و به پودر تبديل ميشه.

در حالي كه اين اتفاقات در حال وقوعه اون بالا فنگ و البوس دنبال اسنيچ ميگردن.
فنگ پيش خودش: عوووووو! هاپ هاپ! (ترجمه: الان يه شيرجه نمايشي ميرم اين تازه كاره رو گولش ميزنم يه كم به ريشش ميخندم )
فنگ شيرجه ميزنه و آلبوسم پشت سرش حركت ميكنه از قضا درست همون مكاني كه فنگ هاپ هاپ كنان شيرجه زده سر و كله اسنيچم پيدا ميشه.
فنگ با خودش: عوووووو! هاپ عووو! (ترجمه: هوووم حيف كه شيرجه نمايشيه اگه نه فكر ميكردم اين اسنيچ واقعيه ميرفتم ميگرفتمش.)
و طي يك حركت انتحاري خودشو از مسير خارج ميكنه.
آلبوس با حالتي اينجوري () كمي به فنگ كه از اسكول كردن آلبوس داره استخوون تو دلش خورد ميشه (= قند تو دلش آب ميشه!) نگاه ميكنه و بعد با خيال راحت و آسوده ميره اسنيچو ميگيره.

_سووووت .. بازي تموم شد 150 به 140 هافلپاف برنده مسابقست.

چو: فنگ خاك تو سرت چرا اسنيچو نگرفتي؟!!!!!
اسكاور: هااااااااااااااااپ! (ترجمه: مااااااااااااااااااااااااا!)

و بدين تريتيب اعضاي هافل با پيروزي به سمت رختكن رهسپار شدند.

چند روز بعد مكان زمين كوئيديچ هاگوارتز

هنوز دكتر درمان بالاي سر تكه گوشتي كه مگس ها دورش جمع شدن وقبلا اسمش دابي بوده نشسته و در حال اجراي نفرين هاي مختلف براي خوب كردنشه.

_اواداكداروا... نه اين نبود. اهان ايمپريو... اَه چرا جواب نميده شايد وينگاديوم لاويسا بود.... اي بابا ديوونه شدم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
A man is talking to God.

The man: "God, how long is a million years?"
God: "To me, it's about a minute."
The man: "God, how much is a million dollars?"
God: "To me it's a penny."
The man: "God, may I have a penny?"
God: "Wait a minute." .
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 25 بهمن 1386 22:00
نمایش جزئیات
آفلاین
- خوب بچه ها من میرم بیرون برف بازی کنم!
دنیس، اریکا ومرلین رو به درک میکنن و میگن: درک بیرون سرده، سرما میخوری، خطرناکه درک!
درک رو به ملت میکنه و میگه: پس چیکار کنم بچه ها؟
دنیس،‌اریکا و مرلین باز با هم میگن: بریم هافل صفا کنیم اپولو بدیم هوا کنیم! ( به تاپیک ادبیات غنی هافلپافی مراجعه شود!)
درک که ناراحت میشه میره و میره و میره و بازم ميره و هنوزم داره ميره! نرسیده به خوابگاه میره توی حموم عمومی و میشینه یک گوشه و مشغول فکر کردن میشه و ديگه نميره!

ذهن مشوش درک: چیکار کنم؟ باید یک کاری کنم! از نهادم باید فشار به سلول های درون گرای مغزم بیارم تا به برون گرا تبدیل بشه و جوهرش بپاشه رو کاغذ و بعدش رول نوشته بشه!

ناگهان ندا بلند شد، قلم سفت شد و درک شل شد: هوش درک، بیا این قلم رو بگیر از من کلی به دردت میخوره!
درک همونطور که به در و دیواره نگاه میکنه، میگه: سلام ندا جونم، تویی عزیزم؟ این وقته شب اینجا چیکار میکنی؟
- من خودتم، اومدم راهنماییت کنم که رول بنویسی، انقدر توی این چند روز کار کردم حسابی از کمر افتادم، همه توقع دارن، ولی بالاخره شغل ما هم امداد غیبیه دیگه!
درک در حالی که کم کم به وضعیت مناسب ( از شل شدگی به سفت شدگی ) داره بر میگرده : ببین ندا جون عزیزم، حالا کجا با این عجله باش تا یکم من خستگیت و در کنم!

ریتم ملایم آهنگ به صورت خودکار و پس زمینه داستان پخش میشه، صحنه تاریک شده و عله با یک عدد منو مدیریت به وسط آن میپرد: آهای اهل جادوگران، کجایید که دو جنس مخالف به جون هم افتادن، مگه قانون این هفته رو نخوندید، ما هر هفته یک قانون داریم، این هفته فقط هم جنس ها میتونن تمایلات بی ناموسی بروز بدن. شترق، تترق، تیر تو ترق!! ( افکت صدای بلاک شدن)

هری در حالی که داره از صحنه خارج میشه زمزمه میکنه: زوپس و من یعنی منطق، منطق و من یعنی زوپس، ممد منطق بچه محل ما، زوپس یعنی عشق، منطق و زوپس یعنی مدر تاکینگ، مدر تاکینگ منهای زاویه کسینوس آلفا میدهد عله!

کم کم صحنه روشن میشه و ندا به صورت ناگهانی میرود تا درک را در کف و اندوه تنها بگذارد. خورشید انوار تند و تیز طلایی رنگش را از پنجره مجازی به داخل تالار تا دسته فرو کرده بود. آسمان صاف و آبی رنگ بعد از سه روز بارش برف خودنمایی میکرد. درک در حالی که لخ لخ کنان از حمام بیرون میاد از پنجره به بیرون نگاهی می اندازه و غرق در تعجب به خودش میگه: یک روز گذشت، پس وقت بازیه! آی ام پلیر...سوپر سوپر سوپر من!

دوباره عله به داخل صحنه میپره (البته با منوی مدیریت): دادن شناسه به سوپر من، کسر دو امتیاز منفی و بلاک شدن شناسه شما به مدت نامعلوم، شما باید به سی رشتی درس غیرت بدید و هفتاد روز باید در قزوین به اقامه نماز جمعه بپردازید و همونطور که چشماش یک برق مخصوص میزنه ادامه میده : البته به عنوان پیش نماز! و اینکه باید بگی آرشام آدم پست و دروغگويیه!

در همین لحظه نویسنده بیچاره که نمی دونه با این بشر، پدر رول، کوه آتشفشان و صاحب کابل سرور چیکار کنه، دستش رو روی کیبورد میبره و وی رو از صحنه پاک میکنه! (این بخش به دلیل نبود سوژه مناسب برای پرتاب عله به بیرون از نمایشنامه نوشته شده!)

درک که حسابی عصبی شده به سمت تالار عمومی میره و در نزدیکی شومینه مشغول نوشتن میشه... ابعاد داستان و دنیا همینطور میچرخه و آخر سر یک فضاي سبز با کلی تماشاچی جای خودش رو به صحنه قبلی میده!

- آی بستنی، آلاسکا، شیر موز تازه، آب میوه طبیعی، آب انار...
دست فروش در بین تماشاچیان به قدم زنی و فروش تنقلات مشغول است، الان که بیشتر دقت میکنم متوجه ادی ماکای به عنوان فروشنده میشوم!! کمی انطرف تر از آنجایی که شما می بینید، چندتن از تماشاچیان به زد و خورد می پردازند و یکی از سربازان وزارت خانه که برای امنیت ورزشگاه حضور داره رو ناقص میکنن!

صدای لی جردن فضای ورزشگاه رو در بر میگیره:

- بله امروز شاهد دیدار تو تیم راونكلاو (صدای ملت از یک طرف با سوت و دست و اینا بلند و میشه و از طرف دیگه صداهای ناهنجار) و هافلپاف (صدای ملت بلند میشه ولی همه یک دست تشویق میکنن، اصل ژانگولر بازی) هستیم،‌ منتظر هستیم که بازیکنان دو تیم وارد زمین بشوند!


رختکن هافلپاف - جایی که دسترسی دیدن آن را ندارید!

مرلین در حالی که در حموم رختکن داره شامپو بچه مصرف میکنه زیر لب زمزمه میکنه:
- گل گل گل ... گل از همه رنگ ... سرت و با چی میشوری ... با شامپو گلرنگ!( شپلخ،‌ دوپس، دیپس، تترق – کل رختکن به علت تبلیغ توسط مدیران سایت بسته شد، برای اطلاعات بیشتر یا برای درج آگهی با بخش مدیریت تماس بگیرید!)

بی مقدمه چینی دور بازی رو جلو میزنیم و در پشت درهای بسته رختکن ریونی ها کمی معطل میشویم. و در نهایت با پیغام (" متاسفانه شما به این بخش دسترسی ندارید مواجه میشویم!") و به علت آنکه باید به بند چهار قانون رول نویسی پای بند باشیم به سمت زمین میرویم تا ببینم آیا هافلی ها زنده اند؟ آیا این بازی صورت خواهد گرفت؟ آیا حوصله شما سر نرفت؟ من که خوابم گرفت!


زمین بازی !

قار قار قار... تار تار تار تار... فار فار فار... (صدای استارت جاروی دنیس!) ناگهان جارو روشن میشه و دود همه جا رو پر میکنه و چند لحظه بعد ملت هافلی که از زرد به خاکستری تبدیل شدن به دنیس نگاه میکنن:

طولی نمی کشه که موج آبی رنگی از بازیکنان خوش تراشیده و زیبای ریونی وارد زمین میشوند. صدای فریاد تشویق هیچ کس حتی ریونی ها بلند نمیشه اما ناگهان هافلی ها با لباس‌های خاکستر اندود خودشون وارد زمین میشوند و صدای تشویق ها به اوج خودش میرسه،‌ حتی ریونی ها هم تشویق میکنن!‌ (اصل ژانگولری محبوبیت بچه های تالار هافل)

دنیس میره جلوتر از بقیه و رو به روی چو می ایسته.

دنیس :
چو :
دنیس :‌
چو یک دستمال صورتی اسکاور نشان در میاره! :

داور ِ نامحسوس بازی توپ قرمز رنگ رو به هوا پرتاب میکنه! صدای فریاد تماشاچیان بلند میشه. لی جردن طبق معمول همیشه شروع به قار قار میکنه!

- بله،‌توپ دست هافلی‌هاست، یک پاس برای مرلین! توپ از لای دستای کف کرده مرلین رد میشه و میفته توی دستای وينكي! در اون طرف زمین شاهد حرکت خفن دو مدافع ریونی هستیم، چو یک عدد بازدارنده به سمت اِما میفرسته،‌ اِما جا خالی میده. بله وینکی پیش میره، جلوی دروازه است،‌ یک لحظه تلویزیون ورزشگاه وینکی رو نشون میده!

وینکی : .... بله توپ از دست وینکی میفته و این دابیه که حالا توپ و در دست داره و برای مهاجیمن میفرسته. توپ بین دست اما و دنیس و مرلین با سرعت فوق العاده جا به جا میشه.

فریاد لی جردن بلند میشه : هافلپاف گل اول و میزنه!

اریکا و درک به همراه چو و كرنليوس مشغول بازی با بازدارنده ها به سبک پینگ پونگ مشنگی هستند . کمی آنطرف تر هکتور و گابریل سعی میکنند توپ از دست رفته را از هافلی ها بقاپند.

درك توپ رو شوت ميكنه اما اين بار اسكاور با يه حركت ِ دستمال توپ رو ميقاپه! ذهن درك شديدآ درگيره و همچنان در فكر ِ نداست و اين كه آيا باز هم، شبي ديگر ندا را ملاقات خواهد نمود! آيا در آن شب ارتباط بيناموس گون در سايت مورد تاييد قوانين خواهد بود؟! آيا درك شناسه ي خود را به آرشام ميدهد؟ آيا عله كجاست الان؟؟

در بالاترین نقطه آسمان صدای صحبت دو بازیکن بوقی شنیده میشه،‌ دیگه بازی داره کسل کننده میشه. نوبت فنگ و آلبوسه که دست به کار بشن.

- هوی سگ توله آبی ... اگر راست میگی بیا من و بگیر!
آلبوس در حالی که به شکل این شکلک خز زبون درازی میکنه این را به فنگ میگوید و حواس او را پرت میکند!
فنگ :‌ واقیاق .. هاپقتو وقگیپم! (وایسا... حالت و میگیرم!)

در همین لحظه آلبوس سر جارو رو میخواد بر گردونه که متوجه اوج فاجعه میشه،‌ گوی درست پشت دم فنگه! آلبوس که رو به سکته است فریاد میزنه به سمت دنیس: دنیس... دنيس وقت استفاده از استخوونه!

دنیس که يه لحظه مخش هنگ ميكنه، نميفهمه استخوون چيه! و بعد از يك ري استارت ِ موفقيت آميز و لودينگ كامپليتت شدن! تمرينات قبل از بازي رو به خاطر مياره و تكه استخواني رو از تو شلوار زيرين خود بيرون كشيده و به سمت آسمان پرات ميكند! و:‌ سو سو (صدای سوت!) فنگ بیا این و بگیر!

فنگ با دیدن استخوان چشمانش برقي به شدت برق ِ كله ي ولدي كچل زير نور چله ي تابستون ميزنه و کنترلش رو از دست میده و به سمت توپ حمله ور میشه، آلبوسم با یک حرکت ژانگولری گوی رو میگیره و صدای سوت داور در ورزشگاه ميپيچه!

نسيتم ملايم باري ديگر چمن سبز ورزشگاه رو نوازش ميكنه و چهارده بازيكن فرود ميان. نيمي مشعوف و نيمي غم زده!

درك چوب خود را بر زمين ميكوبد و با دستاني باز به سمت جايگاه تماشاچيان ميدود! غافل از اينكه چوب خود را بر فرق سر دابي، دروازه بان تيم خود كوفته!
دابي كه قبل از اصابت چوب بر فرق سرش نيز غمگين جلوه ميكرد با چشمان اشكبار دوان دوان به سمت دنيس، كاپيتان تيم حمله ور شد!
- عرررر... اووووووووو (افكت گريه ي جن خانگي!) دنيـــس! دنيـس.. هيچ توپي به من نرسيد! من تو اين بازي نبودم اصلآ... من حكم ِ سوپور رو داشتم تو اين بازي!
دنيس: چه ربطي به سوپور داشت بوقي؟؟
دابي: من بوقي نيستم! دابي بوقي نيست! سوپور هم مثل منه ديگه! سر صبح خيابون رو جارو ميكنه كسي نميبينش!


در ميان جايگاه تماشاچيان

درك يك تابلوه ي بزرگ گرفته دستش و روش نوشته: من درك هستم... ندا جون بيا پيش من... تو رو خدا ندا! ندا من دوستت دارم! ندا... ندا من عاشقتم! ندا ديوونتم! ندا عروس ننم ميشي؟؟

- شترق، تترق، تیر تو ترق!! ( افکت صدای بلاک شدن)
بله، حدس شما درسته! عله به همراه منوي هميشگي!
- تبليغات ِ غير اخلاقي و شيوع روابط نامشروع! سايت جادوگران جاي زن گرفتن و رفيق بازي نيست. و همينطور اين سايت جاي دادن شناسه به آرشام نيست و بايد بگم كه آرشام خودش بلاك شده نه شناسش! اينو بفهم!!! تهديد هم نكن آقا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط درک در 1386/11/25 22:56:37
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 25 بهمن 1386 20:59
نمایش جزئیات
آفلاین
هافلپاف - راونكلاو


چند دقیقه بیشتر از پایان کلاس تغییر شکل نمی گذشت. پروفسور مک گوناگال برای آخرین بار بچه ها را از نظر گذراند و از کلاس خارج شد . بلافاصله بعد از رفتن پروفسور، اریکا، با ظاهری پریشان، تک و تنها از کلاس بیرون آمد و با قدم هایی نا منظم به سمت حیاط مدرسه به راه افتاد. آشفتگی افکارش بیش از این بود که متوجه شود در طول راه به چند نفر طعنه زد و با چند نفر برخورد کرد. بالاخره کنار درختی در دورترین نقطه ی حیاط بزرگ مدرسه ایستاد. با تشویش تمام در کیفش را گشود و دفترچه ای از داخل آن بیرون کشید و شروع به ورق زدن کرد. بعد از چندین صفحه ، گویی به صفحه ی مورد نظرش رسید. دفترچه را کاملا باز کرد و کنار یکی از عددهای نوشته شده بر روی صفحه ،علامتی زد و با دستانی لرزان، گوشه ی آن چیزهایی یادداشت کرد. درست همین موقع بود که احساس کرد دستانی به روی شانه هایش گذاشته شده است.

دفترچه را با سرعت بست و پنهان کرد و با حالتی عصبی بر روی پایش چرخی زد. اما وقتی که کاملا روبروی صاحب دستها قرار گرفت، آرامشی ناخواسته وجودش را فراگرفت و زیر لب گفت: دنیس ...
- حالت خوبه؟!
اریکا در حالیکه سعی می کرد نگاهش را از او بدزدد سرش را به نشانه ی تایید، به سختی تکان داد .
- اون چی بود که قایمش کردی؟

با شرمندگی سرش را پایین انداخت و چشمانش را به زمین دوخت. پاسخی جز سکوت نداشت.

دنیس جلوتر آمد. درست روبروی چهره ی او قرار گرفت. دستش را زیر چانه اش گذاشت و سرش را بلند کرد و به چشمانش زل زد. آرام زیر لب زمزمه کرد:
- ما هیچ وقت چیزی رو از هم پنهان نمی کردیم ... درسته؟

سپس به آرامی دست دیگرش را پیش برد و دفترچه را به نرمی از دستان اریکا بیرون کشید و با دقت شروع به ورق زدن کرد و درست به همان صفحه ی کذایی رسید. با دیدن نوشته های آن صفحه بود که حالت چهره اش تغییر کرد و غمی ناخواسته، بر آن سایه انداخت.

" فقط یه روز دیگه به رفتن اون مونده. رفتن اون مساوی با نابودی من، شکست احساساتم و مرگ روحمه "

با قدم هایی استوار به سمت اریکا که اکنون به درختی تکیه داده بود رفت. مقابل او ایستاد و دستش را به تنه ی درخت تکیه داد و با نگاه نافذش او را زیر نظر گرفت:
- مگه بهت نگفته بودم که در موردش فکر نکن؟
- میشه ؟!
- اریکا من باید برم... چون بالاخره تا یکی دو ماه دیگه، این فرشته ی مرگه که منو از تو جدا می کنه. پس بهتره زودتر برم...اینطوری بهتره .
اریکا همانطور که تکیه اش به تنه ی درخت بود، بر روی زمین نشست و با درماندگی گفت:
- ولی...من تا اون موقع داغون میشم...چرا نمی فهمی دنیس؟ چرا؟
دنیس روی دو پایش، مقابل او روی زمین نشست و دستانش را به نرمی در دست گرفت:
- می فهمم چی میگی...می فهمم عزیزم...ولی منم نمی خوام مرگ تدریجی منو جلوی چشمات ببینی. تو گل منی. اگه این کار رو بکنم پرپر میشی ...

و او با چشمانی خیس از اشک، سرش را به روی زانوان او گذاشت...

***
بعد از ظهر آن روز، رختكن تيم كوييديچ هافلپاف برخلاف هميشه در سكوت به سر ميبرد. سكوتي كه انگار شكستن آن حرام بود. بچه ها از نگاه كردن به هم واهمه داشتند. اين آخرين بازي آنها با كاپيتاني دنيس بود. هيچ كس از نتيجه آن خبر نداشت و همه از ته قلب ميخواستند تا دنيس، با خاطره اي خوش هاگوارتز را بدرود گويد.
دنيس با لبخند كمرنگي بر لب، با دقت به چهره ي تمامي دوستانش نگاه ميكرد. دوست داشت انها هم به او نگاه كنند، اما مگر ميشد؟
كم كم سكوت با صداي تماشاچيان كه از زمين بازي به گوش مي رسيد شكسته ميشد. دنيس به ارامي از جا بلند شد و دستش را براي گرفتن دست بچه ها جلو آورد. دوست داشت از بازي آخر نهايت لذت را ببرد!


***

زمين كوييديچ در چشمان دنيس بزرگتر و زيباتر از هميشه به نظر ميرسيد. تقريبآ همه براي ديدن بازي به آنجا آمده بودند و بعضي با چشماني مملو از احترام، بعضي با نگاه هاي دلسوزانه و يا تمسخر آنها را تشويق ميكردند. نوارهاي زرد رنگ بر روي سر آنها ريخته ميشد و همزمان با آن بچه ها فرياد ميزدند:
-" زرد آبي رو خورد... هافل آماده ي برد"

اعضاي راونكلاو در صفي منظم از روبرو به وسط زمين آمده و بعد از اجازه ي مادام هوچ، دنيس و چو به گرمي دست يكديگر را فشردند؛ در حالي كه دست ديگر دنيس، از پشت در دست سرد ِ اريكا بود!
صداي سوت با تيزي خود هوا را شكافت و براي لحظه اي هر چند كوتاه ورزشگاه را در خود فرو برد. بازيكنان با قدرت تمام به هوا پريدند. اريكا درست در كنار دنيس بود و ميتوانست چهره ي او را ببيند كه با لبخندي ناشي از رضايت، از زمين بلند ميشد و نشاني از ضعف در او ديده نميشد. به جاي او، خود اريكا در ضعف و دلشوره غرق شده بود و در همان لحظه تصميم گرفت، با چماغش فقط از دنيس مراقبت كند.
بازي به سرعت شروع شد. كوافل در دستان گابريل بود و او با نهايت سرعت از كنار اِما گذشت و بعد از رد كردن بلاجر ِ درك، تقريبا روبروي دابي قرار گرفته بود، كه توسط ضربه ي مرلين تعادلش را از دست داده و كوآفل از دستانش به پايين لغزيد.
- آررره!
كوافل درست در دستان دنيس افتاده بود و حالا او بود كه با سرعت به سمت دروازه راون ميشتافت و اريكا، با تمام قدرت بلاجرها را به سمت مدافعان و مهاجمان حريف ميفرستاد! دنيس كوآفل را به اِما پاس داد و از جلوي راه بلاجر آگريپا كنار رفته و ثانيه اي بعد كه اِما كوآفل را به طرفش انداخت، توپ ِ عزيز از حلقه ي سوم دروازه گذشته بود!

صداي فرياد لي جردن و تماشاچيان در هم فرو رفت و قلب اريكا با لرزش خود دوباره تندتر تپيد!
- زرد ابي رو خورد... هافل اومده براي برد"
تماشاچيان راونكلاو كه از گل زودهنگام شوكه شده بودند، نفسشان حبس شده بود تا اينكه عده اي از تماشاچيانشان به صدا در آدمدند:
- "زرد آبي و زرد... دنيس در اومده توزرد"
صداي خوشحالي به طور ناگهاني خوابيد. بدن اريكا مور مور ميشد. چه ميشنيد؟ دنيس توزرد؟ از تماشاچيان، از تمام بچه ها متنفر بود! به سرعت برگشت و به چهره ي دنيس نگاه كرد، شوكه شده بود! وقتي فهميد اريكا نگاهش ميكند، سعي كرد لبخند بزند، اما چهره اش شبيه كسي بود كه دندان درد گرفته است.
اشك بي هيچ صدايي از گونه ي سرد ِ اريكا پايين لغزيد. با شتاب به سمت تماشاچيان چرخيد و فرياد زد:
- "لانك لاك"*

صداي اعتراض از گوشه ديگر زمين به گوش رسيد و فورآ با صداي سوت داور خاموش شد.
- خطا... چرا اينكارو كردي زادينگ؟ مجبورم چوبدستيتو بگيرم. دو پنالتي براي راونكلاو!

اريكا با چشماني آغشته به اشك به دنيس خيره شد. احساسات، درون چهره دنيس به هم آميخته بود و مشخص نميشد. هر دو پنالتي به گل رسيد! 20 به 10.
بازي كندتر از قبل جريان يافته بود. آلبوس سوروس با شتاب و دلشوره از طرفي به طرف ديگر ميرفت و سعي ميكرد از بلاجرهاي گاه و بيگاهي كه به سمتش مي آمد بگريزد. كوآفل در دستان وينكي بود. بعد از اينكه آن را به هكتور پاس داد، كوآفل با ضربه ي بلاجر ِ اريكا از دستانش به سمت ديگر زمين پرت شد. اِما به موقع آن را گرفت و به طرف مرلين فرستاد. لحظه اي بعد بلاجر به شانه اِما كوبيده شد و او را به شدت تكان داد. هرچند كوآفل هم به جايي نرسيد و در انتها در دستان اسكاور جاي گرفت.
دل اريكا لحظه به لحظه بيشتر ميچرخيد و ميلرزيد و مدام نگاهش بر روي چهره ي دنيس كاوش ميكرد. دنيس زرد تر شده بود! ميترسيد كه او نتواند بازي را تمام كند! مي ترسيد...

درك به صورت كاملا ناگهاني اسنيچ را ديده بود و در حالي كه به شدت دستپاچه شده بود توانست با چماغش به او ضربه بزند! فنگ هم او را ديده بود و به سرعت به سمت آن اوج ميگرفت. آلبوس كمي ديرتر جنبيد و پشت سر او بود. اسنيچ راه عوض كرده و به سرعت پايين مي آمد. فنگ درست در چند ميلي متري آن بود.

اريكا احساس كرد كه قلبش از زدن باز ايستاده است! آنها بايد ميبردند. باخت براي آنها بدترين نتيجه ي ممكن بود! بايد ميبردند. بيشتر به خاطر دنيس! به خاطر دل او، به خاطر قداست اين زمين بازي و به خاطر خوشنامي كوييديچ!
بلاجر اريكا به طور شگفت انگيزي به انتهاي جاروي فنگ، كه حالا چند ميلي متر بيشتر با اسنيچ فاصله نداشت كوبيده شد و او ناله كنان سقوط كرد، براي لحظه اي تمام توجه به سمت فنگ بود كه با صداي سوت، همه نگاهها به البوس برگشت!

انگار روح از بدن اريكا رها شد! دلش ميخواست قهقهه بزند. موفق شده بودند! اين شيرينترين پيروزي بود. زمين كوييديچ در شادي منفجر شد و انگار، دنيس هيچگاه زرد نشده بود!


قرار بود در تالار عمومي جشن به پا شود. اما با تاريك شدن هوا، انگار بچه ها چيز نحس و شومي را به ياد آورده بودند.
شب، شب ِ قبل از رفتن دنیس، تالار به طور ناگهاني رنگ و بوی دیگری گرفت. شادي هنوز به طور كامل بر لبها جا نگفته بود كه جاي خود را به بغض تلخي داد. بغضي كه انسان را خفه ميكرد.
اریکا با دستان خودش، یکی یکی وسایل دنیس را جمع می کرد. صدای هق هق گریه اش در فضای خوابگاه طنین می انداخت. مرواریدهای درشت اشک، بی وقفه از چشمانش سرازیر می شد. با صورتی خیس از اشک، لباسهای دنیس را تا می کرد، می بوسید، می بوئید و با اشک دیدگانش شستشو می داد و در چمدان می گذاشت.
كسي نميدانست بايد چه كند!

" همیشه وقتی از چیزی می ترسی ، زودتر از اونچه که فکرش رو بکنی به سرت میاد "


بالاخره آن صبح شوم فرا رسید. صبحي كه در پس آن انگار هرگز شبي نبود. هرگز چشمي نخوابيد و فكري ازاد نشد.
در چشمان تک تک بچه ها، غم و اندوه موج می زد. همه شان ملاحظه ی اریکا را می کردند. اما در واقع، از درون بود که اشک می ریختند .

هاگوارتز گويي نفرين شده بود. پاهاي دنيس توان رفتن نداشت. اما بايد برده ميشد!
با آخرین فردی که خداحافظی کرد، اریکا بود. او را محکم در آغوش گرفته بود. دیگر از اینکه کسی اشکهایش را ببیند واهمه ای نداشت. شاید همین، بهانه ای شد برای دیگران، تا آنها هم از بغضی که گریبان گیرشان شده بود، رهایی یابند.
نگاهی به لودو و اِما انداخت و به سختی گفت:
- بعد از خدا، اریکا رو به شماها می سپارم. تو رو خدا ازش خوب مراقبت کنین. من زندگیم رو می سپارم دست شما.
سپس او را تنگ تر در آغوش فشرد. او را به سختی بوسید. بوسه ای که طعم جدایی می داد. بوسه ای که دیگر هرگز تکرار نمی شد. با اینکه رها کردن او برایش طاقت فرسا بود، به سختی از او جدا شد و به سمت در تالار به راه افتاد. چه میدانست که درست در پشت درهای مدرسه، فرشته ی مرگ انتظارش را میکشد !

آن شب چگونه بر اریکا گذشت، بماند . اما سپیده دم پس از آن شب، هر چه او را صدا زدند و سعی کردند او را بیدار کنند، پاسخی جز سکوت نگرفتند. لبخندی زیبا، بر روی لبهای کوچک و بی رنگش نشسته بود. او سپیده دم روز بعد را ندید. درست کنار دستان او نوشته ای به چشم میخورد. نوشته ای که گویا در آخرین لحظات از خود برجای گذاشته بود ...
مرا ببر امید دلنواز من ...
ببر به شهر شعرها و شورها ...


--------------
*: وردي كه با اجراي آن زبان به سقف دهان ميچسبد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدرت رولو ببين توي سبك من، تعظيم كرد توي دست من
پس تو هم بيا رول بزن با سبكم، ميخوام شاخ جوجه رولرا رو بشكنم


Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 25 بهمن 1386 18:35
نمایش جزئیات
آفلاین
هافلپاف و راونکلاو

نور مهتاب محوطه ی قلعه را روشن کرده بود و جز صدای خش خشی که در اثر وزش ملايم باد از شاخه ی درختان بر مي خاست صدای ديگری به گوش نميرسيد، تا اينکه هوهوی جغدی سکوت شب را شکست...
- اَه، لعنتي!
- هه هه هه... ميدونه کجا بايد چلغوز کنه! آخ! چرا ميزني؟
مرلين با غيظ به آلبوس چشم غره رفت، کثافت پرنده را از صورتش پاک کرد و غلت زنان خود را از زير حلقه ها کنار کشيد.
اعضای تيم هافلپاف بعد از آخرين تمرين خود برای مسابقه در برابر راونکلاو زمين کوييديچ را ترک نگفته و در آن لحظه به پشت بر روی چمن های يخ زده دراز کشيده بودند. دنيس اصرار داشت بازيکنان تيمش را از هيجان و تشويشی که مثل هميشه در روز قبل از مسابقه بر جو داخل قلعه سايه افکنده بود دور نگه دارد؛ حتی به قيمت تبديل شدنشان به تنديس های يخي، زيرا ماه فوريه و هوا فوق العاده سرد بود!
دابی دستش را تکيه گاه سرش قرار داد و در حالی که به ستاره های چشمک زن اشاره ميکرد گفت:
- اون ستاره ها شکل يه گورکنو درست کرد، اين يعني ما مسابقه ی فردا رو برد!
- انقدر خرافاتی نباش! اونا هيچي... شما هم چيزي که من مي بنيمو مي بينيد؟
يک شیء نورانی که ابتدا به نظر مي رسيد شهابی دنباله دار در پهنه ی آسمان باشد اکنون به سمت زمين، درست جايی که آنها خوابيده بودند مي آمد. همه مانند هيپنوتيزم شده ها به آن خيره نگاه ميکردند و قبل از آنکه کسی قادر به انجام هيچ عکس العملی باشد سنگ آسمانی يکراست به درون دهان باز دنيس افتاد.
چشمهايش گشاد و چهره اش کبود شد. نه چيزي گفت و نه به منظور خارج کردن آن جسم سرفه ای کرد. اريکا که بر خلاف دنيس مانند ارواح سفيد شده بود و از ترس نفس نفس ميزد گفت:
- يکي بزنه پشتش! شايد داره خفه ميشه!
درک داوطلب شد و چنان به پشت دنيس کوفت که اگر يک هيپوگريف جای او بود با اين ضربه دو بار به دور زمين کوييديچ مي دويد. پس از چند ثانيه دنيس از حالت خلسه خارج شد، جايي که درک ضربه زده بود را لمس کرد و نگاه ستيزه جويش را به او دوخت.
شترق!


- يه بار ديگه بگيد دقيقاً چه اتفاقی افتاد؟
- لودو تو هم ديگه شورشو در آوردي! موضوع پيچيده اي نيست که! يه شهاب از آسمون افتاد تو دهن دنيس و...
مرلين به درک اشاره کرد که نيمي از بچه ها دوره اش کرده بودند اما طلسم هيچکدام برای به هوش آوردن يا حداقل درمان کبودی بزرگ زير چشمش کارگر نمي افتاد.
آنها در تالار عمومی هافلپاف بودند. اعضای تيم، خسته و کوفته تر از هميشه به نظر ميرسيدند. عبور دادن دنيس از ميان تجمع دانش آموزان در سرسرای ورودی يک مصيبت بود! او نسبت به کوچکترين تماس واکنش نشان ميداد در نتيجه بچه ها برای کنترلش از حمله به تک تک دانش آموزاني که سهواً به او تنه ميزدند بيشتر از تمامی تمرين های کوييديچ عمرشان انرژی به خرج داده بودند.
با اين اوصاف حتی فکر طی کردن مسافت طولانی تر تا درمانگاه و به خطر انداختن جان خود مادام پامفری بچه ها را به وحشت مي انداخت.
سرانجام لودو از جايش برخاست و زمزمه کرد:
- من درکو ميبرم درمانگاه. شما هم خودتون يه فکری به حال اين قضيه بکنيد...!
اريکا نيز در حالی که رد اشک بر روی گونه هايش برق ميزد برای آخرين بار به دنيس نگاه کرد و هق هق کنان راه خوابگاه را پيش گرفت.
پس از آن تالار با سرعتی باور نکردنی خالی شد، هيچکس دوست نداشت با دنيس تنها بماند. او که بی اعتنا به پچ پچ ها و نگاه هراسان بچه ها کنار شومينه نشسته بود حتی معصوم تر از گذشته به نظر ميرسيد، البته در صورتی که درک را به عنوان شاهد زنده - يا شايد نيمه زنده - از قدرت جديد و عجيبش بر جای نگذاشته بود!


هنگامی که آسمان پولک دوزی شده شب جای خود را به گنبد نيلگون صبحدم داد و پرتوهای زرين خورشيد باری ديگر دست نوازش بر سر برج و باروهای قلعه کشيد جنبش خاص روزهای مسابقه در تالار تمام گروه ها محسوس بود.
دانش آموزان گريفندور و اسليترين بی طرفانه در مورد مسابقه ی آن روز بحث و راونکلاوی ها اعضای تيمشان را تا سرسرای بزرگ بدرقه ميکردند. و اما در تالار هافلپاف...
- اون هيچ مشکلی نداره!
- جدی؟! پس چرا از ديشب تا حالا مثه يه تيکه گوشت افتاده اينجا؟
- نگاه کنيد، خودشو خيس کرده... حتی ديگه نميدونه مرلينگاه يعني چه!
- اينجوری حرف نزنيد!
- ما نميتونيم اونو به زمين بازی ببريم!
- اوه، يه فکر خوب... چطوره بگيم آدم فضايی ها تسخيرش کرده ن؟
- مزخرف نگو! اون کاپيتانمونه!
- اگه تو زمين يه بازدارنده بهش بزنن علاوه بر کاپيتان، قاتل هم ميشه!
تمام بچه ها به جان يکديگر افتاده بودند. بعد از آن همه تمرين، از دست دادن کاپيتانشان آخرين چيزي بود که انتظارش را داشتند.
- خيلي خب، همه آروم باشيد! ما بدون مهاجمی که کاپيتانمون هم هست هيچ شانسی نداريم! مجبوريم دعا کنيم تا يه ساعت ديگه دنيس... به حالت عادی خودش برگرده.
وضعيت اعضای تيم بغرنج تر از آن بود که به موضوع پيش پا افتاده ای مثل صبحانه فکر کنند و تصميم گرفتند زودتر خود را به زمين کوييديچ برسانند. در طول راه دنيس مانند کودکی که همراه مادرش به گردش آمده باشد کنجکاوانه محيط اطراف را از نظر ميگذراند؛ در واقع رفتارش به گونه ای بود که نظريه ی تسخير آدم فضايی ها چندان دور از تصور به نظر نمی آمد!


- ... وحالا اعضای دو تيم وارد زمين ميشن. راونکلاوی ها به کاپيتانی چو چانگ و هافلپافی ها به کاپيتانی... جالبه، مثل اينکه دنيس رداشو برعکس پوشيده و الان درک، مدافع تيم به کمکش ميره! البته وضع خود درک هم چندان بهتر نيست و من حتی از اينجا ميتونم کوفتگی صورتشو به وضوح ببينم...
صدای قهقهه ی دانش آموزان اسليترين و فريادهای تمسخرآميز گريفندوری ها در گوش اعضای تيم هافلپاف مي پيچيد. در مقابل راونکلاوی هايی که با شور و هيجان تيمشان را تشويق ميکردند جايگاه طرفداران آنها ساکت و بی جنب و جوش بود - برای چه بايد به خود زحمت تشويق تيمي را ميدادند که از همان ابتدا بازنده به حساب مي آمد؟
- ... مادام هوچ از کاپيتان های دو تيم ميخواد که با هم دست بدن و... باز هم حرکتی عجيب از تيم هافلپاف که به جای دنيس، مرلين مک کينن به طرف چانگ ميره!
- مک کينن، اگه نميدوني بايد بگم قانون اينه که کاپيتانها با هم دست بدن!
- ميدونم، اما دنيس الان نميتونه! اون...
او بی هدف دستانش را در هوا تکان داد و هنگامی که کلام ياريش نکرد با حالتی ملتمسانه به مادام هوچ خيره شد.
- خيلي خب! زودتر بريد جلو و با هم دست بديد!
مرلين سپاسگزارانه لبخند زد و همانطور که دست چو را مي فشرد به آرامی گفت:
- اگه من جای شما بودم امروز هيچ بازدارنده ای رو به طرف دنيس پرت نميکردم!
چو دستش را رها کرد و با لحنی کنايه آميز جواب داد:
- حتماً!
کرنليوس آگريپا نيز چماقش را به شانه انداخت و گفت:
- امروز بامزه شدي مک کينن!
مرلين لخ لخ کنان بازگشت تا در صف تيمش قرار گيرد و زير لب گفت:
- وقتی دنيس له و لورده ت کرد بهت ميگم بامزه کيه!
- ... بالاخره مادام هوچ در سوتش ميدمه و بازيکن ها به پرواز در ميان!
"بازيکن ها به پرواز در ميان!" آنها چگونه از دنيس که حتی حرف زدن را فراموش کرده بود انتظار داشتند سوار بر جاروی پرنده اوج بگيرد؟
- ... اين يکي ديگه واقعاً خنده داره! هر سه مهاجم هافلپاف هنوز روی زمينن! مک کينن و دابز دارن به دنيس ياد ميدن که چطور روی جارو بشينه...!
- ببين، خيلي آسونه... جاروتو اينجوری بگير بعد بشين روش... اِما کمکش کن، فقط مواظب باش زياد محکم نگيريش! ببين، اينجوری ميشينی که سر نخوری بعد خيلي راحت... به نظر تو اين اصلاً چيزي ميفهمه؟!
دنيس که تا آن لحظه بدون هيچ اثری از درک صحبتهای مرلين به او نگاه ميکرد حدقه ی چشمانش را به سمت جارويش چرخاند، چند ثانيه به آن خيره ماند و ناگهان با سرعت عملی باور نکردنی سوارش شد.
- اوه، آفرين! خب حالا بايد...
اما دنيس از زمين بلند شده بود.
- هی! هی صبر کن! داری از محوطه ی تعيين شده خارج ميشی... وايسا!
مرلين و اِما که مات و مبهوت مانده بودند با دستپاچگی سوار جاروهايشان شده و خود را به دنيس رساندند. آنها بسيار محتاطانه و در حالی که سعی ميکردند سبب تحريک او نشوند ردايش را گرفتند و به ميانه ی زمين کشاندند.
- ببين، تو فقط همينجا بمون، خب؟ اگه کسی سرخگون، همون توپ قرمزه رو، بهت پاس داد به طرف اون سه تا حلقه پرتابش کن، فهميدي؟
- ... بالاخره مهاجم های هافلپاف هم وارد بازی ميشن تا دو گلی که گابريل دلاکور در اين فاصله وارد حلقه های دروازه شون کرده رو جبران کنن. سرخگون در دست های وينکيه... اونو به هکتور واگذار ميکنه...
هکتور می رفت که برای سومين بار حلقه های دابی را باز کند اما بازدارنده ی اريکا، صفيرکشان پيش رفت و با برخورد به بازوی او مانع اين کار شد. سرخگون به دور خود چرخيد و چرخيد - و در دستهای دنيس قرار گرفت.
- ... يه موقعيت بادآورده که دنيس با استفاده از اون ميتونه يکي از دو گل خورده رو جبران کنه... و خب، با توجه به رفتاری که کاپيتان هافلپاف امروز از خودش نشون داده اينکه الان هم معلق در هوا به سرخگون زل زده چندان عجيب...
صدای لی جردن خاموش شد و سکوتی ابهام آميز کل ورزشگاه را در خود فرو بلعيد. دنيس چنان سرخگون را پرتاب کرده بود که همچون لکه ای سرخ رنگ و حتی سريع تر از گوی زرين مسابقه وارد دروازه ی راونکلاو شد.
و به اين ترتيب استراتژی جديد تيم هافلپاف رقم خورد. تنها کاری که مهاجمان تيم بايد انجام ميدادند رساندن سرخگون به دنيس بود. اسکاور، دروازه بان راونکلاو نيز پس از يک بار که همراه با سرخگون به درون حلقه ها پرتاب شد ديگر در برابر آن مقاومتی نکرده و تنها برای حفظ جانش خود را از مسير آن کنار کشيد.
- ... مک کينن، دابز، دنيس... گل! هکتور، دوباره مک کينن، دنيس... گل! وينکي، دابز، دنيس... گل! ...
تماشاچيان هافلپاف به وجد آمده بودند. سرخگون به مانند شبحی تار و کوچک در مسيری مثلثی شکل حرکت ميکرد و لی جردن به جز اعلام نام بازيکنان و گل هايی که پشت سر هم به ثمر ميرسيد فرصت گزارش ساير وقايع و حتی نتيجه ی کلی بازی را نداشت.
چو چانگ نگاهی به تخته ی امتيازات انداخت و خشمش را بر سر بازدارنده ای که از ابتدای بازی، بارها به طرف دنيس پرتاب کرده و به خطا رفته بود خالی کرد.
- ... دلاکور، دابز، دنيس، گل! ... دلاکور، مک کينن، دنيس... اوه! يک توپ بازدارنده با شدت به سر دنيس برخورد ميکنه! مطمئناً درد وحشتناکی داره...
اما اثری از درد در چهره ی دنيس ديده نميشد بلکه صورتش از خشم برافروخته بود. نگاه های هشدار گونه ای بين بازيکنان هافلپاف رد و بدل شد و قبل از آنکه چو مورد حمله ی دنيس قرار گيرد درک چماقش را بالا برد و بازدارنده ی ديگری را به سمت او روانه کرد.
اوغ!
بازدارنده به شکم دنيس برخورد کرده و سنگ کوچکی که ديگر درخشش خود را از دست داده بود از دهان او به بيرون پرتاب شد.
در همين لحظه سوت مادام هوچ به صدا در آمد. فنگ گوی زرين را گرفته بود. در چند متری او آلبوس قرار داشت و زير نور خورشيد قطره های درشت اشک بر روی صورتش مانند الماس می درخشيد. اما زوزه های شادمانی فنگ و ناسزاهای غم زده ی آلبوس، هر دو بی مورد بود...
- ... خب، همونقدر که ما در طول بازی از جستجوگرها و گوی زرين غافل شده بوديم مثل اينکه اونها هم توجهی به وقايع اين پايين نداشتن... راونکلاو، 170 و هافلپاف، 190!
پس از آنکه آخرين هجاهای گزارش لی جردن در ورزشگاه طنين افکند هلهله ی شادی و فريادهای تحسين آميز هافلپافی ها جايگاه تماشاچيان را به لرزه درآورد. اعضای تيم نيز يکديگر را در آغوش ميکشيدند و در اين ميان دنيس که به حالت عادی خودش بازگشته بود فرياد ميزد:
- اينجا چه خبره؟! چرا ما تو هواييم؟ شب بود چرا...
- دنيس ما برديم! مسابقه رو برديم! تو محشر بودی... البته بعداً تلافی مشتی که بهم زدی رو سرت در ميارم!
- مشت چي؟ مسابقه که فرداست! من... چی... چرا... من همه ی شما رو دو تا ميبينم!
- هه هه هه! واسه اينکه همين الان يه بازدارنده خورد تو سرت! بيا بريم...
آنها يکي يکي فرود آمدند و جلوی رختکن با بازيکنان راونکلاو که به دور اسکاور حلقه زده بودند مواجه شدند. ظاهراً هنگامی که اسکاور بر سر فنگ فرياد مي کشيده است آن سنگ، سنگ شانس هافلپافی ها، وارد دهانش شده بود.
درک از بقيه جدا شد و با لحن کسی که سالها شيمر پرورش ميداده است به راونکلاوی ها گفت:
- اون الان شديداً نسبت به ضربه حساسه، به نفعتونه حتی لمسش نکنيد!
با حالت معني داری به کبودی صورتش اشاره کرد و وارد رختکن هافلپاف شد.
گابريل او را ناديده گرفت و گفت:
- برو بابا... اسکی حالت خوبه؟
و با نگرانی به پشت او کوبيد.
شترق!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اما دابز در 1386/11/25 18:45:36
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
مسابقه‌ي بين هافلپاف و راونكلاو
تصوير محوطه‌ي هاگوارتز رو نشون مي‌داد و كم كم به سمت زمين كوييديچ حركت كرد.
راوي: مثل هميشه يه روز مطبوع وآفتابي ...
ناگهان در تصوير رعد برقي زده شد و آسمان شروع به باريدن كرد.
راوي: اي بابا! نكن! با ما اين كارا رو نكن آقاي كارگردان! اگه قراره از همين اول ضد حال باشي بگو من برم!
صداي خنده‌اي اومد و صدايي جواب داد.
- بابا يه شوخي بود.
دوربين همين طور كه به سمت زمين كوييديچ حركت مي‌كرد نشون داد كه هوا دوباره به همون حالت قبلي برگشت. راوي نفس عميقي كشيد و ادامه داد:
- بله داشتم مي‌گفتم هوا مثل هميشه كه نه ولي مثل بعضي وقت‌ها مطبوع و آفتابي بود. اون روز بازي هافل با راون بود.
دوربين به زمين كوييديچ رسيد و تصوير تماشاگر‌ها رو گرفت. كم كم صداي راوي محو شد و صداي بلند تماشاگران جاشو گرفت.
- هوووووووووووووووووو!
- هافلِ آسه ميلان!!
- اسكـــــــــي اسكــــــــي! هو هو ! اسكـــــي اسكـــــــي! هو هو!
- دنيس حيا كن هافلپافو رها كن!
راوي: اين بازي سرنوشت‌سازي بود هر چند تاثيري روي چيزي نداشت!
دوربين كم كم از لا‌به‌لاي تماشاگر‌نما‌ها به سمت پايين شيرجه زد...
راوي: توي رختكن هافل ...
تصوير محو شد و رختكني رو نشون داد كه به رنگ زرد و مشكي بود.
- اعضای تیم به صورتی کاملا دوستانه، کنار هم، بغل هم، روی پای هم و دارامو دوروم اينا نشسته بودند و به صحبت‌های دوستانه‌ي دنیس گوش می‌دادند.
دوربين به روي پسري كه پيراهن تيم هافل رو به تن كرده بود و بازوبند كاپيتاني داشت زوم كرد. دنيس با عصبانيت رو به درك و اريكا با فرياد گفت:
- فهمیدید که چی گفتم؟ به هیچ وجه از هم فاصله نگیرید. هرگونه شکافی که بین شما بوجود بیاد برابره با ده گل اونها. مفهومــــــه؟
دوربين عقب‌تر رفت و تصوير 4 نفر ديگه هم، دو دختر و دو پسر در آن ظاهر شد...
اریکا: دنيس من زنتم، خجالت نميكشي؟
دنيس با عصبانيت فرياد بلندتري زد:
- ساكت باش! اينجا محل كار منه، اينجا هاگوارتزه، ما هنوز بچه مدرسه ايم! زن چيه بابا؟ اين هنوز تو جو اون خاله بازيه ديشبه!
ناگهان اريكا سرخ شد و سرش را پايين انداخت و چيز ديگه‌اي نگفت. دنيس رو به دختر پسري ديگه‌اي كه در گوشه‌ي ديگه‌ي صحنه بودند و در حال اهم..اهم(سرفه!!) بودند، كرد و با همون فرياد گفت:
- اِما و مرلین پاس کاری یادتون نره. اگر پاس کاری نکنید بلایی بدتر از شکستن بینی سرتون میارم. باید پاس کاری کنید و بيشترم به من پاس بديد!
مرلين سرش رو كمي بالا اورد و گفت:
- ولی ...
دنيس همون طور با فرياد گفت:
- اعتراض؟! به حرف من اعتراض می کنی مرلین؟ () اینجا هیچ کس حق اعتراض نداره، هیــــــــــچ کس! پیشنهاد و نظراتون رو هم بریزید دور. اصلا از این به بعد به من بگید دنیس هيتلر (!) مفهومــــــه؟
اِما و مرلین كه هنوز در حال اهم...اهم(سرفه) بودند سري براي دنيس تكون دادند. ولي دنيس قانع نشد و با فرياد گفت:
- نشنيدم بله قربانتون رو!
مرلين كه ديگه قاطي كرده بود بلند شد و رو به دنيس كرد و با فرياد گفت:
- هوي بوقي جو گرفتت؟! هي براي من داد بي‌داد مي‌كنه ! مي‌گه بگو بله قربان! بشين بينيم با! يادت رفته اينگار من اينجا ناظرما! با من و اِما حق نداري اينجوري حرف بزني!
مرلين با نيشي باز به اِما نگاه كرد كه اِما هم سري براش تكون داد. دنيس كه ديد اوضاع خيطه به آرومي گفت:
-خوب باشه حواسم نبود.
مرلين با اين حرف دنيس بي‌خيال او شد و به سراغ كار خودش رفت! دنيس كه ديد اوضاع دوباره وفق مرادش شده رو به آلبوس كرد وبه آرومي گفت:
- و تو آلبوس...
قبل از اینکه دنیس حرفی بزند آلبوس فریاد زد:
- بله قربان !
دنيس با لحن خشن گفت:
- مرض! بزار اول حرفمو بزنم بوق پدر. دارم بهت اخطار می کنم؛ اگر توی ده دقیقه ی اول بازی اسنیچ رو گرفتی که هیچ، وگرنه چنان بلایی سرت میارم که بابای بوقی‌تر از خودت هم نتونه کاری بکنه. مفهومــه؟
رنگ آلبوس مثل ريش مرلين سفید شد و در دل اول از همه به ماندانگاس که او را به تیم آورده بود و دوم به خودش که جستجوگر شده بود بد و بیراه گفت.
- بلـ...ـله قر...بان ولی من...من از سـ.....ـسگ می ترسم!
دنیس: یعنی چی از سگ می ترسم؟
آلبوس آب دهانش را قورت داد و به آرامی گفت:
- جستجوگر اون ها يه توله سگه، من از سـ...ـسگ می‌ترسم.
ملت: فنگولي رو ميگه!
دنیس دوباره فرياد زد:
- سگ تو بوقت آلبوس. همین کم بود که جستجوگرمون از اون فنگ بوقي بترسه. برو نمی خوام ریختتو ببينم كه ياد اون بابات ميفتم! از تیم اخراجی! کدوم عتیقه ای تو رو جستجوگر تیم کرد؟
اريكا با نيشي باز از جایش بلند شد و دستشو به حالت اجازه گرفت بالا و گفت: ماندانگاس فلچر قربان!
و با نیشی گشاده‌تر از قبل نشست. خشم دنیس فروکش کرد و به آرامی شروع به صحبت کرد:
- دانگولي؟! باشه باشه. به خاطر خاك خشك نشده‌ي گورش، تو تیم می‌مونی آلبوس، ولی اگر در پنچ دقیقه‌ی اول اسنیچ رو نگیری من مي‌دونم و تو!
آلبوس با سعي در مظلوم نشون دادن خودش گفت:
- الان که گفتی ده دقیقه ی اول.
دنیس مثل اين آدم بد‌هاي فيلم‌ها خنديد و گفت:
- به من میگن دنیس هيتلر. همینه که هست. هیچ کس حق اعتراض نداره.
مرلين يه چپ چپي به دنيس نگاه كرد و دينس ديد كه داره دوباره شرايطتش خراب مي‌شه سريع اضافه كرد:
- البته به غير از مرلين و اِما. داره دیر میشه. بریم داخل زمین... صبر کنید، دابی کجاست؟
اریکا: آشپزخونه، پیش وینکیه.
دنيس با حس فلاكت و اينا گفت:
- اي خــــــــــــدا! من چه گناهي كردم كه اينجوري شده عاقبتم؟!
دوربين به سرعت از رختكن بيرون اومد و دوباره زمين بازي رو همراه با صداي تماشاگر‌ها نشون داد ناگهان فریادي به بلندي صداي ولدمورت توي كتاب 7 - اونجاش كه صداشو با جادو بلند كرده بود!- در فضاي زمين پيچيد و باعث شد تماشاگر‌ها لحظه‌اي سكوت كنند!
- بریــــد بیـــــــــــاریـــــــــــــــــــدش!
راوي كه تازه از خواب به خاطر نداشتن ديالوگ پاشده بود گفت:
-هــــــاااااا! (خميازه!) بله! حرفاي دنيس و قوت قلباش واقعآ تيم رو تقويت كرد و باعث شد ما روحيه‌اي جادويي بگيريم! در ضمن اينم صداي فرياد دلسوزانه‌ي دنيس بود! كم كم ما و راون‌ها وارد زمين شديم. ورزشگاه مملو از افرادی بود که برای تماشای مسابقه آمده بودند، فریاد می‌زدند، يه سري به ما فحش مي‌دادند يه سري‌ها تشويقمون مي‌كردند، يه سري اعمال بی‌ناموسی انجام می دادند و سنگ و نارنجک و نیزه و وسایل مشنگی دیگه پرتاب می‌کردند. ما روي جارو‌هامون بوديم و داشتيم خودمون رو گرم مي‌كرديم كه ناگهان صداي آشنايي توي ورزشگاه پيچيد.
- با عرض سلام و خسته نباشید خدمت تماشاگران عزیز و بینندگان محترم شبکه جام جم ویزارد، جواد خیابانی هستم. با پخش مستقیم بازی کوییدیچ بین دو تیم اسلیترین و گریفیندور امروز به دیدار گرم و صمیمانه شما اومدیم.
تماشاگران:
راوي: واي! چه كسي رو هم اورده بودن براي گزارش! جواد خياباني! تا آخر بازي سرمون تو كاسه بود! به ما گفته بودند عادل جون يا همون عادل فردوسي‌پور مي‌خواد بياد براي گزارش! سوتي رو داشتيد؟! اسليترين و گريفيندور! هه! مرتيكه‌ي بوقي!
دوربين از نشون دادن گرم كردن اعضاي تيم‌ها رو به جايگاه گزارشگر كرد و با تمام سرعت به سمت خياباني رفت. تصوير نشون داد كه خياباني روشو به عقب برگردونده و دامبولي از اون پشت داد زد:
- بوقــــي! رانكلاو و هافلپاف!
خياباني رو به زمين برگشت و بعد از مكثي كه كرده بود گفت:
- دوستان پشت صحنه اشاره می کنند که بازی بین راونکلاو و هافلپاف هست. بله ، عذرخواهی می کنم خب اين مشكلات در برنامه‌ي زنده عادي هستش! مي‌ريم به سراغ معرفي اعضاي تيم. تيم هافلپاف با تركيب 6-5-4-7 به زمين اومده. در دروازه احمد رضا عابدزاده! نه چيزه ببخشيد! دابي! در خط دفاع اريكا زادينگ و درك توپ مي‌زند و در خط حمله سه مهاجم حرفه‌اي خود دنيس و اِما دابز و مـــــــرلــــين مـــــــك كـــينـــن! اين مرلين خيلي بچه‌ي دوست داشتنيه!
دوربين رو به تماشاگر‌ها چرخيد و دوباره صداي تشويق و اعتراض باهم به پا خاست!
دوربين روي مرلين زوم كرد و در تصوير مرلين سرخ شده از خجالت ديده شد! دوربين با يك حركت جانگولر (!) دوباره خياباني رو نشون داد.
دوباره صداي گزارشگر بلند شد و ادامه داد:
- و اگه پست رو اشتباه نخونـــــــم، فكر كنم نوشته جستجوگر! والا نمي‌دونم چه پستيه و انگار خوبه. حالا! در پست جستجو‌گر خودشون آلبوس سوروس پاتر رو دارند. با كاپيتاني دنيس! بازی‌های دنیس كه خيلي دوست داره هيتلر صداش كنن در لیگ کوییدیچ سال پیش فراموش نشدنیه. یادمه در همون سال...
5 دقيقه‌ي بعد بازيكن‌ها در پست‌هاي خود مستقر شدند و بازي با سوت داور و رها كردن توپ‌ها شروع شد...
همزمان با فَك زدن هاي گزارشگر، وینکی، هکتور و گابریل دلاکور حمله ی شاهین وار را تشکیل داده و به سمت حلقه های تیم هافلپاف حمله کردند. اریکا و درک به یاد حرف‌ها و مهم‌تر از همه نصيحت‌های دنیس افتادند و آرایش نوک عقابی () گرفتند و با تمام وجود به بلاجرها ضربه زدند. مهاجمان راونکلاو با دیدن توپ هایی که به سمتشان می آمد رنگ از چهره شان پرید، سرخگون را ول کردند و از حمله ی شاهین وار به آرایش فرار مرغی رو آوردند و هر یک به سمتی فرار کردند.
خياباني كه هنوز در حال توضيح دادن پرونده‌ي دنيس بود ناگهان به خود اومد و گفت:
- ِاِاِاِاِِاِاِ ! بله بازي با سوت داور شروع شد.
و سريع شروع به خوندن اسامي تيم راون كرد:
- بله تركيب تيم راونكلاو هم 8-3-9 هستش. در دروازه‌ي راونكلاو اسكاور قرار گرفته و در خط دفاعشون چو چانگ و كرنليوس آگريپا توپ مي‌زنند. در خط حمله‌ي خودشون از وجود وينكي، هكتور و گابريل دلاكور بهره مي‌برند. در پست جستجوگر خودشون هم فنگِ سوپر سگ رو دارند همراه با كاپيتاني چو چانگ!
خياباني نفسي گرفت و ادامه داد:
- دنیس سرخگون را گرفت و با اِما و مرلین حمله تاج خروسی را تشکیل دادند و با سرعت به حلقه های تیم راونکلاو نزدیک مي‌شوند. چو و کرنلیوس دو بلاجر به سمت مهاجمین كناري هافلپاف يعني دنيس و اما شليك كردند دنيس سرخگون رو به مرلين پاس داد، سپس همراه با اِما با هوشياري تمام جاخالي دادند و از سد مدافعين گذشتند! آفرين! فقط یک نفر مونده، یک بدبخت، یک بیچاره، يك اسکاور، اين پسرك دستمال فروش!() نه ببخشيد! اسكاورِ دستمال همه كاره ساز! مرلين با تمام قدرت سرخگون را طوري پرتاب کرد كه اسکاور و دستمال‌هایش هم به آن نرسیدند. بله بله! گــــــــل! 10 0 به نفع هافـــــلپاف!
راوي: ده دقیقه از شروع بازی گذشته بود....
صحنه كم كم سياه مي‌شه و دوباره زمين كوييديچ رو نشون مي‌ده...
راوي: ... و هافلپاف با همین روش پنج گل دیگه زده بود. بعد از اینکه اِما دابز گل ششم را زد اسکاور به مغزش كه همانا شبيه يك دستمال مچاله شده بود، فشار آورد و به دنبال راه حل گشت. گشت و گشت و گشت و سرانجام آن را درون يكي از دستمال‌هاي همه‌كاره‌ي عزيزش یافت. دروازه را ول کرد، دستمال گل گلي‌اي در آورد و به سمت داور حرکت کرد. اون حركت اسكاور بود كه اونا رو از اون فلاكت نجات داد ...
دوربين اسكاور رو نشون مي‌ده كه به داور رسيده و شروع به دستمال كشيدن كرده. دوربين به سرعت جلو مي‌ره و حركات موزون اسكاور رو نشون مي‌ده. اسكاور با دلبري گفت:
- جيگرتو قربون داور...آي جان! خوبه عزيزم؟!
داور: ايول اسكي اين بغلشم دستمال بكش!
- اي رو چشم‌ام!
راوي: بله همين جور كه داور داشت حال دستمال‌كشي اسكاور رو مي‌برد راوني‌ها روي ما همه جور فني پياده مي‌كردند و به گل مي‌رسيدند جوري كه در عرض ده دقيقه‌ي بعد نتيجه به كلي عوض شد! 70-90 به نفع راون! باورمون نمي‌شد داشتيم بازي رو مي‌باختيم!
همين جور كه راوي صحبت مي‌كرد دوربين صحنه‌هايي رو به صورت كمي اسلوموشن از خطا‌ها، گل‌ها و شوت شدن دابي به اين طرف و آن طرف رو نشون مي‌داد.
راوي: از اون به بعد فقط تماشاگر‌هاي ما شروع به فحاشي كرده بودند!
صحنه به حالت عادي برگشت و رو به تماشاگرها و زمين بود و صداي تماشاگر‌ها بلند شده بود:
- توپ، تانك، فشفشه، داور ما بـــــــوقــــــيه!!!
- داور به نفع گرفته شيش‌تا چفك(معادل پفك مشنگي!) گرفته!
خياباني كه با اين حرفا سرخ شده بود گفت:
- آقا فحش نده! اينجا زن و بچه نشسته! اعتراض داري سوت بزن!
ناگهان صداي سوت‌هاي بلندي با هوا خواست طوري كه لحظه‌اي ورزشگاه از شدت اين سوت‌ها به لرزه افتاد!
دوربين لحظه‌اي اسكاور و داور رو نشون داد كه هنوز عين خيالشون نبود و به كار خودشون ادامه مي‌دادند.
خياباني ادامه داد:
- نتیجه بازی هفتاد، بیست به نفع راونکلاو!!! بله! دنیس سرخگون رو گرفته و با سرعت جلو میره، کرنلیوس با چماق تو سرش می‌کوبه. واي! چه خطايي كرد!
سوت‌ها شدتش بلند‌تر مي‌شه و داور نيز تحت تاثير قرار مي‌گيره و اعلام پنالتي مي‌كنه!
خياباني فرياد مي‌زنه:
- داور اعلام پنالتی می کنه، پنالتی پنالتی پنالتی!تصویر تغییر اندازه داده شده
و صداي شادماني همه به هوا بلند شد.
راوي: دستمال گل گليه اسکاور به خاطر اينكه يه لحظه داور جو داخل ورزشگاه گرفتش نتونست تو اين قسمت كمكي بهش كنه. با دنيس صبحت شد و قرار شد مرلين پنالتي رو بزنه!
تصوير 3 حلقه رو نشون مي‌ده كه اسكاور جلوي اون وايساده و آماده‌ي پنالتي است. دوربين كمي عقب‌تر مي‌ره و مرلين معلوم ميشه كه در دست راستش سرخگونو گرفته.
خياباني با هيجان فرياد زد:
مرلین پنالتی رو خواهد زد. سرخگون رو با تمام قدرت پرتاب می‌کنه و... گــــــــــــــــل. صدوچهل به پنجاه نفع هافلپاف!
تماشاگران كه از اعلام نتایج اشتباه خیابانی عصبانی شده بودند و یکصدا شروع به فریاد زدن كردند:
-عادل بلندشو...عادل بلندشو....عادل فردوسی‌پور! هو هو هو هو! عادل فردوسي‌پور...
دوربين رو شخصي در بين تماشاگر‌ها زوم كرد و عادل فردوسي‌پور نمايان شد، بعد از كمي دست تكون دادن از جاش بلند شد و دست براي همه تكون داد.
خياباني كه از دست ملت ناراحت شده بود گفت:
- بنده به شدت از تماشاچيان گله دارم، تا ديروز كه نبود مي‌گفتن مرگ بر عادل، حالا كه هست، ميگن سلام بر عادل!به اين مي‌گن دورويي! نوكرم عادل جون!() اسکاور دروازه‌بان خوبیه ولی در این صحنه کم آورد. هیچ کس بازی های خوب اون رو در لیگ کوییدیچ دو سال پیش از یاد نمی بره. یادمه در همون سال...
تماشاگران:
راوي: (خنده كوچيك) كل بازي يه طرف، فرار آلبوس از دست فنگ يه طرف ديگه! همه از خنده مرده بودند!
دوربين به بالاي سر بازيكن‌ها مي‌ره و آلبوس رو نشون مي‌ده كه بر روی جارویش خم شده و فریادزنان در حال فراره و فنگ پارس کنان به دنبال او!
آلبوس با گريه و ترس فرياد مي‌زنه:
- مامان جینــــــــی! بابا علــــــــه! خاله سارا! دايي بيل! دايي كلنگ! دايي پرسي! دايي خرسي! دايي پپسي! کمــــــــــــــــــک!
راوي: قضيه پيروزي ما مقابل راون خيلي جالب بود! قضيه اين بود...
درحالي‌كه راوي داستان رو تعريف مي‌كنه دوربين هم صحنه‌هاي توصيف شده توسط راوي رو به تصوير مي‌كشه...
- كه فنگ که از اذیت کردن آلبوس خوشش امده بود، جسمی طلایی رنگ را که به طور كاملآ اتفاقي از كنارش رد مي‌شد رو بدون هيچ گونه منظوري گرفت و به سمت آلبوس پرتاب کرد که به سر آلبوس خورد و باعث شد جیغ و گریه‌ی او به هوا بلند شه. فنگ با دیدن آن صحنه فرار را بر قرار ترجیح داد. آلبوس در حالی که جسم طلایی رنگ را در دستش گرفته بود، پیش مرلین رفت.
دوربين بر روي آلبوس قفل مي‌شه و نشون مي‌ده كه آلبوس پيش مرلين رفته.
آلبوس آزرده خاطر به مرلين گفت:
- مرلین بیا اين سوپر سگه رو دعوا کن. ببین با این زد تو سرم!تصویر تغییر اندازه داده شده
و دستش را باز كرد دوربين به سرعت روي دست‌هاي آلبوس زوم مي‌شه و توپ كوچكي به رنگ طلايي در دستانش نمايان مي‌شه.
مرلين با بهت به آلبوس نگاه كرد و گفت:
- اسنيچ! او ماي گاد... اینو از كجا پيدا كردي؟
آلبوس با بغض به مرلين نگاه كرد و گفت:
- هاپو خره! با این زد تو سرم. برو دعواش کن ديگــــه!
در همان لحظه صدای سوت داور به گوش رسید.
- آلبوس سوروس پاتر گوی زرین رو گرفت. هافلپاف برنده است!
كل ورزشگاه ناگهان از خوشحالي مثل بمب تركيد!
راوي: ديدن؟! اين بوقي حتي نمي‌دونست كه چه چيز مهمي رو گرفته! يادمه تا دو روز بعد باورش نمي‌شد اسنيچ رو گرفته! واقعآ شانس اورديم وگرنه صد در صد با اون دستمال‌هاي اسكاور ما بازي رو با اختلاف خيلي زيادي مي‌باختيم. نظرتون چيه يه سر به ورزشگاه بزنيم بعد از اين كه چهار ساعته بازي تموم شده؟!
تصوير سياه شده و زمين كوييديچ رو نشون مي‌ده يه كارگر داره چمن ها رو كوتاه مي‌كنه و به نظر كارش تموم شده. سپس دوربين چرخي مي‌زنه و جايگاه‌هاي خالي از تماشاگر رو نشون مي‌ده! دوذبين دوباره روي زمين مي‌چرخه ولي اين دفعه هيچ كسي نيست! به نظر تنها كسي كه تو ورزشگاه بود همون كارگر بوده كه اونم كارش تموم شده و رفته. اما كم كم صدايي هيجانزده به گوش ميرسه:
- پدربزرگ اسکاور در جنگ جهانی دوم به متحدین پیوست و بعد از آن با تولید دستمال‌های همه کاره انقلاب جدیدی را در روش‌های دستمال‌كشي بوجود آورد. یادمه پدربزرگم هميشه از دستمال‌هاي پدربزرگ اسكاور تعريف مي‌كرد...
--------
يه نكته: كسي فهميد اين راوي كيه؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مرلين مك كينن در 1386/11/24 23:11:46
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 21 بهمن 1386 16:40
نمایش جزئیات
آفلاین
مسابقه بین ریونکلاو و هافلپاف

تالار خصوصی ( پست از نگاه ِ ریون ! )

سکوت فضای دم کرده و خفه ی تالار ریون رو در بر گرفته بود . با اینکه چندین نفر هم توی تالار نشسته بودن . چو پاهاشو روی میز گذاشته بود و روزنامه ی قطوری میخوند که بیشتر از 200 تا برگ داشت و مطمئنا پیام امروز نبود چرا که اسمش کلا چیز دیگری بود . " کوییدیچ نامه " ! اسکاور چوبدستی اشو جلوی دماغش نگه داشته بود و دستمال هایی که روی میز روبروی خودش بود رو با جادو به هوا میبرد و به سمت اونا فوت میکرد . دو نفر که به هیچ وجه نمیشد تشخیص داد کی هستن هم روی کاناپه ی بزرگ کنار شومینه ی آبی رنگ خوابیده بودند . تالار ریون ، اتاق بزرگ و دایره ای بود . کنار عقاب بزرگ ان که در ورودی هم بود مجسمه ی ریوونا ریونکلاو قرار داشت و داخل اتاق پر از مبل های آبی رنگ بود . دیوار ها با سنگ های آبی کم رنگ درست شده بود و مصالح شومینه ی بزرگ که پشت ِ کاناپه بود هم از همون سنگ ها کمی تیره تر بود . ( دیگه خدایی ته ِ فضا سازیه دیگه ! ) صدای ترق ترق آتش شومینه ، تنها صدایی بود که به گوش میرسید تا اینکه ...

تق !!

- هوشّه چته باو ! قلبم ترکید .
چو که روزنامه رو با عصبانیت روی میز کوبیده بود ، به اسکاور چشم غره رفت . سرژ که از روی کاناپه افتاده بود از زمین بلند شد . چشمانش قرمز و پف آلود بود و ریش هایش + موهایش یک دست به هوا رفته بود .

- چی شده ؟

چو : بوقی ها نشستین مگس میپرونید !
اسکی : مگس ؟ من دارم دستمال ..
چو : هر چی ، به هر حال داری وقت تلف میکنی ! مثه اینکه هیچ کدومتون نمی خواید تمرین کنیدا ! ما پس فردا با هافل بازی داریم !

اسکاور با ناراحتی از جاش بلند میشه و به سمت شومینه میره . یکی از دستمال هاش که سرژ همون لحظه توش فین کرده بود رو داخل شومینه میندازه و میگه :

- درسته ! ولی ما تا پس فردا هنوز خیلی خیلی وقت داریم . فعلا باید فقط انرژی امونو جمع کنیم واسه روز مسابقه . بعدم من امشب ترتیب یه جشن تیمی رو داده ام که روحیه ی بچه هارو تقویت کنیم ! احتمالا جشنمون تا صبح اون موقعا طول میکشه ! میخوابیم تا ظهری ، بعدم میریم تمرین ! به همین سادگی ، به همین خوشمزگی ، دستمال همه کاره ی اسکی ! ها ؟

چو با اینکه ته دلش ایقده ناراضی بوده دقت کنید اینقده! ، اما قبول میکنه .

شب - تالار خصوصی

اسکی با دوتا لیوان پر از آب کدو حلوایی ( نهایت پست ِ هری پاتری ) به سوی جمعیت خفنزج ِ تیم میدوئه . تو راه هم شیش هفت نفری رو (!) کثیف میکنه . یعنی اب کدوحلوایی اش از شدت ذوق مرگیش ، از توی لیوان ها بیرون میریزه . ملت دور میزی جمع شده اند و بساط رقص و پایکوبی (!) به راه انداختن و خلاصه کلی دارن واسه ی خودشون عشق و حال میکنن . جشن خیلی وقته که شروع شده و دیگه صدای همسایه ها ، نه ! هاگوارتز که همسایه نداره ( ) صدای ملت دیگه رو در میارن و مجبور میشن تعطیلش کنن . ساعت حدود چهار و نیم صبح بود . اسکی و وینکی مشغول تمیز کردن سالن عمومی هستن . فنگ هم به عنوان جاروبرقی ، به نوبه ی خودش کمک خیلی زیادی به اسکی و وینکی میکنه .

غیژژژژژژژژ


- کیه ؟
- اهم !
- کیه ؟
- کارکاروف .. اهم .. هستم !
اسکی و وینکی : کارکاروف کیه ؟تصویر تغییر اندازه داده شده

فنگ به سمت ِ در میره و چراغو روشن میکنه ، البته در راستای هری پاتری شدن پست ؛ چراغ رو با چوبدستی روشن میکنه . حالا چطوری چوبدستی گرفته تو دستش ، اونو دیگه از خودش بپرسید ! ایگور کارکاروف وارد سالن میشه و نگاهی به گوشه کنار میندازه :

- پس این دالام دیمبو ها ماله شوما بود ؟
اسکی : اوهوم ! کاری داشتین جناب مدیر ؟
- بله ! اومدم بگم که حاضرشید برای مسابقه ، از شکلک هم استفاده نکنید وقتی با مدیر حرف میزنید ! ( )( آدم باید حرمت مدیرو نگه داره ! )
- اوگی ! ( اسکی >> دامبل! ) از امروز بعد از ظهر تمریناتمون رو شروع میکنیم .
ایگور : چی ؟ امروز بعد از ظهر ! هه هه ! شما که امروز صبح مسابقه دارید !

اسکی : خیلی نمکی !


فنگ از ایستادن خسته میشه و روی صندلی میشینه . وینکی متوجه وخامت اوضاع میشه .
- یعنی چی که ما امروز مسابقه داریم ؟
اسکی با چوبدستی اش به ایگور اشاره میکنه و رو به وینکی جواب میده :
- باو داره شوخی میکنه ، مگه نه جناب مدیر ؟

ایگور ناراحت میشه و به اون دو تا نزدیک تر میشه . ورق تاشده ای رو از جیب شمال شرقی ِ کتش در میاره و بازش میکنه . اونو روبروی دیدگان اسکاور نگه میداره .
-امیدوارم که بتونی جمله رو بخونی ، ریونکلاو و هافلپاف . امروز صبح ساعت 9:00 !
اسکی : ت ... تت ..ه ! پ.. ت.. ته !
ایگور خنده ی موذیانه ای میکنه و از سالن عمومی خارج میشه . صدای غیژژژژ دوباره از عقاب شنیده میشه و اخرین صدا فنگه : ماااااا !

چند ساعت بعد !

اسکی : مگه من گفتم ؟ خودتون پَرتید ! شوما ها به من گفتین مسابقه امون با هافل پس فرداس ! مگه نه چو ؟
چو : بیخود گردن من ننداز ! کورنلیوس به من گفت !
کورنلیوس : نه ! دروغ میگه باو ! همین گابر بود که اولین دفعه به من گفت ! خودشم شاهده !
گابریل که روی مبل نشسته بود به نشانه ی اعتراض سری تکون داد :

- خیلی ! واقعا که ! به جای اینکه بندازین گردن همدیه ، بیایم بریم حداقل این دو ساعته تمرین کنیم .
سرژ : بوق به تو ای اسکاور کپی رایت ! حالا میمردی اون مهمونی رو نمیگرفتی !؟ من به شدت دچاره کمبود خواب شده ام و ریشهایم چیزند !
اسکاور با ناراحتی : به من چه ! به نظرم جمع کنیم بریم تمرین .


زمین مسابقه !
-سووووت !

توپا ول میشن ! سرژ و وینکی هر دو از تیم ریونکلاو به سمت توپ حمله ور میشن و سرژ اونو قاپ میزنه و به سرعت برای وینکی میندازه . وینکی اریکا رو جا میذاره که میخواست با چماغش سرش رو به باد بده . اون یه حرکتی چرخشی انجام میده و بعد دستشو تو هوا بلند میکنه که گل بزنه ، اما درک در نهایت ارامش کوافل رو از دست وینکی بر میداره . درک دوری میزنه و تا میاد حرکت کنه ، گلوله ای از چیز لزج سبزی ( ) به سمتش پرت میشه و اونم از ترس جونش فرار میکنه و کوافل رو ول میکنه . به خاطر مبارزه با افشا سازی کتاب هفتم نمیگیم اون گوله ی لزج چی بود . اوا ، از پشت اشاره میکنن که افشاسازی تموم شده و صبحمون بخیر !

چو و کورنلیوس منتظر بازدارنده هان . ولی هیچ کدومشون به سمت اونا نمیان و چو که دیگه خیلی داره عصبانی میشه ، کلاه موتور سواری که کورنلیوس روی سرش بوده رو بر میداره و بهش ضربه میزنه . داور برمیگرده طرف چو :

- چی بود ؟
چو :
- !
چو :

دو پیکر تیره رنگ از کنار همدیگه با فاصله ی خیلی کمی در حرکتند . سرعتشون اونقدر بالاست که چهره هاشون خیلی تار دیده میشه . فقط یکی از اونها قهوه ای رنگ و بسیار بزرگ بود و لباس آبی به تن داره و اون یکی مثه اینکه آدمه و لباس زرد و نارنجی پوشیده . آلبوس سوروس پاتر جیمز لیلی ، چه کسی آیا ؟ با آرنجش به شکم فنگ ضربه میزنه .

- آییییی ! فنگ درد داشت ! آلبوس بیناموس بوده ! سوروس موروغنی بوده ! پاتر ، کلاس خصوصی داشته ها !

بومب ! فنگ نیز لگدی با تمام قدرت به آلبوس سوروس پاتر زد که هر قسمتش یه وری رفت . یعنی آلبوس رفت یه ور ، سوروس یه ور پاترم یه ور دیگه ! داور سوت خودشو گم کرده بود ، بنابراین مجبور شد با نهایت قدرتش فریاد بزنه :

- پنالتی به نفعه هافلپاف !

اما دابز سرخگونو از دست گابر میکشه بیرون و بهش با این حالت زبون درازی میکنه . اِما روبروی حلقه وامیسته . اسکی دستمالشو در میاره و باهاش عرق پیشونیشو پاک میکنه . زرت ! ( صدای عبور سرخگون از حلقه ! )

- گل ! گل ! هافلپاف 50 ، ریونکلاو 40 !

اسکی فحش چیزداری میده و توپو دوباره برمیداره . اونو به سمت گابریل میندازه که با سرعت از بین دنیس و مرلین رد میشه . گابر هم توپ رو با قدرت به سمت سرژ میندازه و سرژ با ته جاروش سرخگون رو به سمت دروازه هدایت میکنه .

داور : پس دابی کو ؟
وینکی آینه اشو سر جاش میذاره و با اهمی ، دابی رو از روی جاروی خودش میندازه پایین .
دابی :
وینکی :
- گل قبوله و نتیجه نصف نصف مساوی . یعنی پنجاه ، پنجاه !


صدوهشتاد درجه اون ور تر
- فنگ فنگیلا نخواست ! فنگ آلبوس ، سوروس و پاترو با هم خواست ! کی بهتر از آلبوس سوروس پاتر ؟
آسپ !: ولم کن باب ! ا چه کنه ایه ها !
فنگ : آخ جون من گوی ذرین دید ! من گوی ذرین دوست داشت ! اسکی گفت گوی ذرین خوب !
آسپ :! تصویر تغییر اندازه داده شده



دم دروازه ی هافلپاف
بازی در جریانه و پاس کاری های بی نهایت ارزشی بین اما و دنیس و مرلین داره انجام میشه . دابی یقه ی اریکا رو میکشه .
اریکا : خخخخ ! چته ؟ خخخخ ! تصویر تغییر اندازه داده شده
دابی : رئیس داره بال بال زد . اون از دور اشاره کرد که دابی به تو گفت که گوی ذرین تقلبی رو آزاد کن . اونو بفرست سمت ِ آلبوس ! مهم نیست کی بگیره ، مهم اینه که یا آلبوس یا سوروس یا پاتر بگیره ! و به آسپ هم بگو که اصلی رو بده فنگ بخوره ! دنیس گفت ، من الان درخواست تایم استراحت میکنم !

رختکن

اسکی : هین ... چند چندیم ؟ تصویر تغییر اندازه داده شده ( سوال : فلسفه ی زدن این شکلک اینجا چه بود ؟ ( شفاف سازی : یعنی چرا اسکی داره نفس نفس میزنه ، مگه جارو سواری هم نفس نفس داره ؟ جواب : 1) نویسنده میخواد بگه منم کویک اسمایل دارم ! 2) اینکه نویسنده کویک اسمایل دارد ! 3) حتما نویسنده کویک اسمایل دارد ! 4) دیدی من کویک اسمایل دارم ؟! )()

- متاسفانه 100 به 50 ! تصویر تغییر اندازه داده شده

چو روی نیمکت معلق در هوا میشینه و به دروازه ها خیره میشه .
چو : اررررررر ! چرا من اینقد بدشانسم ؟ مامان ! اهه اهه ! ما داریم میبازیم ! اررر !
سرژ هم کنار چو نشست و گفت :
- واقعا آبروریزی بود ! همه اش تقصیر خودمونه ! ماها اشتباهی خونده بودیم ! من مطمئنم که ما اگه میدونستیم بازی کیه دقیقا ، میبردیم ! حیف ! لعنت بر زوپس ! ( چه ربطی داشت ؟ )
-سوووووووت !


- سرخگون در هوا میان دو تا بازیکن تیم هافل یعنی دنیس و مرلین در گردشه . میبینید که دنیس خیلی خوب توپ رو میگیره و مرلین ، با اینکه تقریبا داره پودر میشه ، اما هیچ توپی رو لو نمیده . هوا به شدت سرد شده و نتیجه ی بازی ، 160 به 100 به نفع هافلپاف در جریانه و حالا .. دنیس یه پاس قوس دار برای اما دابز میندازه و اما هم یه راست توپو به شکمه اسکاور میزنه .

- اوخ ! شیکم چیه ، ... خورد تو !.. تصویر تغییر اندازه داده شده


- اسکی چشاش چپ میشه و اما دابز با استفاده از سرعت فوق العاده اش از کنار بازدارنده ی چو رد میشه و سرخگونه میقاپه میندازه بالا و دنیس با یه ضربه ی سر به سرخگون اونو وارد دروازه میکنه .

اون ور

فنگ : آخ گشنه امه ! فنگز شیکم (!) داره قاروقور میکنه !
آل : بیا عمو ! بیا این گوی ذرینو بخور .
فنگ گوی ذرینو میگیره تو دستش تا به سمت دهانش ببره که گزارشگر فریاد میزنه :

- فنگ گوی ذرینو گرفته ! اونو گرفت ! فنگ قهرمانه ! ریونکلاو با هوشیاری جستجوگرشون برنده میشه ! واقعا حیرت انگیزه که آلبوس سوروس پاتر هم اونجاست ! جلوی چشمای اون ! ایول فنگ ، سوپر سگ ِ قهرمان !

ملت ریون :
ملت هافل :

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1386/11/21 16:42:36
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1386/11/21 20:04:56
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1386/11/21 20:11:28
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1386/11/21 20:18:21
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 19 بهمن 1386 00:02
نمایش جزئیات
آفلاین
مديريت مدرسه هاگوارتز:

بازي دو گروه اسليترين و گريفيندور به پايان رسيد!

نتايج داوري به زودي در شرح امتياز توسط داورين زده ميشود.

-----------------------
بازي دو تيم راونکلاو با هافلپاف شروع شد.

نقل قول:
راونکلاو با هافلپاف --------- > 19 بهمن تا 25 بهمن


موفق باشيد! !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 18 بهمن 1386 23:50
نمایش جزئیات
آفلاین
شب قبل از بازی خوابگاه گریفیندور کنار شومینه

- برف می یاد برف میاد... دونه دونه دونه بـــرف میاد... برف می یاد ... برف...
- می شه بس کنی سینی! مثلاً قرار بود بشینیم اینجا استراتژی تیمو تمرین کنیم!
- استر تو هیچ وقت استعداد منو نفهمیدی! وقتی شعر به قلب شاعر الهام می شه دیگه نمی تونه جلوشو بگیره همینجوری می یاد! هی توی نبوغ من نبوق! بذار شعرمو بگم!! اوا چه جالب! فکر کنم این جمله ای که الان گفتمم جناس داشتتصویر تغییر اندازه داده شده... من آخرش یه شاعر معروف می شم!تصویر تغییر اندازه داده شده برف می یاد... برف می یاد...
- تصویر تغییر اندازه داده شده خب تو شعرتو بگو! بچه ها بقیه به من گوش کنید لطفاً ما فردا باید... لارتن! می شه بگی تو این سرما کنار پنجره دقیقاً چه غلطی داری می کنی؟!! اون پنجره رو ببند برف همه ی اتاقو سفید کرد!
لارتن در حالی که دندانهایش به هم می خورد گره جعبه ای که به پای هدویگ بسته بود را مهم کرد، سرش را کنار گوش او برد و زمزمه کرد:« آفرین کوچولوی سیفید میفید... دقیقاً یک ساعت دیگه تالار اسلی .... اومدم استر! »
هدویگ:

شب قبل از بازی تالار اسلایترین دور میز بیلیارد! (آخه تالار اسلی به سیستم پکیج مجهزه لازم نیست ملت کز کنن کنار شومینه! بعدشم این آدم منفیا همش تو فیلما بیلیارد بازی می کنن! )

آناکین انگشتش را مثل توی فیلما به سر چوب بیلیارد کشید و بعد از چند لظه تمرکز ضربه ای به یکی از توپ ها زد:« همه چیز مرتبه؟»
سامانتا نوشیدنی کره ایش را سر کشیدو گفت: « آره همه چیز مرتبه... فقط یه مشکل داریم»
- مشکل؟تصویر تغییر اندازه داده شده
سامانتا سرش را تکان داد و گفت: سوروس!
توبیاس دور میز چرخید و بدون اینکه چشمهایش را از توپهای بردارد گفت: «اون دروازه بان خوبیه»
- بله دروازه بان خوبیه! ولی مشکل اینجاست که لیلی اوانز این ترم توی تیم حریف بازی می کنه!
آناکین خنده ای کرد و گفت: «لیلی اوانز؟! بعید می دونم حتی فرق بین کوافل و سرخگون رو تشخیص بده!!تصویر تغییر اندازه داده شده»
سامانتا جواب داد: «منظورم این نبود! مگه تو کتابای هری پاترو نخوندی آنی؟! مثنوی لیلی و سوروس! ... ضمناً کوافل و سرخگونم یکیه کاپیتان! تصویر تغییر اندازه داده شده »
آناکین دستی به چانه اش کشید و به سوروس که آن سوی تالار در کنار پنجره مشغول بستن جعبه ای به پای جغدش بود خیره شد...

چند دقیقه بعد، دوباره خوابگاه گریف کنار شومینه!

- برف می یاد... برف... اممم ... برف می یاد
- بله سینی خیلی شعر خوبیه! فقط آروم تر لطفاً...خب همونطور که می گفتم ما باید قبل از گرفتن اسنیچ... لارتن!!! داری چه غلطی با اون چوبدستی می کنی؟!
همه به سمت لارتن برگشتند که با چوب دستی اش مشغول ضربه زدن به پشت دستش بود و جرقه هایی به هوا می فرستاد.
- تصویر تغییر اندازه داده شدهاممم... خب چیکار کنم پشت دستم خشک شده!... من از سرما متنفرم! از برف متنفرم! ما چجوری قراره فردا تو این هوای سرد بازی کنیم؟! دارم سعی می کنم با یه طلسم خشکی دستمو خوب کنم!
لیلی نگاه عاقل اندر سفیهانه ای به لارتن انداخت و گفت: «آخه کودن! خشکی دستو با این طلسما خوب می کنن؟!... دستتو بده ببینم!»
لیلی چوب دستی اش را بالا برد چشمهایش را بست و مشغول اجرا کردن طلسمی بر دستهای لارتن شد...
چند دقیقه بعد لارتن با ناباوری به دستهایش خیره شده بود و مشغول شمردن کهیرهایی بود که پشت دستهایش سبز شده بودند!
لیلی: تصویر تغییر اندازه داده شده

استر با تأسف به اعضای تیمش نگاه کرد. سینی هنوز در تلاش برای سرودن شعر بود. جسیکا چند ثانیه بعد از شروع جلسه به خواب رفته بود. ریموس هنوز با تمرکز وقایع روی داده در جلسه را به عنوان تاکتیک و استراتژی تیم در دفترچه اش یادداشت می کرد، سیریوس کماکان به حالت دادن موهایش در آینه ی تالار مشغول بود و لیلی و لارتن سعی داشتند راهی برای درمان کهیر های دست لارتن پیدا کنند. استر آهی کشید سرفه ی کوتاهی کرد و گفت: «خب فکر نمی کنم حرف دیگه ای مونده باشه... امشب خوب استراحت کنید، غذای سنگین هم نخورید... فردا روز مهمیه!... پایان جلسه رو اعلام می کنم! تصویر تغییر اندازه داده شده »

یکساعت بعد تالار گریف چند متر اونور تر از شومینه:


- هی سینی! تقلب نکن! من جفت شیش آوردم دو دور جایزه داره!
- آخه خنگ! منچ یه تاس داره! تو چجوری جفت شیش آوردی؟ انگار اون کهیرا رو مخت هم تأثیر گذاشته...

در همین موقع جغدی از لوله ی شومینه وارد خوابگاه شد و بسته ی کوچکی را به همراه خاکسترهای شومینه روی منچ انداخت.
همه با تعجب به بسته خیره شدند و سینیستیرا به آرامی مشغول خواندن یادداشت روی آن شد:

کرم برطرف کننده ی خشکی دست
تقدیم به لارتن عزیزم
از طرف خانوم زعفرانی


همه با این حالت به لارتن نگاه کردند:
لیلی: «خانوم زعفرانی دیگه کدوم بوقیه؟! تصویر تغییر اندازه داده شده تصویر تغییر اندازه داده شده »
لارتن که فضایی نوستالژیک در چشمهایش موج می زد گفت:« اِ ... اون که منتقل شده بود یه شعبه ی دیگه... آخی! برام کرم فرستاده! نازی... تصویر تغییر اندازه داده شده »
و بی توجه به نگاه لیلی و فریادهای نویسنده مبنی بر غیر هری پاتری شدن پست مشغول باز کردن جعبه شد...

بووووووووومب!!!!

چند لحظه بعد جعبه درست به سبک بمب های کارتون تام و جری منفجر شده بود و لارتن با صورتی سیاه و موهایی که از آنها دود بلند می شد با این حالت تصویر تغییر اندازه داده شده به دوربین نگاه می کرد.

همان ساعت تالار اسلی:


سوروس روی زمین نشسته بود و درحالیکه اشک شوق در چشمهایش می درخشید به یادداشت نصب شده بر جعبه ی کوچکی که چند دقیقه قبل جغدی سفید برایش آورده بود نگاه می کرد:

روغن موی درجه یک
با استفاده از این روغن جذاب تر از همیشه در مقابل عشقتان جلوه کنید!
کمپانی روغن سازی ویولت بودلر با مجوز رسمی از اداره ی ارشاد


صبح روز مسابقه:


( به علت طولانی شدن قسمت شب قبل از مسابقه، ساعت های ابتدایی بازی را با دور تند برایتان به نمایش می گذاریم... با تشکر، نویسنده! تصویر تغییر اندازه داده شده )

این جمله بر صفحه تلوزیون نقش می بندد و بعد از آن گروهی با رداهای سرخ و سبز با سرعتی در ابعاد بندری زدن(!) وارد زمین بازی می شوند و روی جاروهایشان می پرند و مثل فشفشه از این سمت به آن سمت می روند و صدایی شبیه به « اللمبیمبینمییسحخیهسحیسثحبیخبلبکمببححخنخزبخ ...» هم در پس زمینه به گوش می رسد که احتمالاً صدای گزارشگر و تشویق تماشاچیان با دور تند است!

چند دقیقه بعد دور بین متوقف می شود و با سرعت طبیعی روی حلقه های اسلایترین که کوافلی در حال وارد شدن به آنهاست زوم می کند.
صدای گزارشگر: « بله! واین هم چهل و هشتمین گل گریفیندور که باز هم توسط لیلی اوانز به ثمر می رسه! اینجور که پیداست ظاهر جدید سوروس اسنیپ روی نحوه ی بازیش هم تأثیر گذاشته! البته به عقیده ی من خیلی خوش تیپ تر شده و یه جورایی منو به یاد ولدمورت می ندازه! دیوید بکهام هم از وقتی موهاشو زد بازیش...»
صدای گزارشگر فید می شود و دوربین لیلی اوانز را که مقابل دروازه های اسلیترین ایستاده نشان می دهد.
- سوروس، یعنی واقعاً می تونم یه گل دیگه هم بزنم؟ تصویر تغییر اندازه داده شده
- البته عزیزم! چرا که نه؟! تصویر تغییر اندازه داده شده
لارتن با عصبانیت کوافل را از دست لیلی بیرون می کشد و با خنده ای شیطانی می گوید:« نه دیگه! ایندفعه نوبت منه! تصویر تغییر اندازه داده شده » و قبل از اعتراض لیلی کوافل را با تمام قدرت به جای حلقه ها به سر تاس سوروس می کوبد و با خنده ای چندش آور(!) می گوید: « امروز حالت چطوره سوروس کچل؟»
سوروس از حلقه ها فاصله می گیرد و در وسط زمین با لارتن گلاویز می شود.
در همین موقع صدای آژیر آمبولانس سنت مانگو به گوش می رسد که برای جمع کردن جسد نیمه جان آنی مونی که چند دقیقه قبل بر اثر سکته ی ناقص به زمین سقوط کرده به استادیوم آمده است. ( شفاف سازی: آنی مونی چون روحیه ی حساس و تعصب تیمی بالایی داره بعد از دیدن نحوه ی بازی سوروس و اسکوربورد ورزشگاه دچار ایست قلبی شده! )
تماشاچیان به رهبری لارتن و سوروس مشغول ارائه ی فحش های خارج از چارچوب به یکدیگر هستند.
سیریوس در گوشه ی زمین مشغول فریاد زدن در گوشی کا خزو پنجاهش (K khaz and 50) است: « آوووره پسر! فنگولی رو هم بردار بیار! همه دارن اینجا فحش خارج از چارچوب می دن! شما هم بیاین عقده هاتونو خالی کنید! دیگه از این مجلسا پا نمی ده ها! من دیگه برم یه مشت فحش بدم! کاری نداری اسکی؟»
سینیستیرا در آن طرف زمین مشغول شعر گفتن است و در خیالات شاعرانه اش به هوادارانش امضا می دهد و به جای تاریخ زیر امضاها شماره ی صفر نهصدو خجالتش را می نویسد.
لیلی هم که از دیدن حلقه های خالی ذوق زده شده بی توجه به اطراف کماکان به گل زدن و ترکاندن اسکوربورد مشغول است.
استر با عصبانیت به دوربین نزدیک می شود و بر سر نویسنده فریاد می زند:« می شه بگی اینجا چه خبره؟! این بازی کوئیدیچه الان؟! اصلاً یادت هست من کاپیتانم؟ اینا رو ولش کن اسنیچ چی می شه؟!»
نویسنده:
استر: تصویر تغییر اندازه داده شده
صدای گزارشگر فضای ورزشگاه را پر می کند: « ببینندگان عزیز همونطور که در گیرنده هاتون مشاهده می کنید جریان بازی به شدت به جنجال کشیده شده! من واقعاً برای جامعه ی ورزشی هاگوارتز متأسفم. مطمئناً چنین افتضاحی هرگز از حافظه ی تاریخی هواداران کوئیدیچ پاک نخواهد شد! با توجه به اعلان مدیریت هاگوارتز نتیجه ی بازی به زودی توسط کمیته ی انضباطی اعلام خواهد شد! مأموران امنیتی هم در همین لحظه وارد استادیوم شدن... قبل از بروز حوادث دلخراش تر با شما خداحافظی می کنم ! به امید بازی هایی جوانمردانه تر!»
نویسنده:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!