جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

زمین كوییدیچ هاگوارتز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: دوشنبه 19 شهریور 1386 00:06
نمایش جزئیات
آفلاین
مسابقه بين دو تيم كوييديچ هافلپاف و گریفیندور
=.=.=.=.=.=.=.=.=.=.=.=.=.=.=.=.=.=.=.=.=.=.=

فرداى مسابقه

لودو بگمن در تالار عمومى هافلپاف نشسته بود و زار زار مى خنديد. هيچ كس علت خنده مرموز و گريه وارش را نمى دانست. البته همه می دونستن ولی تو نمی دونی چون اگر قرار بود بدونی که دیگه نباید بیکار نبودی پستو بخونی،نه؟ پس بشین بخون شاید تونستی علتش را درک کنی!
خلاصه مى گفتيم كه لودو بگمن، زار زار مى خنديد، و هر كس رد مى شد به او پوزخندى ميزد و مى‌گذشت. اما پروفسور اسپراوت چون رد شد، او را فهمید و به آغوش پذيرفت ، ناز و نوازش کرد و با مشت های سهمگینش مشت و مالش داد.
- پسرم.. اشكالى‌ ندارد! براى من درد و دل كن... تو جاى فرزند مايى ... اگر پيش اين مادر دردودل نكنى پس پيش چه كسى خودت را خالى ميكنى؟
صدايى مبهم از جانب وى به گوش رسيد. گويى مى گفت: اول اين شکم را از تو دهان ما بیرون بیار تا بتونم بگم چه طورم ، بوقی!

اما اسپراوت از آنجا كه بسيار باهوش بود، او را بيشتر در آغوش فشرد و رو به سمت شماى خواننده كرد و اينچنين آغاز نمود:

روزى روزگارى در شهر خوش آب و هوايى جوانى مى زيست..
آووو اشتباه كردم! آن يك خاطره ديگر بود.
روزى روزگارى در منطقه اى هاگوارتز نام، كه از آب و هوايى بس آلوده و پر مونوكسيد كربن رنج مى برد، چهار گروه موجود بودند و يكى از يكى قدرتمندتر و قوى تر و بهتر و برتر.... يكى از اين گروه ها كه اتفاقا هافلپاف نام داشت بايد در برابر گروهى ديگر، كه نامش اصلاً مهم نيست و اگر مهم بود مى گفتيم، بازى ميكرد.

اين جوانى كه در آغوش من در حال خفه شدن است به گفته گويندگان سردسته تيم هافلپاف مى باشد..
آن روز سرد زمستانى....


====================
- نكن نكن! بيا كوافلت مال خودت من جونمو دوست دارم!!
استرجس به سمت پیوز جيغ كشيد: عمراً اگه از اينجا جون سالم به در ببرى! روح بدترکیب! من تورو سنگت مي كنم! كوافلتو نخواستم! حالا واسه من شاخ ميشى؟

داورى خود را به مشاجره رساند و فرياد زد: طبق بند پ قانون 998 سيستم شكار وزارت سحر و ورزش شما حق ندارى به بازيكن حريف صدمه بزنى!

- بذار لااقل يك تير به پاى چپش بزنم!‌

داور: نه!

- جون من بذار لااقل يه کم اذیتش کنم!

داور:‌ نههه!!

- پس لااقل يه بلایی سرش بیارم،سنگش کنم!!

داور:‌ ديالوگ تمام كردم! هر كار ميخواهى‌بكن!

پیوز: نه!!! داور جون دستم به پيژامت! نذار! نيا جلو جون ولدى! الان تمام دنيا دارن ميبيننت!!‌ جون من نزديك نيا!!‌يكي بياد اينو از من جدا كنههه!!‌ آخ!!‌ مگه خودت روح ندارى؟؟!!!‌

استرجس بود كه طلسم اجرا می کرد و پیوز بود كه جو زنده بودن گرفته بودش و جیغ می کشید.. به ناگه شيء سياهرنگى بر فرق سرش فرود آمد و با پیوز ملاج در ملاج شد.

رويش برگرداند و لودو بگمن را ديد، كه به طرز فجيعى از آن بالا قاه قاه مى خنديد.

از اين رهگذر بود كه شما خواننده گرامى و بسيار عزيز و صد البته خوشمزه، با سس دلپذير و سالاد با سس هزار جزيره مهرام و پفك نمكى چى توز و الى آخر ، به دنياى كوييديچ هاگوارتز وارد گشتيد و ماجرا را از زبان خودتان مى شنويد!

آن ساحره برومند را مى‌بينيد كه به تاخت به ملازمت كوافل مهربان وارد حلقه سمت چپ دروازه يكى از فاميل هاى ولدمورت شد؟ آرى او همان جسيكا پاتر است! دخترى از...

خواننده اين نمايشنامه: اسپی جون هر كى دوست دارى‌مسائل ناموسى‌رو پيش نكش اين استرجس با بلاجراش سوراخ سوراخمون كرد!

اسپی جلوى ديد شماست! كه همه آن بلاجرها بخورد در فرق سر من! اصلا مشكلى نيست!

حال به سمت ديگرى‌ از زمين مي رويم. جايي كه خرگوشى مشغول آموزش گازگرفتن هويج به سه بچه خرگوش خودش است!

براى‌ لحظه اى دندان طلاى مادر خرگوشها برق مى زند و درخشش در چشمان تيزبين دو جستجوگر اين بازى، كه همان الیور و اسپی خودمان مى باشند، فرو مى رود.

الیور:‌مال منه!!!
اسپی: مال خودمه!!

پاق!!!
دو جستجوگر با مادر بچه خرگوشها تصادف مى كنند و در اثر اين تصادف كله كرده و به خندق حاشيه زمين فرو مى افتند و جا به جا تمام مى كنند.

بچه خرگوشها: ما مامانمونو ميخوايم!!

لارتن و سیریوس در حال حاضر كوافل به دستند. يكي به ديگرى پاس ميدهد و آن يكي به جسیکا و آن جسیکا توپ را براى لارتن مي اندازد ، لارتن كه همگان مي دانند كسي نيست جز مهاجم تيم گريفيندور، با كمال ميل توپ را مي گيرد و در جهت خلاف به سمت دروازه بان آلبوس دامبلدور متحرك مي شود.

سیریوس وجسیکا رو به لارتن نگاهي سرزنش آميز مي اندازند و لارتن نه تنها از رو نمي رود، كه بيگانه را الگوي خود قرار داده و آن شكلك معروف را به نمايش در مي آورد!‌ (خودتان تصورش كنيد من حوصله ندارم روى شكلكه كليك كنم! )

در اين گير و دار پیوز، كه نگاه افسانه اى سیریوس و جسیکا را ديده بود، جان لارتن را در خطر مرگ يافت و براي نجات جانش بلاجري را به سرش وارد كرد تا سومين جسد، توسط مامورين وزارت بهداشت شهرستان هاگزميد، از زمين خارج شود.

نكته مهم تا اينجاي كار اين بود كه اين بازي اصلا گزارشگر نداشت

يادتان كه نرفته است، دنیس به شدت به سمت دروازه آلبوس در حركت بود. اما آلبوس به او چشمكي زد و گفت:‌ اگه گل بزني قرار مصاحبه امشب رو ميندازم سه ماه ديگه!

دنیس كه منافع شخصي خويش را به شدت بر منافع تيم ترجيح داده بود، اين ماموريت را به پايان نرساند و ترجيح داد تا كوافل را به درک بسپارد. درک كه يك دانه پر در آن بدنش باقي نمانده بود و مغزش نيز از نوكش چكه مي كرد از گرفتن كوافل باز ماند و تنها كاري كه از دستش بر مي آمد خالي كردن راه براي كوافل بود.

كوافل رفت و رفت و رفت تا روي زمين افتاد. حال اگر حدس زديد كجاي زمين؟؟ حدستان اشتباه بود!! جايزه را خودم بردم! توپ قرمزرنگ هم اكنون بازيچه دست سه بچه خرگوشي شده بود كه سعي داشتند آن را گازگاز كنند.

(به منظور استفاده از تمام شخصيتهاي بازي) آلبوس -دروازه بان گريفيندور - فرياد كشيد: جسيكا بدو بدو الان ايگور كوافل رو برميداره!!!

جسيكا نيز دويد اما فراموش كرد كه در ارتفاع 500 پايي قرار دارد و نيز نمي توان روي دسته جارو دويد. پس شد آنچه بايد مي شد (گرفتين چى شد؟) و او نيز نام خود را به عنوان چهارمين جسد معرفي كرد.

لودو بگمن كه به ته ريش قبايش برخورده بود، چماقش را به دست گرفت و آماده شد تا جسیکا را با خرگوشها يكسان كند. و صد البته اين كار را كرد و....




=========
شتلق!!!!
اسپی با همه كبير بودنش با شدت هر چه تمام تر به گوشه تالار عمومي هافل پرتاب شد.

لودو پس از اداي 59 نفس عميق گفت:‌ زن پرحرف!!‌ خفه شدم!‌خفه شدم، خفه شدم ،خفه شدم!!!‌ ما نخوايم با كسي درد و دل كنيم كيو بايد ببينيم؟؟؟

لودو باري ديگر به ياد سخن آخر مرلين كه درباره قتل سه بچه خرگوش بود افتاد و عذاب وجدان امانش نداد. او نمى توانست عذاب وجدان را از خود دور كند!‌آخر او در كودكى به خرگوش علاقه زيادى داشت! پس زارزار خنديد و خنديد و خنديد... و باز هم خنديد... و خنديد...

يك هفته بعد

سردخانه وزارت خانه پذيراي حضور پنجمين جسد بازي دو تيم كوييديچ هافل و گريفيندور بود. نوجوانى كه از شدت زار زار خنديدن كاسه عمرش لبريز شده بود.


اما تكليف اسنيچ چه شد؟ هيچ! اسنيچي در كار نبود. همه تان سر كار بوديد!‌ هدف از اين نمايشنامه فقط و فقط معرفي ليست بازيكنان دو تيم بود و بس پس تا بازي بعد همه شما را به ريش مرلين مي سپاريم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 18 شهریور 1386 23:53
نمایش جزئیات
آفلاین
هافلپاف ... گريفندور
-------------------------------------------------------------


زمين كوييديچ هاگوارتز - رختكن تيم هافلپاف

هفت بازيكن با رداهاي كوييديچ ِ زرد رنگ، هر كدام جارو به دست در گوشه اي از رختكن نشسته اند. از چهره ي آنان اينطور به نظر ميرسد كه پس از يك مسابقه ي نه چندان طولاني شكست خورده اند و اكنون خسته و اندوهگين در رختكن نشسته اند!
در ميان ِ سكوت ِ سنگين، صدايي به آرامي در رختكن پيچيد:
- بچه ها...
صدا مربوط به لودو بود كه انگار خودش نيز نميدانست كه چه ميخواهد بگويد! پس از اندكي مكث با همان لحن ِ آرام ادامه داد:
- بچه ها، درسته كه ما مسابقه ي قبل رو باختيم! درسته كه كاپيتانمون رو از دست داديم. درسته كه مشكل داريم... اما... ما نبايد جلوي گريفندور كم بياريم.
- حتمآ ميخواي بگي از گريف خيلي بهتريم...
لودو كه از چهره اش خستگي موج ميزد رويش را به سمت درك برگرداند:
- درك خودت هم ميدوني كه بهتريم. هممون ميدونيم!...
ماندانگاس همانطور كه نشسته بود و جارويش را از انتها در دست گرفته بود، حرف لودو را قطع كرد و گفت: دست بردار لودو! دست بردار! ديگه خسته شديم از اين حرفا... بهتر نيست عوض اين چيزا ميرفتي و انصرافمون رو اعلام ميكردي؟ تو كه ميبيني بچه ها چه وضعي دارن.
لودو سرش را پايين انداخت... انگار نميتوانست نگاه سنگين آنها را بر خود تحمل كند! در همين لحظه پيوز از ديوار عبور كرد و وارد شد.
- بچه ها مسابقه تا پنج دقيقه ي ديگه شروع ميشه... من با مادام هوچ صحبت كردم. گفت اگه ميخوايد انصراف بديد، الان آخرين مهلته!
لودو كه به نظر عصبي شده بود صدايش را بلند كرد و بلافاصله جواب داد: تو به چه حقي رفتي با هوچ در اين مورد صحبت كردي؟!
پيوز رويش را برگرداند و مجددآ داخل ديوار شد! درك و ماندانگاس نيز به لودو پشت كرده بودند و در جاي خود نشستند.
در همين لحظه دنيس از جاي خود بلند شد و بعد از محكم كردن مچ بند ها و زانو بندهايش، جارويش را برداشت و به سمت درب خروجي رفت.
- من دارم ميرم مسابقه بدم. من و لودو ميريم. دو نفره مسابقه ميديدم و مطمئن باشيد براي برد ميريم!
نيمفادورا كه تا اين لحظه در انتهاي رختكن، جايي كه هيچكس نميديد كز كرده بود، قطره اشكي را از گوشه ي چشمش پاك كرد و آهسته گفت:
- منم ميام...
- تو حق نداري بري!
- به تو هيچ ربطي نداره دانگ! من ميخوام برم و براي گروهم مسابقه بدم.
- اما تو...
- گفتم كه... به تو مربوط نيست. ديگه هم من دوست ِ تو نيستم!
خشم در چهره ي ماندانگاس موج ميزد و دورا نيز در حالي كه اكنون ديگر به وضوح اشك ميريخت دنيس را كنار زد و از رختكن خارج شد تا كسي اشكهايش را نبيند!
- تو چيكار ميكني اسپروات؟ مياي يا نه؟
اسپروات نگاهي به ماندانگاس ِ خشم گين و درك كه چهره اش هيچ حالتي نداشت انداخت و سپس رو به لودو كه با ابروان ِ درهم اين سوال را پرسيده بود كرد و شانه هايش را بالا انداخت.
در همان حال كه لودو همچنان به اسپروات كه روي نيمكت ِ مقابلش لم داده، خيره شده بود، درك گفت: بهتره همه بريم. ظاهرآ چاره اي نيست.
ماندانگاس خشمگين گفت: درك؟! تو چرا اين حرف رو ميزني...
در همين لحظه پيوز كه ظاهرآ تمام مدت داخل ديوار بوده و گوش ميداده از ديوار خارج ميشود و فرياد ميزند: اما ما اِما رو از دست داديم! ما ديگه نميتونيم ببريم. چرا مسابقه بديم؟
دانگ ادامه داد: به فرض هم كه ببريم. قهرماني مال گريفيهاست! ما فقط خودمون رو ضايع ميكنيم!


دقايقي بعد - مركز ِ زمين كوييديچ هاگوارتز

- بازيكنان بي انضباط ِ هافلپاف! شما چهار دقيقه تاخير داشتيد... سريع سوار جاروهاتون شيد. ديگه وقتي براي مراسم شروع بازي نيست!
مادام هوچ با چهره اي تلخ اين سخنان را رو به بازيكنان هافلپاف گفت و سپس در سوت ِ خود دميد.
در هنگام اين صحبت ها نگاه لودو بر چهره ي شادمان و سرحال ِ بازيكنان تيم گريفندور دوخته شده بود و با شنيدن سوت، احساس كرد كه سوزني در انتهاي دلش فرو رفت!

ماندانگاس با خشم زياد و پيوز با بي ميلي ِ فراوان، بعد از ساير بازيكنان، سوار بر جارو به پرواز درآمدند...
مثل هميشه، همراه با صداي سوت، صداي آشناي لي جردن هم در جايگاه هاي زمين كوييديچ پيچيد.
- سلام به تمام دوستان ِ حاظر كه براي ديدن آخرين مسابقه ي اين ترم هاگوارتز به اينجا اومدن... اونطوري كه ميبينم اكثرآ بچه هاي گريفندور هستن و از هافلپاف كسي به چشمم نميخوره. اوه بله جسيكا پاتر از گريفندور به حلقه ي هافلپاف نزديك شده! يه حركت زيبا و پاس ميده به بلك؛ و بله گل ميشه... كوافل از حلقه عبور ميكنه.
صداي تشويق ِ تماشاچيان ِ گريفندور كر كننده بود! لودو كه ميديد هيچ يك از بچه هاي هافلپاف براي ديدن مسابقه به زمين كوييديچ نيامده اند، روحيه اش از پيش كمتر شده بود! اما سعي ميكرد خود را با روحيه نشان دهد.

- بازي رو بايد هافلي ها شروع كنن. دنيس كوافل رو تو مشتش گرفته. اونو ميندازه سمت درك! درك كوافل رو ميگيره... اوه! چقدر آهسته حركت ميكنه! واي خداي من! اگه لودو بلاجر رو دفع نكرده بود الان هيچي از درك باقي نبود!!
لودو پس از دفع بلاجر فرياد زد: اگه بخواي همينطوري بازي كني بهتره بري بيرون. درك! ما تيم هافلپاف هستيم!
اما درك توجهي نداشت و به پرواز ِ نه چندان جالبش ادامه داد و سپس كوافل رو براي نيمفادورا انداخت. دورا كوافل رو محكم گرفت و خيلي تيز شروع به پرواز كرد!
- عجب سرعتي داره تانكس! دنيس هم داره كنارش حركت ميكنه. اما به نظر درك چندان حالش خوب نيست... اوه يه بلاجر ديگه اينبار از طرف پادمور! واَو! تانكس جاخالي ميده... كرپسلي مياد توپ رو بقاپه ازش! اما كوافل رو ميندازه واسه دنيس... اوه نه! بلك كوافل رو بين راه ميقاپه... عجب مهارتي داره...
لودو در حالي كه سعي ميكنه بلاجرها رو با چماق به سمت بازيكنان حريف بفرسته و همچنين از بازيكنان خودي محافظت كنه، فرياد ميزنه:
- پيوز تا كي ميخواي همونطور وايستي و بازي رو نگاه كني؟! بيا كمك كن!
اما پيوز به حركت بي هدفش در ميان زمين و آسمان ادامه ميده و چماقش رو در دست ميچرخونه...!
- خوب، به نظرم جستجوگرها امروز روز سختي داشته باشن! خورشيد هم مستقيم ميتابه و اين كار ِ اونا رو مشكل‌تر ميكنه، چرا كه ديدشون سخت ميشه... حالا ميبينيم كه بلك دنيس رو رد ميكنه و پاس ميده به كرپسلي. كرپسلي سريع براي جسيكا... فقط ماندانگاس رو بروشه. شووت ميكنه...
ماندانگاس كه بعد از درياف گل اول عصبي‌تر به نظر ميرسه با جارو به سمت كوافل شيرجه ميره؛ اما توپ از زير دستش عبور ميكنه و وارد حلقه ي سمت چپ ميشه.
- من كه گفتم نميتونم! ما دروازه بان نداريم! فقط اِما ميتونه اين توپها رو بگيره...
در همين لحظه صداي لي مجددآ در ميان هياهوي تماشاچيان بلند ميشه: بيست-صفر به نفع گريفندور.
- اينقدر ضعيف نباش دانگ!
- من ديگه بازي نميكنم...
لودو فرياد ميزنه: تو بايد بازي كني!
براي لحظه اي تمام تماشاچيان دست از شادماني برميدارند!! به نظر فرياد لودو آنچنان بلند بوده كه آنها نيز شنيده بودند!!

- بله، به نظر ميرسه تيم هافلپاف مشكل داره! از اول هم ميشد از چهره ي بازيكنان اين تيم اين موضوع رو فهميد! اونا در غياب دابز نتونستن يه دروازه بان خوب پيدا كنن... اين خيلي بده واسه يه تيم كوييديچ كه دروازه بان ِ مطمئني نداشته باشه و البته اونا شانسي هم براي قهرماني ندارن!
دانگ در حالي كه غر ميزد و فحش ميداد كوافل را براي نيمفا پرتاب كرد! لودو بلاجري به سمت پيوز فرستاد كه از ميان بدنش عبور كرد و او را متوجه لودو ساخت. اما همچنان بازي نميكرد!
نيمفا و دنيس توپ را جلو ميبردند و درك نيز با آنها حركت ميكرد. اما آنان فقط در موارد اجبار كوافل را به وي پاس ميدادند!
- اوه... عجب مهارتي دارن بازيكنان گريفندور! اينبار جسيكاست كه توپ رو از ميان دستان درك بيرون ميكشه! عجب حركاتي انجام ميده با جارو! انگار كه خودش داره پرواز ميكنه... كوافل رو ميده به بلك! بلك به كرپسلي... دوباره بلك! حركات تركيبي ِ تمرين شده اي رو انجام ميدن. اوه ايندفعه تانكس سعي ميكنه كوافل رو بقاپه... اما موفق نميشه... اوه، بله. دنيس كوافل رو گرفت... خداي من! نه نه. بلاجر سينسترا بهش نخورد! درك ديگه تو حمله شركت نميكنه! واقعآ جاي تعجب داره... دنيس تنها جلو ميره. حالا تانكس هم بهش اضافه ميشه! كرپسلي ميره سمت دنيس... اوه داور سوت ميزنه! خطا! كرپسلي به دنيس تنه زد! آره... به نظر پنالتي گرفته.
لودو فرياد زد: دورا بزنه!
و در حالي كه نگاهي تاسف باز به درك در پشت سرش انداخت، به سمت منطقه ي دروازه ي گريفيندور نزديك ميشد.

بعد از خروج بازيكنان از منطقه ي دروازه ي تيم گريفندور، دورا در مقابل آلبوس قرار گرفت. آلبوس جارويش را با يك دست محكم ميفشرد و نيمفادورا هم كوافل را! او با خود ميگفت كه بايد اين توپ را از حلقه عبور دهد؛ تا شايد تيمش احيا شود!

- خوب داور سوت ميزنه... شوت... عجب اتفاقي! اوه... كوافل به ميله ي كناري ِ حلقه برخورد ميكنه! پنالتي گل نميشه! از اين بدشانس تر نميشد! همچنان بيست-صفر به نفع گريفيندور.

نيمفادورا در حالي كه اشك در چشمانش حلقه زده بود و از كنار دنيس عبور ميكرد عذر خواهي كرد! لودو نيز به سمت بلاجر سرگردان رفت و اجازه نداد كه نيمفا براي عذر خواهي نزد وي نيز بيايد. چرا كه احساس ميكرد اينطوري ممكن است زودتر فراموش كند و به بازي برگردد.
مهاجمين گريفيندور مجددآ حمله ميكردند! پادمور و سينسترا دائمآ بلاجرها را به سمت بازيكنان هافلپاف ارسال ميكردند و لودو به تنهايي آنها را دفع ميكرد...

دقايقي بعد و پس از دريافت دو گل ديگر، نيمفادورا توانسته بود براي هافلپاف گلي به ثمر برساند.
درك دوست داشت در بازي كمك كند، اما روحيه اي براي اين كار نداشت! ماندانگاس كه از ابتدا نيز مخالف بازي كردن بود همچنان عصبي تر ميشد و پس از دريافت چهار گل تغريبآ براي ساير توپها تلاشي نميكرد. پيوز نيز كه اصلآ به بازي نميپرداخت و هيچ حضوري نداشت.

- به بار ديگه تانكس و دنيس با هم همكاري ميكنن. ببينيم آيا اينبار هم بازيكنان ِ گريفيندور ميتونن حمله ي اونا رو قطع كنن؟ اوه... نه! خداي من!!! سينسترا بلاجر رو محكم به سر تانكس ميكوبه! اوه اون داره سقوط ميكنه...

بلاجر به سختي به سر تانكس اثابت كرده بود! به نظر بدشانسي هاي هافلپاف تمامي نداشت! تانكس در حال سقوط بود كه دنيس كوافل را رها كرد و به سمت پايين شيرجه رفت و وي را به زحمت گرفت...

لحظاتي بعد، نيمفا با سري خونين بر روي چمن ِ مخمل گون ورزشگاه دراز كشيده بود و زمزمه ميكرد:
- من بايد بازي كنم... من بايد به بازي ادامه بدم...
ولي آهسته آهسته صدايش به بي صدايي ميگراييد... مادام پامفري بر روي سرش دورا زانو زده بود و چوبدستي خود را حركت ميداد. در همين حين رو به لودو كرد و گفت:
- نميتونه ادامه بده. بايد استراحت كنه.
مادادم هوچ بلافاصله گفت: بسيار خوب. شنيدي كه. بازي رو با يه بازيكن كمتر بايد ادامه بديد.
و در سوت خود دميد و همگي به آسمان بلند شدند...

لودو احساس بدبختي ميكرد! احساس ميكرد رگهاي سرش، مغزش را محكم ميفشارند! دنيس بغض كرده بود و با نااميدي به آسمان رفت. درك همچنان روي زمين بود و اصلآ بلند نشد. ماندانگاس و پيوز به همراه اسپروات هم كه اصلآ فرود نيامده بودند.

- هافلپاف بدشانسي هاش تكميل شد! به نظر تانكس نميتونه ادامه بده و به درمانگاه منتقل شد. حالا اونا يه بازيكن كمتر دارن... كوافل به دستان بلك چسبيده. دنيس رو ببينيد... با چه سرعتي داره تعقيبش ميكنه... سعي ميكنه كوافل رو از بلك بگيره. اوه عجب ماراتوني! بلك دنيس رو رد ميكنه اما دنيس دوباره جلوش ظاهر ميشه...

چندين بار سيريوس دنيس را رد ميكند و دنيس مجددآ با جنگندگي و سماجت سعي در تصاحب كوافل دارد. جالب اينجاست كه سيريوس پاس هم نميدهد و به نظر قصد دارد به دنيس نشان دهد كه از نميتواند توپ را بگيرد!
- بلاخره بلك پاس ميده! پاتر و كرپسلي در كنار بلك يه حلقه رو تشكيل دادن... پاتر به كرپسلي، كرپسلي به بلك... دوباره به پاتر، كرپسلي، بلك، پاتر... اوه خداي من دنيس دست بردار نيست و هر كس صاحب كوافل ميشه به طرفش حمله ميكنه! اما نميتونه اون رو بگيره، چرا كه بازيكناي گريفيندور خيلي سريع پاسكاري ميكنن...

لودو سعي ميكنه با فرستادن بلاجر ها مهاجمين گريف رو از كار بندازه؛ اما موفق نميشه و مدافعين گريفندور مرتبآ بلاجرها رو دفع ميكنن و اجازه نميدن بلاجري به لودو برسه...
- عجب صحنه اي! در تمام اين مدت چنين صحنه اي رو نديده بودم! خداي من! مثل اين كه گريفي ها اصلآ نميخوان بازي رو ادامه بدن و هنوز دارن فقط پاسكاري ميكنن. دنيس هم دست بردار نيست! به نظر ميرسه گريفي ها ميخوان اونو كلافه كنن!!

صداي همهمه ميان تماشاچيان بلند بود و بيشتر شبيه به خنده به نظر ميرسيد! عرق از سر و روي دنيس سرآزير شده بود؛ به شدت نفس نفس ميزد و هنوز هم سعي در تصاحب توپ داشت! لودو در حالي كه با دهاني باز نظاره گر صحنه بود با خشونت بلاجري پيدا ميكرد و به سمت آنها ميفرستاد... وي آرزو ميكرد كه تيمش چند گل بخورد اما اينطور مورد تمسخر قرار نگيرد!
دنيس بغض كرده بود و اشك در چشمانش حلقه زد، اما هنوز دست از مبارزه بر نميداشت! اكنون بازيكنان گريفيندور نيز ميخنديدند! لودو هر لحظه بيشتر احساس درماندگي ميكرد و احساس ميكرد كه وي و تيمش همچون دلغكهايي در زير چادر يك سيرك ِ بزرگ مشغول هنرنمايي هستند! وي در حالي كه نعره ميزد بلاجرها را ارسال ميكرد؛ اما همچنان بيفايده بود و استجرس و سينسترا به خوبي دفاع ميكردند...
وضعيت نفسگير و اسفناكي بود! دنيس در ميان حلقه اسير شده بود و به دنبال كوافل به اينطرف و آنطرف ميرفت كه ناگهان در همان حال وقتي تلاش لودو براي باز كردن حلقه را ديد، رويش را به سمت درك كه بر روي زمين ايستاده و به صحنه زل زده بود برگرداند و در حالي كه به ماندانگاس و پيوز كه بي كار در هوا معلق بودند و سعي ميكردند به منظره نگاه نكنند نظري انداخت، فرياد زد:
- بي مصرفاي بي غيرت! چرا بازي نميكنيد! شما شايسته ي لقب سختكوشي در هافلپاف نيستيد.
ناگهان درك كه به نظر عقده اي در دل داشت به هوا برخواست و به كمك دنيس رفت. اما ماندانگاس و پيوز همچنان بي اعتنا بودند! اما اكنون توجهشان را به صحنه داده بودند و به دقت نگاه ميكردند...
درك با حركتي سريع نزديك بود كوافل را بقاپد، اما از دستش رها شد و به جسيكا رسيد.
- خداي من... درك يهو متحول شد. من كه فكر ميكردم اون هم مصدوم شده! اما الان ميبينيم كه داره بازي ميكنه... حالا اونم به دنيس كمك ميكنه... كار بازيكنان گريف سخت شده اما ظاهرآ هنوزم نميخوان دست از تمرين پاسكاري بردارن!
اينبار دنيس و درك در حلقه گرفتار آمده بودند... با ديدن اين صحنه ماندانگاس نيز در حالي كه دندان به هم ميفشرد به كمك آنها رفت! لودو همچنان بلاجر ارسال ميكرد و پيوز فقط نگاه ميكرد. اسپروات و اليور وود هم به چشم نميخوردند!
- مفلچر هم دروازه رو رها ميكنه و داره كمك ميكنه... حالا سه به سه شدن! گريفي ها بلاخره دست از پاسكاري برميدارن و ميرن به سمت حلقه ها كه دروازه باني نداره! سرعت بازيكناي گريف خيلي زياده و دو مهاجم و دروازه بان هافل به نظر خيلي خسته شدن و به اونا نميرسن! اوه فقط دروازه جلوشونه... كرپسلي شوت ميكنه...
- بچه ها حمله كنيد!!!
پيوز در حالي كه با چماق كوافل را از دهانه ي حلقه دفع ميكند و آن را به سمت دنيس، درك و ماندانگاس ميفرستد اين كلمات را با تمام وجود فرياد ميزد.
لبخندي ناخودآگاه بر لبان لودو نقش بسته بود. چرا كه مجددآ شاهد انسجام تيمش بود! دنيس، درك و ماندانگاس به خوبي پاسكاري ميكردند و مهاجمين و مدافعين گريف نيز جا مانده بودند...
- گل... دومين گل براي هافلپاف! چهل-بيست! با اين گل، هافلپاف به مسابقه برميگرده...
به يكباره انقلابي دروني تيم هافلپاف را متحول كرده بود! پيوز دورن دروازه، با چماق توپ ها را برميگرداند و درك، دنيس و دانگ حمله ميكردند و لودو نيز آنان را پوشش ميداد.

نتيجه شصت-پنجاه به نفع گريفيندور بود. كه ناگهان با فريادهاي لي جردن تمام حواس ها متوجه جستجوگران دو تيم شد.
- به نظر ميرسه وود اسنيچ رو ديده! اسپروات در اين سمت ورزشگاه و به نظر ميلي براي گرفتن اسنيچ نداره! خيلي آهسته به سمت وود حركت ميكنه كه با سرعتي كه وود داره فكر نميكنم هرگز بهش برسه!

هر پنج بازيكن هافلپاف با حيرت به اسپروات نگاه ميكردند.
- اسپي سريعتر برو!!!
به صورت كاملآ اتفاقي همگي با هم اين را فرياد زدند! و اسپروات با تعجب سرش را به سمت آن پنج نفر برگرداند و به آنها خيره شد.
اسپي زير لب با خود گفت: ماندانگاس... پيوز...؟؟؟!!!
به نظر آن انقلاب در اسپروات ايجاد نشده بود و نسبت به برد تيم كاملآ بي اعطنا بود! در همين لحظه بلاجر پيوز به جاروي وود برخورد ميكند و وي را براي لحظاتي منحرف و متوقف ميكند.
- اسپروات بجمب. اسنيچ رو بگير... بجمب!
پيوز با هيجان فرياد ميزد! لودو مجددآ بلاجر را به سمت اليور هدايت كرد، اما اينبار وي جاخالي داد.
اسپروات كه متحير شده بود بعد از نگاهي مشكوك كه به بازيكنان خودي انداخت بر سرعتش افزود...
اكنون دو جستجوگر در كنار هم بودند... اسپروات اخم كرده بود و وود دندانهايش را بر هم ميفشرد...
هر دو دستهايشان را دراز كرده بودند... از تماشاچيان و حتي لي جردن نيز هيچ صدايي در نمي آمد. ديگر هيچ بلاجري نيز به آنها نميرسيد!


سووووووووووت!!!

ورزشگاه منفجر شد! اليور وود اسنيچ را گرفته بود! بازيكنان گريفيندور سر از پا نميشناختند و در ميان آسمان جشن شادي گرفته بودند. تماشاچيان آنها نيز مدام جيغ ميكشيدند.
بازيكان هافلپاف همگي به سرعت فرو آمدند. دنيس در حالي كه بازويش را روي صورتش گرفته بود تا كسي اشك ريختنش را نبيند به سرعت به رختكن رفت. لودو بر روي زمين به جاوريش تكيه داده بود و باحسرت شادماني گريفي ها را تماشا ميكرد. پيوز با دهاني باز روي هوا معلق بود و اسپروات شرمگين به نظر ميرسيد!
ماندانگاس نيز برو روي چمن زانو زده و سرش را در ميان بازوانش گرفت. شايد او خودش را مقصر باخت ميدانست! چرا كه او بود كه از شب قبل شمع اميد را در دل بازيكنان و اعضاي گروه خاموش كرده بود.
لودو به سمت وي رفت و دست بر شانه ي او نهاد. وقتي متوجه لرزش شانه ي دانگ شد درد در سينه اش فزوني يافت. او را بلند كرد و در آغوش گرفت و اكنون هر دو با هم ميگريستند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در تاریخ ۱۶:۵۴:۳۰ پنجشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۶
[size=small]
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 18 شهریور 1386 23:15
نمایش جزئیات
آفلاین
هافلپاف در مقابل گریفیندور (چی گریفیندور قرمزه؟ شرمنده اشتباه شده )
----------------------------
شب قبل از مسابقه - تالار هافل
خرررپفففففففففففف

شب قبل از مسابقه - تالار گریف
... (من پستو از دید تیم خودمون روایت می کنم! )

شب قبل از مسابقه - دفتر مدیریت
خرررپففففففففففف (حالا تو مملکت هیچ مشکلی نیست تو گیر دادی که تیم ما از کجا می دونه تو دفتر مدیریت چه خبره؟)
تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق ...
صدای تق تق در زدن کم کم بلند تر میشه و ریتم خاصی به خودش می گیره. کوییریل از خواب می پره و شروع می کنه با ریتم در زدن، بندری می زنه.
- کوییریل بوقی به جای اینکه وایسی اونجا بندری بزنی، بیا درو باز کن.
کوییریل که صدا رو تشخیص داده، با ترس و لرز میره در و باز می کنه و میگه:
- ارباب ... شما از کجا فهمیدی من دارم بندری می زنم؟
ولدی در حالی که یه گونی بزرگ رو کولشه، میاد داخل و همین طور که داره با خودش فکر می کنه که بزرگ بودن سوراخ در هم موهبت خوبیه، میگه:
- ولدی همه چیزو می فهمه، کوییریل.
- اوه، بله، درست می فرمایید
- کوییریل، من امشب تو دفترت کار دارم. باید امشبو بیرون بخوابی.
- ولی ... ولی ارباب، بیرون سرده. تازه سرامیک کف راهرو کمر آدم رو درد میاره.
ولدی چوبدستشو می کشه و یه اشاره می کنه به کوییریل و کوییریل در حالت نیمه شپلخ، از پنجره پرت میشه پایین. لرد گونی ای رو که رو کولش بوده، می ذاره پایین و شروع می کنه تو وسایل کوییریل دنبال چیزی می گرده. ده دقیقه بعد، در حالی که یه چیز طلایی تو دستشه، در گونی رو باز می کنه، چوبدستشو می گیره به طرف کلثوم پاتر (جوان ترین خواهرِ فاطی پاترِ مشهور!) که داخل گونی بوده و میگه:
- آوداکداورا!

صبح روز مسابقه - تالار هافل
... (ها؟ چیه؟ مگه شما ملت گشنه گدای هافل رو نمی شناسین؟ الآن همه شون سر میز صبحونه ان.)

صبح روز مسابقه - تالار گریف
... (بازم باید بگم که پستو از دید خودمون می نویسم؟ )

صبح روز مسابقه - دفتر مدیریت
... (خب منتظر چی هستی؟ ولدی دم که نداره، ولی کلثوم پاتر رو گذاشته تو گونی، گونی رو گذاشته رو کولش و رفته.)

قبل از مسابقه - زمین کوییدیچ
ملت بازیکن و تماشاگر و تماشاگر نما و گل و بلبل و سنبل و خلاصه همه مخلوقات حاضر:
-
کوییریل که وسط زمین کوییدیچ (آخه چمناش نرمه، کمر آدم در نمیگیره!) خوابیده، از صدای خنده ملت از خواب پا میشه و بعد تازه یادش میاد که ولدی دیشب پرتش کرده بیرون. کوییریل که حسابی به خاطر خنده ملت بهش برخورده، با عصبانیت داد می زنه:
- ها؟ چتونه؟ تا حالا شب بیرون نخوابیدید؟ خیال کردید. من خودم مدیرم! حالا یه شب که همه تالار ها رو قفل کردم و همتون بیرون خوابیدید حالیتون میشه
ملت در یک اقدام هماهنگ، همشون این جوری => میشن و میرن پی کارشون. کوییریل که داره تو دلش به خشانت خودش آفرین میگه، میره به طرف دفترش تا توپ های کوییدیچ رو برداره. همین که کوییریل از دید خارج میشه، ملت بازیکن و تماشاگر و تماشاگر نما و گل و بلبل و سنبل و خلاصه همه مخلوقات حاضر:
-

قبل از مسابقه - رختکن هافل
کاپیتان تیم، لودو داره سخنرانی می کنه:
- خب بذارید یه بار دیگه حرفامو جمع بندی کنم. مهاجمای اونا، جسیکا پاتر، لارتن کرپسلی و سیریوس بلکن. بلک با اینکه ظاهرا تازه وارده، ولی در واقع همون هدی پر طلاست، جسی هم خیلی وقته کوییدیچ بازی می کنه. این لارتن هم با اینکه یه خورده تازه وارده، ولی بازیکن خوبیه. مدافع هاشون هم استرجس و سینیسترا هستن. سینی کارش خیلی خوبه و استر هم خیلی خفن و استرس زاست. جستجوگرشون الیور ووده که کار اونم خوبه و خیلی تر و فرزه. دروازه بانشون هم که دامبله و همتون دیگه می شناسینش. در کل عددی نیستن
- خرررپففففففففف

قبل از مسابقه - رختکن گریف
... (چند بار باید یه چیزو توضیح بدم؟؟؟ )

موقع مسابقه - زمین مسابقه
لودو با استرس با استرجس دست میده! کوییریل که ظاهرا قصد داره در زمره بندری زنان جایی برای خودش باز کنه، یه سوت بندری میزنه و بازیکنا سوار جاروهاشون میشن و پرواز می کنن. کوییریل جعبه توپ ها رو باز می کنه. کوافل به همراه دو بلاجر بیرون می پرن ولی اسنیچ نیست! کوییریل به این حالت => داره به جعبه نگاه می کنه که یهو با سر میره تو جعبه! (خب چون کوییریل پرواز نکرد، بلاجر ها هم بر اساس اصل حمله کردن به نزدیک ترین فرد، اونو زدن )
ملت بازیکن و تماشاگر و همونایی که دفعه های پیش توضیح دادم:
-
کوییریل بلند میشه، چوبدستشو می کشه و میگه:
- آکیو اسنیچ!
اسنیچ از یه جای خوف، مخوف، خفن، خفنز و غیره در مخفی گاهی در کف دفتر مدیریت، پیداش میشه و چون به خاطر گذر از هفت خان، خسته اس، در خواست وقت استراحت می کنه ولی کوییریل موافقت نمی کنه و اسنیچ رو می فرسته وسط بازی و بازی رسما و شرعا (!) آغاز میشه.
درک اولین کسیه که شیرجه میره و کوافل رو می گیره. به طرف دروازه گریف حمله می کنه. جسی و نارنجی (همون لارتن) و سیاه (همون سیریوس) به طرف درک میرن تا توپو ازش بگیرن ولی درک، انگار که از قبل بدونه اونا می خوان چی کار کنن، از هر سه تاشون رد میشه.
بعد استرس (اون استرس نه، این یکی ) یه بلاجر به طرفش میزنه که درک دوباره به راحتی جاخالی میده و اون وقت تازه یادش میاد که اگه این جوری بازی کنه، خیلی تابلوئه که نویسنده پست داره کمکش می کنه (!!!) در نتیجه، یه دور رو هوا میزنه و دوباره میره جلوی بلاجر و این شکلی => میشه.
سیاه (بازم باید بگم که منظور همون سیریوسه؟) کوافل رو میگیره و به طرف دروازه هافل میره ولی دنیس راهشو سد می کنه و میگه:
- سیاهی کیستی؟
- پارسی کولا
- هر سیاهی که پارسی کولا نمیشه!
دنیس جمله آخرو میگه و شیرجه میره تا توپو از سیریش (بابا همون سیریوسه دیگه! ) بگیره ولی سیریوس (این دفعه درست نوشتم، راحت شدی؟) جا خالی میده و رد میشه.
سیاهی قل خورد و خورد و خو... (نه ببخشید اون مال کدو قل قله زن بود ) سیاهی رفت و رفت و رفت تا رسید به دورا که مهاجم هافل بود. سیریوس با موهاش یه عشوه اومد تا حواس دورا رو پرت کنه ولی دورا توپو گرفت، یکی زد تو گوش سیریش و گفت:
- به جای این کارا برو کتاب شیش رو بخون که بفهمی من عاشق ریموسم نه تو! ایشششش!
- خطا! پنالتی برای گریف. به دلیل رفتار خشن سنجاقک! (باب همون نیمفادورای خودمونه دیگه!)
نارنجی (ای بابا تو هنوز یاد نگرفتی؟) قرمز (خب همون کوافل دیگه) رو شوت می کنه و کوافل وارد دروازه بی دروازه بان هافل میشه! دانگ یهو با عجله و در حالی که یه گونی رو کولشه از راه می رسه و شروع می کنه به عذرخواهی به این خاطر که یه مورد خوب تو خیابون هفدهم بوده و غیره و یه مشت چرت و پرت شبیه کتاب پنج که به خاطر نبودن سر پست گفت. (این قسمت فقط در راستای هماهنگی رول و کتابه و هیچ ارزش دیگه ای نداره)
- و گل! لارتن کرپسلی اولین گل رو برای گریف می زنه.
ملت بازیکن و تماشاگر و غیره که شرحش بارها در پست اومده، تازه یادشون اومده که بازی گزارشگر هم داره و در نتیجه همگی با هم میگن:
- صبح بخیر آقای گزارشگر!
گزارشگر که دوزاریش منحنیه (!) و متوجه نشده ملتت به ریشش (ریش داشته یا نداشته، مسئله این است!) خندیدن، ادامه میده:
- بله، با این گل، بازی 10 به صفر به نفع گریف میشه. واقعا که چه بازی پرهیجانی شده
دنیس کوافل رو میگیره و حمله می کنه. جسی به طرفش میره. دنیس توپ رو پاس نمیده؛ جسی رو جا می ذاره و سرعتش رو بیشتر می کنه. یه سینی به دنیس زده میشه! یا شاید یه سینی به دنیس می زنه! یا شایدم یکی با یه سینی دنیس رو می زنه! یا یکی یه چیزی رو با سینی به دنیس می زنه! نه؛ سینی یه چیزی رو با یه چیزی به دنیس می زنه! (افشاسازی: سینی که همون سینیستراست، چیز اولی بلاجر و چیز دومی چماقشه دیگه)
چند یا چندین دقیقه بعد صدای گزارشگر بعد از یه چُرت دیگه تو ورزشگاه می پیچه:
- نیم ساعت از بازی گذاشته. نتیجه بازی 50 به بیست به نفع گریفه و هیچ کدوم از جستجوگر ها هنوز متوجه هیچ برق طلایی از اسنیچ نشدن ولی ظاهرا کوییریل متوجه یه برق نقره ای رو زمین شده.
کوییریل برای اینکه وقت کنه بره ببینه اون پایین چه خبره، یه پنالتی بی خود و بی جهت، فقط به این خاطر که استر سر درک رو با بلاجر اشتباه گرفت، به نفع هافل می گیره و بعد شیرجه می زنه پایین تا ببینه اون برق نقره ای مال چیه. بلکه هم یه نیکل نقره باشه، حقوق مدیریت که کفاف نمیده
اون طرف دورا پنالتی هافل رو می زنه. دامبل بندری زنان (بالاخره باید یه جای پست بندری میزد که ثابت کنه هنوز بندری زن اول سایت اونه!) به طرف توپ شیرجه میره ولی یه دفعه مسیر توپ، به همون راحتی که چهره دورا عوض می شه، عوض شد و توپ به طرف حلقه مخالف رفت. تماشاگرای هافل ابراز احساسات می کنن:
- امروز روز تیممونه ... دورا پنالتی زنمونه!
ظاهرا خونده شدن شعر، احساسات درونی دامبل رو فواره کرده، یا باعث فوران اونا شده یا یه همچین چیزی که البته مهم نیست، مهم اینه که دامبل در یک اقدام فرا مافوق ارزشی (!) ریشش رو مثل کمند به طرف کوافل پرت می کنه و در آستانه ورود کوافل به حلقه اونو میگیره!
تماشاگرای گریف ابراز احساسات می کنن:
- ... (چیه؟ فک کردی همه مثل هافلیا طبع شعر دارن؟ :no:)
در همین زمان، چند یا چندین متر پایین تر، کوییریل با جاروش فرود میاد و اون مار نقره ای که نظرشو جلب کرده بود، برای اینکه نشون بده ولدونوسِ (بر وزن پاترونوس ) ولدیه، خودشو می پیچه دور پای کوییریل و از پر و پاچه اون تا سر و کولش صعود می کنه و پس کله کوییریل رو می گزه (ظاهرا ولدی این ناحیه از کوییریل رو بیشتر دوست داره!) و بعد صدای ولدی تو سر کوییریل دوپس دوپس می کنه!
- کوییریل بوقی من دیشب هورکراکسمو تو دفترت قایم نکردم که تو صاف بری بدی باهاش کوییدیچ بازی کنن! یالا اسنیچ رو برگردون یه جای امن وگرنه شپلخت می کنم! وای به حالت اگه روی اسنیچ من خط بیفته! (همچی حرف می زنه انگار ماشینه )
کوییریل که در تمام این مدت داشت بندری می زد (اوایل با صدای دوپس دوپس می رقصید، آخراش از ترس سینه می لرزوند ) با شنیدن صدای گزارشگر خشکش می زنه.
- بله حالا الیور وود اسنیچ رو دیده و داره با سرعت هر چه تمام تر به سمت اون میره. اسپراوت جستجوگر هافل هم دنبالشه. بدون در نظر گرفتن شکم اسپراوت، وود با فاصله خیلی کمی ...
ولی صدای گزارشگر توسط صدای تقویت شده کوییریل قطع میشه:
- یکی جلوی اونا رو بگیره! هر کی به اسنیچ دست بزنه شپلخ میشه! گفتم یکی جلوی اونا رو بگیره. مدافع ها کجان؟ یالا جلوشونو بگیرین!
لودو که ظاهرا تازه یادش اومده غیر از دست دادن با کاپیتان حریف در اول بازی، وظیفه های دیگه ای هم داره، یکی از بلاجر ها رو به طرف وود می فرسته که با اختلاف فقط چند متر (!) از کنارش رد میشه و می خوره به پایه یکی از حلقه های دروازه و کمونه می کنه.
از اون طرف استر هم در یه اقدام تلافی جویانه، یه بلاجر به طرف اسپی می فرسته که هر چقدر هم که خطا بره، به دلیل حجم زیاد شکم اسپی به هدف می خوره. پیوز به خاطر حس ششم مدافعیش، متوجه میشه که بلاجر داره به اسپی می خوره (واقعا خیلی استعداد پیشگویی داره ها ) در نتیجه در یک اقدام ایشی زاکی مآبانه، با سر می پره جلو بلاجر ولی چون روحه، بلاجر از صورتش رد میشه و به شکم اسپی می خوره و کمونه می کنه و الیور رو شپلخ می کنه!
از طرف دیگه، بلاجر لودو بعد از کمونه کردن، مستقیم می خوره بین دو تا ابروی اسنیچ. اسنیچ بیچاره، پَر پَر زنون میفته تو آغوش مهربان و مادرانه اسپی. اسپی هم تو یه چشم بهم زدن، میره پیش کوییریل و به این حالت => اسنیچ رو نشون میده.
کوییریل به هورکراکسی که به خاطر ضربه بلاجر نابود شده! نگاه می کنه. بعد جوش میاره و از دستارش دود می زنه بیرون. بعد دود ها تشکیل ابر میدن. بعد ابرها رعد و برق می زنن. بعد بارون نمی باره. بعد کوییریل با عصبانیت حرف می زنه:
- مگه نگفتم کسی نباید به اسنیچ دست بزنه؟ ها؟ الان می زنم همتون رو شپلخ می کنم!
بعد یهو کوییریل شپلخ میشه. بعد ولدی سوار همون ابرایی که از دستار کوییریل زدن بیرون میشه و میره. بعد رو تابلو نتیجه ها می نویسه هافل 170 گریف 50. بعد قبل از اینکه پست تموم شه، اسنیچ میگه:
- من تقاضای وقت استراحت دارم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 18 شهریور 1386 22:53
نمایش جزئیات
آفلاین
مسابقه کوییدیچ هافلپاف و گریفیندور

-----------------------------

صداي قطرات باران که با شدت بر سقف برخورد ميکرد به وضوح شنيده ميشد . آن روز ابر ضخيمي سرتاسر آسمان رو پوشانده و باران تندي گرفته بود .
تمام بازيکنان گریفیندور بدون کوچکترين توجهي به شرايط بد جوي در رختکنشان جمع شده بودند و داشتند آخرين صحبت ها رو براي مسابقه اي که قرار بود تا مدتي ديگر برگزار شود از کاپيتان تيمشان بشنوند .
آنها در حالي که با اخمهاي در هم رفته بر روي ميزي خم شده بودند ، با دقت داشتند به حرفهاي استرجس گوش مي دادند . استرجس همونطور که با دستش قسمت هاي مختلف زمين کوييديچ رو نشون ميداد گفت :
_ خب ببينين، راستش من از قبل حدس ميزدم که ممکنه در چنين شرايطي قرار بگيريم . اما يادتون نره که تحت هيچ عنوان نبايد نقشه رو فراموش کنيم و ....
لارتن که اخمهايش در هم رفته بود حرف استرجس رو قطع کرد و گفت :
_ فقط تو رو خدا به الیور بگو که تا تو این بازی تلفات ندادیم ، گوی زرین رو بگیره .
الیور از آنسوی رختکن در حالی که اصلا از اين حرف خوشش نيومده بود ، با دلخوري گفت :
_ باشه سعي خودم رو ميکنم ولي شما هم بايد حسابي تلاش بکنينا .
سینیسترا که به قطراتي که با شدت به شيشه ها ميخورد چشم دوخته بود بدون اينکه سرش ر برگرداند، گفت :
_ استرجس بهتر نبود که روز مسابقه رو عوض ميکردن ؟ ما چطوري توي اين شرايط بازي کنيم ؟
بلافاصله صداي اعتراض ديگر بازکنان نيز بلند شد به همين دليل استرجس براي آنکه بتواند بقيه رو ساکت کند فرياد زد :
_ من از همون اول گفته بودم که امکانش هست که ما توي چنين هوايي مسابقه بديم . به هر حال کاري نميشه کرد . اونا هم شرايط ما رو دارن .
دوباره سکوت برقرار شد . غير از صداي قطرات باران که از بيرون شنيده ميشد صداي ديگري به گوش نميرسيد . هيچ کس حرفي نميزد ، گويي همه در اين فکر فرو رفته بودند که کاشکي آن روز مسابقه برگزار نميشد .
استرجس که گويي فکر همه آنها رو خونده بود با نگراني گفت :
_ بچه ها نبايد روحيمون رو ببازيم . ما موفق ميشيم فقط بايد کمي تلاش کنيم .
سیریوس در سر جايش تکاني خورد . بلافاصله همه برگشتند و به او چشم دوختند . سیریوس با حالت عصبي گفت :
_ بچه ها ، حق با استره ، ما حتما پيروز ميشيم . همه ما از نظر مهارت از اونا بهتريم . اصلا من فکر ميکنم که اگر ببازيم جاي تعجب داره .

براي چندمين بار رختکن در سکوت فرو رفت .
صداي قطرات باران همچنان شنيده ميشد . هرازگاهي برقي نيز در آسمان پديدار ميشد که فضاي تاريک اتاق را روشن ميکرد . استرجس که خود نيز کاملا از شرايط هوا نگران بود با صداي نه چندان تسکين بخشي گفت :
_ خب ديگه ! اگر کسي سوالي نداره بهتره ديگه آماده شيم .
همه اعضاي تيم نگاه هايي رو بين هم ديگه رد و بدل کردند اما کسي حرف نزد .
استرجس بعد از اينکه ديد کسي قصد حرف زدن ندارد ، گفت :
_ خب ، بهتره ديگه راه بيفتيم .
همه اعضاي تيم با اين حرف موافقت کردند ، بدون اينکه با هم حرفي بزنند از سرجایشان بلند شدند و کش و قوسي به بدنشان دادند . سپس به سمت جاروهايشان رفتند تا آن ها را بردارند و روانه زمین کوییدیچ شوند. .

مدتي بعد
مه بسيار غليظي تمام آسمان را پوشانده و آن را به رنگ سياه دراورده بود . باران همچنان به شدت ميباريد و نه تنها از شدت آن کاسته نشده بود بلکه حال بسيار شديدتر هم شده بود و گودال هايي از آب در سرتاسر زمين به وجود آورده بود .
با اين وجود باز هم به نظر ميرسيد که تمام جمعيت هاگوارتز براي ديدن اين مسابقه به ورزشگاه آمده اند چرا که تقريبا تمام ورزشگاه مملوء از جمعيت بود و حتي يک جاي خالي نيز ديده نميشد .
تماشاگران در حالي که سرتا پا خيس شده بودند اما همچنان با شور و اشتياق تيم مورد علاقه شان را تشويق ميکردند .
صداي لي جردن از ميان هياهوي جمعيت حاضر به زور به گوش رسيد که فرياد ميزد :
_ خب . قبل از هر چيز جا داره که من بازيکنان دو تيم رو به شما معرفي کنم .
لي جردن لحظه اي مکث کرد ، چرا که صدايش در صداي رعد آسمان گم شده بود ! سپس ادامه داد :
_ خب اسامي بازيکنان هافلپاف از اين قراره : ماندانگاس فلچر - پیوز – اسپراوت - درک- دنیس – نیمفادورا تانکس و بالاخره لودو بگمن که کاپيتان تيم هافلپافه .
لي جردن چند لحظه مکث کرد تا تمام بازيکنان هافلپاف که سوار جاروهاي پرنده شان بودند وارد زمين شوند و در پستهاي خودشان قرار بگيرند.
بلافاصله تماشاگران هافلپاف شروع به تشويق تيم محبوبشان کردند . بازيکنان هافل بدون کوچکترين توجه به دور و اطرافشان به سرعت به پرواز در آمدند و در جاهای خود مستقر شدند.
لي جردن چند لحظه ديگر صبر کرد تا تشويق تماشاچيان فرونشيند سپس با صداي گرمي که امیدواری از آن می بارید، گفت :
_ و اما اسامي بازيکنان گریفیندور : آلبوس دامبلدور در درون دروازه – پروفسور سینیسترا – الیور وود – جسیکا پاتر – لارتن کرپسلی – سیریوس بلک و استرجس پادمور که کاپيتان تيم گریفیندور هست .
هنوز حرف لي جردن به پايان نرسيده بود که بازيکنان گریفیندور سوار بر جاروهايشان با سرعت وارد زمين شدند .
بلافاصله تعدادي از تماشاگران که يک پارچه سرخ پوش بودند ، شروع به تشويق تيم گریفیندور کردند .
بازيکنان گریفیندور که با ديدن وضع هوا اين نکته رو دريافته بودند که بازي راحتي نخواهند داشت آرام به سمت ديگر زمين رفتند و در آنجا مستقر شدند .
مادام هوچ داور اين ديدار که معلوم بود به علت وضع بد هوا به شدت از زمان برگزاري مسابقه ناراحت است با اوقات تلخي به وسط زمين رفت و کاپيتان هاي دو تيم رو به سمت خودش فرا خواند .
استرجس و لودو که توي اين مدت زمان کم مثل موش آب کشيده شده بودند با سرعت خودشان رو به مادام هوچ رساندند .
مادام هوچ چند لحظه مکث کرد و سپس بدون هيچ مقدمه اي گفت :
_ با هم دست بديد .
استرجس که انتظار داشت مادام هوچ براي آنها در مورد بازي جوانمردانه حرف بزند از اين نحوه برخورد کمي شگفت زده شد زيرا مادام هوچ هميشه شديدا به قوانين مسابقه پايبند بود . با اين وجود استرجس به خوبي حفظ ظاهر کرد و با لودو دست داد . سپس بدون آنکه حرفي بزند به سمت تيم خودش برگشت .
مادام هوچ چند لحظه ايستاد تا لودو هم به اندازه کافي از او فاصله بگيرد سپس جعبه توپ ها رو جلو آورد . او کمي مکث کرد و سپس سه توپ بازي رو که شامل دو توپ بازدارنده و گوي زرين بودند رو آزاد کرد . او نزديک نيم دقيقه صبر کرد تا گوي زرين کاملا از نظرها ناپديد شود سپس در حالي که در سوتش مي دميد سرخگون را در هوا رها کرد .
بلافاصله صداي تشويق جمعيت اوج گرفت . تانکس با يک حرکت سرخگون را در هوا قاپيد .
او در حالي که با سرعت جلو ميرفت حواسش را کاملا بر روي دروازه گریف جمع کرده بود .
شرايط بازي واقعا سخت بود هيچ کس ديگري رو به درستي نمي ديد و تنها بازيکنان گریفیندور در ميان توده عظيم ابر سايه اي از تانکس را ميديدند که با سرعت به سمت دروازه شان پيش ميرفت . تانکس پس از چند متر جلو رفتن به درک پاس داد ، اما به علت ديد کم درک سرخگون رو از دست داد . سرخگون بلافاصله به دست جسیکا افتاد . جسیکا که سرخگون رو در دست داشت با سرعت به سمت دروازه هافل حرکت کرد .
صداي لي جردن که معلوم بود بخاطر وضع بد هوا در ديدن بازيکنان مشکل دارد به گوش رسيد که ميگفت :
_ واي چه هواي بدي . هيچ چيز معلوم نيست . تنها ميتونم بگم که يکي از بازيکنان گریف که فکر ميکنم جسی باشه داره به سرعت به سمت دروازه هافل حرکت ميکنه , ...
لارتن فرياد زد :
_ جسی خودت برو جلو ! من اصلا تو رو توي اين هوا نميبينم .
جسیکا نیز که معلوم بود همین قصد رو دارد همچنان تقريبا بدون هيچ مانعي جلو ميرفت . بچه هاي هافل که به علت کمبود ديد از او عقب مونده بودند . سعي ميکردند که خودشان را دوباره بهش برسانند .
سرانجام جسیکا تقريبا با دروازه بان هافل تک به تک شده بود و چيزي نمونده بود که ضربش را به سمت دروازه بزند اما ناگهان همه تماشاچیان نفس هایشان را در سینه حبس کردند .
صداي عصبانی لي جردن به گوش رسيد که فریاد میزد :
_ اوه اوه ظاهرا يکي از بازيکنان هافل که فکرمی کنم پیوز بود اشتباهي جاي بازدارنده ها چماغش رو به سر جسیکا زده .
جسیکا همان طور که که در يک مسير دايره اي شکل در هوا چرخ ميخورد آروم به سمت زمين کوييديچ رفت و از جارويش پياده شد .
بلافاصله مادام هوچ در صوتش دميد و بازي رو متوقف کرد و خودش نيز به سرعت به سمت زمين فرود آمد تا وضع او را ببيند .
ظاهرا مشکلش جدي نبود او در حالی که باریکه خونی که از دماغش جاری شده بود رو پاک میکرد از رو زمین بلند شد و آروم سرش رو به نشانه خوب بودنش تکون داد . لارتن و سیریوس نيز با نگرانی در کنار مادام هوچ فرود آمدند تا وضعیت او را برای ادامه بازی ببیننند . لارتن با آشفتگی گفت :
_ چيزيت که نشده ؟
جسیکا که دستش رو همچنان روي دماغش گذاشته بود گفت :
_ نه فکر ميکنم حالم خوبه ! مشکلي نيست .
مادام هوچ چند لحظه به جسیکا خيره شد ، سپس گفت :
_ ميتوني به بازي ادامه بدي ؟
او با حرکت سر حرف مادام هوچ رو تصديق کرد . بلافاصله مادام هوچ در سوتش دميد و فرياد زد :
_ پنالتي به سود تيم گریفیندور!
بلافاصله صداي تشويق تماشاگران گریفیندور و به دنبال آن صداي اعتراض آميز طرفداران هافلپاف بالا گرفت . اما مادام هوچ در تصميمش مصمم بود .
سرانجام بعد از اندکی توقف بازي و بگو مگو سر تصمیم گیری جنجالی داور سیریوس در پشت توپ قرار گرفت .
ورزشگاه تقریبا ساکت شده بود . حتي لي جردن هم ديگه گزارش نميکرد و مثل همه به سیریوس چشم دوخته بود که پشت سرخگون ايستاده بود . حال تنها ماندانگاس بود که در جلوی سیریوس ایستاده بود.
او با چهره ای نه چندان اطمينان بخش در نزديک سه حلقه دروازه روي هوا معلق بود و مانند بقیه منتظر زدن ضربه پنالتی بود .
سرانجام سیریوس ضربه اش را به سرخگون وارد کرد . سرخگون با سرعت به سمت دروازه رفت و با توجه به شيرجه تماشايي ماندانگاس از لاي دستانش رد شد و گل اول گریفیندور رقم خورد .
بلافاصله صداي تشويق طرفداران گریفیندور که از جلو افتادن تيمشان خشنود بودند ورزشگاه را به لرزه دراورد .
آنها در حالي که با خوشحالي بازي رو نگاه ميکردند همه با هم شعار ميدادند :
_ لودو تيمت رو وردار رو برو . لودو تيمت رو وردار رو برو !
_ هافلی ها برین هاف هاف بکنین ! هافلی ها برین هاف هاف بکنین !
صدای لي جردن نيز که کاملا مشخص بود از نتيجه بازي خشنود است به گوش رسید که میگفت :
_ خب تيم گریفیندور با يک پنالتي فاصله امتيازات خودش رو با تيم هافل به ده رقم افزايش داد . اما واقعا خود اين پنالتي جاي بحث داشت . اگر نظر منو بخواین که من میگم دو تا.....
صداي فرياد خشمگين پروفسور مک گونگال در ورزشگاه پيچيد :
_ جردن بازي رو گزارش کن !

پس از به ثمر رسيدن گل اول ، بلافاصله تيم هافلپاف حمله هاي آتشين و گسترده ای رو به سمت دروازه گریفیندور آغاز کرده بود .
با وجود اينکه همچنان باران شديدي ميباريد اما کمي از غلظت ابرها کاسته شده بود . به همين دليل اين امکان را به بازي کنان هافل ميداد که با پاسکاري مداوم راه خودشون رو به سمت دروازه گریفیندور باز کنند .
سینیسترا در حالي که با چماغش يکي از بازدارنده ها رو به سمت دنیس ميفرستاد فرياد زد :
_ برگردين عقب . جلوشون رو بگيريد نزاريد بيان جلو !
تمام بازيگنان گریف با تمام وجود سعي ميکردند که جلوي پيشروي بازيکنان هافل رو بگيرند اما با وجود تلاششان انگار هافلی ها شکست ناپذیر شده بودند .
استرجس با آخرين قدرت به يکي ديگر از بازدارنده ها ضربه اي رو وارد کرد .
بازدارنده با سرعت به سمت درک رفت که حال سرخگون رو در دست گرفته بود . اما او با يک جا خالي زيرکانه توپ رو به دنیس پاس داد و فرياد زد :
_ برو دنیس کار خودته !
دنیس سرخگون رو روي هوا گرفت و بلافاصله به سمت دروازه گریفیندور حرکت کرد . بازيکنان اسلايترين که از اين حمله به شدت غافلگير شده بودند سعي کردند که به هر ترتیبی که شده از نفوذ پیتر جلوگیری کنند . اما فايده اي نداشت چرا که دنیس از آنها خيلي فاصله گرفته بود و ديگه با آلبوس تک به تک شده بود . همه ورزشگاه نفس هاي خود را در سينه حبس کرده بودند .
در اين ميان تنها صداي لي جردن بود که به گوش ميرسيد :
_ آفرين آلبوس ، تو میتونی . بگیرش .
دنیس نگاهي به سه حلقه دروازه انداخت سپس با آخرين قدرتش به سرخگون ضربه ای رو وارد کرد . آلبوس نيز که جهت سرخگون رو به درستي حدس زده بود به سمت سرخگون شيرجه زد اما ديگردير شده بود !
صداي تشويق کر کننده طرفداران هافلپاف به گوش رسيد .
آنها در حالي که با شور و هيجان پرچم هاي زرد رنگشان را در هواتکان ميدادند تيمشان را نيز تشويق ميکردند .
لي جردن فرياد زد :
_. ده _ ده مساوي !



مدتها از زمان شروع مسابقه گذشته بود . حال ديگر باراني از آسمان نميباريد . هر چند که هوا همچنان ابري و تاريک بود .
نتيجه بازي 130 _ 120 به سود تيم گریفیندور تغيير کرده بود و سرخگون همچنان در دست بازيکنان گریف بود که سعي ميکردند براي هر چه بيشتر کردن اختلاف گلهايشان به دروازه هافل هجوم بيارند .
صداي لي جردن که از فرط فرياد زدن دو رگه شده بود به گوش رسيد که ميگفت :
_ سرخگون همچنان در دست لارتنه . با اينکه بازيکن ناشناخته ايه و توي گریفیندور هم هست ولي خيلي عالي داره بازي ميکنه !
لارتن پس از آنکه از بازدارنده لودو جا خالي داد پاس داد به سیریوس . سیریوس سرخگون رو در هوا گرفت و با سرعت به سمت دروازه هافلپاف راه افتاد . جسیکا که به موازات او حرکت ميکرد فرياد زد :
_ من کنارتم .
بازيکنان هافل که سخت از وضعيت بازي آشفته شده بودند يکباره به سمت سیریوس هجوم آوردند . اما او با يک حرکت غافلگير کننده به جسیکا پاس داد . جسیکا هم که به اندازه کافي به دروازه نزديک شده بود بلافاصله ضربش را به سمت دروازه فرستاد .
اما ....
صداي لي جردن از ميان فرياد شادي تماشاگران هافلپاف به گوش رسيد که فرياد میزد :
_ اما نه . ماندانگاس به زيبايي سرخگون رو مهار کرد و حالا اين بازيکنان هافلپافن که دارند به سمت دروازه گریفیندور حمله ميکنند . عجب بازي شده . کاشکي اين بازي هيچ وقت تموم نميشد.
بازيکنان هافلپاف با سرعت برق آسايي حمله جديدي رو آغاز کرده بودند و همانطور که که به سمت دروازه گریفیندور ميرفتند مثلثي را نيز در هوا تشکيل داده بودند .
استرجس و سینیسترا سعي ميکردند که با پرتاب بازدارنده ها به سمت آنها ميانشان فاصله بندازند اما گويا اين عمل امکان پذير نبود .
صداي لي جردن همچنان به گوش ميرسيد :
_ درک پاس ميده به تانکس. تانکس به دنیس . دوباره خود درک ، حالا سرخگون دسته تانکسه هافلپاف خیلی عالی داره بازی میکنه .
آلبوس که درون دروازه ايستاده بود فرياد کشيد :
_ برگردين عقب نذاريد به دروازه نزديک بشن . جلوشون رو بگيريد .
اما ظاهرا ديگه دير شده بود . چرا که هر سه مهاجم هافلپاف با او تنها شده بودند .
تمام تماشاچيان با حيرت داشتند بازي رو تماشا ميکردند . همه چيز براي به ثمر رسيدن گل مساوي مهيا بود اما ناگهان .......
_ سووووووووووووووووت
در مقابل چشم های حیرت زده همه مادام هوچ در سوتش دميده بود و بازي رو متوقف کرده بود .
همه با تعجب برگشتند و به مادام هوچ خيره شدند اما مادام هوچ فرصت هر گونه سوال پرسيدن را از آنها گرفت چرا که به نقطه اي بر روي آسمان اشاره کرده بود که همه چيز را مشخص ميکرد .
دقيقا چند متر اون طرف تراز مادام هوچ الیور در حالي که با يک دستش يکي از چشمانش رو گرفته بود با دست ديگرش گوي زرين رو بالا گرفته بود و با خوشحالی به سمت زمین کوییدیچ پایین میامد .
تماشاگران گریفیندور که از شوک ناگهانی تمام شدن بازی کاملا منگ شده بودند با دیدن گوی زرین در دستان الیور به یکباره فریاد شادی و پیروزی را سر دادند و شروع به تشویق وود کردند که حال به روی زمین فرود آمده بود .
صدای لی جردن به گوش رسید که با خوشحالی فریاد میزد :
_ در این بازی هم باز شاهد برد تیم گریفیندور با نتیجه 310_120بودیم . من این برد بزرگ رو به همه جامعه جادوگری تبریک میگم !
صدای نعره وحشتناک پروفسور مک گونگال به گوش رسید که فریاد میزد :
_ جردن !! اگر بزارم دفعه دیگه تو بازی رو گزارش کنی !
اما این حرفها دیگر کوچکترین اهمیتی برای گریفیندوری ها نداشت ! چرا که آنها بازی رو به سود خودشون تموم کرده بودند . حال بقیه بازیکنان گریفیندور نیز در کنار الیور فرود آمده و با خوشحالی روی او شیرجه زده بودند و رو در آغوش گرفته بودند .
آلبوس که از فرط خوشحالی ناخواسته میخندید فریاد زد :
_ آفرین گل کاشتی !
جسیکا فریاد زد :
_ عالی بود پسر !
بقیه اعضای تیم هم با خوشحالی به تشویق الیور پرداختند .
لارتن که از خوشحالی بالا و پایین میپرید گفت :
_ الیور ، راستی چطور گوی زرین رو گرفتی ؟
همه اعضای تیم نیز که همین پرسش رو از الیور داشتند ساکت شدند .
الیور درحالی که لبخند میزد روش رو از اسپراوت که داشت چپ چپ نگاهش میکرد برگردوند سپس زد زیر خنده !
همه اعضای تیم با تعجب نگاهی به هم انداختند . سینیسترا گفت :
_ چرا میخندی ؟
الیور همونطور که میخندید به چشم سمت چپش اشاره کرد ، ناگهان همه متوجه کبودی نسبتا بزرگی شدند که بر روی چشمش پدید آمده بود . او ادامه داد :
_ من داشتم پرواز میکردم که یکهو گوی زرین محکم خورد تو صورتم . منم سریع از فرصت استفاده کردمو گرفتمش . برای همین بود که موقع فرود اومدنم یکی از چشمام رو گرفته بودم !
همه با تعجب به الیور خیره شدند که از فرط خنده صورتش به رنگ قرمز درآمده بود و خواستند دوباره از او در این باره سوالاتی بپرسند اما با ورود تماشاچیان گریفیندور به درون زمین همگی این مسئله را از یاد بردند و ترجیح دادند که همراه با بقیه گریفیندوری ها برای جشن به تالار عمومیشون برگردند .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/6/18 23:00:16
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 18 شهریور 1386 18:11
نمایش جزئیات
آفلاین
ما ( هافلپاف ) و این خاله بوقی ها ( گریفیندور )

صدای طبل ها که نواخته میشد ، ورزشگاه را به لرزه وا میداشت ، صدای طرفداران تیم ها که در هر موقعیت حساس نفس ها را در سینه حبس میکردند و با دیدن نتیجه آخر آن افسوس میخوردند یا فریاد خوشحالی میکشیدند ، هیجانی خاص به بازی میداد . بازی کنان هر لحظه مثل گلوله هایی که از توپ خانه شلیک شده باشند زمین را طی کرده و در یک لحظه کوتاه همدیگر را غافلگیر میکنند ، بازی واقعا نفس گیر است .

بازدارنده ها در هوا پیچ و تاب میخورند و هر لحظه زوزه کشان از کنار هر بازیکن میگذرند ، سرخگون دست به دست میگردد تا آخر از حلقه ها بگذرد یا در دست دروازه بان ها قرار گیرد ، جستجوگر ها بر فراز آسمان بالاتر از همه به دنبال گوی زرین میگردند .

باران نم نمک شروع به باریدن میکند ، لودو فریاد میزند : سعی کنید توپ و محکم بگیرید که لیز نخوره . هر سه مهاجم به تایید سر تکان میدهند .

دانگ همانطور که نگاهش فقط توپ را تعقیب میکند با صدای بلندی که لودو بشنود میگوید : ببین لودو ، حواست و جمع کن جسیکا وسیریوس خیلی خوب توپ رو با هم رد و بدل میکنند ، یکیشون و بزن .

لودو با چماقش در همان لحظه ضربه ای به بازدارنده میزند و با نفسی که از شدت فشار بیرون میدهد میگوید : ببین گفتنش راحته ... خیلی سریع حرکت میکنند ... ولی سعیم و میکنم .

جسیکا که سرخگون را در دست دارد به سرعت به سمت دروازه حرکت میکند و نیمفادورا را جا میگذارد ، به دانگ میرسد و در چشمانش نگاهی میکند ، لبخندی خبیثانه میزند و بعد توپ را با تمام توان به صورت دانگ میکوبد ... زمین میچرخد ، آسمان سفید میشود ، صداها ضعیف و ضعیف تر شده تا جایی که دیگر سکوت و تاریکیست .

- پاش و دانگ ، چته ؟
دانگ به سرعت از جایش بلند میشود و اطرافش را نگاه میکند ، عرق سردی رو پیشانی اش نسشته است و به چهره لودو که در تاریکی واضح نیست و او را صدا کرده خیره میشود .

- حالت خوبه پسر؟

دانگ که کمی پریشان به نظر میرسد میگوید : آره ، فقط یک خواب بود ، بازی فردا ... خدای من !

لودو به پشت دانگ میزند و با خنده جواب میدهد : آره ، قرار آبکش بشی .

دانگ نیز در جوابش لبخندی بی رمق میزند .

رختکن هافلپاف – کله سحر ( از عجایب خلقت که هافلی ها صبح زود بیدار بشن )

نیمفا مشغول تمیز کردن جاروهای اعضاست ، لودو لباس ها را اوتو میکشد و دنیس به سمت پیوز طلسم می فرستد که عکس اریکا را برداشته و او را مسخره میکند ، درک نیز در طرفی از رختکن سرگرم نوشتن رول های فانتزی ترسناک شده . اما مهم تر از بقیه دروازه بان تیم با امید و عظمی راسخ عین بید میلرزد

لودو آخرین لباس را اتو میکشد و آن را در کنار بقیه لباس ها که در کمدی آویزان کرده است قرار میدهد و بعد رو به اعضا میگوید : خوب بچه ها ، همونطور که میدونید بازی حساسی در پیش داریم و از این صحبت ها ... برید لباس هاتونو تنتون کنید که حوصله زرت و پورت اضافه ندارم .

- من نمیام .

سر ها همه بر میگردد و چهره دانگ در بین سر ها آشکار میشود که عین بید میلرزد . لودو که کمی بد اخلاق به نظر میرسه میگه : چته ، چرا نمیای ؟

دانگ میزنه زیر گریه و میگه : به خدا من دیروزم اینجا بودم با همین وضعیت ...

لودو که حالا عصبانی شده میگه : پاش و گمشو بریم ... یعنی چی این حرف ها ؟

× فلش بک ... دو روز قبل ×

- بچه ها بیدارشید ، وقته صبحونه است ، الانه که جا بمونیم .
لودو همینطور که پتوها رو از روی بچه ها مکشید تا بیدار بشن ، فریاد زنان این جمله را چندبار تکرار کرد سپس به تنهایی از تالار بیرون رفت و بعد از چند دقیقه اعضا لخ لخ کنان عین زامبی ها شروع به حرکت به سمت دستشویی مختلط هافلپاف کردند .

دانگ که زیر چشمانش گود افتاده دستانش را پر از آب میکنه و چند بار آب به صورتش میزند و بعد در آینه به خودش خیره میشود ، گویی از چشمانش جواب سوالی را میخواهد که در هیچ جایی وجود ندارد و بعد همراه بقیه به سمت سرسرای بزرگ رفت .

لودو و بقیه بچه ها مشقول خوردن صبحانه بودند . دانگ نیز به کنار لودو رفت و نشست ولی چیزی نخورد تا اینکه لودو گفت : راستی دیشب چی شده بود ؟ ... خواب بد دیدی ؟

- خواب بود ؟ واقعیت بود ؟ .... وسط بازی توپ خورد تو صورتم و بعد تو تخت بودم ... نمیدونم !

پایانه خاطره ....

دانگ دوباره به لودو خیره شد ، گویی انتظار داشت حرف هایش را باور کند ، این که سه روز است زمان میچرخد و این اتفاق درست زمانی می افتد که سرخگون به صورتش میخورد . اما لودو که قانع نشده بود به سمت دانگ آمد و بازوی او را گرفت تا به سمت زمین بازی راهی شوند .

بازی دوباره آغاز میشود ، ورزشگاه مثل همان سه روز است ، هیچ چیز تغییر نکرده . تنها چیزی که تغییر کرده ، دانگ است که هر روز ضعیف تر شده و امروز خود را کاملا باخته است . اعضای تیم سوار بر جاروهایشان به سمت جایگاهشان میروند و دانگ که رقب نمیکند حتی اطرافش را نگاه کند در بین سه حلقه ما قرار میگیرد .

بازی با سوت کوییرل آغاز میشود ، بازیکنان چون پرندگان سبک بال که سوار بر بال نسیم به سرعت حرکت میکنند در زمین جا به جا میشوند ، الیور وود در کنار اسپروات در آسمان مثل موج برای پیش گرفتن از یکدیگر می پیچند و زمین بازی را به سرعت از نظر میگذرانند . فریاد شوق بازیکنان در همان اول بازی با گلی که توسط بلک زده میشود ورزشگاه را غافلگیر میکند . هافلپافی ها نگاهی مختصر به دانگ میکنند که مایوس در جلوی سه حلقه ایستاده است .

بازی دوباره آغاز میشود ، لی جردن شروع به گزارش بازی میکند : بله ، حالا درک و دنیس با هم یک همکاری فوق العاده رو انجام میدن ، در نهایت این دوراست که سرخگون و از درک میگیره و دروازه گریفیندور و باز میکنه ... گل ... گل برای هافلپاف .

تابلوی نتیجه بازی ها بعد از گذشته چند ساعت نتیجه را 70 به 80 به نفع گیریفیندور نشون میده ،

باران نم نمک شروع به باریدن میکند ، لودو فریاد میزند : سعی کنید توپ و محکم بگیرید که لیز نخوره . هر سه مهاجم به تایید سر تکان میدهند .

دانگ همانطور که نگاهش فقط توپ را تعقیب میکند میخواهد چیزی را بگوید که متوجه میشود باز زمان دارد تکرار میشود ، ترسی خاص بر وجودش چنگ می اندازد و صدایش را در گلو خفه میکند .

لودو با چماقش در همان لحظه ضربه ای به بازدارنده میزند که بی هدف و سر کش از کنار لارتن میگذرد .

جسیکا که سرخگون را در دست دارد به سرعت به سمت دروازه هافلپاف حرکت میکند ، نیمفادورا را جا میگذارد و به دانگ میرسد و همانطور که در چشمانش خیره شده ، لبخندی خبیثانه میزند ، دستش را بالا می برد تا توپ را پرتاب کند و بعد در یک لحظه دانگ فکری به ذهنش خطور میکند ، رابطه زمان و سرخگون ... در همین لحظه سرخگون که جسیکا حواله اش کرده به او نزدیک میشود که دانگ جا خالی میدهد و سرخگون با فاصلی کمی از کنار حلقه عبور میکند .

دانگ که چشمانش را بسته باز میکند و متوجه میشود هنوز در زمین بازی است ، درست بود ، آن سرخگون را گریفیندوری ها طلسم کرده بودند ، بازی دوباره به جریان میفتد ، دانگ که حالا روحیه گرفته است برای آلبوس در آنطرف زمین شکلک در می آورد و بعد بازی را دنبال میکند .

صدای گزارشگر بلند میشود : این دانگی که الان می بینید با اون چند دقیقه پیش خیلی فرق داره ، به این میگن طلسم شانس ... شایدم یک نیروی برتر از جادو در کاره ... دروازه هافلپاف طلسم شده . ( این همون اصل ژانگوری در راستای happy end است )

در آسمان دو جستجوگر اوج گرفته اند ، نگاه همه تماشاچی ها حالا آنها را دنبال میکند ، اسپی تمام سعیش را میکند تا گوی را پیدا کند و از طرفی حواسش به بازدارنده هایی است که استرجس به سمتش میفرستد . الیور وود جهتش را عوض میکند و کم کم از او فاصله میگیرد . اسپی موقعیت را بررسی میکند خبری از گوی زرین نیست ، اما در فاصله ای نه چندان دور از او بارش بازدارنده ها کار را برای وود سخت کرده است ، بازدارنده لودو مستقیم به پهلوی وود میخورد و او حالا سقوط میکند .

نفس تمام گیریفیندوری ها در سینه حبس میشود ، اسپی از موقعیت استفاده میکند و زمین را چند بار میگردد ، که ناگهان شی طلایی رنگ شروع به برق زدن میکند و در همین لحظه وود به طرز بدی به زمین میخورد آنقدر بد که صدای شکستن استخوان هایش را میشد حس کرد .

اسپی بی توجه به سوی گوی که بال بال زنان در کنار حلقه های گیریفیندور برای لحظه خودش را آشکار کرده بود پایین میرفت . سینیسترا و استرجس با تمام توان بازدارنده ها را به سمتش میفرستادن و معجزه الهی سبب میشد که بازدارنده ها با فاصله کمی از او بگذرند .

چند لحظه سکوت و سپس فریاد شادی هافلپافی ها و آه اندوه گیریفیندوری ها تمام ورزشگاه را در بر گرفت .

کوییرل سوت پایان بازی را زد . ( بیق بیق ... بیق بیق ... بیق بیق بیق )

پایان خوشحال و اینا ...

----------------------------

پرفسور علاقه ما و هافلپاف به شما بیشتر از اون چیزیه که شما فکرش و بکنید .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1386/6/18 21:36:31
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1386/6/18 23:09:21

جونم فدای عشقم ، نفسم فدای رفقا ، شناسه ام هم فدای سر آرشام

[color=99
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 18 شهریور 1386 11:36
نمایش جزئیات
آفلاین
هافلپاف و گریفین دور

نسیم بهاری موهایش را نوازش می داد، آفتاب با ملایمت می تابید و گرمای مطبوعی را به زمین هدیه می داد. چشمانش را چندین بار باز و بسته کرد، استاديوم به دور سرش مي چرخيد . آن بالا سوار بر جارویش در هوا معلق بود و بازی را تماشا میکرد . هوای مطبوع بهاری هوش و حواسش را از او گرفته بود.

_ اوه...چه گلی می زنه این جسیکا ! تا به اینجا 20-50 به نفع گریفین دور!

از روزی که پا به هاگوارتز گذاشته بود لی جردن همیشه و همیشه گزارش بازی های کوییدیچ را به عهده داشت. به موج تماشاچیان خیره شد سپس نگاهی به ماندانگاس انداخت که لب هایش را میگزید و پلک هایش را بر روی هم می فشرد ، زیرا با تمام وجود از گلی که خورده ناراحت بود.

بازی همچنان ادامه داشت . لارتن ، سیریوس و جسیکا با تمام سرعت به طرف دروازه هافلپاف پیش می رفتند . از مدافعین و مهاجمین دیگر می گذشتند و کوافل را دائما به یکدیگر پاس می دادند . گویی هیچ کس را یارای مقابله با آنها نبود تا این که تنها لحظاتی بعد صدای لی از بین فریاد دانش آموزان بلند شد که گفت : ده امتیاز دیگر را به نفع گریفیندور .

لودو با تمام وجود فریاد زد: ماندانگاس (این اولین باری بود که او را با نام کامل صدا می زد)! کجایی تو؟ تا حالا شیش تا گل زدن . اینجوری پیش بره هیچ امیدی برای برنده شدن نداریم . حواستو جمع کن پسر...

و در همان حین بلاجری را به طرف سیریوس که قصد حمله ی مجدد را داشت پرتاب کرد، هدفش دقیق بود چرا که سیریوس دقیقه ای چند به دور خود چرخید و لحظاتی بعد کوافل را رها کرد. درک شیرجه زد و توپ را با تمام قدرت گرفت، آن را به دنیس داد اما همزمان استرجس بلاجری را حواله ی او کرد، دنیس هم با زرنگی تمام کوافل را به طرف نیمفادورا پاس داد و فریاد زد:بگیرش دورا...بگیرش و گلش کن.

نیمفا همانطور که ایستاده بود و به آلبوس که جلوی دروازه ایستاده بود ، نگاه می کرد، به نظرش دامبلدور همه چیز را میدانست . از چشمان آبی رنگش که به او خیره شده بودند می ترسید! صورتش را به طرف دیگری گرفت و با بی توجهی تمام به فریادهای بازیکنان هافلپافی ، اندکی جلوتر رفت تا از راستای دید دامبلدور دور باشد.

پیوز همانطور که چماق اش را در دست داشت به طرفش می آمد و گفت : حواست کجاست ؟ چرا اینجوری شدی ؟ چرا وقتی دنیس برات کوافل رو پرتاب کرد کاری نکردی ؟ لودو واقعا دلش می خواد تو رو با دستای خودش خفه کنه.

نیمفا از پیوز فاصله گرفت و به سینیسترا که در صدد بود تا کوافلی را حواله ی درک کند خیره شد ، مثل اینکه هیچ چیزی نشنیده بود.

صدای سوت مادام هوچ بلند شد که دانش آموزان را به زمین فرا می خواند. همگی فرود آمدند و بازیکنان به رختکن های گروه خود رفتند...

لودو فریاد می زد و با خشم تمام تک تک بازیکنان را مورد خطاب خویش قرار می داد : من تقاضای استراحت دادم . همتون در نیمه ی اول نهایت تنبلی خودتون رو به کار بردین و من باید اخطار کنم که هیچ شانسی برای برد نداریم حداقل اجازه بدید شرافتمندانه ببازیم . الان تنها و تنها امید ما به اسپراوته چرا که به هیچ وجه با دو مهاجم نمی تونیم گل بزنیم و بعد در حالی که به نیمفا اشاره می کرد ادامه داد : و من احساس می کنم که تو نمی خوای بازی کنی و فقط قصد داری آبروی ما رو ببری و همانطور که نفس اش را با خشم بیرون میداد ادامه داد : می شه دلیلشو بپرسم؟

نیمفا به سقف نگاه می کرد در حالی که کوچک ترین جوابی نداد. این بار ماندانگاس بود که بر سرش فریاد میزد : جوابش رو بده...چرا ؟هان؟چرا؟
اما هیچ کس جوابی نشنید . بقیه ی بچه ها فقط شانه بالا می انداختند و ادا در می آوردند.

صدای سوت برای بار دوم بلند شد. تانکس اولین نفری بود که حرکت کرد.اما پیش از آن که به در رختکن برسد ماندانگاس از کنارش عبور کرد و زمزمه کنان گفت : تو به هیچ وجه لیاقت هافلپاف رو نداری.

ناگهان انگار که با پتک به سرش ضربه زده باشند سر جایش میخکوب شد... نه این دیگر حقیقت نداشت...بچه ها یکی یکی بیرون رفتند ، در نهایت اسپراوت هم گذشت و گفت : قراره تا فردا همین جا وایسی؟

لخ لخ کنان از رختکن بیرون رفت . بازیکنان گریفیندور نیز در زمین بازی حاضر بودند ، بار دیگر همگی به آسمان رفتند. لی جردن با اشتیاق بی نظیری ادامه داد: نیمه ی دوم بازی شروع می شه ، وای ... الیور چه حرکتی انجام داد... فکر کنم در همین ابتدای بازی اسنیچ رو پیدا کرده .

اما اشتباه می کرد چرا که الیور تنها مسیر حرکت خود را عوض کرده بود ...

ساعت ها از شروع بازی می گذشت ، نتیجه تا به آنجا 30-100 به نفع گریفیندور بود. گل سوم هافل را دنیس به ثمر نشانده بود .

نیمفا همچنان نقش یک عروسک را بازی می کرد. ذهنش پر شده بود از آواهای مختلف ... هر از گاهی به لارتن نگاه می کرد و به محض این که او متوجه نگاهش می شد رویش را بر می گرفت...تو لیاقت هافلو نداری...تو لیاقت هافلو نداری...نه... من دارم ... دارم.. .نه... نداری ...

صحنه هایی از برابر چشمانش می گذشتند ، بازی گذشته با ریون ، او با تمام توانش بلاجرها را به طرف بازیکنان حریف پرتاب می کرد اما ..اما ...در نهایت آن نتیجه ی مطلوب را به دست نیاورده بود ...

صحنه های دیگری نمایان شدند ، لودو لبخند می زد ، دنیس بالا و پایین می پرید ، اسپراوت غش کرده بود ، درک شعر پیروزی می خواند...نه...دیگر نمی توانست ادامه دهد...تقصیر او نبود ، بار دیگر نگاهش با نگاه لارتن گره خورد.

کم کم هوا تاریک می شد . این بازی طولانی در تاریخ هاگوارتز بی سابقه بود. مدام احساس می کرد این کشش نیز به خاطر اوست . حال نتیجه 100-70 به نفع گرفیندور بود . هافلی ها با تمام قوا سعی می کردند و پیش میرفتند . چه چیزی آنان را برانگیخته بود که اینگونه تلاش کنند؟ یک مسابقه ی ساده این همه ارزش داشت؟ اما او می دانست که آنها همیشه با هم بوده اند ... در سخت ترین شرایط به یاری هم شتافته اند و حالا نیز سعی دارند که ...شرافتمندانه ...بله شرافت .. چیزی که آنان به دنبالش می گشتند. می توانست قسم بخورد که هر از گاهی شعر قشنگ و زیبای اتحادشان را همراه با هم زیر لب می خواندند.

نسیم بهاری اکنون تا حدودی سرد و سوز آور شده بود. هوا کاملا تاریک بود اما بچه ها به راحتی موقعیت ها را تشخیص می دادند.درختان جنگل ممنوعه را می دید که با وزش باد تکان می خوردند.ستاره ها در آسمان پدیدار گشتند و ماه تنها منبع نور برای دانش اموزان بود.غریو شادی و اشتیاق از بین دانش آموزان بر می خاست، لی جردن گزارش می کرد و بازیکنان با خستگی تمام گل می زدند، گل می خوردند و پیش می رفتند! تا کنون سه بار به آنان وقت استراحت داده شده بود، به ناگاه جو استادیوم تغییر کرد. غریو دیگری بلند شد که با بقیه کوچک ترین شباهتی نداشت ...

با دقت به اطراف خیره شد.این بار الیور و اسپراوت حرکت می کردند و هر کدام در صدد بودند تا اسنیچ را به دست آورند .رنگ طلایی توپ، در آسمان شب نیز درخشش خاصی داشت. کم کم سکوتی برقرار شد، کسی را یارای آن نبود تا فریاد زند چرا که حالا هیجان انگیز ترین قسمت مسابقه به وقوع می پیوست.انگشتان خود را می فشرد.توانایی نگاه کردن را نداشت، به ستاره ها خیره شدو سعی کرد تا خود را با صور فلکی مشغول کند، دقایقی بعد استادیوم منفجر شد. چرا لی جردن نتیجه را اعلام نمی کرد؟

سعی کرد به جایگاه تماشاچیان خیره شود بلکه دریابد آن گورکن بود که تکان می خورد یا شیر...اما ...اما ...نه...بالاخره آن را دید...سر بزرگ شیر قرمز رنگی را که مدام به این طرف و آن طرف می رفت.حال لی فریاد زد:گریفین دور برنده ی مسابقه است...

بازیکنان با خستگی تمام فرود آمدند.هافلی ها بیش از آن توانایی مقاومت نداشتند. با عجله به طرف رختکن رفتند. نیمفا نیز به آرامی پشت سر آنان حرکت می کرد ، در آخرین ثانیه ها برق چشمان لارتن را دید..نه ...نه...به هیچ وجه نمی توانست افسون ایمپریوس باشد. سعی کرد به یاد آورد ...آن روز که لارتن او را به رستوران سه دسته ی جارو دعوت کرده بود...تا جایی که به یاد داشت هیچ حرکتی انجام نداده بود...اما ...نمی دانست...شاید حقیقت داشت و شاید فقط یک تلقین بود! هرچه بود، نیمی از دلیل باخت آنان را سبب می شد و حال ...حال او به وضوح به یک چیز رسیده بود:
این که به راستی او لیاقت هافل را نداشت.

چند قدم با رختکن فاصله داشت...مسیرش را تغییر داد و دربین انبوه درختان به راه افتاد و به آن چیزی که اتفاق افتاده بود فکر کرد ... آنقدر که در نهایت نفهمید کجاست و میان جاده ای متروک گم گشت !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1386/6/18 11:42:34
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1386/6/18 11:45:42
ميتونم احساس كنم كه خودم هستم...همين براي من كافيه...
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 18 شهریور 1386 09:38
نمایش جزئیات
آفلاین
گریفیندور و هافلپاف

صدای انفجار جمعیت در صدای رعد و برق گم شد ، الیور به اسنیچ گل آلود توی دستش خیره ماند ،بالهای چروک خورده و کج اسنیچ آرام تکان می خوردند ، سپس به اسپراوت که روی زمین افتاده بود و بعد به توپ بازدارنده ی کنار اون نگاهی انداخت و آرام اسنیچ را رها کرد . اسنیچ در میان گل و لای زمین چمن هاگوارتز گم شد . صدای گزارشگر بازی در ورزشگاه پیچید :
- گریفیندور 310 هافلپاف 320 ، هافلپاف ...
دوباره نعره ی آسمان همه ی صدا ها را در خود فرو برد .

***(فلش بک )

دامبلدور شانه ی لارتن رو فشرد و گفت :
- پسر ! تو این بازی می خوای چند تا گل بزنی ؟
لارتن خندید و جواب داد :
- به اندازه ی توپ هایی که تو می گیری !
دامبلدور هم خندید و گفت :
- پس بهتره همه ی توپ ها رو گل کنی ، چون من امروز اصلا دوست ندارم گل بخورم !

صدای استر در رختکن پیچید :
- خوب بچه ها ، بهتره آماده بشیم ، بچه های هافل اومدن تو زمین ، فقط برای آخرین بار یه نگاهی به نقشه می ندازیم .
استر کاغذ لوله شده ای را روی میز وسط رختکن باز کرد و مشغول یاد آوری وظیفه ی هر کس شد ...

***

الیور آرام از کنار لودو بگمن و دنیس که هم دیگر را در آغوش کشیده بودند گذشت و به طرف رختکن رفت ، صدای پیوز که در هوا شناور بود در گوشش طنین انداز شد :
- ممنون وود ، اگه یکم دیرتر گرفته بودی شاید برنده نمی شدیم ! ممنون وود ... هه هه هه

الیور قدم هایش را تند تر کرد تا زودتر از هافلی ها دور شود از طرفی هم اصلا دوست نداشت وارد رختکن شود ، تحمل نگاه های تحقیر آمیز هم تیمی هایش را نداشت ، آلبوس در آستانه ی در با لبخند کم رنگی به او دلگرمی داد ...

*** (فلش بک)

باران شدیدی در ورزشگاه می بارید ، روی جایگاه تماشاگران ، سقف نامرئی ایجاد شده بود اما بازیکن ها هنوز زیر باران مشغول بازی بودند ، جسیکا موهای خیسش را از جلوی چشمش کنار زد و فریاد زد :
- اینجا ، لارتن اینجا ...
ترق ...
صدای تشویق تماشاگران هافل به خاطر برخورد توپ بازدارند به جسیکا بلند شد ، جسی از فاصله ی 20 متری به طرف زمین پرت شد ، سیریوس با سرعت به طرف او رفت ، اما جسی به شدت با زمین بر خورد کرد ، ورزشگاه خواموش شد و فقط صدای باران و باد به گوش می رسید . سیریوس بالای سر جسیکا رفت و روی او خم شد و فریاد زد :
- اون بیهوش شده ...

***

رختکن در سکوت سردی فرو رفته بود ،جسیکا در گوشه از رختکن بیهوش روی زمین افتاده بود و لارتن در کنار او نشسته بود . آب گل آلودی در کف رختکن به راه افتاده بود . الیور به زحمت آب دهانش را غورت داد و با صدای گرفته ای گفت :
- متاسفم ، من فکر کردم که شما گل زدید ، باور کنید اصلا نفهمیدم ...

استر از روی میز پایین پرید و در حالی که دستکش های سیاهش را در می آورد گفت :
- ما تورو مقصر نمی دونیم ، تو کارت رو خوب انجام دادی ، شاید اگه ما بهتر بازی می کردیم وضع اینجوری نمی شد ! بهتره دیگه فکرشو نکنیم ، بازی تموم شده و نمیشه کاریش کرد ...
استر با زحمت بغضش را پنهان کرد .

*** ( فلاش بک )

صدای گزارشگر بازی در میان فریاد خوشحالی تماشاگران هافل به گوش رسید :
- هافل 310 ، گریف 150 ، من وود و اسپراوت رو می بینم که با سرعت دارن به سمت بالا اوج می گیرن ، شاید گوی زرین رو دیدن ، اوه نه ، پس چرا واستادن ، به هر حال ، سرخگون در دست لارتنه ، درک با سرعت به طرف اون می ره ، اما مجبور می شه میشه مسیرشو عوض کنه ، چون بازدارنده ی سینسترا داشت باهاش برخورد می کرد ، لارتن با یه پرتاب بلند توپ رو برای سیریوس می فرسته و حالا فقط سیریوس مونده و فلچر و گل ، یه گل دیگه برای گریف ، نتیجه 160 به 310 می شه ...
استر با سرعت به طرف الیور رفت :
- هی الیور ، ما سعیمونو می کنیم که یه گل دیگه هم بزنیم ، همین که گل رو زدیم نباید معطلش کنی ، گوی زرین رو بگیر، فهمیدی ؟
- آخه چطوری ؟ توی این بارون نمیشه بازدارنده ها رو دید ، چه برسه به گوی زرین رو .
- من نمی دونم ، تنها امیدمون به توئه ، من سعی می کنم بازدارنده ها رو به سمت اسپراوت بفرستم ، تو فقط به فکر گوی زرین باش . باشه ؟
الیور سرش را به نشانه ی تایید تکان داد و به سرعت اوج گرفت ، جوزف هم چوبش را روی دوشش انداخت و به طرف مرکز زمین رفت .

الیور با دستش آب روی صورت و چشم هایش را جمع کرد ، تانکس با سرعت از جلوی او رد شد ، الیور مسیر حرکت او را دنبال کرد ، سرخگون دست لارتن بود و به طرف دروازه حرکت می کرد ، ناگهان الیور برق عجیبی را در جلوی چشمانش دید ، خودش بود ، سر جارو را به طرف آن گرفت و روی جارو خم شد ، اسپراوت هم با سرعت خودش را به الیور رساند ، چند متر بیشتر با گوی فاصله نداشتند ، صدای انفجار جمعیت دوباره به گوش رسید ، یکی از تیم ها گل زده بود ، الیور با صدای بلندی فریاد زد :
- حالا وقتشه !

تنه ی محکمی به اسپرات زد ، اسپراوت کمی از او فاصله گرفت ، الیور صدای زوزه ی توپ بازدارنده را شنید ، امیدوار بود که هدف تو پ او نباشد ، توپ با اسپراوت برخورد کرد ، ورزشگاه در سکوت فرو رفته بود ، الیور دستش را به طرف گوی زرین دراز کرد ، حرکت سریع بالهای گوی زرین را در دستش حس کرد ، با تمام قدرت دستش را بست ، بالهای گوی زرین از لای انگشتانش بیرون زده بود ، الیور به طرف استر برگشت ، و گوی را به او نشان داد ، استر چوب دستی اش را به طرف زمین پرتاب کرد و فریاد بلندی کشید ، الیور با تعجب به او نگاه کرد و بعد به سمت تابلو امتیازات بر گشت : گریفیندور 310 هافلپاف 320 ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد...

«قیصر»
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 17 شهریور 1386 19:28
نمایش جزئیات
آفلاین
هافلپاف و گريفيندور

رختكن ِ كوچك هافلپاف از هميشه دلگيرتر بود. همه ساكت بودند و دلشان از غصه و اندوه شكايت ميكرد. دنيس و درك كنار هم روي زمين نشسته بودند. پيوز بالاي سر آنها بود. اسپروات ساكت بر روي نيمكت لم داده بود و لودو با چهره اي صورتي رنگ به دستانش زُِل زده بود و شرمنده به نظر مي رسيد. دانگاس تمامي بچه ها را از نظر گذراند و بعد از همه به دورا چشم دوخت! چهره ي امروز او از هميشه زيباتر شده بود. موهاي صورتي رنگ و لَختش دل هر كس را مي ربود و صورت گندم گونش جذاب بود. دورا به دانگاس چشم دوخت. در چشمان دانگ چيزي نارضايتي خود را بروز ميداد!
آخرين بازي هافلپاف و به طور قطع آخرين باخت آنها تا دقايقي ديگر آغاز ميشد. لودو اينبار ساكت بود. از نگاه كردن به چهره بچه ها شرم داشت. كاپيتاني او جز باخت، چيز ديگري به ارمغان نياورده بود.
زمان به كندي يك قرن ميگذشت. لودو به سختي از جا بلند شده و تنها گفت:
- ما مثل هميشه تمام تلاشمون رو ميكنيم!
بچه ها يكي يكي از اتاقك خارج شدند. تنها دانگاس بود كه هنوز به چشمان دورا دوخته شده بود. دورا با كج خلقي از جا بلند شده و رو به دانگ گفت:
- چيه؟ باز چت شده؟
دانگاس با طعنه گفت:
- ايندفعه دست برنميداري؟ اين گروه ماست. نميفهمم... آخه به قيمت چي؟
دورا به سمت در چرخيد. موهايش در هوا شلاق زنان به احتزاز در آمد و دل دانگاس را به لرزه در آورد!

باران تندي ميباريد. آسمان وحشتزده مي غرّيد و زمين خود را در گِل غرق كرده بود! تعداد تماشاگران گريفيندور از حد خود فراتر رفته بودند. گويا اعضاي گروههاي ديگر هم گرد هم آمده بودند تا آخرين شكست هافلپاف را با چشمان خود ببينند. تماشاچيان اندك هافلپاف از هميشه كمتر بودند و بقيه، انگار روي آمدن به زمين كوييديچ را نداشتند!
مادام هوچ كلاه رداي خود را به سر كشيده بود و باران وحشاينه بر سرش مي ريخت. لودو در حالي كه ميلرزيد با استرجس دست داد. دورا از پشت سر دانگ به اليور لبخند زد. با شنيدن صداي بي صداي سوت مادام هوچ در ميان نعره هاي آسمان، كفشها تا عمق گِلها فرو رفتند و بازيكنان به قلمرو آسمان پا گذاشتند.
تنها اضطراب بود كه در دلها رخنه كرده بود. اسپروات با چشماني اشك آلود دورادور زمين ميچرخيد تا شايد اينبار اسنيچ را ببيند. لودو و پيوز سعي ميكردند تا جلوي مهاجم ها را بگيرند. كوافل در دستان درك بود. از دست بلاجر ِ پر سرعت سينيسترا گريخت و كوافل را به سمت پايين، و در دستان دورا انداخت. موهاي دورا خيس و كثيف شده بود. به سمت آلبوس حركت كرد. لارتن به راحتي كوافل را از دستانش قاپيد و به سمت دروازه ي هافلپاف تاخت. بلاجر لودو به او اصابت كرد. كوافل درون دستهاي جسيكا جاي گرفت. ديگر مانعي در كار نبود. او از بلاجر پيوز گريخته بود و تا دقايقي ديگر كوافل را پرتاب ميكرد. دانگاس خلاف جهت كوافل، و به سمت حلقه ي چپ متمايل شد و اولين توپ گريفيندور ها گل شد.
صداي تشويق باز هم در صداي باد و باران گم شد. دانگاس موهاي خيسش را از جلوي چشمش كنار زد و به چهره ي نااميد لودو نگاه كرد. احساس عذاب و گناه تمامي بدنش را فرا گرفت. او دورا را ديد كه دور از چشم ديگران به اليور لبخند ميزند.
صداي گزارشگر در ميان صداي آسمان گم شده بود، اما او همچنان گزارش ميكرد:
" اولين گل در دقايق اول بازي زده شد. هافلپافي ها واقعآ بدشانسي آوردن كه آخرين بازيشون رو بايد تو اين هوا به پاپان برسونن. حالا كوافل در دستان دنيس است. واااي... استرجس با يك ضربه ي بك هند چرخشي ِ چماغش، بلاجر رو به پشت سرش پرتاب ميكند. دنيس گيج ميشه اما توپ رو از دست نميده. از كنار بلاجر ميگذره و توپ رو به درك ميده... چه ميكنن اين مدافعهاي گريفيندور... هر دو باهم به يك بلاجر ضربه زدن. بلاجر با قدرت زياد به سمت درك ميره. بلاجر به جاروي او اصابت ميكنه... او خداي من داره سقوط ميكنه... كوافل در دستان دورا قرار ميگيره. اين مهاجمهاي هافلپاف كوافل رو ول نميكنن. اوووه... درك روي زمين افتاده. همزنمان كوافل از دستان دورا ول ميشه و تو دستاي سيريوس قرار ميگيره. سوت متوقف شدن بازي به صدا در مياد. با اين كه من هيچ صدايي نشنيدم!! "
سمت چپ بدن درك پوشيده از گل شده بود. مادام هوچ به او كمك ميكرد تا بلند شود. گلها نرم بودند و او آسيبي نديده بود. سعي كرد گلها را از صورتش پاك كند و به اصرار خود سوار جارو شد و به آسمان بازگشت.
اسپروات تقريبآ داشت گريه ميكرد. هزارمين دور خود را دور زمين به پايان رساند و هنوز اسنيچ را نديده بود. ديدن اسنيچ در اين هوا واقعآ سخت بود. آنطرف تر دورا او را زير نظر داشت و لبخند ميزد. دنيس خود را به او رساند و بر سرش فرياد زد:
- حواست كجاست؟؟ همراه ما باش.
دورا نگاه تندي به او انداخت و به سمت ديگر زمين، در كنار درك پرواز كرد. سه مهاجم هافلپاف حمله ي شاهين وار خود را آغاز ميكنند. هر سه با آرايشي مانند سر نيزه، با سرعت تمام به سمت دروازه گريفيندور حركت كردند. دنيس جلوتر از آندو و كوافل را به دست داشت. مهاجمين گريفيندور از سر راه آنها كنار رفتند و استرجس بلاجري به سمت دنيس انداخت. دنيس كوافل را براي درك انداخت و از دست بلاجر گريخت. دورا تنها با يك افسون كوچك چوب جاروي درك را منحرف كرده و او را به سمت سيريوس متمايل كرد و سيريوس با يك بلاجر از او پزيرايي كرد. بلاجر به شانه ي درك برخورد كرد و او دوباره به سمت زمين پرتاب شد. اينبار با صورت بر روي گلها افتاد. سوت داور به صدا درآمد. دنيس زودتر از بقيه فرود آمد و درك را از زمين بلند كرد. صورت درك سراسر گل بود و او تلو تلو ميخورد. لودو به سرعت تقاضاي استراحت كرد.

لودو بر روي نيمكت نشسته و دستانش حفاظ سرش شده بودند. درك در حالي كه صورتش را با حوله تميز ميكرد، نعره زد:
- جاروي من الكي منحرف نشد. باز هم بهتون ميگم... اونها مدام دارن خطا ميكنن و داور تو اين هوا چيزي نميبينه.
پيوز گفت:
- شايد باد باعثش شده!
- احمق نباش! باد چنين كاري نميكنه!
نصف بيشتر موهاي قهوه اي رنگش و تقريبآ تمامي لباسش به گل آراسته بود. اسپروات گوشه اي ايستاده بود و اشك مي ريخت. لودو رو به او گفت:
- حتي يك بار هم اسنيچو نديدي اسپي؟
اشكهاي اسپروات از صورتش بر روي شكمش مي ريخت. او سرش را به شدت به چپ و راست تكان داد و گفت:
- چشمام هيچ جا رو نميبينه! انگار چشمام ضعيف شده و تار ميبينه!
دنيس لگدي به يكي از نيمكتها زد و فحشي به زبان راند. وقت استراحت تمام شده بود و بچه ها يكي يكي از رختكن به زمين باراني پيوستند.
تنها دانگاس و دورا در رختكن بودند. دورا كنچ ديوار ايستاده بود و كلافه به دانگاس نگاه ميكرد. دانگاس دستش را روي ديوار قرار داد و دورا را زنداني كرد. اعماق چشمهاي مشكي دورا را كاويد و گفت:
- تو داري چيكار ميكني؟؟!
- خيلي خوب گذاشتي كوافل گل بشه.
- اليور همش تو رو زير نظر داره!
- اون دوستمه!
- من فكر نميكنم اون فقط دوستت باشه!
دانگاس آشفته به نظر مي رسيد. به صورت خالي از هر گونه احساس دورا چشم دوخت. منتظر اعتراف بود! آرزو ميكرد دورا حرفهايش را تكذيب كند. دورا به راحتي گفت:
- اون دوسم داره!
چهره دانگاس از هم وا رفت. با تعجب به دورا نگاه كرد. حوصله دورا سر رفت. دست دانگاس را كنار كشيد تا برود. دانگ يقه او را گرفت و به ديوار كوبيد. دورا ترسيد! عصبانيت دانگاس به حدي بود كه انتظار داشت از گوشهايش دود در بيايد! دستش را زير گلوي دورا گذاشت و فشار داد. چشم هاي دورا گرد شد. دانگ فرياد كشيد:
- من اينكارا رو به خاطر تــو ميكنم!
در اين لحظه در باز شد و دنيس در ميان در نمايان شد. با ديدن آندو ابروهايش را با تعجب بالا كشيد. احساس كرد آنها در حال عشق بازي هستند. پوزخند كمرنگي زد و گفت: الان وقت اين كاراست؟! همه منتظرن؛ زود بيايد.
و برگشت و بيرون رفت! فشار دست دانگاس بر روي گلوي دورا كم شد. دورا با دستانش، دست دانگ را پايين آورد و با احتياط گفت:
- من اينكارا رو براي به دست آوردن او ميكنم!
دانگ آشفته گفت:
- چرا؟!
دورا صورتي شد. نتوانست چيزي بگويد و به سرعت به سمت در رفت و دانگاس را حيران تنها گذاشت!


بازي خيلي سريع شروع شد. باران همچنان مي باريد و شب سياهي خود را به نمايش مي گذاشت. دانگ از كنار دروازه، چشمانش مدام همراه با اليور ميچرخيد. در گذشت ده دقيقه، گريفيندور چهار كوافل را گل كرده بود و 50 امتيازي شده بود!
لودو به سمت دانگ رفت و پرسيد:
- حواست كجاست؟؟ كوافل رو بگير.
دانگ به دوست عزيزش چشم دوخت. خيلي افسرده و شكسته به نظر ميرسيد. حال دانگ هم بهتر از او نبود. لودو به جاي خود برگشت. دانگاس به تماشاچيان چشم دوخت! بچه هاي هافلپاف، دوستان خوب او، ساكت و ناراحت به بازي چشم دوخته بودند و بعضي ها گريه ميكردند. او در طي اين بازي ها چكار كرده بود؟؟؟ با دوستانش، با دوستان عزيزش چه كرده بود؟؟ دوستان و گروهش را به چه چيزي فروخته بود؟ به دختري كه دانگ از نگاه او يك حلزون هم به حساب نمي آمد؟!!
دختري كه عشق دانگ را فروخت؟!
اشكهاي دانگ در ميان باران هاي چكيده شده بر روي صورتش گم شد! كوافل به سرعت به سمتش مي آمد. با تمام قوا آن را گرفت. كوافل هاي بعدي را نيز همينطور! ديگر نگاه تعجب برانگيز نيمفادورا برايش اهميتي نداشت! دانگ هرگز او را نمي بخشيد! تنها كاري كه بايد ميكرد، اين بود كه طلسم ِ چشمهاي اسپروات را باطل كند! او جستجوگر ماهري است. حتمآ اسنيچ را مي ربايد!

اولين پيروزي عجب طعم شيريني داشت!






افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدرت رولو ببين توي سبك من، تعظيم كرد توي دست من
پس تو هم بيا رول بزن با سبكم، ميخوام شاخ جوجه رولرا رو بشكنم


Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 17 شهریور 1386 17:41
نمایش جزئیات
آفلاین
گریف & هافل

استودیو 120!
- سلام عرض می کنم خدمت بییندگان عزیز برنامه 120! امشب با بررسی بازی های کوییدیچ این هفته در خدمتتون هستیم! مهمانانی هم به جمع ما اضافه خواهند شد. اول یه معرفی ببینین تا مهمانان برنامه رو معرفی کنیم!

معرفی برنامه!
*الیور وود در نقش جستجو گر؟ گریفی ها دیگه چه چیزایی برای رو کردن دارن!

*آیا بعد از حادثه بازی گریف و هافل، باز هم آلبوس برای نتراشیدن ریشش اصرار می کنه!؟

*چیورونی ها با این شکل بازی به کجا می رسن!


خب! در خدمت کارشناس محترم برنامه، آقای کوافل پناه، و همچنین کارشناس داوری، آقای هوچ نژاد هستیم! اول بازی بین گریفیندور و هافل رو می بینیم، و بعد با بحث کارشناسی در خدمتتون هستیم.


تصاویری از بازی!
...حالا کوافل در دستان دنیسه! یه پاس مواج به درک...ضربه سر ضرب درک...و در حالی که بلاجر سینیسترا از کنار سر درک رد می شه، اولین امتیاز برای هافلی ها شکل می گیره! همونطور که می بینین ریش دامبل به تیرک حلقه ها گره خورده بود و نتونست واکنش مناسبی رو انجام بده!.......

...حالا جسیکا مسیر پاس تانکس به درک رو قطع می کنه و گریفی ها بعد از چند دقیقه صاحب کوافل می شن. ببینید چه تکنیکی داره این جسیکا! همه رو جا گذاشته! ....واااااو! پیوز و لودو به طور همزمان بلاجر ها رو به طرف جسیکا می فرستن....یه واکنش دیدنی! این دیگه باید وارد حلقه بشه. اما اون ترجیح می ده پاس بده.... لارتن خودشو از مسیر کوافل می کشه کنار تا به سیریوس برسه....چه بد شانسی ای! در حالی که کوافل از ماندانگاس هم گذشته بود، به تیرک برخورد می کنه و .....

...یک حرکت خطرناک از استرجس پادمور! اون با چماقش به جای بلاجر کوافل رو به سمت تانکس می فرسته و ....بعله! اخراج! استرجس بایذ در این شرایط تیمشو ترک کنه!.....

...الیور وود رو می بینیم که پا به پای اسپراوت به دنبال اسنیچ می ره و ....نه!....این می تونست خطا باشه! اسپراوت با دم جارو الیور رو منحرف کرد و این از دید داور دور موند!.... و بعله! پایان مسابقه! اسنیچ در دستان اسپراوته!


استودیو 120!
- قبل از هر چیز، یه بار دیگه مسابقه اس ام اس رو براتون می خونم. شما باید بگین کدوم یکی از این بازیکنا خوش تیپ ترن!
1-پیوز
2-هوریس اسلاگهورن
3-فلیچ!


- خب! آقای کوافل پناه! بازی رو چطور دیدین!؟

- بله! بازی یه بازیِ فیزیکی بود! دو تا تیم درگیرانه بازی کردن!همینطور که در تصاویر می بینین، وضعیت دفاعی گریف دارای شرایط نامطلوبی بود که البته ریش دامبل هم مزید بر علت شده بود! در مورد تیم هافل هم دیگه اسپراوت باید به فکر اضافه وزنش باشه و اینا! کلا" همین دیگه درگیرانه بود و اینا!

- خب خیلی ممنون از نظرات کارشناسیتون، چند تا صحنه داوری هم داشتیم که به اتفاق آقای هوچ نژاد می بینیم......آها! اول این قضیه ریش دامبلدور رو بگین که چجوریه!؟

- بله! طبق دستورات جدید کمیته داوران، حد ریش تمام بازیکنان کوییدیچ به جر کالین()، محدود به 5 اینچ باید باشه و این وظیفه داوره که برخورد کنه با این بازیکنا!

- توی این صحنه الان شصت پای لارتن نمی ره توی چشم لودو!؟

- من خطایی نمی بینم! اگرم خطایی باشه، خطای لودوئه که چشمش رو زده به شصت پای لارتن!

- بله بله!....اینجا به نظرتون اخراج استرجس درست بود!؟

- صد در صد! این یه حرکت غیر ورزشیه و داور هم که در چند اینچی صحنست کاملا" به بازی مسلطه! اگه جلوی این کارا گرفته نشه ممکنه پس فردا مدافعین اسنیچ رو هم با چماق بزنن!

- و خب! می رسیم به این صحنه بحث برانگیز که اسپراوت اسنیچ رو می گیره. به نظرتون حرکتش خطا نیست!؟

- ببینین! بازی کوییدیچ مجموعه پیچیده ایه از کنش ها و واکنش ها! الان به نظر میاد دم جاروی اسپراوت خورده به الیور. ولی نیرو به اندازه ای نبوده که اونو پرت کنه پایین! تازه داور باید یه اخطار هم بخاطر تمارض به الیور وود می داد!

- خب! ممنون از نظراتتون! بازی بعدی رو می بینیم، همچنان در خدمتتون هستیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لارتن کرپسلی در 1386/6/17 17:44:51
نارنجی رو بخاطر بسپار!

طنز نویسی به موجی از دیوانگی احتیاج داره...

چه کسی بود صدا زد : لارتن!؟
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 17 شهریور 1386 16:21
نمایش جزئیات
آفلاین
گریفیندور و هافلپاف

روزها قبل او در فکر این مسابقه بود . ترم پیش تیم او مقام قهرمانی رو کسب کرده بود و امسال اگر آنها اول میشدند دومین ترم پی در پی بود که آنها قهرمان میشدند .
اسلاترین در اول ترم از مسابقات کوییدیچ کنار کشیده بود و شانس قهرمانی را برای سه گروه دیگه بیشتر کرده بود !!!

آنها مدت زیادی را به تمرین پرداخته بودند و واقعا شکست برای آنها ضربه ی بزرگی بود ... یک روز مانده به مسابقه اعضای تیم در تالار خود جمع شده بودند و مشغول صحبت با یکدیگر بودند .

سیریوس مشغول بازی کارت جادویی با استر بود ...

_هی سیریوس تو چقدر تو این بازی حرفه ای هستی !!!
او خودشو به حالت پیروز مندانه ای بلند میکنه و فیگور میگیره ...
_ولی از من باختی !!!
او مثل مجسمه خشک شد ....

در طول آن هفته آفتاب سوزناکی بر فضا حکم فرما بود و بیشتر تمارین اعضای تیم گریفیندور در آن هوا برگزار شده بود .... در آفتابی سوزناک!!!

جسی در حالی که از خستگی چشماشو بسته بود شروع به صحبت کرد و گفت:
بچه ها یادتونه که من توی تمرین قبلی با کوافل زدم توی دماغ استر ...
همه ی بچه ها میخندن و به آن روز فکر میکنن ...

(در درون خاطره)

استر داشت آرام بر روی هوا پرواز میکرد ... هر از گاهی به دلیل اشتباهات بازیکنانش فریادی از سر اعتراض و راهنمایی میزد .
جسی کوافل رو گرفت و خواست پاس بدهد به سیریوس ولی کوافل به او نرسید و استر فریادی از سر اعتراض زد و گفت سیریوس پاس بده به جسی که دوباره پاس کاری کنه !!!
اون کوافل رو به جسی داد و اون هم محکم پرتش کرد .... در این بین سیریوس در هوا جا به جا شد و فریاد زد : پاس !!!
استر دقیقا در بین فضای سیریوس و جسی بود ....جسی با یک پرتاب قدرتمند میخواد کوافل رو به سیریوس برسونه .... که ...
کوافل به صورت زیبایی به دماغ استرجس برخورد میکنه !!!

همه با صدای دست استر از فکر و خاطره بیرون میان و به او خیره میشن !!!

استر یک نگاه به اعضای تیمش میکنه و شروع به صحبت میکنه ...

-----

صبح مسابقه او شادابی قبل رو نداشت ... نگرانی خاصی داشت ... انگار او از آن روز متنفر بود و زوری باید بازی میکرد !!!
آلبوس او را صدا زد و گفت: " یالا " بعد از این حرف از خوابگاه بیرون رفت!!!
او به ساعت خود نگاهی کرد ساعت 7.45 دقیقه صبح را نشان میداد او با سرعت از خوابگاه بیرون رفت چون مسابقه راس ساعت 8 صبح برگزار میشد ... در تالار گریفیندور هیچ کس حضور نداشت !!!
با تعجب نگاهی به سالن انداخت و به سمت سرسرای بزرگ شروع به دوییدن کرد .

در داخل سرسرا با صحنه ی عجیبی رو به رو شدن و آن خالی بودن سرسرا بود . هیچ کس در سرسرا حضور نداشت.او با سرعت به سمت زمین کوییدیچ گریفیندور حرکت کرد .

وقتی کم کم به ورزشگاه نزدیک شد . صدای تماشاگران او را امیدوار کرد .
در داخل رختکن همه ی اعضا منتظر او بودند به محض وارد شدن همه شروع به دست زدن کردن و جاروهای خودشون رو برداشتند !!!

به دلیل آنکه مسابقه آخرین مسابقه از لیگ هاگوارتز بود ورزشگاه رو به شکل زیبایی آراسته کرده بودند ... در بالای چراغ های ورزشگاه به وسیله ی جادو پرچمی از چهار گروه هاگوارتز قرار داشت که به وسیله ی باد جادویی آرام در حرکت بودند !!!
در روی چمن ورزشگاه همچون ورزشگاههای ماگلی که اسمی یا آرمی را در وسط زمین نقاشی میکنند آرمی از مدرسه هاگوارتز به وجود آورده بودند ... در پشت حلقه های دروازه تورهای زیبایی که در هر زاویه به یک رنگ خاص بود قرار داده بودند ... و در آخر هم به تیرهای حلقه ها آرم تیم های گریفیندور و هافلپاف را آویزان کرده بودند !!!
دو سوم تماشاگران به رنگ قرمز بودند و بقیه نیز به رنگ زرد بودند...صدای تق تقی به گوش رسید و بالافاصله همه ی ورزشگاه در سکوت فرو رفت...
مدیریت مدرسه از جاش بلند شده بود و داشت سخن رانی میکرد ...

-----

بالاخره بازی آغاز شد ...در همین اول بازی الیور وود و اسپروات با سرعت به جستجوی زمین پرداختند و طی حرکتی با سرعت از کنار هم گذشتند !!! درک و دنیس به سرعت تمام مهاجمین گریفیندور رو کنار میزدند تا راه برای تانکس باز بشه ... او تقریبا تک به تک شده بود با دامبلدور !!!
_اوه...ضربه ای از مدافع گریفیندور سینیسترا !!!
ولی مهاجمان تیم گریفیندور نتونستن کوافلی رو که از دست تانکس رها شده بود بگیرن و دوباره افتاد دست دنیس !!!
_شوت !!! دامبلدور اونو میگره و پاس میده به جسی !!!
جسیکا کوافل رو میگیره و پاس میده به سیریوس ... استر که به عنوان مدافع داشت دوروبر مهاجمین تیمش میگشت فریاد زد :
لارتن خالیه !!!
به راستی که او خالی بود فرصت خوبی بود ... سیریوس پاس میده به لارتن کوافل از کنار بلاجری که پیوز و لودو با هم به اون ضربه زده بودن میگذره و میرسه دست لارتن و اون شوت میزنه !!!
_اوه ... اوه عجب صحنه ای بود !!!
ماندانگاس دروازبان تیم هافلپاف به زاویه ی
کوافل نگاه میکرد که مستقیم خورد به صورت یکی از تماشاگران !!!
لارتن محو تماشای چهره ی تماشاگر شد ... یعنی همه محو چهره ی او شدن !!! او .... او .....
صدای گزارشگر به گوش رسید که گفت:
او بلاتریکسه !!! فرار کنید ....
لارتن به شدت با زمین برخورد کرد ... دیگر جانی در بدن نداشت که بخواد فریاد بزند ... او مرده بود .... بلا چوب دستی خودشو به سمت جسد لارتن گرفته بود در همین حال فریاد زد :
برنامه عوض شده بچه ها ...حمله میکنیم !!!
از جای جای زمین کوییدیچ مرگخوارا بیرون می آمدند !!!طلسم های سبز رنگی در گوشه و کنار زمین رد و بدر میشد و افرادی در مقابل آن به زمین میفتادند !!!
استر که به سرعت داشت با جارو از زمین دور میشد با طلسمی نشونه گرفت شده و به زمین سقوط کرد ... تمام دوستانش در مقابل چشمان او کشته میشدند ... معلم ها و مدیر مدرسه در حال مبارزه با بعضی از مرگخوارها بودند !!!
لوسیوس مالفوی به بالای سر او آمد و گفت :
بهتره با زندگیت خداحافظی کنی !!!
آخرین صحنه ای که دید برخورد طلسم به لودو بگمن بود و آخرین صدایی که شنید فریاد دراکو مالفوی بود که گفت:
اینم انتقام شرکت نکردن تیم ما !!!
_آواداکداورا !!!!

صحنه سبز رنگ شد ...

او شدت به از خواب بیدار شد ... عرق سردی بر روی پیشانی اش نشسته بود ... به سقف تالار نگاهی کرد و صدای را شنید که گفت :
"یالا"

او به ساعت خود نگاه کرد ساعت 7.45 دقیقه را نشان میداد ....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/6/17 19:21:39
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده