جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

زمین كوییدیچ هاگوارتز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 17 اسفند 1385 19:50
نمایش جزئیات
آفلاین
اسليترين و هافلپاف

آسمان به رنگ سرخ ياقوتی در آمده بود. آخرين انوار خورشيد از لابه­لای درز پرده­های درمانگاه عبور مي­کرد و باريکه­ی طلايي رنگی را بر گروهی که دور يکي از تخت­ها... در واقع دو تا از تخت­ها ازدحام کرده بودند، مي­تاباند.
فضای درمانگاه از هميشه دلگيرتر به نظر مي­رسيد. فرد بيهوشی که پيکرش بر روی دو تخت به هم چسبيده آرام گرفته بود کسی نبود جز پروفسور اسپراوت. اعضای تيم کوييديچ گرداگرد کاپيتانشان حلقه زده و با قيافه­هاي محزون و ماتم­زده به وی خيره شده بودند.
هنگامی­که سکوت نامأنوس حاکم بر فضا به آزاردهنده­ترين حد خود رسيد دنيس فرصت را غنيمت شمرد تا برای خدا مي­داند چندمين بار و با همان لحن شکوه­آميز شروع به صحبت کند.
- من خودم آرامينتا رو ديدم! جون خودش اومده بود که برای تيممون آرزوی موفقيت کنه اما وقتی پروفسور حواسش نبود توی آب کداوحلواييش يه چيزی ريخت!
ادوارد با درماندگی گفت:
- دنيس، از صبح تا حالا حداقل هزار بار اينو گفتي! ما حرفتو باور مي­کنيم رفيق اما هيچ مدرکي نداريم که به بقيه ثابتش کنيم، فهميدي؟
دنيس غر و لندی کرد اما ديگر چيزی نگفت. دوباره همگی در سکوتی ابهام­آميز فرو رفتند و از گذر زمان غافل گشتند و اين بار صدای باز شدن وحشيانه­ی در درمانگاه سکوت را در هم شکست.
اعضای تيم اسليترين به رهبری آرامينتا ملی­فلوا وارد در مانگاه شدند. آرامينتا که پوزخند متکبرانه­ای بر لب داشت گفت:
- نچ­نچ­نچ... اسپراوت بيچاره! عروسک­هاي خيمه­شب بازيش تنها موندن...
اسليتريني­ها لبخندهای چندش­آوری بر لبانشان نشاندند و آرامينتا که حالا دست به کمر ايستاده بود رو به لودو گفت:
- حالا که کاپيتان گنده بکتون نيست از بازی انصراف مي­ديد، نه؟
لودو بسيار جسورانه جلو آمد و جواب داد:
- هيچ دليلي برای اين کار وجود نداره! ما تو مسابقه شرکت مي­کنيم و مطمئن باشيد شما بازنده­ی بازی هستيد.
آرامينتا که شعله­هاي خشم در چشمانش زبانه مي­کشيد لحظه­ای با شرارت هافلی­ها را از نظر گذراند اما بعد روی پاشنه­ی پا چرخيد و به همراه گروهش از درمانگاه خارج گشت.
درک سراپای وجودش از خشم مي­لرزيد و چنان محکم دست­هايش را مشت کرده بود که ناخن­هايش در کف دست­هايش فرو مي­رفت. او با صدايي لرزان گفت:
- لودو، نبايد جوابشو مي­دادی... لياقتش فقط يه طلسم شوم بود.
لودو ابروهايش را در هم کشيد و گفت:
- خيلی دلم مي­خواست اما اونطوری تو دردسر مي­افتاديم...
سپس با سرزندگی ادامه داد:
- اما يادتون باشه بچه­ها، اين کارشون بدون جواب نمی­مونه! وقتی فردا مثل آبکش به رختکنشون بر مي­گردن به ياد رفتار امروزشون ميفتن و پشيمون خواهند شد. حالا هم بهتره برگرديم تالار و يه کم استراحت کنيم.
بچه­ها پس از لحظه­ای خيره شدن به پروفسور اسپراوت، کاپيتان هميشه زحمتکش تيم که اکنون ساکت و خاموش بر روی تخت درمانگاه افتاده بود به راه افتادند.
آن شب اعضای تيم خيلی زود راهی خوابگاه شدند با اين حال همه تا دير وقت بيدار بوده و به بازی روز بعد مي­انديشيدند. لودو به انوار نقره­فام مهتاب بر سقف اتاق چشم دوخته بود و لحظه­ای چهره­ی پروفسور از خاطرش بيرون نمي­رفت... به خاطر او هم که شده بايد مسابقه را مي­بردند.
تاريکي شب بر همه­جا دامن گسترده بود... بر برج و باروهاي قلعه سايه مي­افکند، از فراز سطح تيره و شفاف درياچه مي­گذشت و به زمين کوييديچ مي­رسيد؛ جايي که انتظار مي­رفت در آن ساعت خالی از هر گونه تحرک باشد اما در حقيقت چند پيکر تيره و تار در مقابل نور مهتاب به طرف رختکن هافلپاف گام بر مي­داشتند.
- ايگور، زودباش جاروها رو پيدا کن!
- همه­شون اينجاست...
- اينيگو، الان نفهميدی که پاتو رو يه چيز نرم گذاشتی؟... اون پاي من بود ابله!
- ديگه کافيه، من به تمرکز نياز دارم!
نور ضعيف زرد رنگی ديده شد و به همراه آن هفت جارو که به ديوار تکيه داشتند ناپديد گشت.


صدای هلهله و تشويق جمعيت در فضای ورزشگاه پيچيده بود. بازيکنان اسليترين وارد زمين شده و در کنار مادام هوچ ايستاده بودند اما هنوز خبری از اعضای هافل نبود.
- بچه­ها بدويد... شانس آورديم اگه به خاطر ديرآمدگی ازمون امتياز کم نکنن!
لودو اين جمله را به زبان آورد و برای آخرين بار به پروفسور نگاه کرد؛ حالا که در غياب او کاپيتانی تيم را بر عهده داشت پشيمانش نمي­کرد... عزمش را جزم نمود و جلوتر از همه، دوان­دوان درمانگاه را ترک کرد.
بچه­ها تمام مسافت بين قلعه و زمين کوييديچ را دويدند و بديهی است وقتی به رختکن رسيدند ديگر نفسی برايشان باقی نمانده بود. همه خيلی سريع لباس­هايشان را تعويض کرده و به طرف جاروهايشان رفتند... حالا ديگر واقعاً نفسشان در نمي­آمد؛ جاروهايشان آنجا نبود!
درست در همين لحظه مادام هوچ وارد رختکن شد و با بدخلقی گفت:
- ده دقيقه از زمانی که بازی بايد شروع ميشده گذشته!... بگمن، اين اداها چيه که در مياری؟!
لودو که صدايش نيز در نمي­آمد با درماندگی دهانش را باز و بسته و اول به خودشان و سپس به گوشه و کنار رختکن اشاره مي­کرد.
- مسخره­بازی کافيه... من توی زمين منتظرم، اين دفعه امتيازی ازتون کسر نميشه.
مادام هوچ تازه از رختکن خارج شده بود که لودو قدرت تکلمش را بازيافت و فرياد زد:
- جاروهامون!
همه به بيرون رختکن هجوم بردند و رو به داور گفتند:
- هميشه ميذاشتيمشون تو رختکن...
- هيچکدوم نيستن...
- آذرخش منم نيست...
آرامينتا بسيار شق و رق به طرف آن­ها آمد و پرسيد:
- اينجا چه خبره مادام هوچ؟ تيم من يک ربع تمومه منتظرن!
لودو از کوره در رفت و با پرخاش به او گفت:
- فکر کنم تو بهتر از همه بدونی چه خبره... اول پروفسور رو مسموم کردی و حالا هم جاروهامونو برداشتی!
مادام هوچ نگاهش را از لودو به آرامينتا انداخت و موشکافانه وی را از نظر گذراند.
- اگه جاروهاتون نيست به من هيچ ربطی نداره... مي­تونيد از جاروهاي مدرسه استفاده کنيد!
اما مادام هوچ با قاطعيت گفت:
- تا حالا سابقه نداشته هفت تا جارو با هم گم بشه و ما نمي­تونيم تيمي رو مجبور بکنيم از جاروهاي مدرسه که در واقع يه تکه چوبن استفاده بکنن...
- پس اونا از مسابقه انصراف ميدن و ما برنده اعلام ميشيم، درسته؟
- نه، دوشيزه ملی فلوا! شما هم بايد بدون جارو بازی کنيد.
مادام هوچ چوبدستی­اش را تکانی داد و بلافاصله حلقه­هايي که در انتهای دو طرف زمين قرار داشته و ارتفاعشان به پانزده متر مي­رسيد کوتاه و کوتاه­تر شده و بالاخره به حدود سه متر رسيدند.
آرامينتا با چهره­ای آويزان گفت:
- اما اين خيلی مسخره­ست!
- مسخره­تر از اون دوشيزه ملی فلوا، گم شدن هفت تا جارو با همديگه در عرض يک شبه... پس تا من تصميم ديگه­ای نگرفتم بريد و به تيمتون بگيد جاروهاشونو کنار بذارن. آقای بگمن، شما هم اعضاتون رو آماده کنيد.
همه از شکل غيرمتعارف مسابقه متعجب شده بودند. قرار شد بازی به دو نيمه­ی سی دقيقه­ای تقسيم شود و در اين فاصله هر تيمی که گل بيشتری به ثمر مي­رساند، برنده بود. گوی زرين و به همراه آن جستجوگران کنار گذاشته شدند و مادام هوچ بازدارنده­ها را نيز جادو نمود تا در ارتفاع پايين­تری به پرواز در آيند.
بالاخره مقدمات بازی فراهم آمد و بازيکنان دو تيم در مقابل يکديگر ايستادند. مادام هوچ در سوت خود دميد و سرخگون و بازدارنده­ها را به هوا انداخت.
- حالا بازی شروع ميشه و ايگور کارکاروف از اسليترين سرخگون رو در هوا ميقاپه... امروز شاهد مسابقه­ای متفاوت با مسابقه­های قبل خواهيم بود... در واقع اين بازی چيزی بين بسکتبال و راگبی مشنگ­هاست!
ايگور هر که را بر سر راهش بود با تنه­ای به کناری پرتاب مي­کرد، در برابر بازدارنده­ها جا خالی مي­داد و همچنان جلو مي­رفت. کار با بازدارنده­ها سخت شده بود و به جاي اينکه بازدارنده­ها به طرف مدافعان بيايند، مدافعان بايد به دنبال بازدارنده­ها مي­دويدند.
- کارکاروف سرخگونو به مارکوس فلينت پاس ميده و اون در مقابل دروازه­بان ذخيره­ی هافلپاف، يعنی ارنی مک­ميلان قرار مي­گيره... فکر نمي­کنم گل زدن بهش کار سختی باشه...
فلينت سرخگون را به طرف حلقه­ها پرتاب کرد و هنگامی­که ارنی آن را گرفت تماشاچيان هافل لی جردن را هو کردند.
- خب، شانسی بود... دنيس از هافلپاف با سرخگون جلو ميره... مهاجمان اسليترين سعی ميکنن خودشونو روی اون بندازن اما دنيس بازيکن ريز نقشيه و از بينشون عبور ميکنه... حتی بازدارنده­های بليز زابينی و آناکين مونتاگ قادر به متوقف کردن اون نميشن...
دنيس سرخگون را پرتاب کرد و سامانتا ولدمورت با اينکه به طرفش رفت نتوانست آن را بگيرد و...
- ... گــــــل! بله، دنيس اولين گل رو به ثمر مي­رسونه... ده-هيچ به نفع هافلپاف...
بعد از آن دنيس پنج گل ديگر نيز وارد حلقه­هاي اسليترين کرد در حالی که برای اسلی اينيگو اينيماگو و فقط يک بار گل زنی کرده بود.
- نتيجه شصت-ده به نفع هافلپافه و صدای سوت مادام هوچ نشون ميده که سی دقيقه­ی اول به اتمام رسيده.

رختکن هافلپاف
- بچه­ها، خيلی عالی بود... گل کاشتيد! اگه همينطور پيش بريد و با امتياز خوبی برنده بشيم جامو هم مي­بريم. درک و ادوارد، سعی کنيد سرخگونو به دنيس پاس بديد، اون راحت مي­تونه از بين اسليتريني­ها عبور کنه...
رختکن اسليترين
- شماها با اين هيکل­هاتون نتونستين از پس يه بچه بر بياين! اما اشکالی نداره...
آرامينتا کيسه­ی کوچکی را به مارکوس داد و هر دو موذيانه لبخند زدند.


- بازيکنان دو تيم به زمين بر مي­گردن و بازی در نيمه­ی دوم شروع ميشه... دوباره اين دنيسه که به جلو مي­تازه و هيچکس جلودارش نيست...
سه مهاجم اسليترين دور دنيس حلقه زدند و مانع ديد مادام هوچ شدند، در همين فاصله مارکوس فلينت کيسه را از جيب ردايش در آورد و پودر داخل آن را به صورت دنيس پاشيد.
- اون قسمت از زمين خيلی شلوغه و... من مي­تونم ببينم که دنيس صورتشو گرفته و به خودش مي­پيچه...
لودو فرياد مي­زد تا به مادام هوچ بفهماند چه اتفاقی افتاده اما او باور نمي­کرد.
- دنيس از زمين بيرون ميره و هافلپاف با شش بازيکن بازی رو ادامه ميده... فلينت سرخگون به دست پيش ميره و...
لودو و اِما همزمان چماق­هايشان را بالا بردند و با تمام قدرت به يک بازدارنده ضربه زدند، بازدارنده صفيرکشان جلو رفت و...
- فلينت به حلقه­ها رسيده... اوه، خدای من! بازدارنده درست به صورتش برخورد ميکنه و به نظر ميرسه اوضاعش وخيم باشه...
مارکوس فلينت بيهوش بر زمين افتاد و خون از سرش جاری شد.
- حالا هر دو تيم يک بازيکن کم دارند... عجب بازيي شده...
آرامينتا که تا لحظه­ای پيش با رضايت لبخند ميزد اکنون از جايگاه تماشاچيان فرياد ميزد و آشفته و خشمگين بود.
ارنی تا پايان بازی به طرز اعجاب­انگيزی تمام پرتاب­ها را دفع نمود و درک و ادوارد توانستند نه گل ديگر به ثمر رسانند. ثانيه­هاي پاياني بود و اسلی­ها تمام سعی خود را به کار گرفته بودند اما ديگر دير شده بود... صدای سوت در ورزشگاه طنين انداخت و به دنبال آن صدای مادام هوچ به گوش رسيد...
- هافلپاف برنده شد!


مادام پامفری معجونی به پروفسور اسپراوت که حالا بر روی تختش نشسته بود مي­خوراند که ناگهان درهاي درمانگاه به شدت باز شد و هافلی­ها به طرف تخت پروفسور هجوم آوردند.
- پناه بر خدا! ... اينجا...
اما هنگامي­که بچه­ها دور تخت پروفسور جمع شدند مادام پامفری به کناری رانده شد و نتوانست جمله­اش را به اتمام رساند.
پروفسور اسپراوت هم قبض روح شده بود. او در حالی که ديگر رنگی به صورت نداشت پرسيد:
- اتفاقی افتاده؟
هيچکس چيزی نگفت. بچه­ها راه را باز کردند و اين بار اعضای تيم که از سر تا پايشان گِلی شده بود جلو آمدند؛ لودو جام کوييديچ را در دست داشت و پروفسور با ديدن آن لحظه­ای ساکت ماند و بعد بسيار آهسته، در حالی که به نظر مي­رسيد فکر مي­کند در خواب و رؤياست گفت:
- شما... شما برديد؟
لودو به تخت پروفسور رسيد و جام طلايي را به دست او داد... سرمای جام تمام وجود پروفسور را گرم نمود و درخشندگی­اش برقِ شوقِ چشمانش را منعکس کرد.
اريکا که يک دوربين به دست داشت از جا پريد و گفت:
- خب، همه دور تخت پروفسور حلقه بزنن. اول اعضای تيم و بعد هم بقيه... خوبه، حالا همه بگيد چيــــــز!
- چيــــــــــــــز!
تق
کلوز آپ به عکس دسته­جمعی که فقط شکم پروفسور اسپراوت در آن پيداست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 17 اسفند 1385 18:52
نمایش جزئیات
آفلاین
هافل vs اسلی


صبح يك روز آفتابي...
آفتاب از پشت ساختمان بزرگ هاگوارتز زبانه ميكشيد و آسمانِ خالي از ابر رو نورباران ميكند...
تمام سكوهاي زمين كوييديج هاگوارتز پر شده بودند... بيش از نيمي از ورزشگاه را هواداران اسليترين تشكيل ميدادند و قسمت ديگر را هواداران هافلپاف.
منتهي تفاوتي در اين ميان به چشم ميخورد... و آن اين بود كه تماشاچيان هافل همگي به رنگ زرد در آمده بودند و يكدست و يكپارچه تيم گروه محبوب خويش را تشويق ميكردند... ولي تماشاچيان اسليترين از نظم خاصي پيروي نميكردند و هر از گاهي شعارهايي ميدادند...


رختكن هافلپاف...

- بچه ها اين آخرين مسابقه ماست و ما بايد همونطور كه تا اينجا پيش اومديم، اين يكي رو هم مقتدرانه و البته جوانمردانه پيروز شيم...
- درسته!
همگي بچه هاي داخل رختكن با هم اين فرياد را سر دادند... و اسپروات مانند هميشه در حال روحيه دادن بود...
بچه ها در حال تعويض لباسهايشان بودند... لباسهاي زرد رنگ با رگه هاي مشكي، با آرم گوركن هافل در پشت لباسها و همچنين در قسمت سمت چپ سينه.
- بچه ها من يه بار ديگه نكات مهم رو گوشزد ميكنم...
اسپروات شروع به گفتن آخرين نكات كرد و بچه ها به دقت گوش ميدادند. اسپروات هر جمله را رو به فردي مگفت.
- لودو و اِما، تمام حواستون به دوتا بلاجر بازي باشه! شما كارتون رو خوب بلديد، نيازي نميبينم توضيح بيشتري بدم، ولي بيشتر از اين كه به فكر زدن حريف باشيد، مواظب باشيد بچه هاي خودمون ضربه نخورن...
اما كاملآ آماده چماق به دست در كنار لودو كه مشغول بستن بند كفشهايش بود نشسته بود، هر دو سرهايشان را به نشانه تفهيم تكان دادند...
و اسپروات ادامه داد:
- دنيس، ادوارد و دِرِك... تمرينات رو فراموش نكنيد... تكروي موقوف... يادتون نره... تمام تاكتيكها رو در جاي خودش بكار ببريد...
- چشم پروفسور.
- باشه.
پس از دنيس و ادوارد، درك از داخل كمود گفت: حتمآ پروفسور...
- تو چرا هنوز لباساتو نپوشيدي؟
- دارم آماده ميشم پروفسور...
- سريعتر درك جان.

اسپروات ادامه داد:
سدريك، تو هم كه كارت مشخصه...
و پروفسور چشمكي همراه با لبخند به سدريك زد و سدريك نيز به نشانه ي تاييد گفت: پروفسور مطمئن باشيد كه من نهايت سعيم رو ميكنم.


رختكن اسليترين...

رختكن اسلي هم وضعيت مشابهي داشت...
همگي در حال تعويض لباس بودند... آرامينتا در حال صحبت كردن بود:
- بچه ها ما اين بازي رو ميبريم...
- ميبريم...
همگي فرياد زدند. و آرامينتا ادامه داد:
- بچه ها يادتون باشه كه اسليترين هميشه قهرمانه و هميشه بايد قهرمان بشه...
- آره...
اتحاد در بين اسليترين ها نيز ديده ميشد...
- بچه ها داور هم طرف ماست... بنابراين نگراني از بابت هيچ چيز نداريم...
در اين لحظه لرد شروع به صحبت كرد:
- بله... بچه ها داور امروز مسابقه از ياران قديمي جبهه سياهه و نبايد نگران هيچ چيز باشيم... ما ميبريم... در ضمن يك جنگ رواني خوب در زمين هميشه موثره.

و با اين صحبتها بروبچز اسلي جاروهاي خودشون رو كه مثل هميشه از آخرين مدل هاي جاروي كوييديج بود و اين بار به نظر از بودجه لرد(!) تامين شده بودند رو برداشتند و به سمت زمين حركت كردند...

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-

دو تيم در انتهاي راه روي ورود به زمين بازي هستند و منتظر اجازه ورود...
صداي كر كننده تماشاچيان مشتاق به گوش بازيكنان ميرسه و مقداري استرس رو در اونها بالا ميبره...
اسپروات رو به بچه هاي تيم:
- اونا منتظرن تا برد ما رو ببينند.

و در اين لحظه بازيكنان هر دو تيم به طور همزمان داخل زمين ميشن...
صداي تماشاچيان اوج ميگيره...

دو كاپيتان دست ميدند و با صداي كشيده و بلند سوت داور چهارده بازيكن به آسمان بلند ميشند...

اولين توپ رو ايگور كاركاروف ميگيره... كاركاروف بلافاصله كوافل رو براي سورس اسنيپ ميندازه... اسنيپ خودش جلو ميره...

" بله، ايگور كوافل رو براي سورس ميندازه... سورس جلو ميره... دنيس به استقبالش مياد... ولي دنيس جا ميمونه... سورس حالا توپ رو براي ماركوس ميندازه..."
ماركوس فلينت توپ رو جلو ميبره ولي لودو يك بلاجر رو با تمام قدرت به سمتش ميفرسته...

"اوه... بلاجر با تمام سرعت به سمت ماركوس مياد... واي... خداي من... ماركوس با يك حركت زيبا بلاجر رو رد ميكنه... و حالا فقط اسپروات رو پيش رو داره..."
ماركوس يك حركت فريبنده انجام ميده و قصد داره كه شوت بزنه ولي در همين لحظه توپ رو ميندازه براي ايگور كه كمي اونطرف تر به حلقه سمت چپ نزديك شده...

"يك پاس عالي از ماركوس..."
در همين لحظه درك توپ رو بين هوا و زمين ميقاپه و حمله به يك ضد حمله تبديل ميشه...

"اوه... عجب بازي ايه! درك با سرعت بسيار بالا داره به سمت حلقه اسلي ميره..."
در اين بين چند بلاجر كم قدرت از جانب بليز و لرد هم به سمت درك فرستاده ميشه كه هيچ كدوم به درك برخورد نميكنه...

"اوه... اين يكي بلاجر رو هم اما دفع ميكنه..."
تماشاچيان هافل به شدت دارند تيم رو تشويق ميكنند...

"درك حالا توپ رو براي ادوارد ميندازه، اداورد هم معطل نميكنه و توپ رو خيلي سريع به دنيس ميسپاره... حالا دنيس جلو دروازه اسلي هست... به نظر حلقه سمت راست رو نشونه گرفته..."
در اين لحظه سامانتا به حلقه سمت راست كمي نزديك ميشه... ولي دنيس توپ رو ميندازه براي درك و درك بلافاصله توپ رو از حلقه وسط رد ميكنه...
"گل... گل... گل براي هافل... اولين گل بازي رو هافلپاف به ثمر ميرسونه..."
تماشاچيان اسلي تغريبا ساكت شده اند و هافلي ها دارن خودشون رو جريوس ماكزيما ميدن!

"حالا اين اسلي هست كه حمله ميكنه... فعلآ از اسنيچ هم كه خبري نشده..."
سدريك و آرامينتا دارند بر فراض ورزشگاه ميچرخند و هنوز چيزي نديدند.

"كوافل در دستان سورس هست... لرد چسبيده به سورس حركت ميكنه... اوه... يك بلاجر به سمت سورس مياد... لرد چماقش رو بلند ميكنه... اوه نه! چماق لرد زودتر از بلاجر به صورت سورس ميخوره!!!"
در اين لحظه صداي خنده ي تماشاچيان هافل و بعضي از اسلي ها بلند ميشه...
"اوه... نه... لرد بلاجر رو هم نميتونه بزنه و بلاجر به لرد برخورد ميكنه... ولي خوب، چيزيش نميشه!"

در اين لحظه صداي تماشاچيان هافل بلند ميشه...
" ولدي بايد برقصه... ولدي بايد برقصه... "
لرد باشنيدن اين شعارها قاطي ميكنه و به سمت تماشاچيان ميره... اين در حاليه كه اسلي داره حملش رو ادامه ميده و توپ در دستان ايگور هست...
لرد چوبدستيش رو بيرون ميكشه...
داور در سوت خود ميدمه...
- لرد... چوبدستيت رو بزار سر جاش... اين خلاف قانونه...
- تو كه طرف ما بودي!
دارو با صدايي آهسته طوري كه فقط لرد بشنوه:
- هنوز هم هستم... ولي نميتونم اجازه بدم كه به اين راحتي تو زمين آدم بكوشي!
لرد: اوكي! ()

"خوب... به نظر ميرسه كه لرد بايد از زمين اخراج شه... و يك پنالتي هم براي هافل بايد گرفته بشه... چون استفاده از چوبدستي برخلاف قوانينه..."

ولي برخلاف صحبت هاي گزارشگر بازي، لرد در زمين باقي ميمونه و داور هم كوافل رو در اختيار بازيكنان اسلي قرار ميده!

تماشاچيان هافپاف يك صدا:
" هوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو... "

با سوت داور بازي ادامه پيدا ميكنه...

تماشاچيان هافل هماهنگ:
" داور دقت كن! داور دقت كن! ... " ()

ايگور توپ رو براي ماركوس ميندازه و ماركوس شوت ميكنه و...
"گل... گل براي اسلي... حالا بازي مساوي ميشه..."

بازي همينطور ادامه پيدا ميكنه و بازيكنان اسلي خيلي خشن بازي ميكنند و داور هم اعتنايي نميكنه...

"بله، نتيجه بازي 50-40 به نفع هافلپاف هست... دنيس داره جلو ميره... بليز بهش نزديك ميشه... لودو هم جلو ميره..."
در اين لحظه بليز با چماق به جاروي دنيس ميزنه و دنيس رو واژگون ميكنه...
"اوه... يك حركت غير ورزشي از بليز... اين ميتونه يه پنالتي براي هافل داشته باشه..."

در همين لحظه لودو يك بلاجر رو محكم به بليز ميزنه و بليز سقوط ميكنه!
داور در سوت خودش ميدمه...!
- لودو اخراج هست و يك پنالتي براي اسليترين...

در همين لحظه اسپروات تقاضاي وقت استراحت ميكنه...

بازيكنان همگي پايين ميان و اسپروات شروع به صحبت ميكنه:
- بچه ها اونا داور رو خريدن و هيچ چاره اي نداريم جز اين كه بازي خودمون رو بكنيم... شما نبايد عصبي بشيد... لودو تو هم سريع برو به رختكن...
- اما پروفسور من كار خلاف قانوني نكردي... فقط...
- ميدونم لودو... ولي فايده اي نداره... پس بازي رو ادامه ميديم... فقط اميدوارم سدريك زودتر بتونه اسنيچ رو بگيره...


پنالتي زده ميشه و نتيجه 50-50 برابر ميشه.

در اين ميان بدليل خشانت فراوان بازيكنان حريف و هيچنين ناداوري، تماشاچيان هافل يه شدت معترض بودند و عده اي نيز درحال اشك ريختن!


بازي ادامه پيدا ميكنه و نتيجه بازي 60-90 به نفع اسلي هست...
"يه حمله ديگه از اسلي... اينبار ايگور خودش داره جلو ميره... اوه... ادوارد توپش رو ميقاپه..."
در اين لحظه صداي سوت داور بلند ميشه...
- من كه كاري نكردم... توپ رو رو هوا گرفتم...
- پنالتي...
- اين چه وضعشه...
- ادوارد جك از بازي اخراجه...
ادوارد با خشم به سمت داور ميره و يقه داور رو ميگيره...
لرد به سرعت جلو مياد و ادوارد رو از داور جدا ميكنه و انتظامات زمين(!) ميريزن و ادوارد رو ميگيرن!

در اين لحظه اما اشك ريزان به سمت اسپروات ميره و ميگه:
- پروفسور من ديگه نميتونم ادامه بدم...
- اشكالي نداره... تعويضت ميكنيم... به بورگين بگو بياد تو زمين...
- متشكرم پروفسور... من رو ببخشيد...

سووووت!
با صداي سوت داور پنالتي زده ميشه... ولي اسپروات خيلي خوب توپ رو ميگيره...
"بله... اين اسپي هست كه توپ رو مال خودش ميكنه و به سرعت بازي رو شروع ميكنه..."

صداي سوت داور بلند ميشه...
- خطا! يكي از بازيكنا زودتر از ضربه وارد منطقه گل زني شد! ضربه تكرار ميشه...

"به نظر ميرسه كه بايد ضربه تكرار بشه... به عقيده داور خطا انجام شده..."

پنالتي مجددآ زده ميشه و اينبار ماركوس توپ رو به بيرون از حلقه ها ميزنه و اسپروات هيچ دخالتي نميكنه...

سووووت!
- تكرار ضربه...

"بله... دوباره بايد بزنند ضربه رو، اين نظر داوره!"
ضربه اينبار تبديل به گل ميشه و بازي ادامه پيدا ميكنه...


نتيجه 70-130 به نفع اسلي...
"دنيس جلو ميره... توپ رو ميندازه براي درك... درك دوباره به دنيس... الان هافل دوتا بازيكن كمتر داره... ادوارد و لودو اخراج شدند... بايد ببينم كه سرنوشت اين بازي چي ميشه؟!...
اوه... به نظر ميرسه كه آرامينتا چيزي ديده... بله... اسنيچ... سدريك هم به سمت اون ميره... عجب رقابت سختي... اوه نه خداي من... سدريك متوقف ميشه! به نظر طلسمي اجرا شده... بله اين ولدمورته كه اونو طلسم كرده... آرامينتا داره به اسنيچ نزديك و نزديكتر ميشه... سدريك دوباره حركت ميكنه، به نظر طلسمش توسط يكي باطل شده! سدريك به آرامينتا ميرسه... هر دو دستشون رو به طرف اسنيچ ميبرند..."

تمام نگاه ها متوجه آرامينتا و سدريك هست و هيچ صدايي از كسي بجز گزارشگر بيردن نمياد... حتي بازيكنان نيز بازي رو رها كردند و فقط نظاره گر رقابت اين دو هستند... حتي ولدمورت هم اونقدر مجذوب اين رقابت شده كه ديگه از چوبدستيش استفاده نميكنه...

"اوه... هر دو مي ايستند... به نظر اتفاقي افتاده... هيچ چيز مشخص نيست... معلوم نيست چرا يهو هر دو ايستادند؟!"
در اين لحظه اين سدريكه كه دستش رو بالا ميبره و اسنيچ ميان انگشتانش بال ميزنه!

"اوه...خداي من، بله اسنيچه... سدريك بالاخره موفق ميشه اسنيچ رو بگيره..."

در اين لحظه صداي جيغ و داد تماشاگران هافلپاف واقعآ كر كنندست!
"بله، هافلپاف با نتيجه 220-130 برنده اين بازي ميشه..."

بازيكنان هافل سر از پا نميشناسند و همگي اشك ريزان به آغوش هم ميروند! (صحنه بي ناموسي! از توصيف آن به علت ترس از بلاك شدن معضوريم!!! اين روزا دست به بلاك مديران گل كرده!)
تماشاچيان اسلي هم غم زده و ناراحت دارند ورزشگاه رو ترك ميكنند و بازيكنان اين تيم هم دارند به رختكن ميرن...
در اين بين ولدي يقه ي داور رو ميگيره و ميگه: مردك، مگه قرار نبود تيم ما ببره؟!
- من كه هر كاري ميتونستم كردم ارباب!
- تو غلط كردي... پس چرا اون اسنيچ رو گرفت؟!
- ارباب اون كه ديگه دست من نبود!
- حالا نشونت ميدم دست كي بود! بيا بريم...
و ولدمورت داور رو سوار جاروش ميكنه و پرواز ميكنه و از ورزشگاه خارج ميشه! ()

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در تاریخ ۱۶:۵۴:۳۰ پنجشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۶
[size=small]
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 17 اسفند 1385 18:35
نمایش جزئیات
آفلاین
تاريكي خوابگاه، برق چشمش را دو چندان كرده بود. خشك و مجسمه وار روي تخت نشسته بود و به نقطه اي در عمق ترس هاي دروني اش خيره شده بود. آيا اين بازي را نيز مي باختند؟ نبايد چنين اتفاقي مي افتاد. بازي قبل را نيز بايد مي بردند، فقط يك اشتباه كوچك باعث شكستشان شده بود. اما آن اتفاق كذايي نبايد تكرار مي شد.
از روي تختش جهيد و به طرف در خوابگاه به راه افتاد. جلوي در خوابگاه ايستاد. زمزمه كرد: " آكيو چوب جارو! آكيو رداي كوييديچ!" چند قدمي در راهروهاي خاموش قدم زد. طنين صداي پاهايش در گوشش مانند زوزه بلاجرها بود. احساس تنگي نفس مي كرد. فضاي قلعه برايش خفقان آور بود.
لباس هايش را پوشيد، پنجره اي را باز كرد و سوار بر چوب جارويش، به طرف زمين كوييديچ پريد. نمي خواست اين بازي را هم ببازند. اين بار بايد تمام تلاشش را به كار مي بست. اين بار بايد بازي را مي بردند. اگر لازم بود، تا صبح تمرين مي كرد.
نسيم دست لطيفش را روي گونه هايش مي كشيد و موهايش به ضرباهنگ باد مي رقصيدند. هو هوي باد در گوشش مثل صداي تشويق بود و حركت درختان جنگل ممنوع، تماشاگران تشويق كننده را به يادش مي آورد. چشم هايش را بست و گذاشت باد، خواب آلودگي را با خود ببرد. دست هايش را باز كرد و با آغوش باز، پذيراي نسيم شد.
"دو دقيقه ديگه ادامه بدي، بيد كتك زن با يه صبحونه عالي ازت پذيرايي مي كنه!"
شوك شنيدن اين صدا، چنان ناگهاني بود كه تقريبا از جارو فروافتاد. سدريك، جستجوگر تيم بود كه پشت گوشش حرف مي زد. جارو را نگه داشت و به سدريك خيره شد. سدريك دوباره گفت: "تو هم اومدي تمرين، نه درك؟" سپس با دست به زمين بازي اشاره كرد. درك به چشمانش اعتماد نمي كرد. به آهستگي گفت: "نه! نه! من هنوز خوابم. دارم خواب مي بينم."
سدريك گفت: "چطوره به لودو بگيم با چماق يكي بزنه پس كله ات تا باور كني بيداري؟!"
درك جواب داد: "نه، نه، ممنون. بيدارم." هر چند هنوز هم به چشمانش اعتماد نداشت.
تمام تيم كوييديچ هافلپاف در زمين بازي جمع شده بودند و در حال تمرين بودند. سدريك دوباره به طرف تيم رفت و درك هم به آنها پيوست. درك رو به پرفسور اسپروت گفت: "پروفسور فقط منو نبايد بيدار مي كرديد؟" اسپراوت جواب داد: "من كسي رو بيدار نكردم، همه خودشون بيدار شدن."

آن روز صبح همه از نبود بازيكنان هافلپاف سر ميز صبحانه تعجب كردند و تعجب وقتي بيشتر شد كه مدير آنها را در تالار خصوصي هافلپاف هم پيدا نكرد. به هر حال، وقتي جمعيت به زمين كوييديچ رفتند، بازيكنان هافلپاف از تاخير در شروع بازي گله داشتند.
بازي با سوت داور شروع شد و قبل از اينكه سامانتا ولدمورت، دروازه بان اسلايترين، به خود آيد، سه گل خورده بود. سپس ايگور كاركاروف، اولين حمله اسلايترين را شروع كرد. ادوارد، مهاجم هافلپاف، به طرف او شيرجه رفت. ايگور توپ را به ماركوس فلينت پاس داد ولي درك توپ را بين راه قاپ زد و به دنيس پاس داد و دنيس چهارمين گل هافلپاف را زد.
توپ در دست اينيگو اينيماگو بود و او به سمت دروازه هافلپاف حركت مي كرد. به سختي به بلاجر اما دابز جا خالي داد ولي اسپراوت شوتش را به سادگي گرفت و حمله اي ديگر از طرف مهاجمان هافلپاف شروع شد. مهاجمان اسلايترين به سمت آنها مي رفتند ولي آمادگي هافلپافي ها بيش از سرعت شيرجه رفتن آنها بود. دنيس توپ را به ادوارد پاس داد و گل ديگري براي هافلپافي ها زده شد.
سدريك، با سرعت از كنار آرامينتا ملي فلوا گذشت و گفت: "يه نگاه به تابلو بنداز!" آرامينتا رويش را برگرداند، ولي ناگهان برق طلايي اسنيچ در چشمش افتاد. به سرعت به سمت زمين شيرجه زد و سدريك هم بلافاصله به دنبالش شيرجه زد. زوزه باد گوشش را كر كرده بود و برق اسنيچ چشمش را كور. زمين سبز كوييديچ مثل سياه چاله اي بي انتها بود كه سرنوشتش را نشان مي داد، اگر آرامينتا اسنيچ را مي گرفت. سدريك با آْخرين سرعتي كه مي توانست حركت كرد. لحظه اي بعد داشت از آرامينتا جلو مي زد و فاصله اي با اسنيچ نداشت. حالا ديگر او كاملا جلوتر بود ولي ناگهان چيزي تعادلش را بهم زد. تنها كاري كه توانست بكند، آويزان نگه داشتن خودش از جارو با يك دست بود.
خشم مادام هوچ، در ورزشگاه طنين انداخت: "استفاده از چوبدست عليه جستجوگر تيم مقابل؟! اين يكي واقعا در تاريخ هاگوارتز بي سابقه است."
درك، پنالتي را به نهمين گل هافلپاف تبديل كرد. مهاجمان اسلايترين بار ديگر حمله اي آغاز كردند. ايگور و اينيگو در حال پاس كاري بودند ولي بلاجر هاي لودو و اما، هم زمان به هر دو آنها خوردند. بازي كاملا در دست هافلپاف بود. با هر ضربه اي كه مدافعان هافلپاف به بلاجر ها مي زدند، حسرت چماق هاي بليز زابيني و آناكين مونتاگ، مدافعان اسلايترين بيشتر مي شد. اسلايتريني ها در مقابل نود امتياز هافلپاف، فقط ده امتياز بدست آورده بودند ولي در عوض روح طغيان گر اسلايترينيشان داشت سركشي مي كرد.
وقتي دنيس به بلاجر بليز زابيني جاخالي داد، با ضربه چماق او مواجه شد و وقتي درك توپ را از ماركوس فلينت گرفت، مشت ماركوس، در دهانش فرود آمد. ولي تنها فايده اين روش بازي براي اسلايتريني ها، تمرين فوق العاده سامانتا براي گرفتن پنالتي بود. وقتي ادوارد سيزدهمين گل هافلپاف را زد، دامنه خطاهاي اسلايترنيني ها، به اسپراوت هم رسيد. به طوريكه وقتي اسپروت شوت ايگور را گرفت، بلاجري بر پيشاني اش بوسه زد.
دنيس بار ديگر كوافل را به حلقه دروازه اسلايترين پاس داد و آناكين مونتاگ هم بلاجر نامه نارضايتي اش را براي سدريك ديگوري فرستاد. فقط تماشاگران هافلپاف هنوز از خطا ها در امان بودند. بيست دقيقه بعد، تقريبا همه بازيكنان هافلپاف زخمي بودند و منتظر سدريك براي تمام كردن بازي اي كه صد و هشتاد به چهل، جلو بودند.
ادوارد بار ديگر كوافل را تصاحب كرده بود و به طرف دروازه اسلايترين مي رفت. روبروي ماركوس فلينت قرار گرفت و توپ را به درك پاس داد. درك به بلاجر آناكين مونتاگ جاخالي داد و با سامانتا تك به تك شد. در همين حين، سدريك بالاخره اسنيچ را ديد.
اسنيچ كنار دروازه اسلايترين، كمي بالاتر از سر سامانتا در حال پرپر زدن بود و خورشيدي كه دقيقا پشت آن قرار داشت، اسنيچ را به گردوي تيره بالداري تبديل كرده بود. سدريك شتاب گرفت. چنان روي چوب جارو خم شد كه با آن يكي مي نمود. آرامينتا، سدريك را چون لكه اي ديد كه به سمت خورشيد مي شتابد و اين فقط يك معني داشت؛ سدريك اسنيچ را ديده بود. آرامينتا شيرجه و بلاجري به طرزي خطرناك از كنار صورتش گذشت. هر دو جستجوگر به سمت اسنيچ شيرجه مي رفتند و اين شروعي بود بر پايان بازي.
ولي آرامينتا، پشت سر سدريك بود و بعيد به نظر مي رسيد كه به او برسد. برد با اقتدار هافلپاف در فرياد شوق تماشاگرانشان پيدا بود. در طرف ديگر، درك، مهاجم هافلپاف، و سامانتا، دروازه اسلايترين، متوجه سدريك شدند. درك كوافل را به طرف دروازه اسلايترين پرتاب كرد تا شايد آخرين گل بازي را به اسم خودش ثبت كند ولي سامانتا نه تنها به سمت توپ شيرجه نرفت بلكه دروازه ها را هم رها كرد و به طرف سدريك شيرجه زد.
سدريك با آخرين سرعتي كه جارويش اجازه مي داد به طرف اسنيچ مي رفت؛ خورشيدي كه مستقيم به چشمش مي تابيد و بادي كه با تمام قدرت ردايش را مي كشيد، هيچ كدام دستانش را از به آغوش كشيدن اسنيچ باز نمي داشت ولي سامانتايي كه حلقه هاي دروازه را رها كرده بود، اين كار را كرد. شايد هم اين كار سامانتا نبود؛ بلكه اقبال نيروهايش را عليه هافلپاف به صف كرده بود؛ چرا كه هم سامانتا با ضربه اي به پهلوي سدريك او را از تصاحب اسنيچ باز داشت و هم حلقه هاي دروازه اسلايترين، شوت درك را پس زدند و هم لحظه اي بعد، اسنيچ به اسارت پنجه هاي آرامينتا در آمد.
ورزشگاه با ديدن نتيجه صد و نود - صد و هشتاد به نفع اسلايترين، لحظه اي به خواب ناباوري فرورفت؛ سپس فريادها، چون گدازه هاي آتشفشاني به هوا رفتند. هورا و شادي اسلايتريني ها از برد غير قابل باورشان، چون تكه چوبي در آتش خشم هافلپافي ها خاكستر شد.

سدريك به سختي خود را روي جارو نگه داشت در حالي كه دستش را روي دهان پهلويش گذاشته بود تا فرياد دردش را خفه كند. لودو و اما از فرط عصبانيت، چماق هايشان را با نقطه اي نامعلوم پرتاب كردند. اسپراوت حركتي جز بي حركت ماندن نتوانست بكند. ادوارد زيرلب زمين و زمان را به باد نفرين گرفت. دنيس آه بلندي كشيد و با دست صورتش را پوشاند.
درك چون كُنده درختي پير و فرسوده، سرشاخه هاي انگشت فرو برده در ميان ريشه هاي سفيد مويش، همانجا خشكيد. شبحي از هم تيمي هايش را ديد كه به دورش حلقه زدند و از اعماق عميق ترين چاه هاي جهنمِ زندگيش، كور صداي آنها را شنيد ولي هيچ كدام، باعث رهاييش از شوك آن اتفاق نشد. بالاخره دست دنيس كه بر شانه اش فرو آمد، او را به دنياي جاري باز گرداند.
"اشكال نداره رفيق. احتمالا شانس ترسيده اگه اونا ببازن، يه بلايي سرش بيارن!"
چه مي گفتند آن مسخره پيشه هاي از همه جا بي خبر؟! كدام لوده بود كه با باختن آنها شوخي مي كرد؟ آيا واقعا عظمت و شكوهِ تلخِ شكست، در گستره مغزهاي حقير آنها مي گنجيد؟ مطمئنا نه! مطمئن آنها نمي توانست واقعيت را درك كنند، شكست را و عذاب را.
عذابي كه در فرياد پاسخ درك نمود مي يافت: "اشكالي نداره؟! اشكالي نداره؟! اصلا مي دوني اشكال به چي مي گن؟ يا داري منو مسخره مي كني؟ باختيم! مي فهمي؟ باختيم!!! و همش تقصير منه! اگه اون توپ لعنتي رو گل مي كردم لااقل الآن مساوي بوديم!"
سدريك به آرامي گفت: "نه! تقصير تو نيست."
صداي درك منفجر شد: "تقصير من نيست؟ پس تقصير كيه؟ لابد تقصير حلقه هاي دروازه است؟"
اين بار اسپراوت خودش دخالت كرد و محكم گفت: "اولا كه تقصير تو نيست و دوما اصلا مهم نيست كه باختيم. مهم اينه كه ما خوب بازي كرديم. صد و چهل امتياز از اونا جلو بوديم و ..."
چرا آنها خودشان را به نفهمي مي زدند؟ مگر مهم بود كه آنها چند امتياز جلو بوده اند؟ آنها بازي را باخته بودند. باخته بودند.
"باختيم! باختيم پروفسور! مي فهمي؟ چطوري ميگي مهم نيست؟!" درك كاملا فرياد مي زد. رگه هاي بغض صدايش را دردناك مي كرد و خفگي صدايش سياهي درونش را يادآوري مي كرد.
... شترق ...
اسپراوت با كشيده اي، آبي را كه پشت چشمانش جمع شده بود بيرون كشيد. اشك چشمان درك را شست و درد نگاهش را به طرف اسپراوت كشيد. اسپراوت با آرامش گفت: "ميگم مهم نيست، چون اصلا مهم نيست. مهم اينه كه ما واقعا خوب بازي كرديم و همه تلاشمونو به كار بستيم. مهم اينه ما ديشب از خوابمون گذشتيم و تا صبح تمرين كرديم. مهم اينه كه اگه شكست خورديم، نااميد نشيم و باز هم تلاش كنيم."
درك لحظه اي به اسپراوت خيره شد، به چشمانش و نور حقيقت گفته هايش، كه چشمانش را روشن كرد بود. سپس سرش را روي شانه مادرانه اسپراوت گذاشت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 17 اسفند 1385 17:51
نمایش جزئیات
آفلاین
دوربین با سرعت در بین مردم حرکت میکنه و در اون میان صدای ملیح کریچ به گوش میرسه:
-آقا شما اهل کجا هستید؟
- من چینیم!
- اینجا چی کار میکنی؟
- با خانوم بچه ها اومدیم بازی اسلیترین و هافلپاف رو ببینیم.
- آقا اهل کدوم کشورید؟
- من هندیم! و برای تماشای باز اومدم!

جو بسیار مخوفی بر فضا حاکم بود همه با شور و حرارت از بازی صحبت میکردند. آن روز تمام کلاسای هاگوارتز تعطیل شده بود و به جای آن همه ساکنین آن تصمیم گرفته بودند از مهمان های تازه از راه رسیده پذیرایی کنند.

در جلوی دروازه هاگوارتز البوس و مینروا ایستاده بودند و کارها رو بین خود به صورت عادلانه تقسیم کرده بودند و مشغول کار بودند بدین ترتیب که مینروا بلیط های مسابقه رو میفروخت و آلبوس هم در حالی که در چشمهاش عکس گالیون افتاده بود مشغول شمردن پولها بود....

در رختکن

اعضای اسلیترین مشغول آماده کردن خود برای مسابقه هستند البته به سبک یک سیاه ...
آنی مونی: بلیز به نظرت تابلوئه من زیر پیرهنم یه شمشیر قایم کردم؟
در این بین آنی مونی خودشو در آینه وارثی میکنه!
بلیز: هوم ... آره بهتره یه جور دیگه جاسازی کنی!
همون موقع در باز میشه و آرامینتا با یک جعبه حاوی مهمات وارد اتاق میشه.
آرامینتا: زود هرکس هر چی میخواد از توش برداره هممون باید مجهز وارد زمین شیم!

دوربین روی جعبه زوم میکنه ... انواع اسلحه های سرد و گرم در جعبه موجود است.
بعد از گذشت کسری از ثانیه همه وسایل لازم رو برداشتن و آماده میباشند تا سخنان کاپیتان تیم رو بشنوند.
آرامینتا: تاکتیک ما امروز اینجوریه .... یادتون باشه ما تا قبل از پنج دقیقه باید بتونیم نصف اعضای تیم هافل رو ناکار کنیم. آنی مونی تو باید به صورت خیلی اتفاقی ورونیکا رو نصف کنی ... بلیز زاخار رو میسپرم به تو فقط کلشو بکنی بسه! دنیس بمونه برای ایگور ...

در همون لحاظات اعضای اسلیترین محو توضیحات کاپیتانشان شده بودند و فکر میکردن با این تاکتیک حتما تیم پیروز میدان هستند.

یک ساعت بعد

مادام هوچ در حالی که به شدت عرق کرده داره اینیگو رو میگرده.
مادام هوچ: هوم این چیه؟
اینیگو: بمب ساعتی !
مادام هوچ: به چه دردی میخوره؟
اینیگو: برای منهدم کردن دروازه حریف!
مادام هوچ: برو ته صف!

آنگاه اینیگو به سمت ته صف راه می افته. تمام اعضای اسلیترین در حالی که بشدت احساس میکردن بهشون خیانت شده در صف ایستاده بودن و کاملا خلع صلاح شده بودند به همین دلیل دچار یاس فلسفی شده بودند و حال منتظر بودن تا پروفسور اسنیپ در جلوی صف به خلافه های همشون رسیدگی کنه و به همون نسبت از گریفندور امتیاز کسر کنه.
آرامینتا: کی ما رو لو داد آخه؟ جاگسن من چند بار گفتم مادام هوچ فرق بین بلاجر و نارنجک رو میدونه هان؟ بلیز! تو با خودت بازوکا آوردی تو استادیوم میگی این چوب جارومه؟ سامانتا! چرا هنوز بازی شروع نشده از کلتت استفاده کردی؟
سامانتا: آخه ... سارا رو وسط تماشاچیا دیدم!
آرامینتا: خوب عذر تو موجه ولی بقیتون چی!!!!
همه اعضای تیم با شرمندگی سرها رو به پایین انداختند.

نیم ساعت بعد

سوووووووووووووووووووووووتتتتتتتتتتت
- خوب و هم اکنون بازی آغاز میشه ... من اول خودمو معرفی کنم من سارا اوانز هستم خفنم هستم سه تا مدال خشانت دارم دو لوح تقدیر جهت قتل عام کردن پنج مرگخوار با هم و همچنین شکارچی سیاه هان هستم و خلاصه خیلی خفنم از من بترسید!
مگی: سارا ... بازی رو گزارش کن!
سارا: چشم پروفسور ... خوب امروز عادل کمی کسالت داشتن بنابراین من جاش گزارش میکنم فقط قبلش میخواستم کمی آشنایی با سوابق من داشته باشین که بدونین من خیلی خفن.... اوه خدای من!

اسپروات سرخگونی رو که مارکوس به سمت دروازش فرستاده بود با مشت دفع میکنه .. سرخگون در اثر ضربه با کله یکی از تماشاچیا برخورد کرده از حلقه رد شده با اما دابز هم که روی جارو بوده برخورد کرده و یه راست به سمت کلبه هاگرید رفته!

کییییییییییششششش شششش شششش (صدای شکستن شیشه!)
- هاپ هاپ هاپ (صدای فنگ)
- کدوم بوقی جرات کرده شیشه منو بشکونه؟
هاگرید در حالی که سرخگون زیر بغلشه از کلبه میاد بیرون!

اسپراوت از کنار حلقه ها داد میزنه:
- پروفسور هاگرید میشه توپمونو بدید؟
هاگرید: پول شیشه خونه منو کی میده؟
اسپراوت: ما همه جادوگریم با جادو درستش میکنیم!
هاگرید: نه من از مدرسه اخراج شدم نمیتونم جادو کنم بنابراین توپتونو پاره میکنم تا بی حساب شیم!
هاگرید چاقویی رو از جیبش در میاره!
ملت: نه ... نکن!
پیییییییسسسسسس (صدای پاره شدن توپ)
ملت: مااااااهاااااااا
هاگرید در حالی که دستاشو به هم میمالونه با لبخندی ملیح وارد کلبه میشه و در رو میبنده.
همه تماشاچیا مات و مبهوت موندن!

آلبوس که به فکر بلیط هاییه که فروخته:
- این روبیوس باز از تنظیمات خارج شده خوب اشکال نداره برین یه سرخگون دیگه بیارین!
مادام: پروفسور سرخگون دیگه ای نداریم سرخگون ذخیرمونم دست گراوپی بود اونم یک هفته پیش اشتباها خوردش!
صدای خشمگین تماشاچیا بلند میشه.
البوس: خوب الان باید چی کار کنیم؟
مادام هوچ: زمان بازی رو باید به یه روزه دیگه موکول کنیم!

تماشاچیا
آلبوس
تماشاچیا بلافاصله به سمت آلبوس حمله ور میشن.
- هوییییی پیر مرد جلف پل ما رو میدی یا نه؟
- من از اینجا تا آفریقا رو با چی برگردم؟
- من پست جغدی میزنم برنامه نود شکایت!
آلبوس که جون خودشو در خطر میدید با دستپاچگی چوب دستیشو بلند کرد و به سمت بقیه پنجره های سالم کلبه هاگرید گرفت!
کییییییییییش شششش شششششش (صدای شکستن!)
صدای هاگرید: نهههههه همتونو میکشم!

هاگرید با یه عدد چماغ به ابعاد آنی مونی از خونه میپره بیرون و به سمت اجمعین تماشاچیا حمله ور میشه! تماشاچیام با دیدن خشم هاگرید خورده حساب های شخصی رو با آلبوس فراموش کرده و پا به فرار میزارن و بدین ترتیب ظرف سه سوت زمین خالی میشه به طوری که غیر از یه نفر در زمین باقی نمیمونه!

سدریک که به شدت متمرکز کارش بود سرانجام موفق به یافتن گوی زرین شد و توانست آن را بگیرد و به همین دلیل از خوشحالی فریادی کشید به صورتی که فریادش در تمام استادیوم پیچید! اما هیچ کس تشویقش نکرد.
سدریک نگاهی به اطراف انداخت و متوجه شد که ورزشگاه خالی و خودش به همراه شخصی مخوف و خشن تنها مانده اند.

هاگرید: یکی از اون صد هزار موش فراری رو یافتم فعلا برای شروع کار برای دست گرمی از این شروع میکنم!
سدریک: ها؟ جریان چیه؟
هاگرید: الان بهت میگم!

( ادامه این داستان به افراد زیر دو سال پیشنهاد نمیشود - سازمان حمایت از کودکان باسرپرست)
پایان.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 17 اسفند 1385 17:35
نمایش جزئیات
آفلاین
بازی بین اسلیترین و هافلپاف!

شکلات پاتیلی 2007
فروش در کلیه تعاونی های دیاگون !
آغاز دوره جدید پیش فروش چوب های جادویی با........(پیام های بازرگانی روی بیلبورد ورزشگاه قطع می شه اسامی بازیکنان با ورود انها بر روی ان نمایش داده شد.)
بازیکنان منتظر پرتاب کوافل هستن.
_با سلام ....با گزارش بازی اخر فصل کوییدیچ بین دو تیم اسلیترین و هافلپاف این جا هستم . ارامینتا به سختی دست اسپروات رو فشار می ده . اونا دو تا بازی قبل رو بردن واگر این یکی رو هم ببرن جام کوئیدیچ امسال در تالار اسلیتیرین خواهد بود که البته کار چندان مشکلی هم به نظر نمی یاد. من دارم استرجس پادمور رو می بینم که چند ثانیه قبل با غورلند روی سکوی گریفیندور که همگی پرچم های زرد رنگ تیم هافلپاف رو دست داشتند نشست. نتیجه این بازی قهرمان این فصل رو تعیین می کند.
و با این جمله ارامینتا لبخند موذیانه ایی به اسپروات زد. اسپروات با ان شکم ور قلمبیده حاضر بود قسم بخورد ارامینتا برای فتح این جام با اسلاگهورن پیمان ناگسستنی بسته است .
_در همین ابتدای بازی یه حرکت تند و سریع از بچه های اسلیتیرین . ایگور از کنار بلوجر جا خالی می ده و کوافل را برای سوروس در 32 متری دروازه هافلپاف پرتاب می کنه . لودو بگمن جلوی اون قرار داره می خواد جاش بذاره و می اندازه واسه مارکوس که ادوارد جک اونو تو هوا مهار می کنه ...سه مهاجم اسی اونو تو محاصره گرفتن ....چاره ای نداره می فرسته واسه اما دابز شوت می کنه برای ورونیکا . اوف....اما یه تنه وحشتناک از بلیز زابینی و ورونیکا از چوب جاروش پرت می شه . که خوشبختانه از چشم مادام هوچ دور نمی مونه . صحنه اهسته رو روی بیلبورد مرور می کنیم .....اوه ....و این لحظه ایی بود که ورونیکا سقوط می کنه . مادام هوچ اخطار شدیدی به بلیز می ده که در صورت تکرار باید زمین رو ترک کنه.
سوت تشویق های بچه های گریف اوج می گیرد.

_بازی در میانه میدان جریان پیدا می کنه . در این لحظه یکی از هواداران تیم اسلیتیرین یه دوبیتی رو به دست من داد تا براتون بخونم:
هفلی امد نزد من سرتا مست با حسرت و سوز و ترس کنارم بنشست
چون قصه قدرت خویش با او گفتم لرزید و رمید و رفت و نالید و شکست !

با خواندن این شعر سامانتا در در درون دروازه اسلی نگاهی به سکوی اساتید انداخت . پروفسور مک گونگال که با حالتی از اضطراب و تشویش مدام با حرکت بازیکنان روی صندلی خود به این طرف و ان طرف می رفت انچنان فریادی بر سر لی کشید که او تصور کرد این اخرین گزارش او خواهد بود . وقتی سرش را چرخاند نیز در سمت دیگر یکی از تماشاچیان هافل را دید که برای لی خط و نشان می کشید و با دیدن این صحنه نتوانست خنده خود را کنترل کند .

_هنوز گلی بین دو تیم ردو بدل نشده و کشمکش بر سر تصاحب توپ همچنان ادامه داره . اوه ........نمی دونم اون طرف زمین چه اتفاقی افتاده به نظر می یاد حال دنیس زیاد خوب نیست البته اگه بخوام دقیق تر بگم باید اعلام کنم به نظر می اید که سرش شکسته باشه ........همین حالا الان یکی از حرکات غیر اخلاقی رو شاهد هستیم . گویا در بین یکی از بادکنک های رها شده ترقه ای جاسازی شده که حالا دنیس لنگان لنگان با سر و صورت خونی داره زمین رو ترک می کنه .امیدوارم خیلی جدی نباشه ......
لرد ولدمورت چماق به دست :

_حالا هافل با یه بازیکن کمتر به دفاع اومده ....هنوز حرکت خاصی رو از ...اما نه انگار داره این اتفاق می افته هر دو جستجو گر متوجه اسنیج در گوشه سمت راست زمین شدن ...عجب سرعتی ....سدریک و ارامینتا درت در کنار هم ....حالا اسنیچ یه چرخش 90 درجه می زنه ارامینتا جا می مونه ....حالا در بالای سر سدریک قرار داره ....نمی دونم می خاد چی کار کنه ....یه تغیر جهت ....سدریک دینس رو دراز کرده
یه حرکت بر گردون از ارامینتا ....اما نه ....خدای من ....وای ....نمی فهمم داره چه اتفاقی می افته .....همه جا داره تاریک می شه ...این جا چه خبره ....یه حمله از دمنتورها نمی دونم شاید هم از طرف مرگ خوارا ......نه .....این یه فاجعست .....(صدای چند جیغ)

چند لحظه بعد :
پروژکتورهای ورزشگاه روشن می شود و صدای خشک و سرد و سنگین تریلانی پیر در همه جای طنین می اندازد :
_خونسردی خودتون رو حفظ کنید این همون کسوف یا همون خورشید گرفتگیه که من در ده سالگی اونو پیش بینی کرده بودم بنابراین جای هیچ نگرانی نیست و چند دقیقه دیگر همه چیز به حالت اول خودش بر می گرده .

خورشید کم کم همه جا رو روشن می کند و همه با تعجب به اسمان نگاه می کنند . در این لحظه صدای لی جردن همه را به گوشه ای از زمین جلب می کند . ارامینتا در حالی که اینج رو در دست دارد ان را بالا می گیرد.

ارامینتا کاپیتان تیم اسلیتیرین دور پیروزی را می زند که به یک باره مادام هوچ دوباره به وسط زمین باز میگردد . در حالی که برگه ای سفید در دستانش جای گرفته است . او بازیکنان دو تیم را جمع می کند و با ان ها صحبت می کند .

چند لحظه بعد:
لی: خب .....بله .....باید با کمال تاسف اعلام کنم که طبق چیزی که الان به دستم رسید نتیجه ازمایشات دوپینگ 4 نفر از بازیکنان اسلیتیرین مثبت اعلام شده که عبارتند از : لرد ولدمورت -سامانتا ولدمورت - بلیز زابینی و سوروس اسنیپ . بنابراین برنده این بازی تیم زرد پوش هافلپاف خواهد بود.

با این خبر ورزشگاه منفجر شد و استرجس پادمور در بین بچه های گریف به بالا و پائین پرتاب می شد .
_حالا تصویر بردار ان بی سی کانال 4 که از وزارت سحر وجادو برای انتن بردن این بازی فرستاده شده . لحظه ای را شکار کرده که در حال دیدن ان روی بیلبورد هستیم یکی از تماشاچیان گریف که نظر می رسه سارا اوانزه داره برای لرد ولدمورت که با عصبانیت در حال ترک زمینه شکلک در می اره ........اوه .....حالا صحنه قطع می شه ...به هر حال پیروزی بچه های گریفیندور رو تبریک می گم تا به این ترتیب هافلپاف با این پیروزی پس از اسلیتیرین و ریون کلاو و در جای سوم قرار می گیره.

بچه های گریفیندور هووووووووورا !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
از دفتر خاطراتم :

از او می ترسم... گاه تصور می کنم با هیبتی عظیم در مقابل من ایستاده و م
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 16 اسفند 1385 10:24
نمایش جزئیات
آفلاین
مسابقه بین اسلیترین و هافلپاف

صداي قطرات باران که با شدت بر سقف برخورد ميکرد به وضوح شنيده ميشد . آن روز ابر ضخيمي سرتاسر آسمان رو پوشانده و باران تندي گرفته بود .
تمام بازيکنان اسلايترين بدون کوچکترين توجهي به شرايط بد جوي در رختکنشان جمع شده بودند و داشتند آخرين صحبت ها رو براي مسابقه اي که قرار بود تا مدتي ديگر برگزار شود از کاپيتان تيمشان بشنوند .

نیم ساعت بعد
اعضای تیم اسلیترین به درون زمین آمدند.مه بسيار غليظي تمام آسمان را پوشانده و آن را به رنگ سياه دراورده بود . باران همچنان به شدت ميباريد و نه تنها از شدت آن کاسته نشده بود بلکه حال بسيار شديدتر هم شده بود و گودال هايي از آب در سرتاسر زمين به وجود آورده بود .
با اين وجود باز هم به نظر ميرسيد که تمام جمعيت هاگوارتز براي ديدن اين مسابقه به ورزشگاه آمده اند چرا که تقريبا تمام ورزشگاه مملوء از جمعيت بود و حتي يک جاي خالي نيز ديده نميشد .
تماشاگران در حالي که سرتا پا خيس شده بودند اما همچنان با شور و اشتياق تيم مورد علاقه شان را تشويق ميکردند .
صداي لي جردن از ميان هياهوي جمعيت حاضر به زور به گوش رسيد که فرياد ميزد :
_ خب . قبل از هر چيز جا داره که من بازيکنان دو تيم رو به شما معرفي کنم .
لي جردن لحظه اي مکث کرد ، چرا که صدايش در صداي رد آسمان گم شده بود ! سپس ادامه داد :
اعضای تیم هافلپاف:
دروازبان:اسپراوت

مدافعان:
لودو بگمن
اما دابز

مهاجمان:
ورونیکا ادونکور
دنیس
زاخاریاس اسمیت

جستجوگر:
سدریک دیگوری

ذخیره:
راهب چاق
سامربای
نيك بي سر

و اعضای اسلیترین که از بازی قبل کمی تغییر پیدا کرده:
دروازبان: سامانتا ولدمورت

مدافعين: بليز زابيني ، آناكين مونتاگ

مهاجمين: اينيگو اينيماگو ، ايگور كاركاروف ، ماركوس فلينت

جستجوگر: آرامينتا ملي فلوا

ذخيره ها:
مدآ مالفوي، جاگسن اون

-مثل اینکه بازی در حال شروع شدن هست.داور سرخگون رو در دستش گرفته و بالاخره سوت داور به صدا در آمد.مهاجمان دو تیم به سرعت به طرف آسمان رفتند و آرمینتا و سدریک به دنبال مهمترین گوی بازی که گوی زرین نام داشت رفتند.مسابقه ی مهمی بود به خصوص برای اسلیترین که دوست داشت این بازی را ببرد و قهرمان شود.

بلافاصله صداي تشويق جمعيت اوج گرفت . ورونیکا با يک حرکت سرخگون را رو هوا قاپيد .
او در حالي که با سرعت جلو ميرفت حواسش را کاملا بر روي دروازه اسلي جمع کرده بود .
شرايط بازي واقعا سخت بود هيچ کس ديگري رو به درستي نميديد و تنها بازيکنان اسلايترين در ميان توده عظيم ابر سايه اي از ورونیکا رو ميديدند که با سرعت به سمت دروازه اسلي پيش ميرفت . ورونیکا پس از چند متر جلو رفتن پاس داد به دنیس، اما به علت ديد کم دنیس سرخگون رو از دست داد . بلافاصله سرخگون افتاد دست ایگور. ایگورکه سرخگون رو در دست داشت با سرعت به سمت دروازه هافل حرکت کرد .
صداي لي جردن که معلوم بود بخاطر وضع بد هوا در ديدن بازيکنان مشکل دارد به گوش رسيد که ميگفت :
_ واي چه هواي بدي . هيچ چيز معلوم نيست . تنها ميتونم بگم که يکي از بازيکنان اسلي که فکر ميکنم ایگور باشه داره به سرعت به سمت دروازه هافل حرکت ميکنه , ...
مارکوس فرياد زد :
_ ایگورخودت برو جلو ! من اصلا تو رو توي اين هوا نميبينم .

ایگور که به نظر میرسید هدفش همین هست به طرف دروازه هافل به پیش میرفت.او فقط دروازه هافل و اسپروات را میدید که جلوی دروازه ایستاده است و دعا میکرد که مدافعان هم نتوانند به خوبی نشانه گیری بکنند.
سرانجام ایگور تقريبا با دروازه بان هافل تک به تک شده بود .
چيزي نمونده بود که ضربش را به سمت دروازه بزند اما ناگهان همه تماشاچیان نفس هایشان را در سینه حبس کردند .
صداي خوشحال لي جردن به گوش رسيد که فریاد میزد :
_ اوه اوه ظاهرا يکي از بازيکنان هافل فکر ميکنم لودو بود اشتباهي جاي بازدارنده ها چماغش رو به سر ایگور زده .
ایگور همان طور که که در يک مسير دايره اي شکل در هوا چرخ ميخورد آروم به سمت زمين کوييديچ رفت و از جارويش پياده شد .
بلافاصله مادام هوچ در صوتش دميد و بازي رو متوقف کرد و خودش نيز به سرعت به سمت زمين فرود آمد تا وضع ایگور رو ببيند .
ظاهرا مشکل ایگور جدي نبود او در حالی که باریکه خونی که از دماغش جاری شده بود رو پاک میکرد از رو زمین بلند شد و آروم سرش رو به نشانه خوب بودنش تکون داد . مارکوس و اینیگو نيز با نگرانی در کنار مادام هوچ فرود آمدند تا وضعیت ایگور رو برای ادامه بازی ببیننند . مارکوس با آشفتگی گفت :
_ چيزيت که نشده ؟
ایگور که دستش رو همچنان روي دماغش گذاشته بود گفت :
_ نه فکر ميکنم حالم خوبه ! مشکلي نيست .
مادام هوچ چند لحظه به ایگور خيره شد ، سپس گفت :
_ ميتوني به بازي ادامه بدي ؟
ایگور با حرکت سر حرف مادام هوچ رو تصديق کرد . بلافاصله مادام هوچ در سوتش دميد و فرياد زد :
_ پنالتي به سود تيم اسلايترين !
بلافاصله صداي تشويق تماشاگران اسلايترين و به دنبال آن صداي اعتراض آميز طرفداران هافلپاف بالا گرفت . اما مادام هوچ در تصميمش مصمم بود .
سرانجام بعد مدتي توقف بازي و بگو مگو سر تصمیم گیری جنجالی داور مارکوس در پشت توپ قرار گرفت .
پنالتی مارکوس گل شد و اسلیترین با اختلاف 10 امتیاز جلو افتاد.

بازیکنان تقریبا با شرایط وفق پیدا کرده بودند و اشتباهاتشون کاسته شده بود.ولی جستجو گر ها هیچ چیز نمیدیدند.حتی به سختی یکدیگر را پیدا میکردند.

مدتها از زمان شروع مسابقه گذشته بود . حال ديگر باراني از آسمان نميباريد . هر چند که هوا همچنان ابري و تاريک بود .

نتيجه بازي 130 _ 120 به سود تيم اسلايترين تغيير کرده بود و سرخگون همچنان در دست بازيکنان اسلي بود که سعي ميکردند براي هر چه بيشتر کردن اختلاف گلهايشان به دروازه هافل هجوم بيارند .
صداي لي جردن که از فرط فرياد زدن دو رگه شده بود به گوش رسيد که ميگفت :
_ سرخگون همچنان در دست اینیگویه . با اينکه بازيکن ناشناخته ايه و توي اسلايترين هم هست ولي خيلي عالي داره بازي ميکنه !
اینیگو پس از آنکه از بازدارنده اما جا خالي داد پاس داد به ایگور. ایگورسرخگون رو در هوا گرفت و با سرعت به سمت دروازه هافلپاف راه افتاد . مارکوس که به موازات ایگورحرکت ميکرد فرياد زد :
_ من کنارتم .
بازيکنان هافل که سخت از وضعيت بازي آشفته شده بودند يکباره به سمت ایگور هجوم آوردند . اما ایگور با يک حرکت غافلگير کننده پاس داد به مارکوس . مارکوس هم که به اندازه کافي به دروازه نزديک شده بود بلافاصله ضربش را به سمت دروازه فرستاد .
اما ....
صداي لي جردن از ميان فرياد شادي تماشاگران هافلپاف به گوش رسيد که فرياد میزد :
_ اما نه . اسپروات به زيبايي سرخگون رو مهار کرد و حالا اين بازيکنان هافلپافن که دارند به سمت دروازه اسلايترين حمله ميکنند . عجب بازي شده . کاشکي اين بازي هيچ وقت تموم نميشد حیف که یک طرفش اسلایترینه . نه ببخشید پروفسور حواسم نبود .
بازيکنان هافلپاف با سرعت برق آسايي حمله جديدي رو آغاز کرده بودند و همانطور که که به سمت دروازه اسلايترين ميرفتند مثلثي را نيز در هوا تشکيل داده بودند .
بلیز و آناکین سعي ميکردند که با پرتاب بازدارنده ها به سمت آنها ميانشان فاصله بندازند اما گويا اين عمل امکان پذير نبود .
صداي لي جردن همچنان به گوش ميرسيد :
_ اسمیت پاس ميده به دنیس . دنیس به ورونیکا. دوباره خود دنیس، حالا سرخگون دسته اسمیت است . هافلپاف خیلی عالی داره بازی میکنه .
سامانتا که درون دروازه ايستاده بود فرياد کشيد :
_ برگردين عقب نزارييد به دروازه نزديک بشن . جلوشون رو بگيريد .
اما ظاهرا ديگه دير شده بود . چرا که هر سه مهاجم هافلپاف با سامانتا تنها شده بودند .
تمام تماشاچيان با حيرت داشتند بازي رو تماشا ميکردند . همه چيز براي به ثمر رسيدن گل مساوي محيا بود اما ناگهان .......
_ سووووووووووووووووت

مادام هوچ قبل از اینکه کسی دلیل این سوت را از او بپرسد به گوشه دروازه راونکلاو اشاره کرد.آرمینتا با خوشحالی تمام گوی زرین را در دست گرفته بود و به تمام افراد حاضر در ورزشگاه نشان میداد.

صدای لی جردن به گوش رسید که با عصبانیت فریاد میزد :
_ متاسفانه در این بازی هم باز شاهد برد تیم اسلایترین با نتیجه 310_120بودیم . من این فاجعه بزرگ رو به همه جامعه جادوگری تسلیت میگم !
صدای نعره وحشتناک پروفسور مک گونگال به گوش رسید که فریاد میزد :
_ جردن !! اگر بزارم دفعه دیگه تو بازی رو گزارش کنی !
اما این حرفها دیگر کوچکترین اهمیتی برای اسلایترینی ها نداشت ! چرا که آنها بازی رو به سود خودشون تموم کرده بودند . حال بقیه بازیکنان اسلایترین نیز در کنار آرمینتا فرود آمده و با خوشحالی روی آرمینتا شیرجه زده بودند و او رو در آغوش گرفته بودند .
بلیز که از فرط خوشحالی ناخواسته میخندید فریاد زد :
_ آفرین گل کاشتی !
مارکوس فریاد زد :
_ عالی بود دختر !
بقیه اعضای تیم هم با خوشحالی به تشویق آرمینتا پرداختند .

اسلیترین بازی را برد و قهرمان شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 4 اسفند 1385 00:07
نمایش جزئیات
آفلاین
هافلپاف و گريفيندور


اين پست رو هم به نظم و هم به نثر مي نويسم. داستان اصلي رو در صورت نثر بخوانيد چون صورت نظم بيشتر جنبه حماسي داره و از ذكر كل داستان توش خودداري شده. خواهشمند است مطالب را با دقت بخوانيد.
اول اين مطلب رو به نظم نوشتيم كه به نظم نوشته باشيم و به نظم بخوانيد تا به نظم خوانده باشيد. توضيحاتي هم راجع به مطلب در ادامه خواهد آمد. اگر خيلي توضيحات ساده و ابتدايي بودند به بزرگي خود ببخشيد.
-----------------------------------
بـه نــام تـو كـه از هـمـه بـرتــري / بـياييد خوانيــد اين پســت ورزشي
به جايي كه بــود هاگـوارتزش نام / بُــوَد آوردگــاهــي، كويـيـديـچ نـام
بـخـواهـم كه از نـام گـردن كشــان / كـنــــمـت آگــــاه ، پـس تــو بــدان
كــه از دشــت كارون تا رود لوت! / بُــوَد دخــتــري نـام او اســپــروت (1)
بـيـامـد بـه جـام و نفس كرد راست / پس آنگه بـاِستاد و همرزم خواست
بــيــامــد تـيـمـكـي نـام آن ريـونــك / بـهـمــراه، جـام قــبـــل را در يـدك
بــه يــاري يــاران خــوب و دلــيـر / هـمـه سـعـي ريـون بشـد خيره خير
چــو ايــن بــخــت بــا مــا يـار شـد / نــوبـــت بـه نـبـرد بـا گـيـريف شـد
چـو بـكـشـيـد اسـپي دسـتي به خيك / به صف گشته گردان، پشت اوريك (2)
ورونــــيــــكــا و دنــيـــس و لــودو / كـجـايي تو سـدريـك، درك جان بدو
دلــيـري كــجـا نـام او مـريـدانــوس / نـبـود او جـز دخـتري خرد و لـوس
بــبــودش مـيـان صــف قـــرمــزان / كــه مـاننده بـودنـد به صفوف بـزان
دگــر دخـتـــري نــام او بــود اونــز / مــشــبــه بـكــردنـدنــش بـه نـطـنــز (3و4)
جــلـــب مــخــفـي گــيــريـــف بــود / كـارش گـرفـتن شـوت حريف بـــود (5)
دگـر اسـتـر است بـا چـوبي بـدسـت / بــزرگ مـــرلـيـني آفـتـابـــه دســت
جــســيــكــا بــبــود و آنــدرومــيــدا / دگـــر هـــدي بـــود ، شـــوي لــونا
كـنـون رزم گـيـريـف و هـافـل شـنو / دگـــرهـا شـنـيـدسـتـي ايـن هـم شـنو
يـكــي تـكـروي كـرد، نـامـش دنيس / بچسبيد توپش بـه تـور چـون گريس
بـگـفـــتـا ورونـــكـا بـه دروازه بـان / كــنــم ســوراخ امــروز من تـيمتـان (6)
چـو كـرد هـدويگ بـه دروازه روي / بـخــوردا بلاجر بـه سـر و بال اوي
بـــگــــفـــــتــــــا هــــــدي آخ و اُخ / بــه نــاگــه خـرد گـويي بـنـمود رخ
بـرانـدنـد جـارو ، دو جـسـتـجـو گـر/ بـرفـــتـنـد دنـبـال گـوي ، در بـه در
بـشـد تـيز سـدريـك در پـشـت گـوي / مــري مانـده خـيـره در چـهــر اوي
بـزد دسـت بـر اسـنيـچ چـون كـمـنـد / بـه جـشـن و سـرور تـو كمـر برببند
دگــــر بـــــار بــــا مــا بـود اقــبــال / نــبــود ايــن گــيــريـف هم هـيچ مال
بــه يــاد خــداونــد جـــان آفــــريــن / رويــم و زنــيـم بر سر اسلايـتـريـن
ســـرانــجــامي اســت بــر مـطـلــب / بــكـــن يـــــادش تــو در هــر شــب
نـــبــــــاشــي تـــو از آن غـــافـــــل / كـــه بـــــه تــــيــــــم اســت هــافـــل (7)
---------------------------------------
1- براي حفظ قافيه بايد "اسپروت" را با واج /او/ كشيده بخوانيد
2- خيك: شكم بزرگ، مشكي كه از شكم دام درست مي كنند. كه منظور معني اوله
3- به دليل قافيه شعر از كلمه "اونز" به جاي "اوانز" استفاده شده. هر چند كه همين هم درست تره
4- وجه شبه سارا اونز و نطنز، خفنز بودن آن دوست و صفت خفنز توسط خود گيريفي ها به اونز داده شده. در ضمن كلمه "كردندنش" هم بر طبق لهجه منصور خان نيست بلكه فعل "بكردند" به اضافه صفت مفعولي "ش" است كه "ن" ميانجي گرفته
5- "جلب" صورتي از كلمه "جالب" است كه چون غليظ شده، الفش رو از دست داده. به نوعي معني خفنز را هم مي رساند
6- "ورونكا" بدليل حفظ وزن شعر آمده است و غلط تايپي نيست.
7- "به تيم" = "بهترين تيم"
***************************
حالا مطلب را منثور مي كنيم تا از خواندن آن به نثر شيوا محروم نميانيد.
----------------------------------------
اعضاي تيم هافلپاف تازه لباس هايشان را عوض كرده بودند و پروفسور اسپروت هنوز سخرانيش رو شروع نكرده بود كه پسركي سال اولي وارد رختكن شد و گفت: "گفتن تا پنج دقيقه ديگه تو زمين باشين."
اسپروت: "پنج دقيقه ديگه؟ مسابقه كه بيست دقيقه ديگه شروع ميشه."
پسرك: "هوا داره طوفاني ميشه. مي خوان مسابقه رو زودتر شروع كنن."
سپس از رختكن بيرون رفت تا جايي در تماشاگران براي خودش پيدا كند. اسپروت، نگاه نگراني به اعضاي تيم انداخت. سدريك ابروهايش را بالا انداخت و گفت: "نگران نباش اسپي. حواسمون هست."
اسپي با نگراني اضافه كرد: "ادوارد، دنيس، درك، مواظب باشيد. اونا مدافعان خوبي دارن. استرجس و مرلين ..."
درك پوزخند زد: "آره همون آفتابه به دسته رو ميگي؟"
دنيس و لودو هم كه پوزخند مي زدند، به طرف زمين رفتند. "بياين بابا. بياين بريم."
اسپي به اما رو كرد و گفت: "اما، همه چيز رو كه يادته؟"

صداي لونا، در بلندگوي جادويي پيچيد. "حالا بازيكنان هر دو تيم وارد زمين مي شن. در تيم گريفيندور، سارا اونز توي دروازه است. استرجس پادمور و مرلين مدافعند. جسيكا پاتر، آندروميدا و هدويگ مهاجمان تيمند و مريدانوس هم جستجوگره. در تيم هافلپاف، سدريك ديگوري مقابل مري بازي مي كنه. دنيس، درك و اوريك هم مهاجمان هافلپافند. لودو بگمن و عضو تازه واردشون، اما، هم مدافعند. و پروفسور اسپروت هم توي دروازه است. ظاهرا تو اين چند وقت چاق تر شده."
آفتاب پشت ابر بود و چشمها را نمي زد ولي امكان بارش زياد بود. ورزشگاه پر از تماشاگر بود. ريونكلايي ها كه در مسابقه قبل از هافلپاف شكست خورده بودند، طرف گريفيندور را گرفته بودند ولي اسلايترينيها، دشمنان ديرينه ي گريفيندور، طرف هافلپاف بودند كه البته مايه شرمساري بود.
مادام هوچ، كاپيتان ها را جلو خواند تا با هم دست بدهند. سپس در سوتش دميد و توپ ها را رها كرد. دنيس، مهاجم هافلپاف توپ را گرفت و يك تنه به طرف دروازه گريفيندور حمله كرد. مدافعان گريفيندور جا خوردند نتوانستند به موقع جلوي او را بگيرند و دنيس گل اول را مي زند. آندروميدا، مهاجم گريفيندور، كوافل را گرفت و به طرف دروازه هافلپاف حمله كرد.
لونا: "حالا اما اولين بازدارنده شو ميزنه. براي اولين بار بد نيست ولي آندروميدا جا خالي ميده."
آندروميدا تقريبا به دروازه اسپروت رسيده بود. اسپروت دست و پايش را گم كرده بود. آندروميدا دستش را بلند كرد تا توپ را پرتاب كند ولي بازدارنده لودو مانعش شد. دنيس شيرجه زد و توپ را قاپيد. لودو چشمكي به اسپروت زد و گفت: "بهت كه گفتم نگران نباش."
مهاجمان هافلپاف حمله اي تدارك ميدهند. هدويگ به طرف دنيس رفت ولي او توپ را به درك پاس داد. درك به بازدارنده مرلين جاخالي ميدهد. آندروميدا به درك مي رسد ولي درك او را هم جا ميگذارد. جسيكا به طرف درك شيرجه مي زند ولي اما كه نزديك به درك پرواز مي كرد، بازدارنده اي به طرف جسيكا مي فرستد و او را از حركت باز مي دارد. درك شوت مي كند و يك گل ديگر مي زند.
***
لونا: "حالا آندروميدا يه گل ديگه مي زنه و نتيجه بازي هفتاد به چهل به نفع هافل ميشه. هافلي ها خوب بازي مي كنن. مدافع جديدشون هنوز خيلي خوب كار نمي كنه و باعث شده خط دفاعشون ضعف داشته باشه ولي مهاجماشون خوب كار كردن."
اوريك به طرف دروازه گريفيندور شيرجه مي رود ولي بازدارنده كاپيتان پادمور راهش را سد مي كند. جسيكا توپ را چنگ مي زند و به طرف دروازه هافلپاف حمله مي كند. اما بازدارنده اي را به سمتش مي فرستد. بازدارنده با جسيكا برخورد مي كند. توپ از دستش رها مي شود ولي هدويگ توپ را بدست مي آورد. و گل پنجم گريفيندور به نام او ثبت مي شود.
نيمي از حواس سدريك را گزارش لونا گرفته بود و نيمه ديگر در جستجوي اسنيچ طلايي يا حركت مشكوكي از مريدانوس جستجوگر گريفيندور بود. به بالاي زمين اوج گرفت و زمين بازي را نگاه كرد. اثري از اسنيچ نبود. هشتمين گل هافلپاف، كه دنيس آن را به ثمر رساند، را نگاه كرد و سپس چرخيد تا به دنبال اسنيچ بگردد. نور زردي در چشمش افتاد و به دنبال آن رعدي غريد. سدريك با خودش گفت: "لعنتي! همين جوري هم اسنيچو پيدا نكردم. حالا ديگه بارون هم گرفت."
همزمان با شيرجه اولين قطره باران روي صورت سدريك، مريدانوس جستجوگر گريفيندور شيرجه رفت. در انتهاي مسير شيرجه اش، گوي طلايي رنگي ديده مي شد. سدريك با بيشترين سرعتي كه مي توانست به طرف اسنيچ رفت. ترس مثل باران بر وجودش مي باريد. اگر مريدانوس اسنيچ را مي گرفت چه مي شد؟
لونا: "مثه اينكه اسنيچو پيدا كردن. مري و سدي هر دوشون شيرجه زدن. آره اون اسنيچه و مري جلوتر از سدريكه. به نظر نمي رسه سدريك بهش برسه!"
صداي غرش شيرها از روي كلاه تماشاگران گريفيندور به هوا برخواست. همه مسابقه را تمام شده مي دانستند. اما بازدارنده اي را كه مي خواست به طرف هدويگ بفرستد، به سمت مريدانوس شليك كرد. بازدارنده تقريبا پاي مريدانوس را شكست. هرچند سدريك اسنيچ را گم كرد ولي فرياد شادي طرفداران هافلپاف چنان بلند بود كه صداي غرش شيرهاي گريفيندور را خاموش كرد.
لونا: "خب، به خاطر بازدارنده خوب مدافع هافلپاف، مريدانوس به اسنيچ نرسيد. فك كنم اما به خاطر اين كارش از اسپروت جايزه بگيره. ولي با اين حال در اون طرف هدويگ يه گل ديگه زد و حالا نتيجه بازي صد و چهل به صد و ده به نفع هافلپافه. بازي پر گلي شده."
در هر حمله گريفيندوري ها، طرفداران هافلپاف با صداي بلند اما را تشويق مي كردند و اين به او كه اولين بازي اش در تيم هافلپاف بود، خيلي روحيه مي داد. جسيكا حمله ديگري كرد. صداي جمعيت بلند شد:
"اما چي كارش مي كنه؟ .......... چماق چماقش مي كنه!"
اما لبخندي زد و بازدارنده ديگري را پرتاب كرد. بازدارنده به جسيكا خورد ولي او قبل از اينكار كوافل را به آندروميدا پاس داد. درست لحظه اي كه توپ به آندروميدا رسيد، بازدارنده لودو او را خلع توپ كرد.
لونا: "حالا مدافعان هافلپاف خيلي بهتر كار مي كنن. چون مدافعان گريفيندور براي تلافي دارند بلاجر ها رو به طرف جستجوگر هافل مي فرستن. ولي ... سدريك اسنيچ رو ديده. آره، داره با سرعت به طرف دروازه گريفيندور شيرجه ميره."
مريدانوس خيلي دير متوجه شد. با حركتي انفجاري به طرف اسنيچ رفت نگاهش روي جستجوگر هافلپاف خيره ماند ودر همين لحظه سدريك دستش را بلند كرد تا اسنيچ را چنگ بزند. برگشت و پوزخندي به مريدانوس زد.
لونا: "بله حالا سدريك ديگوري، جستجوگر هافلپاف اسنيچو مي گيره ولي بلافاصله با سر به دروازه گريفيندور برخورد مي كنه! اوه فك كنم سرش شكست."

بازيكنان هافلپاف فرود آمدند و همديگر را در آغوش گرفتند. سدريك ديگوري در حالي كه اسنيچ را همچنان در دست داشت، آخر از همه فرود آمد. باران، خوني كه از سرش جاري بود را روي صورتش پخش مي كرد. صورت كثيفش، در تركيب با لبخندش قيافه مزحكي به او داده بود.
"كارت عالي بود اما"
"ممنون ولي كار اصلي رو سدريك كرد."
"آره كارت عالي بود سدي."
"معركه بود. محشر"
"حرف نداشت"
"..."

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدرت رولو ببين توي سبك من، تعظيم كرد توي دست من
پس تو هم بيا رول بزن با سبكم، ميخوام شاخ جوجه رولرا رو بشكنم


Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 3 اسفند 1385 23:44
نمایش جزئیات
آفلاین
ذخيره به جاي سدريك ديگوري
-----------------------------------

هافلپاف - گريفندور

پايه هاي تخت زوار در رفته كج شده و به علت اصطكاك با زمين با كوچكترين حركتي جير جير ميكردند. صداي خر و پفي بردبار(1) مانند فضاي شلوغ و درهم خوابگاه مختلط هافل را در بر گرفته بود! اگر براي اولين بار به خوابگاه نگاه مي كردي، كوچكتر از حد عادي به نظر مي رسيد و علت اين امر نيز اندازه ي بزرگ كسي بود كه آن جا خوابيده بود. پروفسور اسپراوت!
لباس خواب توپ توپي بنفش و صورتي رنگي به تن داشت و با دهني باز كه اطرافش نارنجي مينمود و از گوشه ي آن بزاق به بيرون جاري بود، بر روي تختي قديمي دراز كشيده بود و دستش كه از تخت آويزان بود، بر روي زمين، داخل يك پاتيل بزرگ حاوي پفك مشنگي قرار داشت!!!

ساعت4 صبح
- خ خ خ...قررررررررر...خ خ خ...قرررررررر

ساعت5صبح
- خ خ خ...قررررررررر...خ خ خ...قرررررررر

ساعت 6 صبح
- خ خ خ...قررررررررر...خ خ خ...قرررررررر

ساعت7صبح
- خ خ خ...قررررررررر...خ خ خ...قرررررررر

********

در سويي ديگر، بچه هاي گل و منظم هافلي كه با اخلاق اسپراوت آشنا بودند؛ از شب قبل، به زمين رفته و لحاف و تشك خود را در رختكن پهن كرده بودند.

ساعت هفت صبح، بچه ها با صداي تشويق و همهمه ي كركننده تعداد بيشمار هواداران هافلپاف () كه در زمين كوييديج هاگوارتز به امر خطير تشويق مشغول بودند، از خواب پريدند. بلافاصله اِما فلاسك چاي را از ساكش بيرون آورد و درك نيز بقچه اي از زير متكاي خود بيرون كشيد و باز كرد. دنيس نگاهي به مايحتوي بقچه انداخت و گفت: "نون و پنير و سبزي، تو بيش از اين ميَرزي! آخ كه چقد گشنم بود. خيلي كار خوبي كردي."

ساعت هفت و ده دقيقه صبح بود و بچه هاي هافل تر وتميز و آماده و با شكم هاي پر، بر روي نيمكت داخل رختكن نشسته و مشغول باسيليك و پله(2) بازي بودند(!) كه اسپراوت با سر و وضعي نا مرتب وارد رختكن شد.
اعتراض شكمش به گوش همه مي رسيد و موهايش به يك توپك كتك خورده مي مانست و دور دهان و انگشتانش همچنان پفكي بود! بچه ها به سرعت بساط باسيليسك و پله را جمع كردند و به سختي جلوي خنده ي خود را گرفتند و سپس به دستور اسپراوت بدون هيچ صحبتي به سرعت وارد زمين شدند...

تماشاچيان كه از تاخير بازيكنان هافل كمي غُر ميزدند، با ديدن سر و وضع اسپراوت به خنده افتادند.
اسپراوت آنقدر عجله داشت كه لباس خوابش را عوض نكرده بود و زير شنلش، بلوز بلندِ توپ توپِ بنفش و صورتي رنگش ديده ميشد! عده اي از تماشاگرنماها شروع به هو زدن و پرتاب انواع وسايلي شدند كه در لابه لاي نور و پنير و سبزي هاي خود وارد ورزشگاه كرده بودند.

بازي فورا شروع شد. همه بازيكنان به جز اسپراوت به هوا پريدند و در جاي خود مستقر شدند. اسپراوت هم بعد از ليسيدن پفك دور دستش، بلند شد. توپ ها نيز رها شدند...

اولين توپ را هدويگ تصاحب كرد و جلو ميرفت كه ... كه ناگهان تيري به بالش خورده و شد! تيري كه از جانب يكي از تماشاگرنماها كه بعد ها مشخص شد از مخالفان حذب بوده، شليك شده بود! بازي متوقف شد. اسپراوت به رختكن دويد، شناسه ي دامبلدور را پوشيد و سپس فرد مذكور را با ورد "گوش پيچيوس" از ورزشگاه بيرون برد و به مديران تحويل داد تا با او برخورد كنند! فرد مذكور در آخرين لحظه هاي حيات شناسه اش از اعماق تهش فرياد كشيد: "جادوگران براي همه به يك اندازه!" در فاصله اي كه هدويگ را به دامپزشكي انتقال مي دادند، دامبلدور دوباره با قالب اسپراوت برمي گردد.

گزارشگر: "توپ در دستان دنيس است و به سرعت به سمت دروازه گريف ميره..."
استرجس خواست بازدارنده اي به سمت او بفرستد؛ اما در همن لحظه، ندايي در اعماق تهش گفت:"استرجس! استرجس! از چه روي چماق بر دست گرفته، به دنبال سياه توپان مي پري كه آمپولي مناسب حال گاوان، چون بلاجري در شرف عنايت پرنده اي سيفيد و ماماني است. گر وُرا در نيابي، بادا بريده دستانت و شكسته چماقت!" بنابراين استر چماق را رها كرد و چنان به سرعت رفت كه ادوارد جك، مهاجم هافل را كه پشت گوشش حرف مي زد، نديد!!! دنيس هم بي هيچ مزاحمت ديگري پيش رفت و توپ را به آساني گل كرد...
گزارشگر: "گل... گل براي هافلپاف... اولين گل بازي... سارا اونز در مقابل اين شوت هيچ عكس العملي نتونست نشون بده...!"

حالا توپ در دستان جسيكا پاتر بود. او به سرعت جلو ميرفت و از دست بازدارنده ي لودو نيز گريخت و روبروي اسپراوت كه جلوي دروازه خواب بود! قرار گرفت.
گزارشگر: "به نظر ميرسه كه اسپراوت خوابه و فكر ميكنم گل كردن اين توپ كار سختي نباشه..."
اِما با جيغ و داد و شليك بلاجر و حتي پرتاب چماق به شكم اسپروت، سعي در بيدار كردن او داشت. روح سائورون، جايي در وراي سرزمين ميانه از خواب پريد اما اسپراوت:
جسيكا كوافل را شوت كرد اما خوشبختانه مثل هزاران بار قبل، توپ به شكم اسپراوت برخورد كرده و انعكاس يافت.
گزارشگر: "اوه... بله... اصلآ حواسم نبود... گل نميشه..."
جسيكا: و به داور به خاطر حجم بزرگ اسپي اعتراض ميكند!!!


توپ در دستان درك بود و او به سرعت به طرف دروازه گريف حركت مي كرد اما در بين راه، مرلين با آفتابه اش به سر درك زد و كوافل را از او گرفت و به آندروميدا پاس داد.
گزارشگر: "اوه... اين مرلين امروز خيلي خشن بازي ميكنه! نميدونم استفاده از آفتابه به جاي چماق يا بلاجر خلاف مقررات هست يا نه؟!"
داور يك پنالتي به نفع هافلپاف اعلام كرد و ادوارد هم آن را گل كرد.

توپ به آندروميدا رسيد. او جلو رفت و همه مهاجمان هافل را جا گذشات و روبروي پدافند ضد كوافل اسپراوت قرار گرفت. آندروميدا در يك فرصت مناسب كه اسپراوت نفسش را خارج مي كرد و شكمش در چزر قرار گرفت، با كمك وسايل مجهولي كه ظاهرا ميكروسكوپ، كوليس و گراياب الكترونيكي ناميده ميشوند، توپ را وارد دروازه هافل كرد.
گزارشگر: "گل...گل... گل براي گريف... بلاخره موفق ميشن! چه مي كنن اين گريفي ها، دلاوران، نام آوران، ..."

در آن سوي ميدان، بر فراز زمين كوييديج هاگوارتز، سدريك ميرداندوس را ديد كه قصد داشت فعلا استراحت كند و در گوشه اي بر روي چوب جارويش دراز كشيده بود و به شاهزاده قصه ها فكر مي كرد(؟؟؟!!!) بنابراين مطمئن شد كه اين بار هم مثل يكي دو دوره گذشته مرلين اسنيچ را درون آفتابه اش پنهان كرده است؛ بنابراين به دنبال چاره اي بود تا آفتابه ي مرلين را قاپ بزند!

در همين حين، مرلين كه در نبود استر تك مدافع گريف بود، مدام به اينطرف و آنطرف زمين مي رفت و تا سر حد شهادت به فرد نزديك شده، سپس در موقعيتي مناسب و در نبود توجه داور، با آفتابه اش به سر او ميكوبيد!

بازي با نتيجه 20 به 20 مساوي ادامه دارد...

گزارشگر: "حالا اين ادوارد جك هست كه پيش ميره... عجب تكنيكي داره اين جن!"
ادوارد كوافل به دست به سمت دروازه گريف ميرفت... كه باز هم مرلين به سمت او رفته و قصد داشت با آفتابه اش به سر وي بزند، ولي در يك حركت انتحاري ادوارد، كه شصتش توسط سدريك خبردار شده بود، كاري كرد كه به عقل هيچ آدمي زادي نمي رسيد؛ كوافل را بيخيال شده و دستش را درون آفتابه كرده و اسنيچ را در آورد و به سرعت به طرف سدريك پرواز كرد.

ناگهان درجه حرارت مرلين به خيلي بالاي صفر رسيد و در يك اقدام انتحاري، در كمتر از سيم ثانيه ريشش را چون كمندي بافت و ادوارد را از جارو به زير كشيد! در اين لحظه ادوارد تمام توانش را در دستانش مجموع(!) كرد و اسنيچ را به طرف سدريك انداخت. اما سدريك چنان در بهت ناشي از اين حركت از خود گذشتگي مآبانه(!) اين جن ارزشي بود كه نتوانست اسنيچ را بگيرد و اسنيچ در دهان باز مريدانوس كه خواب بود، افتاد!

--------------------------
مريدانوس در سرزمين افسانه ها، جامي از شاهزاده جوان كه بسيار هم خوشتيپ بود و همسر هم نداشت و خلاصه گيلدروي لاكهارت و سدريك ديگوري و غيره جلويش لنگ مي انداختند، گرفت و نوشيد ولي در همان لحظه، محتواي جام در گلويش پريد و به سرفه افتاد.
--------------------------
مريدانوس ناگهان از خواب پريد و در حالي كه دستش را جلو دهانش گرفته بود به شدت سرفه ميكرد. بازي مختل شده بود و همه به مريدانوس نگاه ميكردند! البته به جز اسپراوت كه جلوي دروازه هافل خواب بزرگ ترين پفك دنيا، با اسنك و پنير واقعي و بدون آن ميمون معروف را مي ديد؛ هدويگ كه در دامپزشكي براي طفره رفتن از آمپول، با بال تير خورده، با سرعت دويست مايل در ثانيه دور مطب چرخ مي زد و مرلين و ادوارد كه چون گربه و سگ از پس و پيش هم مي دويدند.

در همين حين مريدانوس كه چشمانش به اندازه ي قاعده ي پاتيلي كه اسپروت در خواب پفك هايش را در آن مي ريخت، شده بود شروع به اوق زدن كرد... حالا اوق نزن، حالا هم نزن، بازم نزن، آها حالا بزن! به ناگاه مرحوم اسنيچ كف دست مريدانوس افتاد...

داور در سوت خود دميد...

هافلي ها دست از طول شكم اسپراوت درازتر، به طرف آزكابان به راه افتادند تا به ملاقات ادوارد كه به دليل تجاوز به حريم شخصي مرلين، دستگير و حبس شده بود، بروند


_____________________________________________
(1) : شبيه به شخصيت بردبار در باغ مظفر!
(2) : نوعي بازي مارپله جادويي!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بورگین در 1385/12/4 0:21:45
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 3 اسفند 1385 23:19
نمایش جزئیات
آفلاین
هافلپاف ... گريفيندور(گريف سوسكه!)



شب قبل از مسابقه


خوابگاه گريفيندور:

استرجس رو به اعضاي تيم: خوب بچه ها ببينم همتون براي بازي فردا آماده ايد ديگه؟
اعضاي تيم به صورت هماهنگ: نــــــــــــــــــــخير!
- با شما نبودم! با بچه هاي ديگه بودم كه ميخوان بيان تشويق. آماده ايد ديگه؟
بروبچز يه نگاه به هم ميكنند و بعد به صورت هماهنگ: نـــــــــــــــــــــخير!
- كي با شما بود؟



خوابگاه هافلپاف:

خخخرررررررررر...پففففففففففففففففففف..........خخخرررررررررر...پففففففففففففففففففف..........
ورونيكا چشاش رو كمي باز ميكنه و يه تكوني به خودش ميده... با صدايي گنگ كه مخصوص آدمايي كه تو خواب و بيداري هستند چيزي ميگه:
- ببينم بها م فاد مسقه دار؟ (ترجمه: ببينم بچه ها ما فردا مسابقه داريم؟!!!)
هيچ صدايي نمياد! وروني با صدايي بلندتر و كمي واضحتر تكرار ميكنه؟
- گتم فدا مسبقه دايم...؟ (ترجمه: گفتم فردا مسابقه داريم؟)
دنيس كه تختش كنار تخت ورونيكا بود در حالي كه غرق خواب بود گفت (نكته بيناموسي: دلتون بسوزه خوابگاه هافل مختلطه! اونم چه جورم... ): چيگي با برو گ خا... (ترجمه: چي ميگي بابا، برو بگير بخواب...!!!)
- با فك كنم فرا مساق كويدي بشش... (ترجمه: بابا فكر كنم فردا مسابقه كوييديج باشه...)
- ب بز بخبيم حل، ك ت فا صب... (ترجمه: بابا بزار بخوابيم حالا، كو تا فردا صبح...)
در همين لحظه ورونيكا پاش رو از زير پتو بيرون مياره و يكي ميزنه به پشت دنيس (نكته هوش: پشت دنيس، منظور اونجاست!!! :grin:): به اسپروات بگو...
(راهنمايي: اسپروات در تخت كنار دنيس ميخوابه...! (نكته انحرافي: ما مسئول گروهمون هم تو خوابگاه پيش بچه ها ميخوابه! ))
دنيس در حالتي كه غرق خوابه: اس جن فا مس ه؟ (ترجمه: اسپي جون، فردا مسابقست؟)
-خخخخخخخخخخخخخخخ.....قققققققققققققققققققققققق.............خخخخخخخخخخخخخخخ.....ققققققققققققققققققققققققق............. (راهنمايي: صداي خر و پف وحشتناك اسپي!)
ورونيكا: نيد، دو ب ر... (ترجمه: نشنيد، دوباره...)
دنيس: اس جن فا مس دايم؟ (ترجمه: اسپي جون، فردا مسابقه داريم؟)
- ههههههههههههههههههه....پپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ...........ههههههههههههههههههه....پپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ........... (راهنمايي: اين صداي خر و پف ورونيكاست!)
- قققققققققققققققققققققققققققق...ررررررررررررررر..........قققققققققققققققققققققققققققق...ررررررررررررررر.......... (راهنمايي: اين صداي خر و پف دنيسه!)
- خخخخخخخخخخخخخخخ.....قققققققققققققققققققققققق.............خخخخخخخخخخخخخخخخ.....ققققققققققققققققققققققققق............. (راهنمايي: فهميدن اين يكي رو به خود شما واگذار ميكنيم، در صورتي كه درست حدس زديد براي خودتون دست بزنيد! جواب صحيح: خر و پف اسپروات! )




صبح مسابقه:


خوابگاه گريف:

- پاشيد، پاشيد، زود، زود... بلندشيد ديگه... بابا يه ساعت ديگه مسابقه داريم!!! پاشيــــــــــــــد!
استرجس فرياد وحشتناكي ميزنه و به ناگاه تمام اعضاي تيم گريف به صورت هماهنگ بلند شده و لباساشون رو ميپوشن و به صف ميشن... (تمام اينها در ظرف كمتر از 5 ثانيه رخ ميده!!!)



خوابگاه هافل:

ورونيكا زودتر از همه از خواب بيدار شده و بقه همه خوابن!

- دنيس... دنيس... دنيس بيدار شو...
- م م م م م م م ؟
- ميگم بيدار شو، فكر كنم مسابقه داريم امروز...
لودو كه در تخت اونطرف خوابگاه و مقابل دنيس خوابيده با صدايي خواب آلود:
- چي؟ كي گفته ما امروز مسابقه داريم، برو بگير بخواب بابا...
- خخخخخخخخخخخخخخخ.....قققققققققققققققققققققققق.............خخخخخخخخخخخخخخخ.....قققققققققققققققققققققققق............. (راهنمايي: اين دفعه ديگه راهنمايي نميكنم، خودت بايد بگي...! نه اشتباه گفتي!!!)
صداي خر و پف وحشتناك اسپروات مثل هميشه خوابگاه رو فرا گرفته بود... (اطلاعات عمومي: بروبچز هافل ديگه به اين صدا عادت كردند و براشون مثل يك لالايي شده، فقط تازه واردا يكم مشكل دارن! )
ورونيكا به سمت اسپروات ميره و بدون اين كه به هيكل بزرگ اسپروات دست بزنه آروم ميگه:
پروفسور... پروفسور مهربون... بيدار شيد... فكر كنم مسابقه داشته باشيم...
- خخخخخخخخخخخخخخخ.....قققققققققققققققققققققققق.............خخخخخخخخخخخخخخخ.....قققققققققققققققققققققققق............. (راهنمايي: ديگه اينو نفهمي خيلي خنگي... ميدونم كه نفهميدي، پس براي آخرين بار ميگم... صداي خر و پف اسپرواته ديگه!)
اينبار وروني دستش رو با ترس ولرز روي شكم باد كرده ي اسپروات ميزاره و ميگه:
اسپي جون... خوشگل... لاغر... قشنگ... بيدار شو...
اسپروات با شنيدن اين كلمات با لبخند مليحي بيدار ميشه...
- صبح بخير پروفسور... ميگم امروز ما مسابقه كوييديج نداريم احيانآ؟
- چرا از من ميپرسي، مگه من مسئول اينجور چيزام اينجا؟ (اسپروات در حالي كه صداش رو نازك كرده با حالت مليحي اين رو ميگه...)
- پروفسور شما كاپيتان بودي فكر كنم؟!
- كي گفته من كاپيتانم عزيزم... بزار بخوابم دختر خوب...
- خخخخخخخخخخخخخخخ.....قققققققققققققققققققققققق.............خخخخخخخخخخخخخخخ.....قققققققققققققققققققققققق............. (راهنمايي: خداييش خيلي خنگي كه نميفهمي... بابا صداي خر و پف اسپرواته ديگه!) البته اين دفعه به حالت بردار مانندي يهو به خواب ميره...
ورونيكا:
ناگهان ادوارد از زير تختش بيرون مياد (اطلاعات عمومي: ادوارد، يا همون ادوارد جك سابق هميشه زير تختش ميخوابه!) و به سمت وروني ميره...
دستاي هميشه چسبناكش رو دور وروني حلقه ميكنه و ميگه:
- عزيزم ناراحت نباش... چي شده؟ بگو من مشكلت رو حل كنم... بوووووووووووووووووووق (ادامه ي ديالوگ هاي ادوارد به دليل مسائل امنيتي خذف ميشه...!)
ورونيكا در همون لحظه:
ادوارد: اِ، عزيزم چرا حالت بد شد؟؟ بيا عزيزم يكم استراحت كن... (نكته بيناموسي: ادوارد ورونيكا رو بغل ميكنه و روي تختش ميخوابونه...)
ورونيكا:
ادوارد: اِما! بلند شو برو يه ظرف بيار وروني داره حالش بد ميشه...
اِما بلافاصله از اعماق خواب بيدار ميشه و ميره كه ظرف بياره...
ورونيكا: ادوارد جون، برو يكم آب بيار واسم ...
- اوكي، الان ميگم اِما بياره...
- نه ميخوام خودت بياري...
- اوكي... رفتم عزيزم. تكون نخوري تا بيام...

وروني: ، چه بوي بدي ميده اين ادوارد، بچه ها تو رو خدا اينو بفرستيد حموم...!

تغريبآ همه بيدار شده بودند... جز... اسپروات!




زمين كوييديج هاگوارتز:

گذارشگر:
"بله، حالا بازيكنان دو تيم وارد زمين ميشن...
ابتدا بازيكنان گريفيندور... به كاپيتاني استرجس پادمور..."

سپس به ترتيبِ ورود، نام كامل تمام بازيكنان رو اعلام ميكنه و تماشاچيانِ پرشمار گريف هم به تشويق اونا ميپردازند...

"اما بازيكان تيم هافلپاف... به كاپيتاني پروفسور اسپروات...
خوب به جاي ايشون اما دابز رو ميبينيم كه وارد زمين ميشه...
بله اما دابز...
لودو بگمن...
ورونيكا ادونكور...
..."

و بقه ي اسامي تيم رو هم به ترتيبي كه وارد زمين ميشن اعلام ميكنه و مثل هميشه اندك تماشاچيان هافل هم تشويقشون ميكنن!

داور مياد وسط زمين و از دو كاپيتان درخواست ميكنه كه با هم دست بدن...
اما اثري از اسپروات نيست!

- ببينم لودو تو مطمئني كه كاغذ رو ميبينه؟
- آره بابا چسبوندم رو شكمش، فقط خدا كنه زودتر بيدار شه!
(شفاف سازي: بروبچز هافل جرئت ندارند اسپي رو وسط خوابش بيدار كنند!!! واسه همين واسش پيغام گذاشتن كه بياد زمين كوييديج!)

داور: ببينم كاپيتان شما كو؟؟ اسپروات رو ميگم؟ (توضيحات: چون داور ها مجهول الهويه هستند، از كلمه ي داور به جاي نام ايشان استفاده شده. )
- اِ.... اِم... مياد!
داور رو به استرجس: بسيار خوب، ببينم شما اعتراضي به نبودن يكي از بازيكنان حريف نداريد؟ يعني مسابقه ميديد؟ چون شما ميتونيد به دليل كمبودن يكي از بازيكنان تيم حريف حاضر به مسابقه نشيد و تيمتون برنده اعلام ميشه؟ اما جوانمردانش اينه كه بازي رو انجام بديد. (نكته پاچه خواري: ايول داور جوانمرد...)
داور منتظر جواب استرجس هست، اما استرجس تنها دهانش باز و بسته ميشه! و هيچ صدايي خارج نميشه! (نكته ظريف: حتمآ ميپرسي چرا؟ خوب، باز هم ثابت كردي كه خنگي! به قسمت صبح مسابقه، خوابگاه گريف مراجعه كن...!)


و با سوت داور مسابقه شروع ميشه... (سؤال محتمل: حتمآ ميپرسيد چرا استرجس نگفت كه مسابقه نديم! خوب خنگول جان! ميگم صداش دچار نقص فني شده بود! و هر چي زجه زد كه آقا مسابقه تعطيل، هيچكي هيچي نفهميد! واسه همين داور بازي رو شروع كرد!)
(اين قسمت هاي اول كه بازيكنان به هوا ميرن و توپا آزاد ميشه ديگه خيلي تكراري شده و خودتون بهتر از من بلديد، واسه همين حذف شد!!! )

" خوب، اما آستيناش رو ميده بالا و ميره جلو حلقه هاي هافل وايميسته... به نظر ميخواد دروازه بان باشه!
بله، هافل ميخواد با يك مدافع بازي كنه! لودو رو ميبينيم كه به سمت اما ميره و چيزي به اما ميگه! خيلي دوست داشتم بدونم چي ميگه! (نكته: چقدر فضولي!!!) بله حالا اما آستيناش رو ميده پايين! حالا روسريش رو هم درست ميكنه!!! معلوم نيست لودو بهش چي گفت! بله لودو كمي پرخاش ميكنه و اِما در حالي كه اشك ميريزه ميره چماقش رو برميداره و به نظر لودو ميخواد تو دروازه وايسته!
در همين لحظه جسيكا در حالي كه به نظر ميرسه كوافل به دستاش چسبيده داره به سمت دروازه هافل مياد! هدويگ موقعيت خوبي داره جلو ي حلقه، و داره بالبال ميزنه! ولي جسيكا اون رو نميبينه..."


- ادوارد حالا چيكار كنم؟
- نگران نباش، الان حالشو ميگيرم لودو جون!

" بله، ادوارد رو ميبينيم كه وحشيانه داره به سمت جسيكا ميره! اوه، مرلين با آفتابش يه ضربه محكم به يكي از بلاجرها ميزنه و بلاجر به سمت ادوارد ميره و محكم به اون برخورد ميكنه..."
ادوارد: كمرم شكست...
لودو: مرسي از تلاشت!
" اوه خداي من ادوارد سقوط كرد! ولي به نظر حالش خوبه! فقط كمرش از وسط شكسته!
خوب بازي ادامه پيدا ميكنه، در حالي كه هافلپاف حالا دوبازيكن كمتر داره!
دنيس توپ رو از بين زمين و هوا ميقاپه و سريع ميندازه واسه ورونيكا. وروني بلاجري كه استرجس فرستاده بود رو رد ميكنه و حالا داره نميدونم دنبال چي ميگرده؟! (نكته هوش: خوب اين گزارشگر هم مثل شما خنگه! ورونيكا داره دنبال ادوارد ميگرده كه توپ رو بهش پاس بده، ولي حاليش نيست كه ادوارد سقوط كرده!!!) خوب متشكريم از توضيحات كارشناس بازي (). در همين لحظه اندروميدا توپ رو از دستان ورونيكا ميقاپه و داره ميره به طرف دروازه هافل... اِما سعي داره بلاجري به سمت اندروميدا با چماق پرتاب كنه، ولي بلاجري جلو دستش نيست! "

اِما: استرجس لطفآ اون بلاجري كه جلو دستته بنداز اينور من لازم دارم... (توضيحات: اِما دختري فوق العاده مؤدب و ساده هسته!)
استرجس: چشم...
استرجس كه موقعيت رو مناسب ميبينه، بلاجر رو با قدرت هرچه تمام تر به سمت اِما پرتاب ميكنه!
اِما:
و صورت اما با بلاجر يكي ميشه و اِما و همچنين يكي از بلاجر ها از بازي خارج ميشن!!!

" اوه، استرجس طي يك حركت زيبا، اِما دابز رو هم از بازي خارج ميكنه! " (نكته مچ گيري: من از اولش هم ميدونستم اين گزارشگره گريفيه!)

" خوب، حالا هافل مدافع هم نداره! معلوم نيست سرنوشت اين بازي چي بشه؟! جستجوگرهاي دو تيم هم... ببينم جستجوگرها كجان؟!... "


سدريك: حالا نوبت توه! يدونه جديد بگو.
مريدانوس: من ديگه بلد نيستم، تو بگو...
سدريك: باشه، يه روز يه تركه داشته ميرفته، ميگن كجا ميري؟ ميگه دارم برميگردم!
مريدانوس:
سدريك: :lol2:
مريدانوس: ببينم اون اسنيچ نيست؟!!!
سدريك: چرا، بزار حالا يكي ديگه تعريف كنم...
مريدانوس: يه لحظه...
و اسنيچ رو ميگيره ميزاره تو جيبش! (نكته اعصاب خوردي: اين هافليا همشون خنگن! اين سدريك چرا زودتر نگرفت اين اسنيچ رو؟! )
سدريك: به تركه ميگن اينجا چيكار ميكني؟ ميگه كجا چيكار ميكنم!
مريدانوس:
سدريك: ببينم اون چيه تو جيبت؟!
مريدانوس: نميدونم! (نكته حال دار: نه، مثل اين كه اين گريفي ها هم تو خنگي كم نميارن...!)
سدريك: بدش من ببينم چيه؟
مريدانوس: بيا... (نكته تشكر: ايول سدريك!)
سدريك به محض اين كه اسنيچ رو ميگيره. سريع سوار جاروش ميشه و به سمت زمين مسابقه ميره! (نكته نامفهموم: مگه اين دوتا كجا رفته بودن؟!!!)
مريدانوس: اِ... اين كجا رفت؟ تازه من يه جك يادم اومد. ولش كن واسه خودم ميگم: يه روز يه مرده، خورد به نرده! :lol2: (نكته خيلي حال دار: بابا اين گريفيا وضعشون خيلي خرابه! به هافليا اميدوار شدم...)

سرانجام سدريك به زمين كوييديج هاگوارتز ميرسه...

" بله، سدريك ديگوري رو ميبينيم كه به سرعت داره به زمين نزديك ميشه... "
سدريك از راه دور: ببين لودو، من از اونا كه اسپروات دوست داشت پيدا كردم، ميرم بدم بهش، الان ميام... (نكته بودن توضيح: )
لودو: از اون موقع كجا بودي؟! بيا ببينم چي پيدا كردي؟
سدريك: الان برميگردم...
لودو در اين لحظه درخشش اسنيچ ميان انگشتان سدريك رو ميبينه!
لودو: سدريك... بيا...
و لودو پرواز ميكنه به سمت سدريك...

" خوب، لودو بگمن معلوم نيست چرا دروازه رو رها ميكنه و به سمت سدريك ميره!!! " (نكته توضيحي: تو خنگي، هيچ انتظار هم نيست ازت كه بفهمي!)

لودو: سدريك جان، اون اسنيچه! بيا... اگر اينو به داور نشون بدي، ما برنده ايم. البته اگر باز گل نخوريم و تو زودتر بياي... بدو... نتيجه 110 به صفر به نفع اوناست... بيا بريم.
سدريك: نه، ببين اسپروات به من گفت از اينا بايد بگيرم. تو تمرين به من ميگفت. تو كه نميدوني.
لودو: چرا... من ميدونم، بابا بيا... الان ميبازيم ها!
سدريك: بزار برم. بابا حالا يه بار خواستم به اسپروات نشون بدم كه گرفتم ها... حالا اگه اين گذاشت!
لودو: سدريك جون، يه لحظه بيا بريم. بعد با هم ميريم ميديمش به اسپروات...
سدريك: نه! زرنگي... اونوقت تو ميگي خودت پيداش كردي...
لودو: نه! بابا ميگم تو خودت تنهايي پيدا كردي... تو رو خدا بيا بريم.
(نكته تاسف: تازه اميدوار شده بودم بهت سدريك! )


و سر انجام سدريك راضي شد و اسنيچ رو به داور نشان داد!
و نتيجه ي بازي 150 - 150 مساوي شد!

(نكته نهايي: از پرداختن به ماجرايي كه سدريك حاضر نميشد اسنيچ را به داور بده و ميگفت كه حتمآ بايد به اسپروات نشانش دهم و اين كه داور هم حريف سدريك نشد و... و همچنين جشن تساوي هافلپاف(!!!) به علت طولاني شدن پست چشم پوشي ميشود! بريد خدا رو شكر كنيد)

با تشكر؛

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در تاریخ ۱۶:۵۴:۳۰ پنجشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۶
[size=small]
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 3 اسفند 1385 22:23
نمایش جزئیات
آفلاین
هافل در مقابل گيريف

صبح مسابقه - خوابگاه مختلط هافل

درك، بازيكن جديد هافل، در راستاي جو گيزري حاد، صبح زود، مثل يه بچه خوب از خواب پا ميشه و سعي در بيدار كردن هافل جماعت داره. درك حسابي از بيدار شدن هافل جماعت نااميد شده و به عنوان آخرين حيله، يه تنگ آب سرد ميريزه رو اسپي و اسپي اتوماتيكال وار مانند (ها؟!) از خواب مي پره و ميگه: "يعني كي مي تونه باشه اين موقع شب؟"
درك در حالي كه كاملا خوابه(نكته حقيقي: يه وقت شك نكين كه خواب نيست ها!): "قيافه من شبيه كسايي كه اين موقع شب هستن؟ "
اما در حالي كه اصلا بيدار نشده: "نه خب، راستش قيافه ات زياد شبيه اونا نيست."
دنيس: "پس كي بود؟"
لودو در اقدامي ارزشي: "راهب چاق "
اسپي: "راهب ميگيرم به جاي شام ديشب مي خورمت ها! "
راهب: "من چي كاره بيدم؟!"

صبح مسابقه - صبحانه قبل از مسابقه

دانش آموزان هافل به رهبري درك، سرود مي خونن:
هميشه سعي حـريـف است بــاطل ... كابوس شــب حــريـف است هــافل
پـيـچـيــده شهرت مـا تـو هـر كـوچـه ... تــو آتــن يا توي سـارد يا تـو بـــابــل
آن كــــه دارد هــــوس بــــردن ز مــا ... آدمـي بــي كـاره اســـت و عـــاطـل
...
گريفي ها هم به اين حالت اونا رو نگاه مي كنن و با خشانت تمام صبحونه مي خورن تا براي مسابقه آماده بشن. لونا كه هنوز تو جو ولنتاين و سپندرمذگان و ... مونده، رفته نشسته سر ميز گيريف، با هدي صبحونه مي خوره. وقتي استر آب كدو حلوايي اش رو سر مي كشه، يه نفر كه اون طرف تر نشسته و موذيانه به اونا نگاه مي كنه، مطمئن ميشه كه بازيكناي هر دو تيم از آب كدو حلوايي خوردن. بنابراين يه جغد ام اس(1) مي زنه كه "ماموريت انجام شد."

قبل از مسابقه - زمين مسابقه

زمين بازي پر از تماشاگر شده و جاي چوبدست انداختن نيست. تيم ها هنوز از رختكن بيرون نيومدند ولي تماشاگرها دارن تشويق مي كنن. گيريفي ها كلاه هاي شيرواري رو كه به كمك لونا ساختن به غرش در ميارن و هافلي هم در جواب:
هميشه سعي حـريـف است بــاطل ... كابوس شــب حــريـف است هــافل
پـيـچـيــده شهرت مـا تـو هـر كـوچـه ... تــو آتــن يا توي سـارد يا تـو بـــابــل
آن كــــه دارد هــــوس بــــردن ز مــا ... آدمـي بــي كـاره اســـت و عـــاطـل
...
بازيكناي هر دو تيم وارد ميشن. صداي تشويق، سوت و هوراي تماشاگرها، گوش رو كر نمي كنه ولي خيلي بلنده. گزارشگر اسامي رو اعلام مي كنه.
نويسنده: "گزارشگر؟! گزارشگر؟! اَه! اين لونا هم معلوم نيست باز كجا غيبش زده. فعلا در راستاي آروم آروم گفتن اسم بازيكنا بي خيال گزارشگر"

خود مسابقه - خود مسابقه = 0

داور با اسپي و استر صحبت مي كنه و ميگه بهم دست بدن. اسپي پشت به استر مي ايسته و با اون دست ميده (نكته طولي: چون طول شكم اسپي بيشتر از طول دستشه، نمي تونه از جلو دست بده ). كمي اون طرف تر، لونا كماكان در راستاي نزديكي به ولنتاين، هدويگ رو همراهي مي كنه و بازيكنا هم دارن با هم كل كل مي كنن. مرلين رو به لودو ميگه: "سر آفتابه ام شرط مي بندم اولين نفر رو من با بلاجر مي زنم." بعد براي اين كه بگه منم آدم حسابيم، ادامه داد:
مــن آنـم كه آفـتابه ام بـُوَد قهرمان ... زنم بر سرتون كيلو كيلو بلاجران
لودو جواب ميده:
زمـان اتـل مــتــل بـازي تـو، بـلاجــر زدم ... قبل از ظهور ريش تو، من بلاجر مي زدم
حــالــمــو بهـم زدي آفـتـابه تو بگير او وَر ... جان مـن اسـتـر بـيا، اين مرلينو بردار ببر
لونا كه تازه به جايگاه گزارشگر اومده، شروع مي كنه: "حالا اِما مياد و لودو رو عقب مي كشه و كل كل اون و مرلين رو بهم مي زنه. ايشش اين دختر فك كرده هنوز ولنتاينه كه هي مي پره بغل لودو ..."
نويسنده: اين كه خودش تا همين الآن ... بوق ... موبايل نويسنده زنگ مي خوره و يه جغد ام اس بهش مي رسه. نويسنده پيامو مي خونه و ميگه: " لونا، اِما به حرفت جواب داده كه:
كُــته كن سخن تا نكـُفـتـم سـرت ... اگـر ور زنـي، پاره پاره كنم پيكرت
چو من بر نشينم بر اين چوب زين ... بــدوزم تـو را بـا بـلاجـر به زمـيـن

تو زمين بازي، داور سوت ميزنه و بازيكناي گيريف به هوا بلند ميشن و صب مي كنن تا هافلي ها به خودشون زحمت بلند شدن بدن با اينكه هافلي ها دير از زمين بلند شدن، ولي در راستاي جوگيزريت، درك توپو مي گيره و به طرف دروازه گيريف حمله مي كنه. هدويگ سر راهش سبز (نه ببخشيد سفيد) مي شه و ميگه:
هُ هُ هُ هُ هُ هُ هُ هُ هُ هُ هُ هُ هُ ... چي خيال كردي، مي گيرم من توپو از تو
درك پاس ميده به ادي و داد مي زنه: "ببينم چي كار مي كني. گل بزني ها!"
ادي چشمكي مي زنه و ميگه:
آمـدم بـالا مــن از خاك تا فلـك ها ... ببين كه چون زنم من گل به اينها
در همين حال كه رجز مي خونه، جثه كوچكش (نكته جثه اي: جن خاكيه ديگه) از زير دست سارا، دروازه بان گيريف رد ميشه ولي يه دفعه متوقف ميشه چون صداي جيغ تماشاگرا حواسشو پرت مي كنه. سدي و مري به سمت اسنيچ حمله ور ميشن. ييهو اسنيچ مثل لامپ روشن ميشه و فرار مي كنه. سدي و مري ميرن دنبال اسنيچ و اسنيچ هم با حداكثر سرعتش دور زمين مي چرخه. آندرو از پرت شدن حواس ادي استفاده مي كنه و توپ رو كش ميره و يه حمله ديگه رو شروع ميكنه.
ادي از پشت تكل مي كنه و توپو دوباره تصاحب كنه.
نويسنده: "ها؟! تو كوئيديچ تكل نداريم؟ آها! نگرفتي چي شد. اون خطا كرد ولي داور خطا نگرفت."
در راستاي كل كل بين لودو و مرلين بلاجر ها بين اين دو نفر رد و بدل ميشه و بنابراين استر، در يك اقدام انتحاري، آفتابه مرلين رو كش ميره و مي كوبه تو سر ادي. هر چند ضربه وارد بر سر ادي، چهار كيلو آفتابه بر تار مو بود ولي ادي چيزيش نمي شه. داور يه پنالتي به نفع هافل مي گيره.

لونا: "خب حالا هافل اولين گل بازي رو ميزنه. البته بايد اشاره كنم كه اون دختره، اِما، هيچ حركت خاصي نكرده و احتمالا تا آخر بازي هم نخواهد كرد."
اِما عصباني ميشه؛ بازي رو ول مي كنه و ميره سراغ لونا. البته با وجود كل كل كاملا لفظي لودو و مرلين بلاجري در بازي نمونده كه اِما بخواد مراقبش باشه و در نتيجه ول كردن يا نكردن بازي توسط اِما فرقي نداشت.
توپ به درك مي رسه و اون به طرف دروازه گيريف حمله مي كنه. به سارا اونز مي رسه. با قيافه عصباني سارا اونز مواجه ميشه و براي اولين بار مي فهمه كه چرا اونو سارا خفنز مي نامند ولي به ياد مياره كه اولين بازيشه و نبايد كم بياره بنابراين، در يك عملياتي تركيبي (نكته تركيبي: عمليات تركيبي از ارزشي بازي، ژانگولر بازي، جاكروبات(2) بازي و ... است) مي پره روي جاروش مي ايسته . سارا خفنز اندر كف اين حركت اين جوان ارزشي اين جوري مي مونه. (نكته اين: چند تا "اين" شد؟) استر يكي از بلاجر ها رو از وسط كل كل كاملا لفظي(!) لودو و مرلين كش ميره و با آفتابه مرلين كه هنوز تو دستشه، محكم عقده هاشو تو سر توپ بيچاره خالي مي كنه و توپ با سرعت ميره كه دل و روده ي درك رو عنايت كنه! درك كه هنوز سرش گرمه، يه پشتك وارو مي زنه و جا خالي ميده.
از اونجايي كه سوزن سارا هنوز روي اين حالت مونده، درك از كنارش رد ميشه و ميره كه توپ رو بندازه تو حلقه گيريف ولي با سر مي خوره به حلقه دروازه و به اين حالت در مياد و توپ هم بدون رد شدن از حلقه دروازه از دستش ميفته
سدي و مري هنوز دور زمين مي چرخن. اسنيچ دوباره مثل چراغ روشن ميشه و به جاي دور زدن، ميره وسط زمين مي ايسته: و سدي و مري كماكان دور زمين:

توپ دست هديه و اون به طرف دروازه هافل حمله مي كنه. از اونجايي كه اِما و لودو هر كدوم يه طرف در حال گفتمانن(نكته گفتماني: اين گفتمان نه، اون يكي)، هدي به دروازه مي رسه و شوت مي كنه. اسپي در يك اقدام نادر توپو با دست مي گيره. (نكته ندوريت!: اسپروت معمولا توپو با شكمش مي گيره ) اسپي پاس ميده به دنيس. دنيس از جسي رد ميشه؛ در نتيجه جسي در يك اقدام ارزشي - عصبي جيغ مي زنه: "توپو ازت مي گيرم!" دنيس در جواب مي گه:
الا اي جــســيــكــاي والا مـقــام ... اين قد جيغ نكش پشت گوشم مدام
برو كار مي كن واسم شاخ نشو ... كـنـم هـر روز صـد تا مـثل تــو من درو
دنيس پاس ميده به ادي و اون هم گل بعدي رو مي زنه. اين بار آندرو توپو مي گيره و چون لودو و اِما هنوز مشغولن به موقعيت شوت زني مي رسه ولي متوجه ميشه كه گل زدن به اين دروازه سخت تر از رد شدن از هفت خان محافظ سنگ جادوئه؛ بنابراين يكم فكر مي كنه و بعدش در حالي كه به اين حالت در اومده، چوبدستشو مي كشه و وردي مي خونه. يه تيكه ژامبون بزرگ رو هوا ظاهر ميشه و اسپي با شكم ميره طرف اون ژامبون! آندرو توپو شوت مي كنه و براي اسپي مي خونه:
به كـجا روي تو الآن، كـه گلي خــوري عـزيـزم ... گر قياس من تو باشي، خل تر از تو من نديدم
حلقه ها رو بي محابا، رفتي و تو خالي كردي ... واسه يـه تـيـكه ژامبون، تو چه نيرنگي خوردي
ولي توپ از كنار حلقه دروازه رد ميشه. اسپي سرش رو به نشونه تاسف براي آندرو تكون ميده و ميگه:
همه فصل جوونيم، پــا به پاي اين بـازي رفت ... تـا به دروازه رسـيدم، مـثـل عـطـر رازقي رفت
خيك من توي دروازه، واسه حلقه ها پناه بود ... واسه توپ هم، گاهي اوقات شيـرجه اي رفت
نـمـي تــوني گل بـزني، بـچه اي بچه ي بچه ... شوتت هم مالي نبود و از كنار حلقه اي رفت
سدي و مري دور زمين: اسنيچ هم وسط زمين:

اسپي توپو پاس ميده به ادي. ادي توپو پاس ميده به درك. مرلين هنوز در حال كل كل با لودوئه و هر دو بلاجر نقش نقل كل كل رو دارن. بنابراين استر هيچ كاري بشتر از اين نمي تونه بكنه و درك رو در روي سارا قرار مي گيره:
اومـدم دروازه تـو ســوراخ كنم ... خـونـه ي بــردنـمـونـو كـاخ كنم
اين دو پخ پيچ گوشي بردمونو ... عوض با يه دونه چارپاخ(3) كنم
سارا به اين حالت جواب ميده:
تو منو نميشناسي به من ميگن سارا خفنز ... من ميگيرم توپتو، بسه ديگه نـخون طـنز
اِما كه تازه از دعواي با لونا برگشته، يكي از بلاجرهايي كه مرلين به طرف لودو مي فرسته رو منحرف مي كنه و مستقيم مي فرسته طرف سارا؛ بنابراين سارا نمي تونه توپو بگيره. استر به خاطر اين كار اِما به داور اعتراض مي كنه تا هم بتونن امتياز اين گل رو جبران كنن و هم توي رول يه كار مفيد كرده باشه.
داور: "توپ تو منطقه گل زني بود و اين حركت خطا نيست."
استر:
توي جايگاه گزارشگر، نويسنده سعي مي كنه لونا رو كه بر اثر گفتمان (به اين شكل) با اِما بيهوش شده رو به هوش بياره ولي از اونجايي كه موفق نميشه، جمله زير رو مي نويسه:
سدي و مري دور زمين: اسنيچ هم وسط زمين:

توي زمين، آندرو دوباره داره به طرف دروازه هافل حمله مي كنه. اِما و لودو كه به صورت دو تا يكي حساب مرلين رو رسيدن، بلاجرها رو به طرف آندرو نشونه مي رن (نكته نشونه اي: فقط نشونه ميرن ها! نمي زنن). آندرو كوافل رو ميندازه طرف جسي. بنابراين لودو و اِما بلاجر ها رو به طرف جسي مي فرستن. قبل از اينكه جسي بر اثر برخورد بلاجرها به اين صورت در بياد، با خودش گفت:
آنــدرو بـار كـوافـل نـتـوانـسـت كـشـيـد ... قـرعـه كار بـه نام من بـيـچاره زدند
سرخگون، به دستم نرسيدست هـنوز ... لـيــك دانم كه مـرا نـيـز بيچاره كنند
بلاجر ها، جسي رو مورد عنايت قرار مي دن و در نتيجه توپ از دستش ميفته. هدي شيرجه مي زنه و كوافل رو ميگيره و به طرف دروازه هافل پرواز مي كنه. اِما و لودو سعي مي كنن هدي رو هم با بلاجر ها بعنايتن ولي چون هيكل ورزشكار هدي خيلي كوچيكه، نمي تونن. ولي ناگهان ... بوم ... هدي با شكم اسپروت برخورد مي كنه و به علت پتانسيل كشساني، كمونه مي كنه و چون تيري شليك ميشه و ميره كه عنايت بشه! ملت تماشاچي به احترام مرگ نزديك هدي كلاهاشونو بر مي دارن و به اين حالت در ميان كه يه دفعه استر با آفتابه مرلين از راه مي رسه و هدي رو ميگيره .
اسپي دستش رو روي گوني سيب زمينيش گذاشته و گريه مي كنه. داور سعي مي كنه با وعده آب نبات چوبي دلداريش بده ولي يه دفعه ... اسپي جيغ مي زنه: "فك كردي من به خاطر درد گريه مي كنم؟ اون جغده نيم كيلو از چربي هامو خورد!" (نكته چرب و چيلي: اسپي اصولا عاشق شكم گنده شه. شايعات موثقي وجود داره كه اسپي اعلام كرده فقط با كسي ازدواج مي كنه كه شكمش بزرگتر از مال خودش باشه ترشيدگي اين پروفسور خوب و دوست داشتني رو پيشاپيش تسليت عرض مي نُماييم )
استر ميره سراغ داور و با حالتي ما بين و و به داور مي گه كه بايد خطا بگيره چون شكم اسپي مزاحم بازيكناشونه! اسپي پوزخندي به استر مي زنه و ميگه:
بـرو اي اسـتـر مسكـين در خـانـه داور زن ... كه پــنــالـتي الـكي، دهــد از كـرم شـمـا را
به جز از شما كه گويد سخني ابولعجايب ... كه داور بـايد بـگـيـرد خـطا از طول شكم ها؟
در راستاي اينكه پست خيلي يه طرفه نباشه، داور يه پنالتي به نفع گيريف مي گيره و در نتيجه، استر رو به اسپي مي كنه و قيافه اش به اين شكل در مياد. سپس، در راستاي اينكه نشون بدم زبونك انداختن كار بديه و آخر و عاقبت نداره، داور منظور استر رو بد متوجه ميشه و بنابراين علاوه بر لغو پنالتي گيريف، يه پنالتي به هافل ميده كه درك اونو گل مي كنه.
اون طرف، نوسينده رو به لونا مي كنه و ميگه: "هوي لونا! پاشو يه كم گزارش كن پست يكنواخت شد. پاشو ديگه!" لونا در راستاي ارزشي بازي رايج در پست، از جا مي پره و ميگه: "يعني كي مي تونه باشه اين موقع شب؟" نويسنده از خدا براي خودش طلب شفا مي كنه تا دفعه ديگه چنين پستي ننويسه: و بعد براي خالي نبودن عريضه:
سدي و مري دور زمين: اسنيچ هم وسط زمين: ولي ييهو يه لامپ كم مصرف خاموش بالاي سر مري روشن ميشه. مري مسير دور زدنش رو تغيير ميده تا اسنيچ رو غافل گير كنه

يه بار ديگه قيافه استر به اين حالت در مياد ولي اين بار به خاطر اينه كه داره سعي مي كنه مريدانوس جستجوگره تيم رو از محل اختفاي توپكي تحت تعقيب به نام اسنيچ آگاه كنه. بالاخره مري متوجه ميشه و به طرف اسنيچ شيرجه ميره و با شادي فراوان فرياد مي زنه: "مي گيرمـــــــــــــــــــــش!" ولي يه دفعه، سدريك، جستجوگر هافل جلوش زرد (همون سبز سابق) ميشه و ميگه:
شما در خواب بينين گوي زرين ... گهي با دست گهي با پا بگيريـن
بگيرم من همي زرين گوهـر را ... كـشـاند هر كسي فـرياد هــــورا
بنابراين سدي اسنيچ رو مي گيره و تماشاگرنماهاي هافل يه بار ديگه شروع مي كنن:
هميشه سعي حـريـف است بــاطل ... كابوس شــب حــريـف است هــافل
پـيـچـيــده شهرت مـا تـو هـر كـوچـه ... تــو آتــن يا توي سـارد يا تـو بـــابــل
آن كــــه دارد هــــوس بــــردن ز مــا ... آدمـي بــي كـاره اســـت و عـــاطـل
...

بعد از مسابقه - زمين مسابقه

ورزشگاه تخليه شده و همه به سمت خوابگاه هاشون رفتن. البته به جز دو نفر. اولي هموني كه سر ميز صبحونه يه جغد ام اس زده بود و دومي هموني كه جغد ام اس بهش زده شده بود. (ايول فعل مجهول)
كسي كه جغد ام اس بهش زده شده بود:‌ "كه ماموريت انجام شد ها؟"
كسي كه جغد ام اس روبه اون زده بود: "قربان ... قربان ... باور كنين تقصير من نبود. من مطمئنم همه ي اونا از اون معجون خوردن ... "
كسي كه جغد ام اس بهش زده شده بود:‌ "جريـــــــــــــــــــــــــوس!"
كسي كه جغد ام اس روبه اون زده بود: "آيييييييييييي (صداي جيغ)"
نويسنده: "قرار بود تو آب كدو حلوايي ها سم بريزن و همه رو به ديدار رفتگان بفرستن ولي ديدم پست خيلي خشانت بار آميز(!) ميشه واسه همين جاي اون معجون رو با يه معجون شعر و شاعري عوض كردم."

-------------------------------

1- جغد ام اس: نوعي شيوه ارتباط جادويي شبيه به اس ام اس
2- جاكروبات: آكروبات بازي جادويي
3- چارپاخ=چهارپخ : منظور از عوض كردن پيچ گوشتي دو پخ با چهارپخ همون محكم كاريه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!