جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

زمین كوییدیچ هاگوارتز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 3 اسفند 1385 21:39
نمایش جزئیات
آفلاین
اندرون رختکن گریف!

استر به طرز مزخرفی از اين ور رختکن ميره اونور رختکن. از اونور رختکن ميره اينور رختکن!دوباره!از اینور اون ور و از اون ور این ور! بله!دوباره!از این ور اون ور ..دوباره! و از این ور اون ور...
هدویگ پر پر زنان می فرماید(!!) : بسه!!!!!!!
مری : کاملا موافقم!
اندرو : نه ادامه بده! باحاله!
هدویگ ابروشو می ندازه بالا و به اندرو نگاه می کنه!
اندرو : چرا فحش می دی بی تربیت؟! هان هان هان؟!
هدویگ ابروش رو بازم می بره بالاتر!
-خیلی بی ادبی!
استر : بسه!
مری : موافقم!
همه : کوفت!

اندرون رختکن هافل!

همگی با هم به طرز دوستانه ای سرشون رو گذاشتن روی شونه هاشون و به جام و قهرمانی می فکرن! ( هه!خیال کردین!کاملا شئونات اسلامی رعایت شده!کور خوندین!)
اسپروات : من الان دارم جام رو از دست پروفسور میگیرم!
لودو : وای چه برقی می زنه!
دنیس : بده منم یه کم بگیرمش!تروخدا!
اسپروات : نمی دم!پررو! من کاپیتانم نه تو که!
دنیس : خیلی نامردی!

و خب آرزو بر جوانان عیب نیست!


دوباره اندرون رختکن گریف!

هدویگ در حال یورتمه رفتن در رختکن هرازگاهی به سارا لگدی می زنه ... اندرو در حال چسباندن موهای مری و سارا بهم و مری در فکرهای بسیار بدی به سر می برد!
مرلین هم با چادر رختکن به گفتگو نشسته بود!
استر امیدوارانه به جو دوستانه ای که بر گریفی ها حکم فرما بود لبخند تلخی زد!

و دوباره اندرون رختکن هافل!

مشترک گرامی دسترسی به این رختکن خیلی ممنوع است! بیخیالش شید!مهم نیست!

و بالاخره بازی!

کاپیتان ها به دلایلی با هم دست نمی دن!( حتما باید مستقیم بگم!؟) ...
سسسسسووووووووتتتتت!!
بازی شروع می شه!
توپ در دستان مهاجمان گریفی می چرخه!
تماشاگرها به طرز یه هویی شروع به تشویق دارو می کنن!

10-0 به نفع گریف!



یه بلاجر از سمت اندرو به سمت ورونیکا می ره ... می ره ... می ره ... و برمیگرده سمت خود اندرو ولی توسط اما دفع می شه!
اندرو : وای مرسی عزیزم!
اما : خواهش می کنم!

ورونیکا پاس می ده به زاخی .. زاخی به ورونیکا ... ورونیکا به زاخی ... و زاخی به مرلین!
گل!!

20-0 به نفع گریف!

زاخی رو به اما : آدامس رو با موهات می خوری؟!
اما : چی؟!
اندرو :

مری و سدریک همزمان اسنیچ رو میگیرن!
تماشاگرها : وای وای! حالا چی می شه؟!

سکوت!
...
تماشاگرها داور رو تشویق می کنن!


سوووووووووتتتتتتت!!
بازی به صورت ارزشی به نفع هافل تموم می شه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اندرومیدا در 1385/12/3 21:51:48
" در جهان چیزی به نام آغاز و پایان وجود ندارد. زندگی امروز خود را به گونه ای بگذرانید که گویی همه چیز در همین یک روز است ... "
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 3 اسفند 1385 20:13
نمایش جزئیات
آفلاین
گریف VS هافل

- همراه شما هستیم با بازی کوییدیچ بین تیم های گریفیندور و هافلپاف ... مایکل جردن! هستم از بووووووق ...

ویژژژژژژژژ !(افکت پرواز دمپایی در هوا) ... دامپ!(افکت برخورد دمپایی بر فرق سر مایکل)

- بله شیرفهم شد ! ... بازیکنای گریف دارن داخل زمین میان ... چه صحنه تماشایی ای ... هدویگ مهاجم نام آشنای گریفیندوری (صدای ملت : شیرههههههههههههههه !) پر در دست بازیکن پرسابقه و عضو هیئت مدیره سازمان کوییدیچ ، مرلین کبیر(ملت : پیرهههههههههه !) وارد زمین می شه .

تماشاگرا : مرلیـــن حیا کن ... کوییدیچو رها کن ... هوووووووو !

مرلین پر هدویگ رو ول می کنه و به سمت جردن میره و میکروفنو ازش می گیره .
- من مخلث همه شمام ! ... من از همین جا می گم که (بیییییییییییب) هر کی منو مثخره می کنه ! ... آقای فلدوسی پول ، عذل می خوام آقای جلدن من از همینجا به همه هوادالام قول می دم که اگه تو جام جهانی کوییدیچ 2000 گل نزدم توی جام جهانی بعدی حتما جبلان می کنم !

ملت : هووووووووووو .

مرلین به سمت بقیه هم تیمیا می ره و مایکل به گزارشش ادامه می ده .

- بله و حالا بازیکنای هافل پیف پاف وارد زمین می شن ... جلوتر از همه اسپروات و شیکمش نمایان می شن ... همه سرجاشون قرار می گیرن ... داور این مسابقه سر الکساندر اسکاوره ... یکی از خرپول های آمریکایی که کارخونه دستمال سازی داره ... توی آمریکا برای خونواده اسکاور جک های زیادی ساختن ... چون کاراشون سوژه جکه ... مثلا یکی از جکا این بود که یه روز یه اسکاور ...

ویژژژژژژژژژژژ ! ... دامپ !

......

- کوافل دست جسیکا پاتره ... با هدویگ پاسکاری می کنه ... واقعا کارشون عالیه ... راستی خبرایی هست مبنی بر اینکه هدویگ ازدواج مجدد کرده ...

ویژژژژژژژژژژژژژ ! ... ایووووو(افکت جاخالی) .. ویژژژژژژژژژژژژژ !

- ببخشید بابت تاخیری که ایجاد شد ... مشکل از اتاق فرمان بود! ... جسی با یه حرکت زیبا توپو به اندرو می ده ... اندرو شوت می کنه ... شگفت آوره ! ... توپ به شیکم اسپروات می خوره و مستقیم به سمت یکی از مهاجمای هافلپاف می ره ... واقعا اسپروات در کار کردن با شیکمش ماهره ! ... البته مثل اینکه می خواد رژیم بگیره و شیکمشو آب کنه .

صدای غرغری از پشت صحنه شنیده می شه .
مایکل سریع به سمت پشت صحنه برمیگرده و بلند حرف می زنه طوری که صداش تو ورزشگاه میپیچه .
- خب خب نزنید باشه حاشیه نمی رم !

ورزشگاه چند لحظه در سکوت فرو می ره ... ولی جردن دوباره شروع به وراجی می کنه .

- د خب بازی کنید چرا منو نگاه می کنید مگه آدم ندیدید ؟!

بازیکنا که تازه به خودشون اومده بودن بازی رو ادامه می دن .

- کوافل دست هافلپافیاست ... بلاجر های استرجس و مرلین تاثیری نداره ... دنیس و زاخاریاس جلوتر پاسکاری می کنن و ورنیکا هم پشتشونه ... حمله خطرناکی به نظر می رسه ... اوه سارا رو نگاه کنید ... چه کار عجیبی ... سارا داره ناخناشو تمیز می کنه و اصلا به مهاجمای هافلپاف نگاه هم نمی کنه ... کوافل به سرعت به دست ورونیکا می رسه و اونم شوت می کنه ... چه حرکت عجیبی ! ... سارا بشکنی می زنه و توپ جلوی دروازه هافلپاف ظاهر می شه و مستقیم وارد حلقه چپ می شه ! ... گل برای گریف توسط سارا خفنز !
به نظر من این حرکت سارا اوانز خیلی ناجوانمردانه بود ... داور باید به خاطر استفاده از قدرتای ماوراء الطبیعه بهش اخطار بده ... البته نظر کارشناسان ملاکه .


(صدایی از پشت صحنه : ممد دمپایی تموم کردیم اون آجرو بده من !)

ویژژژژژژژژژژژژژژژژژژ ! ... بووومب!(افکت برخورد آجر با پس کله مایکل) ... آآآآآآآآاخ ! ... گرومپ!(صدای برخورد جسد مایکل با زمین).

مریدانوس صدای افتادن جسد مایکل رو زمین رو می شنوه و به سمتش برمیگرده ... چیزی که توی جیبش وول می خورد نظرشو جلب می کنه ... مسیرشو به سمت اون کج می کنه و بالا سرش می ره ... دست توی جیبش می کنه و با کمال ناباوری اسنیچ رو از جیبش درمیاره !
مری : بوقی اسنیچو قایم کرده بود ... یه ساعته داریم دنبال هوا می گردیم !

صدای سوووت داور توی سراسر ورزشگاه منعکس می شه ...

==

یه زن و یه مرد از پای میز کوییدیچ دستی!(بر وزن فوتبال دستی) بلند می شن ... چهره زن گرفته است و اخم کرده .
- هلگا بازم من بردمت ... سعی کن بیشتر تمرین کنی تا تیمت قویتر شه !
- گودریک تو خیلی قوی شدی ... دیگه نمی تونم ببرمت .
زن و مرد از اتاق خونه قدیمی خارج می شن ... دوربین مستقیم به سمت یکی از حلقه های کوچکی که توی میز کوییدیچ دستی هست می ره و با سرعت داخلش می شه و تصویر سیاه می شه ...

(برای آیکیوها : تمام کوییدیچ یه بازی کوییدیچ دستی بود که هلگا هافلپاف و گودریک گریفیندور داشتن بازی می کردن !)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هدویگ در 1385/12/3 20:20:41
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/3/1 17:16:19
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 3 اسفند 1385 19:59
نمایش جزئیات
آفلاین
گريفندور و هافلپاف

- بچه­ها من دارم با شما حرف مي­زنم... گوش کنيد!
اعضای تيم در زمين کوييديچ بودند و بدون توجه به پروفسور اسپراوت که فرياد مي­زد و ذرات بزاقش در هوا پخش مي­شد با يکديگر گِل بازی مي­کردند.
- شما بايد بيشتر تمرين کنيد تا اگه فردا هم هوا بارونی بود بتونيد تو مسابقه...
شلپ!
يک مشت گِل که دنيس پرتاب کرده بود به صورت پروفسور اسپراوت برخورد کرد و سبب شد تا چهره­اش مرگبار شود. ابتدا دهانش را باز کرد تا با تحکم فحشی نثارشان کند اما لحظه­ای بعد جارويش را به زمين کوفت و شلپ شلپ کنان از آن­ها فاصله گرفت.
دنيس دوباره مشتی گِل از زمين کند و گفت:
- پروفسور بيخودی جوش ميزنه. وقتی از ريوانکلاو برديم ديگه گريفندور آب خوردنه!
و دوباره همگی سرگرم بازی شدند.


آن شب در تالار عمومی هلهله­ای برپا بود. بچه­هاي هافلپاف يک جشن زود هنگام به راه انداخته بودند و در اين ميان هيچکس به پروفسور اسپراوت توجهی نداشت که دور از نور خيره کننده­ی شمع­ها و در کنار پنجره، بر روی مبلی لم داده بود... نور مهتاب صورت خيره­اش را روشن کرده بود و معلوم بود فکرش جای ديگری سير مي­کند. او از اينکه مي­ديد اعضای تيمش اميدوار هستند خوشحال بود اما اعتماد به نفس بيش از حد نيز چندان خوشايند به نظر نمي­رسيد.
هنگامی که توده­های ابر همچون دريايي خروشان جلوی نور مهتاب را گرفتند و قطرات باران به پنجره­های سياه و تاريک تازيانه زدند، بدبيني پروفسور اسپراوت نسبت به مسابقه­ی روز بعد افزايش يافت... کم­کم پلک­هايش سنگين شد و همان جا به خوابی عميق و نا آرام فرو رفت.


حاشيه­ی سرخ رنگ و درخشان خورشيد از پشت درخت­ها نمايان شده بود و نور صورتی رنگی که از خود ساطع مي­کرد حالت عجيبی به صورت پروفسور اسپراوت مي­بخشيد. او لبخند عجيبی بر لب داشت و از پنجره­ی خوابگاه به دوردست­ها مي­نگريست... شايد اگر نگاه خيره­ی او را دنبال مي­کردی به ورزشگاه کوييديچ مي­رسيد و اگر از حال دلش آگاه بودی خبر از اضطراب و پريشانی­اش مي­داد؛ اما قلبش چيز ديگری مي­گفت... آری، قلبش به او اطمينان مي­داد که بچه­ها به خاطر قدردانی از زحمات وی هم که شده مسابقه را خواهند برد.
ابتدا رو به اعضای تيمش کرد و به قيافه­ی آن­ها که معصومانه در خواب، خر و پف مي­کردند خيره شد... اما بعد به ياد رفتار روز قبلشان افتاد و رحم و شفقتش ته کشيد، بوق بزرگی که در دست داشت را جلوی دهانش گرفت و در آن دميد...
بوووووووووووووووووووووووووووووووووق!
خوابگاه به لرزه درآمد و بديهی است که همه­ی بچه­ها با چهره­هايي موحش از خواب پريدند.
- خب، اعضای تيم به صف! مي­خوايم بريم زمين کوييديچ و قبل از مسابقه يه تمرين کوچولو داشته باشيم، زودباشين!
بچه­هاي کوييديچ غر و لند کنان از جا برخاستند و با حسرت به بقيه نگاه کردند که دوباره خر و پفشان به هوا رفته بود.
- آفرين! ...لباساتونو بپوشيد، من بيرون منتظرم.

هنگامي­که به طرف زمين کوييديچ مي­رفتند چمن­هاي يخ زده­ی زير پايشان قرچ قرچ صدا مي­داد و مه صبحگاهی اطرافشان را فرا گرفته بود.
- پروفسور، آخه قبل از مسابقه که تمرين نمي­کنند!
- ما الان بايد استراحت کنيم!
- صبحانه چي؟!
اما پروفسور اسپراوت گوشش به اين حرف­ها بدهکار نبود و در حالی که نگرانی در چشمانش موج مي­زد به آسمان ابری بالای سرشان نگاه مي­کرد.
همگی سلانه سلانه وارد رختکن شدند و خود را بر روی نيمکت­ها انداختند. پروفسور با سرزندگی از روی نقشه درباره­ی روش بازی تيم توضيح مي­داد اما بچه­ها به او توجهی نداشتند و کمابيش چرت مي­زدند.
سرانجام رداهاي کوييديچ را به تن کرده و وارد زمين شدند. زمانی که سوار بر جاروهای پرنده­ی خود اوج مي­گرفتند و نسيم خنکی صورتشان را نوازش مي­داد نيز از خواب­آلودگی بيرون نيامدند، حتی يک بار نزديک بود لودو از ته جارويش سر بخورد و به زمين بيفتد.

درنتيجه وقتی صدای هياهوی تماشاچيان که همچون سيلی خروشان وارد ورزشگاه مي­شدند به گوش رسيد آن­ها پيشرفت چندانی نکرده بودند و دوباره با شانه­های فرو افتاده به طرف رختکن رفتند. در ميانه­های زمين بودند که کابوس پروفسور اسپراوت به حقيقت پيوست... برقی در آسمان درخشيد و پس از صدای مهيب رعد و برق، ابرها شروع به باريدن کردند. همگی دوان دوان به فضای گرم رختکن پناه بردند و آب را از سر و رويشان تکاندند. اما پروفسور اسپراوت که دلواپسی در چهره­اش محسوس بود همانطور که آب از موها و صورتش مي­چکيد شروع به حرف زدن کرد.
- بچه­ها، بايد حواستونو خيلی جمع کنيد... شما تو هوای بارونی تمرين نداشتيد و ممکنه...
ادوارد به ميان صحبت او پريد و با حالتی دلجويانه گفت:
- کاپيتان، نگران نباشيد... ما مي­بريمشون. يک ساعت ديگه وقتی داريم جشن و پايکوبی مي­کنيم از حرف­هايي که زديد خنده­تون مي­گيره!
اما پروفسور مصرانه ادامه داد:
- شما به اندازه­ی کافی تمرين نداشتيد و تيم گريفندور هم خيلی قويه پس...
اما بچه­ها که جاروهايشان را به دست گرفته بودند در حالی که دوستانه به شانه­ی او مي­زدند از رختکن خارج شدند. قلب پروفسور به شدت در سينه مي­تپيد... نمي­دانست اين اعتماد به نفس به نفعشان است يا در نهايت سبب شکستشان مي­شود.
بالاخره هر هفت بازيکن هافل وارد زمين شدند و پروفسور اسپراوت با گام­های بلند به طرف اعضای تيمش رفت تا در مقام کاپيتان، جلوتر از آن­ها بايستد.
آسمان خاکستری همچنان مي­باريد و با اينکه ساعت ده صبح بود هوا نسبتاً تاريک به نظر مي­رسيد. تماشاچيان که اکثراً قرمزپوش و طرفدار تيم گريفندور بودند با وجود بارش قطراتی که چون شلاق بر صورتشان زده ميشد به تشويق تيم محبوبشان مي­پرداختند.
مادام هوچ کاپيتان هر يک از دو تيم را فراخواند و از آن­ها خواست که با يکديگر دست دهند. آنگاه صدای سوت داور در ورزشگاه طنين انداخت، توپ­ها به هوا رفتند و چهارده بازيکن به يک باره به پرواز درآمدند.
- بازی شروع ميشه و سرخگون در دست اندروميدا از گريفندوره. لودو بگمن به يکي از بازدارنده­ها ضربه ميزنه تا اونو منحرف کنه اما بازدارنده با فاصله­ی زيادی از کنار اندروميدا ميگذره وحالا اون فرصت گل زدن داره... به دروازه نزديک و نزديک­تر ميشه و حالا...
اما پروفسور اسپراوت به راحتی سرخگون را گرفت و بدون معطلی به درک پاس داد. باد زوزه مي­کشيد و بازيکنان را از مسيرشان منحرف مي­کرد.
- درک سرخگون رو در دست داره و به طرف سارا اوانز ميره، اما مثل اينه که خودش قصد پرتاب نداره و با يه پاس نه چندان خوب سرخگون رو به ادوارد واگذار مي­کنه...
صدای صفير توپ بازدارنده به گوش رسيد و قبل از آنکه ادوارد مسيرش را عوض کند به دستش اصابت نمود. خوشبختانه او آسيب جدی نديد اما سرخگون به دست جسيکا پاتر افتاد.
- حالا اين جسيکا پاتره که برای باز کردن حلقه­های هافلپاف به جلو پرواز ميکنه، ببينيم بالاخره طلسم حلقه­ها شکسته ميشه يا نه...
اِما دابز با اطمينان خاطر چماقش را بالا آورد تا با ضربه­ای به توپ بازدارنده جسيکا را سرنگون سازد اما چماق از دستش افتاد و خوش­شانس بود که بازدارنده به صورت خودش برخورد نکرد.
- پاتر درست جلوی اسپراوت قرار داره و با قدرت هر چه تمام­تر سرخگون رو به طرف حلقه­ی کناری پرتاب ميکنه و... گــــــل! بله، بالاخره يک گل به ثمر ميرسه و نتيجه ده - هيچ به نفع گريفندور ميشه...
تمام طول بازی به همين روال مي­گذشت. مهاجمان گريفندور به راحتی از سد بازدارنده­های لودو بگمن و اما دابز مي­گذشتند و گل مي­زدند. تا جايي که بعد از دو ساعت و هنگامی­که هدويگ دهمين گلش را وارد حلقه­ها کرد نتيجه صد و هشتاد به سی شد. در طرف مقابل، مهاجمان هافل قرار داشتند که يا سرخگون از دستشان مي­لغزيد و يا بازدارنده­ی مدافعان گريفندور، استرجس پادمور و مرلين، آن­ها را از روی جارو واژگون مي­ساخت.
چند متر بالاتر مسابقه به گونه­ای ديگر دنبال مي­شد... سدريک ديگوری و مريدانوس در جستجوی گوی زرين بودند و هر چند وقت يک بار برقی طلايي توجه آن­ها را جلب مي­کرد.
- دنيس در تلاشی مجدد سعی در باز کردن حلقه­های گريفندور داره. در صورت گل شدن ضربه­ی او، نتيجه صد و هشتاد به چهل خواهد شد و سدريک ديگوری، جستجوگر هافلپاف مي­تونه با به چنگ انداختن گوی زرين يک پايان غيرمنتظره برای بازی رقم بزنه و شادی رو برای طرفدارانشون به ارمغان بياره...
اما دنيس هنوز سرخگون را پرتاب نکرده بود که صدای مبهم سوت مادام هوچ به گوش رسيد. هافلی­ها با اين تصور که در جايي از زمين خطايي روی داده به اطرافشان نگاه کردند اما وقتی بازيکنان گريفندور را ديدند که با شادی به سوی زمين سرازير شدند و مريدانوس را در آغوش گرفتند حقيقت همچون پتکی بر سرشان کوبيده شد... آن­ها باخته بودند.
پروفسور اسپراوت زودتر از بقيه بر زمين نشست، نه بر سرشان فرياد کشيد و نه سرزنششان نمود... بلکه بدون اينکه حتی به آن­ها نگاه بکند همانطور که ردايش در برابر باد و باران موج مي­زد به طرف رختکن رفت. بی­توجهی کاپيتان حتی از شکست نيز ناگوارتر بود. بچه­ها لحظه­ای مردد ماندند اما هنگامی که لودو نيز راه رختکن را در پيش گرفت به دنبالش رفتند.
پروفسور روی يکي از نيمکت­ها نشسته و سرش را زير انداخته بود، قطره­های درشت و شفاف اشک بر روی گونه­اش مي­درخشيد. لودو جلوتر از همه به طرف او رفت و درست روبرويش، بر روی زمين نشست... بقيه نيز دور او حلقه زدند.
- پروفسور، ما... ما واقعاً معذرت ميخوايم. فکر مي­کرديم چون ريوانکلاو رو برديم از پس اين يکی هم بر ميايم، اما...
هق­هق گريه امان لودو را بريد و نتوانست ادامه دهد. حال بقيه نيز بهتر از او نبود، اِما و درک آهسته اشک مي­ريختند و دنيس و ادوارد محزون و ماتم­زده بودند. سدريک که خود را مقصر مي­دانست حتی به پروفسور نگاه هم نمي­کرد.
اما اشک­های پروفسور اسپراوت خشک شده بود و ديگر ناراحت به نظر نمي­رسيد. صورتش را بالا آورد و بچه­ها چهره­ی رنگ پريده­اش را ديدند که حالا گلگون شده بود.
به يک باره جو رختکن تغيير کرد، همه با ديدن کاپيتانشان که لبخندی بر لبش نشانده بود آرام گرفتند. لودو که حالا از خوشحالی اشک در چشمانش حلقه زده بود با اميدواری خاصی گفت:
- پروفسور، قول مي­ديم مسابقه­ی بعد رو ببريم... خودتونو برای بالا بردن جام آماده کنيد، ما مي­بريم!
پروفسور با لحن دلنشيني گفت:
- مطمئنم که مي­تونيد.
درست است که آن­ها مسابقه را باختند، اما چيزی که در ازای آن به دست آوردند از پيروزی هم شيرين­تر بود... صميميت و اتحاد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 3 اسفند 1385 14:03
نمایش جزئیات
آفلاین
هافلپاف - گريفيندور



هوا سرد بود ... و این امر جلوی عکس العملِ سریع بازیکنان را میگرفت...

صدای گزارشگر در صدای هو هوی باد گم شده بود...

باد کم کم مانند کودکی توانا تکه های ابر را همچون پازلی کنار هم میچید و هر لحظه فضای روشن را محدود تر میکرد...

ادوارد جک مدافع تیم هافل پاف با ناتوانی نگاهی به تابلو امتیازات انداخت، نیتیجه 180 به 10 به نفع گریفندور بود؛ سرش شروع به گیج رفتن کرد؛ داشت تعادلش را از دست میداد؛ دیگر نمیتوانست عضلاتش را تکان بدهد؛
باران باریدن گرفته بود، قطراتش را روی پیشانی و سرِ طاسش احساس میکرد... بلاجري زوزه کشان به طرفش می آمد... در پهنه ی تار دیدگانش بلاجر کاملا واضح بود...
بلاجر هر لحظه به او نزدیک تر میشد...

صدای قرچ و قوروچ استخوان جم جم اش را شنید! خون روی صورتش را گرم کرد؛ تصوير دیدگانش از فضای قرمز پر شد...!

از روی جارو واژگون شد ...

آااا........................................

با زمینی بسیار نرم برخورد کرد! بلند شد و شروع به فریاد کشیدن کرد! سرما از بین رفته بود...!

کم کم نوری زننده به داخل چشمانش تابید...

خود را در رخت خواب یافت!!!

همه اعضا به حالت اعتراض بالای سر این جن پیر ایستاده بودند...

و ادوارد فقط خيره به آنها نگريست و لبخندي تلخ بر لب آورد...


ساعت 7:30 صبح؛ سالن صبحانه خوری

گریفی ها با ولع مشغول نوش جان کردن صبحانه بودند. اما هافلی ها رغبت چندانی به خوردن صبحانه نداشتند و ادوارد جک اصلا حتی لغمه ای هم در دهان نگذاشت...

نیم ساعت بعد؛

در رختکن همه سکوت کرده بودند... اسپی با حالتی نگران به در آهنی چشم دوخته بود...

صدای گزارشگر که بازیکنان را به زمين دعوت میکرد شنیده شد؛ درب شروع به بالا رفتن کرد و صدای تشویق تماشاچیان همچون موجی به درون رختکن هجوم آورد...

اسپروت داوطالبانه پا به زمین سبز لجنی گذاشت و بقیه به پیروی از وي همین کار را تکرار کردند....


وحشت بر وجود همه رخنه کرده بود حتی کسانی هم که مویی در این رشته سفید کرده بودند با نگاه به جمعیت یک دست قرمز ورزشگاه، استرس همچون امپولی به وجودشان تزریق میشد...

شاید در گوشه ی غربی ورزشگاهی زد پوشانی نیز آرام و باحیا نشسته بودند...!

داور بازیکنان را برای به جا آوردن آداب آغازین بازی به جلو دعوت کرد. کاپیتنها هر کدام یک قدم جلوتر از بقیه راه میرفتند...

اسپروت و استرجس با هم دست دادند. دست اسپروت سرد و بی احساس، ولی در عوض دست استرجس گرم و پر حرارت بود...

با اشاره اسپی بازیکنان روی جارو نشستند و با اجازه داور به پرواز در آمدند....

گزارشگر شروع به معرفی بازیکنان و سوابق انها کرد و پس از اینکه از این کار فارغ آمد با حرارت مشغول گزارش بازی شد:
- جسیکا پاتر کوافلو در اختیار داره... بین چه میکنه... بلاجرا حتی به گرد پاشم نمیرسن... جسيكا پاس ميده به اندروميدا... اندرو به هدويگ... عجب پاس كاري قشنگي... هدويگ دوباره براي جسيكا ميندازه... مرلين و استرجس هم مثل شير از بازيگنانشون دفاع ميكنن! حالا جسيكا مقابل دروازست...وای چه حرکتي، اسپروت از دروازه بیرون اومده... فوقالعادست... توپو از جسیکا میدوزده... باریکلا به این بازیکن...

اسپروت نگاهی به اطراف انداخت، تعریف های گزارشگر به اون انرژی خاصی داده بود؛ به طوری که وقتی خواست توپ را برای دنيس بیندازد کمی محکم این کار را کرد و دنيس که در شرایط مناسبی قرار نداشت موفق به مهار توپ نگردید و جسیکا پاترِ ناکام کار خود را کامل کرد...

فریاد "گــــــــــــــــــــــــــل...گـــــــــــــــــــــــــل..." همه جا را پر کرد و جمعیت ناآرام و پرشمار گریفندور به وجد آمدند...


1:30 دقیقه بعد

بازی داشت کم کم بيش از حد طولاني میشد... 140 به 70 تیم گریفندور از هافلپاف پیشی گرفته بود.
مدافعان خسته، مهاجمان از پا در امده و دروازبانها له و لورده به کار ادامه میدادند چشمان جستوجوگرها نیز کم کم به سوزش افتاده بود.

اما گزارشگر خستگي ناپذير گزارش ميكرد:
- يه حركت ديگه از اندروميدا... خودش داره جلو ميره... اوه... عجب حركتي... دِرِك طي يه حركت قشنگ توپ رو ناگهان از اندروميدا ميقاپه... خودش داره جلو ميره... اوه، نه يه بلاجر... كه اما دابز دفعش ميكنه... بله... حالا درك توپ رو ميندازه براي ادوارد...

در همين لحظه صداي رعد و برق در زمين كوييديج هاگوارتز طنين افكن ميشه و به ناگاه باراني سيل آسا شروع به بارش ميكنه...
آيا خواب ادوارد تعبير شده بود؟!

تنها صداي گزارشگر بود كه در انتهاي كور ذهن ادوارد ميپيچيد:
- بله ادوارد جك از حركت مي ايسته! معلوم نيست داره چيكار ميكنه... اوه... خداي من... استرجس يك بلاجر رو به سرعت به سمتش ميفرسته...

ادوارد تنها نظاره گر بلاجر است... صداي زوزه بلاجر در مغرش ميپيچد! انگار كه جمجمه ي وي تهي باشد! صدا انعكاس ميافت!
ادوارد فقط نگاه ميكند! و هيچ عكس العملي از خود بروز نميدهد!

شترق!!!

لودو با چماق ضربه محكمي به بلاجر ميزنه و اون رو دور ميكنه!
- چته پسر؟! چرا وايستادي...
در اين لحظه دنيس توپ رو از ادوارد ميگيره و جلو ميره...

- دنيس حالا فقط سارا اونز رو پيش روي خودش داره... اوه... خداي من! دنيس شانس آورد كه بلاجر مرلين بهش نخورد!
دنيس در حالتي نامتعادل كوافل رو شوت ميكنه...
- اوه... نه! گل نميشه...! سارا خوب توپ رو ميگيره و سريع ميندازه براي هدويگ...

===

سدریک دیگوری بالا تر از مریدانوس حرکت میکرد...

درخششی بسیار ضعیف در زیر کف پوشها پدیدار و به سرعت ناپدید شد!
سدریک که دیگر طاقت از کف داده بود، بدون محتاط کاری به سمت آن شيء درخشان شیرجه زد. مریدانوس بی آنکه بفهمد به دنبال کدام هدف باید برود به تقلید از وي اینکار را انجام داد...

دو جستوگر به زیر کفپوشها ناپدید شدند. تماشاگران در زير بارش باران، ایستاده نظاره گر اوضاع بودند...

دقایق به تندی میگذشت... بازی از حالت عادی افتاده بود... بارش باران هر لحظه شديدتر ميشد!
هنوز جستوجوگرها بیرون نیامده بودند!

ناگهان با صدا های عجیب و غریب، سدریک بیرون امد و با لبي خندان و سر روي گِلي، دستش را در هوا تکان داد... آری اسنیچ را گرفته بود! هافل برنده شده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ادوارد جک در 1385/12/3 16:36:47
روح جنمار قديم ميكند:

[url=http://ww
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 2 اسفند 1385 19:01
نمایش جزئیات
آفلاین
بازی تیم گریفیندور و هافلپاف!


تالار گریفیندور شلوغ و پر سر و صدا بود . اما این هیاهو با آن شلوغی همیشگی فرق داشت. می شد آن را ناشی از اتفاقی دانست که مانند همیشه یه تکه کاغذ پوستی به همراه آورده بود. محتوای آن خبر خوشی نبود اما برای بچه های تیم کوییدیچ شاید تنوعی محسوب می شد .
زمین کوییدیچ هاگوارتز به دلیل حمله ناگهانی غول های غار نشین آن سوی کوه ها به طور کامل تخریب شده بود و تنهای چیزی که نتیجه آن اتفاقات اخیر بود تغییر زمین بازی بود. بازی چند روز به عقب افتاده بود و
هنوز زمین بازی جدید آماده نشده بود . اما اینکه کجا زمین مسابقه می شد کمی عجیب بود . " جنگل ممنوعه " وجود جنگلهای بزرگ و بلند و بدتر از آن نبود نور کافی برای دید از جمله متعدد مشکلات محفل مورد نظر بود.
مدیر مدرسه بسیار کلافه بود . از یک جهت بازسازی زمین کوییدیچ و از سویی محیا ساختن شرایط برای برگزاری مسابقه کوییدیچ گریف و هافل او را بدجور گرفتار ساخته بود .
اما بالاخره موفق شد و اوضاع را به قبل برگرداند . روزهای باقیمانده سپری شد و روز مسابقه فرا رسید . روزی پر هیجان و خاطره انگیز! روزی که باید در تاریخ هاگوارتز ثبت می شد!
یکی یکی دانش آموزان علاقه مند به دیدن بازی وارد جنگل ممنوعه شدند . در اول راه مانند همیشه درختان سر به فلک کشیده بود که به چشم می آمد اما آن تاریکی حالا آن طور سد دید نبود!
کم کم صداهایی نیز شنیده می شد . صدای داد و فریاد ها و هیاهوهای دانش آموزان!
درختان یواش یواش کوتاه تر می شدند . نور نیز شدت می گرفت و پس از کمی جلو آمدن فضای زمین مسابقه آشکار می شد!
در ابتدا به همان بزرگی زمین کوییدیچ هاگوارتز به نظر می آمد اما به محض داخل شدن وجود درخت هایی در میان سکو ها و در وسط زمین بازی توجه ها را به خود جلب می کرد! حالا افراد تازه وارد شده نیز به جمع پچ پچ گویی های بقیه بچه ها پیوستند!
انگار مدیر نتوانسته بود چند درخت تنومند در میان زمین بازی را از بین ببرد! و تعدادی از آن ها نیز با سرعت رشد شگفت انگیزشان دوباره بزرگ شده بودند . هم چنین سقف بلندی نیز بروی مکان مثلا ورزشگاه دیدهمی شد که فضای بازی را محدود می کرد و بازی کردن عملا سخت بود و خلاصه نتیجه صحبت ها آن بود که کوییدیچ بازی کردن در آن زمین خطرناک تر از خوردن یک بازدارنده است.

رختکن تیم کوییدیچ گریفیندور

_ چقدر اینکه کوچیکه ؟ اوه... از توی کمد من یه شاخه درخت زده بیرون...خدای من!
جسی که سعی می کرد شال گردن قرمز رنگ گریفیندوریش را از لای آن شاخه باز کند با عصبانیت این جمله به زبان آورد!
مرلین در حالی که با حوله صورتش را خشک می کرد گفت :
_تنها چیزی که به این آلونک نمی خوره رختکنه! ای بابا...این دیگه چیه؟
و سپس جیغی کشید و از ترس عنکبوتی که بروی سرش افتاده بود از اتاق بیرون رفت!
استرجس چوب جارویش را برداشت و گفت :
_خب...می دونم که شاید یه ذره مشکل باشه! ولی بهرحال تلاش خودتونو بکنید!
بچه ها با بی حوصلگی سری تکان دادند و چیزی نگفتند!

زمین بازی

گه گاهی فریادی از سویی از زمین شنیده می شد که سر ها را به آن طرف بر می گرداند . بعد معلوم می شد که یا موجودی در آنجا در حال قدم زدن بوده است و یا گیاهی با رشد غیر عادی خود از میان بچه ها سر در آوردهاست!
بچه های دو تیم وارد زمین شدند . آشفتگی و پریشانی از چهره ها به خوبی مشهود بود . اما چاره ایی جز این نداشتند . حالا صدای گزارشگر بود که در فضا پخش شد :
_سلام می کنم به تمامی دوستان...خب می بینید که دوتیم وارد زمین شدند ... اسم ها رو می تونید روی برد ورزشگاه ببینید...اوه...البته مثل اینکه ورزشگاه جدید برد نداره! بله همون طور که خودتون می دونید به علت مشکلات اخیر مجبور به تعویض زمین بازی شدیم...پس من خودم براتون لیست بازیکن ها رو می خونم!
و سپس شروع می کند به خواندن اسم های بازیکنان! در همان حین بازی نیز آغاز می گردد . توپ به دست تیم هافل افتاده بود و به عنوان اولین نفر دنیس مهاجم تیم با سرعت به جلو حرکت کرد . گزارشگر :
_ بله...توپ پاس داده شده به ادوارد جک...و ادوارد می تونه هدویگ رو رد کنه! و حالا سرعتش خیلی بالا رفته...کسی جلوش نیست! ولی..اووووه....نه! یه درخت...
و ادوارد جک به شدت با درخت برخورد کرد و صدای فریاد ناشی از تعجبی از تماشاچی ها شنیده شد!
_در همین ثانیه های نخست بازی یکی از مهاجم های تیم هافل از دست می ره ! خدای من...چه حادثه وحشتناکی...حالا اندرومیدا بلک مهاجم تیم گریف بازی رو دوباره از سر آغاز می کنه!...اما مثل اینکه با این اتفاق کمی با احتیاط تر داره حرکت می کنه! جسیکا پاتر رو می بینه و پاس می ده...چه پاس قشنگی!
جسی به سمت دروازه حرکت کرد...هدویگ در آن میان دیده نمی شد...پس جسی باز هم جلوتر رفت!
_حالا جسی رسیده جلوی دروازه و می تونه شوت کنه! به نظر می رسه هنوز بازیکنای تیم هافل از شوک اتفاق گذشته در نیومدن! پرفسور اسپروات داره چی کار می کنه! جسی شوت می کنه...و نه..گل نمی شه! و لودو بگمن توپ رو با انتهای جاروش به اون طرف پرت می کنه!
لودو با اسپروات صحبت کرد . هدویگ هنوز هم در آن جا نبود...ناگهان صدای فریادی از آن سوی زمین توجه داور و بقیه را به آن طرف جلب می کند!
_بله..مثل اینکه سارا اوانز از اون طرف زمین داره به چیزی اشاره می کنه! اما چی شده!
داور به سمت سارا حرکت کرد!
_اوه...مثل اینکه باید یکی دیگه از بازیکن ها هم زمین رو ترک کنه! هدویگ یکی از مهاجم ها لای شاخ و برگ درختان گیر کرده و زخمی شده! اما چظور این اتفاق افتاده معلوم نیست!
پس از چند دقیقه که هدویگ نیز از زمین بیرون برده شد ناگهان صدای وحشتناک دیگری شنیده شد .
اما بعد صدا قطع شد . بازی مجددا آغاز شد ... سدریک و مریدانوس با شتاب و عجله به دنبال اسنیچ و مهاجم ها به دنبال توپ !
_بازی رو ادامه می دیم...درک مهاجم تیم هافل داره به سرعت جلو می ره... اما نه...جسی توپ رو از اون می قاپه و خودش جلو می ره! اندرو در کنارش ...پاس می ده! و بله توپ دوباره به دست اما دابز مدافع تیم مقابلمی افته...چه درگیری...توپ بیش تر از چند دقیقه دست یک نفر دووم نمی آره!
ناگهان دوباره صدایی دیگر شنیده شد...این صدا کمی با قبلی فرق داشت ...صدایی که همه را ساکت کرد . حتی گزارشگر هم چیزی نگفت . بازیکنان از حرکت متوقف شده بودند . صدا لحظه
به لحظه نزدیک تر می شد و سپس در عرض چند ثانیه میان زمین بازی تیره شد!
هجوم حشرات...بدترین اتفاقی که ممکن بود در آن میان بیافتد! حالا تنها صدای داد و فریاد های بازیکنای وسط زمین بود که به گوش می رسید!

بعد از چند دقیقه!

تک و توک حشراتی در هوا دیده می شد...و فقط چوب های معلقی در هوا که انگار کسانی بروی آن ها بیهوش شده باشند!
_این حادثه همه چیز رو عوض می کنه! معلوم نیست که بازی ادامه پیدا می کنه یا نه! به نظر می رسه که با این وضع بازی زیاد جالب نباشه! یه نفر داره به این سمت می آد! به نظر می رسه که از بچه های تیم گریف باشه! به سمت جایگاه معلم ها حرکت می کنه! اوه...بله...اون مریدانوسه!
مری توپ اسنیچ را که در دستانش بود را با بی حالی به مدیر و بقیه نشان داد و سپس از روی چوب جارو به پایین سقوط کرد!

جشن پیروز شدن گریف در مسابقه در درمانگاه برگزار شد در حالی که نصف بچه ها بیهوش بودند!!!!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 2 اسفند 1385 11:28
نمایش جزئیات
آفلاین
ياهو



بازي گريفيندور و هافلپاف !

مسواك ، خمير دندون ، خميردندون ، مسواك !
خميردندون ، مسواك ، مسواك خميردندون !
آفتاب هنوز از پشت كوههاي مشرف به هاگوارتز بيرون نزده بود كه صداي دوره گردي ژنده پوش در حالي كه چرك و لوك از سر و كولش بالا ميرفت از كنار پنجره ي گريفي ها عبور ميكرد و باعث سلب آرامش و خواب براي گريفي ها شد.
هدويگ كه با بالهاش گوشاشو گرفته بود گفت:
- يكي اونو خفش كنه ! من ديشب تا صبح درس ميخوندم! ماماااااان من خوابم ميااااااد !

مسواك ، خمير دندون ، خميردندون ، مسواك !
و هنوز صداي پيرمرد به گوش ميرسيد كه با صداي خشك و خشنش فرياد ميزد.
اندرو كه ساديسمي شده بود چشماش رو بست و با آخرين قدرت گفت:
- هوووووشت عمو ! خفه ميشي يا خفت كنم؟؟؟ !
مرده : ها؟ و ساكت شد!

پنج دقيقه گذشت و هيچ صدايي نميامد تا اينكه صداي " تق تق " در به گوش رسيد.
مري كه داشت حركت پنجه ي گربه رو تمرين ميكرد تا در دفاع شخصي آماده باشد گفت:
- هووي استر! پاشو در رو باز كن! مگه تو ناظر نيستي؟ بايد از ما محافظت كني! بِدوووو!
استر كه داشت روي هوا تركيب ميچيد نگاهي انتقام جويانه به مري كرد و به سمت در رفت ! استرجس هنوز در رو باز نكرده بود كه ييهو پيرمرد خود را در بغل او رها كرد !
جسي با ديدن اين صحنه كه و رنگ به رنگ شدن استرحس به سمت اونا ميره و ميگه :
- شما كي هستي آقا؟ داشتي رفيق ما رو ميكشتي؟ !
پيرمرد با ديدن جسي ، خودش رو كنار ميكشه و در حالي كه نيشش تا بناگوش باز بود و دندونهاي سياه و كثيفش رو نشان ميداد گفت:
- اين دوست شماست؟؟ من نميدوسنتم!
سارا كه همينجوري خون جلو شماش رو گرفته بود گفت:
- حالا كه فهميدي ، يكي بره گيوتين رو بياره!
پيرمرد كه از خشانت ملت گريفي به وجد اومده بود گفت:
- مگه شما امروز بازي ندارين ؟؟؟ من به شما چيزي چيزي ميدم كه حتما برنده ميشين!
بچه ها : مثلا؟؟
پيرمرد با زيركي دستش را داخل ساكه كهنه اش كرد و چند تا خميردندون و مسواك در اورد و در حالي كه به چهره ي كنجكاو بچه ها نگاه ميكرد گفت:
- اينها برگ برنده و باعث پيروزي شما در مسابقه ي امروز هستن!

در همين حال مرلين وارد تالار اصلي گريف شد و با ديدن پيرمرد مكثي كرد و گفت:
- از آخرين باري كه ديدمت زمان زيادي ميگذره! هوووم! خوش اومدي .
پيرمرد لبخندي مبني بر رضايت زد و گفت:
- ميدونم شما باورتون نيمشه ، ولي من يه نقشه اي ! هر كسي بره و با اين اينها مسواك كنه! بعد براي من يه ظرف آب بيارين! اينجوري ميتونم بهتون ثابت كنم كه حرفم درسته!
بچه ها با حالت شك و ترديد رفتند و كارهايي كه خواسته بود را انجام دادند .

نيم ساعت بعد!
بچه ها با دهاني باز به آب درون طرف نگاه ميكردند و خود را سوار بر جارو و در حال مسابقه با هافلپاف ميديدند. هدويگ سوار بر جارو به دنبال دنيس حركت ميكرد تا سرخگون را از وي بگيرد ، اما به محض اينكه به وي رسيد دنيس خود به خود سرخگون را رها كرد ، هدويگ آن را در هوا ربود و همراه با جسي به سمت حمله به دفاع حريف كردند و گل هفتم خود را به ثمر رساندند. مري هم توانست در همان دقايق اول بازي گوي زرين را بدست آورد.
در مقابل وقتي تيم حريف به سمت آنها حمله ميكرد ، به همان سرعتي كه هجوم مي آوردند ، پراكنده ميشدند.
مرلين كه پنج دقيقه طول كشيد تا دست كشيدن به ريشش تمام شود گفت:
- هوووم! چرا اينجوري ميشه؟؟؟
پيرمرد لبخندي زد و در حالي كه دستانش را به هم ميماليد گفت:
- اين خميردندون ها نوعي ماده داخلشون هست كه به هر بويي كه خودمون بخوايم در مياد! مثلا در مقابل دشمن بويي تعفن آور و كلاغ مرده و فاضلاب و غيره ميدهد. البته ما خودمون بايد بخوايم كه اين بو را بدهد! علت پراكنده شدن بازيكنان حريف هم بوي دهان شماست.
استرجس نفسي عميق كشيد و گفت:
- خب بچه ها ما ميتونيم به پيرمرد اعتماد كنيم! حالا بهتره بريم و براي مسابقه آماده شيم ! اينجوري كه مشخصه ما برنده ميشيم!
همه ي بچه ها ي كوييديچ با خوش حالي از تالار بيرون ميرفتند ! تنها صداي استر بود كه به گوش ميرسيد و به مرد ميگفت:
- پوله اينارو بعد از باري بهت ميديم!!

بعد از بازي!
همانطور كه پيش بيني شد تيم گريفيندور توانست بازي را بردد!
و جالبتر آنكه از دهان همه ي گريفي ها "قلب و عطر گلها " به مشام ميرسيد و ديده ميشد!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 2 اسفند 1385 07:23
نمایش جزئیات
آفلاین
گریفیندورهافلپاف

صبحی دیگر آغاز شده بود ... خورشید در آسمان دیده میشد ... آن روز کوچکترین نسیمی نمیوزید و کوچکترین تکه ابری در آسمان دیده نمیشد !!!
در سرسرای ورودی کوچکترین موجودی حرکت نمیکرد ... گویا در هاگوارتز هیچ کس وجود نداشت !!!
ساعتی که در بالای پله های سرسرای ورودی وجود داشت عدد 7 رو نشون میداد در کنار آن تاریخ هم نوشته شده بود :

4907/12/15(میلادی)

تالار گریفیندور مثل همیشه نبود ... به جای بانوی چاق دیواری گذاشته شده بود ...صدای پایی در راهروهای هاگوارتز به گوش میرسید...صدا لحظه به لحظه نزدیکتر میشد !!!
چهره ی استرجس پادمور از راه دور نمایان شد ... دوربین در همان حالت زوم میکنه روی استر ... دستهای استر فرق کرده بودن ... هر دو دستش از جنس آلمینیوم بود ... او به محلی که قبلا تابلوی بانوی چاق بود نزدیک میشه و در جای خود می ایسته !!!
نوری از بین دیوار به چهره ی استر میفته و قطع میشه !!!
صدای بی روحی:
اسکن کمپلیت !!!!(Scan complete)
دیوار از هم شکافته میشه و استر وارد زمین بازی کوییدیچ میشه !!!
تمام اعضای تیم سوار موشک های پرنده ای شده بودن که شبیه به جارو بود ...
هدویگ به محض دیدن استر داد میزنه:
هی استر اینو تازه خریدم...
سپس اشاره میکنه به جاروش و ادامه میده:
سرعت 1000 کیلومتر در ساعته ... شتاب 1 تا 500 هم 1.5 ثانیه هست ...
استر چشمکی میزنه و میگه:
عالیه هدویگ ...
هدویگ بالشو بالا میاره ... از بین بالش تابلویی الکتریکی بیرون میاد که روش نوشته :
thanks!!!
استر با اون دستهای آلمینیومیش دستی میزنه و همه ی اعضای تیم به اون نگاه میکنن ...
_فرود بیاین ...
به محض اینکه آخرین عضو تیم فرود میاد صدای بی روح قبلی به گوش رسید که گفت:
سیمولیشن کمپلیت !!!(simulation complete)
فضای زمین کوییدیچ داشت تغییر میکرد ... چمن های زمین جاشونو به سنگ های سفتی دادن ... در محلی که جایگاه ویژه ی ورزشگاه قرار داشت اکنون شومینه ی گریفیندور خود نمایی میکرد ... آنها اکنون در تالار گریفیندور حضور داشتند
مرلین از خستگی روی صندلی قرمز رنگ قدیمی تالار ولو شد ... استر به مرلین نگاه کرد و گفت:
مرلین اگر زحمتت نیست به تعداد بچه ها قهوه بده !!!
مرلین با آرامش خاصی سرش رو تکون داد و یک دکمه ی مشکی رنگ رو روی صندلی فشار داد....
صداهای عجیبی به گوش رسید ...گویا صدنلی داشت تکون میخورد و حرکت میکرد....
تق!!!
از پشت صندلی دریچه ای باز شد و 7 قهوه در درون سینی قرار داشت به بیرون اومد !!!
همه 5 دقیقه ای مشغول نوشیدن قهوه شدن ... به محض اینکه آخرین قطره فنجان جسی تموم شد استر گفت:
خب برین بخوابین چون فردا مسابقه ی مهمی داریم...!!!
همه سری تکون دادند و در عرض چند لحظه استر تنها در تالار ایستاده بود ... سپس او هم به اطراف خودش نگاهی انداخت و به سمت خوابگاه خودشان رفت....

*صبح زود*
**سرسرای ورودی**

صدای دانش آموزانی که منتظر دیدن کوییدیچ به وضوح شنیده میشد همه در مورد مسابقه ی آن روز صحبت میکردند !!!
اعضای تیم کوییدیچ گریفیندور به آرامش خاصی مشغول خوردن صبحانه ی خود بودند تا اینکه صدایی در سرسرا به گوش رسید :
اعضای تیم کوییدیچ لطفا به زمین کوییدیچ برن و آماده ی شروع مسابقه باشن !!!

اعضای تیم هافلپاف پشت سر اسپراوت از سرسرا خارج شدن ... مری و سارا در تمام این مدت که از سرسرا خارج بشن به یک نفر نگاه میکردن و اون کسی نبود جز آرمینتا !!!
آرمینتا هم که متوجه این قضیه شده بود فنجان چای خود را کنار گذاشته بود و مستقیم به هر دو آنها نگاه میکرد ....

_مری , سارا ...بیاین دیگه ...
سر انجام تیم گریفیندور هم از سرسرا خارج شد ... ولی هیچ یک از دانش آموزان مدرسه از جاشون تکون هم نخوردند ...

*ساعت 8 صبح*
**ورزشگاه جدید کوییدیچ**

ورزشگاه مثل همیشه نبود ...گویا محل نشستن تماشاگران رو از جا کنده بودن ... تیرهای دروازه به صورت معلق در هوا قرار داشت و هیچ پایه ای برای آنها در نظر گرفته نشده بود ...
استر و بقیه ی اعضای تیم گریفیندور در میان زمین ایستاده بودن و منتظر ورود تیم کوییدیچ هافلپاف بودن ...
سر انجام ادوارد جک وارد زمین بازی شد ... سپس در پشت سر آن لودو و اسپراوت سدریک و بقیه ی اعضای تیم وارد شدند !!!

استر به اسپراوت سری تکون و او در جواب لبخندی زد !!!

صدایی به گوش رسید:

هوا:

استر بالافاصله جواب داد : طوفانی !!!

اسپراوت در پشت سر او جواب داد:تایید میشه !!!

سرعت باد:

این بار اسپراوت جواب داد:40 کیلومتر در ساعت...

هدویگ خواست چیزی بگه ولی استر بهش نگاهی کرد و گفت:
کاری نمیشه کرد ...
با صدای بلندی گفت :
تایید میشه !!!

ویندوز استارت !!!! (windows Start)

هوا تغییر داشت میکرد .... اکنون آنها در زمینی ایستاده بودن که باد داشت آنها را از جا میکند و طوفان هم آنها رو خیس آب کرده بود ...

مری به کنار استر میاد و میگه:
مگه مجبوری هوا رو طوفانی بگی که این طوری بشیم....
استر به نرمی جواب داد:
به زودی میفهمی برای چی این کارو کردم....

تیرهای دروازه از آتش درست شده بودن و در هوا معلق بودند ... جالب اینکه بارانی که با آن شدت در زمین میبارید قادر نبود آن آتش دروازه ها را خاموش کند و دروازه ها همچون فانوسی در انتهای دو زمین میدرخشیدند !!!
استر و اسپراوت از اعضای تیمشان فاصله میگرفتند و به دایره ی میانی زمین نزدیک میشدند ... هر دوی آنها دستشون رو روی فضای مشکی میان زمین گذاشتند ...
بوم....!!!
تمام توپ های کوییدیچ آزاد شدند و مسابقه آغاز شد ...
هدویگ به محض دیدن کوافل سوار موشک جدیدش شد و به پرواز در آمد ...
صدایی دیجیتالی و بی روح باز هم به گوش رسید :
با سلام ... به این مسابقه خوش امدید ... امیدواریم از دیدن این بازی لذت کافی رو ببرید .... بله حالا هدویگ صاحب توپه ... با سرعت عجیبی جلو میره ..دنیس از تیم حریف به استقبالش میره ...
هدویگ در میانه ی زمین با ترمزی می ایسته و به اطرافش نگاه میکنه ... جسی در منطقه ی خوبی به سر میبرد ولی فاصلش با او زیاد بود ...
همان تابلویی که از میان بالهای هدویگ دیشب در آمد بود بیرون آمد و کوافل رو هماننده توپ بیسبال به سمت جسی پرتاب کرد ...
جسی آماده بود توپو بگیره ولی...
لوله ای آهنین شکل از جلوی صورتش رد شد و کوافل رو گرفت ...
صدای درک به گوش رسید که گفت:
تازه خریدمش ...
جسی به او نگاه کرد ... دستهای او هماننده متری به جلو آماده بود و کوافل رو گرفته بود ....

صدای رعد و برقی در زمین میچیه...همه به آسمان نگاه میکنن...در همون لحظه بود که رعد و برقی به دستهای درک برخورد کرد ...

_ـآآآآآآآآآآآآآ....بوم...دیش...تمام
موهای درک به سمت هوا بلند شده بود ...

استر در حالی که شروع به دنبال کردن بلاجری کرده بود فریاد زد:
برای این بود مری !!!

*ساعت 10 صبح *
**ورزشگاه کوییدیچ**

_نتیجه همون طور که بر روی تابلو مشاهده میکنید 130 به 120 به نفع هافلپافه....
مرلین به محض شنیدن این جمله به سمت بلاجری که نزدیکش بود میره ... ولی چماقی در دستش دیده نمیشه ...
بوم !!!!
نتیجه ی این صدا افتادن ادوارد جک از روی جاروی نامرایش بود ...
قیافه ی مرلین تغییر کرده بود ... سر او آهنی شده بود ...
دید .. دید....غیژژژژ...
آهنهای مرلین به داخل پوستش رفت و صورت مرلین عادی شد ...
سپس فریاد زد :
استر چطور بود ؟؟ به جای چماق ازش استفاده میکنم جدیدا...!!!
جوابی از سمت استر به گوش نرسید ... ولی از سمت دیگری صدای افتادن کسی بر روی چمن گل شده ی ورزشگاه به گوش رسید ... مرلین به اون سمت نگاه کرد ... استر بلاجری رو توی دستای آلمینیومیش نگه داشت بود و داشت با اون بازی میکرد ... سپس رو به مرلین کرد و گفت:
تو وقتی یک بلاجر میزنی منم باید بزنم دیگه

صدای آشنایی به گوش رسید ... گل ...
_نتیجه اکنون 130 بر 130 مساوی هستش ...

*ساعت 10.12*
**سرسرای ورودی**

همه به دیوارهای سرسرا نگاه میکردن .... گویی بر روی دیوارها چیز جذابی وجود داشت ... البته چنین بود ولی شی جذابی نبود بلکه تصویر دیجیتالی بود که بازی کوییدیچ رو نشون میداد بر روی تمام دیوارهای سرسرا به طور یک سره این تصاویر نمایش داده میشد !!!
از پنجره ی سرسرا میشد ورزشگاه کوییدیچ رو دید ... هوا آفتابی بود و کوچکترین بادی نمیوزید...ورزشگاه کوییدیچ در میان اسکن متحرکی دیده میشد ....

*ساعت 11*
**ورزشگاه کوییدیچ**

استر رو به مری کرد و گفت:
مری اسنیچ رو ندیدی ؟؟
_نه!!!
فقط همین جواب رو داد ... مشخص بود به دلیل آن هوا دیدن اسنیچ کاری مشکل بود ... !!!
نوری قرمز رنگ از گوشه ی ورزشگاه دیده میشد ... جسی فریاد زد:
اسنیچو دارم میبینم مری ... کنار دروازه ی خودمونه...!!!
جسی اسکن لیزر خودشو خاموش کرد و به سارا اشاره کرد ...

سارا به زیر پاش نگاه کرد ... بله اسنیچ داشت از کنار دروازه ی او و تیمش عبور میکرد ...
مری با سرعت به سمت آنجا حرکت کرد ولی چون جسی داد زد بود و این خبرو گفته بود سدریک هم با سرعت به همون سمت حرکت کرد ...
حالا دیگر نبردی تک به تک بین جستجوگرها بود که زودتر به اسنیچ برسن ...
مری به پشت سرش نگاه کرد سدریک فاصله ی زیادی با او نداشت ...
او به اطراف خودش نگاه کرد ... در حال حاضر دو تا مری توی زمین وجود داشت ...
یکی از سمت چپ زمین به سمت اسنیچ میرفت و یکی دیگر از سمت راست به سمت اسنیچ میرفت .... هر دو مری سر یک زمان به اسنیچ رسیدن و به همدیگر بر خورد کردن ولی اتفاقی نیفتاد ... فقط به جای دو مری همان یک مری سابق در زمین پرواز میکرد که خود او فریاد زد:گرفتمش!!!
به محض گفتن این صدا آسمان از هم باز شد و باران قطع شد ...
صدای جیغ جسی و سارا همزمان به گوش رسید ...
سدریک به سمت استر رفت و گفت:
تبریک میگم ...
استر با او دستی داد و لبخندی زد و گفت:
شماها هم خسته نباشید ... بابت هوا عذر میخوام ...
اسپروات از راه دور جواب داد :
مشکلی نبود اتفاقا خیلی خوب بود ...

هر دو تیم در حالی که آب از لباساشون میچکید به بیرون ورزشگاه رفتند...

همان صدای بی روح به گوش رسید :
فینیش(finish)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1385/12/2 19:03:18
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 اسفند 1385 22:39
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
به نام خدا

مسابقه كوييديچ – گريفيندور، هافل پاف



نمي‌توانم بگويم چطور به اين نتيجه رسيدم كه بايد برخيزم، بروم، و ...

حركت، اولين چيزيست كه در دفاع از خود داريم. وقتي احساس مي‌كني ديگر به آخر خط رسيده‌اي، گير افتاده‌اي و هيچ راه فراري نداري، تقلا، حركت، جنبش اولين چيزيست كه به ذهنت مي‌رسد انجام دهي. شايد از اين روش بتواني خود را آزاد كني.
اما برخي مواقع اين عكس‌العمل نتيجه بدتري به همراه دارد. گير افتادن در دام چيزي كه انتظارش را نداشته‌اي به اندازه كافي ترسناك و هول‌انگيز است و تو حق نداري با حركت اضافي نمك به زخم خود بپاشي. اين كار را مي‌كني و نتيجه‌اش چيزي مي‌شود كه آرزو مي‌كني اي كاش نمي‌شد.

نام من آنتوني رالف است. سال دوم مدرسه هاگوارتز و آنطور كه مي‌گويند بسيار عجيب و غريب هستم!
از لحظه ورودم به اين مدرسه (سال پيش) خطر دائم را حس مي‌كنم. دوستانم به من مي‌گويند زيادي حساسم و به من اطمينان مي‌دهند كه در مدرسه هاگوارتز خبري از خطراتي كه من فكر مي‌كنم نيست. مي‌گويند همه اين افكار و توهمات من بر اثر خواندن كتاب‌هاي زيادي تخيلي است.
نمي‌دانم آيا شما تابحال كتاب سرزمين شياطين را خوانده‌ايد يا خير. اما اگر خوانده بوديد شايد وضعتان بهتر از من نبود!
قبل از ورودم به هاگوارتز در خانواده‌اي ماگلي زندگي مي‌كردم كه يك روان‌پزشك و مشاور ويژه داشت. آن روان‌پزشك به پدر و مادرم گفت كه من بر اثر خواندن اين سري كتاب‌ها اين‌چنين تخيل‌پرداز شده‌ام. من نياز دارم تا در جايي تخيلاتم را خالي كنم و جايي بهتر از كتاب‌هاي درن شان نديده‌ام!
البته من با روان‌پزشك موافقم، اما...
در هر صورت بهتر است خيلي روي اين مسائل حساس نشويم!
جداي از بحث توهمات من گاهي اوقات پرحرفي هم مي‌كنم. يك بار در يكي از تمرينات كوييديچ (به جاي مريدانوس جستجوگر، من را به عضويت تيم كوييديچ گريفيندور درآورده‌اند!) آنقدر سر كاپيتان پادمور را با حرف‌هايم خوردم كه مجبور شد با ضربه چماقش بر ملاجم مرا خفه كند! خوب از يك كودك خيالاتي مثل من چه چيزي مي‌توان انتظار داشت جز پرحرفي؟ (همين حالايش هم دارم پرحرفي مي‌كنم!)

***

آن روز، هواي مطبوعي جريان داشت. زندگي به ظاهر زيبا به نظر مي‌آمد. آخرين مسابقه گريفيندوري‌ها در راه بود و من تصميم داشتم براي يك بار هم كه شده تمام حواسم را به بازي‌ام جمع كنم و دنبال موجودات ماورا طبيعي نروم!

صبحانه مقوي و كاملي داشتيم و پس از آن يك‌راست به سمت رختكن رفتن و صحبت‌هاي پايان‌ناپذير هميشگي كاپيتان تيم! (خوب شد جلد يك سرزمين شياطين را با خود برده بودم تا دوباره خواني كنم!)

پس از ساعتي انتظار بالاخره وقت آن شد كه چوب جاروهايمان را برداشته و وارد زمين شويم.

شبنم صبحگاهي چمن‌هاي ورزشگاه را لطيف كرده بود. ضربات لگدمانند كفش خشن كوييديچي‌مان روي آن سبزه‌ها حس جالبي را در من ايجاد مي‌‌كرد.
گويي عنكبوت‌ها و سوسك‌هايي را زير پايم له مي‌كنم و پيش مي‌روم!
خورشيد آن روز كمي درخشان‌تر از هر روز، بر مشتاقان ورزش بي‌نظير كوييديچ مي‌تابيد.

بازيكنان دور داور كهنسال، خانم هوچ، جمع شده بودند.
پس از اينكه دو كاپيتان (پادمور و اسپروات) به يكديگر دست دادند و داور نيز نكاتي را يادآوري كرد توپ‌هاي پروازگر رها شدند.
هر بلاجر راهي را پيش گرفت، اسنيچ طلايي و سرنوشت‌ساز، چشمكي به من زد و از نظر ناپديد شد.

بي‌اندازه منتظر سوت شروع بازي بوديم. گزارشگر مسابقه از همان ابتدا به فرياد زدن مشغول شده بود و اسامي بازيكنان را مي‌خواند.
و بالاخره همه به هوا جهيديم و هر كس به تناسب وظيفه‌اش، در زمين پراكنده شد.

طلايي جان آمدم!!

به عنوان اولين مسير پايه حلقه‌هاي تيم خودمان را انتخاب كردم و با يك جهش خود را به آنجا رساندم. مطمئنا اثري از اسنيچ نديدم! بالاي سرم سارا اونز (دروازه بان گريفيندور) با انگشت به سمتي اشاره كرد كه شي درخشنده‌اي پرواز مي‌كرد.
امان ندادم و با شتاب خود را به آنجا رساندم. اما اسنيچ گريخته بود...
سدريك ديگوري، بازيكن سال هفتمي، با طمانينه و آرامش جستجو مي‌كرد. و اين در حالي بود كه من اضطراب شديدي داشتم.

....


نيم ساعت بعد، جسيكا و هدويگ و اندروميدا با حملاتشان حسابي اسپروات دروازه بان را عاصي كرده بودند.
ده گل از جانب گريفيندور جبران كننده و پوشاننده تنها چهار گل دنيس، مهاجم هافل‌پافي‌ها، بود.
دو مهاجم ديگر آنها، ارك و ادوارد همان دقايق ابتداي بازي با ضربات پياپي بلاجرهاي مدافعان گريفيندور (يعني استرجس پادمور كاپيتان و مرلين كبير) حسابي زخمي شدند و تنها در حد پاس‌كاري مي‌توانستند به تيمشان خدمت كنند.

من نيز در اين ميان از ضربات بلاجر در امان نبودم! دو بار اولي كه بلاجرهاي لودويك بگمن از بيخ گوشم گذشت را به حساب نمي‌آورم، اين ضربه آخري كه اما دابز به شكمم كوباند به شدت وضعم را خراب كرده بود.
تا وقتي كه گريفيندور گل پانزدهم خود را نيز به ثمر رساند سه بار بالا آوردم! يادم باشد بعدا تلافي اين كار را سر امادابز در بياورم.

----

خورشيد ديگر به وسط آسمان رسيده بود و داغ‌تر از گذشته بر همگان مي‌تابيد.
تا آن لحظه نه من و نه سدريك ديگوري هيچ‌كدام نتوانسته بوديم ردي از اسنيچ بيابيم.
البته مشكلي هم نبود، اگر حتي تا شب نيز آن را نمي‌يافتيم مسابقه تا آن وقت ادامه پيدا مي‌كرد، اما هر كسي طاقت و صبري دارد!

به دسته جارويم شتاب بيشتري دادم و يك دور، دور زمين به پرواز درآمدم.
با تمام وجود اميدوار بودم اسنيچ طلايي را بيابم، در كنار جايگاه طرفداران اسليترين قرار داشتم و آنها نيز به شدت در تضعيف روحيه من تلاش مي‌كردند.
دلم مي‌خواست بازي را ول كنم و بر سر و گردنشان بپرم و آنها را پاره پاره كنم. چه جرئتي دارند كه مي‌توانند به من! آنتوني رالف جسارت كنند؟!
ماركوس فلينت كه در جايگاه نشسته بود علامت زشتي نشان داد و فرياد زد: چي شده آنتوني؟! مثل اينكه هنوز توي توهم سير ميكني هه هه!
و به همراه اطرافيانش قاه قاه به من خنديدند.

براي لحظه‌اي خون درون رگ‌هايم به جوش آمد، آنها حق ندارند با من اين‌چنين كنند. مگر چه گناهي كرده‌ام كه گريفيندوري شده‌ام؟

يك آن دستم به سمت چوبدستي‌ام رفت، داور حواسش به اين قسمت ماجرا نبود. در آن طرف زمين از سوي هافل پافي‌ها خطايي رخ داده بود.

ماركوس فلينت همچنان شرورانه بر من مي‌خنديد و دندان‌هاي در همش را نشانم مي‌داد.
چقدر شبيه... شبيه يكي از گرگ‌نماهايي كه عكسش را در كتاب ديده بودم بود! فقط او را مي‌ديدم كه وحشيانه چنگ مي‌اندازد و مي‌خواهد به سويم بپرد و مرا بدرد.

اما قبل از آنكه من بتوانم با او مبارزه كنم صداي جيغ و فريادي را از پايين ورزشگاه شنيدم.

آنقدر سريع رويم را به آن طرف برگرداندم كه گردنم رگ به رگ شد!
يك پسربچه سال اولي در خون غلت مي‌زند. آنجا... همان موجود شيطاني... شش بازو در كناره هاي بدن، بدون انگشت، قلنبه‌هاي گوشت زخمي و لت و پاره شده را در جاي جاي بدنش مي‌بينم... صورت بي‌نهايت غم‌ناكش... از جاي زخم‌هايش خون بيرون مي‌ريزد... به جاي قلبش سوراخي است كه مارهاي فراواني در آن مي‌لولند... او راه نمي‌رود... روي هوا سُر مي‌خورد... او لرد لاس است!

جيغ و فريادها لحظه به لحظه بيشتر مي‌شود.

- يك نفر دامبلدورو خبر كنه!
- بياين كمك!

مي‌خواهم كاري بكنم.. آن ارباب شيطاني خود را به جايي رسانده بود كه پر از انسان‌هاي بي‌گناه و آسيب پذير بود... هر چند اين انسان‌ها جادو بلد باشند اما...

وحشيانه به دانش آموزان حمله ميكرد و هر كسي به دستش مي‌رسيد مي‌كشت. او از رختكن گريفيندور بيرون آمده بود!
پشت سرش دو هيولاي بدشكل كشان كشان نزديك مي‌شدند.
رختكن... من...
عجب افتضاحى! جلد يك كتاب را در رختكن جا گذاشته بودم!

تارهاي عنكبوت سفت و سختي كف زمين را پوشانده بود. به چه سرعتي؟!
گردنم به شدت درد مي‌كرد. نمي‌توانستم برگردم و پشت سرم را نگاه كنم...
يك آن نيرويي جادويي به زير دسته جارويم ضربه زد و مرا از همان ارتفاع به پايين پرتاب كرد.
سقوط...
دام...
تارهاي عنكبوتي!

دست و پايم به تارها چفت شده است.
خون هايي از اطراف به صورتم مي‌پاشد. بوي تعفن و خون... همه چيز در هم ريخته...
ديگر آسمان روشن نيست.

دارم در تارهاي عنكبوتي فرو مي‌روم. لرد لاس، آن شيطان خوني و غمناك، به سمت من مي‌آيد.
خود را تكان مي‌دهم. سعي مي‌كنم از دست آن تارها خلاص شوم اما هر چه بيشتر تلاش مي‌كنم بيشتر گير مي‌افتم.

لرد لاس با نگاهي غمگين به من خيره مي شود. هيولاهاي پشت سرش پروفسور فليت‌ويك كه به كمك آمده بود را درسته قورت دادند.

- آنتوني... بيخود تلاش نكن...

تارهاي عنكبوتي دور گردنم پيچيدند و فشار آوردند. ديگر هيچ حركتي نمي‌شد.

- درد و رنجت رو بده به من...

بالاي سرم است. دستش را دراز مي‌كند. سعي ميكنم خودم را آزاد كنم. نمي‌توانم. گردنم به شدت درد مي‌كند.

انگشت‌هاي كريه و بدبويش را روي گونه‌ام مي‌مالد.

- گريه كن... اشكت را به من بده... درد... رنج...

درد شديدي سرتاسر بدنم را فرا مي‌گيرد و ديگر هيچ...

***

زمزمه هايي مي‌شنوم. چشمانم را باز مي‌كنم. نور شديد نمي‌گذارد درست ببينم.

- خيلي ناجور بود... خون زيادي ازش رفته...
- مادام پامفري ميگه وضعش خرابه...
- من شنيدم جمجمش شكسته..
- يكي از اسليترينيا ميگفت شاهرگش....
- نگا كنين چشاشو باز كرد..

فكرم به شدت درگير است. نمي‌دانم كجايم، فقط سردرد دارم. گويي كسي سرم را باندپيچي كرده است. نمي‌توانم گردنم را تكان دهم، بي حس شده است.

قاشق بزرگي را در دهانم فرو مي‌كنند، ماده تلخي به حلقم ريخته مي‌شود. به سرفه مي‌افتم، اما احساس مي‌كنم آن نور شديد ديگر در چشمم نيست. همه جا را نسبتا واضح مي‌بينم.
درمانگاه هاگوارتز، بازيكنان كوييديچ دور تختم ايستاده‌اند. يك نفر به من مي‌گويد:

- پريدي روي سر ماركوس فلينت! خوشم اومد خيلي مشت باحالي زدي تو صورتش!

اما اين چيزي نبود كه واقعا رخ داد. پرسيدم: مطمئني؟ لر...

استرجس مي‌گويد: آره بابا پس چي! من پشت سرت بودم. پريدي روي ماركوس و يه مشت زدي تو فكش، دراكو مالفوي نامرد با سنگ زد تو سر و گردنت! شانس آوردي.... خيلي ازت خون رفت!

زيرلبي مي‌گويم: شياطين.... رختكن گريفيندور....

اما حرفم را ادامه نمي‌دهم. فهميده‌ام كه بار ديگر در كابوس و تخيلاتم فرو رفته ‌ام... استراحت! خواب آرام و ديگر هيچ.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مرلین کبیر در 1385/12/2 1:59:48
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 29 بهمن 1385 14:20
نمایش جزئیات
آفلاین
مسابقه هافلپاف و گریفیندور

اعضای هافلپاف همچنان سعی در بیدار ماندن داشتند ولی بدلیل اخطار اسپراوت از این کار منصرف شدند.اسپراوت نمی دانست باید امیدوار باشد یا ....امکان قهرمانی آنها با توجه به نحوه امتیازدهی بسیار کم شده بود ولی او دوست نداشت که بچه های تیم را از این امر آگاه کند چون هنوز احتمال بسیار ضعیفی برای قهرمانی آنها بود.نور مهتاب همه جا را روشن کرده بود و شروع به پخش شدن به روی زمین بی جان و روح دادن به آن کرده بود که سرانجام اسپراوت, در حالی که پاسی از نیمه شب گذشته بود, تصمیم گرفت تا به رختخواب خود برود.
صبح روز بعد ولوله ای بر سر میزهای صبحانه برپا بود.مدیر مدرسه هاگوارتز ,پروفسور کوییرل ,برای روحیه دادن به اعضای دو تیم دستار خود را باز نمود و با چرخشی ناگهانی, پشت سر خود را که در حقیقت روح ولدی سایت بود به آنها نشان داد ,ولی کارش نتیجه عکس داد و نیمی از دختران گروهها بدلیل ترس بیش از اندازه از هوش رفتند.
مادام پامفری در حالی که با چهره‌اش عصبانیت خود را به کوییرل که سبب از دست رفتن فرصت تماشای مسابقه برای او میشد ابراز می کرد ,به درمانگاه رفت تا به دانش آموزان برسد.
اسپراوت نیز از جای خود برخاست و پس از واژگون کردن میز صبحانه به اعضای تیم دستور رفتن داد زیرا در آن سو بازیکنان گریفیندور به سرپرستی کاپیتان خود, یعنی استرجس پادمور کم کم از جای بلند می شدند.
لحظات در رختکن به سرعت سپری شد و بازیکنان دو تیم به زمین مسابقه فرا خوانده شدند.آفتاب سوزان ورود اعضای دو تیم را به همراه تماشاگران که مشتاقانه در حال تشویق آنها بودند خوشامد می گفت.اسپراوت رویش را به سمت بازیکنان تیمش کرد و گفت:
-بچه ها شما رو به آفتاب بازي كنين، اونا دارچيني مصرف كردن، دندوناشون خفن برق ميزنه!
در همین لحظه داور مسابقه او و استرجس را فرا خواند.اسپراوت به سوی استرجس رفت ولی شکمش قبل از او رسیده بود و او را نقش زمین کرد.داور ابرویی بالا انداخت و گفت:
-اسپی لطفا رعایت کن.
اسپراوت هم که در جو قرار گرفته بود بعد از گفتن اوکی‌ی‌ی‌ی از سمت چپ بدن خود با استرجس دست داد.پس از معرفی بازیکنان دو تیم مسابقه آغاز شد.گزارشگر بازی این طور گزارش می کرد:
-بله بازیکنان در جای خود مستقر شدند.مدل ریش مرلین امروز همه را شگفت زده کرده است او ریش خود را بافته!!!
صدای هومانندی از سوی تماشاگران گریفیندور برخاست.بازی همچنان پیگیری می شد.پاس کاری و آمادگی بازیکنان هافلپاف ,تیم مقابل را در شگفتی گذاشته بود و به دلیل همین شوک اولیه بود که هافلپاف نه تنها گلی نخورده بود بلکه توانسته بود سه گل وارد دروازه سارا خفنز کند که همین امر سبب شده بود تا خفنزی او از بین برود.هافلپاف سیستم چرخشی را برگزیده بود.استرجس و مرلین در آن سمت با بهت و حیرت به درک نگاه می کردند که چگونه بلاجری که توسط آنها به سویش پرتاب شده بود رد میداد و با شتاب به سوی دروازه آنها میرفت.مرلین بنا بر عادت ریش بافته شده خود را تاب میداد.گزارشگر فریاد زد:
-بله....هافلپاف چهل!گریفیندور صفر
صدای فریاد تشویق آمیز هافلی ها ناله گریفی ها را خاموش کرد.کوافل در اختیار جسیکا قرار گرفت.لودو بلاجری به سمت او فرستاد ولی او با مهارت از بلاجر گریخت و کوافل را در اختیار اندرومیدا قرار داد.اندرومیدا دنیس را پشت سر گذاشت و با شتاب به سوی دروازه هافلپاف رفت.در این لحظه هدویگ از آن سوی ورزشگاه هوهویی سر داد اندرومیدا که منظور او را متوجه شده بود داد زد:
-باشه..بگیر!
و در همان لحظه که بلاجر فرستاده شده توسط اما را جا میگذاشت ,کوافل را به هدویگ پاس داد و هدویگ نیز بلافاصله آنرا بسوی دروازه هافل فرستاد ,ولی کوافل کمانه کرد و...
-هو.....هو.....ه....وو...
هدویگ بر اثر برخورد کوافل با صورتش بر روی زمین پخش شد.فنگ نیز که در جایگاه تماشاچیان بود نتوانست خود را کنترل کند و بلافاصله به سوی او حمله ور شده تا دلی از عزا درآورد.بازی با نتیجه هشتاد بر ده به نفع هافلپاف پیگیری میشد و کوافل در اختیار ادوارد بود که سدریک و مریدانوس همزمان متوجه اسنیچ شدند.تمامی بازیکنان از حرکت ایستادند و به مشاهده آندو پرداختند حتی ادوارد که در آستانه گلزنی بود و در همان لحظه به دلیل کوتاهی قد ,بلاجری را که به سمتش رفته بود را جا گذارده بود.سدریک و مریدانوس حریصانه و در حالی که به یکدیگر تنه میزدند به سوی اسنیچ میرفتند,سکوت ورزشگاه را به سلطه گرفته بود.لحظه ای هر دو دست در کنار یکدیگر به سوی اسنیچ دراز شدند و آنگاه:
-بله...این دیگوری هست که مثل همیشه موفق میشه اسنیچ را به چنگ بیاره.هافلپاف بردی باورنکردنی را رقم زد.دویست وسی بر ده...چنین بردی در تاریخ هاگوارتز برای هافلپاف بی سابقه بوده است.
و هافلپاف بار دیگر پیروز شد تا امیدش به قهرمانی بیشتر شود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور اسپروات در 1385/11/30 0:29:18
فریا
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 28 بهمن 1385 21:58
نمایش جزئیات
آفلاین
بازي هافلپاف و گريفيندور

- اسنيچ مال خودمه ، گرفتمش !!
- مي بينيم مال كيه !!
آفتاب گرم زمستاني!! بر سر همه مي تابيد. همه ي بازيكنان پس از نيم ساعت دور افتخار زدن، خسته و كوفته روي زمين نشسته بودند و از فرط مشغوليت، سعي در كندن چمنهاي مصنوعي ورزشگاه داشتند و سدريك و مريدانوس همچنان كل كل مي كردند . داور هنوز نيامده بود..

يك بنز مشكي شش در، دقيقا جلوي صورت استرجس ترمز كرد و در اثر ترمز آن، مقداري چمن مصنوعي كنده شد و روي صورت استر پاشيد. استر كه رنگش به سفيدي مي زد، با بهت به مارك بنز روي كاپوت خيره شد. در ِ وسط از آخر سمتِ چپِ ماشين باز و شخصي با عينك آفتابي از ماشين پياده شد. با لبخندي مليح به استرجس نگاه كرد، گوشه ي عينكش را پايين آورد ؛
- شما استرجس پادموري ؟! همون كه نقشت تو داستانم خيلي كم رنگ بود ، اي ناقلا خوب خودت رو جا كرديا !؟!
- شما ؟! (سوء استفاده از موقعيت و استفاده از شكلك به تعداد دلخواه توسط استرجس)
- جي.كي ، يه رولينگ !!
اين را گفت و دندان هاي سيفيدش را به ملت نشان داد. " واسه لثه،با تو دوسته، واسه دندوناي خسته ! واسه مرهم ، واسه آفت هات (سكون بر ف) ، واسه ميكروباي پَسته! خمير دندون كِرِسْت ، واسه لثه، با تو دوسته .. "
در همين لحظه شخصي خودش رو از بين خبرنگارا با زحمت مي اندازه بيرون ؛
- خانم رولينگ ، درسته كه شما متولد قرن پنجمين ؟!
رولينگ با يه بشكن طرف رو پودر مي كنه و خيلي طبيعي گويي هيچ اتفاقي نيفتاده به ملت مي نگره!
- هي جو ! سِت لباس ورزشي منو بيار ! همون صورتيه !!

صداي سوت در ورزشگاه مي پيچه و چهارده تا جارو به همراه جاروي خفن خانوم رولينگ! به هوا مي ره!
دنيس سرخگون رو روي هوا مي زنه، به جلو پيش مي ره ، اون رو به ادوارد پاس مي ده و ادوارد بعد از پيچوندن مرلين به دور خودش ، اون رو براي درك مي اندازه. جي.كي رو در روي درك قرار مي گيره و نگاهي بهش مي اندازه؛
- شما شخصيتت تو كتاب من چي بود ؟
- درك ، از بخش جنايي ! به همراه دستيارم هنراد!!
- مطمئني شما تو كتاب من بودي ؟!!؟
- !!

درك سرخگون رو از پشت سر براي ادوارد مي اندازه و اون مقابل سارا قرار مي گيره. سارا پوزخندي مي زنه. همه منتظر يه حركت شگفت انگيز از اون هستند. رولينگ نگاهي به سارا مي كنه، بشكني مي زنه و اعلام مي كنه كه اصلا خوشش نمياد نيروهاي مافوقي كه اون تو كتابش نياورده رو كسي داشته باشه. سارا با ناباوري به حال نيروي از دست رفته اش زار مي زنه و سرخگون به راحتي وارد حلقه ي وسط دروازه مي شه..

جسي سرخگون رو مي گيره و آروم آروم به راه خودش ادامه مي ده ، اما رو با گنجشكي كه اونور داره پرواز مي كنه! سرگرم مي كنه و سرخگون رو براي اندرو مي اندازه، تا جي.كي مياد حرفي بزنه ، اندرو تو صورتش جيغ مي كشه كه باعث مي شه ، رولينگ پشت لودو پناه بگيره! و بعد اندرو با لبخندي رضايتمندانه سرخگون رو براي هدويگ مي اندازه. هدويگ سرخگون رو با نوكش نگه مي داره، شتاب مي گيره و هدفشو انتخاب مي كنه . ولي هدفي مشخص نبود ، چون اسپراوت تمام حلقه ها رو پوشونده !! هدويگ سعي مي كنه سرعتشو كم كنه ، ولي فايده اي نداره .. بال هاشو مي گيره جلو چشمش و با نوك مي ره تو شيكم اسپراوت .. وقتي چشمشو باز مي كنه، اولين چيزي كه مي بينه يه لبخند مليحه؛
- آ ... آ ... ! جغدهاي سيفيد ماماني و كوچولو كوييديچ بازي نمي كنن ..
رولينگ اين رو مي گه و هدويگ رو از زمين بيرون مي بره .

ملت كم كم دارن به حالت شاكي در ميان .. ناگهان هري ، رون و هرميون جيغ و دادكنان به سمت زمين مي دوند و كمي بعد ولدمورت و يك دسته مرگخوار مي ريزند توي ورزشگاه!
هري جيغ مي كشه و مي پره تو بغل جي.كي :
- خااااله ! مگه نگفتي فقط بايد لبخندي بزنم و واسه همه دست تكون بدم ، اينا جزو قرارمون نبودا .. مگه نمي خواستي من مدل نقاشيت بشم ؟!
- سسس ! ساكت باش بچه ! تابلومون نكن !!

هرميون و رون در حال له شدن زير دست و پاي مرگخوارا هستند و درخواست كمك مي كنند. همه ي تماشاچيا از شدت زجرآور بودن صحنه ، به سمت درهايي كه در قسمت جلو، عقب و طرفين! وجود داره مي دوند. جي.كي هري رو پرت مي كنه تو دهن يه شاخدم مجارستاني كه در همون لحظه داشت همراه رفقاش به سمت جنوب كوچ مي كرد و به صورت خيلي اتفاقي از بالاي سر اونا رد مي شد. بعد قهقهه ي بلندي سر مي ده ؛
- كتاب هفت ، هر جور كه من بخوام تموم مي شه !! يوهاها !!
اعضاي دو تيم كه شديدا شاكي شدند ، با شنيدن اين حرف به سمت جي.كي مي رن.
جي.كي پوزخندي مي زنه و رو به همه شون مي گه ؛
- خيال كردين اگه من ، اون هري رو با ديدن منظره ي گاوهايي كه تو مراتع سرسبز مشغول چرا هستند ، تو قطار ، از فرط بيكاري مجسم نمي كردم ، كدومتون الآن اينجا بودين ؟!؟
همه به فكر فرو مي رن، توي فكرهاشون صداي بوووووق - بوووق و بوق هاي بسياري شنيده مي شه !! رولينگ يه بشكن ديگه مي زنه و صاعقه اي زده مي شه كه همه رو پودر مي كنه !!

صحنه ي آخر
رولينگ روي يه كپه ي مرتفع خاكستر نشسته و مشغول طرح زدن از تصوير يه اسنيچه كه توي يه ورزشگاه جنگ زده ي پر از خاكستر پرواز مي كنه ..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مريدانوس در 1385/11/28 22:05:49