بازی گریفیندور و راونکلاو
_ حالا دستشو دراز می کنه و توپ رو میون انگشتای خودش می گیره! چه می کنه این بازیکن! و حالا سوت داوره که توی فضا مى پيچه و تیم راون برای اولین بار می تونه گریف رو ببره و می تونید شالگردن های آبی رنگی رو ببینید که به هوا پرتاب میشن...برای این تیم آرزوی موفقیت می کنیم و ...
ناگهان از خواب پرید. موهای ژولیده و آشفته با چشمانی پف کرده و صورتی رنگ پریده نخستین صحنه ایی بود که مى شد توصیفش کرد.
استرجس همان طور که سرش گیج می رفت و احساس می کرد الان است که از روی چوب جارو پرت شود پایین از روی تخت خواب بلند شد . چه خواب وحشتناکی! حتی تصور باخت از راون نیز برایش سخت بود.
- نه ...گریف برنده میشه! آره..این فقط یه خواب بود...
اما بعد آهی کشید و از اتاق خارج شد.
روزى كه قبل از روزى است كه در آن قرار است مسابقه برگزار شود!
(سالن مطالعه)
_استر ، تو حالت خوبه؟ چرا اینقدر رنگت پریده؟ خیلی تو همی چیزی شده؟
هدویگ روی شانه جسی نشست و در جوابش گفت:
_بچم خواب بد دیده. خواب دیده از راون باختیم!
مرلین گلویی صاف کرد و گفت:
_معلومه که ما می بریم! یه خواب ارزش این همه روحیه باختن و غصه خوردن رو نداره..هنوز که چیزی نشده!
در همان موقع پیوزی ناغافل از دیوار کناری در می آيد و شروع می کند به آواز خواندن:
_ پادمور و دوستاش چه نازن......اما از راون می بازن!
(دوبار همراه با دست تکرار کنید!)
اندرو که سعی می کرد پیوزی را بگیرد و خفه كند گفت:
_خاک بر سر بی غیرتت...نا سلامتی تو هم گریفی هستی ها! اون وقت این آهنگ رو می خونی؟ بزنم از وسط نصفت کنم؟
پیوزی يك نگاه عاقل اندر سفیه به خودش می اندازد و می گويد:
_راست میگی ها! من گریفیم...خب باشه!
بعد شروع می کند به خواندن يك آواز دیگر:
_ پادمور و دوستاش باحالن....ببین خیلی سرحالن....اونا خیلی قوین...محاله که ببازن!
و همان طور که داشت شعر را مى خواند از آنجا دور شد!
مری که داشت رفتن او را تماشا می کرد گفت:
_ولی خداییش استعداد شعر گوییش خوبه ها! بفرستیمش مدرسه استعداد های درخشان...اینجوری از دست می ره!
و همگی به حالت تفکر در عظمت این موجود کمیاب به سمت خوابگاه به راه افتادند!
روزى كه قرار است در بعد از ظهر آن در يكى از خوابگاه هاى گريفيندور يا راون كلاو جشن برگزار شود!
همه در رختكن جمع شده بودند و تنها استرجس هنوز نيامده بود.
هدویگ روز دسته صندلی نشست و گفت:
_خب من یه فکری دارم واسه اینکه استرجس رو بیاریمش رو فرم! چون فکر می کنم اگه اینجوری وارد زمین بشه كارمون به جاهای باریک کشیده بشه!
اما قبل از اینکه هدویگ فکرش را بگويد استرجس به سرعت وارد اتاق شد. در حالی که خیلی سرحال و شاداب به نظر می رسید! سارا به محض دیدن استرجس گفت:
_ ناقلا چی کار کردی که اینقدر شارژی؟ نکنه معجون خوش شانسی خوردی؟
استرجس هیچی نگفت و فقط لبخند زد. بسيار مشکوک بود.
بهرحال این مهم بود که استرجس دیگر ناراحت نبود و آنها مى توانستند با همكارى و روحيه راون كلاو را ببرند.
زمین مسابقه
دو کاپیتان بهم نزدیک می شوند!
_من با یه سگ دست بدم! عمراً...منو بکشن هم این کار رو نمی کنم!
اما با آمدن داور که خیلی جدی به نظر می رسید استرجس به سرعت با فنگ دست داد. داور سکه را جلو آورد و گفت:
_کدوم طرف؟
استرجس به سرعت جواب داد :
_هر طرف عشقته داور...برای ما که فرقی نمی کنه!
هدویگ رو به بقیه اعضا که آن طرف بودند گفت :
_خیلی هم سر حال شده..... مشكوكه!
خلاصه توپ دست گریفيندور افتاد و راونی ها براى دفاع آماده شدند! همان موقع تازه صدای گزارشگر که به نظر می رسید دیر کرده باشد در زمین شنيده شد:
_سلام عرض می کنم خدمت (ها هه) دوستانی که به باشگاه اومدن تا (ها هه ) مسابقه پر هیجان دو گروه گریف و راون رو (ها هه) از نزدیک ببینن!
صدای نفس نفس های گزارشگر مانع از حرف زدنش بود. به همین دلیل یه لیوان آب خورد (يك ليوان آب توسط استاد مك گونگال بر صورتش پاشانده شد!) و بعد ادامه داد:
_بازی در طرف راست آغاز شده و شما می تونید جسی پاتر رو ببینید که با چه سرعتی داره می آد جلو...در اون طرف کریچر داره دستاشو بهم می ماله و خودشو گرم می کنه تا بتونه اربابشو خشنود کنه! حالا برودریک و الکسا بردلی می کشن جلو و می خوان مانع هدویگ و اندرو بشن که دارن به سرعت پیش می رن!
اما ناگهان سوت داور صدای گزارشگر را قطع می کند!
_ چی شده اون وسط؟ داور به طرف جسی حرکت می کنه ...بله انگار اون برای چو چانگ شکلک در آورده...در اینجاست که در ابتدای بازی گریف 5 امتیاز از دست می ده!
استرجس به سوی جسی می رود:
_جسی بی خیال! اصلا اشکال نداره...راستی ای ول خوشم اومد...حالشو گرفتی! شکلک خوبی درآوردى! بدتر از اينا حقش بود!...
و سپس از او دور شده و به جای خود بر می گردد!
10 دقیقه بعد
_حالا نتیجه بازی 40 به 20 به نفعه تیم گریفه! فنگ کاپیتان تیم با اعضا صحبت می کنه و به نظر خیلی عصبانیه! بله اون حق داره چون بینز یک توپ رو از دست داده و باعث گل برای تیم گریف شده! بینز بیچاره! اون یه روحه چجوری می تونه توپ رو بگیره! بهتره كه توی همون سمت خودش یعنی مهاجم باقی بمونه! و طرف دفاع هم نره....
بازی همچنان ادامه داشت و جستجوگر ها هنوز کاری از پیش نبرده بودند..
_یه خطای دیگه! بله...حالا داور داره به سمت برودریک بود حرکت می کنه! اون دیگه چی کار کرده...هنوز مشخص نیست...بله مثل اینکه می خواسته بازدارنده رو به سمت جایگاه مدیرها پرتاب کنه! هنوز دلیلش مشخص نیست ولی داور اعلام می کنه که بازی رو ادامه می دیم....و همچنین 20 امتیاز از راون کم می کنه! بله به من اطلاع دادند در مسائل سياسي دخالت نكنيم! چشم! حالا داور می خواد سوت ادامه بازی رو بزنه که انگار...بله...داره از اون طرف فنگ به سرعت به سوی داور می ره! بهش نزدیک می شه و نه! اووخ!!!
در عرض یک ثانیه همه تماشاچی ها بلند شده و به زمین بازی خیره می شوند! بازیکنها دور داور و فنگ جمع شده اند. بار دیگر صدای گزارشگر:
_صحنه وحشتناکی بود! فنگ با سر توی صورت داور می زنه و اونو بیهوش می کنه! حالا بازیکنای گریف رو می بینید که داور رو به طرف زمین می آرن و اونو تحویل مادام پامفری و پرستار می دن! اما این طرف...وزیر، ققنوس داره به طرف جایگاه معلما و کمک داور ها حرکت می کنه! اون از کجا سر در آورد! حالا نتیجه بازی به کجا می رسه؟
ققنوس به سرعت چیزی در گوش یکی از داورها زمزمه مى كند و سپس به طرف بازیکنان تيم مى رود...
_مسلمه که راون باید با باخت زمین رو ترک کنه...اما ...نه مثل اینکه یه داور دیگه داره به طرف زمین می ره! اعلام می شه که بازی ادامه پیدا می کنه!
اما این محاله! چجوری ممکنه!
فریاد تماشاگرهای گریفیندور ورزشگاه را به لرزه در مىآورد:
_ دم دروازه مى دن پودينگ ماست، حرف نداره برد بازى حق ماست!
اما دیگر کار از کار گذشته و یک داور راونی وارد زمین شده و بازی از سر گرفته میشود!
30 دقیقه بعد
_نتیجه به کلی عوض شده! برد ورزشگاه 80 به 20 رو به نفع راون نشون می ده! اوه...این باور نکردنیه! دو نفر از بازیکنای گریف هم اخراج شدن!
در یک طرف زمین هنوز هم پنه لوپ كليرواتر و مریدانوس دو جستجوگر چیزی پیدا نکرده اند! و هنوز ابعاد ورزشگاه را متر مى كنند!
به ناگاه داور جديد در سوت خود مى دمد و به مريدانوس اشاره مى كند.
_ اخراج!
گريفيندورى ها دور داور جمع مى شوند تا به اين راى اعتراض كنند.
_ هيچ راهى نداره! من خودم شنيدم كه به من فحش داد! اخراج اخراج!
با هر زحمتى بود و با كمك نيروهاى محافظ مريدانوس را از زمين خارج كردند.
هم اكنون برد گريفيندور بدون جستجوگر غيرممكن مى نمود.
دقايقى با ناميدى بازى دنبال شد تا اينكه صداى رساى گزارشگر همگان را به خود آورد:
_ پنه لوپ رو ببينين!! اسنيچو ديده! ديگه چيزى نمونده بهش برسه!! فقط نيم متر! حالا دستشو دراز می کنه و توپ رو بین انگشتای خودش قفل مى كنه!
فرياد شادى تماشاگران راونكلاو جاى هيچ گونه شك و شبهه اى را باقى نميگذاشت كه كار تمام شده است.
بازيكنان گريفيندور با حالتى غمزده و ناراحت به كاپيتانشان نگاه كردند، اما در كمال تعجب او را خندان ديدند!
هدويگ به سوى او پريد و گفت: ديوانه شد رفت! استر! استر قاطى كردي؟
استرجس به سمت جايگاه ناظر بازى به راه افتاد و در بين راه قيافه اش تغيير ميكرد.
او استرجس پادمور نبود، كوييرل بود!!!
رداى يكدست بنفش رنگ و دستار بلندش براى همگان شناخته شده بود.
صداى تماشاگران فرونشست. كوييرل با ناظر بازى صحبت كرد و پس از آن گزارشگر تكه كاغذ كوچكى را كه از پشت سر به او دادند گرفت و با حيرت روخوانى كرد:
_ طبق شواهد و مدارك موجود جناب كوييرل، مسئول مسابقات تقلب تيم راونكلاو را تاييد كردند و با اين حساب اين بازى 150 به صفر به سود تيم گريفيندور اعلام شد!
استرجس پادمور واقعى با لباس خواب در گوشه اى از زمين ايستاده بود و براى تيمش دست مى زد.
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
14 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
|
2
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
زمین كوییدیچ هاگوارتز
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/10/10
تولد نقش: 1396/11/23
آخرین ورود: چهارشنبه 21 تیر 1396 04:35
از: بالای سر جسد ولدی!
پستها:
993

جزئیات کاربر
شغل
شهردار لندن، مترجم دیوان جادوگران

مسابقه بين دو تيم گريفيندور و راون كلاو
(نمايشنامه به دو صورت نظم و نثر نوشته شده است. از داور گرامي خواهشمندم هر دو شكل را بيش از يك بار بخوانند. متشكرم)
نظم
به نام خداوند جان و خرد * كزايــــن برتر انديشه بر نگذرد
توانا بود هر كه دانا بود * به ورزش دل پير برنا بود
كنكون رزم ريونو گيريف شنو * دگرها شنيدستي اين هم شنو
كه سوت آورد داور پهلوان * نماند به زير اين نيز در امان
بزد بر در گنجه آن داوران * كه گويي بزد رستمي پهلوان
چو دانست آن مِريدان لوس * كه اينست زرين گويي دست بوس
از آن ابتدا خرمگس مهتريست * پي بازي و اين ورو آن وريست
در آن رزمگه خروش آمدي پديد * كه دامبل به عمرش هراگز نديد
پنه لوپ همي اندكي خيره گشت * به آن زرينو چشمش به رشك
بزد فنگ را دودستي به شدّ * همان استرو پادمور به جدّ
كه بودند هر دو از قوم كاپ * بايستيد دستها بردن به آپ
دميد آن برو يال جنگي پلنگ * بر آن سوت گنجشگو چالي تفنگ
پريدند هم همه زوده زود * بر آسمان نماند هيچ آثار دود
از آن بينز دادست توپي به فنگ * از آن فنگ دادست آن را به چنگ
چو چنگو چو چانگي بجنگي بهتر است * نخواهد كه داد پس بينز را بدتر است
پس شود آنچه خواهد كه بخت * بزد بلاجر مره لين، چوي بدبخت
كند توپ را رها آن طلا * پرد همچو قو آن جسيكاها
بگيرد بدادست توپ را به او * همان هدويگ پهلوان پشمالو
گرفت با نوكش شمشير در كمين * بخواست توپ را زدن از در خشم و كين
نگه كرد بر حلقه آن چشم خست * كه گويي پايان عمر كريچر بجست
بزد بر سرو پاي او آن هدنگ * نگر چون تواني به تير خدنگ
كريچر شود با حلايق يكي * گريف نيز شود امتيازش تكي
بزد بر سرش فنگ كاپتان نشان * به فحشي سزايد همه پهلوان
الكسا را غيرتي بر ربود * كه آن ور همي برودريكي بود
زدند هر دو بر يك بلاجر يكي * نوازش همي راند بر آن هدويكي
بمردست اين جغد و خوارست ياد * نخواهد دگر كين جز آن است پاد
چونان بر بزد آن گرز گران * بر آن بالاجر عرصه پهلوان
بكشت داور بكشت فنگ آن * ريون جان ندارد دگر كاپتان
سارا جان اوا كردي اي خواهرم * كجا بود ياد و جاي انگشترم
كه گيرد ز دشنام و شر و خديو * دستماليست اسكاور زد غريو
خريديم و ديديم و جان دهيم * بر آن دستمال خوب و اند تيم
شنو آخر داستان اي جوان * اندرويي دارد توپ و هيجان
رود بر دگر سوي آن زمين * كند پشتباني آن طرف مره لين
بشد جسيكا روان سوي او * كه گيرد توپ از گيسوي او
نيافت هيچ ره پاس اندرو * جسيكا گفت او را به آشغالي برو
گرفتند چوچانگ و بينزي به چنگ * همان كوافل سرخ و دادند فنگ
چو ديد كوافل را گران بر سرشت * نماند به بالا سرش خيره گشت
بمردست چون بار ديگر تفنگ * بيامرزدش اختر استر پلنگ
همي يافت آن زرين گوي فرار را * گرفت بر برش بوق اتمام را
زدند بر سران راوان روان * خوشي بود بر همه گريفها نشان
كه بودست مري جان برنده به آن * پنه لوپ عشاوه پُزو ايش روان
گرفت بالا زرين اسنيچ را * بديدند داوران قوزفيش را
بردست گريف جان بر اين بازي تمام * گرفتست حال فنگ تا ته اين جام
صد آفرين بود بر نام اين مرلين * نوشتست بازي به كردار فردوسين
نثر
ورزشگاه هاگوارتز غرق در شور و شادي و هيجان است. در يك گوشه، مرلين كبير ايستاده و از روي كاغذ چيزي براي تماشاچيان مي خواند (گويا اين يك مدل سرود ملي گريفيندور باشد!)
- توانا بود هر كه دانا بود، به ورزش دل پير...
به ناگاه برودريك فرياد كشيد: برودريك بود؟؟
مرلين گفت: نه عزيزم اون مال تو فيلماس! به ورزش دل پير برنا بود!(Bovad!)
آن طرف استرجس پرسيد: اين برنا كه گفتي يعني چي؟
مرلين خود را به كري زد و به داور اشاره كرد: هيس! داور اخم كرد!
داور سوت را در دستش گرفت اما در آن ندميد. لگدي نثار جعبه توپها كرد و بلافاصله دو بلاجر به پرواز درآمدند و هر كدام مسيري انتخاب كرده و رفتند.
بازيكنها نزديكتر آمدند.
مريدانوس كمي دقت به خرج داد و متوجه شيء زريني شد كه بال بال مي زد و ميرفت. خواست كه آن را بگيرد، اما اسنيچ قصه ما از خرمگس هم خرمگس تر بود!
در اين لحظه تماشاگران كه براي لحظه اي فكر كردند مريدانوس اسنيچ را گرفته و كار تمام است خروشي سردادند، به طوري كه دامبلدور (پيرمرد!) از ترس به خودش لرزيد و از سكوي اختصاصي سقوط كرد و مرد. آن طرف تر هري پاتر به سرعت خودش را به او رساند و گردنبند آر.اي.بي را در گردنش يافت و كلي زاري و گريه راه انداخت و هاگريد و جيني به زور .....
بماند!
القصه... از اين همه سر و صدا پنلوپ كليرواتر هم چشمش به جمال اسنيچ روشن شد (چرا كه محكم با دماغش برخورد نمود!) ولي به مغزش خطور نكرد كه بايد آن را بگيرد و كار را تمام كند تا ركورد جوزف ورانسكي را درجا زده باشد. دماغ عملي اش مهمتر بود...
فنگ و استرجس پادمور با هم دست دادند (خدا رحم كند! له كردند همديگر را) و داور قوي هيكل با سوت بلبلي بازي را آغاز نمود.
همه به سرعت به هوا برخاستند، آنقدر خفن و سريع اين كار را كردند كه حتي گرد و خاك هم به گرد پايشان نرسيد! (وجدانا كنايه را حال مي كنيد؟) بلافاصله بينز توپ را به چنگ آورد و براي فنگ انداخت. فنگ نيز با يك ضربه سر توپ را براي چو چانگ فرستاد.
بينز فرياد زد:حالا پاس بده! من موقعيتم درجه يكه!
چوچانگ كه حسابي در جو غوطه ور شده بود و نمي توانست از اين جوگرفتگي خارج شود تك روي كرد و حاصلش جز اين نبود كه بلاجري از جانب مرلين قهرمان نوش جان فرمود.
چوچانگ كوافل را رها كرد و جسيكاي فرصت طلب بلافاصله آن را در هوا قاپيد.
جسيكا كمي پيش رفت و از همان نقطه توپ را مستقيم براي هدويگ فرستاد. هدويگ تيز و بز خود را به توپ رساند و نيم نگاهي به دروازه كريچر انداخت، كه پايه هاي دروازه از جنس خدنگ بودند (چوبي بسيار قدرتمند! هاگوارتز امسال واقعاً از اعتبار وارد شده استفاده كرده است! (آخر دامبلدور يك مقدار حواس پرتي گرفته و امسال يادش رفت اعتبار دريافتي از وزارت را هاپولي كند)) و امان نداد.. به قدري محكم ضربه وارد كرد كه كريچر نتوانست توپ را نگاه دارد و با توپ وارد حلقه شد! بدين صورت گريفيندور يك امتياز پيش افتاد.
طرفداران گريفيندور فرياد شادي سردادند، اما فنگ نتوانست بر اين حادثه صبر كند بنابراين دوبامبي بر سر خود كوبيد و با پارس ويژه خود به الكسا و برودريك اطلاع داد كه يك كاري بكنند.
آنها نيز كه سابقه چندين و چند ساله اي در به كشتن دادن حيوانات بي گناه داشتند نه گذاشته و نه برداشتند و همزمان بر بلاجري كه بي هوا رد ميشد كوبيدند. بلاجر رفت و رفت و رفت و يك راست بر فرق سر هدويگ فرود آمد.
از آن طرف استرجس پادمور كه مرگ دوست عزيزش را ميديد براي انتقام چماقش را بر آن يكي بلاجر كوباند و يك راست مغز فنگ را نشانه گرفت.
فنگ نيز كنار جسد هدويگ بر زمين افتاد.
گزارشگر فرياد كشيد: جانمي جان!! ريون كلاو ديگه كاپيتان نداره!!
(البته با اينكه مغزش متلاشي شده بود اما سگ هفت جان دارد! و فنگ هم سگ است. پس فنگ گيج و منگ سوار بر دسته جارو شد و به پرواز درآمد و همين كار او مشت محكمي بر دهان گزارشگر بود)
در اين هنگام نوري در وسط ورزشگاه درخشيد و مانيتور بزرگي ظاهر گشت. آن مانيتور جواني را نشان ميداد كه دستمالي جادويي به دست داشت و آن را به تماشاگران نشان ميداد.
سارا اونز فرياد زد: اوا اون چيه دستش؟؟انگشتر منه!!پس اين اسكاور انگشتر منو دزديده؟؟
(قضيه به روزي برمي گردد كه سارا اونز در پارك قدم مي زد و به طور اتفاقي پسركي به او تنه ميزند و از آن به بعد انگشترش را پيدا نمي كند. )
تبليغات كنار رفت و بازي از سر گرفته شد.
اندرو توپ را از ناكجا آباد به دست آورد و به سمتي به راه افتاد. مرلين نيز پشت سرش حركت كرد تا در صورت حمله بلاجر بتواند حمايت لازم را انجام دهد.
اما چو و بينز سر راهشان قرار گرفتند. از آن سوي جسيكا به سمتش رفت و پاس خواست.
اندرو توپ را انداخت اما چو و بينز پريدند و آن را در هوا گرفته و به سرعت براي فنگ انداختند.
جسيكا رو به اندرو گفت: تو به درد آشغالي مي خوري! من نميفمم اين استرجس برا چي تو رو آورده تو تيم! ايششش...
كوافل همچنان به سرعت به طرف فنگ در حركت بود، اما فنگ به شدت گيج ميزد (به دليل مغز متلاشي شده اش) و با برخورد كوافل با اندك بقاياي جمجمه اش دار فاني (و جان سگي!) را وداع گفت و جان سپرد. (اين بار رولينگ نخواست كه "هفت" جان بودن سگ را سوژه كند! وگرنه قصد داشتيم چند بار ديگر او را زنده گردانيم!)
در همين حين بود كه صداي سوت داور بلند شد.
همگان ساكت شدند و نگريستند تا ببينند قضيه چه بود..
اسنيچ، آن گوي طلايي رنگ گرفته شده بود! بازي تمام است! خوشحالي و پايكوبي گريفيندوري ها و گريه و زاري ريون كلاوي ها دليل روشني بر اين بود كه مريدانوس موفق به دريافت اسنيچ شده بود!
او اسنيچ را بالا گرفت تا هيئت داوران داخل سكوي ويژه نيز آن را ببينند و تاييد كنند.
بدين صورت بود كه گريفيندور بازي را برد.
و روح فنگ تا ابدالدهر در عذاب خواهد ماند!
(نمايشنامه به دو صورت نظم و نثر نوشته شده است. از داور گرامي خواهشمندم هر دو شكل را بيش از يك بار بخوانند. متشكرم)
نظم
به نام خداوند جان و خرد * كزايــــن برتر انديشه بر نگذرد
توانا بود هر كه دانا بود * به ورزش دل پير برنا بود
كنكون رزم ريونو گيريف شنو * دگرها شنيدستي اين هم شنو
كه سوت آورد داور پهلوان * نماند به زير اين نيز در امان
بزد بر در گنجه آن داوران * كه گويي بزد رستمي پهلوان
چو دانست آن مِريدان لوس * كه اينست زرين گويي دست بوس
از آن ابتدا خرمگس مهتريست * پي بازي و اين ورو آن وريست
در آن رزمگه خروش آمدي پديد * كه دامبل به عمرش هراگز نديد
پنه لوپ همي اندكي خيره گشت * به آن زرينو چشمش به رشك
بزد فنگ را دودستي به شدّ * همان استرو پادمور به جدّ
كه بودند هر دو از قوم كاپ * بايستيد دستها بردن به آپ
دميد آن برو يال جنگي پلنگ * بر آن سوت گنجشگو چالي تفنگ
پريدند هم همه زوده زود * بر آسمان نماند هيچ آثار دود
از آن بينز دادست توپي به فنگ * از آن فنگ دادست آن را به چنگ
چو چنگو چو چانگي بجنگي بهتر است * نخواهد كه داد پس بينز را بدتر است
پس شود آنچه خواهد كه بخت * بزد بلاجر مره لين، چوي بدبخت
كند توپ را رها آن طلا * پرد همچو قو آن جسيكاها
بگيرد بدادست توپ را به او * همان هدويگ پهلوان پشمالو
گرفت با نوكش شمشير در كمين * بخواست توپ را زدن از در خشم و كين
نگه كرد بر حلقه آن چشم خست * كه گويي پايان عمر كريچر بجست
بزد بر سرو پاي او آن هدنگ * نگر چون تواني به تير خدنگ
كريچر شود با حلايق يكي * گريف نيز شود امتيازش تكي
بزد بر سرش فنگ كاپتان نشان * به فحشي سزايد همه پهلوان
الكسا را غيرتي بر ربود * كه آن ور همي برودريكي بود
زدند هر دو بر يك بلاجر يكي * نوازش همي راند بر آن هدويكي
بمردست اين جغد و خوارست ياد * نخواهد دگر كين جز آن است پاد
چونان بر بزد آن گرز گران * بر آن بالاجر عرصه پهلوان
بكشت داور بكشت فنگ آن * ريون جان ندارد دگر كاپتان
سارا جان اوا كردي اي خواهرم * كجا بود ياد و جاي انگشترم
كه گيرد ز دشنام و شر و خديو * دستماليست اسكاور زد غريو
خريديم و ديديم و جان دهيم * بر آن دستمال خوب و اند تيم
شنو آخر داستان اي جوان * اندرويي دارد توپ و هيجان
رود بر دگر سوي آن زمين * كند پشتباني آن طرف مره لين
بشد جسيكا روان سوي او * كه گيرد توپ از گيسوي او
نيافت هيچ ره پاس اندرو * جسيكا گفت او را به آشغالي برو
گرفتند چوچانگ و بينزي به چنگ * همان كوافل سرخ و دادند فنگ
چو ديد كوافل را گران بر سرشت * نماند به بالا سرش خيره گشت
بمردست چون بار ديگر تفنگ * بيامرزدش اختر استر پلنگ
همي يافت آن زرين گوي فرار را * گرفت بر برش بوق اتمام را
زدند بر سران راوان روان * خوشي بود بر همه گريفها نشان
كه بودست مري جان برنده به آن * پنه لوپ عشاوه پُزو ايش روان
گرفت بالا زرين اسنيچ را * بديدند داوران قوزفيش را
بردست گريف جان بر اين بازي تمام * گرفتست حال فنگ تا ته اين جام
صد آفرين بود بر نام اين مرلين * نوشتست بازي به كردار فردوسين
نثر
ورزشگاه هاگوارتز غرق در شور و شادي و هيجان است. در يك گوشه، مرلين كبير ايستاده و از روي كاغذ چيزي براي تماشاچيان مي خواند (گويا اين يك مدل سرود ملي گريفيندور باشد!)
- توانا بود هر كه دانا بود، به ورزش دل پير...
به ناگاه برودريك فرياد كشيد: برودريك بود؟؟
مرلين گفت: نه عزيزم اون مال تو فيلماس! به ورزش دل پير برنا بود!(Bovad!)
آن طرف استرجس پرسيد: اين برنا كه گفتي يعني چي؟
مرلين خود را به كري زد و به داور اشاره كرد: هيس! داور اخم كرد!
داور سوت را در دستش گرفت اما در آن ندميد. لگدي نثار جعبه توپها كرد و بلافاصله دو بلاجر به پرواز درآمدند و هر كدام مسيري انتخاب كرده و رفتند.
بازيكنها نزديكتر آمدند.
مريدانوس كمي دقت به خرج داد و متوجه شيء زريني شد كه بال بال مي زد و ميرفت. خواست كه آن را بگيرد، اما اسنيچ قصه ما از خرمگس هم خرمگس تر بود!
در اين لحظه تماشاگران كه براي لحظه اي فكر كردند مريدانوس اسنيچ را گرفته و كار تمام است خروشي سردادند، به طوري كه دامبلدور (پيرمرد!) از ترس به خودش لرزيد و از سكوي اختصاصي سقوط كرد و مرد. آن طرف تر هري پاتر به سرعت خودش را به او رساند و گردنبند آر.اي.بي را در گردنش يافت و كلي زاري و گريه راه انداخت و هاگريد و جيني به زور .....
بماند!
القصه... از اين همه سر و صدا پنلوپ كليرواتر هم چشمش به جمال اسنيچ روشن شد (چرا كه محكم با دماغش برخورد نمود!) ولي به مغزش خطور نكرد كه بايد آن را بگيرد و كار را تمام كند تا ركورد جوزف ورانسكي را درجا زده باشد. دماغ عملي اش مهمتر بود...
فنگ و استرجس پادمور با هم دست دادند (خدا رحم كند! له كردند همديگر را) و داور قوي هيكل با سوت بلبلي بازي را آغاز نمود.
همه به سرعت به هوا برخاستند، آنقدر خفن و سريع اين كار را كردند كه حتي گرد و خاك هم به گرد پايشان نرسيد! (وجدانا كنايه را حال مي كنيد؟) بلافاصله بينز توپ را به چنگ آورد و براي فنگ انداخت. فنگ نيز با يك ضربه سر توپ را براي چو چانگ فرستاد.
بينز فرياد زد:حالا پاس بده! من موقعيتم درجه يكه!
چوچانگ كه حسابي در جو غوطه ور شده بود و نمي توانست از اين جوگرفتگي خارج شود تك روي كرد و حاصلش جز اين نبود كه بلاجري از جانب مرلين قهرمان نوش جان فرمود.
چوچانگ كوافل را رها كرد و جسيكاي فرصت طلب بلافاصله آن را در هوا قاپيد.
جسيكا كمي پيش رفت و از همان نقطه توپ را مستقيم براي هدويگ فرستاد. هدويگ تيز و بز خود را به توپ رساند و نيم نگاهي به دروازه كريچر انداخت، كه پايه هاي دروازه از جنس خدنگ بودند (چوبي بسيار قدرتمند! هاگوارتز امسال واقعاً از اعتبار وارد شده استفاده كرده است! (آخر دامبلدور يك مقدار حواس پرتي گرفته و امسال يادش رفت اعتبار دريافتي از وزارت را هاپولي كند)) و امان نداد.. به قدري محكم ضربه وارد كرد كه كريچر نتوانست توپ را نگاه دارد و با توپ وارد حلقه شد! بدين صورت گريفيندور يك امتياز پيش افتاد.
طرفداران گريفيندور فرياد شادي سردادند، اما فنگ نتوانست بر اين حادثه صبر كند بنابراين دوبامبي بر سر خود كوبيد و با پارس ويژه خود به الكسا و برودريك اطلاع داد كه يك كاري بكنند.
آنها نيز كه سابقه چندين و چند ساله اي در به كشتن دادن حيوانات بي گناه داشتند نه گذاشته و نه برداشتند و همزمان بر بلاجري كه بي هوا رد ميشد كوبيدند. بلاجر رفت و رفت و رفت و يك راست بر فرق سر هدويگ فرود آمد.
از آن طرف استرجس پادمور كه مرگ دوست عزيزش را ميديد براي انتقام چماقش را بر آن يكي بلاجر كوباند و يك راست مغز فنگ را نشانه گرفت.
فنگ نيز كنار جسد هدويگ بر زمين افتاد.
گزارشگر فرياد كشيد: جانمي جان!! ريون كلاو ديگه كاپيتان نداره!!
(البته با اينكه مغزش متلاشي شده بود اما سگ هفت جان دارد! و فنگ هم سگ است. پس فنگ گيج و منگ سوار بر دسته جارو شد و به پرواز درآمد و همين كار او مشت محكمي بر دهان گزارشگر بود)
در اين هنگام نوري در وسط ورزشگاه درخشيد و مانيتور بزرگي ظاهر گشت. آن مانيتور جواني را نشان ميداد كه دستمالي جادويي به دست داشت و آن را به تماشاگران نشان ميداد.
سارا اونز فرياد زد: اوا اون چيه دستش؟؟انگشتر منه!!پس اين اسكاور انگشتر منو دزديده؟؟
(قضيه به روزي برمي گردد كه سارا اونز در پارك قدم مي زد و به طور اتفاقي پسركي به او تنه ميزند و از آن به بعد انگشترش را پيدا نمي كند. )
تبليغات كنار رفت و بازي از سر گرفته شد.
اندرو توپ را از ناكجا آباد به دست آورد و به سمتي به راه افتاد. مرلين نيز پشت سرش حركت كرد تا در صورت حمله بلاجر بتواند حمايت لازم را انجام دهد.
اما چو و بينز سر راهشان قرار گرفتند. از آن سوي جسيكا به سمتش رفت و پاس خواست.
اندرو توپ را انداخت اما چو و بينز پريدند و آن را در هوا گرفته و به سرعت براي فنگ انداختند.
جسيكا رو به اندرو گفت: تو به درد آشغالي مي خوري! من نميفمم اين استرجس برا چي تو رو آورده تو تيم! ايششش...
كوافل همچنان به سرعت به طرف فنگ در حركت بود، اما فنگ به شدت گيج ميزد (به دليل مغز متلاشي شده اش) و با برخورد كوافل با اندك بقاياي جمجمه اش دار فاني (و جان سگي!) را وداع گفت و جان سپرد. (اين بار رولينگ نخواست كه "هفت" جان بودن سگ را سوژه كند! وگرنه قصد داشتيم چند بار ديگر او را زنده گردانيم!)
در همين حين بود كه صداي سوت داور بلند شد.
همگان ساكت شدند و نگريستند تا ببينند قضيه چه بود..
اسنيچ، آن گوي طلايي رنگ گرفته شده بود! بازي تمام است! خوشحالي و پايكوبي گريفيندوري ها و گريه و زاري ريون كلاوي ها دليل روشني بر اين بود كه مريدانوس موفق به دريافت اسنيچ شده بود!
او اسنيچ را بالا گرفت تا هيئت داوران داخل سكوي ويژه نيز آن را ببينند و تاييد كنند.
بدين صورت بود كه گريفيندور بازي را برد.
و روح فنگ تا ابدالدهر در عذاب خواهد ماند!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مرلین کبیر در 1385/11/5 11:00:20
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/03/07
تولد نقش: 1396/08/07
آخرین ورود: دوشنبه 11 مرداد 1400 20:30
از: یک جایی!
پستها:
3574

گریفیندور و راونکلاو
یک ساعت به آغاز مسابقه ی راونکلاو و گریفیندور باقی مونده بود ...
همه ی سرسرای ورودی پر بود از جمعیت و همه در مورد مسابقه ی آن روز صحبت میکردن ...
استر و اعضای تیم کوییدیچ گریفیندور از پله های سرسرای ورودی پایین آمدند ... جمعیت به تیم گریفیندور نگاه میکردن که با سرعت از جلوی دید آنها رد و به سمت زمین کوییدیچ حرکت کردن ... تیم کوییدیچ راونکلاو هم در میان تشویق اعضای گروه راونکلاو در پشت گروه گریفیندور از در سرسرا خارج شد و به سمت زمین حرکت کرد ....
استر که جلوتر از همه حرکت میکرد در فکر این بود که انتقام سختی از گروه اسلاترین بگیرد و این مسابقه رو ببرد با دیدن زمین کوییدیچ مات و مبهوت در جای خودش ایستاد و باعث شد هدی مرلین با سرعت بخورن بهش !!!
_آخ
_آخ ... شاخ!!!
مری به نوک هدویگ که کج شده بود نگاهی انداخت و به سمت استر رفت و گفت:
چی شده چرا این طوری می ایستی هممون ترسیدیم !!!!
استر به مری نگاه کرد و گفت:
ببخشیدا ولی به زمین نگاه کنید !!!
همه ی اعضای تیم به زمین کوییدیچ که قبلا برای خودش ابهتی داشت نگاه کردن !!!
نصفی از دیوار ورزشگاه ریخته بود ...5 کارگر داشتن آجر جا به جا میکردن .... جرثقيلی در وسط ورزشگاه تیر آهنی رو جا به جا میکرد و از قسمت شرقی ورزشگاه به سمت غربی میبرد ... همه ی بچه ها در برابر این صحنه خشک شده بودن!!!
گروه راونکلاو از کنار بچه های تیم گریفیندور رد شدن ...نیش همشون تا بنا گوششون باز بود که تق تق تق تـــــــــــــــــــــــــق!!!
فنگ که کاپیتان تیم بود در جای خودش خشک شد و بقیه ی اعضای تیم راونکلاو هم با توقف فنگ بهش گیر کرده بودن و نقش زمین شده بودن !!!!
استر که دید این طوری نمیشه به سمت زمین حرکت کرد ... در بین حرکت کوییرلو دید که داره از زمین بازدید میکنه بدون مکث به سمتش رفت !!!
------------------------------------------
_باید با همین وضع مسابقه بدین !!!
استر:نه شوخی میکنی؟؟؟
_من با شما شوخی دارم ؟؟؟
فنگ:واق ووق ویقق هاپ هوپپپپ هیپی؟؟؟(مگه میشه این طوری بازی کرد؟؟؟)
_بله میشه ضمنا تماشاگر هم ندارین چون برای اونها خطرناکه ... سریع برین توی زمین که کار داریم ...تماشاگرا از تلویزیون توی سراسرا میبینن...
ملت کوییدیچی:
------------------------------------------
استر با فنگ دست داد و سوار جاروش شد و به هوا پرواز کرد ...
_هدی پاس بده !!!
جسی درخواست توپ کرده بود هدی کوافلو میندازه براش ... بوممممم
کوافل ترکید!!!
مرلین:ترکیدند !!!!
کوافل ترکیده با یک دونه آجر روی زمین افتاد !!!
_ها وبخشید ... هدفم درست نبود !!!!
همه به سمت صدا برگشتند ... کورممد یک دستمال به سرش بسته بود و چهار پنج تا آجر گرفته بود دستش ....
استر: خدایا خودت بخیر کن !!!
چوچانگ با سرعت به سمت دروازه ی گریف میرفت و کوافل جدید دستش بود ...
سارا:به من میگن سارا خفن اگر میتونی گل بزن !!!
فرت !!!!
سارا با چهره ای سفید رنگ درون دروازه بود .... چوچانگم گل زده بود و داشت با خوشحالی دور ورزشگاه میچرخید ...
یکی از بالا داد زد :ها ببخشید میخواستم بریزم زیر دروازه شما روی هوا بودی ... گچ بود چیز خاصی نبود !!!!
سارا:
------------------------------------------
در داخل سرسرا همه ی جمعیت روی سر و کله ی همدیگه دارن وول میخورن...اون یکی پاشو گذاشته روی شونه ی اون یکی ...یکی دیگه داره قلاب میگیره .... بالاخره دوربین میره جلو و تلویزیون 14 اینچی رو نشون میده ...
با گل زدن راونکلاو 50 نفر از جلوی تلویزیون پرت میشن عقب ... چون یکی زد توی شیشه ی تلویزیون...
(لطفا سوال نکنید کی بود ؟؟؟ چون خیلی شلوغ بود شناسایی نشد)
کوییرل که در کناری ایستاده بود داد زد :
تلویزیون چهارم رو بیارین ....
------------------------------------------
در وسط های بازی بودن که هدی داد زد :
کمک کمک ...کمکم کنید !!!
همه به هدی نگاه کردن جرثقیل موجود توی ورزشگاه گیر کرده بود به پرهای هدی نوک طلا و داشت اونو بالا میکشید ....
برودريك بود که از همه به هدویگ نزدیک تر بود به کمکش رفت ولی فایده جز سقوط هدویگ بر زمین نداشت !!!
هدی:
یکی از کارگرا داد زد:
هووو ممد کوری برانکارد بیار....
قرت قرت قرت ...
هدویگو انداختن توی یک فرغون (
) و بردنش!!!
بینز که خیلی حال کرده بود با وضعیت زمین رفته بود بین فضای پرتاب آجرها و کور ممد هم حال میکرد آجرها رو از وسط صورت بینز رد میکرد
استر به سمت مری رفت و گفت:
مری تو رو خدا بگیر اون اسنیچو کارو تموم کن دارم دیوانه میشم!!!
مری که تمام لباس پر بود از گرد و خاک گفت:
فکر میکنی دارم چی کار میکنم برو بزار تمرکز کنم اه !!!!
یک دستگاه میکسر وارد زمین شد ... همه از بازی دست کشیدن و به میکسر نگاه کردن ...
یکی پیاده شد از داخلش و گفت:
بتون ها !!!!!
زرت....
همرو خالی کرد توی رختکن گریفیندور .....
استر نگاهی به جسی کرد و گفت:
یادم بیار وقتی بازی تموم شد با کلنگ بریم توی رختکن...
جسی:
بازی ادامه پیدا کرد ...
در در در در در در در!!!
همه به زیر پاشون نگاه کردن ... داشتن چمن خاک گرفته ی استدیو رو میکندن ...
_خدا!!!!!!!
پنه لوپه كلير واتر با سرعت داشت دور زمین میگشت ... و شی طلایی رنگی رو دنبال میکرد ... البته مری هم با اختلاف کمی داشت اونو تعقیب میکرد ... تا چند لحظه ی دیگه پنه لوپه اسنیچو میگرفت ....
مرلین که دید اوضاع خراب هستش داد زد:
هووو کور ممد منو ببین
کور ممد با دیدن مرلین قاط زد و یک دونه آجر با شدت به سمتش پرت کرد ... مرلین چماقو در آورد و .... گوی زرینو نشونه رفت ....
بوم............................
گوی زرین افتاد جلوی مری ...
_آره!!!
صدای فریاد استر به گوش رسید ....
مرلین یک قهرمانه !!!
یک ساعت به آغاز مسابقه ی راونکلاو و گریفیندور باقی مونده بود ...
همه ی سرسرای ورودی پر بود از جمعیت و همه در مورد مسابقه ی آن روز صحبت میکردن ...
استر و اعضای تیم کوییدیچ گریفیندور از پله های سرسرای ورودی پایین آمدند ... جمعیت به تیم گریفیندور نگاه میکردن که با سرعت از جلوی دید آنها رد و به سمت زمین کوییدیچ حرکت کردن ... تیم کوییدیچ راونکلاو هم در میان تشویق اعضای گروه راونکلاو در پشت گروه گریفیندور از در سرسرا خارج شد و به سمت زمین حرکت کرد ....
استر که جلوتر از همه حرکت میکرد در فکر این بود که انتقام سختی از گروه اسلاترین بگیرد و این مسابقه رو ببرد با دیدن زمین کوییدیچ مات و مبهوت در جای خودش ایستاد و باعث شد هدی مرلین با سرعت بخورن بهش !!!
_آخ
_آخ ... شاخ!!!
مری به نوک هدویگ که کج شده بود نگاهی انداخت و به سمت استر رفت و گفت:
چی شده چرا این طوری می ایستی هممون ترسیدیم !!!!
استر به مری نگاه کرد و گفت:
ببخشیدا ولی به زمین نگاه کنید !!!
همه ی اعضای تیم به زمین کوییدیچ که قبلا برای خودش ابهتی داشت نگاه کردن !!!
نصفی از دیوار ورزشگاه ریخته بود ...5 کارگر داشتن آجر جا به جا میکردن .... جرثقيلی در وسط ورزشگاه تیر آهنی رو جا به جا میکرد و از قسمت شرقی ورزشگاه به سمت غربی میبرد ... همه ی بچه ها در برابر این صحنه خشک شده بودن!!!
گروه راونکلاو از کنار بچه های تیم گریفیندور رد شدن ...نیش همشون تا بنا گوششون باز بود که تق تق تق تـــــــــــــــــــــــــق!!!
فنگ که کاپیتان تیم بود در جای خودش خشک شد و بقیه ی اعضای تیم راونکلاو هم با توقف فنگ بهش گیر کرده بودن و نقش زمین شده بودن !!!!
استر که دید این طوری نمیشه به سمت زمین حرکت کرد ... در بین حرکت کوییرلو دید که داره از زمین بازدید میکنه بدون مکث به سمتش رفت !!!
------------------------------------------
_باید با همین وضع مسابقه بدین !!!
استر:نه شوخی میکنی؟؟؟
_من با شما شوخی دارم ؟؟؟
فنگ:واق ووق ویقق هاپ هوپپپپ هیپی؟؟؟(مگه میشه این طوری بازی کرد؟؟؟)
_بله میشه ضمنا تماشاگر هم ندارین چون برای اونها خطرناکه ... سریع برین توی زمین که کار داریم ...تماشاگرا از تلویزیون توی سراسرا میبینن...
ملت کوییدیچی:
------------------------------------------
استر با فنگ دست داد و سوار جاروش شد و به هوا پرواز کرد ...
_هدی پاس بده !!!
جسی درخواست توپ کرده بود هدی کوافلو میندازه براش ... بوممممم
کوافل ترکید!!!
مرلین:ترکیدند !!!!
کوافل ترکیده با یک دونه آجر روی زمین افتاد !!!
_ها وبخشید ... هدفم درست نبود !!!!
همه به سمت صدا برگشتند ... کورممد یک دستمال به سرش بسته بود و چهار پنج تا آجر گرفته بود دستش ....
استر: خدایا خودت بخیر کن !!!
چوچانگ با سرعت به سمت دروازه ی گریف میرفت و کوافل جدید دستش بود ...
سارا:به من میگن سارا خفن اگر میتونی گل بزن !!!
فرت !!!!
سارا با چهره ای سفید رنگ درون دروازه بود .... چوچانگم گل زده بود و داشت با خوشحالی دور ورزشگاه میچرخید ...
یکی از بالا داد زد :ها ببخشید میخواستم بریزم زیر دروازه شما روی هوا بودی ... گچ بود چیز خاصی نبود !!!!
سارا:
------------------------------------------
در داخل سرسرا همه ی جمعیت روی سر و کله ی همدیگه دارن وول میخورن...اون یکی پاشو گذاشته روی شونه ی اون یکی ...یکی دیگه داره قلاب میگیره .... بالاخره دوربین میره جلو و تلویزیون 14 اینچی رو نشون میده ...
با گل زدن راونکلاو 50 نفر از جلوی تلویزیون پرت میشن عقب ... چون یکی زد توی شیشه ی تلویزیون...
(لطفا سوال نکنید کی بود ؟؟؟ چون خیلی شلوغ بود شناسایی نشد)
کوییرل که در کناری ایستاده بود داد زد :
تلویزیون چهارم رو بیارین ....
------------------------------------------
در وسط های بازی بودن که هدی داد زد :
کمک کمک ...کمکم کنید !!!
همه به هدی نگاه کردن جرثقیل موجود توی ورزشگاه گیر کرده بود به پرهای هدی نوک طلا و داشت اونو بالا میکشید ....
برودريك بود که از همه به هدویگ نزدیک تر بود به کمکش رفت ولی فایده جز سقوط هدویگ بر زمین نداشت !!!
هدی:
یکی از کارگرا داد زد:
هووو ممد کوری برانکارد بیار....
قرت قرت قرت ...
هدویگو انداختن توی یک فرغون (
) و بردنش!!!بینز که خیلی حال کرده بود با وضعیت زمین رفته بود بین فضای پرتاب آجرها و کور ممد هم حال میکرد آجرها رو از وسط صورت بینز رد میکرد
استر به سمت مری رفت و گفت:
مری تو رو خدا بگیر اون اسنیچو کارو تموم کن دارم دیوانه میشم!!!
مری که تمام لباس پر بود از گرد و خاک گفت:
فکر میکنی دارم چی کار میکنم برو بزار تمرکز کنم اه !!!!
یک دستگاه میکسر وارد زمین شد ... همه از بازی دست کشیدن و به میکسر نگاه کردن ...
یکی پیاده شد از داخلش و گفت:
بتون ها !!!!!
زرت....
همرو خالی کرد توی رختکن گریفیندور .....
استر نگاهی به جسی کرد و گفت:
یادم بیار وقتی بازی تموم شد با کلنگ بریم توی رختکن...
جسی:
بازی ادامه پیدا کرد ...
در در در در در در در!!!
همه به زیر پاشون نگاه کردن ... داشتن چمن خاک گرفته ی استدیو رو میکندن ...
_خدا!!!!!!!
پنه لوپه كلير واتر با سرعت داشت دور زمین میگشت ... و شی طلایی رنگی رو دنبال میکرد ... البته مری هم با اختلاف کمی داشت اونو تعقیب میکرد ... تا چند لحظه ی دیگه پنه لوپه اسنیچو میگرفت ....
مرلین که دید اوضاع خراب هستش داد زد:
هووو کور ممد منو ببین
کور ممد با دیدن مرلین قاط زد و یک دونه آجر با شدت به سمتش پرت کرد ... مرلین چماقو در آورد و .... گوی زرینو نشونه رفت ....
بوم............................
گوی زرین افتاد جلوی مری ...
_آره!!!
صدای فریاد استر به گوش رسید ....
مرلین یک قهرمانه !!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1385/11/5 7:14:44
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!


جزئیات کاربر

راونکلاو و گریفندور
بیست سال قبل از مسابقه!
غیژ...غیژ...غیژ...غیژ
در گوشه ی اتاق گهواره ای قرار داشت که کودکی در اون اینور اونور می شد!
پدر کودک بالای سرش اومد و نگاه عاشقانه ای به کودکش انداخت...مرد نفس عمیقی کشید و رو به کودش شروع به صحبت کرد...
-عزیزم...دلبندم!من امروز میخوام موضوع خیلی مهمی رو باهات در میون بزارم...
-هن؟!
-تو بیست سال دیگه در همین روز مسابقه ی مهمی با تیم گریفندور خواهی داشت...خودتو برای اون مسابقه آماده کن!
-ارنه اوو ایین(ترجمه:برو اونور بابا بزار باد بیاد!)
-------------------------
روز قبل از مسابقه
کورن در گوشه ی تالار ریون نشسته بود و با ساعتش ور می رفت...هاپ هاپی از بیرون تالار شنیده شد و سگی بامزه وارد تالار شد...
فنگ روی کاناپه پهلوی کورن نشست و شدیدا به او غرید...
کورن نگاه مظلومانه ای به فنگ و سپس ناخن های فنگ انداخت...
کورن:حالا نمیشه ناخناتو تمیز نکنم؟!
فنگ با غرور سر بالا کرد و به زور هاپی به زبان آورد که معنی آن میشد یا تمیز می کنی یا میدم سوراخ های دماغتو گشاد کنن از صورتت به عنوان حلقه ی کوییدیچ استفاده کنن!
کورن که با انزجار ناخن های فنگ رو نگاه می کرد گفت:من اصلا غلط کردم نمی خوام بازی کنم!!!
فنگ:هاپ هیوپانگزج!(ترجمه:تو غِلط میکنی! کلی خرجت کردم برای همین مسابقه پولشو داری بدی؟نداری دیگه حقته به عنوان حلقه ی کوییدیچ ازت استفاده بشه...خودت گفتی حاضرم هر کاری بکنم تا توی این بازی شرکت کنم...منم بهت لطف کردم گفت بیا ناخونامو تمیز کن(!!!!!!!!!!))
کورن با چهره ای در هم رفته سر تکون داد و دستمالی را برداشت و شروع به تمیز کردن ناخونای فنگ کرد...
------------------------
سه ساعت بعد...
کورن همچنان در تلاش برای تمیز کردن ناخون اول فنگ بود و در همین راستا تعداد زیادی دستمال به مصرف رسانده بود.
اسکاور با دیدن این صحنه به سمت کورن دوید تا دستمالای جدیدش رو در همین زمینه معرفی کنه:
-ببین یه دستمال جدید اختراع کردم مخصوص تمیز کردن ناخن سوپر سگ ها میخوای؟
کورن چشم غره ای به اسکاور رفت
اسکاور شروع به خاراندن سرش کرد و سپس با لحنی مظلومانه شروع به صحبت کرد:چیزه...هوووم...اگه بد بود پولشو نده!
چشمان کورن برقی زد...با ابرو به اسکاور فهموند که دستمالا رو بده!
اسکاور از جیبش یه سری دستمال سیاه رنگ بد بو در آورد و به کورن داد و قبل از اینکه کورن حرفی بزنه از اون جا جیم شد...
کورن بلافاصله شروع کرد به تمیز کردن ناخنای فنگ با دستمالای جدید...بلافاصله ناخنا برق میزنن و تمیز می شن...کورن نگاه مغرورانه ای به فنگ میندازه و بلند میشه و به سوی خوابگاه میره...
فنگ با خودش:هاااااااپ هاااپ(ترجمه:اینا که رنگ فابریکشون سیاه بود چطوری سفید شدن؟
)
----------------------
روز مسابقه
فنگ از جاش بلند میشه و کش و قوسی به بدنش میده...ناگهان متوجه میشه پاش رو نمی تونه تکون بده...فنگ نگاهی به پاش میندازه و دهنش از تعجب وا میمونه...
ناخنای فنگ دراز شده بود و در انتهای تخت فرو رفته بود.
-واق واق واااق(ترجمه:واه واه وااااه!)...هاپ غررررر هاپ(ترجمه:کورن خدا بگم چه کارت کنه!مثل اینکه هنوز اون روی سگ منو ندیدی!)
فنگ شروع به می کنه به واق واق کردن تا بقیه رو بیدار کنه...
ملت با آه و ناله بیدار می شن و به پدر ، مادر فنگ فحش می فرستن با این وجود بلند می شن تا ببینن فنگ چشه...
کم کم ملت دور فنگ جمع میشن و با ناخونای دراز فنگ مواجه می شن
فنگ نگاهی به جمع میندازه و کورن رو نمیبینه...
فنگ:واق واق هاپ هاپ عوووووووو(ترجمه:کورن کو؟)
بینز با سر به سه تخت اونور تر اشاره میکنه...فنگ نگاهی غضبانک به تخت میندازه و کورن رو میبینه که داره با خودش کلنجار میره تا ناخوناشو از تخت جدا کنه!
فنگ رو به بادراد میکنه و میگه:غررر واق واق هاپینگ(ترجمه:هر چه زودتر باید ناخنمو از تخت جدا کنید...خیر سرم دو ساعت دیگه مسابقه شروع میشه...
ملت سر تکون میدن و روی پای فنگ خم میشن...
غیژ غیژ غیژ...گومپ گومپ گومپ...ویژژژژژژژژژژژژزززز...فیششششش
یک ساعت و چهل و چهار دقیقه و سی و چهار ثانیه و پنج صدم ثانیه بعد!
-نه اره افاقه میکنه نه پتک نه اره برقی و نه اسید!چه کار کنیم؟
-به نظر من بگین مسابقه رو بندازن عقب...یه ربع دیگه مسابقه شروع میشه...
-غرررررررر(ترجمه:چاره ای جز این نیست؟!)
----------------------
شب مسابقه!
بالاخره اعضای ریون با کلی کشمکش ناخنای فنگ و کورن رو کوتاه می کنن و با با تصمیم دومبل مبنی بر برگزار شدن مسابقه در شب به سمت رختکن می رن
در رختکن...
-حالا چرا مسابقه رو میخوان شب برگزار کنن
-میگن دامبل تازه برای ورزشگاه نور افنکن خریده میخواد امتحانشون کنه!!!
-هوووووووومک!!!
با واق فنگ همه ی بازیکنا ساکت می شن...
فنگ روی دو پاش می ایسته و رو به بازیکنا شروع به صحبت میکنه:
-واق هاپ ماپ لاپ فاپ بپراق واق واق(ترجمه:خب بچه ها امروز ما بازی سختی پیش رو داریم و همه میدونیم که این تیم حیوون خفنی به نام هدویگ داره که میتونه با هو هو هاش همتونو اغفال کنه!در ضمن دامبل تازه نورافکن برای ورزشگاه خریده و نصف بودجه ی مدرسه رو خرج کرده!!!اگه حتی اسنیچ رفت توی نور افکن نگیریدش...چون من اصلا دوست ندارم پوزم با پنجم یکی بشه!)
در آخر فنگ به همه عووویی میگه(ترجمه:موفق باشید!) و بازیکنان رو راهی زمین می کنه
در زمین...
بازیکنا سوار جاروشون می شن و به طرف مرکز زمین حرکت می کنن
کفش های کورن سوراخ شده بود و تعدادی از ناخنای شکسته ش از اون بیرون زده بود.
آثار تلاش برای قطع کردن ناخن فنگ نیز در سر روی او مشخص بود و تمام بدنش را خرده ها ناخن فراگرفته بود.
داور دستور میده تا بازیکنا به هم نزدیک بشن
فنگ میاد جلو تا با کاپیتان گریف دست بده...
-آخخخخخ
ناخنای فنگ در دستای کاپیتان گریفندور فرو رفته بود...فنگ سریعا دستشو عقب کشید و با لبخندی ظاهری از استر معذرت خواهی کرد
بازیکنا به جای اصلیشون می رن و منتظر آغاز بازی می شن
بازی شروع میشه...
داور توپ ها رو آزاد میکنه و سپس کوافل رو به هوا میندازه
الکسا شیرجه میزنه و توپ رو می قاپه و سریعا توپ رو به کورن پاس می ده
فیسسسس...
توپ با برخورد به ناخنای کورن سوراخ میشه...
ملت:
داور سریع جلو میاد و توپ رو از دست کورن می کشه...
داور با خودش:هووومک...کوافل که سوراخ نمی شه!صدای سوت من بود!گفتما!هر چی سوت میزنم صدا نمی ده...بهتره صداشو در نیارم
ملت با تعجب داور رو نگاه می کنن و داور می فهمه که زیادی بلند فکر کرده بود!
داور دوباره کوافل رو به هوا پرت می کنه و بازی دوباره شروع میشه...
***
مدت زیادی از بازی می گذشت در حالی که تیم گریفندور 160 بر 0 از ریون جلو بود!
چو در حالی که نا امیدانه بازیکنای تیمش رو زیر نظر گرفته بود ناگهان برق اسنیچ رو دید و آروم آروم بهش نزدیک شد و به امید اینکه ریون یه گل بزنه اونو نگرفت
مریدانوس به حرکت آروم چو شک می کنه و فریاد می زنه:هوووی چو هنوز پیداش نکردی؟
چو هول میشه و سریع جلوی اسنیچ می ایسته تا اونو پشت خودش قایم کنه
چو:نه نه...ا اون چیه داره از اونجا رد میشه...مثل اینکه اسنیچه!
مریدانوس سرش رو از چو بر می گردونه و بی هدف به طرف نقطه ای که چو گفته بود حرکت می کنه
چو بر می گرده تا اسنیچ رو نگاه کنه ولی اثری از اسنیچ نبود.
اسنیچ در فاصله ای دور تر داشت به طرف جایی می رفت که کورن در حال پرواز بود
چو سریعا به طرف کورن تغییر مسیر داد و با آخرین سرعت به طرف او رفت .
در اتاق برق...
اسکاور از اونجا که خیلی آدم فضولی بود داشت برای خودش دستگاه ها رو چک می کرد و دنبال سوژه برای اختراعاتش می گشت...ناگهان چشمش به سیم برق افتاد که شدیدا خاک گرفته بود...بدون معطلی یکی از دستمالاشو در آورد و شروع کرد به پاک کردن سیم برق..
در زمین...
ناگهان همه جا رو خاموشی فرا میگیره و بازیکنان کورکورانه شروع به گشتن می کنن
شتررررق
گومممپپ
-هو هو هو
-هاپ هاپ
-...(صدای ققنوس چطوریه؟!)
-خششششش(صدای فرو رفتن چیزی تیز در زمین)
دامبل با فهمیدن این که نور افکن هاش از کار افتادن در جا سکته می کنه و مجالی برای اعلام پایان بازی پیدا نمی کنه
فنگ احساس کرد پاهایش روی زمین کشیده می شوند...او اوج گرفت ولی باز هم این احساس او را ترک نمی کرد...فنگ آروم پنجه هاشو رو به پایین حرکت داد...ولی هیچی جز هوا نبود...ناگهان دست فنگ به چیز تیز و سختی خورد
فنگ:
شترقققق
-آخخخخخ چشمم!
صدایی از آن طرف زمین به گوش رسید که ظاهرا صدای کورن بود!
-یکی کمک کنه ناخونام داخل زمین فرو رفته!
کورن کورکورانه اطرافش رو جستجو می کنه تا یه چیزی برای شکستن ناخوناش پیدا کنه...
-آها یافتم!
در همین لحظه چو به کورن برخورد می کنه و جسم سختی که در دست کورن بود به هوا می ره و در دستان چو قرار می گیره...
کورن:ایول بالاخره شکست!!!
در اون طرف زمین صدای برخورد های فراوانی شنیده می شد...صدای فرو رفتن چیزی در ریش ،همچنین صدای برخورد کوافل با جسمی سخت نیز شنیده شد.
در اتاق برق...
اسکاور:ای وای این چرا ذوب شد حالا چه کار کنم!
اسکاور دو تا از دستمالای عایقش رو در میاره و سیم ها رو میگیره و به هم میچسبونه
اسکاور:
(مثلا اسمایل برق گرفتگیه!)
در زمین...
همه جا دوباره روشن میشه...
ناخن های فنگ توی چشم هدویگ فرو رفته بود و با توجه به سرعت سریع رشدش داشت از اون ور بیرون میزد
کوافل تو حلق سارا اوانز فرو رفته بود
مریدانوس که داشت همچنان دنبال نخود سیاه چو میگشت با مخ به زمین خورده بود
ققی با کله در ریش مرلین فرو رفته بود
کورن هم روی زمین ولو شده بود و داشت ناخونای شکسته ش رو وارسی می کرد که ظاهرا سریعا داشتن رشد می کردن
چو نیز جسم طلایی رنگی رو در دست گرفته بود و با دهن باز بهش نگاه می کرد!
داور سوتشو به صدا در آورد
بازی به نتیجه ی 160 بر 150 به نفع گریفندور تموم شد
بیست سال قبل از مسابقه!
غیژ...غیژ...غیژ...غیژ
در گوشه ی اتاق گهواره ای قرار داشت که کودکی در اون اینور اونور می شد!
پدر کودک بالای سرش اومد و نگاه عاشقانه ای به کودکش انداخت...مرد نفس عمیقی کشید و رو به کودش شروع به صحبت کرد...
-عزیزم...دلبندم!من امروز میخوام موضوع خیلی مهمی رو باهات در میون بزارم...
-هن؟!
-تو بیست سال دیگه در همین روز مسابقه ی مهمی با تیم گریفندور خواهی داشت...خودتو برای اون مسابقه آماده کن!
-ارنه اوو ایین(ترجمه:برو اونور بابا بزار باد بیاد!)
-------------------------
روز قبل از مسابقه
کورن در گوشه ی تالار ریون نشسته بود و با ساعتش ور می رفت...هاپ هاپی از بیرون تالار شنیده شد و سگی بامزه وارد تالار شد...
فنگ روی کاناپه پهلوی کورن نشست و شدیدا به او غرید...
کورن نگاه مظلومانه ای به فنگ و سپس ناخن های فنگ انداخت...
کورن:حالا نمیشه ناخناتو تمیز نکنم؟!
فنگ با غرور سر بالا کرد و به زور هاپی به زبان آورد که معنی آن میشد یا تمیز می کنی یا میدم سوراخ های دماغتو گشاد کنن از صورتت به عنوان حلقه ی کوییدیچ استفاده کنن!
کورن که با انزجار ناخن های فنگ رو نگاه می کرد گفت:من اصلا غلط کردم نمی خوام بازی کنم!!!
فنگ:هاپ هیوپانگزج!(ترجمه:تو غِلط میکنی! کلی خرجت کردم برای همین مسابقه پولشو داری بدی؟نداری دیگه حقته به عنوان حلقه ی کوییدیچ ازت استفاده بشه...خودت گفتی حاضرم هر کاری بکنم تا توی این بازی شرکت کنم...منم بهت لطف کردم گفت بیا ناخونامو تمیز کن(!!!!!!!!!!))
کورن با چهره ای در هم رفته سر تکون داد و دستمالی را برداشت و شروع به تمیز کردن ناخونای فنگ کرد...
------------------------
سه ساعت بعد...
کورن همچنان در تلاش برای تمیز کردن ناخون اول فنگ بود و در همین راستا تعداد زیادی دستمال به مصرف رسانده بود.
اسکاور با دیدن این صحنه به سمت کورن دوید تا دستمالای جدیدش رو در همین زمینه معرفی کنه:
-ببین یه دستمال جدید اختراع کردم مخصوص تمیز کردن ناخن سوپر سگ ها میخوای؟
کورن چشم غره ای به اسکاور رفت
اسکاور شروع به خاراندن سرش کرد و سپس با لحنی مظلومانه شروع به صحبت کرد:چیزه...هوووم...اگه بد بود پولشو نده!
چشمان کورن برقی زد...با ابرو به اسکاور فهموند که دستمالا رو بده!
اسکاور از جیبش یه سری دستمال سیاه رنگ بد بو در آورد و به کورن داد و قبل از اینکه کورن حرفی بزنه از اون جا جیم شد...
کورن بلافاصله شروع کرد به تمیز کردن ناخنای فنگ با دستمالای جدید...بلافاصله ناخنا برق میزنن و تمیز می شن...کورن نگاه مغرورانه ای به فنگ میندازه و بلند میشه و به سوی خوابگاه میره...
فنگ با خودش:هاااااااپ هاااپ(ترجمه:اینا که رنگ فابریکشون سیاه بود چطوری سفید شدن؟
)----------------------
روز مسابقه
فنگ از جاش بلند میشه و کش و قوسی به بدنش میده...ناگهان متوجه میشه پاش رو نمی تونه تکون بده...فنگ نگاهی به پاش میندازه و دهنش از تعجب وا میمونه...
ناخنای فنگ دراز شده بود و در انتهای تخت فرو رفته بود.
-واق واق واااق(ترجمه:واه واه وااااه!)...هاپ غررررر هاپ(ترجمه:کورن خدا بگم چه کارت کنه!مثل اینکه هنوز اون روی سگ منو ندیدی!)
فنگ شروع به می کنه به واق واق کردن تا بقیه رو بیدار کنه...
ملت با آه و ناله بیدار می شن و به پدر ، مادر فنگ فحش می فرستن با این وجود بلند می شن تا ببینن فنگ چشه...
کم کم ملت دور فنگ جمع میشن و با ناخونای دراز فنگ مواجه می شن
فنگ نگاهی به جمع میندازه و کورن رو نمیبینه...
فنگ:واق واق هاپ هاپ عوووووووو(ترجمه:کورن کو؟)
بینز با سر به سه تخت اونور تر اشاره میکنه...فنگ نگاهی غضبانک به تخت میندازه و کورن رو میبینه که داره با خودش کلنجار میره تا ناخوناشو از تخت جدا کنه!
فنگ رو به بادراد میکنه و میگه:غررر واق واق هاپینگ(ترجمه:هر چه زودتر باید ناخنمو از تخت جدا کنید...خیر سرم دو ساعت دیگه مسابقه شروع میشه...
ملت سر تکون میدن و روی پای فنگ خم میشن...
غیژ غیژ غیژ...گومپ گومپ گومپ...ویژژژژژژژژژژژژزززز...فیششششش
یک ساعت و چهل و چهار دقیقه و سی و چهار ثانیه و پنج صدم ثانیه بعد!
-نه اره افاقه میکنه نه پتک نه اره برقی و نه اسید!چه کار کنیم؟
-به نظر من بگین مسابقه رو بندازن عقب...یه ربع دیگه مسابقه شروع میشه...
-غرررررررر(ترجمه:چاره ای جز این نیست؟!)
----------------------
شب مسابقه!
بالاخره اعضای ریون با کلی کشمکش ناخنای فنگ و کورن رو کوتاه می کنن و با با تصمیم دومبل مبنی بر برگزار شدن مسابقه در شب به سمت رختکن می رن
در رختکن...
-حالا چرا مسابقه رو میخوان شب برگزار کنن
-میگن دامبل تازه برای ورزشگاه نور افنکن خریده میخواد امتحانشون کنه!!!
-هوووووووومک!!!
با واق فنگ همه ی بازیکنا ساکت می شن...
فنگ روی دو پاش می ایسته و رو به بازیکنا شروع به صحبت میکنه:
-واق هاپ ماپ لاپ فاپ بپراق واق واق(ترجمه:خب بچه ها امروز ما بازی سختی پیش رو داریم و همه میدونیم که این تیم حیوون خفنی به نام هدویگ داره که میتونه با هو هو هاش همتونو اغفال کنه!در ضمن دامبل تازه نورافکن برای ورزشگاه خریده و نصف بودجه ی مدرسه رو خرج کرده!!!اگه حتی اسنیچ رفت توی نور افکن نگیریدش...چون من اصلا دوست ندارم پوزم با پنجم یکی بشه!)
در آخر فنگ به همه عووویی میگه(ترجمه:موفق باشید!) و بازیکنان رو راهی زمین می کنه
در زمین...
بازیکنا سوار جاروشون می شن و به طرف مرکز زمین حرکت می کنن
کفش های کورن سوراخ شده بود و تعدادی از ناخنای شکسته ش از اون بیرون زده بود.
آثار تلاش برای قطع کردن ناخن فنگ نیز در سر روی او مشخص بود و تمام بدنش را خرده ها ناخن فراگرفته بود.
داور دستور میده تا بازیکنا به هم نزدیک بشن
فنگ میاد جلو تا با کاپیتان گریف دست بده...
-آخخخخخ
ناخنای فنگ در دستای کاپیتان گریفندور فرو رفته بود...فنگ سریعا دستشو عقب کشید و با لبخندی ظاهری از استر معذرت خواهی کرد
بازیکنا به جای اصلیشون می رن و منتظر آغاز بازی می شن
بازی شروع میشه...
داور توپ ها رو آزاد میکنه و سپس کوافل رو به هوا میندازه
الکسا شیرجه میزنه و توپ رو می قاپه و سریعا توپ رو به کورن پاس می ده
فیسسسس...
توپ با برخورد به ناخنای کورن سوراخ میشه...
ملت:
داور سریع جلو میاد و توپ رو از دست کورن می کشه...
داور با خودش:هووومک...کوافل که سوراخ نمی شه!صدای سوت من بود!گفتما!هر چی سوت میزنم صدا نمی ده...بهتره صداشو در نیارم
ملت با تعجب داور رو نگاه می کنن و داور می فهمه که زیادی بلند فکر کرده بود!
داور دوباره کوافل رو به هوا پرت می کنه و بازی دوباره شروع میشه...
***
مدت زیادی از بازی می گذشت در حالی که تیم گریفندور 160 بر 0 از ریون جلو بود!
چو در حالی که نا امیدانه بازیکنای تیمش رو زیر نظر گرفته بود ناگهان برق اسنیچ رو دید و آروم آروم بهش نزدیک شد و به امید اینکه ریون یه گل بزنه اونو نگرفت
مریدانوس به حرکت آروم چو شک می کنه و فریاد می زنه:هوووی چو هنوز پیداش نکردی؟
چو هول میشه و سریع جلوی اسنیچ می ایسته تا اونو پشت خودش قایم کنه
چو:نه نه...ا اون چیه داره از اونجا رد میشه...مثل اینکه اسنیچه!

مریدانوس سرش رو از چو بر می گردونه و بی هدف به طرف نقطه ای که چو گفته بود حرکت می کنه
چو بر می گرده تا اسنیچ رو نگاه کنه ولی اثری از اسنیچ نبود.
اسنیچ در فاصله ای دور تر داشت به طرف جایی می رفت که کورن در حال پرواز بود
چو سریعا به طرف کورن تغییر مسیر داد و با آخرین سرعت به طرف او رفت .
در اتاق برق...
اسکاور از اونجا که خیلی آدم فضولی بود داشت برای خودش دستگاه ها رو چک می کرد و دنبال سوژه برای اختراعاتش می گشت...ناگهان چشمش به سیم برق افتاد که شدیدا خاک گرفته بود...بدون معطلی یکی از دستمالاشو در آورد و شروع کرد به پاک کردن سیم برق..
در زمین...
ناگهان همه جا رو خاموشی فرا میگیره و بازیکنان کورکورانه شروع به گشتن می کنن
شتررررق
گومممپپ
-هو هو هو
-هاپ هاپ
-...(صدای ققنوس چطوریه؟!)
-خششششش(صدای فرو رفتن چیزی تیز در زمین)
دامبل با فهمیدن این که نور افکن هاش از کار افتادن در جا سکته می کنه و مجالی برای اعلام پایان بازی پیدا نمی کنه
فنگ احساس کرد پاهایش روی زمین کشیده می شوند...او اوج گرفت ولی باز هم این احساس او را ترک نمی کرد...فنگ آروم پنجه هاشو رو به پایین حرکت داد...ولی هیچی جز هوا نبود...ناگهان دست فنگ به چیز تیز و سختی خورد
فنگ:
شترقققق
-آخخخخخ چشمم!
صدایی از آن طرف زمین به گوش رسید که ظاهرا صدای کورن بود!
-یکی کمک کنه ناخونام داخل زمین فرو رفته!
کورن کورکورانه اطرافش رو جستجو می کنه تا یه چیزی برای شکستن ناخوناش پیدا کنه...
-آها یافتم!
در همین لحظه چو به کورن برخورد می کنه و جسم سختی که در دست کورن بود به هوا می ره و در دستان چو قرار می گیره...
کورن:ایول بالاخره شکست!!!
در اون طرف زمین صدای برخورد های فراوانی شنیده می شد...صدای فرو رفتن چیزی در ریش ،همچنین صدای برخورد کوافل با جسمی سخت نیز شنیده شد.
در اتاق برق...
اسکاور:ای وای این چرا ذوب شد حالا چه کار کنم!
اسکاور دو تا از دستمالای عایقش رو در میاره و سیم ها رو میگیره و به هم میچسبونه
اسکاور:
(مثلا اسمایل برق گرفتگیه!)در زمین...
همه جا دوباره روشن میشه...
ناخن های فنگ توی چشم هدویگ فرو رفته بود و با توجه به سرعت سریع رشدش داشت از اون ور بیرون میزد
کوافل تو حلق سارا اوانز فرو رفته بود
مریدانوس که داشت همچنان دنبال نخود سیاه چو میگشت با مخ به زمین خورده بود
ققی با کله در ریش مرلین فرو رفته بود
کورن هم روی زمین ولو شده بود و داشت ناخونای شکسته ش رو وارسی می کرد که ظاهرا سریعا داشتن رشد می کردن
چو نیز جسم طلایی رنگی رو در دست گرفته بود و با دهن باز بهش نگاه می کرد!
داور سوتشو به صدا در آورد
بازی به نتیجه ی 160 بر 150 به نفع گریفندور تموم شد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط كورن اسميت در 1385/11/3 18:42:33
[b][size=medium][color=336600][font=Arial]ما همگی اعتقاد داریم که باید خدا را کشف کرد.دریغا که نمی دانیم هم چنان که در انتظار او به سر می بریم ، به کدام درگاه
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/08/27
تولد نقش: 1396/09/23
آخرین ورود: شنبه 20 اردیبهشت 1393 20:29
از: قدح اندیشه
پستها:
1323

آنیتا دامبلدور ذخیره به جای الکسا بردلی!
-----
بازی بین ریون و گریف
-----
گوپس گوپسوم! گوپس دوپس! گوپس دوپسوم دوپس دوپس! تیس تیس... دیس ایز دی جی هری پاتر! گوپس دوپس ... !
غریو شادی تماشاچیا میره هوا و میرسه به ققی! ققی از اون بالا یه نگاه به ورزشگاه میکنه و میبینه که اوه! چه خفن! هری داره توی ورزشگاه شعر میخونه!
بازیکنای دو تیم گریف و ریون، در حالی که داره روشون کاغذ رنگی میریزه، به حالتی خیلی خفن و باکلاس و ماتریکسی و اینا، وارد زمین میشن! و به حالت نیم دایره وایمیستن و میذارن هری هنر نماییشو بکنه!
هری همونجوری وسط زمینه و داره خودشو جر و واجر میکنه و شعر میخونه! ملت تماشاچی اول هی دست و سوت میزنن، ولی دیگه آخر خسته میشن و هری رو با تیپا میندازن بیرون! چون دامبل مرده بود(
) و نمیتونست چغلی کسی رو بکنه! 
خلاصه اسکاور که داور بود، میره وسط زمین و در جعبه توپها رو باز میکنه، ولی میبینه که ای داد بیداد! تخمه بو میداد! به من نمیداد... نه! میبینه که همه ی توپها هستن، جز اسنیچ!
اسکی به حالت مشکوکیوس و غضبناک، یهو این ور رو نگاه میکن و بچه های گریف از ترس بندری میزنن!
بعد دوباره یهو اون ور رو نیگا میکنه و بچه های ریون سکته ناقص میزنن!
بعد هم این شکلی میشه:
خلاصه بدو بدو میره سمت ناظر بازی، هری پاتر، و میگه:
_ هووی! هری!... هوی!.. آها! چیزه، ما اسنیچ نداریم!
هری که داره کراواتش رو تنظیم میکنه که باز اون وسطا بپره و بخونه، اخم میکنه و میگه:
_ من کار ندارم به این چیزا! بازی باید برگذار بشه! من اومدم اینجا تفریح بکنم، نه اینکه دنبال اسنیچ بگردم! یه چیزی رو بنداز تو هوا به جای اسنیچ! وگرنه خودت میدونی که، ممکنه شپلخ بشی!
اسکی میزنه تو سر و کول خودش و بعد از کلی گریه و زاری، بلند میشه لباساشو میتکونه! بعد چشمش می یفته به یه پرنده ی زرد رنگ که اون بالا، توی لونه ی ققی داشت جیک جیک میکرد!
سریع یه نردبون رو تکیه میده به هگرید(!) و میره جوجه فسقلی رو بر میداره و از همونجا داد میزنه:
_ یهوی هوی! اسنیچ رو آزاد کردم! بدویین بازی رو شروع کنید!
و پرنده ی از همه جا بیخبر رو شوت میکنه توی زمین بازی!
در همون موقع یک پرنده ی نارنجی رنگ به نام ققی، می یاد دم لونش و مییبینه که جوجه اش، یعنی کفگرگی نیستش! و نفسی از سر آسودگی میکشه و میگه:
_ آخیش! یه نون خور اضافی کم شد!
و بدو بدو... ببخشید، همون پر پر زنان میره توی زمین کوییدیچ تا بازیشو بکنه!
صدای گزارشگر که همون مک بون هستش، تماشاچیا رو از وضع بازی آگاه میکنه:
_ سلام لیدیز اند جنتلمنز
بازی بین گریف و ریونه، خودتون که میدونید! من حوصله حرف زدن اضافی ندارن، چون چو امروز بهم غذای درست و حسابی نداده، همچین حسش نیست و ایناها! اوه اوه! اونو رو نیگا کنین!
یهو سر تماشاچیا میچرخه سمت راست و مک بون غش میکنه از خنده و میگه:
_ خالی بستم!!
... نه جدی این ور رو نیگا کنین! مرلین و استرجس بی حیا دارن الکسا رو اون پشت... با چماقاشون همچین میزنن که انگار ارث باباشون رو خورده! هوی بیناموس! بذار آخر بازی حالیت میکنم! ولش کن یره!
دوربین زوم میکنه روی اون پشت تا ببینه چه خبره:
_ ای الکسی بوقی! تو دیشب زنگ زدی به زنهای ما و همه چیز رو بهشون گفتی! یالا 500 گالیون بده تا ولت کنیم! بیگیر!
مک بون ادامه میده:
_ مثل اینکه الکسا رو بردن بیمارستان! خداکنه اشتباهی ببرنش تیمارستان! برای سلامتیش مفیده!
خب برگردیم به بازی... فنگ و ققی و بری، رو در رو شدن با اندرو و جسی و هدی! ... اوه اوه! آی دوربین، این صحنه رو بگیر که حسابی اکشنه! بگیرش!!
و دوربین زوم میکنه به اون صحنه:
_ گوش کن هدی! تو که میدونی من ققی ام و کم الکی نیستما! بیا با زبون خوش بریم پارک، باشه؟!
هدی میره سمت ققی و دستشو میندازه گردنش و میگه:
_ بریم! برام بستنی میخری؟!!
_ معلومه! تازه میخوایم با هم تاب بازی بکنیم! خیلی حال میده!
:bigkiss:
میمونن فنگ و بری، اندرو و جسی!اندرو و جسی آستیناشون رو میزنن بالا و لنگ کفشهاشون رو آماده میکنن و داد میزنن:
_ با زبون خوش برین اونور! وگرنه که ما خشنیم!
_ اینجوریاس؟! پس ما هم فشنیم!
چهره ی هر چهار نفر تا سر حد انفجار سرخ شده! و یهو تصویر میره بازی آرسنال و منچستر رو نشون میده که خوزه مورینیو داره تخمه میشکنه و با اسکولاری گپ دوستانه میزنه! و در همون وقت رونادینهو یه گل خوشگل میزنه و باعث میشه تا استیون جرارد بر خودش برای این دروازه بانی ضعیف، لعنت بفرسته!
صحنه بر میگرده! فنگ و بری از ناحیه همه جا به طرز فجیعی زخمی شدن و اندرو و جسیکا دارن گریه میکنن که چرا دستشون به خون دو تا بیگناه آلوده شده!
توپ به حالت اسلوموشن توی هوا غل میخوره و در یک حرکت کاملا آنتحاری، آنیتا که برای مرگ بابا دامبلش پارچه ی سیاه به بازوش بسته، توپ رو می قاپه و به سمت دروازه ی گریف میره.
مک بون:
_ اهه! دره مره دره مره! ای آنیت چه کارایی مکنه! اصلا همه ی قاچاقچیان نت ایجور فرزن! خیلی قشنگ بلاجرای مرلین و استرس رو جا میذاره و حالا رو بروی سارا خفنز هست. دستش رو میبره بالا و در یک حرکت مافوق دیپلم آنتحاری بازی، توپ رو گل میکنه!!! آنیتا خیلی خزی! آنیتا خیلی خزی!
تماشاچیای ریون موج مکزیکی میرن و آنیتا از اون بالا خودش رو پرت میکنه توی بغل آوریل و داد میکشه:
_ من گل زدم!
و آوی داد میکشه:
_ خب زدی که زدی!
و به حالت گوپسی پرتش میکنه همون بالا!
مک بون بعد از اینکه رفت وسط زمین و حرکاتی بس ناموزون(!) انجام داد، می یاد سر جاش و ادامه میده:
_ حالا سارا که به خفنزیتش برخورده، توپ رو شوت میکنه! جسی و اندرو توپ رو گرفتن و دارن با تمام قوا به سمت دروازه میرن، اما کورن و بینز دارن سعی میکنن بلاجر رو به طرف اونا پرت کنن! اما گویا دارن بدمینتون بازی میکنن!
تصویر میره روی کورن و بینز:
_ بینز بزنش سمت اندرو!
_ نمیشه! خودت بزنش! من روی زن جماعت دست بلند نمیکنم!
_ دستام رو کرم جی(!) زدم! داره لیز میخوره، اذیت نکن!
... !
مک بون با شور ادامه میده:
_ اندرو و جسی دارن همینجور میرن جلو و آنیتا هم هیچ کار نمیکنه چون هنوز از گلی که زده ذوق مرگه! اندرو میرسه به دروازه و حالا میخواد شوت بکنه! اما انگار داره یه اتفاقاتی می یفته! آقا اون ور رو بگیر ببینم چه خبره! نیا توی بینی من! برو اون ور!
دوربین با اکراه میره اون سمت:
اندرو دستش رو بالا برده تا گل بزنه، اما کریچر یهو انگشت سبابه ش رو میگیره بالا و میگه:
_ خانوم اجازه؟!
اندرو تعجب میکنه و میگه:
_ بله پسرم؟!
کریچر با صدایی بچگانه میگه:
_ خانوم اجازه، میشه ما بریم w.c؟!!
اندرو هم دلش به حال کریچر میسوزه و میگه:
_ برو عزیزم! من منتظرت میمونم تا برگردی!
_ خانوم یه وقت بهمون گل نزنین ها!
_ نه پسرم! برو خوش باش!
و کریچ مثل جنی که از چله رها شده باشه، به اونجا هجوم میبره!
مک بون میزنه روی میکروفون و میگه:
_ واقعا که چه بازی مسخره ای! معلوم نیست پنی و مری دارن چیکار میکنن! بابا برن اسنیچ رو بگیرن و خیال ما رو راحت کنن دیگه! آقا به من هیچی ربطی نداره! من چو رو طلاق نمیدم!
دوربین سعی میکنه صحنه رو بگیره:
از اسنیچ خبری نبود! پنی و مریدانوس همه جا رو گشته بودن و هیچی پیدا نکرده بودن و حالا داشتن تبادل اطلاعات میکردن:
_ مری! من پیداش نکردم! حتی توی جیب تماشاچیای شما هم نبود!
_ آره! منم توی جورابای تماشاچیای شما پیداش نکردم!!!
_ چی کار کنیم پس؟!
همینجوری داشتن حرف میزدن که اسکی در حالی که داشت با موبایل حرف میزد، از کنارشون رد میشه:
_ آره! یه جوجه رو گذاشتم جای اسنیچ! مثل اینکه جوجه رفته توی لونشون اون بالا!
و با انگشت به محل جوجه اشاره میکنه!
مری نگاهی به پنی میندازه، پنی نگاهی به مری! و هر دو نگاهی به اسکی! و یهو مثل فشنگ از جا در میرن و به سوی لونه اوج میگیرن:
_ عمرا دستت بهش برسه!
_ هه! مال منه! مگه خوابشو ببینی!
_ حالا میبینیم!
و در حین رفتن، به همدیگه گل و هدیه هایی از جنس مشت و لگد میدادن که البته نفس عمل مهمه نه نوع هدیه!
و وقتی میرسن به جوجه، دوتاییشون جوجه ی بدبخت رو میگیرن!:
_ بدش من!
_ نخیرم! من زودتر گرفتم! زود باش بده من!
_ مال خودمه! بابام برای من خریده!
همینجوری دعوا میکردن که یهو صدایی از جوجه بلند میشه:
_ خخخ !
و نگاه میکنن و میبینن که جوجه مرد!
در همون لحظه ی غممناک(!) ققی میرسه و میگه:
_ آی جوجه ی خوشگلم؟! کجایی؟! نکنه برگشته باشی و من رو بدبخت کنی!
و با دیدن جنازه ی جوجه در دست اون دو تا، یه لحظه خشکش میزنه و میگه:
_ کی؟... کی؟... کی جوجه ی من رو کشت؟!
پنی قسمت بیشتری از بدن جوجه رو میذاره توی دست مری و میگه:
_ ایناهاش! این دختره ی بی ادب! بزنش!
ققی میره سمت مری و در حالی که صداش سرشار از ناباوری بود، ادامه ی جنازه ی جوجه رو میذاره توی دست مری و میگه:
_ تو... تو... اوه خدای من!... تو... تو اسنیچ رو پیدا کردی! تو برنده شدی!
مری به حالت علامت تعجب در می یاد و میگه:
_ بله؟!!
ققی کلی سکه و طلا میچپونه توی جیبای مری و داد میزنه:
_ تو من رو از شر یه جوجه ی خپلو نجات دادی! ایول!... اقای داور، اینا برنده ی بازی هستن!
و یهو هری میپره وسط زمین و در حالی که اسکی داشت سوت پایان بازی رو میزد، دوباره شروع میکنه:
_ گوپس گوپسوم! گوپس دوپس! گوپس دوپسوم دوپس دوپس! تیس تیس... دیس ایز دی جی هری پاتر! گوپس دوپس ... !
-----
بازی بین ریون و گریف
-----
گوپس گوپسوم! گوپس دوپس! گوپس دوپسوم دوپس دوپس! تیس تیس... دیس ایز دی جی هری پاتر! گوپس دوپس ... !
غریو شادی تماشاچیا میره هوا و میرسه به ققی! ققی از اون بالا یه نگاه به ورزشگاه میکنه و میبینه که اوه! چه خفن! هری داره توی ورزشگاه شعر میخونه!
بازیکنای دو تیم گریف و ریون، در حالی که داره روشون کاغذ رنگی میریزه، به حالتی خیلی خفن و باکلاس و ماتریکسی و اینا، وارد زمین میشن! و به حالت نیم دایره وایمیستن و میذارن هری هنر نماییشو بکنه!
هری همونجوری وسط زمینه و داره خودشو جر و واجر میکنه و شعر میخونه! ملت تماشاچی اول هی دست و سوت میزنن، ولی دیگه آخر خسته میشن و هری رو با تیپا میندازن بیرون! چون دامبل مرده بود(
) و نمیتونست چغلی کسی رو بکنه! 
خلاصه اسکاور که داور بود، میره وسط زمین و در جعبه توپها رو باز میکنه، ولی میبینه که ای داد بیداد! تخمه بو میداد! به من نمیداد... نه! میبینه که همه ی توپها هستن، جز اسنیچ!
اسکی به حالت مشکوکیوس و غضبناک، یهو این ور رو نگاه میکن و بچه های گریف از ترس بندری میزنن!
بعد دوباره یهو اون ور رو نیگا میکنه و بچه های ریون سکته ناقص میزنن!
بعد هم این شکلی میشه:

خلاصه بدو بدو میره سمت ناظر بازی، هری پاتر، و میگه:
_ هووی! هری!... هوی!.. آها! چیزه، ما اسنیچ نداریم!
هری که داره کراواتش رو تنظیم میکنه که باز اون وسطا بپره و بخونه، اخم میکنه و میگه:
_ من کار ندارم به این چیزا! بازی باید برگذار بشه! من اومدم اینجا تفریح بکنم، نه اینکه دنبال اسنیچ بگردم! یه چیزی رو بنداز تو هوا به جای اسنیچ! وگرنه خودت میدونی که، ممکنه شپلخ بشی!
اسکی میزنه تو سر و کول خودش و بعد از کلی گریه و زاری، بلند میشه لباساشو میتکونه! بعد چشمش می یفته به یه پرنده ی زرد رنگ که اون بالا، توی لونه ی ققی داشت جیک جیک میکرد!
سریع یه نردبون رو تکیه میده به هگرید(!) و میره جوجه فسقلی رو بر میداره و از همونجا داد میزنه:
_ یهوی هوی! اسنیچ رو آزاد کردم! بدویین بازی رو شروع کنید!
و پرنده ی از همه جا بیخبر رو شوت میکنه توی زمین بازی!
در همون موقع یک پرنده ی نارنجی رنگ به نام ققی، می یاد دم لونش و مییبینه که جوجه اش، یعنی کفگرگی نیستش! و نفسی از سر آسودگی میکشه و میگه:
_ آخیش! یه نون خور اضافی کم شد!

و بدو بدو... ببخشید، همون پر پر زنان میره توی زمین کوییدیچ تا بازیشو بکنه!
صدای گزارشگر که همون مک بون هستش، تماشاچیا رو از وضع بازی آگاه میکنه:
_ سلام لیدیز اند جنتلمنز
بازی بین گریف و ریونه، خودتون که میدونید! من حوصله حرف زدن اضافی ندارن، چون چو امروز بهم غذای درست و حسابی نداده، همچین حسش نیست و ایناها! اوه اوه! اونو رو نیگا کنین!یهو سر تماشاچیا میچرخه سمت راست و مک بون غش میکنه از خنده و میگه:
_ خالی بستم!!
... نه جدی این ور رو نیگا کنین! مرلین و استرجس بی حیا دارن الکسا رو اون پشت... با چماقاشون همچین میزنن که انگار ارث باباشون رو خورده! هوی بیناموس! بذار آخر بازی حالیت میکنم! ولش کن یره!دوربین زوم میکنه روی اون پشت تا ببینه چه خبره:
_ ای الکسی بوقی! تو دیشب زنگ زدی به زنهای ما و همه چیز رو بهشون گفتی! یالا 500 گالیون بده تا ولت کنیم! بیگیر!

مک بون ادامه میده:
_ مثل اینکه الکسا رو بردن بیمارستان! خداکنه اشتباهی ببرنش تیمارستان! برای سلامتیش مفیده!
خب برگردیم به بازی... فنگ و ققی و بری، رو در رو شدن با اندرو و جسی و هدی! ... اوه اوه! آی دوربین، این صحنه رو بگیر که حسابی اکشنه! بگیرش!!و دوربین زوم میکنه به اون صحنه:
_ گوش کن هدی! تو که میدونی من ققی ام و کم الکی نیستما! بیا با زبون خوش بریم پارک، باشه؟!
هدی میره سمت ققی و دستشو میندازه گردنش و میگه:
_ بریم! برام بستنی میخری؟!!
_ معلومه! تازه میخوایم با هم تاب بازی بکنیم! خیلی حال میده!
:bigkiss:
میمونن فنگ و بری، اندرو و جسی!اندرو و جسی آستیناشون رو میزنن بالا و لنگ کفشهاشون رو آماده میکنن و داد میزنن:
_ با زبون خوش برین اونور! وگرنه که ما خشنیم!
_ اینجوریاس؟! پس ما هم فشنیم!
چهره ی هر چهار نفر تا سر حد انفجار سرخ شده! و یهو تصویر میره بازی آرسنال و منچستر رو نشون میده که خوزه مورینیو داره تخمه میشکنه و با اسکولاری گپ دوستانه میزنه! و در همون وقت رونادینهو یه گل خوشگل میزنه و باعث میشه تا استیون جرارد بر خودش برای این دروازه بانی ضعیف، لعنت بفرسته!

صحنه بر میگرده! فنگ و بری از ناحیه همه جا به طرز فجیعی زخمی شدن و اندرو و جسیکا دارن گریه میکنن که چرا دستشون به خون دو تا بیگناه آلوده شده!
توپ به حالت اسلوموشن توی هوا غل میخوره و در یک حرکت کاملا آنتحاری، آنیتا که برای مرگ بابا دامبلش پارچه ی سیاه به بازوش بسته، توپ رو می قاپه و به سمت دروازه ی گریف میره.
مک بون:
_ اهه! دره مره دره مره! ای آنیت چه کارایی مکنه! اصلا همه ی قاچاقچیان نت ایجور فرزن! خیلی قشنگ بلاجرای مرلین و استرس رو جا میذاره و حالا رو بروی سارا خفنز هست. دستش رو میبره بالا و در یک حرکت مافوق دیپلم آنتحاری بازی، توپ رو گل میکنه!!! آنیتا خیلی خزی! آنیتا خیلی خزی!
تماشاچیای ریون موج مکزیکی میرن و آنیتا از اون بالا خودش رو پرت میکنه توی بغل آوریل و داد میکشه:
_ من گل زدم!
و آوی داد میکشه:
_ خب زدی که زدی!
و به حالت گوپسی پرتش میکنه همون بالا!
مک بون بعد از اینکه رفت وسط زمین و حرکاتی بس ناموزون(!) انجام داد، می یاد سر جاش و ادامه میده:
_ حالا سارا که به خفنزیتش برخورده، توپ رو شوت میکنه! جسی و اندرو توپ رو گرفتن و دارن با تمام قوا به سمت دروازه میرن، اما کورن و بینز دارن سعی میکنن بلاجر رو به طرف اونا پرت کنن! اما گویا دارن بدمینتون بازی میکنن!
تصویر میره روی کورن و بینز:
_ بینز بزنش سمت اندرو!
_ نمیشه! خودت بزنش! من روی زن جماعت دست بلند نمیکنم!
_ دستام رو کرم جی(!) زدم! داره لیز میخوره، اذیت نکن!
... !
مک بون با شور ادامه میده:
_ اندرو و جسی دارن همینجور میرن جلو و آنیتا هم هیچ کار نمیکنه چون هنوز از گلی که زده ذوق مرگه! اندرو میرسه به دروازه و حالا میخواد شوت بکنه! اما انگار داره یه اتفاقاتی می یفته! آقا اون ور رو بگیر ببینم چه خبره! نیا توی بینی من! برو اون ور!
دوربین با اکراه میره اون سمت:
اندرو دستش رو بالا برده تا گل بزنه، اما کریچر یهو انگشت سبابه ش رو میگیره بالا و میگه:
_ خانوم اجازه؟!
اندرو تعجب میکنه و میگه:
_ بله پسرم؟!
کریچر با صدایی بچگانه میگه:
_ خانوم اجازه، میشه ما بریم w.c؟!!

اندرو هم دلش به حال کریچر میسوزه و میگه:
_ برو عزیزم! من منتظرت میمونم تا برگردی!
_ خانوم یه وقت بهمون گل نزنین ها!
_ نه پسرم! برو خوش باش!

و کریچ مثل جنی که از چله رها شده باشه، به اونجا هجوم میبره!
مک بون میزنه روی میکروفون و میگه:
_ واقعا که چه بازی مسخره ای! معلوم نیست پنی و مری دارن چیکار میکنن! بابا برن اسنیچ رو بگیرن و خیال ما رو راحت کنن دیگه! آقا به من هیچی ربطی نداره! من چو رو طلاق نمیدم!

دوربین سعی میکنه صحنه رو بگیره:
از اسنیچ خبری نبود! پنی و مریدانوس همه جا رو گشته بودن و هیچی پیدا نکرده بودن و حالا داشتن تبادل اطلاعات میکردن:
_ مری! من پیداش نکردم! حتی توی جیب تماشاچیای شما هم نبود!
_ آره! منم توی جورابای تماشاچیای شما پیداش نکردم!!!
_ چی کار کنیم پس؟!
همینجوری داشتن حرف میزدن که اسکی در حالی که داشت با موبایل حرف میزد، از کنارشون رد میشه:
_ آره! یه جوجه رو گذاشتم جای اسنیچ! مثل اینکه جوجه رفته توی لونشون اون بالا!
و با انگشت به محل جوجه اشاره میکنه!
مری نگاهی به پنی میندازه، پنی نگاهی به مری! و هر دو نگاهی به اسکی! و یهو مثل فشنگ از جا در میرن و به سوی لونه اوج میگیرن:
_ عمرا دستت بهش برسه!
_ هه! مال منه! مگه خوابشو ببینی!
_ حالا میبینیم!
و در حین رفتن، به همدیگه گل و هدیه هایی از جنس مشت و لگد میدادن که البته نفس عمل مهمه نه نوع هدیه!

و وقتی میرسن به جوجه، دوتاییشون جوجه ی بدبخت رو میگیرن!:
_ بدش من!
_ نخیرم! من زودتر گرفتم! زود باش بده من!
_ مال خودمه! بابام برای من خریده!
همینجوری دعوا میکردن که یهو صدایی از جوجه بلند میشه:
_ خخخ !
و نگاه میکنن و میبینن که جوجه مرد!

در همون لحظه ی غممناک(!) ققی میرسه و میگه:
_ آی جوجه ی خوشگلم؟! کجایی؟! نکنه برگشته باشی و من رو بدبخت کنی!
و با دیدن جنازه ی جوجه در دست اون دو تا، یه لحظه خشکش میزنه و میگه:
_ کی؟... کی؟... کی جوجه ی من رو کشت؟!
پنی قسمت بیشتری از بدن جوجه رو میذاره توی دست مری و میگه:
_ ایناهاش! این دختره ی بی ادب! بزنش!
ققی میره سمت مری و در حالی که صداش سرشار از ناباوری بود، ادامه ی جنازه ی جوجه رو میذاره توی دست مری و میگه:
_ تو... تو... اوه خدای من!... تو... تو اسنیچ رو پیدا کردی! تو برنده شدی!

مری به حالت علامت تعجب در می یاد و میگه:
_ بله؟!!
ققی کلی سکه و طلا میچپونه توی جیبای مری و داد میزنه:
_ تو من رو از شر یه جوجه ی خپلو نجات دادی! ایول!... اقای داور، اینا برنده ی بازی هستن!
و یهو هری میپره وسط زمین و در حالی که اسکی داشت سوت پایان بازی رو میزد، دوباره شروع میکنه:
_ گوپس گوپسوم! گوپس دوپس! گوپس دوپسوم دوپس دوپس! تیس تیس... دیس ایز دی جی هری پاتر! گوپس دوپس ... !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کریچر در 1385/11/3 0:04:19
جزئیات کاربر

ریونکلاو و گریفندور
سلام دوستان و هم مدرسه ای های عزیز . توی یک هوای سرد زمستانی مسابقه ی تو تیم ریونکلاو و گریفندور رو براتون گزارش میکنم . گریف دوباره بازسازی شده در برابر ریونکلاو مدافع عنوان قهرمانی قرار گرفته , میدونم که شما هم مثل من منتظرین این بازی شروع بشه .
رختکن ریونکلا
فنگ داره از روی یک نوشته برای بازیکنا سخنرانی می کنه
- بچه ها میدونم که شکست خیلی تلخه و میدونم که شما الان دپرسین و روحیتون رو از دست دادین . اما شکست مقدمه ی پیروزیه و ما باید از شکست در برابر هافلپاف درس بگیریم . من به تک تک شما امیدورام , هر کدومتون برای خودتون یک تیم هستین
در حالی که فنگ داره صحبت میکنه بینز و برودریک اون عقب دارن دارن پچ پچ میکنن
برودریک: چقدر حرف میزنه حوصلم سر رفت
بینز: من متنش رو دیدم 6 صفحه اس
بری: یعنی این واقعا فکر میکنه ما دپیم؟
بینز: فکر نمیکردم شناختش از ما اینقدر سطحی باشه

یک ربع بعد
فنگ: خوب مسابقه کم کم داره شروع میشه , دیگه سفارش نمیکنم , بی انگیزه نباشید , ما برای پیروزی وارد زمین میشیم و پیروز هم بیرون می یایم
و به صورت کاملا نا امید به بچه ها نگاه میکنه
پنه لوپه:تموم شد؟ چه عجب ...... بچه ها قول میدم زیر 15 مین اسنیچ رو بگیرم
کریچر : اگر بیشتر از 5 تا گل خوردم همه شام مهمون من

چو: با اختلاف 200 تا میبریمشون
( اوج اعتماد به نفس و همدلی و انگیزه ی بازیکنان ریون)
فنگ:

بله همین الان بازیکنان دو تیم در حالی که مادام هوچ در راسشون حرکت میکنه وارد زمین میشن و در جای خودشون مستقر میشن. کاپیتانها با هم دست میدن و حالا در جعبه باز میشه و گوی ها رها میشن
همه به سرعت میرن سر پستاشونو , اولین توپ رو بینز میگیره پاس میده برای چو .. چو نشون میده که میخواد به فنگ پاس بده ولی توپ رو مجددا به بینز میفرسته , یک یک دو عالی هر دو مدافع گریفندور رو جا میگذاره, و حالا یک ضربه ی محکم و توی دروازه , بله گل.... توپ وارد حلقه ی سمت چپ میشه و از سارا اوانز کاری بر نمی یاد.
حالا توپ دست جسیکاست اون توپ رو میندازه برای هدویگ اما برودریک با یک ضربه ی فوق العاده مسیر توپ رو عوض میکنه و توپ در اختیار فنگ قرار میگیره . یک ضد حمله ی عالی میتونه برای بازیکنان ریونکلاو شکل میگیره اما فنگ خیلی تعلل میکنه و همه بازیکنان گریفندور بر می گردند . فنگ بعد یک مکث طولانی توپ رو به چو میده اما این حرکتش کاملا پیش بینی شده بود و اندرومیدا در میانه ی راه توپ رو میقاپه
چند دقیقه بعد
بازیکنان ریونکلاو بی نظیر کار میکنن , فقط این فنگه که کمی عصبی نشون میده و انگار شکست بازی قبل رو فراموش نکرده . نتیجه 60 به 10 به نفع تیم ریونکلاوه و کفه ی ترازو کاملا به سمت ریونکلاو سنگینی میکنه , البته چند اشتباه فردی از سوی کاپیتان تیم ریونکلاو باعث شد این تیم چند تا گل رو بر خلاف روند بازی بخوره
حالا ببینیم جستجوگرا در چه وضعی هستن . پنه لوپه یک جا وایستاده و در حالی که سیب میخوره فقط به ساعتش نگاه میکنه اما مریدانوس مدام از این ور زمین به اون ور زمین میره تا شاید اثری از گوی زرین ببینه
14 دقیقه از بازی گذشته گریفندور 60 ریونکلاو 140
بله حالا میبینم که پنه لوپه سیبش رو میندازه و به سرعت به سمت دروازه ی خودشون میره . انگار اونجا چیزی دیده مریدانوس هم با دیدن شیرجه ی پنه لوپه دنبال اون میره اما فاصلش خیلی زیاده , پنی سرعتش رو زیادتر میکنه و بله حالا موفق میشه گوی زرین رو بگیره ...
فوق العاده بود هنوز یک ربع از شروع بازی نگذشته که جستجوگر ریون بازی رو به نفع تیمش رقم زد
همه بازیکنا دور پنی حلقه میزنن و خوشحال و خندان در حالی که اونو روی دستاشون گرفتن به سمت بوف شعبه ی هاگوارتز میرن تا کریچر به قولی که داده بود وفا کنه( نشان دهنده ی اوج صداقت و خلوص و هم دلی بچه های ریون)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کریچر در 1385/11/1 16:20:51
ویرایش شده توسط کریچر در 1385/11/3 0:22:56
ویرایش شده توسط کریچر در 1385/11/3 0:22:56
كريچر مرد ؛ زنده باد كريچر
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/05/16
تولد نقش: 1396/11/23
آخرین ورود: چهارشنبه 21 تیر 1396 22:21
از: هر جا که کفتر میایَ!
پستها:
791

گریفیندور و اسلیترین
--- داخل رختکن گریف---
استرجس : اه پس چرا این هدویگ نمیاد ؟!
همه داشتن به سرعت و با حالتی عصبی توی رختکن راه می رفتن و منتظر هدویگ بودن.....
---بیرون ورزشگاه---
هدویگ با سرعت به سمت ورزشگاه می رفت . ناگهان فردی مجهول الحال از پشت درخت پرید بیرون و جلوی هدویگو گرفت .
- داری میری مسابقه ؟
- آره .
- می خوای برنده بشین ؟
- ها ؟
- می خوای برنده بشین ؟
- برنده چیه ؟
- هیچی بابا بیا اینو بگیر بخور برات خوبه .
قلپ قلپ قلپ قلپ .(صدای خوردن معجون)
- هدویگ معجون دوست داره !
---داخل رختکن---
در باز شد و هدویگ داخل شد .
ملت : بالاخره اومد
استرجس : هدویگ تا الان کدوم گوری بودی ؟
هدویگ : ها ؟
استرجس : کجا بودی تا الان ؟
هدویگ : هاااااا ... خب خواب مونده بودم !
بعد اومدن هدویگ تازه حواسها جمع شد و ملت دیدن که مریدانوس سیاه پوشیده .
سارا : مری چرا سیاه پوشیدی ؟
مری :
سارا: چی شده ؟
مری : گارفیلدکم !!
سارا : چی ؟
مری : گارفیلد من مریضه !
سارا : ااااااااه حالا فکر کردم چی شده ... بریم تو زمین داره دیر می شه ها !
همه در حال آماده شدن بودن که ...
بوووووووووووووووووم !
استرجس : آآآآآآآآآآآآآآخ !
ملت به سمت استرجس برگشتن و چماقشو توی دست هدویگ دیدن .
هدویگ : ااا این چقدر چیز باحالیه !
و یه دونه کوبید به کمدی که کنارش بود !
ملت :
---دقایقی بعد---
ملت به استرجس که سرشو باند پیچی کرده بود کمک کردن تا روی جاروش سوار شه . بعد همه با هم به سمت داور رفتن که دقایقی بود وسط زمین منتظر اونا بود .
داور :
همه بازیکنای گریف به حالت دو نقطه دی به داور نگاه می کردن !
داور : کاپیتانا بیان جلو .
استرجس آخ و اوخ کنان جلو رفت و با آرامینتا دست ... نه دست نداد .(ستاد جلوگیری از انحراف فکری قشر جوان !)
بازیکنا سر جاشون رفتن . داور خواست سوتو بزنه ...
داور : اِ سوتم کو ؟!
صدای سوت های ممتد و گوشخراشی از سمت دروازه گریفیندور شنیده شد .
هدویگ : ایول این سوته چقدر باحاله !
و به نواختن سوت ادامه داد !
پس از دقایقی تعقیب و گریز نقس گیر داور سوتشو پس گرفت و بازی رو با صدای سوت آغاز کرد !
سارا به سمت دروازه رفت و سرجاش قرار گرفت .
سارا : هدویگ تو اینجا چی کار می کنی ؟
هدویگ در حالی که داشت دستکشای احمدرضا عابدزاده رو دور پرش سفت می کرد(!) گفت :
- می خوام دروازه واستم !
سارا : دروازه بان منم تو مهاجمی !
هدویگ : حالا این بازی رو من وامیستم !
سارا : هدویگ برو نگاه کن جسی و اندرو هم منتظرتن .
هدویگ : من می خوام دروازه واستم !
سارا بشکنی زد و دستکشا توی پر هدویگ پاره شدن !
هدویگ : من دستکشامو می خوام !
سارا : حالا مثل یه جغد خوب برو مهاجم واستا !
...
توپ دست اندرو بود و داشت به سرعت به قلب دفاع تیم حریف می رفت !
ایگور اومد جلوش و با تکون دادن گوشواره توی گوشش یه عشوه خرکی اومد !
اندرو در آن واحد بالا آورد و بعد از جمع و جور کردن قضیه به راهش ادامه داد و ایگور رو که مبهوت بهش نگاه می کرد به حال خودش گذاشت !
بلیز خواست یه بلاجر بفرسته به سمت اندرو ولی ارباب یه دونه خوابوند پس کلش . بلیز تعظیمی کرد و به اربابش اجازه داد بلاجر رو بزنه .
بلاجر مستقیم به سمت اندرو رفت ولی راست تو شیکم مارکوس فلینت خورد !!!
بلیز در حالی که از اربابش دور می شد :
- چپول !
بلیز ایندفعه خودش بلاجری به سمت اندرو فرستاد . استرجس نزدیک بلاجر بود .
مرلین : استرجس فرزندم اون بلاجرو بزن !
استرجس چوبشو بلند کرد ...
استر : آآآآآآآآآخ سرم ... درد می کنه .
و چماق رو ول کرد و سرش رو چسبید !
بلاجر مستقیم به شیکم اندرو خورد !
هدویگ کوافل رو از زیر دست اندرو قاپید و مستقیم به سمتی نامعلوم رفت .
بعد از چند لحظه ...
هدویگ : گل ... گل ... گل زدم !
همه مات و مبهوت به هدویگ نگاه می کردن .
ناگهان ورزشگاه مثل بمب ترکید و صدای گزارشگر شنیده شد :
- ده هیچ به نفع اسلیترین با گل زیبای هدویگ البته به خودشون !!!
.......
- بله و گل زیبای دیگری از هدویگ ... بیست هیچ به نفع اسلیترین !
....
- ایندفعه سوروس کوافل رو از دست هدویگ می قاپه و خودش گل رو به ثمر می رسونه ! سی هیچ به نفع اسلیترین .
....
بازیکنای گریف خسته و دل شکسته از وضعیت تیم ، بازی نمی کردن و فقط داشتن غصه می خوردن .
--- و اما در گوشه ای از زمین ---
مری دپرس تر از همیشه سر جاش توقف کرده بود و به ناکجا آباد خیره نگاه می کرد .
استرجس : مری چرا دنبال سرخگون نمی ری ؟
مری : گارفیلدکم مریضه !
ویززز .. ویززز
- اه مگس لعنتی هم دست از سر ما برنمیداره !
مری دستشو رو هوا تکون داد و مگس رو به جنگ آورد .
صدای سوت داور شنیده شد ...
سووووووووووووت !
گزارشگر : مریدانوس اسنیچ رو گرفت ... بازی به نفع گریفیندور به اتمام رسید !
==========
نکته : اون معجونی که هدویگ خورد معجون اسکلی مضمن بود ! حالا از اول دوباره این رولو بخونید تا بهتر متوجه شید !
--- داخل رختکن گریف---
استرجس : اه پس چرا این هدویگ نمیاد ؟!

همه داشتن به سرعت و با حالتی عصبی توی رختکن راه می رفتن و منتظر هدویگ بودن.....
---بیرون ورزشگاه---
هدویگ با سرعت به سمت ورزشگاه می رفت . ناگهان فردی مجهول الحال از پشت درخت پرید بیرون و جلوی هدویگو گرفت .
- داری میری مسابقه ؟
- آره .
- می خوای برنده بشین ؟
- ها ؟

- می خوای برنده بشین ؟
- برنده چیه ؟

- هیچی بابا بیا اینو بگیر بخور برات خوبه .
قلپ قلپ قلپ قلپ .(صدای خوردن معجون)
- هدویگ معجون دوست داره !

---داخل رختکن---
در باز شد و هدویگ داخل شد .
ملت : بالاخره اومد

استرجس : هدویگ تا الان کدوم گوری بودی ؟

هدویگ : ها ؟
استرجس : کجا بودی تا الان ؟
هدویگ : هاااااا ... خب خواب مونده بودم !

بعد اومدن هدویگ تازه حواسها جمع شد و ملت دیدن که مریدانوس سیاه پوشیده .
سارا : مری چرا سیاه پوشیدی ؟
مری :

سارا: چی شده ؟
مری : گارفیلدکم !!
سارا : چی ؟
مری : گارفیلد من مریضه !

سارا : ااااااااه حالا فکر کردم چی شده ... بریم تو زمین داره دیر می شه ها !
همه در حال آماده شدن بودن که ...
بوووووووووووووووووم !
استرجس : آآآآآآآآآآآآآآخ !
ملت به سمت استرجس برگشتن و چماقشو توی دست هدویگ دیدن .
هدویگ : ااا این چقدر چیز باحالیه !

و یه دونه کوبید به کمدی که کنارش بود !
ملت :

---دقایقی بعد---
ملت به استرجس که سرشو باند پیچی کرده بود کمک کردن تا روی جاروش سوار شه . بعد همه با هم به سمت داور رفتن که دقایقی بود وسط زمین منتظر اونا بود .
داور :

همه بازیکنای گریف به حالت دو نقطه دی به داور نگاه می کردن !
داور : کاپیتانا بیان جلو .
استرجس آخ و اوخ کنان جلو رفت و با آرامینتا دست ... نه دست نداد .(ستاد جلوگیری از انحراف فکری قشر جوان !)
بازیکنا سر جاشون رفتن . داور خواست سوتو بزنه ...
داور : اِ سوتم کو ؟!
صدای سوت های ممتد و گوشخراشی از سمت دروازه گریفیندور شنیده شد .
هدویگ : ایول این سوته چقدر باحاله !

و به نواختن سوت ادامه داد !
پس از دقایقی تعقیب و گریز نقس گیر داور سوتشو پس گرفت و بازی رو با صدای سوت آغاز کرد !
سارا به سمت دروازه رفت و سرجاش قرار گرفت .
سارا : هدویگ تو اینجا چی کار می کنی ؟
هدویگ در حالی که داشت دستکشای احمدرضا عابدزاده رو دور پرش سفت می کرد(!) گفت :
- می خوام دروازه واستم !
سارا : دروازه بان منم تو مهاجمی !
هدویگ : حالا این بازی رو من وامیستم !
سارا : هدویگ برو نگاه کن جسی و اندرو هم منتظرتن .
هدویگ : من می خوام دروازه واستم !
سارا بشکنی زد و دستکشا توی پر هدویگ پاره شدن !
هدویگ : من دستکشامو می خوام !

سارا : حالا مثل یه جغد خوب برو مهاجم واستا !
...
توپ دست اندرو بود و داشت به سرعت به قلب دفاع تیم حریف می رفت !
ایگور اومد جلوش و با تکون دادن گوشواره توی گوشش یه عشوه خرکی اومد !
اندرو در آن واحد بالا آورد و بعد از جمع و جور کردن قضیه به راهش ادامه داد و ایگور رو که مبهوت بهش نگاه می کرد به حال خودش گذاشت !
بلیز خواست یه بلاجر بفرسته به سمت اندرو ولی ارباب یه دونه خوابوند پس کلش . بلیز تعظیمی کرد و به اربابش اجازه داد بلاجر رو بزنه .
بلاجر مستقیم به سمت اندرو رفت ولی راست تو شیکم مارکوس فلینت خورد !!!
بلیز در حالی که از اربابش دور می شد :
- چپول !
بلیز ایندفعه خودش بلاجری به سمت اندرو فرستاد . استرجس نزدیک بلاجر بود .
مرلین : استرجس فرزندم اون بلاجرو بزن !

استرجس چوبشو بلند کرد ...
استر : آآآآآآآآآخ سرم ... درد می کنه .
و چماق رو ول کرد و سرش رو چسبید !
بلاجر مستقیم به شیکم اندرو خورد !
هدویگ کوافل رو از زیر دست اندرو قاپید و مستقیم به سمتی نامعلوم رفت .
بعد از چند لحظه ...
هدویگ : گل ... گل ... گل زدم !
همه مات و مبهوت به هدویگ نگاه می کردن .
ناگهان ورزشگاه مثل بمب ترکید و صدای گزارشگر شنیده شد :
- ده هیچ به نفع اسلیترین با گل زیبای هدویگ البته به خودشون !!!
.......
- بله و گل زیبای دیگری از هدویگ ... بیست هیچ به نفع اسلیترین !
....
- ایندفعه سوروس کوافل رو از دست هدویگ می قاپه و خودش گل رو به ثمر می رسونه ! سی هیچ به نفع اسلیترین .
....
بازیکنای گریف خسته و دل شکسته از وضعیت تیم ، بازی نمی کردن و فقط داشتن غصه می خوردن .
--- و اما در گوشه ای از زمین ---
مری دپرس تر از همیشه سر جاش توقف کرده بود و به ناکجا آباد خیره نگاه می کرد .
استرجس : مری چرا دنبال سرخگون نمی ری ؟

مری : گارفیلدکم مریضه !

ویززز .. ویززز
- اه مگس لعنتی هم دست از سر ما برنمیداره !
مری دستشو رو هوا تکون داد و مگس رو به جنگ آورد .
صدای سوت داور شنیده شد ...
سووووووووووووت !
گزارشگر : مریدانوس اسنیچ رو گرفت ... بازی به نفع گریفیندور به اتمام رسید !
==========
نکته : اون معجونی که هدویگ خورد معجون اسکلی مضمن بود ! حالا از اول دوباره این رولو بخونید تا بهتر متوجه شید !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1383/10/15
آخرین ورود: چهارشنبه 20 آذر 1392 23:31
از: قعر فراموشی دوستان قدیمی
پستها:
190

بازي اسليترين و گريفيندور
- نمي خواااااام !! امتحان هندسه مو بد دادم !! من كوييديچ بازي نِ مي كُ نَم !!
مري در حالي كه به بچه هاي تيم كه كنار شومينه جمع شده بودند ، نگاه مي كرد ، اين را گفت و در تالار را به هم كوبيد .
سكوت ممتد و تنها صداي باد . هوا سرد بود . مري ردايش را به دور خود پيچيد و با عصبانيت به سمت درياچه رفت ، بي آن كه متوجه برق دو چشم در پشت سرش شود ..
مري چشمانش را باز كرد . سرش گيج مي رفت و قيافه ي اندرو كه برايش دست تكان مي داد ، جلوي صورتش محو و دوباره پيدا مي شد . استرجس رو به اعضاي تيم كرد ؛
- مثل اين كه مدتي بيهوش بوده ، فوقش مي ميره ، ولي به بازي مي رسه ، مشكلي نيست !
همه ي اعضاي تيم شاد و سرحال سر ميز صبحانه نشسته بودند . هدويگ از سيب هايي كه مرلين به طرفش مي انداخت جاخالي مي داد و استرجس مشغول توضيح متدهاي حمله ي تيم اسليترين براي سارا بود . ناگهان جسي رو به مري كرد و گردنش را نشان داد ؛
- اين دو تا جاي زخم چيه رو گردنت ؟! مثل جاي دندون دراكولا مي مونه !!
- ها ؟!!
- هيچي هيچي !!
مري جلوي آينه مشغول پوشيدن ردايش بود ، كه ناگهان متوجه دم نارنجي رنگي شد كه پشتش تاب مي خورد . ناخن هايش كه بلند و تيز شده بودند را از نظر گذراند و به جاي زخم روي گردنش دست كشيد .
صداي همهمه ي تماشاچيان توي گوش بازيكن ها مي پيچيد . ولدمورت و استرجس جلو آمدند تا با هم دست بدهند . هر دو با تمسخر نگاهي به يكديگر انداختند . داور سوت شروع بازي را زد و چهارده جارو به هوا رفت .
اسنيپ سرخگون رو روي هوا مي قاپه ، استرجس رو با اشاره به گنجيشكي در همون دور و بر گول مي زنه و سرخگون رو پاس مي ده به ايگور . صداي جيغ ايگور به هوا مي ره ، آستين رداشو بالا مي زنه و روي علامت مرگخواري روي دستش كه در اثر ضربه ، قرمز شده بود ، يخ مي ذاره ! البته بين اين دو اتفاق اخير يخ رو با چوب دستيش ظاهر مي كنه و رولينگ حال مي كنه كه چقدر قوانين جادو تو اين رول رعايت شده . سرخگون ميفته توي دست هاي اندرو ، اندرو پس از چسبوندن چماق بليز به بلاجر توسط آدامس هاي جادوييش ، سرخگون رو پاس مي ده به جسيكا . جسيكا رو در روي ولدمورت قرار مي گيره . ولدي كه از ديدن يه محفلي شديدا به وجد اومده ، به دنبال چوب دستيش مي گرده ؛
- كو كو محفلي ؟!
سامانتا با دادن وعده ي يك قتل عام عمومي ِ پنگوئن ها در سواحل قطب به اربابش ، به اين مسئله خاتمه مي ده .
در اين بين هدويگ مشغول پرت كردن سرخگون به داخل دروازه ، گرفتنش در طرف ديگر و تكرار كار معلوم بود .. امتياز گريفيندور به پنجاه مي رسه !
ماركوس سرخگون رو مي گيره و با خشونت به همه تنه مي زنه و به راه خودش ادامه مي ده . از كنار مرلين با اعتماد به نفس كامل رد مي شه و رو در روي سارا قرار مي گيره . سارا روي ماركوس متمركز مي شه تا با يه حركت پودرش كنه .. لبخندي مي زنه و تا سه مي شمره ! تمام تماشاچي هاي موجود در ورزشگاه پودر مي شن و فقط يك رفتگر مي مونه كه به خاطر اين كه مجبوره تمام پودرها رو تنهايي جارو كنه ، از كلمات ركيكي استفاده مي كنه !! سارا با مليحي تمام براي اعضاي دو تيم دست تكون مي ده و ابراز مي كنه كه اشتباه نشونه گيري كرده .. ماركوس از اين فرصت استفاده كرده و سرخگون رو شوت مي كنه . سارا پشت چشمي نازك مي كنه به نيّت اين كه ما عمرا گول نمي خوريم ، با ناخن انگشت اشاره اش سرخگون رو نگه مي داره .. صداي تشويق از كپه هاي پودر ِروي صندلي تماشاچيا بلند مي شه !!
آرامينتا و مري همچنان مشغول پيدا كردن اسنيچ هستند . ناگهان هدويگ با ناز بسيار از جلوشون رد مي شه . مري تعقيب آرامينتا رو ول مي كنه و به دنبال هدويگ مي ره !!
هدويگ با تعجب به مري نگاه مي كنه و ابراز مي داره كه تو رو اين جا چه كار ؟! و مري اعلام مي كنه كه گرسنشه و گوشت پرنده خيلي دوست داره ! در اين حين دندون هاي نيش و ناخن هاي تيزش رو هم نشون مي ده ! دم نارنجيش هم ناخودآگاه از زير رداش مي زنه بيرون .. ورزشگاه در سكوت فرو مي ره !! هدويگ عكس بچگي هاش رو از جيبش در مياره تا شايد يه جرقه ي آشنايي تو مغز مري زده بشه ، ولي مري ِ مري ، قوي تر از وجدان مري بوده و گرسنگي شديدا بر وي مستولي شده مي باشد !! سرانجام با همت تمام اعضاي تيم مري قانع مي شه كه بايد اسنيچ رو بگيره ، اسنيچ بال داره ، مي تونه اسنيچ رو بخوره ! ولي مري براي بعد از بازي نقشه هاي پليدانه اي در سر داشت ..
مري دستي به سبيل هاي گربه اي ِ تازه در اومده اش كشيد . در يك لحظه برق اسنيچ رو ديد و با سرعت به سمتش حركت كرد . ولدي از گوشه ي زمين بر سر آرامينتا فرياد كشيد كه به دنبال مري برود . قيافه ي آرامينتا در هم رفت ؛
- ايششش ! آخه توكسوپلاسموز داره ارباب !!
اين را گفت و با اكراه سرعتش را زياد كرد .
آرامينتا و مري شانه به شانه ي هم حركت مي كردند . هر از گاهي به هم تنه مي زدند و با هر تنه آرامينتا به چشم يك چندش به مري نگاه مي كرد !! مري در يك حركت مقداري از موهاي دمش را روي آرامينتا ريخت و او را جا گذاشت . آرامينتا چوب دستيش را با خشونت در آورد و به سمت مري كه تا گوي زرين فاصله ي بسيار كمي داشت گرفت ؛
- آوداكداورا ..
طلسم با سبيل سمت راست مري برخورد ، آن را پودر كرد و باعث از دست رفتن تعادل وي شد . در آخرين لحظه مري دمش را دور گوي زرين قلاب كرد و در حالي كه مشغول سقوط به سمت زمين بود ، آن را خورد !!
يك هفته بعد
همه ي اعضاي تيم در تالار عمومي نشسته بودند كه اندرو در حالي كه مري را روي صندلي چرخ دار هول مي داد ، وارد شد ؛
- دكتراي بازپروري! گفتن اثر گاز گرفتن گربه هه روي گردنش خوب شده !! فقط اين شكستگي هاي جزئي بايد درمان بشه !
مري از لا به لاي باندپيچي هايش خِرخِري كرد ؛
- فردا كي به جاي من بازي مي كنه ؟
- رومسا قراره جات بازي كنه !!
در همين لحظه لوييس با نگراني وارد سالن عمومي شد .
- بچه ها رومسا يه نامه زده بود پشت در ، ايناهاش :
" استرجس واسه خودت چي مي گي ؟ من فردا بازي كنم ؟! عمرا !! امتحان هندسه مو بد دادم !! "
- نمي خواااااام !! امتحان هندسه مو بد دادم !! من كوييديچ بازي نِ مي كُ نَم !!
مري در حالي كه به بچه هاي تيم كه كنار شومينه جمع شده بودند ، نگاه مي كرد ، اين را گفت و در تالار را به هم كوبيد .
سكوت ممتد و تنها صداي باد . هوا سرد بود . مري ردايش را به دور خود پيچيد و با عصبانيت به سمت درياچه رفت ، بي آن كه متوجه برق دو چشم در پشت سرش شود ..
مري چشمانش را باز كرد . سرش گيج مي رفت و قيافه ي اندرو كه برايش دست تكان مي داد ، جلوي صورتش محو و دوباره پيدا مي شد . استرجس رو به اعضاي تيم كرد ؛
- مثل اين كه مدتي بيهوش بوده ، فوقش مي ميره ، ولي به بازي مي رسه ، مشكلي نيست !
همه ي اعضاي تيم شاد و سرحال سر ميز صبحانه نشسته بودند . هدويگ از سيب هايي كه مرلين به طرفش مي انداخت جاخالي مي داد و استرجس مشغول توضيح متدهاي حمله ي تيم اسليترين براي سارا بود . ناگهان جسي رو به مري كرد و گردنش را نشان داد ؛
- اين دو تا جاي زخم چيه رو گردنت ؟! مثل جاي دندون دراكولا مي مونه !!
- ها ؟!!
- هيچي هيچي !!
مري جلوي آينه مشغول پوشيدن ردايش بود ، كه ناگهان متوجه دم نارنجي رنگي شد كه پشتش تاب مي خورد . ناخن هايش كه بلند و تيز شده بودند را از نظر گذراند و به جاي زخم روي گردنش دست كشيد .
صداي همهمه ي تماشاچيان توي گوش بازيكن ها مي پيچيد . ولدمورت و استرجس جلو آمدند تا با هم دست بدهند . هر دو با تمسخر نگاهي به يكديگر انداختند . داور سوت شروع بازي را زد و چهارده جارو به هوا رفت .
اسنيپ سرخگون رو روي هوا مي قاپه ، استرجس رو با اشاره به گنجيشكي در همون دور و بر گول مي زنه و سرخگون رو پاس مي ده به ايگور . صداي جيغ ايگور به هوا مي ره ، آستين رداشو بالا مي زنه و روي علامت مرگخواري روي دستش كه در اثر ضربه ، قرمز شده بود ، يخ مي ذاره ! البته بين اين دو اتفاق اخير يخ رو با چوب دستيش ظاهر مي كنه و رولينگ حال مي كنه كه چقدر قوانين جادو تو اين رول رعايت شده . سرخگون ميفته توي دست هاي اندرو ، اندرو پس از چسبوندن چماق بليز به بلاجر توسط آدامس هاي جادوييش ، سرخگون رو پاس مي ده به جسيكا . جسيكا رو در روي ولدمورت قرار مي گيره . ولدي كه از ديدن يه محفلي شديدا به وجد اومده ، به دنبال چوب دستيش مي گرده ؛
- كو كو محفلي ؟!

سامانتا با دادن وعده ي يك قتل عام عمومي ِ پنگوئن ها در سواحل قطب به اربابش ، به اين مسئله خاتمه مي ده .
در اين بين هدويگ مشغول پرت كردن سرخگون به داخل دروازه ، گرفتنش در طرف ديگر و تكرار كار معلوم بود .. امتياز گريفيندور به پنجاه مي رسه !
ماركوس سرخگون رو مي گيره و با خشونت به همه تنه مي زنه و به راه خودش ادامه مي ده . از كنار مرلين با اعتماد به نفس كامل رد مي شه و رو در روي سارا قرار مي گيره . سارا روي ماركوس متمركز مي شه تا با يه حركت پودرش كنه .. لبخندي مي زنه و تا سه مي شمره ! تمام تماشاچي هاي موجود در ورزشگاه پودر مي شن و فقط يك رفتگر مي مونه كه به خاطر اين كه مجبوره تمام پودرها رو تنهايي جارو كنه ، از كلمات ركيكي استفاده مي كنه !! سارا با مليحي تمام براي اعضاي دو تيم دست تكون مي ده و ابراز مي كنه كه اشتباه نشونه گيري كرده .. ماركوس از اين فرصت استفاده كرده و سرخگون رو شوت مي كنه . سارا پشت چشمي نازك مي كنه به نيّت اين كه ما عمرا گول نمي خوريم ، با ناخن انگشت اشاره اش سرخگون رو نگه مي داره .. صداي تشويق از كپه هاي پودر ِروي صندلي تماشاچيا بلند مي شه !!
آرامينتا و مري همچنان مشغول پيدا كردن اسنيچ هستند . ناگهان هدويگ با ناز بسيار از جلوشون رد مي شه . مري تعقيب آرامينتا رو ول مي كنه و به دنبال هدويگ مي ره !!
هدويگ با تعجب به مري نگاه مي كنه و ابراز مي داره كه تو رو اين جا چه كار ؟! و مري اعلام مي كنه كه گرسنشه و گوشت پرنده خيلي دوست داره ! در اين حين دندون هاي نيش و ناخن هاي تيزش رو هم نشون مي ده ! دم نارنجيش هم ناخودآگاه از زير رداش مي زنه بيرون .. ورزشگاه در سكوت فرو مي ره !! هدويگ عكس بچگي هاش رو از جيبش در مياره تا شايد يه جرقه ي آشنايي تو مغز مري زده بشه ، ولي مري ِ مري ، قوي تر از وجدان مري بوده و گرسنگي شديدا بر وي مستولي شده مي باشد !! سرانجام با همت تمام اعضاي تيم مري قانع مي شه كه بايد اسنيچ رو بگيره ، اسنيچ بال داره ، مي تونه اسنيچ رو بخوره ! ولي مري براي بعد از بازي نقشه هاي پليدانه اي در سر داشت ..
مري دستي به سبيل هاي گربه اي ِ تازه در اومده اش كشيد . در يك لحظه برق اسنيچ رو ديد و با سرعت به سمتش حركت كرد . ولدي از گوشه ي زمين بر سر آرامينتا فرياد كشيد كه به دنبال مري برود . قيافه ي آرامينتا در هم رفت ؛
- ايششش ! آخه توكسوپلاسموز داره ارباب !!
اين را گفت و با اكراه سرعتش را زياد كرد .
آرامينتا و مري شانه به شانه ي هم حركت مي كردند . هر از گاهي به هم تنه مي زدند و با هر تنه آرامينتا به چشم يك چندش به مري نگاه مي كرد !! مري در يك حركت مقداري از موهاي دمش را روي آرامينتا ريخت و او را جا گذاشت . آرامينتا چوب دستيش را با خشونت در آورد و به سمت مري كه تا گوي زرين فاصله ي بسيار كمي داشت گرفت ؛
- آوداكداورا ..
طلسم با سبيل سمت راست مري برخورد ، آن را پودر كرد و باعث از دست رفتن تعادل وي شد . در آخرين لحظه مري دمش را دور گوي زرين قلاب كرد و در حالي كه مشغول سقوط به سمت زمين بود ، آن را خورد !!
يك هفته بعد
همه ي اعضاي تيم در تالار عمومي نشسته بودند كه اندرو در حالي كه مري را روي صندلي چرخ دار هول مي داد ، وارد شد ؛
- دكتراي بازپروري! گفتن اثر گاز گرفتن گربه هه روي گردنش خوب شده !! فقط اين شكستگي هاي جزئي بايد درمان بشه !
مري از لا به لاي باندپيچي هايش خِرخِري كرد ؛
- فردا كي به جاي من بازي مي كنه ؟
- رومسا قراره جات بازي كنه !!
در همين لحظه لوييس با نگراني وارد سالن عمومي شد .
- بچه ها رومسا يه نامه زده بود پشت در ، ايناهاش :
" استرجس واسه خودت چي مي گي ؟ من فردا بازي كنم ؟! عمرا !! امتحان هندسه مو بد دادم !! "
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

بازی گریفیندور و اسلی ترین
_سه... دو... یک... امتحان می کنم... من لونا لاوگوود از زمین کوییدیچ هاگوارتز دومین بازی این فصل رو برای شما گزارش می کنم. آسمان امروز قسمتی ابری همراه با غبار پراکنده در بعضی نقاط همراه با مه رقیق می باشد، اما به طور کلی پدیده ی خاصی رو انتظار نداریم...بله...بازیکنان دو تیم اسلیترین و گریفیندور وارد زمین می شن که اسامی اونها رو می تونید اون بالا روی تابلو ببینید. امیدواریم برخلاف بازی های گذشته این بار شاهد بازی دوستانه و جوانمردانه ایی از سوی دو تیم باشیم . گرچه مشخصه دو کاپیتان می خوان جلوبندی همدیگر رو پایین بیارن!
آرامینتا لبخندی موذیانه تحویل استرجس می ده و درهمین لحظه بلوجرها و اسنیچ رها می شن. مادام هوچ کوافل رو به هوا پرتاب می کنه.
لونا : در همین ابتدای بازی یک کار قشنگ از بچه های گریف. خب...اونا همیشه قشنگ بازی می کنن!
اندرومیدا با یه گردش جارو توپ رو واسه جسیکا درست در اون طرف زمین می فرسته . حالا هدویگ هم به اون دو تا اضافه می شه . آرامینتا به بلیز و ولدمورت اشاره می کنه جلو بکشن .
لونا : و حالا هدویگ اون دو تا رو به زیبایی جا می ذاره . تک به تک با دروازه بان ...یه شیرجه از سامانتا به طرف راست ... توی دروازه سمت چپ ...گل...گل ...ده به صفر گریفی ها جلو می افتن!
دو دقیقه بعد
لونا : حالا مرلین با جارو روی پای چپ ایگور تکل می ره ولی اون بالافاصله توپ رو واسه فلینت می اندازه . به هوا بلند می شه که شوت کنه برای سوروس اسنیپ اما نه...انگار در اون سمت اتفاق عجیبی افتاده . جاروی سوروس مدام به این طرف و اون طرف می ره . به نظر می یاد که جارو از کنترل اون خارج شده . حالا دو دستی به جارو آویزون شده...
با گفتن این جمله سارا اوانز کمی جلوتر می یاد. هری پاتر رو می بینه که توی جایگاه تماشاچی ها ایستاده و مدام داره وردهایی رو زیر لب تکرار می کنه . صورتش رو بر می گردونه و به جسیکا پاتر که دستش رو روی صورتش گرفته و داره ریز ریز می خنده نگاه می کنه!
سارا :
چند دقیقه بعد
لونا : خب...به نظر می یاد که مشکل سوروس برطرف شده و بازی روال عادی خودش رو از سر...
65 فوتی بالای سطح زمین
آرامینتا : بکش کنار...
مریدانوس : مال خودمه!
و آرنجش رو با تمام قدرت توی پهلوی آرامینتا می شکونه!
آرامینتا :
لونا : در همین چند دقیقه آخر 20 امتیاز دیگه به گریف اضافه شده. من فکر می کنم دروازه بان تیم اسلیتیرین آمادگی لازم رو برای امروز نداره که البته از حرکاتش...اوه...بچه های اسلی با یه حرکت تاکتیکی دفاع حریف رو خرد می کنن. حالا مارکوس شوت می کنه ...و نه!...به آرامی در دستای سارا قرار می گیره.
سارا رو به ولدی :
ایگور و بلیز دو دستی ولدی رو می چسبن تا به طرف سارا هجوم نبره و حالش رو نگیره.
لونا : 50-0 به نفع گریفیندور!
در این لحظه تمام ورزشگاه از صدای فریاد های هواداران تیم قرمزپوش به رعشه در می یاد :
_گریف.....گریف.....گریف.....
ولدی یه اشاره به تماشاچی های تیم اسلی می کنه به نشانه اینکه ساکتشون کنید!
زمان به سرعت می گذره. بچه های اسلی از دست سامانتا به ستوه اومدن و کمی ناامیدی بر آنها مستولی گردیده اما بی شک نمی خواستند این قافیه را ببازند اما در همین هنگام لرد ولدمورت شی براق را از جیبش بیرون می آورد.
ولدی :
خب...مشخصه اون چیزی نیست به جز ساعت برنارد!
چند لحظه بعد... تیک!
ناگهان تمام ورزشگاه در خاموشی محض فرو می ره. ولدی آرام و بی سر و صدا و سینه ایی پر از افتخار به سمت تابلوی امتیازات درست اون بالا می ره و 60 امتیاز به اسلی اضافه می کنه.
لونا : حالا در این لحظه می خوام قسمت هایی از سخنان آندره ژید رو براتون بخونم :
_ ناتانائیل! بنگر عظمت...70-60 به نفع گریف!... در نگاه تو باشد... 80-90 به نفع اسلی!... نه در چیزی که به آن...110-100 به نفع گریف!
لونا : خدای من!...اون ابرهای تیره رو نگاه کنید و کل ورزشگاه سرشون رو به طرف آسمون بالا می گیرن!
در این لحظه دو تا بلوجر که به طور همزمان از طرف استرجس و مرلین فرستاده شده شدیدا پشت سر ولدی رو تهدید می کنه ! که به ناگاه آلبوس دامبلدور میکروفن رو از لونا می گیره و داد می زنه :
_تاااام.......تااااااااااااااااااااااااام.......پشت سرت!
و ولدی درست در آخرین لحظه سرش رو می دزده و چشمکی به آلبوس به نشانه دمت گرم می زنه!
لونا : عجب هشدار به موقعی...اما...اوه...خدای من!...به اون سمت نگاه کنید. آرامینتا و مری فقط 6 قدم با اسنیچ فاصله دارن!
تمامی ورزشگاه بار دیگر در سکوت فرو می ره و بازیکنان دو تیم دست از بازی می شکن .
لونا : و حالا دو جستجوگر با نیم اینچ فاصله در کنار هم حرکت می کنند...نزدیک...نزدیک تر...باز هم نزدیک تر...اما نه!...یک صاعقه و جاروی آرامینتا آتیش می گیره...دارم انگشتای دست مری رو می بینم که داره اسنیچ رو لمس می کنه!
و ولدی برای هزارمین بار دکمه ایست ساعت برنارد را فشار داد اما در همین هنگام آه از نهادش برخاست...باطری ساعت تمام شده بود!
لونا : سرعت آرامینتا کم می شه و بله...در این لحظه اسنیچ به زیبایی در دستان مری قرار می گیره.
در ایکی ثانیه تمام ورزشگاه از شادی هواداران گریف منفجر می شه...
لونا : و تماشای بارش باران چه لذتی داره...خب...اما من بارانی از لنگه کفش ها رو به سمت خودم...
دو ساعت بعد
رختکن اسلیترین :
صدای قدم هایی فضا را می شکافد و هنگامی که نگاه شبح در گوشه ایی از رختکن بر روی جسمی خسته می افتد باز می ایستد. کمی جلوتر می رود و در چشم های او خیره می شود ...چند لحظه بعد سکوت شکسته می شود.
_ بی خیال بابا! آخرش همیشه همین جوری تموم می شه!
_ آرامینتا منو از تیم اخراج کرد و ولدی گفت که برای مدت شش ماه اسم منو از شجره نامه خانوادگی پاک می کنه... به نظر تو اون واقعا این کار رو می کنه؟
_هوم...خب...اون هرکاری که دوست داره می تونه انجام بده ولی حداقل فکر می کنم فردا بتونیم یه سری به کله گراز بزنیم . نوشیدنی کره ایی مهمون من!
و لحظه ایی بعد آرام دست او را بلند کرد . شاید در این میان نیز لبخند کمرنگی بین آن دو رد و بدل شد.
دروازه بانان دو تیم دست در دست یکدیگر زیر نور ماه به هاگوارتز بازگشتند اما بی شک گرمی آن دست ها چیزی فراتر از یک دوستی ساده بود!
_سه... دو... یک... امتحان می کنم... من لونا لاوگوود از زمین کوییدیچ هاگوارتز دومین بازی این فصل رو برای شما گزارش می کنم. آسمان امروز قسمتی ابری همراه با غبار پراکنده در بعضی نقاط همراه با مه رقیق می باشد، اما به طور کلی پدیده ی خاصی رو انتظار نداریم...بله...بازیکنان دو تیم اسلیترین و گریفیندور وارد زمین می شن که اسامی اونها رو می تونید اون بالا روی تابلو ببینید. امیدواریم برخلاف بازی های گذشته این بار شاهد بازی دوستانه و جوانمردانه ایی از سوی دو تیم باشیم . گرچه مشخصه دو کاپیتان می خوان جلوبندی همدیگر رو پایین بیارن!
آرامینتا لبخندی موذیانه تحویل استرجس می ده و درهمین لحظه بلوجرها و اسنیچ رها می شن. مادام هوچ کوافل رو به هوا پرتاب می کنه.
لونا : در همین ابتدای بازی یک کار قشنگ از بچه های گریف. خب...اونا همیشه قشنگ بازی می کنن!
اندرومیدا با یه گردش جارو توپ رو واسه جسیکا درست در اون طرف زمین می فرسته . حالا هدویگ هم به اون دو تا اضافه می شه . آرامینتا به بلیز و ولدمورت اشاره می کنه جلو بکشن .
لونا : و حالا هدویگ اون دو تا رو به زیبایی جا می ذاره . تک به تک با دروازه بان ...یه شیرجه از سامانتا به طرف راست ... توی دروازه سمت چپ ...گل...گل ...ده به صفر گریفی ها جلو می افتن!
دو دقیقه بعد
لونا : حالا مرلین با جارو روی پای چپ ایگور تکل می ره ولی اون بالافاصله توپ رو واسه فلینت می اندازه . به هوا بلند می شه که شوت کنه برای سوروس اسنیپ اما نه...انگار در اون سمت اتفاق عجیبی افتاده . جاروی سوروس مدام به این طرف و اون طرف می ره . به نظر می یاد که جارو از کنترل اون خارج شده . حالا دو دستی به جارو آویزون شده...
با گفتن این جمله سارا اوانز کمی جلوتر می یاد. هری پاتر رو می بینه که توی جایگاه تماشاچی ها ایستاده و مدام داره وردهایی رو زیر لب تکرار می کنه . صورتش رو بر می گردونه و به جسیکا پاتر که دستش رو روی صورتش گرفته و داره ریز ریز می خنده نگاه می کنه!
سارا :
چند دقیقه بعد
لونا : خب...به نظر می یاد که مشکل سوروس برطرف شده و بازی روال عادی خودش رو از سر...
65 فوتی بالای سطح زمین
آرامینتا : بکش کنار...
مریدانوس : مال خودمه!
و آرنجش رو با تمام قدرت توی پهلوی آرامینتا می شکونه!
آرامینتا :
لونا : در همین چند دقیقه آخر 20 امتیاز دیگه به گریف اضافه شده. من فکر می کنم دروازه بان تیم اسلیتیرین آمادگی لازم رو برای امروز نداره که البته از حرکاتش...اوه...بچه های اسلی با یه حرکت تاکتیکی دفاع حریف رو خرد می کنن. حالا مارکوس شوت می کنه ...و نه!...به آرامی در دستای سارا قرار می گیره.
سارا رو به ولدی :
ایگور و بلیز دو دستی ولدی رو می چسبن تا به طرف سارا هجوم نبره و حالش رو نگیره.
لونا : 50-0 به نفع گریفیندور!
در این لحظه تمام ورزشگاه از صدای فریاد های هواداران تیم قرمزپوش به رعشه در می یاد :
_گریف.....گریف.....گریف.....
ولدی یه اشاره به تماشاچی های تیم اسلی می کنه به نشانه اینکه ساکتشون کنید!
زمان به سرعت می گذره. بچه های اسلی از دست سامانتا به ستوه اومدن و کمی ناامیدی بر آنها مستولی گردیده اما بی شک نمی خواستند این قافیه را ببازند اما در همین هنگام لرد ولدمورت شی براق را از جیبش بیرون می آورد.
ولدی :
خب...مشخصه اون چیزی نیست به جز ساعت برنارد!
چند لحظه بعد... تیک!
ناگهان تمام ورزشگاه در خاموشی محض فرو می ره. ولدی آرام و بی سر و صدا و سینه ایی پر از افتخار به سمت تابلوی امتیازات درست اون بالا می ره و 60 امتیاز به اسلی اضافه می کنه.
لونا : حالا در این لحظه می خوام قسمت هایی از سخنان آندره ژید رو براتون بخونم :
_ ناتانائیل! بنگر عظمت...70-60 به نفع گریف!... در نگاه تو باشد... 80-90 به نفع اسلی!... نه در چیزی که به آن...110-100 به نفع گریف!
لونا : خدای من!...اون ابرهای تیره رو نگاه کنید و کل ورزشگاه سرشون رو به طرف آسمون بالا می گیرن!
در این لحظه دو تا بلوجر که به طور همزمان از طرف استرجس و مرلین فرستاده شده شدیدا پشت سر ولدی رو تهدید می کنه ! که به ناگاه آلبوس دامبلدور میکروفن رو از لونا می گیره و داد می زنه :
_تاااام.......تااااااااااااااااااااااااام.......پشت سرت!
و ولدی درست در آخرین لحظه سرش رو می دزده و چشمکی به آلبوس به نشانه دمت گرم می زنه!
لونا : عجب هشدار به موقعی...اما...اوه...خدای من!...به اون سمت نگاه کنید. آرامینتا و مری فقط 6 قدم با اسنیچ فاصله دارن!
تمامی ورزشگاه بار دیگر در سکوت فرو می ره و بازیکنان دو تیم دست از بازی می شکن .
لونا : و حالا دو جستجوگر با نیم اینچ فاصله در کنار هم حرکت می کنند...نزدیک...نزدیک تر...باز هم نزدیک تر...اما نه!...یک صاعقه و جاروی آرامینتا آتیش می گیره...دارم انگشتای دست مری رو می بینم که داره اسنیچ رو لمس می کنه!
و ولدی برای هزارمین بار دکمه ایست ساعت برنارد را فشار داد اما در همین هنگام آه از نهادش برخاست...باطری ساعت تمام شده بود!
لونا : سرعت آرامینتا کم می شه و بله...در این لحظه اسنیچ به زیبایی در دستان مری قرار می گیره.
در ایکی ثانیه تمام ورزشگاه از شادی هواداران گریف منفجر می شه...
لونا : و تماشای بارش باران چه لذتی داره...خب...اما من بارانی از لنگه کفش ها رو به سمت خودم...
دو ساعت بعد
رختکن اسلیترین :
صدای قدم هایی فضا را می شکافد و هنگامی که نگاه شبح در گوشه ایی از رختکن بر روی جسمی خسته می افتد باز می ایستد. کمی جلوتر می رود و در چشم های او خیره می شود ...چند لحظه بعد سکوت شکسته می شود.
_ بی خیال بابا! آخرش همیشه همین جوری تموم می شه!
_ آرامینتا منو از تیم اخراج کرد و ولدی گفت که برای مدت شش ماه اسم منو از شجره نامه خانوادگی پاک می کنه... به نظر تو اون واقعا این کار رو می کنه؟
_هوم...خب...اون هرکاری که دوست داره می تونه انجام بده ولی حداقل فکر می کنم فردا بتونیم یه سری به کله گراز بزنیم . نوشیدنی کره ایی مهمون من!
و لحظه ایی بعد آرام دست او را بلند کرد . شاید در این میان نیز لبخند کمرنگی بین آن دو رد و بدل شد.
دروازه بانان دو تیم دست در دست یکدیگر زیر نور ماه به هاگوارتز بازگشتند اما بی شک گرمی آن دست ها چیزی فراتر از یک دوستی ساده بود!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
از دفتر خاطراتم :
از او می ترسم... گاه تصور می کنم با هیبتی عظیم در مقابل من ایستاده و م
از او می ترسم... گاه تصور می کنم با هیبتی عظیم در مقابل من ایستاده و م
جزئیات کاربر

دو روز قبل از فردای مسابقه!
نسیم زیبای بهاری در اواخر زمستان، طراوت خاصی به محیط بخشیده بود و روحیه ای مضاعف برای تمامی جادوگران به ارمغان آورده بود. آسمان آبی بود و لکه های سفیدی بر روی آن قرار داشت که هر چند مدت فاصله ای را می پیمودند که نشان دهنده ی گذر زمان بودند ولی هیچ کسی به گذر زمان توجه ای نداشت. همه دانش آموزان هاگوارتز منتظر مسابقه ای بودند که قرار بود فردا برگزار شود؛ این مسابقه یکی از مسابقاتی است که معمولا با درگیری و موضوعات زیادی برخوردا است و به همین دلیل برای دیگر گروه ها هم جذابیت خاص خود را دارد.
در هر گوشه ای که یکی از بازیکنان دو تیم اسلایترین و یا گریفندور حرکت می کردند، در همان جا صدای پچ پچ بالا می گرفت. هیچ کس به دلهره و اضطرابی که هر یک از بازیکنان داشتند توجه نمی کردند چون می دانستند که در هر صورتی دو تیم برای برد از دیگری نهایت تلاش خود را می کنند و همین موضوع می تونه دانش آموزان رو خوشحال کنه!
آرامینتا در گوشه ای از هاگوارتز در حال راه رفتن به سمت تالار اسلی بود. چهره ی او بسیار بشاش بود و تمام مدت با موهایش بازی می کرد، ولی امروز چهره ی او کاملا فرق کرده بود، موهایش ژولیده، چشمانی در هم رفته، صورتی عصبانی و لب هایش طوری قرار داشت که انگار هر لحظه امکان دارد شروع به گریه ند.
در همین هنگام بود که پچ پچ هایی را از پشت خود شنید.
- میبینشی! ببین چه خودشو گرفته!!! حالا خوبه که اسلی کاپیتان کم داشته اینو بجاش گذاشتن مگرنه الان میومد اینجا به همه یه برق وصل می کرد تا مثل موهای خودش بشه!
آرامینتا با شنیدن این حرف آنچنان به سمت آن دخترکی که کلاس اولی بود هجوم برد که همه ی نگاه ها به سمت ان دو متمرکز شد. هر دوی آن دو بر روی زمین ولو شدن، آرامینتا با چنان هیجانی به دخترک اخطار میداد:
- رفعه ی آخرت باشه که رشته ی افکار و خیالات من رو با حرف های بی قید و بهدت پاره می کنی! فهمیدی؟!!!
- بله... حتما... فقط یه ذره جملت سنگین بود!
- اشکال نداره! الان پا میشم سبک میشه!
سپس بدون هیچ توجه ای به دانش آموزانی که به او نگاه می کردن به سمت تالار اسلی حرکت کرد.
- اااا سلام آرا (= آرامینتا ) !!! چرا این جوری شدی؟!
- هیچی! مهم نیست فقط بازیکنا بیان تو این اتاق بقلی من باهاشون کار دارم!
سپس تمامی بازیکنا با تعجب به سمت اتاق سمت چپشان رفتند تا ببین موضوع از چه قراره!
آرامینتا بی هیچ مقدمه ای شروع به صحبت کرد:
- بچه ها شما می دونید که باید این بازی رو ببریم مگر نه وضع اسلایترین خیلی خراب میشه چون تا الان یه بار هم کاپ رو نبردیم!
همه موافقت خود را اعلام کردن و همچنان کنجکاوانه به او نگاه می کردند!
آرامینتا شروع کرد به گریه کردند گویا دیگر نمی توانست جلوی خودش را بگیرد:
- ب..بچه...بچه ها! ببخشید من نمی تونم بیام بازی!( بلیز، توبیاس، ایگور، سامانتاو مارکوس با تعجب به آرامینتا نگاه کردند. اما لردی زیاد توجه ای به موضوع به خرج نمی داد) اخه ل....لر...لرد بهم ماموریت داده که اگه انجام ندم حالمو میگیره!
همه ی نگاه ها به سمت لرد متمرکز شد. لرد چشمانش را گرد کرد و گفت:
- خوب ناچار بودم باید مرگخوارامو امتحان کنم. حالا هرکی می خواد رو حرف من حرف بزنه بگه!
هیچ کسی حرفی نزد تا این که آرامینتا بدون هیچ صحبتی با همون صورت گریان از اتاق خارج شد و بقیه هم پشت سر اون.....
*** *** ***
یک روز قبل از فردای مسابقه!
تمامی جایگاه های تماشاچیان پر شده بود و انواع رنگ های قرمز، آبی، سبز و زرد در بین ان ها نمایان شده بود!
همه ی تماشاچیان منتظر شروع بازی بودند، البته نه یک بازی معمولی بلکه بازی پر از هیجان ، اتفاق و برخورد های جالب بودند!
کوییرل در وسط زمین ایستاده بود و گویا می خواست داوری بکنه زیرا بازی از حساسیت بالایی برخوردار بود.
در گوشه ای ورزشگاه یک تابلوی امتیازات بود که امتیازات رو نشون میداد و در کنار اون یک تابلوی دیگه که نوشته شده بود " تابلوی مدیران" ؛ گویا فقط مدیران می توانستند اونو نگاه کنند!
در رختکن اسلایترین همه ی بازیکنان حاضر بودند به جز آرامینتا که به نظر می رسید برای انجام ماموریت لرد عازم به یک کشور دیگه شده بود.
لرد برای این که اوضاع مرتب شود از اینیگو که یکی ازبازیکنان ذخیره بود به جای آرامینتا استفاده کرده بود.
حتی خود اینیگو هم از این موضوع ناراضی بود. هیچ کسی نمی توانست مثل آرامینتا به عنوان جستجوگر باشد اونم در مقابل مریدانوس!
بازیکنان اسلی همچنان در حال پوشیدن کفش های خود بودند و بعضی دیگر مثل سامانتا و ایگور در حال دست کشیدن به چوب جارویشان بودند.
در همین لحظه دری که به سمت زمین مسابقه می رفت، باز شد و چهره ی کوییرل نمایان شد:
- بچه ها سریع تر بیاین زمین بازی داره شروع میشه!
در همون لحظه از پشت بازیکنان صدایی اومد و در باز شد؛ آرامینتا!!
همه ی بچه ها با تعجب به اون نگاه کردند... چرا به حرف لرد گوش نکرده بود! مگه امکان داشت که حرف لرد رو بر زمین بزنه!
لرد با عصبانیت به آرامینتا نگاه کرد و گفت:
- تو حق نداری از دستور من سر پیچی کنی!
آرامینتا با صبر و شکیبایی خاصی گفت:
- چرا!!! من می تونم چون معاونت هستم...
آرامینتا از این که در مقابل لرد داشت جواب میداد خیلی تعجب کرده بود.
لرد بدون مکث چوبدستیش را در آورد و به سمت آرامینتا نشانه گرفت.
- آوادا...
ولی پروفسور کوییرل از جولوی لرد رو گرفت و گفت:
- این کارارو با مرگخوارات بکن ولی اینجا نه! باشه!؟ آفرین!!!
لرد باز هم با عصبانیت به آرامینتا نگاه کرد و بعد به سمت زمین بازی رفت.
بعد از مدتی مراسم و تشویق تماشاچیان بالاخره دو کاپیتان به سمت وسط زمین پرواز کردند تا داور سوت را بزند.
استرجس با نگاهی معنی دار به آرامینتا نگاه کرد تا پیش مقدمه ی باخت را به اون نشون بده، اما آرامینتا توجه ای به او نکرد و نگاهش را از او کنار زد.
- ســـــــــــــــــــــــــــــوت
همه ی بازیکنان با چنان سرعتی به حرکت در آمدن که گزارش گر نتوانست مکان هیچ کدام از ان ها را در یک لحظه توصیف کند.
آرامینتا و مریدانوس در همون اول بازی توسنته بودن اسنیچ رو پیدا کنن ولی خیلی با اون فاصله داشتن.
در اون طرف ایگور، مارکوس و توبیاس در حال پاس کاری بودند و هیچ کدام دوست نداشتن که کوافل رو به همین ادگی ها از دست بدن.
- مارکوس پاس میده ایگور، ایگور پاس به مارکوس، مارکوس به توبیاس.... خیلی زیاد پاس میدن! این شکلی گریفی ها کاری نمی تونن بکنن.
سامانتا در دروازه از شنیدن حرف های گزارشگر خیلی خوشحال بود و با دیدن چهره ی لرد که در مقابل او ایستاده بود در جای خود میخکوب شد. ولی بلیز که در کنار لرد بود متوجه حالت لرد نشد.
لرد با چنان جدیتی به آرامینتا که در حال پرواز بود نگاه می کرد که آفتابرو در جا منفجر می کرد حالا چه برسه به آرامینتا!
- گــــل گــــل... بالاخره توبیاس گل میزنه.
به نظر میرسه که سارا اوانز از آمادگی زیادی برخوردار نیست زیرا ضربه ی توبیاس خیلی آروم بود ولی سارا خیلی دیر حرکت کرد.
تابلوی امتیازات با اعلام گزارشگر تغییر می کند و 10 بر 0 را نشون میده.
لرد همچنان به آرامینتا نگاه می کرد که هم اکنون در حال دراز کردن دستش بود تا گوی را بگیرد.
در همان لحظه جسیکا، اندرومیدا و هدویگ با چنان سرعتی به سمت دروازه اسلی هجوم آوردند که بلیز ناگهان شکه شد ولی لرد به هیچ چیز جز آرامینتا نگاه نمی کرد.
مرلین نیز برای روحیه دادن به مهاجمانشان به همراه ان ها آمده بود تا یک گل به ثمر برسونن اما به نظر می رسید که لرد در جای خود خشکش زده.
- گــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــل
10-10 مساوی
در همین لحظه بلیز با چنان عصبانیتی به سمت لرد آمد تا اعتراض کند که چرا جلوی اونا رو نگرفت. ولی با دیدن چهره ی لرد همون جا خشک شد و چشمانش را گرد.
لرد لبهانش را تکانی داد و بلیز نیز نگاه لرد را دنبال کرد و دید که به سمت آرامینتا نگاه می کند که در اون لحظه می خواست دستش را ببندد که اسنیچ را بگیرد اما در جا همونجا تعادلش را از دست داد و بر روی جارویش برعکس شد، به همین دلیل به سمت زمین سقوط کرد.
همه ی تماشاچیان به سمت نگاهشان به آرامینتا بود حتی کوییرل هم دیگر داوری نمی کرد.
بعد از مسافتی طولانی که آرامینتا پیمود و به دلیل دور بودن از بازیکنان دیگر کسی نتونست کاری برایش بکنند و به همین دلیل با ضربه ای محکبی به زمین کوفته شد.
صدای بلندی ایجاد شد و تمام تماشاچیان سر و صدا را بالا گرفتند.
تمامی بازیکنان اسلی به سمت آرامینتا رفتند به جز لرد و بلیز و سامانتا که به یک دیگر خیره شده بودند.
از طرف آرامینتا صدای کوییرل می آمد که به لرد می گفت:
- لرد..... آرامینتا تورو صدا می کنه...
گویا آخرین لحظات بیداریش بوده است و می خواست چیزی به لرد بگوید.
لرد ، بلیز و سامانتا نیز به جمع حاضرین دور آرامینتا اضافه شدند.
آرامینتا می دانست که این کار لرد بوده است و با دیدن او شروع به صحبت کرد ولی هیچ نایی نداشت و هر لحظه امکان بیهوش شدنش بود.
- ل..ل...لرد.... من ما...ماموریت رو دی...دیشب انجام...دا...داده بودم!
لرد با شنیدن این حرف چنان تعجب کرد. او برای این که آرامینتا ماموریت را انجام نداده بود اورا به این روز انداخته بود ولی از اون نپرسیده بود که واقعا انجام نداده است!!!!
لرد بی هیچ صحبتی با جارویش از زمین کوییدیچ خارج شد.
از اون طرف هم صدای گزارشگر می آمد که مریدانوس در کمال آرامش اسنیچ را گرفته است.
کوییرل سوت پایان رو زد و سریعا به خانم پامفری دستور داد که آرامینتا را به درمانگاه ببرند.
در کمال نامردی یک اسلایترینی و کل گریفندوری ها نتیجه 160 بر 10 به نفع گریفندور شد.
نسیم زیبای بهاری در اواخر زمستان، طراوت خاصی به محیط بخشیده بود و روحیه ای مضاعف برای تمامی جادوگران به ارمغان آورده بود. آسمان آبی بود و لکه های سفیدی بر روی آن قرار داشت که هر چند مدت فاصله ای را می پیمودند که نشان دهنده ی گذر زمان بودند ولی هیچ کسی به گذر زمان توجه ای نداشت. همه دانش آموزان هاگوارتز منتظر مسابقه ای بودند که قرار بود فردا برگزار شود؛ این مسابقه یکی از مسابقاتی است که معمولا با درگیری و موضوعات زیادی برخوردا است و به همین دلیل برای دیگر گروه ها هم جذابیت خاص خود را دارد.
در هر گوشه ای که یکی از بازیکنان دو تیم اسلایترین و یا گریفندور حرکت می کردند، در همان جا صدای پچ پچ بالا می گرفت. هیچ کس به دلهره و اضطرابی که هر یک از بازیکنان داشتند توجه نمی کردند چون می دانستند که در هر صورتی دو تیم برای برد از دیگری نهایت تلاش خود را می کنند و همین موضوع می تونه دانش آموزان رو خوشحال کنه!
آرامینتا در گوشه ای از هاگوارتز در حال راه رفتن به سمت تالار اسلی بود. چهره ی او بسیار بشاش بود و تمام مدت با موهایش بازی می کرد، ولی امروز چهره ی او کاملا فرق کرده بود، موهایش ژولیده، چشمانی در هم رفته، صورتی عصبانی و لب هایش طوری قرار داشت که انگار هر لحظه امکان دارد شروع به گریه ند.
در همین هنگام بود که پچ پچ هایی را از پشت خود شنید.
- میبینشی! ببین چه خودشو گرفته!!! حالا خوبه که اسلی کاپیتان کم داشته اینو بجاش گذاشتن مگرنه الان میومد اینجا به همه یه برق وصل می کرد تا مثل موهای خودش بشه!
آرامینتا با شنیدن این حرف آنچنان به سمت آن دخترکی که کلاس اولی بود هجوم برد که همه ی نگاه ها به سمت ان دو متمرکز شد. هر دوی آن دو بر روی زمین ولو شدن، آرامینتا با چنان هیجانی به دخترک اخطار میداد:
- رفعه ی آخرت باشه که رشته ی افکار و خیالات من رو با حرف های بی قید و بهدت پاره می کنی! فهمیدی؟!!!
- بله... حتما... فقط یه ذره جملت سنگین بود!
- اشکال نداره! الان پا میشم سبک میشه!
سپس بدون هیچ توجه ای به دانش آموزانی که به او نگاه می کردن به سمت تالار اسلی حرکت کرد.
- اااا سلام آرا (= آرامینتا ) !!! چرا این جوری شدی؟!
- هیچی! مهم نیست فقط بازیکنا بیان تو این اتاق بقلی من باهاشون کار دارم!
سپس تمامی بازیکنا با تعجب به سمت اتاق سمت چپشان رفتند تا ببین موضوع از چه قراره!
آرامینتا بی هیچ مقدمه ای شروع به صحبت کرد:
- بچه ها شما می دونید که باید این بازی رو ببریم مگر نه وضع اسلایترین خیلی خراب میشه چون تا الان یه بار هم کاپ رو نبردیم!
همه موافقت خود را اعلام کردن و همچنان کنجکاوانه به او نگاه می کردند!
آرامینتا شروع کرد به گریه کردند گویا دیگر نمی توانست جلوی خودش را بگیرد:
- ب..بچه...بچه ها! ببخشید من نمی تونم بیام بازی!( بلیز، توبیاس، ایگور، سامانتاو مارکوس با تعجب به آرامینتا نگاه کردند. اما لردی زیاد توجه ای به موضوع به خرج نمی داد) اخه ل....لر...لرد بهم ماموریت داده که اگه انجام ندم حالمو میگیره!
همه ی نگاه ها به سمت لرد متمرکز شد. لرد چشمانش را گرد کرد و گفت:
- خوب ناچار بودم باید مرگخوارامو امتحان کنم. حالا هرکی می خواد رو حرف من حرف بزنه بگه!
هیچ کسی حرفی نزد تا این که آرامینتا بدون هیچ صحبتی با همون صورت گریان از اتاق خارج شد و بقیه هم پشت سر اون.....
*** *** ***
یک روز قبل از فردای مسابقه!
تمامی جایگاه های تماشاچیان پر شده بود و انواع رنگ های قرمز، آبی، سبز و زرد در بین ان ها نمایان شده بود!
همه ی تماشاچیان منتظر شروع بازی بودند، البته نه یک بازی معمولی بلکه بازی پر از هیجان ، اتفاق و برخورد های جالب بودند!
کوییرل در وسط زمین ایستاده بود و گویا می خواست داوری بکنه زیرا بازی از حساسیت بالایی برخوردار بود.
در گوشه ای ورزشگاه یک تابلوی امتیازات بود که امتیازات رو نشون میداد و در کنار اون یک تابلوی دیگه که نوشته شده بود " تابلوی مدیران" ؛ گویا فقط مدیران می توانستند اونو نگاه کنند!
در رختکن اسلایترین همه ی بازیکنان حاضر بودند به جز آرامینتا که به نظر می رسید برای انجام ماموریت لرد عازم به یک کشور دیگه شده بود.
لرد برای این که اوضاع مرتب شود از اینیگو که یکی ازبازیکنان ذخیره بود به جای آرامینتا استفاده کرده بود.
حتی خود اینیگو هم از این موضوع ناراضی بود. هیچ کسی نمی توانست مثل آرامینتا به عنوان جستجوگر باشد اونم در مقابل مریدانوس!
بازیکنان اسلی همچنان در حال پوشیدن کفش های خود بودند و بعضی دیگر مثل سامانتا و ایگور در حال دست کشیدن به چوب جارویشان بودند.
در همین لحظه دری که به سمت زمین مسابقه می رفت، باز شد و چهره ی کوییرل نمایان شد:
- بچه ها سریع تر بیاین زمین بازی داره شروع میشه!
در همون لحظه از پشت بازیکنان صدایی اومد و در باز شد؛ آرامینتا!!
همه ی بچه ها با تعجب به اون نگاه کردند... چرا به حرف لرد گوش نکرده بود! مگه امکان داشت که حرف لرد رو بر زمین بزنه!
لرد با عصبانیت به آرامینتا نگاه کرد و گفت:
- تو حق نداری از دستور من سر پیچی کنی!
آرامینتا با صبر و شکیبایی خاصی گفت:
- چرا!!! من می تونم چون معاونت هستم...
آرامینتا از این که در مقابل لرد داشت جواب میداد خیلی تعجب کرده بود.
لرد بدون مکث چوبدستیش را در آورد و به سمت آرامینتا نشانه گرفت.
- آوادا...
ولی پروفسور کوییرل از جولوی لرد رو گرفت و گفت:
- این کارارو با مرگخوارات بکن ولی اینجا نه! باشه!؟ آفرین!!!
لرد باز هم با عصبانیت به آرامینتا نگاه کرد و بعد به سمت زمین بازی رفت.
بعد از مدتی مراسم و تشویق تماشاچیان بالاخره دو کاپیتان به سمت وسط زمین پرواز کردند تا داور سوت را بزند.
استرجس با نگاهی معنی دار به آرامینتا نگاه کرد تا پیش مقدمه ی باخت را به اون نشون بده، اما آرامینتا توجه ای به او نکرد و نگاهش را از او کنار زد.
- ســـــــــــــــــــــــــــــوت
همه ی بازیکنان با چنان سرعتی به حرکت در آمدن که گزارش گر نتوانست مکان هیچ کدام از ان ها را در یک لحظه توصیف کند.
آرامینتا و مریدانوس در همون اول بازی توسنته بودن اسنیچ رو پیدا کنن ولی خیلی با اون فاصله داشتن.
در اون طرف ایگور، مارکوس و توبیاس در حال پاس کاری بودند و هیچ کدام دوست نداشتن که کوافل رو به همین ادگی ها از دست بدن.
- مارکوس پاس میده ایگور، ایگور پاس به مارکوس، مارکوس به توبیاس.... خیلی زیاد پاس میدن! این شکلی گریفی ها کاری نمی تونن بکنن.
سامانتا در دروازه از شنیدن حرف های گزارشگر خیلی خوشحال بود و با دیدن چهره ی لرد که در مقابل او ایستاده بود در جای خود میخکوب شد. ولی بلیز که در کنار لرد بود متوجه حالت لرد نشد.
لرد با چنان جدیتی به آرامینتا که در حال پرواز بود نگاه می کرد که آفتابرو در جا منفجر می کرد حالا چه برسه به آرامینتا!
- گــــل گــــل... بالاخره توبیاس گل میزنه.
به نظر میرسه که سارا اوانز از آمادگی زیادی برخوردار نیست زیرا ضربه ی توبیاس خیلی آروم بود ولی سارا خیلی دیر حرکت کرد.
تابلوی امتیازات با اعلام گزارشگر تغییر می کند و 10 بر 0 را نشون میده.
لرد همچنان به آرامینتا نگاه می کرد که هم اکنون در حال دراز کردن دستش بود تا گوی را بگیرد.
در همان لحظه جسیکا، اندرومیدا و هدویگ با چنان سرعتی به سمت دروازه اسلی هجوم آوردند که بلیز ناگهان شکه شد ولی لرد به هیچ چیز جز آرامینتا نگاه نمی کرد.
مرلین نیز برای روحیه دادن به مهاجمانشان به همراه ان ها آمده بود تا یک گل به ثمر برسونن اما به نظر می رسید که لرد در جای خود خشکش زده.
- گــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــل
10-10 مساوی
در همین لحظه بلیز با چنان عصبانیتی به سمت لرد آمد تا اعتراض کند که چرا جلوی اونا رو نگرفت. ولی با دیدن چهره ی لرد همون جا خشک شد و چشمانش را گرد.
لرد لبهانش را تکانی داد و بلیز نیز نگاه لرد را دنبال کرد و دید که به سمت آرامینتا نگاه می کند که در اون لحظه می خواست دستش را ببندد که اسنیچ را بگیرد اما در جا همونجا تعادلش را از دست داد و بر روی جارویش برعکس شد، به همین دلیل به سمت زمین سقوط کرد.
همه ی تماشاچیان به سمت نگاهشان به آرامینتا بود حتی کوییرل هم دیگر داوری نمی کرد.
بعد از مسافتی طولانی که آرامینتا پیمود و به دلیل دور بودن از بازیکنان دیگر کسی نتونست کاری برایش بکنند و به همین دلیل با ضربه ای محکبی به زمین کوفته شد.
صدای بلندی ایجاد شد و تمام تماشاچیان سر و صدا را بالا گرفتند.
تمامی بازیکنان اسلی به سمت آرامینتا رفتند به جز لرد و بلیز و سامانتا که به یک دیگر خیره شده بودند.
از طرف آرامینتا صدای کوییرل می آمد که به لرد می گفت:
- لرد..... آرامینتا تورو صدا می کنه...
گویا آخرین لحظات بیداریش بوده است و می خواست چیزی به لرد بگوید.
لرد ، بلیز و سامانتا نیز به جمع حاضرین دور آرامینتا اضافه شدند.
آرامینتا می دانست که این کار لرد بوده است و با دیدن او شروع به صحبت کرد ولی هیچ نایی نداشت و هر لحظه امکان بیهوش شدنش بود.
- ل..ل...لرد.... من ما...ماموریت رو دی...دیشب انجام...دا...داده بودم!
لرد با شنیدن این حرف چنان تعجب کرد. او برای این که آرامینتا ماموریت را انجام نداده بود اورا به این روز انداخته بود ولی از اون نپرسیده بود که واقعا انجام نداده است!!!!
لرد بی هیچ صحبتی با جارویش از زمین کوییدیچ خارج شد.
از اون طرف هم صدای گزارشگر می آمد که مریدانوس در کمال آرامش اسنیچ را گرفته است.
کوییرل سوت پایان رو زد و سریعا به خانم پامفری دستور داد که آرامینتا را به درمانگاه ببرند.
در کمال نامردی یک اسلایترینی و کل گریفندوری ها نتیجه 160 بر 10 به نفع گریفندور شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
عضو اتحاد اسلایترین
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج