منم به تازگي دارم فيلم ميسازم
فيلم
دوست و دشمن كه همين امروز اكران شده
باشركت:
چو چانگ
كالين كريوي
بلاتريكس لسترنج
سوسك
لاوندر براون
رودلفس لسترنج
دراكو مالفوي
كينگزلي
گيلدروي
دالاهوف
ونوس
حاجي داركي
ولدي
هري پاتر
نارسيسا
دامبلدور
مازمولا
سر نيكلاس
اندروميدا
ليلي اونز
مك گونگال
------------
به تازگي جشني ترتيب داده شده كه توش سياها و سفيدا قراره با هم صلح كنن(كه هيچوقت نميكنن

)
همه سفيدها و سياهها در اين جشن شركت دارند
چو در رديف اول نشسته و داره به سخنراني البوس دامبلدور گوش ميكنه كه نارسيسا مياد و ميگه:
نارسيسا:چو،ميتوني يه لحظه بياي ته سالن؟ميخوام يه چيزي نشونت بدم.
چو:چي رو ميخواي نشون بدي كه اينقدر مهمه؟
نارسيسا:گروه خواهران عجيب يه اهنگ تازه در اوردن ميخوام كليپشو نشونت بدم حال كني!
چو:(كه كشته مرده خواهران عجيبه)در شرايط عادي همراهت نميومدم ميدونم كه ميخواي منو اونجا بكشوني ولي باهات ميام فقط به خاطر جشن صلح
(چو از كالين و مازمولا جدا ميشه و با نارسيسا ميره)
چو:كالين عزيزم،من الان برميگردم.مازمول مواظب كالين باش اغفالش نكنيا!
مازمولا:تو خيالت راحت باشه.من به خاطر دلايل ديگه اي باهاش هستم.دوربينو كه ميبيني.ميخواد از هري عكس بندازم!
كالين: :(چشم غره اي به مازمولا ميره) .باشه برو چو جون ولي زود برگرديا!
چو با نارسيسا ميره و به اخر سالن ميرسن.
چو:كوش پس؟
نارسيسا:صبر كن الان ميارمش.تو همينجا منتظرم باش.
چو با خودش ميگه:اره جون خودت!رفتي واسه من كليپ بياري!من كه ميدونم چه نقشه اي تو سرته.ولي بذار ببينيم اگه كارتو انجام بدي چه گلي به سرت ميزني!!!!
در همين موقع يكي دهن چورو ميگيره!!!!!و انگشترش تو دهن چو فرو ميره.كم مونده چو خفه بشه.
يه نفر ميگه:ارباب گرفتيمش!
همون كسي كه دهن چورو گرفته روي چورو برميگردونه و اون ميبينه كه يه نفر با چشمهايي قرمز و بي عاطفه ،بيني چاك مانند ،لبهاي سفيد و صورتي سفيدتر از گچ روي صندلي نشسته.
اون كه لرد ولدمورته ميگه:پس اين بود كه هميشه مرگ خواراي منو وادار به كم اوردن ميكرد!اگه اون به ما ملحق بشه ما قطعا بر سفيدها پيروز خواهيم شد.پس ببريد و اونقدر با طلسم كروشيو شكنجش كنين تا به ما ملحق بشه.
كرام و مالفوي جلو ميان تا چورو ببرن ولي حاجي داركي جلو مياد و :
حاجي:صبر كنيد سرورم!اينكار خلاف قوانين شرع است.مردان نبايد به زنها يا دخترها دست درازي كنند.فكر ميكگنم بهتر است زنها را مامور اينكار كنيد.
ولدمورت:به اين فكر نكرده بودم.بلا،نارسيسا،ونوس،شما مسئول اين بچه هستيد و بايد اونقدر شكنجش بديد تا به ما ملحق بشه.مطمئنا ملحق ميشه ولي اگه استثنائا نشد اقلا محلولي بهش بدين تا كمي از سفيدا اطلاعات بدست بياريم.
ونوس،بلا،نارسيسا:چشم سرورم.(نعظيم ميكنن و چورو ميبرن)
چو هم خيلي ريلكس باهاشون ميره!ولي قبل از رفتن روشو به طرف ولدي ميكنه و ميگه:
ببين چقدر كم اوردن و از من به تو شكايت كردن!اونم به تو!كاش اقلا سرورشونو بهتر انتخاب ميكردن!
ولدي:
-----------
شكنجه گاه سياهان :
بلا:كروشيو!زودباش اعلام كن كه به ما ميپيوندي
چو:من اعلام ميكنم كه به شما نمي پيوندم!
بلا:
ونوس:صبر كن من امتحان كنم.كروشيو!
چو:نكن بابا قلقلكم مياد!!!!!!!!!!!!!!!
ونوس:

اعتراف كن كه بعد از اين حتي يه كلمه هم ضد سياهها نمينويسي!
چو:من اعتراف ميكنم كه از اين به بعد حتي يك كلمه هم ضد سفيدا نمينويسم !!!!!!!!!
ونوس:
نارسيسا:شماها مثلا مرگ خوارين؟بذارين من بكنم ياد بگيرين!
چو:ميبينم كه بينتون مشكل پيش اومده!
نارسيسا:

كروشيو!
چو:تو ميخواي مثلا منو شكنجه بدي؟مثلا ميخواي به دوستات ياد بدي اين كارو؟؟؟اول طرز چوبدستي تو دست گرفتنو ياد بگير بعد!
نارسيسا:بچه ها همه باهم روش اجرا ميكنيم.يك دو سه!
نارسيسا،بلا،ونوس:كروشيو!
چو:عجب مرگ خواراي بيحالي!چه سرگرميهايي براي خودشون پيدا ميكنن.يه كلمه به اربابشون بگم از ترس دق ميكنن!
بلا،ونوس،نارسيسا:
چو:
-----------
سالن جشن:
كالين:موذمال،چو برنگشت!
مازمولا:خوب چه بهتر!
كالين:

اي بچه اغفال كن!همي به دين و ايمان روي اور!
مازمولا:بشين بينيم بابا براي من كم ادبي صحبت كن!
كالين:
مازمولا:چيه چرا اينجوري نگام ميكني؟
كالين:
مازمولا:هميشه اينجوري باش خوب؟
كالين:
مازمولا:منظورت اينه كه بريم دنبال چو؟
كالين:
مازمولا:بذار سخنراني تموم بشه بعد!
كالين:
مازمولا:چرا داد ميكسي؟اومدم ديگه!ببين من پيشنهاد ميكنم تو خودت برو اگه هري اومد من ازش عكس بگيرم!
كالين:
مازمولا:اه!اومدم
كالين:
(كالين و چو تمام سالتو ميگردن ولي چو انگار اب شده رفته تو زمين)
كالين:بايد بريم اعضاي گروه روكم كني سفيدو پيدا كنيم.تو برو دنبال ليلي و لاوندر و اندروميدا.من هم ميرم دنبال سوسك و سرنيكلاس
مازمولا:باشه استاد!
(بلاخره اعضاي گروه روكم كني سفيدان جمع ميشن و كالين موضوع رو براشون تعريف ميكنه)
كالين:بله همونطور كه گفتم احتمالا چورو سياها اسير گرفتن.لاوندر تو گوي بلورينت نگاه كن ببين دارن باهاش چيكار ميكنن؟
لاوندر به گوي بلورين نگاه ميكنه و ميگه:واي دارن شكنجش ميدن كه بهشون ملحق بشه ولي چو خيلي ريلكسه و خم به ابرو نمياره!!!
همه:
اندروميدا:ميدونيد چيه؟من فكر ميكنم ما بايد بريم و با سياها صحبت كنيم كه يه مسابقه روكم كني بذاريم.اونا فكر ميكنن كه اگه چو بين ما نباشه ما مي بازيم ولي ما قويتر از اين حرفاييم و حتما ميبريم.ازشونم قول بگيريم كه اگه ما برنده شديم چورو ول كنن و اگر اونا شدن هم هر بلايي خواستن سر چو بيارن.چطوره؟
-صبر كنيد!
همه به طرف در برميگردن و هري رو ميبينن.
هري:من همه ماجرا رو فهميدم.اونا قانونمونو نقض كردن.درست تو جشن صلح ،دشمني كردن.بايد تنبيه بشن.من با پروفسور مك گونگال صحبت ميكنم.اكسيو پروفسور مك گونگال!
پروفسور مك گونگال:چيه اتفاقي افتاده پاتر؟
هري:بله.سياها درست در روز جشن صلح چو رو دزديدن و شكنجش ميدن كه به اونا بپيونده.
پروفسور:

چو از پس خودش برمياد.مطمئنم بلاخره سياهارو وادار ميكنه ازادش كنن.
هري:پس به نظر شما،ما چيكار كنيم؟
مك گونگال:بهتره اول باهاشون صحبت كنيم.اگه قبول نكردن كه قوانينو نقض كردن،يه كار ديگه ميكنيم.
هري:مثلا چه كاري؟
اندروميدا:مثلا هموني كه من گفتم.يه مسابقه روكم كني با شرط اينكه اگه ما برنده شديم چورو ازاد كنن و اگه نشديم هر بلايي خواستن سر چو بيارن
مك گونگال:اگه باختين چيكار كنيم؟
اندروميدا:امكان نداره بباريم.ما متكامل همديگه ايم و هيچوقت جلوشون كم نياورديم
مك گونگال:اگه نبرين چنان بلايي سرتون بيارم كه ابراي سقف هاگوارتز به حالتون گريه كنن!پس همه موافقن؟
همه:بــــــــــــــلــــــــــــــــــه
(سياها نقض قوانينو قبول ندارن ولي حاضر به كل كل هستن.
------------
صحنه كل كل:
(دالاهوف ،رودي،كينگزلي،كرام،گيلدي،اندروميدا،لاوندر،سوسك،سر نيكلاس،كالين،ليلي،با هم كل كل ميكنن)
دالاهوف:كه شما ميخوايد مارو شكست بديد؟عمرا موفق بشيد!
اندروميدا:اين افكار غلط توئه!
گيلدي:من يه زماني از فسفر استفاده ميكردم.اون موقع ميگفتم پس سفيدا خيلي خوبن.ولي حالا كه از فسفر غني شده استفاده ميكنم ميفهمم كه سياهايي مثل سوسك هم بينشون هست.
سوسك:پس معلومه كه فسفر غني شده براي بدن مضره!
.......
كل كل ادامه پيدا ميكنه و در اخر:
تمام سياها:اتراف كنين كه ككم عاوردين!
-عمرا!من پيشنهاد ميكنم اول املاتونو ياد بگيرين و بعد دنبال كارهاي بزرگي مثل اين بياين!
همه به طرف صدا برميگردن.بله اين صداي چو هست كه تو اين فاصله خودشو ازاد كرده .چوبدستيي كه مال يكي از شكنجه كنندگانش بود رو برداشته و هز سه تارو بيهوش كرده!
سياها:
سفيدا:
---------------
دفتر البوس دامبلدور
(چو تمام اتفاقهايي كه براش افتاده رو تعريف ميكنه)
همه:
دامبلدور:اونا بايد تنبيه بشن.تنبيه خوبي براشون در نظر گرفتم.
-----------------
يك هفته بعد اول سپتامبر(اولين روز هاگواتز)
دامبلدور(رو به سياهان):شماها براي تنبيه بايد هركدومتون يكي از اعضاي روكم كن سفيدان رو تا هاگوارتز حمل كنين!!!لسترنجها هم بايد چو رو حمل كنن!ولدمورت،تو بايد هري رو ببري!
سياها:
----------------------
يك ساعت بعد:
چو=
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نميدونم اين فيلم رو راه ميديد يا نه و من نميدونم كه مهلت ارسال فيلمها تا كي هست.
اگه تونستم فيلمهاي ديگه اي هم اكران ميكنم.
در ضمن لطفا يكي ادرس تالار پادمور و پسران رو به من بده.
سياهان و سفيدان عزيز توجه كنند:اين فيلم را به هيچ وجه جدي نگيريد!فقط يه شوخي بود.
در ضمن نتونستم كسي رو جانشين خودم بكنم.اخه موضوع كلا فرق ميكرد.من اين موضوع رو قبلا تو ذهنم پروزش داده بودم و حالا نوبت انتشارش بود.
راي از شما،فيلم از ما!